درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۱۹-۹-۱۳۹۵, ۰۷:۵۱ عصر



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
یک داستان عشقی خیلی خیلی قشنگ ؛؛؛ توپه توپ
نویسنده پیام
کاربر 4 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 721
تاریخ عضویت: ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
اعتبار: 23
سپاس ها 2
سپاس شده 11 بار در 9 ارسال
ارسال: #1
Heart یک داستان عشقی خیلی خیلی قشنگ ؛؛؛ توپه توپ

درست یک سال پیش بود که با هم آشنا
شدند فرزاد و فرانک ترم آخر دانشگاه بودند که فرزاد به فرانک پیشنهاد
ازدواج داد فرانک با اینکه او را به خوبی میشناخت اما مثل همیشه در کارش
تامل کرد و از فرزاد به مدت یک هفته فرصت خواست تا به او فکر کند فرزاد هم
با علاقه ای که با او داشت این فرصت را به او داد اما خدا می داند که این
یک.. هفته را چگونه سر کرد همه ی هم و غمش فرانک بود خلاصه یک هفته سپری
شد اما هفته ی دوم وقتی فرزاد پا در دانشگاه گذاشت با همه ی. شور و شوقی
که داشت با پدیده ی جالبی روبرو شد او فرانک را با یکی از هم دانشگاهیان
دید که از دانشگاه بیرون رفتند فرزاد لحظه ای احساس تنهایی کرد و بعد از
آن اشک ریخت در همین موقع سایر دانشجویان گرد او آمدند تا او را آرام کنند
اما فرزاد به آنها مجال نداد و به دنبال فرانک رفت اما او نتوانسته بود
آنها را گیر بیندازد و گمشان کرده بود فرزاد دیگر احساس می کرد که آنهمه
احساس عشق از وجودش رخت بسته و دیگر هیچ علاقه ای به فرانک ندارد اما آیا
می توانست او را فراموش کند ؟ هرگز نه فرزاد بعد آن ماجرا سخت بیمار شد او
حتی چندین روز به دانشگاه نرفت تا اینکه خبر بدی شنید شخصی که فرزاد او را
نمیشناخت ادعا کرد که فرانک با کس دیگری ازدواج کرده و از فرزاد خواسته او
را فراموش کند اما این سخن. موجب شد تا فرزاد بخواهد که فرانک را فراموش
کند درست شش ماه از آن ماجرا گذشته بود که فرانک به در منزل فرزاد آمد
فرزاد وقتی در را باز کرد و او را دید در را به رویش بست و پشت در تا می
توانست. اشک ریخت اما فرانک التماس کرد تا در را بگشاید. خلاصه فرزاد با
آن همه احساس تنفر از فرانک در را باز کرد اما به او نگاهی نکرد فرانک به
فرزاد گفت که برای تمامی کارهایش دلایلی دارد فرزاد فهمید که فرنک شش ماه
تمام را درگیر بیماری سختی بوده و تمامی هر آنچه شنیده جز گزاف بیش نبوده
فرانک به فرزاد گفت که نمی خواسته با گفتن حقیقت او را ناراحت کند و دیگر
عمری برایش نمانده و باید برود و تنها دلیل آمدنش این بوده که عشق خود را
ثابت کند بعد از آن سخنان دیگر گریه به فرزاد مجالی نداد او با اشکهایش
فهماند که معنای واقعی عشق را دریافته و دیگر ناراحت نیست و نام فرانک تا
ابد در قلبش می ماند. آری عشق این چنین فرصت را برای بودن در کنار هم می
گیرد اما چه خوب است که این چنین معنای آن درک شود.

راستی این دکمه تشکر بزنید ببینید کار میکنه از یکی شنیدم خراب شده


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
چوپان دروغگویی دیگر (داستان)
داستان خواندني تاجر و 4 همسرش
داستان: «مزاحم» اثر خورخه لوئیس بورخس
داستان جالب: مرغ همسایه غاز نیست
داستان جالب: حضرت سلیمان و مورچه
داستان آموزنده: بزرگترین افتخار
یه داستان عشقی و رمانتیک برای دختر و پسرای شیطون!!!!!!!!!
داستان عاشقانه ی یک شعر....
داستان 57 سنت پول دختر کوچولو و بیشتر شدن آن
داستان کوتاه زیبا و عبرت آموز ...
عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟

یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟!

عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت

پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهــم اسـت؟

پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!!

از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟!

A (35)
۵-۸-۱۳۸۹ ۱۰:۱۷ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستانی عاشقانه و پند آمیز ( حتما بخوانید ) Lord Forum 2 917 ۱۲-۲-۱۳۹۵ ۱۱:۰۷ عصر
آخرین ارسال: irantaha
  اسکندرجهان گشا،روياروي مرگ (4) User_m.e 6 985 ۱۲-۲-۱۳۹۵ ۱۰:۵۹ عصر
آخرین ارسال: irantaha
  چوپان دروغگویی دیگر (داستان) Lord Forum 2 885 ۱۲-۲-۱۳۹۵ ۱۰:۵۶ عصر
آخرین ارسال: irantaha
  داستان خواندني تاجر و 4 همسرش Lord Forum 2 1,483 ۱۲-۲-۱۳۹۵ ۱۰:۴۷ عصر
آخرین ارسال: irantaha
  ماجراي باور نكردني اما واقعي فرشته كوچك و آقاي دكتر Lord Forum 1 581 ۲۹-۱۰-۱۳۹۴ ۰۳:۲۵ عصر
آخرین ارسال: irantaha


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

 

لینک دوستان