http://www.ads.iran-forum.ir/banner/img/sarzaminblog.gif

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یک داستان عشقی خیلی خیلی قشنگ ؛؛؛ توپه توپ
نویسنده پیام
مشخصات كاربر:
eshgh_bipanah
کاربر 4 ستاره
*
ارسال ها:721
محل سکونت : تهران آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
عضو شماره:116889
اعتبار: 23
   
سپاس ها 2
سپاس شده 10 بار در 9 ارسال
ارسال: #1
Heart یک داستان عشقی خیلی خیلی قشنگ ؛؛؛ توپه توپ
درست یک سال پیش بود که با هم آشنا
شدند فرزاد و فرانک ترم آخر دانشگاه بودند که فرزاد به فرانک پیشنهاد
ازدواج داد فرانک با اینکه او را به خوبی میشناخت اما مثل همیشه در کارش
تامل کرد و از فرزاد به مدت یک هفته فرصت خواست تا به او فکر کند فرزاد هم
با علاقه ای که با او داشت این فرصت را به او داد اما خدا می داند که این
یک.. هفته را چگونه سر کرد همه ی هم و غمش فرانک بود خلاصه یک هفته سپری
شد اما هفته ی دوم وقتی فرزاد پا در دانشگاه گذاشت با همه ی. شور و شوقی
که داشت با پدیده ی جالبی روبرو شد او فرانک را با یکی از هم دانشگاهیان
دید که از دانشگاه بیرون رفتند فرزاد لحظه ای احساس تنهایی کرد و بعد از
آن اشک ریخت در همین موقع سایر دانشجویان گرد او آمدند تا او را آرام کنند
اما فرزاد به آنها مجال نداد و به دنبال فرانک رفت اما او نتوانسته بود
آنها را گیر بیندازد و گمشان کرده بود فرزاد دیگر احساس می کرد که آنهمه
احساس عشق از وجودش رخت بسته و دیگر هیچ علاقه ای به فرانک ندارد اما آیا
می توانست او را فراموش کند ؟ هرگز نه فرزاد بعد آن ماجرا سخت بیمار شد او
حتی چندین روز به دانشگاه نرفت تا اینکه خبر بدی شنید شخصی که فرزاد او را
نمیشناخت ادعا کرد که فرانک با کس دیگری ازدواج کرده و از فرزاد خواسته او
را فراموش کند اما این سخن. موجب شد تا فرزاد بخواهد که فرانک را فراموش
کند درست شش ماه از آن ماجرا گذشته بود که فرانک به در منزل فرزاد آمد
فرزاد وقتی در را باز کرد و او را دید در را به رویش بست و پشت در تا می
توانست. اشک ریخت اما فرانک التماس کرد تا در را بگشاید. خلاصه فرزاد با
آن همه احساس تنفر از فرانک در را باز کرد اما به او نگاهی نکرد فرانک به
فرزاد گفت که برای تمامی کارهایش دلایلی دارد فرزاد فهمید که فرنک شش ماه
تمام را درگیر بیماری سختی بوده و تمامی هر آنچه شنیده جز گزاف بیش نبوده
فرانک به فرزاد گفت که نمی خواسته با گفتن حقیقت او را ناراحت کند و دیگر
عمری برایش نمانده و باید برود و تنها دلیل آمدنش این بوده که عشق خود را
ثابت کند بعد از آن سخنان دیگر گریه به فرزاد مجالی نداد او با اشکهایش
فهماند که معنای واقعی عشق را دریافته و دیگر ناراحت نیست و نام فرانک تا
ابد در قلبش می ماند. آری عشق این چنین فرصت را برای بودن در کنار هم می
گیرد اما چه خوب است که این چنین معنای آن درک شود.

راستی این دکمه تشکر بزنید ببینید کار میکنه از یکی شنیدم خراب شده


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
داستان عاشقانه ی یک شعر....
داستان کوتاه زیبا و عبرت آموز ...
داستان 57 سنت پول دختر کوچولو و بیشتر شدن آن
یه داستان عشقی و رمانتیک برای دختر و پسرای شیطون!!!!!!!!!
داستان های 55 کلمه ای
داستان آموزنده: بزرگترین افتخار
داستان جالب: حضرت سلیمان و مورچه
داستان جالب: مرغ همسایه غاز نیست
داستان: «مزاحم» اثر خورخه لوئیس بورخس
داستان کوتاه : پیرمردی خیلی خونـسرد
عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟

یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟!

عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت

پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهــم اسـت؟

پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!!

از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟!

A (35)

۵-۸-۱۳۸۹ ۰۹:۱۷ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ترنم22 ، ☻سارا☺
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  غمگین اما زیبا man fallah 675 23,549 ۳۰-۶-۱۳۹۲ ۰۱:۴۰ صبح
آخرین ارسال: عسل رفیعی
  داستان عاشقانه ی یک شعر.... امشاسپند 0 362 ۱۵-۶-۱۳۹۲ ۰۳:۲۹ صبح
آخرین ارسال: امشاسپند
Bug و خداوند سکوت را آفرید . . . ( جالبه بخونید ) Arezou-66 11 1,768 ۶-۶-۱۳۹۲ ۱۰:۵۲ عصر
آخرین ارسال: امشاسپند
  کتاب "روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس" | عرفان نظر آهاري Arezou-66 21 1,721 ۳۰-۴-۱۳۹۲ ۰۱:۰۱ عصر
آخرین ارسال: haleki
  دختر بچه ای که خدا از او عکس می گرفت Lord Forum 3 731 ۹-۳-۱۳۹۲ ۰۱:۰۳ عصر
آخرین ارسال: موج مثبت

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
به ایران فروم امتیاز دهید

به اين صفحه امتياز دهيد

با تشکر از حمايت شما