درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۳-۹-۱۳۹۳, ۰۹:۳۴ صبح


 


ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
رمان زیبای عروس خون
نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 694 بار در 672 ارسال
ارسال: #1
رمان زیبای عروس خون



قسمت اول





دیشب در عالم خواب و رویا میدیدم که بار دیگر دختر جوانی شدم با دنیایی لبریز از امید و آرزو،ارزوهایی که هیچوقت بر آورده نشده است.


در خواب میدیدم که وارد اتاق زیبا و پر از خاطراتم شده ام.طبق معمول میز
تحریرم سمت چپ و تخت خوابم سمت راست بود.دکوری که هروقت عمه میخواست آن را
تغییر دهد،میز تحریر را میبرد سمت راست و تخت را میآورد سمت چپ.و پنجره
بزرگی که به ایوانی دلبازی باز میشد و چشم انداز آن،کوههای قشنگ شمیران
بود.پدرم سه تا جا گلدانی برایم درست کرده بود و در آن سه تا گلدان شمعدانی
گذشته بود که هروقت هوا سرد میشد،آنها را به گلخانه میبردم و کنار گل های
پدر میگذاشتم.اول غریبی میکردند ولی بعد عادت میکردند.یک جوری شبیه زندگی
خودم بود؛اول غربت و بعد عادت.


در خواب میدیددم که از پلهها پایین میایام.قابهایی را میدیدم که اکثر آنها
دست خط پدرم بود.عکس من،عکس پدر و مادرم؛مادری که درست بعد از تولدم او را
از دست دادم و همان وقت عمه مرا مثل فرزند خودش بزرگ کرد.بردم تهمورث با
عمو علی برای ادامه تحصیل به نروژ رفت و هیچوقت حرف از بازگشت نزد.آهسته از
دو پله مفروش پذیرایی بالا رفتم.آنجا هم دست خطهای پدر بود.هر شعر برای
خودش دنیایی داشت.عمه را میدیدم که در آشپزخانه برای ما زحمت میکشد و پدر
که طبق معمول یا کتاب میخواند و یا به گلهایش میرسید.فکر نمیکردم که روزی
با دنیای ساده و کوککم تا این اندازه فاصله بگیرم.همیشه سکوت زیبائی در
خانه ما برقرار بود.از راهرویی که منتهی به حیاط میشد پایین آمدم و داخل
حیاط شدم.آنجا همیشه تمیز بود.اینها به خاطر توجه بیش از حد عمه
بود.میخواستم یک دل سیر همه جا را تماشا کنم.استخر بزرگی رو به روی من
بود،تابستانها پدر آن را پر آب میکرد تا شنا کنیم.انگار در عالم خواب دلتنگ
عمه و پدر شدم.برگشتم و داخل خانه رفتم،ولی همه جا را سرد و متروک
یافتم.همه جا تار عنکبوت بسته بود.از دیدن این منظره دلم لرزید.به هر طرف
که میچرخیدم هیچ آثاری از زندگی نمیدیدم.از همه چی بوی مرگ میآمد.بالای
پلهها عمه و پدر را دیدم.خوشحال از پلهها بالا رفتم اما هر چه به طرف آنها
میرفتم از من دور و دور تر میشدند تا جایی که هر دو به لب ایوان رسیدند.


میخواستم فریاد بزنم که:عقب تر نرید وگرنه پرت میشید!


ولی صدائی از گلویم خارج نشد و هر دو به پایین پرت شدند.از دیدن این صحنه
وحشت زده از خواب پریدم.عرق سردی روی بدنم نشست و گلویم خشک خشک شده
بود.دستهایم میلرزید.ترسیده بودم اما تازه فهمیدم که این فقط یک خواب
بوده.از آن روزها ،سالها گذشته و حتی یاد آنها نیز فراموش شده.اینک من زنی
فرتوت و پیر هستم که با وزش باد پائیز احساس سرما میکنم.دیگر احساسات
عاشقانه در رگهای من جریان ندارد.دیگر خواب به چشمم نیامد.از جا برخاستم و
آهسته به دنبال شیشه قرصام به طرف پنجره رفتم.برای اینکه فراموش نکنم،همیشه
آنها را کنار عکس بچهها میگذارم و هربار با برداشتن یک قرص،چشمم به عکس
بچهها میافتاد و قلب پیر و خستهام مملو از شادی میشود.


بار دیگر به بسترم برگشتم اما نه برای خواب بلکه برای مرور خطرت
گذشته؛گذشتهای که فاصله مرا با زندگی آرام قبل زیاد و زیاد تر
میکرد؛فاصلهای که مسیر زندگی مرا آنقدر عوض کرد که فراموش کردم کی بودم،کجا
بودم و چه میخواستم و حالا وقتی به آن روزها فکر میکنم میبینم چقدر سریع
همه چی عوض شد و از بین رفت.اکنون اگر سراغ آنها را بگیرم قطعا آثاری ازشان
پیدا نمیکنم.آن آدم ها،مهربانی ها،کینهها و دلتنگیهای من و رسم و رسوم
ها.راستی گفتم ارسم.بله،من نیز قربانی یک رسم شدم؛رسمی که تا آن زمان،که من
دختر هیجده سالهای بودم به آن برخورد نکرده بودم،اما ناگهان در برابرم قد
عالم کرد و من به ناچار به خاطر پدر سر تسلیم فرود آوردم.








پدری که برایم هیچوقت از هیچکاری مضایقه نکرد.تا آنجا که از دستش بر میآمد
همه چیز را برایم مهیا میکرد و وقتی او را از دست دادم تازه بی کسی خودم را
به معنای واقعی حس کردم.


من این را میدانم که هیچگاه کسی مثل پدر نمیتواند نازکش دختر باشد.اصلا دختر با پدر یک جور دیگه هست و شاید این نظر من باشد.


به هر حال من اینطوری بودم.دختری آرام با چهرهای که بیش تر زیبائیاش را از
مادرش به ارث برده بود و متانت و تواضع را از پدر.پدر و عمه مرا مثل
گرانبهاترین جواهر دنیا حفظ کردند و هیچوقت پدر نگذاشت کمبود مادر را حس
کنم و عمه که بعد از فوت شوهرش به منزل ما آمده بود کاملا جای خالی مادر را
برایم پر کرد.به خاطر انتخاب اسم من توسط مادر،پدر مرا ((ترنم))نام گذاشت و
هروقت که مرا میبوسید و موهای بلند و مجعدم را برس میزد اشک در چشمان اشنا
و عزیزش حلقه میزد.


امروز با این همه سنّ و سالی که از من گذشته باز هم نیاز به پدر را حس
میکنم.روزها از پی هم به سرعت میگذاشت و من بزرگ و بزرگ تر میشودم.دوره
دبستان و راهنمایی با تمام خاطرات شیریناش خیلی زود سپری شد.من و تهمورث
،برادرم،همیشه شاگرد اول بودیم و در همان زمان تهمورث با نمرات عالی دیپلم
گرفت و من وارد دبیرستان شدم.


دوره دبیرستان با تمام شور و حالش آغاز شد.حالا دیگر آنقدر احساس بزرگی و
غرور میکردم که روی پاهایم بند نبودام و همه جا در جمع دوستان و آشنایان
تعریف ما دو تا بود و درست در همان روزها بود که برادرم بنابر اصرار عمو
علی برای ادامه تحصیل راهی نروژ شد.دوری تهمورث مرا از پا انداخت و درست یک
هفته دار بستر بیماری بودم.گویا میدانستم دیگر او را نمیبینم.عمو در نروژ
زندگی میکرد و سالها قبل در آنجا با زن عمو نیکو آشنا شده بود و بعد با هم
ازدواج کرده بودند و ثمره این ازدواج دو دختر زیبا بود به نامهای نیلوفر و
ناذانین.


پذیرفته شدن تهمورث در رشته معماری خبر فوق العادهای بود.هر سه از خوشحالی
نمیدانستیم چه کار کنیم.پدر جشن کوچکی ترتیب داد تا به افتخار این موفقیت
شادی کنیم.من بر آن شدم تا از برادرم کم نیاورم و به همین خاطر دوران
دبیرستان را با موفقیت به پایان بردم ولی راضی به رفتن نبودام چون خلق و
خوی من با کشورهای اروپایی سازگار نبود و در ضمن دوری از پدر و عمه مرا
میکشت.


در کنکور شرکت کردم و از آنجا که خدا با من یار بود در رشته گرافیک قبول
شدم.روزی که اسمم را در لیست قبول شدگان دیدم از خوشحالی در کنار دکه
روزنامه فروشی جیغ بلندی کشیدم و تمام راه را تا خانه دویدم.وقتی رسیدم
نفسم بالا نمیآمد.هدیه عمه وسایل کار گرافیکم بود و پدر وسایل اسکی،چیزی که
همیشه آرزوی آن را داشتم و بار دیگر با دلی سرشار از امید و آرزو،تلاشم را
برای شروعی بهتر آغاز کردم با پشتوانههای محکمی چون عمه و پدر عزیزم که
همیشه یار و یاورم بودند.


اشک خشک شدهام سرازیر شد.فکر آن روزها وجودم را به آتیش میکشید،برای یک
لحظهاش جان میدادم.اصلا فکرش را هم نمیکردم که زندگی من فقط برای یک تصادف
به کلی عوض شود و با آدمهایی آشنا بشوم که در دورترین زویای فکرم جایی برای
آنها نمیدیدم.هر کوششی که کردم به خاطر پدر بود تا آسیبی متوجه او
نشود.همیشه از این کارم راضی هستم ولی پدر خورد شد و از هم پاشید.این را در
نگاههای خجالت زده و غمگینش با تمام وجود حس میکردم .بار دیگر بلند شدم و
کنار پنجره رفتم،ریزش باران ادامه داشت و این روح خسته مرا آرام میکرد.شاید
پیرتر از آن هستم که بتوانم همه داستان را یک جا نقل کنم،اما نمیدانام چرا
دلم میخواهد بار دیگر زندگی سخت خودم را مرور کنم و حالا با اجود گذشت این
همه سال باز هم بیقرار آن روز هایم.آن خانه و ترسی که از رفتن بر وجود
ناچیزم حکم فرما شد و لحظه خداحافظی که برای همه چیز دلتنگ بودم.من با این
احساس وارد زندگی جدیدی شدم،با روحیهای خراب و داغون،تنها،قریب و بی
کس.ترنمی که همیشه در کنار عمه و پدر بود باید میرفت تا به تنهایی زندگی
جدیدش را شروع کند.





زندگی ما ادامها هیچوقت مطابق میلمان نیست.اگر بر حسب اتفاق یک روز آن جور
که دوست داریم سپری شود قطعا اتفاقی بوده و بدون برنامه ریزی.ولی مال من یک
روز و دو روز نبود،حساب یک زندگی بود،زندگی که با یک اشتباه پدر آغاز
شد؛او در حین رانندگی با سرعت زیاد به پسری زد و او جا به جا مرد.او کی
بود؟از کجا آماده بود؟هیچ کس نمیدانست و همه چیز از همین جا شروع شد.


تازه سال اول دانشگاه بودم.یک روز بعد از ظهر بعد از اتمام کلاس به خانه
برگشتم.وقتی رسیدم عمه خانه نبود.کمی تعجب کردم ولی بعد با خود گفتم:شاید
برای خرید از خانه خارج شده.


بنابر این زیاد نگران نشدم.برای رفع خستگی سراغ چای رفتم ولی سماور سرد سرد
بود.یعنی او کجا رفته؟چای آماده کردم و نشستم.حالا دیگر ساعت نزدیک ۹ شب
بود.دلم شور میزد و با نگرانی این طرف و آن طرف میرفتم.نمیدانستم سراغ آنها
را از کی بگیرم و به کجا تلفن کنم که ناگهان صدای کلید را شنیدم.با
خوشحالی به طرف در دویدم،دیدم عمه خسته و رنگ پریده وارد شد و قبل از آنکه
توجهی به من بکند به سراغ قوطی قرصهایش رفت.کنارش رفتم و گفتم:سلام عمه کجا
بودی؟دلم شور میزد.


اما جوابی نشنیدم.بلند شد و رفت کنار پنجره.داشتم از ناراحتی میمردم چون
عمه هیچوقت با من اینطور برخورد نکرده بود.از دستش دلخور شده بودم که صدای
گیریهاش تنم را لرزاند.از پشت بغلش کردم،برگشت و مرا در آغوش گرفت.با ترس
گفتم:عمه جون چی شده؟تورو خدا به من بگو چه اتفاقی افتاده؟


او مدام مرا میبوسید و اشک ریخت.سپس آرام گفت:هیچی،هیچی گلم،چیزی نشده.


_چرا میگی هیچی؟اگر چیزی نیست چرا گریه میکنی؟پدرم کجاست؟


_آخه از دست تو چه کاری بر میاد؟


_ولی من باید بدونم چی شده؟


او در حالی که موهای منو نوازش میکرد گفت:ما خیلی تنها شدیم.


ناگهان وحشت عظیمی مرا محاصره کرد گفتم:پدر چیزی شده؟اون کجاست؟


اما عمه مرا بوسید و گفت:نه عزیزم،فکر بد نکن،غروب،هنگام برگشتن به خونه تصادف کرده و زده به یه نفر و اون مرده.واسه همین بازدشته.


_کجا این اتفاق افتاد؟


_اونش مهم نیست؛مهم اینه که به زندون افتاده.نمیدونم.باید خانوادهاش بیان و
ببینیم چی میگن.خدایا به برادرم کمک کن.نمیدونی داشت دق میکرد.


_مگه پدر رو دیدی؟


_اره،از کلانتری تلفن زدن،حق گنگو وکیلش بود.مثل اینکه اونجا نگرش داشتن تا ببینن چی میشه؟


_ببینم پیر بوده یا جوون؟


_من اینها رو درست نفهمیدم ولی مثل اینکه جوون بوده.


_حالا با پدر چیکار میکنن؟


نمیدونم عزیزم،نمیدونم.


عمه باصدای بلند به گریه افتاد و من به پدر فکر میکردم. یعنی الان دارد چه
کار میکند؟یکدفعه دستهای عمه را رها کردم و گفتم:میخوام ببینمش.


_نمیذارن،منو هم نذاشتن.اما اونقدر التماس کردم که از پشت در چند دقیقه حرف زادیم.


داشتم از پا میافتادم ولی اتفاقی بود و کاری نمیشد کرد.تا فردا صبح هزار
سال به ما گذشت.هربار که بلند شدم دیدم عمه بیداره است و فکر میکند.صبح زود
هر دو به اتفاق رفتیم کلانتری و بعد از هزار جور التماس،عمه و آقای حق
گنگو به دیدار پدر رفتند.فقط مرا نمیخواست ببیند اما بیرون به شنیدن صدایش
اکتفا کردم.عمه میگفت:ایرج چطوری؟حالت خوبه؟


_خوبم.ترنم چطوره؟حرفی که بهش نزدی؟


_نمیشد نگم.حال و روز خوبی نداشتم که پنهان کنم.


_حالا کجاست؟


_راضیش کردم که نیاد.با اونها چی کار کردی؟


پدر جوابی نداد و آقای حق گنگو گفت:هیچی مثل اینکه مال تهران
نیستن.خانوادهاش جنازه رو تحویل گرفتنوا فعلا قراره بازداشت شوی تا اونها
برای خاکسپاری و انجام مراسم برن شهر خودشون و بعد بیان تا ببینیم چی میگن.


عمه به گریه افتاد و گفت:نه،یعنی چهل روز ایرج اینجا بمونه؟


صدای خسته پدر را شنیدم که گفت:چاره چیه؟من مقصرم.نمیدونم کجا بود و یه
دفعه چجوری جلوی ماشین سبز شد،تا اومدم ترمز کنم خورد به ماشین و تا به
خودم بجنبم تموم کرده بود.


آقای حق گنگو با ملایمت گفت:خوب ،حالا وقت این حرفها نیست.باید به فکر راه چاره باشیم.


عمه گفت_یعنی چیکار کنیم؟


_فعلا هیچی تا برگردان.بعد از مراسم هفت میان.باید رضایت اونها رو جلب کنیم.


پدر گفت:رضایت اون ادامها رو؟من که چشمم آب نمیخوره.


_به هر حال باید تمام تلاش خودمون رو بکنیم.


_نمیخوام با ترنم اینجا بیایید.نگرانم نباشید،فقط دعا کنید.میترسم این اطراف باشن و آسیبی به شما برسونن.


در همین لحظه ماموری جلو رفت و گفت:خانم وقت تموم شده. بفرمایید.


هوای آنجا برایم سنگین بود.سرم گیج میرفت،بیرون آمدم و کنار ماشین
ایستادم.انگار بیرون هوا بهتر بود.عمه و آقای حق گنگو رسیدند،عمه مرا بغل
کرد و گفت:ترنم عزیزم،کجا رفتی؟اونجا دنبالت گشتم.بیا بریم خونه.


به طرف ماشین میرفتیم که صدای مردی از پشت سرمان گفت:پس کس و کار اون نامرد شمایید.میکشمتون که جوونمون رو زیر خاک کردین.


برگشتم.مردی قوی هیکل که لباس کردی پوشیده بود به ما حمله کرد.ولی قبل از
آنکه به ما برسد مأمورها جولویش را گرفتند و آقای حق گنگو گفت:خانم
شایان،بهتره که شما برید،ساله نیست که اینجا بمونید.


هر دو وحشت زده سوار ماشین شدیم و آن جا را ترک کردیم.وقتی به خانه رسیدیم
بغضم ترکید و به گریه افتادم.وضع خیلی بد تر از انی بود که فکر
میکردم..فردا پدر را از کلانتری به زندان منتقل کردند.عمه هر هفته در یک
روز معین به دیدنش میرفت و برایش میوه و لباس و چیزهای دیگر میبرد.او فقط
نمیخواست مرا ببیند ولی جویای حالم بود.باید تا موقع تشکیل دادگاه صبر
میکردیم.بالاخره بعد از گذشت بیست روز از مرگ آن پسر دادگاه اول تشکیل
شد.من ردیف عقب نشستم و خانواده آن پسر جلو بودند.چشمم به همان مردی افتاد
که روز اول به ما حمله کرده بود.سه زن که لباسهای محلی سیاه به تن داشتند
در کنارش نشسته بودند.پدر را از در کوچکی وارد دادگاه کردند.لباس زندان را
پوشیده بود،ریشهایش در آماده بود و قیافه گرفتهای داشت.جلسه رسمی شد.هر کس
حرفی میزد.آنها میگفتند قصاص.انگار کلمهای جز این بلد نبودند.گاهی عصبانی
میشدند و گاهی آرام.شاید اگر کسی نبود همان لحظه پدر را میکشتند.چون چندین
بار به پدر حمله کردند.هر حرفی بی نتیجه بود،فقط قصاص میخواستند.حق گنگو
میگفت:باید دست به کار بشیم.باید رضایت بگیریم،از هر راهی که امکان داره.


بالاخره بعد از چند لحظه تنفس اعلام شد.عمه و حق گنگو صحبت میکردند که
همهمه تعدادی زن و مرد را شنیدم.سرم ر که بلند کردم ناگهان زن چاقی که چادر
سیاهی به سر داشت به طرفم آمد و در یک لحظه با نفرت موهایم را دور دستش
پیچاند و گفت:اون پدر بیشرفت پسرمو کشت،ما هم میکشیمش!


عمه به طرفم برگشت و در حالیکه سعی میکرد مرا از دست او نجات دهد گفت:خانم آروم باشید.چرا این بچه رو اذیت میکنید؟


اما او با دست دیگرش عمه را حول داد و گفت:داغ جوون به دلمون گذشتین،داغ پدرت رو میبینی،همین حالا!


اما من فقط گریه میکردم.ناگهان صدای مرد جوان و رشیدی که پشت سرم بود،شنیدم که گفت:مادر!بیا کنار،ولش کن.


او موهایم را رها کرد و من به طرف عمه رفتم و خودم را در آغوش او پنهان
کردم.دادگاه برای بار دوم تشکیل شد و ترجیح دادم بیرون بمانم.روی نیمکت
نشسته بودم و به حال زار خودمان فکر میکردم.در فکر بودم که در باز شد،سرم
را بلند کردم و دیدم آن مرد جوان از اتاق خارج شد.


بلوز و شلوار مشکی پوشیده بود و ته ریش داشت؛با چشمهای مشکی.ابروهای کشیده
مشکی و بازوانی قدرتمند.نگاهی به من کرد و به طرف پنجره رفت.او مرا از دست
مادرش نجات داده بود.من از ترس سرم را بلند نکردم.آمد روی نیمکت نشست.از
گوشه چشم نگاه دقیقی به او انداختم،خیلی رشید و تنومند بود درست مثل جنگ
جوهای عرب.شاید اگر لباس عربی میپوشید و شمشیری به کمر میبست هیچ فرقی با
آنها نداشت.ناگهان در باز شد و زن لاغر اندامی بیرون آمد و گفت:فقط باید
بمیره.اگر غیر از قصاص حرفی بزنی،مادر جون به سر میشه.ما خودمون
میکسیمش.ببینم این دختره کیه؟


من هنوزم سرم پایین بود.او یقهام را گرفت و بلندم کرد و گفت:


_گوشای کرت رو و کن!فکر نکن پدرت رو ولش میکنیم،ما اونو میکشیم.


برای اولین بار با صدای لرزان گفتم:خانون تورو خدا اونو ببخشید،من غیر از پدرم کسی رو ندارم.


_خفه شو!ببند اون دهنت رو!پس برادر من چی؟هان؟


او داشت خفهام میکرد.نفسم بند آماده بود.دو مرتبه مرد جوان به دادم رسید و زن را کنار زد و گفت:با این چیکار داری؟ولش کن!


اما او فریاد زد:ولش کنم؟حالا میبینی!جنازه پدرشو رو دستش میزارم.





بعد چادرش را جمع کرد و داخل اتاق شد و من لرزان بیرون رفتم و آبی به صورتم
زدم،وقتی برگشتم آثاری از مرد جوان نبود.بالاخره بعد از مدتها عمه خسته
بیرون آمد.به طرفش رفتم و گفتم:عمه چی شد؟پدر کجا رفت؟


_چی بگم،رو حرفشون وایسادن و میگن قصاص.از اون در به زندان منتقلش کردن.


_یعنی هیچ راهی وجود نداره که پدرم زجر نکشه؟


یک دفعه آن زن چاق که اول مرا زده بود،به من حمله کرد.من دستم را جلوی
صورتم گرفتم اما او در حالی که موهایم را میکند و توی سر و صورتم میزد
گفت:اره بی حیا!یه راه هست،اونم اینه که درش بزنن.


دو زن دیگر هم عمه را میزدند.باز هم آن مرد جوان جلو آمد،دستم را گرفت و
مثل پر کاهی عقب کشید و فریاد زد:اینارو ول کنید!چرا به جون اینا افتادین؟


زن چاق گفت:تو چرا دفاع میکنی؟مگه قاتل برادرت،پدرش نبود؟


_برید پایین!میریم خونه.


وقتی برگشت چشمهای سیاهش به طرز خاصی مرا ترساند.دستم را رها کرد و رفت.به
طرف عمه رفتم و هردو مثل آدمهای بدبخت همدیگر را بغل کردیم و گریه سر
دادیم.


قرار بعدی دادگاه افتاد بعد اعضا مراسم چهلم آن پسر.ولی دو روز قبل از
تشکیل دادگاه قرار شد به منزل آنها برویم و با هم صحبت کنیم.این قرار را
آقای حق گنگو گذشته بود.عمه هر بار که به دیدن پدر میرفت التماس میکرد تا
از آنها رضایت بگیریم.عاقبت بعد از ظهر وکیل پدر آمد و بعد از صحبتهای زیاد
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.ابتد هر سه ساکت بودیم ولی بالاخره آقای حق
گو سکوت را شکست و گفت:ببینید خانم شیئا،امکان داره با شما بد برخورد کنن
مخصوصاً با ترنم.ولی باید تحمل کنید چون اگر موفق به گرفتن رضایت
نشید،معلوم نیست چی میشه.


عمه گفت:من همه تلاشمو میکنم ولی اون آدمهایی که من دیدم،زیاد امیدوار نیستم.


_چارهای ندارید،باید به دست و پاشون بیفتید،التماس کنید،شاید دلشون به رحم بید.


_من که دارم از ترس میمیرم.ترنم تو چطوری؟


_خوبم.


_دخترم سعی کن آروم باشی.


حق گنگو گفت:ببین دخترم،میدونم این کار ساخته ولی پای مرگ و زندگی پدرت در
میونه.سعی کن دلشونو به دست بیاری.گریه کن،التماس کن،میفهمی چی میگم؟


_بله میفهمم ،سعی خودمو میکنم.


_اونها راضی نمیشدن،ولی با هر ترفندی بود راضیشون کردم.


عمه گفت:راستی خونه شون کجاست؟ما که از شهر خارج شدیم.


_خونه شون اینجا نیست.فعلا منزل یکی از بستگانشون موندن.مثل اینکه دهات اطراف سنندج زندگی میکنن.





موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
داستان زیبای باز باران
داستان زیبای "ویولونیست"
رمان زيباي ناز و نیستی | مهسا طایع
رمان هانا | اعظم فرخزاد
رمان تمنای وجودم(حتما بخونيد)
رمان الهه ناز (مریم اولایی)
رمان ميراث خانم بانو
داستان مرگ مادر تروی و حس زیبای یک معلم
کاوشی در رمان "غرور و تعصّب"(1813)
گذری در رمان "زیرِ گنبد مینا"(All Under Heaven)
۱۱-۸-۱۳۸۹ ۰۶:۵۰ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 694 بار در 672 ارسال
ارسال: #2
RE:رمان زیبای عروس خون

قسمت 2





وقتی رسیدیم باغ بزرگی نمایان شد.حتی امروز هم که فکرش را میکنم میبینم که
چقدر اینکار سخت بود.جلوی در کسی نبو.ما زنگ زادیم و وارد حیاط شدیم.خانه
بزرگی آنجا قرار داشت و تعددی زن و مرد ،که اکثر آنا را در دادگاه دیده
بودم.بین آنها چشمم به مرد جوان افتاد که به من نگاه میکرد.جواب سلام مرا
ندادند و بدون اینکه به ما تعارف کنند وارد اتاق شدند و آن مرد جوان تعارف
سردی به ما کرد و خودش وارد شد.به دنبال او وارد اتاقی شدیم که ظاهری قدیمی
داشت ،فرشهای متعددی روی هم بان بود و مثل خانههای قدیمی طاقچه داشت و
پردههای ضخیم آویزان بود.بدجوری بوی نفت آزارم میداد.پشتیهای بزرگی گرداگرد
اتاق بود و آنها روی پتوهای کهنهای نشسته بودند.آن مردی که رو اول به ما
حمله کرد نشسته بود و قلیان میکشید و زن چاق که مرا زده بود با نفرت و حرص
به ما نگاه میکرد.بار دیگر مرد جوان تعارفی برای نشستن کرد.تا مدتی سکوت
برقرار بود.چای آوردند اما من برنداشتم.آقای حق گنگو گفت:ببینید فکر میکنم
شما میدونید ما برای چی اومدیم.باید در این مورد باهم بیشتر صحبت کنیم.


مردی که ظااهرا پدرشان بود و قلیان میکشید به من نگاه کرد و فریاد زد:چی
بهتر از این که ما رضایت بدیم،ها؟خور خوندین،باید قصاص بشه.بی خودی اومدین
اینجا.


_آقای محترم یه کمی فکر کنید.این تصادف که عمدی نبوده.این دختر کسی رو جز پدرش نداره.


_پسر جوونم چی؟اون آدم نبود؟نه؟


_این اتفاق افتاده و همون تور که گفتم از عمد که نبوده...


اما آن مرد با عصبانیت حرف آقای حق گو را قطع کرد و گفت:اره تصادف
بوده.همین سی روزه که پسرم رفته زیر خاک.حالام رضایت بدیم که برن به ریش ما
بخندن.


_شما یه تجدید نزاری بکنید،به خاطر دخترش.


عمه گریه میکرد.سربلند کردم گویا باید من صحبت میکردم.آن مرد که قلیان
میکشید طوری نگاهم میکرد که گویا لذت میبرد و بقیه یکی یکی قوی تر و آماده
که مرا بزنند.از نگاهشان ترسیدام و زبانم بند آماده بود.


حق گو گفت:شنیدم شما مهمان نوزید و حالا ما مهمان شما هستیم.


پدرش گفت:این دخترشه و اونم زنشه،اره؟


_خیر آقا ایشون خواهرشون هستن.همسرشون سالها قبل فوت کرده.


عمه گیریه کنان گفت:شما رو به خدا نگذارید این دختر یتیم بشه!هر کاری بگید میکنیم.پول خونشو میدیم.


ناگهان مرد قلیان را به طرفی پرت کرد و فریاد زد:بسه دیگه زنکه بی فکر!یعنی پول خون پسرم رو بگیرم،اره؟


ناگهان آن زن چاق از پس پرده بیرون آمد و به عمه حمله کرد و گفت:پولتون رو
بذرید تو جیبتون.از گوشت سگ حرومتره اگه بگیرم.باید قصاص بشه.


یکدفعه صدای خودم رو شنیدم که گفتم:اینقدر نگید قصاص،قصاص!چقدر بی
رحمید!پدرم که از قصد پسرتونو نکشته،مگه شما رحم ندارید!منکه تو این دنیا
کسی رو جز این پدر ندارم.اونم میخواین از من بگیرید.همیشه گذشت شیرین تر از
انتقامه.ما همه از این پیشامد متاسفیم ولی باور کنید کار شما پیش خدا بدون
اجر نمیمونه.


همه به من خیره شدند.کلمات جسته و گریخته از دهانم بیرون ریخت.نمیدانستم که
کارم درست بوده یا نه،ولی بالاخره حرفهایم را زدم.آن زن به طرفم آمد و مرا
چسباند به دیوار و گفت:فکر میکردم لالی.خوب حرف میزانی!ولی این حرفهای
قشنگت به دردمون نمیخوره.پدرت باید اعدام بشه تا راضی بشم.


با چشمانی پر از التماس گفتم:خانم تورو خدا به من رحم کنید.من غیر از پدرم کسی رو ندارم.شما رو به خاک پسرتون قسم،من مادر ندارم.


اما او طوری در چشمهایم خیره شده بود انگار دنبال چیزی میگشت.آرام گفت:من
چی؟پسرم که مرده چی؟حالا یه چیزی نزدیک سی روزه مرده.دیدارم با اون افتاد
به قیامت.


او که با حرص گلویم را گرفته بود گفت:بگو،جواب بده!


با ترس گفتم:من...من دارم خفه میشم.


او فشار دستهایش را بیشتر کرد.همه چیز داشت تیره و تار میشد که مرد جوان بار دیگر او را کنار کشید و گفت:مادر!داری اونو میکشی.


_به درک!بمیره.


روی زمین افتادم.آن زن به طرف گلی که آورده بودیم حمله کرد و آن را به
طرفمان پرت کرد.مردها حرفی نمیزدند.او دوباره حمله کرد اما من بیرون دویدم و
دنبال راه فرار میگشتم که چند تا زن جوان از در کناری بر سرم ریختند و با
مشت و لگد به جانم افتادند.نمیدانام چه جوری شد که آن مرد جوان بار دیگر من
را نجات داد و جسم نیمه جانم را به گوشهای کشید و آنها را داخل اتاق
کرد.با ناتوانی خودم را کنار حوض رساندم تا خوانی که از دهانم میآمد بشویم
که پای او را دیدم.سرم را بلند کردم.آهسته گفت:از اینجا برید.اونها هنوز
برای اینکار آماده نیستن.


بلند شدم و گفتم:باشه ما میریم،ولی از اینکه چند بار نجاتم دادید متشکرم.





او حرف نزد و فقط نگاهم کرد.بیرون آمدم و خودم را روی صندلی ماشین
انداختم،اما او دم در ایستاده بود و به من نگاه میکرد.حق گو و عمه رسیدند و
ما به سوی تهران حرکت کردیم.حالی برای حرف زدن نداشتیم.همه هر هفته به
دیددر پدر میرفت.هم نه امید بودم و هم امیدوار.نمیدانستم باید چه کار
کنم.به هر داری میزدیم آخر سر بون بست،قصاص بود و بس.به دانشگاه هم
نمیرفتم،حال و حوصله درس را نداشتم.خوشی من چه کوتاه بود.عاقبت بعد از گذشت
دو روز سیاه،دادگاه تشکیل شد.باز هم حرفهای تکراری قبل.پدر نه امیدانه سعی
در تبرئه کردن خود داشت.هر دفعه پدر به جمعیت نگاه میکرد سرم را پایین
میانداختم تا مرا نبیند.در حالی که بی قرار چشمها و آغوش گرمش بودم.


علی رغم تلاش حق گو و پدر،آنان همچنان بر حکم قصاص پافشاری میکردند.بلند
شدم و آهسته بیرون آمدم،کنار پنجره رفتم و سرم را به سردی شیشه
چسباندم.سردی شیشه مرا آرام میکرد.هنوز مدتی از آمدنم نگذشته بود که همه
خارج شدند.آنها با زبان کردی که من نمیفهمیدم با هم صحبت میکردند و نقشه
میکشیدند.در دل زیاد به آنان امیدوار نبودام که برای بار دوم همه وارد سالن
شدند و در بسته شد ولی باز هم بی نتیجه بود.این را میدانستم و نه امیدانه
در طول راهرو قدم میزدم.بالاخره بعد از گذشت ساعتهای طولانی و خسته کننده
بیرون آمدند.آنها پیروز شدند و ما شکست خوردیم.


وکیل پدر گفت:متاسفانه نمیشه کاری کرد.هر چه تلاش میکنیم آخر سر میگن
قصاص.نمیدونم ولی میگم یه بار دیگه بریم خونه شون،اینجا نتیجهای نداره.من
با اونها صحبت میکنم و به شما زنگ میزنم.


ما به خانه آمدیم و با نگرانی منتظر تماس حق گو شدیم.بعد از گذشت سه روز
تلخ و جان فارسا،روز جمعه بود که حق گو زنگ زد و گفت:بعد از ظهر آماده
باشید تا بریم بهاشون حرف بزنیم.


عمه بیرون رفت و مقداری پرهه و پیراهن مردانه خرید.خدا میداند که عمه با چه
امیدی آنها را تهیه کرد تا از عزا درشان بیاورد.هوا رو به تاریکی میرفت که
ما راه افتادیم و در راه به من سفارش میکردند که باید بیشتر تلاش کنم.


عاقبت رسیدیم و ما مثل دفعه قبل وارد آن اتاق شدیم.همه لباسهای سیاه محلی
پوشیده بودند.مردها بالای اتاق و زنها پایین.ما هم کنار در نشستیم و حق گو
اینطور شروع کرد:من برای شما آرزوی صبر میکنم و امیدوارم بار دیگه در بین
شما جشن عروسی برقرار بشه.ولی این اتفاق افتاده و میخوام این خانواده رو هم
سیاه پوش نکنید.،به خاطره دخترش.


من سرم رو بلند کردم و به چشمهایشان نگاه کردم.عصبی بودند ولی مهربان تر از
قبل به من نگاه میکردند تا خواستم حرف بزنم مدرشان آمد جلوی من نشست و
گفت:چند سال داری؟


با وحشت گفتم:بیست سال.


_میدونی چقدر داغ برادر و پسر ساخته؟


سرم رو به اعلامت نفی تکان دادم.او زد زیر هدایا و آنها را به طرف عمه پرت
کرد و گفت:اینها رو اورید ما رو بخرید؟کارو زندگیمو گذشتم اینجا موندم تا
اونو قصاص کنیم.


برای اولین بار جرات پیدا کردم و دستهایش را گرفتم. دستش مثل تمام زنهای روستای سیاه و خشن بود.


گفتم:خانم،اینها رو آوردیم شما رو از عزا در بیاریم.خوب نیست که لباس سیاه به تان کنید.


_چرا تو باید این کارو بکنی؟برای اینکه رضایت بگیری آره؟


من سکوت کردم و عمه گفت:خانم شما رو به خدا راه کنید!شما دختر دارید؟فکر
کنید این دختر بعد از پدرش چی کار کنه؟به جوونیاش راه کنید.شما که پسرتون
رو از دست دادید،نذارید ما هم سیاه پوش بشیم.ترنم خیلی به پدرش وابسته است.


_ترنم کیه؟


با خجالت گفتم:من.


سرهنگ رسولی گفت:ببینین آقایان،پسر شما که دیگه زنده نمیشه،فقط با این کار
روح اون رو عذاب میدید.به هر حال هر کسی به طریقی از این دنیا میره،اما این
راسم جوون مردی نیست که سوما این دختر رو از داشتن پدر محروم کنید.


وقتی سرهنگ حرف میزد،مرد جوان متفکرانه به من خیره شده بود و من با خجالت
سرم را پایین انداختم.صحبتها زیاد شد و عمه التماس میکرد.دوباره آن زن به
طرفم آمد،دستم را گرفت و گفت:پدرت رو دوست نداری؟چرا التماس نمیکنی؟میخوای
جنازه اش رو ببینی؟


اشک توی چشمانم حلقه زده بود،زانوهایش رو بغل کردم و گفتم:خانم خواهش
میکنم،التماستون میکنم،میام کلفتی شما رو میکنم،فقط پدرمو ببخشید.میترسم
عصبانی بشید و منو کتک بزنید.هر کاری بگید حاضرم انجام بدم.من...من...
۱۱-۸-۱۳۸۹ ۰۶:۵۱ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 694 بار در 672 ارسال
ارسال: #3
RE:رمان زیبای عروس خون

قسمت 3





دیگر نتوانستم حرفی بزنم.اشک مهلتم نداد،بلند شدم و رفتم کنار ماشین
ایستادم.دیگر نمیخواستام به آن اتاق بروم و التماس کنم.این کار برایم عذاب
آور بود.مدتی بعد عمه و حق گو و سرهنگ رسولی آمدند.عمه گفت:ترنم،پیاده شو و
خداحافظی کن،تو چرا اینجوری کردی؟


پیاده شدم.باز هم آن مرد جوان کنار در ایستاده بود و نگاهم میکرد.جلو رفتم و
گفتم:آقا،بابت همه چیز ممنونم و برای این پیشامد متاسفم.ببخشید اگر زحمت
دادیم.


دیدم جوابی نمیدهد.گفتم:شب بخیر و خدا نگهدار.


تا آمدم سوار ماشین بشوم با صدای ملایم و گرفتهای گفت:به خاطر پدرت حاضری هر کاری بکنی؟


با خوشحالی به طرفش برگشتم و یک لحظه نفهمیدم چکار کردم،دستهایش را گرفتم و گفتم:بله،بله،البته که حاضرم.هر کاری بگید انجام میدم.


او با قیافه اخم آلودی دستهایش را از دستم بیرون کشید.تازه فهمیدم کار بدی کردم.


گفتم:منو ببخشید،منظوری نداشتم.از حرف شما خیلی خوشحال شدم،نگفتید چکار کنم.


بدون آنکه نگاهم کند گفت:بعدا میفهمی.


و بعد بدون خداحافظی رفت و در را بست.سوار ماشین شدم.عمه خوشحال بود،گویی
امیدور شده بود.چند وقت بی خبر بودیم .دو هفتهای بی سر و صدا سپری شد.گویا
آنها به دیدن پدر در زندان رفته بودند و قرار شده بود برای صحبت و دادن
رضایت به خانه ما بیایند.از شادی روی پاهایم بند نبودام ولی آقای حق گنگو
پریشان بود و حرفی نمیزد.برای شب بی صبرانه منتظر ورودشان شدیم ولی هنگام
غروب آقای حق گو آمد و گفت:اونها راضی نیستن بیان خونه ما و گفتن ما بریم
اونجا.


بدون لحظهای درنگ حرکت کردیم.حق گو ابتدا حرفی نمیزد و بعد نگاهی به من انداخت و گفت:ترنم،به خاطر پدرت هر کاری میکنی؟


من با تعجب گفتم:این که معلومه،اونا از خون پدر بگذارن،هر چی بشه اهمیتی نداره.


عمه با تعجب پرسید:ببینم چرا اینو پرسیدی؟


حق گو ساکت شد و ما باز هم همان مسیر قبلی را رفتیم.این بار خیلی آرام و
بهتر از قبل با ما برخورد کردند و تا نشستیم برایمان میوه و چای آوردند.حق
گو گفت:خوب حاج آقا طبق خواسته شما حرفی نزدم،حالا اون اینجاست و شما
خودتون بگید.


حق گو سربسته صحبت میکرد.آن مرد پوک محکمی به قلینش زد و گفت:دختر میدونی میخوایم رضایت بدیم تا پدرت آزاد بشه؟


لبخندی زدم و گفتم:این نهیات لطف شماست.


_اما این کار یه شرط داره،یا اون اجرا میشه یا پدر تو رو قصاص میکنن.


با تعجب نگاهش کردم.زنها زٔل زده بودند به من.عمه دستم را میفشررد.نمیدانام
چرا حس کردم عمه هم خبر دارد و فقط من بیخبرم.آب دهانم را قورت دادم و
گفتم:چه شرطی؟


اون دستش را به طرفم دراز کرد و گفت:در ازای زادی پدرت و گذاشتن ما از قصاص اون،تو باید خون فصل بشی.





یکه ای خوردم و با حیرت گفتم:خون فصل بشم یعنی چی؟یعنی بمیرم؟


او جوابی نداد و مرد جوان که لب پنجره نشسته بود گفت:مگه نگفتی حاضری برای پدرت هر کاری بکنی؟


_بله گفتم،ولی این که گفتید اصلا چی هست؟


مادرشان بلند شد و رو به رویم نشست واا گفت:کوب گوشاتو وکن!یا میای و با ما
زندگی میکنی،اختیار دارت ما میشیم،یا اینکه پدرت رو حلق اویز
میکنن.فهمیدی؟


تمام اتاق دور سرم میچرخید و زبانم بند آماده بود.او سرش را جلو آورد و
گفت:چیه؟لابد فکر کردی رضایت میدیم و ما هم میریم ها؟کور خوندی.


بالاخره با زحمت گفتم:پس پدر و عمهام چی؟


_پدر بی پدر!عمه هم همین جور!با ما میای تا بریم؟زود باش جواب بده!


ولی من آمادگی جواب نداشتم؛اصلا نمیدانستم چه بگویم.آهسته گفتم:آخه به چه عنوان؟هم صحبت،هم دم،یا....


او حرفم را قطع کرد و گفت:یا کلفت.مگه نگفتی میای کلفتی منو میکنی؟حالا اینجوری دبه میکنی،اگر غیر از این عمل کنی...


با گریه گفتم:پدرم رو میکشید ،اره؟


_اره همین که گفتی.بقیهاش با خودته.


به تک تک آنها نگاه کردم.از همهشان میترسیدم.پدرش گفت:چیه دختر با اون چشات.چرا اونجوری نگاه میکنی؟مگه دیو دیدی؟


صورتم را گرفتم و به گریه افتادم.عمه گفت:شما یه فرصت بدید تا من همه چیز رو درست کنم.


پدرش در حالی که تسبیح میانداخت گفت:به هر حال شرط ما این بود.سه روز دیگه
میریم.اگر توافق کردید ،رضایت میدیم،غیر از این میریم برای قصاص.خودتون
خبرمون کنید.


بلند شدیم و از اتاق بیرون آمدیم.داشتم کفش میپوشیدم که مرد جوان را دیدم
که نگاهم میکرد.تازه فهمیدم که منظورش چی بود.گریه امانم نداد و اشکهایم
سرازیر شد.آنها خداحافظی کردند.عمه با اندوه مرا بغل کرد و گفت:ترنم
قشنگم،آروم باش!راهی جز این نداریم،تو باید قبول کنی اون قدرها هم بد
نیستن.


با گریه گفتم:پس تو هم میدونستی،عمه چرا چیزی نگفتی؟


حق گو گفت:ببین دخترم!فعلا باید قبول کنیم تا ببینیم چی میشه،شاید از نگاه داشتن تو منصرف بشن.


_اگه منصرف نشدن چی؟


_ببین ترنم،غیر از این راهی برای ما نگذاشتن.تو باید به خاطر پدر فداکاری کنی.


به خانه رسیدیم.به اتاقم رفتم و در را بستم.عمه آمد کنارم و گفت:عزیزم آروم
باش.تو هر کاری کنی به خاطر پدرته.تو که راضی به مرگش نیستی؟


_این چه حرفیه!ولی میگید کجا برم؟پیش اونها که میخواستن ما رو بکشن.


_میگی چیکار کنیم؟حاضر به پول گرفتن نیستن،خودت که دیدی.


_ببینم پدر خبر داره؟


_اره مثل اینکه اول با پدرت صحبت کردن و ایرج گفته تو باید بگی چون تو باید
انتخاب کنی،تو که میدونی اگر پول میخواستن ما دار و ندار مونو میدادیم ولی
اونا تو رو میخوان.این یه رسمه بین اونها.


_ولی ما که مال اونجا نیستیم.


_میگی چیکار کنیم؟همه چی دست اونهاست و ما چارهای جز اطاعت نداریم.


_عمه من میترسم.باور کن همین الان دارم میلرزم.


عمه مرا بغل کرد و نوازشم کرد.فردای آن روز حق گو برای گرفتن جواب آمد.بعد
از سلام و احوالپرسی حق گو گفت:خوب دخترم.بالاخره به چه نتیجهای رسیدی؟


بدون آنکه نگاهش کنم گفتم:مگه چارهای هم جز قبول کردن دارم؟


_نه!


_خوب منم قبول میکنم ولی پدر کی آزاد میشه؟


او تعدادی ورق در آورد که در یکی از آنها تمام شرایط این راسم نوشته شده
بود.طاقت نداشتم بخوانم.آنها را مراتب کرد و گفت:ببین دخترم،باید چهار تا
امضا پایه این ورقهها بزنی تا اونها هم رضایت بدن و پدر آزاد بشه.این
فدکاری تو قابل ستایشه.بیع که وقت نداریم.


امضا کردم و او بعد از خوردن چای رفت تا به آنها بگوید که من شرط را پذیرفتم.


روز بعد در حالیکه پدر چندین سال پیر شده بود به خانه برگشت.تا ساعتها در
آغوش پدر بودم و گره میکردم.پدر اشک ریخت و مرا میبوسید و از من تالاب بخشش
میکرد.با بغض گفتم:پدر از این که سالمی و آزاد شودی خیلی خوشحالم.


پدر صورتم را در دستهایش گرفت و گفت:ولی تو چی؟یکی یه دونهام که باید به خاطر من فدا بشه.نمیدونی ترنم،دلم داره آتیش میگیره.


نمیدانام چرا آن لحظه آرام شدم و گفتم:زیاد هم آدمهای بدی به نظر نمیان.اگه
با ما برخورد بدی داشتن چون عزادر بودن.مهم اینه که شما نجات پیدا
کردی،فکر کن منو شوهر دادی.


اما پدر دستهایم را بوسید و گفت:ترنم،میدونی که هیچوقت نمیتونی چیزی رو تو
چشمای سبزت از پدر قائم کنی.میدونم که فقط به خاطر من میری.


در حالی که سعی میکردم او را آرام کنم گفتم:پدر اینجوری یه امیدی هست.سعی
میکنم رضایت اونها رو جلب کنم شاید از نگاه داشتن من گذاشتن.راستی کی میان؟


_اونها فردا عازم شهرشون میشن،اما شش روز وقت دادن تا پیشم باشی و بعد بری.


_فقط شش روز؟


_دخترم،تو پدر خودخواهت رو میبخشی؟


_پدر دیگه حرفی نزن.نمیدونم چرا امیدوارم.شما هم آروم باش.


_میگی چیکار کنم؟دارم منفجر میشم.خدایا!من که به کسی بد نکردم.چرا باید این اتفاق بیفته؟


آن شب تا دیروقت صحبت کردیم و فردای آن روز حق گو کپی ورقهها را برای پدر،که قبلا امضا کرده بود آورد.قرار شد بلیت هواپیما بگیرند.


حق گو گفت:روز جمعه منتظر من هستند.با رفتن او بغضم ترکید و به اتاقم
رفتم.به یاد آن زنها که میافتادم بند بند وجودم میلرزید.یادم میآید که عمه
تمام لباسهای تابستانی و زمستانیام را داخل چمدان گذشت.پس ماندنم طولانی
بود.تعددی از نوارهایم،ضبط صوت کوچکم،عرقههای خطّاطی،قلم و مرکب برای زمان
تنهاییام و یک پتوی زیبا با ملحفه و متکّا،صابون،شامپو،مقداری کتاب و
عکسهای دسته جمعی خانواده را در چمدان گذشتم.فردای آنروز پدر مرا به اسکی
برد تا برای اولین بار از هدایای پدر استفاده کنم ولی اصلا حوصله این کار
را نداشتم.عزمم را جزم کردم تا بتوانم با همه مشکلات مقابله کنم،حالا از هر
راهی که ممکن بود.خون فصل قانون آنها بود.فردا ساعت ۱۱ صبح باید
میرفتم.هیچی نمیدانستم فقط این را میدانستم که باید بدون این که مخالفتی
کنم،به آنجا بروم.





باز هم احساس خستگی میکنم.انگار اینقدر پیر شدم که قدرت مرور خاطرت گذشته
را ندارم در حالی که من این راه را تنها طی کردم،ولی در آن زمان دختر جوان و
سر حالی بودم با امید به آینده و سرشار از نیرو و انرژی.با این امید
میرفتم که به زودی به شهر خودم برمیگردم.اما چه قدر بی تجربه و بچه
بودم.نمیدانستم وارد چه زندگی پر فراز و نشیبی میشوم.ساعت ۹:۳۰ بود که با
پدر و عمه راهی فرودگاه شدیم.هر سه ساکت بودیم.وقتی رسیدیم مدتی منتظر
ماندیم.هیچ حرفی برای گفتن نداشتیم.پدر گهگاهی لبخند تلخی به من میزد و عمه
بی هدف این طرف و آن طرف نگاه میکرد تا این که شماره پرواز اعلام شد.ساک و
چمدان را برداشتم و نزدیک سالن بازرسی،پدر مرا در آغوش کشید و گفت:منو
ببخش دخترم!منو ببخش!


_پدر ناراحت نباش!بالاخره اونها هم آدمند،سعی میکنم عادت کنم.


عمه یک ریز اشک ریخت پدر جوری نگاهم میکرد گویی میخواست چهرهام را تا آخرین
لحظه با دل سیر تماشا کند.عمه را بوسیدم.او گریه کنان و بدون اینکه حرفی
بزند دور شد.وقتی برگشتم پدر هم کنارم نبود.با چشمانی اشکبار دنبالشان
گشتم.وارد سالن شدم غافل از اینکه هر دو در گوشهای پنهان با گیریه و اندوه
رفتن مرا نگاه میکردند.کارهای مخصوص بازرسی تمام شد.فکر نمیکردم به این
سرعت و سادگی از آنها جدا شوم.توی هواپیما حالم بدتر شد.چشمهایم از فرط
گریه میسوخت،سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم.مرتب از خودم
میپرسیدم:کجا میرم؟الان با کی رو به رو میشم؟اونجا چه جور جاییست؟


و همه اینها بی جواب باقی میماند.به مقصد رسیدیم.نزدیک سه بعد از ظهر بود
که وارد سالن فرودگاه شدم.دلم ضعف میرفت.اول رفتم رستوران و ساندویچی خوردم
چون آنقدر گرسنه بودم که به هیچ چیز غیر از خوردن فکر نمیکردم و بعد بیرون
آمدم،کمی سر و وضعم را مرتب کردم.یادم میآید اوایل آذر ماه بود و هوا سرد
شده بود.تا مدتی در بین مردم به دنبال یکی از آنها میگشتم.دیگر از خستگی
روی پا بند نبودم،روی صندلی نشستم و به طرف و آن رفت خیره شدم.بدبختی من
این بود که نمیدانستم باید منتظر چه تیپ آدمی باشم.با خستگی سرم را بین
دستهایم گرفتم و چشمهایم را بستم.ناگهان احساس کردم کسی روبه رویم
ایستاده.چشمهایم را باز کردم و آهسته سر بلند کردم.مرد تنومندی را دیدم با
بلوز و شلوار کردی که شال سیاهی دور کمرش بسته بود،آدم بد اخلاقی به نظر
میرسید.نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم.با صدای خشنی گفت:دختر خون فصلی،اره؟


با صدای آهستهای گفتم:بله خودم هستم.


_بیا بریم.


نگاهی به چمدانم کرد و آن را برداشت.خواستم بگویم:زحمت نکشید....


ولی او رسیده بود به در خروجی.کیف و ساک رو دوشیام را برداشتم و دنبالش به
راه افتادم.بیرون باد سردی میوزید،باران گاهی تند و گاهی کند میشد.تا رسیدم
چمدانها را پشت ماشین سیاه رنگی گذاشته بود.عقب نشستم و او پشت فرمان نشست
و حرکت کردیم.از پنجره بیرون را نگاه کردم.شهر دلگیر و بدی به نظر رسید.به
تدریج از شهر خارج شدیم.آنها در ده زندگی میکردند.کم کم جاده خاکی و
دشتهای وسیع نمایان شد.جاده آنقدر خراب بود که مرد خیلی آهسته رانندگی
میکرد و تا مدتها فقط دشت بود و بس.بعد تک تک خانهها نمایان شدند و پشت
آنها کوههای بلند و پوشیده از برف.سقف خانهها گنبدی شکل و گلی بود و درهای
چوبی.بعضیها که اصلا در نداشت.بعد از گذاشتن از روستا در بالای ده،جلوی
خانه بزرگی نگاه دشت و گفت:رسیدیم،پیاده شو.


هوا کاملا تاریک بود.صدای زوزه گرگها و سگها مرا خیلی ترسانده بود؛احساس
تنهایی تبدیل به ترس شده بود.دور و برام کسی نبود.او چمدانها را داخل حیاط
بزرگی برد و به من اشاره کرد که داخل شوم.داخل شدم.خانه بزرگی بود با حیاط
وسیعی ؛کفّ حیاط پر از شن بود،وسط حیاط درخت توتی قرار دشت و زیر آن چند تا
تخت بود و کمی آنطرف تر یک حوض با فواره بزرگی قرار دشت.دور تا دور حیاط
اتاق دشت.چشمم به ایوان بزرگی خورد.باد اذیتم میکرد،خواستم کلاه بارانیام
را سرم بگذارم که دیدم همهشان بیرون آمدند و به من خیره شدند.جلو تر رفتم و
چهره اشنا مرد جوان را دیدم که هنوز لباس سیاه به تن دشت ولی صورتش را
اصلاح کرده بود و این بر زیبائی مردانهاش میافزود.همه با نگاهشان میخواستند
مرا بخورند.با صدای ضعیفی گفتم:سلام،من آمدم.


اما جوابی نشنیدم.گویا میخواستند مطمئن شوند که حضور من در آنجا واقعی است و
خیال نیست.تک تک داخل اتاق شدن و مادرشان جلو آمد و گفت:بیا تو.


به دنبالش راه افتادم.با دیدنش به یاد آن روزهای دادگاه و عمه افتادم و
چشمانم پر از اشک شد.داخل اتاق دیگری شدیم که بخاری نفتی بزرگی گوشه اتاق
میسوخت و دیوار را تا سقف سیاه کرده بود.روی آن کتری و قوری سیاه رنگی قرار
دشت و کفّ اتاق فرش بود و گرداگرد آن پشتیهای بزرگ و رنگارنگ.پردههای
گلدری آویزان بود و روی طاقچه پر بود از گلهای رنگی و یک قاب عکس
قدیمی؛گویا عکس متعلق به پدرشان در ایام جوانی بود.


پدر گفت:بشین،چرا وایسادی؟


کنار در نشستم.چشمم به آن زن لاغر اندام افتاد که مرا زده بود.سعی کردم به
آنها لبخند بزنم ولی امکان نداشت ،چون ازشان متنفر بودم.همان زن بلند شد و
یک استکان چای جوشیده ریخت و با اکراه جلویم گذاشت و پیش مادرش رفت.زیر
نگاههای سنگینشان قطره قطره آب میشودم ،انگار که هیچ کس کاری جز نگاه کردن
به من نداشت.پدرشان گفت:اینا خونواده من هستن،دو پسر و دو دخترم و داماد
هایم.حالا وقت داری تا بشناسیشون.کاراتم بهت میگن.حالا تا بهار تو خونه کار
میکنی چون نمیخوام اصلا از خونه خارج بشی،بهار که اومد سر زمین
میری،فهمیدی؟


سر بلند کردم و گفتم:بله.


مادرشان رو به رویم نشست و گفت:تهرون خوب حرف میزدی.نکنه لالی؟


به او نگاه کردم و گفتم:نه،لال نیستم.من شرایط زندگی ام تا امروز جور دیگه
ای بوده و نمیدونم شما چه جوری زندگی میکنید،اما امیدوارم که اگه کاری رو
بلد نیستم فرصت یاد گرفتن رو به من بدید.قول میدم خیلی زود انجام بدم و
اسباب زحمت نباشم.


وقتی حرف میزدم آنها با دقت به من خیره میشدند.


مادرش گفت:هیچ کاری هم بلد نیستی؟حتی تمیز کردن؟


_من تا امروز این کارو نکردم،اما یاد میگیرم.


_هوم!پس بگو یه دختر دست و پا چلفتی گیرمون اومده آره؟


خجالت زده سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم.


پدرش گفت:اینارو یاد میگیری،باید زرنگ باشی.مثل ما بخوری؛مثل ما بپوشی.با تنبلی و گریه فقط کار خودت رو خراب میکنی.





مادرش دستهایم را گرفت و گفت:چه دستای نرمی داری!چه ناخنهای بلندی!اما اینجا از این خبرا نیست.باید بشوری و بسابی،میفهمی؟


با عجله گفتم:بله فهمیدم،همین کارو میکنم.


_حالا چائیت رو بخور تا اطاقت رو نشونت بدم.


_الان داغه،یه کم سرد بشه.


_اینجا حرف حرف منه.میگم بخور باید بخوری.


_بله الان میخورم.


ولی دستهایم بدجوری میلرزید.مادرش دستی روی موهای بلندم کشید و ناگهان آنها
را دور دستش پیچید و فریاد زد:تو باید مثل ما زندگی کنی.واسه یه لقمه نون
که میدیم بخوری،باید جون بکنی.فهمیدی یا کری؟


سریع گفتم:نه،نه،فهمیدم که شما چی گفتید.


او موهایم را رها کرد.درد زیادی توی سرم پیچیده بود.آن زن لاغر اندام گفت:پاشو بیا اطاقت رو نشونت بدم.


اتاق کوچک و سادهای در گوشه حیاط دیده میشد.قفل در را باز کرد و چراغ را
روشن کرد.تخت فلزی زنگ زدهای گوشه اتاق قرار داشت و میز شکستهای با سه تا
پایه به زور به دیوار تکیه داده شده بود.گلیم پاره کفّ اتاق پهن بود با یک
کمد فلزی که آن هم زنگ زده بود.لامپ کم نوری سؤ سؤ میزد و پنجرهای با
پردهای سیاه با گلهای زرد که رو به حیاط باز میشد.چشمم به چمدانم
افتاد.یعنی باید بقیه عمرم را اینجا بگذرانم.نه.دوام نمیآورم و میمیرم.با
صدای خفیف اشک ریختم.دلم نمیخواست حتی بنشینم چه برسد به آنکه آنجا سر
کنم،ولی گریه دوای دردم نبود.چمدانهایم را باز کردم.ابتدا پتو و زیر انداز و
متکای زیبائی که عمه تهیه کرده بود روی آن تشک خالی و متکای پاره پهن
کردم.کمی قابل تحمل شد.عروسکم را پشت پنجره گذشتم،کتاب و نورهایم را همراه
ضبط صوت و وسایل خطاطی روی میز چیدم.عکسهایم را روی طاقچه گذشتم و لباسهایم
را داخل کمد آویزان کردم.وقتی کارهایم تمام شد عروسکم را بغل کردم و
نشستم.از همهشان میترسیدم.آنقدر ناگهانی که فرصتی پیدا نکردم تا عروسکم را
قائم کنم.او وسط اتاق ایستاد و گفت:داری عروسک بازی میکنی؟مگه این خونه
خاله است!باید کار کنی،بجنب!


دستم را گرفت و با خودش بیرون کشید.باران توی صورتم میخورد.به طرف دیگر
حیاط برد.در را باز کرد.آنجا آشپزخانه بود.هولم داد تو خوردم به ستون و روی
زمین افتادم.فریاد زد :اینجا ،جای کار و تلاش نه بازی،فهمیدی؟


_بله،من داشتم وسایلم رو مرتب میکردم.


_حالا خوب گوشاتو واا کن!


چشمم به دخترهایش افتاد.یکی از آنها را تازه میدیدم.مادرشان با غرور
گفت:این شیلان دختر دوم منه و این،تارا آخرین دخترمه.اولی همانی بود که
اطاقت رو نشونت داد.دو تا شون شوهر کردن ولی تارا نشونده هیوا پسر هاج
سروانه.بعد از عزا میبرنش.تو از ساعت شش صبح ایمیی اینجا با زینب مشغول
میشی؛اون خیلی وقته که اینجا کار میکنه.اول ناشتائی رو درست میکنی،میبری
اتاق میذاری تا ما بخوریم.اگه چیزی خستیم میاری بعدم نظافت و کارای صبح
.ظهر که شد،کارای ناهار و بقیه کارها که زینب همه رو یادت میده،فهمیدی؟


_بله.فهمیدم.


_تا ساعت ۹ که کارا تموم میشه.اونوقت میری اطاقت.دیگه کاری بهت نداریم.اینم شأم ات،بخور.


به دستور او بشقاب را برداشتم.هر سه مثل دربانهای جهنم نگاهم میکردند.لقمه
به زور از گلویم پایین میرفت.آهسته گفتم:سیر شدم،دست شما درد نکنه._ببر
ظرفا رو بشور.وای به حالت اگر دیر بیایی سر کارت.


هر سه خارج شدند.نگاهی به آشپزخانه انداختم.خیلی در هم و بر هم بود.کابینت
نداشت.ظرف و ظروف یا آویزان بود یا روی میژای سیاه قرار داشت.آثاری از گاز
هم به چشم نمیخورد.اجاق کوچکی روی زمین بود که نصف دیوار را سیاه کرده
بود.من چه جوری از پس این کارها بر میآمدم.ظرفها را شستم.بعد رفتم کنار
حوض،خواستم آبی به سر و صورتم بزنم که احساس کردم کسی آنجاست.برگشتم و دیدم
مرد جوان با نگاه اشنایش نگاهم میکرد.سریع گفتم:ببخشید.نفهمیدم شما
اینجایید.


او حرفی نزد و دولا شد تا دستش را بشوید.یک دفعه مادرش فریاد زد:آب بریز سر دست پسرم،مگه کوری؟


با عجله پارچ قرمزی را پر از آب کردم و روی دستش ریختم.او دستهایش را
شست،به من نگاهی کرد و اگفت:سعی کن زرنگ و حرف گوش کن باشی تا اضاع بیش تر
از این خراب نشه.


در دلم یک دنیا امید رخنه کرد.آهسته گفتم:چشم.


او رفت.من هم به اتاقم رفتم.عروسکم را بغل کردم و خوابیدم،ولی از بوی چراغ
سر درد گرفتم.لایه پنجره را باز کردم.سرما بهتر از بوی چراغ بود.به فکر فرو
رفتم،الان حتما عمه و پدر نگرانم بودند.نمیدانام کی خوابم برد اما صبح به
موقع بلند شدم و این را مدیون زن جا افتاده و مهربانی به نام زینب خانم
بودم.


_دختر جان پاشو.دیر بجنبی میفهمن و اون موقع خدا به دادت برسه.


خواستم لباشایم را بپوشم که او یک دست لباس مشکی که پولکهایی طلایی به آن
آویزان بود به من داد و گفت:دخترم،اینارو باید بپوشی.تو باید سیاه به تان
کنی.این هم ژاکت تا سرما نخوری.


با نه امیدی گفتم:سلام خانم.به خاطر راهنماییتون متشکرم.


_عجله کن بریم آشپزخانه.


آنها را پوشیدم و بیرون آمدم.هوا گرگ و میش بود.صورتم را شستم اما یخ کردم.داخل آشپزخانه گرم ولی دلگیر بود.


او گفت:راستی این کلید اتاقته،ادو قفل کن و سطل رو پر آب کن.


وقتی برگشتم او داشت برنج پاک میکرد گفت:هلا با پارچ بریز تو سماور و روشنش کن.


کارها را انجام دادم.او بلند شد و فتیله سماور را تنظیم کرد و داخل اتاق
دیگری شد که وسط آن یک تنور بود.با مهارت نانها را پخت و به من گفت:نونای
داغ رو روی تخت بذار،یه ذره خنک شد لایه اون سفره بپیچ اگه زیاد خشک
بهش،طرفه از گناهت نگذره.


_طرفه کیه؟


_مادرشون رو میگم،دختر قریب.


حرفی نزدم.وقتی پختن نانها تمام شد گفت:پاشو سماور داره قل میزنه،چای دم کن.قوری کنار سماوره.


رفتم و طبق دستورش قوری بزرگی را زیر شیر سماور گذشتم و چند پیمانهای چای
داخل قوری ریختم_خوشبختانه این کار را بلد بودم_استکانها را مرتب کردم و
پنیر و کره و خامه را توی ظرف گذشتم و همه چی آماده شد.


گفتم:شما خیلی به من کمک کردید.خیلی ممنون.


او خندید و گفت:اینها سفارشهای پارسا جانمه.


با تعجب گفتم:پارسا؟پارسا کیه؟


_همون که آب سر دستش ریختی.حالا اینها رو بذار پشت در اتاق و برگرد تا قوری و کتری رو ببری.


برای بردن سفرهه و پنیر و این چژا چند بار رفتم و برگشتم و آخر سر،کتری
سیاه رنگ را پر از آب جوش کردم و بردم پشت در گذشتم.وقتی برگشتم زینب خانم
گفت:بیا بریم اتاق پهلویی تا جاها رو جمع کنیم.وقتی اونها ناشتائی
خوردن،جمع میکنی تا بشوریم.


مدت زیادی طول کشید تا رختخوابها با زحمت زیاد جمع شد.بعد جاروی بزرگی به
دستم داد،کفّ اتاق را جارو زدم وقتی تمام شد دیدم پشت در اتاق ظرفهای خالی
انبار شده.همه را شستم و سر جایش گذاشتم.وقتی کارم تمام شد دستهایم قرمز
شده بود چون از آب داغ خبری نبود.


زینب خانم با مهربانی گفت:میدونم سخت بود.بیا ناشتائی بخور.


هر دو نشستیم.داشتیم صبحانه میخوردیم که مادرشان فریاد زنان از راه رسید و گفت:زینب،زینب کجایی؟


در همان لحظه وارد اتاق شد.هردو از جا بلند شدیم.او به من نگاهی کرد .گفتم:سلام خانم،صبح بخیر.


اما او جوابی نداد.آمد رو به رویم و چرخی دور من زد و گفت:پس لباس پوشیدی اره؟


_بله.


_بهت میاد،انگار صد ساله این جایی.


حرفی نزدم و با زینب مشغول کارهای ناهار شدیم.مادرشان با زینب خانم کردی
صحبت میکرد که تارا وارد آشپزخانه شد.تا مرا دید بلند شدم و گفتم:سلام.صبح
بخیر خانم.


اما او با اکراه رویش را از من برگردن.چیزی نگفتم و برنج را برای شستن زیر
شیر گذاشتم.آمد و گفت:یه عالمه لباس داریم که میشوری.وای به حالت اگه
بمونه.


_باشه،میشورم فقط وسایل شست و شو کجاست؟


_زینب میگه کجاست.


او ایستاده بود و نگاهم میکرد و نمیدانام که چه گفت که مادرش جلو آمد و گفت:میدونم امروز زینب هواتو داشت ولی خودت باید یاد بگیری.


_بله.حتما.همه چی رو یاد میگیرم.


_بسه!نمیخوام صدای نهستو بشنوم.مثل جغد شومی.میدونی زینب،مشتی میگفت:مرتب هرچی ابر سیاهه رو خونه ما واساده.


واسه قدم نحسه اینه.خدا زلیلشان کنه!نزاشتن راه خودمونو بریم.


حرفی نزدم.چیزی نمیگفتم این جوری بودند وای به حالم اگر حرف میزدم که دیگر
هیچ.بیرون آمدم تا آب ببرم،ناگهان دختر دیگرش که شیلان نام داشت رو به رویم
سبز شد.گفتم:سلام،صبح بخیر خانم.


اما او در کمال بی انصافی موهایم را دور دستش پیچاند و گفت:حالم از قیافه
ات به هم میخوره.میخوام بکشمت.نه ناخنام تیکه تیکه ات کنم.تو اینجا برای تو
جای نیست.


گفتم:خانم من به خسته خودتون اومدم.


اما او در حالی که موهایم را میکشید گفت:فکر میکنی با این ظاهر معصومت میتونی تو دل برادرام جا واا کنی؟


_نه،نه، به خدا نمیخوام این کارو بکنم!
۱۱-۸-۱۳۸۹ ۰۶:۵۲ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 694 بار در 672 ارسال
ارسال: #4
RE:رمان زیبای عروس خون



قسمت 4





اما او توی سر و صورتم میزد و موهایم را میکند.روی زمین افتادم.او با لگد
توی کمرم و پاهایم میزد که ناگهان صدای فریاد پارسا حمله او را متوقف کرد
که گفت:شیلان ولش کن!چه کارش داری؟


من روی زمین افتاده بوم و لباسن خیس شده بود.خودم را جمع و جور کردم.


شیلان گفت:چیه؟میخوام بزنمش،میخوام بکشمش.


در این لحظه مادرش و تارا از آشپزخانه بیرون آمدند.زینب خانم به طرفم دوید و لباسم را مرتب کرد.


پارسا گفت:تو مگه خونه زندگی نداری؟حتما باید علی بید دنبالت؟راحتش بذار.


_تو برای چی دفاع میکنی؟


_اونش به خودم مربوطه.بیا برو،گلی بیدار شده چای میخواد.


اما او در حالیکه فحش میداد به طرف اتاق رفت.لباس خیسم را عوض کردم و
دوباره سر کارم برگشتم.باز هم صحنه بردن صبحانه تکرار شد با این فرق که در
اتاق پهلویی همه چیز را چیدم.قابلمه برنج و خورشت را گذاشتم و بیرون
آمدم.آنها رفتند سر سفره تا ناهار بخورند.توی آشپزخانه گریه میکردم.اگر با
من این جوری بکنند دوام نمیآورم.بعد از ظهر به لباس شستن گذشت و شب همان
کار ظهر را کردم.خیلی خسته بودم.برای من که تمام کارهایم را عمه انجام
میداد این کارها سخت و کشنده بود.وقتی شأم میخوردیم زینب خانم گفت:ببین
دختر جان،اینا زخمی هستنسعی کن تحمل کنی تا شاید برگردی به شهر خودت.


با امید زیادی گفتم:یعنی میشه یه روز برگردم؟


_هیچ چیز نشد نداره،ولی حالا سعی کن زرنگ و قوی باشی.


بعد از شستن ظرفهای شأم به طرف اطاقم راه افتادم که صدای پدرشان را شنیدم که گفت:آای دختر،کجا داری میری؟


برگشتم و گفتم:سلام آقا،میرم اطاقم.


_بیا آب بریز سر دستم،کاراتو کردی؟


_بله،همه رو انجام دادم.


از ورودم ده روز میگذشت.هرروز کارهای همیشگی را انجام میدادم و تمام
دستورهای مادرش و تارا را مو به مو اطاعت میکردم اما آنها انگار بدتر
میشدند.بالاخره شب یلدا از راه رسید.ما از صبح مشغول تهیه خوراکیهای آن شب
بودیم؛شکستن و مغز کردن گردوها و بو دادن آن ها؛





از نخ در آوردن انجیرهای خشک و خوشمزه؛تکه کردن لواشکها و چیدن آلو و
آلبالو خشکه توی ظرف*:دانه کردن انارهای بزرگ و آبدار و قاچ کردن هندوانه
ها.بعد از شأم همه را توی اتاق گذاشتم تا هنگامی که میآیاند من آنجا
نباشم.کارهای شأم زیاد بود چون شمین_دختر اولشان_با شیلان آماده بود و
کارها زیادتر از قبل بود.اما بالاخره همه را انجام دادم.زینب خانم آنجا بود
و به آنها میرسید.بیرون آمدم تا به اتاقم بروم.صدای خنده و صحبت آنها به
گوش میرسید.دلم برای غریبی خودم سوخت.به اتاقم رفتم.خسته بودم و به فکر عمه
و پدر افتادم یعنی بدون من آنها دل و دماغ مراسم شب یلدا را داشتند؟در فکر
و خیال بودم که چند ضربه به در خورد.سر و وضعم را مرتب کردم.


زینب خانم بود،گفت:بیا بیبی میخواد بیندت.


_ولی من اینجا راحت ترم.


_چی میگی؟میخوای عصبانیشون کنی،بجنب دختر!


منتظر جواب نشد دستم را گرفت و به دنبال خودش کشید.از پلهها بالا رفتیم.او
داخل شد و من در آستانهٔ در ایستادم.پدرشان گفت:بیا تو،بیبی میخواد دختر
خون فصلو ببینه.


وقتی وارد شدم دیدم همشان جمعند.پارسا غریبانه نگاهم میکرد.پیرزنی بالای
اتاق نشسته بود،لباس محلی به تان داشت و با صورتی خندان و مهربان نگاهم
میکرد.


گفتم:سلام خوش اومدید.


به کردی نمیدانام چه گفت که پدرشان گفت:این مادرمه.برو جلو،میخواد از نزدیک ببیندت.


با قدمهای لرزان جلو رفتم و رو به رویش نشستم.او با مهربانی در حالی که
لبخند میزد به من نگاه کرد و دستی از نوازش بر سرم کشید و گفت:ما مهمان
نوزیم.چرا تنها موندی؟هر کی میخوای باش،اما بین ما تنها نشین.


حرفی نزدم و سرم را پایین انداختم.


او با مهربانی گفت:به به،چه دختر چشم سبزی.چه موهای قشنگی داری.


من داشتم از خجالت آب میشودم.مادرش و دخترها با نفرت نگاهم میکردند.بیبی برایم مظهر قدرت بود.او گفت:حالا یه چای بعده ببینم


پدرشان گفت:برای منم بریز.زینب این قلیونو علم کن تا بیبی قصه بگه.


استکانها را جمع کردم و شستم و برای همه چای بردم ولی نماندم گویا جای من
آنجا نبود.وقتی به اطاقم برگشتم خیلی خسته و خواب آلود بودم و در تنهایی
چند صفحه از دلتنگیهایم را نوشتم و خوابیدم.


صبح روز بعد مشغول کار بودم که دیدم تارا وسایلم را زیر و رو میکند؛دفترها
را پاره کرد و عروسکم را بیرون آورد.مثل دیوانهها دستش را تکان میداد،جلو
آمد و گفت:نینی کوچولو،عروسک بازی میکنی؟


به وسایلم نگاه کردم؛همه کثیف و گلی شده بودند.پدرش گفت:چرا اینجوری کردی؟چکار با وسایلش داری؟


_خوب کردم.نگاه کن بابا،با عروسک بازی میکنه.


آن را زیر پایش گذاشت و روی صورت عروسک فشار داد.زینب خانم جلو رفت و گفت:تارا جان بسه.چه کارش داری؟اینا مال اونه.


_خوب میکنم.میخوام آزارش بدم.


اما پدرش گفت:بسه!دیگه حق نداری به اتاقش بری!اینجا که بی قانون نیست.


آنها زیر لبی چیزی گفتند و دور شدند.من تمام وسایلم را جمع کردم و عروسکم
را شستم؛داخل اتاق گذاشتم و در را بستم.میخواستم بروم آشپزخانه که دیدم
بیبی کنار حوض ایستاده و دارد نگاهم میکند.


گفتم:سلام خانم.


او لبخندی زد و گفت:سلام.آزارت دادن؟دلخور نشو.


_نه مهم نیست،پیش میاد.


_بیا مادر،کمک کن میخوام دستامو بشورم.


اما تا خواستم کمکش کنم تارا حمله کرد و پارچ را از من گرفت و دستش را تخت
سینهام گذاشت و هولم داد و گفت:برو کنار جغد شوم!خودم به بی بی میرسم.مگه
ننه تو هست که اومدی کمک کنی؟


من نگاه غم زدهای به او کردم و حرفی نزدم.بیبی با دلخوری به کردی نمیدانام
چه گفت.من به طرف آشپزخانه رفتم که تارا فریاد زد:کدوم جهنمی میری؟بیا سر
دست من آب بریز نکبت!


برگشتم پارچ را پر آب کردم،روی دستهایش ریختم اما او به چشمهایم ذول زده بود و گفت:دلم میخواد چشاتو از کاسه در بیارم،ازت بدم میاد.


اما من جوابی ندادم.او بلند شد و انگار که راضی شده باشد رفت بالا و در را
بست.من هم به کارهایم رسیدم.آن شب دلم گرفته بود.آخر این چه رسمی بود.چشمم
آب نمیخورد که دست از سرم بردارند.چرا اینطور ظالمانه رفتار میکنند؟امیدی
به بازگشت نداشتم.کارهای شب هم تمام شد.بیرون آمدم تا به اطاقم بروم که
دیدم پارسا کنار حوض ایستاده،جلو رفتم و گفتم:سلام،چیزی میخواهید براتون
بیارم؟


_نه،آب بریز سر دستم.


قدح آب را روی دستش ریختم.گفت:یه چای بیار.


_چشم.


برایش چای ریختم و آوردم ،وقتی لیوان را به دستش دادم نگاهم کرد.


گفتم:خوب دیگه کاری ندارید؟


_میونه آات با خواهرام چطوره؟


زیر چشمی نگاهش کردم.او هم مرا نگاه میکرد و گفت:چرا جواب نمیدی؟


_خوبه سعی میکنم با هم خوب باشیم.فعلا اولشه.


_پس امیدواری؟


_من هنوز خیلی جوونم و به آیندهام امیدوار.سعی خودمو میکنم و از شما به خاطر توجهی که به من دارید ممنونم.


دیدم خیره نگاهم میکند.با کنجکاوی گفتم:نباشم؟


_چند سالته؟بیست و دو سال.


او نگاهم میکرد و حرفی نمیزد.گفتم:اگر چیزی نمیخواهید برم؟


بعد از گذشت دقایقی گفت:برو،من کاری ندارم.


از ملاقات با پارسا احساس خشایندی به من دست داد.هر روز به این امید از
خواب بر میخواستم که به من بگویند برگردم ولی افسوس که اینها خیالی بود و
بس.کم کم به سال نو نزدیک میشودیم.حالا کمابیش کارها را یاد گرفته
بودم.خانه تکانی شب عید مرا داغون کرده بود.همه خانه را تمیز کردیم تا
بالاخره نوبت به اتاق خودم رسید.سر و سامانی به آن دادم.رو به روی قرآن
کوچکی نشستم و رادیو را گرفتم و منتظر تحویل سال نو شدم.در آن لحظات دلتنگی
برای پدر و عمه داشت مرا از پای میانداخت.آنها توی اتاق خودشان جمع بودند و
مادرشان معتقد بود که من شوم هستم و نباید با آنها دور یک سفره بنشینم.من
هم تنهایی راحت تر بودم.لباس سفیدی پوشیدم و ته آرایشی کردم.بالاخره سال نو
با تمام زیبائیهایش از راه رسید.این اولی عیدی بود که من تنها بودم
اشکهایم آرام روی گونههایم ریخت.ناگهان پدرش وارد اتاق شد و گفت:چرا تنها
نشستی؟پاشو.بیا بریم پیش ما،تو هم مثل تارا میمونی.


_سلام،سال نو مبارک.اما من اینجا راحت ترم.


اما او دستم را گرفت و از اتاق بیرون آورد و گفت:بیا غریبی نکن.دختر،سال نو تو هم مبارک.


او مرا به زور به اتاق خودشان برد.نگاه مردها مهربان ولی مادرش و تارا توری
نگاهم میکردند گویا به خونم تشنه بودند گفتم:سلام.سال نو همه مبارک.


آنها هم جوابم را دادند.پدرش نشست و گفت:بیا شیرینی بخور.اینارو بیبی برای تو فرستاده،عقب نشین.


_متشکرم،میخورم.


_آره،باید بخوری.بیا جلو.


پارسا پیش دستی کرد و بشقاب مرا پر از شیرینیهای گرد و کوچک کرد و گفت:بخور.غریبی نکن.


_باشه،مرسی.


مادرش با اخم نگاهی کرد و با اشاره پدرش هدیهای جلوی من گذاشت و گفت:بیا
این یک دست لباس محلی است.تنت کن.سال نو رخت کهنه شگون نداره.


_متشکرم.راضی به زحمت شما نبودم.


پدرش گفت:خوب،هر چی لازم داری بگو تا تهیه کنم.


میخواستم بگویم که دلم میخواهد بروم و پدرم را ببینم ولی انگار صدائی از
درونم مرا منع میکرد.لبخندی زدم و گفتم:چیزی نمیخوام.متشکرم از اینکه به
فکرم هستید.


مادرش گفت:چرا نمیگید گل محمد ازش خواستگاری کرده؟


ناگهان جا خوردم.گل محمد دیگه کیه؟خودم را عقب کشیدم ولی مادرش جلو آمد و
گفت:چیه؟چرا بدت اومد؟گل محمد برادرمه؛زنش مرده؛پنج تا بچه داره؛خونه و
زندگی هم داره.


ناگهان پارسا با ناراحتی گفت:بسه دیگه!این جای دختر اونه.


_خوب باشه،تازه دلش بخواد که تا آبد خونه دار و زندگی دار میشه.


اما پارسا گفت:اگه بار دیگه به این قصد بیاد از خونه بیرونش میکنم.


_پارسا تو چه کار داری؟نمیتونه تا آبد اینجوری بمونه،این باید شوهر کنه.اختیار دارش ما هستیم،چرا شوهرش ندیم؟


_بیخود این حرفها رو ردیف نکن.به برادرت هم بگو وقتی میاد که مرد خونه باشه.او بنا به راسم ما اومد نه برای گل محمد.


_اره ولی...


_ولی بی ولی.دیگه نبینم حرف این مرد رو بزنی وگرنه دلخور میشم.


_حاجی تو چرا چیزی نمیگی؟


_حرف،حرف پارساست؛همونی که پارسا گفت.


آنها بحث میکردند و من با چشم گریان به اطاقم رفتم و در را بستم.صدای داد و
فریاد آنها را میشنیدم.پس باید برای همیشه بمانم.حرف مادرش توی سرم
میپیچید و زجرم میداد.حرف آن مرد بد جوری توی خونه پیچیده بود و بد بختی من
از همان جا شروع شد.آن مرد به بهانههای مختلف به آنجا میآمد و مادرش کاری
میکرد تا او مرا ببیند.احساس حقارت مرا تا نیستی میبرد و کسی نبود تا درکم
کند.خواهرانش نیز از این کار راضی بودند.مادرش چون توجه پارسا را به من
دیده بود پیش خودش حساب کرده بود که مرا به برادرش بدهد تا رسمشان اجرا
شود.میدانستم که پارسا خبر ندارد که آن مرد به خانه میآید.چند بار مادرش
اصرار کرد که بروم سر زمین ولی پارسا قبول نکرد.دلیل حمایتش را از خود
نمیدانستم.دو برادر دیگر پارسا به ترتیب شرکو و شاهو بودند و شووان (پسری
که مرده بود)بزرگ تر از آنها بود.بالاخره آن شب پس از خوردن چای صحبت
کردند.من دورتر،زیر درخت توت نشسته بودم که مادرش گفت:راستی حاجی،امروز گل
محمد اینجا بود.


ناگهان پارسا گفت:برای چی اومده بود؟


_تو چته؟چرا بدت میاد؟ناسلامتی داعی تو هم هست.


_گفتم برای چی اومده بود.


_هدیه برای او آورده بود.


و بعد بستهای را وسط گذاشت و گفت:تا حالا صبر کرده واسه خاطر شووان.ولی
حالا نشون میکنه،بعد از سال نو اونو میبره.دیگه بهانه هم نعیارید.


پارسا از کوره در رفت و بستهها را وسط حیاط ریخت و گفت:بی خود کرده!حق
نداره اسم روی اون بذاره.برای چی اینارو آورده؟مگه من نگفته بودم...


مادرش با نفرت گفت:تو چرا بدت میاد؟به هر حال اون باید بمونه مگه نه؟چرا
شوهرش ندیم؟تا آبد که نمیتونه بی شوهر بمونه.نکنه میخوای برگرده؟


ناگهان به من حمله کرد و یقه لباسم را گرفت و گفت:پس به فکر برگشتنی ها؟کور
خوندی.اگه شوهرت هم ندم تا آبد نگاهت میدارم تا گیسات هم رنگ دندونات بشه.


و بعد روی زمین پرتم کرد.


پدرش فریاد زد:زن!ولش کن.چرا میزنیش؟مسول او ماییم،قراره اینجا باشه نه خونه برادرت.انصافت کجا رفته؟


_پیش انصاف تو رفته.نمیبینی پسر چه جوری ازش دفاع میکنه؟برو گم شو اطاقت.اینجا چرا موندی؟


بلند شدم و به طرف اتاقم دویدم و روی تخت افتادم و با صدای آهسته گریه کردم که زینب خانم وارد شد و گریه کنان مرا بغل کرد.


گفتم:شما رو به خدا کمکم کنید!منم خانواده دارم.


_صبر کن،آروم باش!ببین پارسا داره از تو دفاع میکنه.


صدای فریادش را شنیدم:اگه یه بار دیگه بیاد،یه گلوله حرومش میکنم.


مادرش گفت:برای چی؟تورو چه به کار اون دختر؟میخوام صاحب خونه و زندگی بشه.


_لازم نیست.سرتو بنداز پایین زندگیت رو بکن.فهمیدی؟


_حاجی چرا یه چیزی نمیگی؟پسر وحشی شده.


پدرش با عصبانیت گفت:زن بشین سر جات!برادرت بیاد سر بزنه اما نه برای اون!این دختر جوونه،بره سر پنج تا بچه که چی؟


_پس تو هم از اون دفاع میکنی؟


_میذاری بتمرگم یا نه؟


_نه،تکلیف اون باید همین امشب روشن بهش.دیگه طاقت ندارم.ببین پارسا واسه اون چجوری به من میپره.


تا پاشی از نیمه شب صدای داد و فریاد آنها را میشنیدم ولی بالاخره
خوابیدند.فردا صبح همهشان صبحانه خوردند و سر کارشان رفتند.داشتم سفرهها را
جمع میکردم که دیدم پارسا وارد اتاق شد.از جا بلند شدم و گفتم:سلام.


_سلام،اینو سرت کن و دیگه نبینم غریبه میاد خونه،توی حیاط باشی.


_چشم.


روسری بلند و ضخیمی بود.روسری خوچکم را کنار گذشتم و آنرا سر کردم ولی وقتی
زینب خانم آن را دید برایم آنرا مثل آنها بست.باید بگویم خیلی به من
میآمد.برای شناختن پارسا خیلی جوان و بی تجربه بودم،اما حس میکردم که او
دارای ه بزرگ و حساسی هست.این را در چشمهای سیاهش میخواندم.
۱۱-۸-۱۳۸۹ ۰۶:۵۹ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 694 بار در 672 ارسال
ارسال: #5
RE:رمان زیبای عروس خون

ادامه قسمت 4




آن روزها تا هادی به مادر پارسا حق میدادم که از من متنفر باشد چون وقتی
برای پسرم رفتم خواستگاری میخواستم عروسم از هر نظر مطابق میل من باشد.گویا
پسرم را که اصل مطلب بود فراموش کرده بودم.ناگهان بر خود نهیب زدم:ترنم!پس
این چه ایرادی بود که تو به مادر پارسا میگرفتی؟


گویا از خواب غفلت بیدار شدم و با تمام وجود همه چیز را به دست آن دو موجود
زیبا و جوان سپردم تا با صلیقه و فکر خودشان انتخاب کنند.از آن روزها
سالها میگذرد.نگاه مردم به زندگی عوض شده است.کمتر دختری پیدا میشود که
تابع بی چون و چرای خانواده شوهرش باشد.ولی آن زمان اگر کسی بر خلاف آن
کاری میکرد،گناهکار بود و بس.مادرش اصرار داشت با برادرش ازدواج کنم.او
متوجه شده بود کهپارسا به من توجه دارد و فکر میکرد که این کارها زیر سر من
است.در حالی که من فقط در این فکر بودم که روزی برسد به شهرام
برگردم.پارسا محبت میکرد و نامه مرا به تهران پست میکرد.پدر نامه آاش را به
آدرس مغئزه یکی از دوستان پارسا که در شهر بود میفرستاد و پارسا نامه را
ایگرفت و برایم میآورد.هر بار در نامههایم کلی از آنها تعریف میکردم تا غصه
نخورد و پدر در جوابم مرا به امید و صبر دعوت میکرد .تابستان از راه
رسید.خیلی دلم میخواست که از خانه بیرون بروم و اطراف را ببینم،اما پارسا
اجئزه نمیداد و من هم اعتراضی نمیکردم ولی حدس میزدم که آنجا باید خیلی
قشنگ باشد.انگار زینب خانم متوجه این شوق من شده بود برای همین گفت که برای
شستن رختها کنار رودخانه برویم.آن روز کسی در خانه نبود.هر دو آماده رفتن
بودیم که ناگهان در باز شد و پارسا وارد حیاط شد و به طرف ما آمد و
گفت:کجا؟مگه قرار نبود بیرون نرید؟


زینب خانم با مهربانی گفت:مادر،دلمون پوسید مخصوصا این دختر.بریم حال و هوامون عوض بشه.


اما پارسا در حالیکه مستقیم به من نگاه میکرد گفت:نمیخواد برید،وقتش خودم میبرمتون.


سرم را پایین انداختم.چارهای نبود،نمیشد بر خلاف حرفش کاری کنم.


زینب خانم گفت:باهسه،رو حرف پارسا جانم نمیشه حرف زد.من میرم و برمیگردم.


او رفت و من کنار حوض نشستم.وانمود کردم دارم دستهایم را میشویم.پارسا آرام کنارم آمد.پایش را لب حوض گذاشت و گفت:ناراحت شودی؟


_نه،ناراحت نشدم.


_اگه میگم نرو،واسه خاطر خودته،بیرون امکان داره اذیتت کنن.یه کم آب بریز دستمو بشورم.


قدح آب را برداشتم و یواش آب روی دستش ریختم اما به گمانم دست شستنش بهانهای بیش نبود.به او احساس وابستگی میکردم.


آهسته پرسید:تو خونه تنهایی؟


_بله،همه رفتن پیش پدرتون.


_میخواستی بری؟


_نه،میدونید که دوست دارم تنها باشم.


_وقتی تنهای چه کار میکنی؟


_مینویسم یا کتاب میخونم.


_از چی مینویسی؟


_از اتفاقهای که میافته.


_این از بیرون رفتن بهتره.باش تا خودم ببرمت.


_چشم.


برگشتم تا به آشپزخانه بروم و سری به غذا بزنم.


او گفت:ببین چی میگم!


وقتی برگشتم او را روبه روی خود دیدم.تا حالا این قدر به من نزدیک نشده
بود.توی چشمهای سیاهش دریایی از امید و آرزو دیدم.یک لحظه به خودم آمدم و
گفتم:ببخشید.


به طرف آشپزخانه فرار کردم و چند لحظه بعد وقتی برگشتم پارسا آنجا نبود.


نمیدانم در مورد من چه فکری میکرد.غروب همه خسته برگشتند و من به کارهایشان
رسیدم.وقتی شأم میخوردند طبق معمول زیر درخت توت نشسته بودم و از تاریکی
به او نگاه میکردم.از دیدنش احساس خاصی داشتم ولی هر چه بود عشق نبود.از
اینکه میدیدم کسی در بین آنها به فکر من است خیلی خوشحال بودم.ناگهان صدای
مادرشان را شنیدم که گفت:آای دختر کجایی؟یه کم دوغ بیار.


بلند شدم و ظرف را پر از دوغ کردم و بالا بردم،خواستم برگردم پدرش گفت:مگه خودت شأم نمیخوری؟


_بعدا شام میخورم.


_خوب بشین شامتو بخور.


پارسا گفت:بیا اینجا بشین.


دو دل بودم ولی وقتی نگاه مهربان او را دیدم،کنار پارسا با کمی فاصله نشستم.او برایم غذا کشید و گفت:بخور،چرا معطلی؟


میخواستم بخورم ولی زیر نگاه سنگین تارا و مادرش غذا از گلویم پایین
نمیرفت.شرکو از آن طرف سفره گاه و بیگاه نگاههای طولانی به من میکرد.در طول
شأم سرم را بلند نکردم و بعد همه را جمع کردم و لب حوض مشغول شست و شو
شدم.بعد که چای بردم پدرش گفت:دختر جان چند وقته اومدی؟


سر بلند کردم و گفتم:نمیدونم،شاید شش ماه باشه که اومدم اینجا.


_به ما عادت کردی؟


_بله،تا حدودی.


_چرا تا حدودی؟


_همین جوری گفتم.


مادرش با نفرت گفت:چه کار داری میپرسی حاجی؟چای بخور تا غذات به دلت بچسبه.


_تو چرا بدت میاد؟ببینم دختر جان،روستای دلاویز رو چه جوری دیدی؟


_من بیرون نرفتم،ولی باید قشنگ باشه.


_هنوز بیرون نرفتی؟فردا برو ببین چه جوریه.


اما پارسا گفت:تنها نمیشه بره.


مادرش با لحن نیشداری گفت:چرا تنهای نمیشه؟


_همین که گفتم.


_من هنوز نفهمیدم تو چرا از این دفاع میکنی؟


اما پارسا جوابی نداد.


مادرش گفت:چرا جواب منو نمیدی؟باید بگی چرا همه جا سپر بلای اون میشی؟


پارسا بی حوصله بلند شد و در حالیکه به طرف اتاقش میرفت گفت:خودت میفهمی.


پایین رفتم.مادرش شروع کرد به ناسزا گوی و حرفهایی زد که از او بعید بود.



_________________
۱۱-۸-۱۳۸۹ ۰۷:۰۰ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 694 بار در 672 ارسال
ارسال: #6
RE:رمان زیبای عروس خون

قسمت 5





یادم میآید چند روزی بود که مادرش با من مهربان شده بود و مراتب در کارهایم
کمکم میکرد،علتش را نمیدانستم ولی هر چه که بود من خوشحال بودم چون از
دعوا و فحش و کتک خبری نبود.پارسا هم از این رابطه راضی بود گرچه حرفی
نمیزد ولی من میفهمیدم.بالاخره یک روز مادرش بی مقدمه گفت:آهای دختر،بیا
بالا تا با هم حرف بزنیم.


در حالیکه که با تردید نگاهش میکردم تارا با مهربانی دستم را گرفت و گفت:بیا دختر جون،نترس اذیتت نمیکنیم.


رفتم بالا و نشستم.مادرش برایم میوه گذاشت و گفت:بخور.امروز به پارسا هم گفتم،بابا دلت پوسید با تارا برید اینجاها رو بگردید،قشنگه.


_ولی الان نزدیک ظهره.کارهای زیادی دارم.``


_برو من به زینب کمک میکنم و نمیذارم مردا بفهمن.


_ولی...


_ولی بی ولی.معطل نکن.این پسره زیاد سخت میگیره.به حرفاش گوش نده.


_پاشو با تارا یه چرخی بزن.دلت هم واا میشه.


تارا در حالیکه کشش را میپوشید گفت_اره،بیا بریم تا روستای دلاویز رو نشونت بدم.اونقدر قشنگه که نگو.کیف میکنی.


نمیدانام چرا پاهایم میلرزید و دلم شور میزد اما جرأت مخالفت نداشتم.


آهسته گفتم:من_من نمیخوام جایی رو ببینم.


اما مادرش با مهربانی دستم را گرفت و گفت:چیه،چرا میترسی؟میخوام بری گردش،بده؟


_نه بد نیست،ولی من خونه راحتم.


_بیا بریم منم میم.اینقدرم نه نیار دختر!آای زینب،ما میریم غروب میایم.


نگاه پر التماسی به زینب خانم کردم و مادرش در حالیکه دستم را گرفته بود،از
در پشتی خارج شدیم.باید بگویم آنجا خیلی قشنگ بود؛درختهای بلند و سر به
فلک کشیده،آواز پرنده ها،بوی خاصی که متعلق به جنگل است حالم را یک جور
دیگر کرده بود.مادرش تند راه میرفت و مرا به دنبالش میکشید.فرصتی نداشتم تا
خوب همه جا را تماشا کنم.نمیدانام با تارا چه میگفتند.هر چی بود من متوجه
نمیشدم چون به زبان محلی حرف میزدند.بالاخره کنار رودخانه بزرگی
رسیدیم.مادرش به طرفم برگشت و گفت:خوب از اینجا خوشت میاد دختر؟


نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم:بله،قشنگه ولی...


او صورتش را جلو آورد و گفت:ولی چی؟خیلی وقت بود منتظر این لحظه بودم که دور از همه باشیم.تو چرا از برادرم بدت میاد؟


با عجله گفتم:بدم نمیاد.اصلا ندیدمش.


_خوب حالا میبینی.راستی خوب کاری کردم نه داداش؟


او به پشت سرم نگاه میکرد.برگشتم.او همان مردی بود که روز اول مرا از
فرودگاه به خانه آنها آورده بود.از چشمهایش خون ریخت.وحشت زده عقب رفتم و
به مادرش خوردم.از ترس زبانم بند آماده بود.


مادرش گفت:تازه اونقدر مهربونه،تو رو به دیدن پدر بی همه چیزتم میبره.


او جلو تر آمد و گفت:آهان!پس عروس افادهای اینه.بیا بریم کارت ندارم فقط میخوام زنم بشی.


من در حالیکه سعی داشتم دستم را از دست مادرش بیرون بکشم گفتم:نه،ولم کن!کمک!


اما مادرش توی دهانم زد و گفت:خفه!زبون به دهان بگیر!چیه مگه اژدها دیدی که داد میکشی؟


او جلو آمد،دستش را بالا برد تا مرا بزند و من با ترس دستم را جلوی صورتم
گرفتم و همه چیز را تمام شده میدیدم.تارا بلند بلند میخندید و مادرش سعی
داشت تا دستم را در دست آن مرد بگذارد که نعره پارسا همه جا را لرزاند که
گفت:دستت رو بکش کنار گل محمد تا یه گوله حرومت نکردم!


او برگشت.مادرش مرا رها کرد و پارسا را آماده شلیک دیدم.مجددا فریاد زد:مگه کری مرتیکه بی سر و پا؟نگفتم دور و بر اینجا نیا؟


او با ترس عقب عقب رفت و پارسا جلو آمد.من کنار رودخانه روی زمین افتاده
بودم و آنها را نگاه میکردم.در یک لحظه پارسا مثل شیر وحشی به او حمله کرد و
او را زیر ضربات مشت و لگد گرفت.


خون از صورت آن مرد سرازیر شد.گفت:پارسا خان دیگه نمیام.بسه!خوارم نکن!


اما پارسا در حالیکه او را میزد گفت:نامرد،نگفتم نیا!اومدی به جون یک دختر افتادی.به تو هم میگن مرد؟


او در حالیکه داشت خفه میشد گفت:امان بده پارسا خان!


مادرش از ترس زبانش بند آماده بود.زینب خانم را دیدم که پشت درخت دزدکی ما را نگاه میکرد.حدس زدم که او به دنبال پارسا رفته.


پارسا بعد از کتکی که به آن مرد زد برگشت و کشیده محکمی به صورت تارا زد و
موهایش را توی دستش پیچید و گفت:اگه بار دیگه بی اجأزه من پاتو بذاری بیرون
یا دو به هم زنی کنی گیساتو میبندم به دم اسب،فهمیدی؟


او با گریه گفت:چشم پارسا.چشم.


_بار دیگه زنده ات نمیزارم.حالا گم شو.



۱۱-۸-۱۳۸۹ ۰۷:۰۱ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 694 بار در 672 ارسال
ارسال: #7
RE:رمان زیبای عروس خون

ادامه قسمت5

او با عجله به طرف خانه فرار کرد.مادرش نبود.نمیدانام کی رفته بود.تازه
پارسا بعد از آن لحظات وحشتناک به من نگاه کرد.من خیلی خجلت کشیدم و سرم را
پایین انداختم.او تفنگ را روی زمین انداخت و لب رودخانه نشست.داشت دست و
صورتش را میشست.بلند شدم و لباسهایم را تکان دادم.اما پارسا حرفی نمیزد و
به رودخانه نگاه میکرد.نمیدانستم باید چی کار کنم.حرفی برای گفتن
نداشتم.بعد از مدتی بلند شد و به راه افتاد.من هم پشت سرش میرفتم و عاقبت
به خانه رسیدیم.مادرش آنجا در انتظار ما بود.پارسا با دیدن مادرش فریاد
زد:مادر خجالت بکش!این کارها چیه که میکنی؟توی این ده همه میدونند که اون
مرتیکه هیزه.تو امانت مردمو میبری اونجا که چی؟


اما مادرش فقط اشک ریخت و از پارسا میخواست تا به پدرشان چیزی نگوید.بعد از
مدتی پارسا رفت و مادرش هم رفت پی کارش.فردا صبح بعد از رفتن مردها داشتم
سر حوض ظرفهای صبحانه را میشستم که دیدم مادرش به من نگاه میکند.بلند شدم و
گفتم:سلام خانم،صبح بخیر.


او با کمال بی انصافی گفت:سلامو زهر مار!درد و مرض!به خاطر تو نکبت دیروز
اون بلوا به پا شد.خیال کردی!بلائی به سرت میارم که مرغای هوا به حالت زار
زار گریه کنن.دختره بی سر و پا.


یک دفعه به طرفم حمله ور شد.دستهایم را جلوی صورتم گرفتم.او بی رحمانه توی
صورتم میزد آنقدر محکم که نالهام بلند شد.موهایم را میکند و چنگ توی صورتم
میکشید،روسریام را پاره کرد و فریاد زد:میکشمت!به خاطر تو باید تارای من
کتک بخوره.


زینب خانم میخواست تا کمکم کنه اما تارا او را زد و به کناری حولش داد.هر
دو مثل ماده ببر وحشی شده بودند.آنقدر توی کمرم کوبیدند که بی حس شدم.از
جای چنگی که توی صورتم کشیده بود خون میامد.نشست روی سینهام و گلویم را
فشار داد و گفت:کاری میکنم که از زنده بودنت پشیمون بشی!حالا دیگه میفرستی
پی پارسا؟


با زحمت در حالیکه دستهایش را کنار میزدم گفتم:من این کارو نکردم.


_اره،شوان رو کشتی،پارسا رو هم اسیر کردی.به این آسونی نمیزارم اونو از من بگیری.کور خوندی!


مرتب توی صورتم میزد.خون از دهانم میآمد و دیگر قدرت دفاع نداشتم.آنقدر
گلویم را فشار داد که همه چیز در نظرم تار شد.یک دفعه تارا گفت:مادر داری
میکشیش،ولش کن!


او از روی جسد نیمه جانم بلند شد.حالم خیلی وخیم بود.سرم درد میکرد.از من
فاصله گرفت و رفت.چیزی نمیفهمیدم فقط حس میکردم که زینب خانم کمکم کرد تا
به اتاقم بروم.وقتی رسیدم از حال رفتم.


نمیدانام چند ساعت بی هوش بودم ولی یادم میآید وقتی چشم باز کردم بعد از
ظهر بود.زینب خانم مثل مادری مهربان به من میرسید.گفت:الهی بمیرم!ببین سر
این صورت چی آورد بی انصاف!پاشو یه چیزی اخور گلوت خشک شده.


اما من قادر به انجام هیچ کاری نبودام.با کمک زینب خانم کمی رو به راه
شدم.با زحمت زیاد به کارها میرسیدم.وقتی توی آشپزخانه بودم،مردها
برگشتند.پارسا را دیدم.به خاطر دفاع او کتک خوردم،کاشکی دیگر از من دفاع
نکند چون تحمل این همه عذاب را نداشتم.زینب خانم رسید و گفت:ننه،چای
نمیبری؟مردها خیلی خستن،آنقدر کار کردن که هلاک شدن.


گفتم:میشه شما ببرید؟آخه صورتم خیلی ناجوره.


_اتفاقا بذار پارسا ببینه،اون موقع میدونه...


دستهایش را گرفتم و حرفش را قطع کردم و گفتم:نه،تو رو خدا نذار بیشتر از
این برام دردسر درست بشه!اگه کسی سراغ منو گرفت بگو کار داره.


_باشه مادر هرچی تو بگی.


او رفت و من ظرفهای شأم را به اتاق پهلویی بردم و در تاریکی مشغول چیدن
ظرفها بودم و صدای گفت و گوی آنها را میشنیدم که میگفتند و میخندیدند و من
هم با دلی شکسته مثل کلفتی به کارهایم میرسیدم.کارهایم تمام شده بود.نانها
را گذاشتم و خواستم بروم که در باز شد،با وحشت نگاه کردم دیدم پارسا بین در
ایستاده و نگاهم میکند.گفتم:سلام.


در را بست و گفت:سلام.چرا تو تاریکی کار میکنی؟


بدون آنکه نگاهش کنم گفتم:اینجوری راحت ترم.


کاشکی صورتم را نبیند وگرنه مادرش مرا میکشد،اما خدا رو شکر چراغ را روشن
نکرد.آن طرف سفره ایستاده بود.از در اتاق بیرون رفتم.به آشپزخانه رفتم و با
زینب خانم شأم خوردیم.ظرفها را شستم و چای بعد از شأم را او عهده دار شد و
من به اتاقم رفتم.اشک در چشمهایم حلقه زده بود.یعنی میشد یک بار دیگر به
خانه برگردم و پدر و عمه را ببینم؟تا کی باید اینجا بمانم؟آنها همه روی
ایوان بودند،چون پنجره باز بود صدایشان را میشنیدم.


پدرشان گفت:ببینم این دختر چقدر زود خوابیده،امروز ندیدمش.


مادرش گفت:امروز کار زیاد کرده.گفتم بخوابه تا خستگی بگیره.


_مگه چه کار داشتی؟تازه تارا هم هست.باید کار بلد باشه چون همین روزهاست که ببرنش.


_دخترم بلده مرد!چرا اینجوری میگی؟دلش میگیره.


پدرش گفت:زینب،پاشو ببین اگه بیداره،بگو بید میخوام ببینمش.


از ترس به دیوار چسبیده بودم.خدایا کاری کن که دنبالم نیاد!


مادرش گفت:ای بابا،حاجی ولش کن.دخترت اینجاست،پی دختر مردمی.


_زن اینقدر سنگدل نباش.گناه داره،اینجا غریبه.


_خسته شده بذار بخوابه.


پدرش گفت:پاشو تا نخوابیده صداش کن.


_حاجی ولش کن!چه قدر پیله میکنی.فردا هزار تا کار دارم.


_مگه میخوام چی کار کنم؟میخوام ببینمش.فردا قراره با پارسا بیاد مزرعه.


_لازم نکرده.خودم و تارا میایم.


_چی شد؟تو که از اونجا بدت میآمد؟


_حالا خوشم میاد.


_جدی که مثل بچهها شودی.اونم مثل تاراست.


_نخیر!دختر ما فقط تاراست و بس!فردا هم خودمون میایم.


در اینجا پارسا گفت:بیاد بیرون حال و هواش عوض میشه.از وقتی اینجا اومده بیرون نرفته.


با شنیدن صدای پارسا بند بند وجودم لرزید.بالاخره همه رفتند تا
بخوابند.اینجوری هم بهتر بود.اگر پدرش صورتم را میدید،دعوا به پا میشد و
مادرش باز مرا میزد.آن شب باز خواب پدر را دیدم،مثل روزهای قبل کنارم بود و
برایم شعر میخواند و عمه که با جان و دل کارهایمان را میکرد.از خواب
پریدم.حال خوبی نداشتم و تشنهام بود.بیرون آمدم..همه جا در سکوت و تاریکی
فرو رفته بود.صورتم را شستم و کمی آب خوردم.برگشتم و چراغ را روشن کردم و
هوس کردم تا چند خطی خوشنویسی کنم.خوب شد وسایل خطاطی را با خودم
آوردم.شعری که برای اولین بار برای پدر سروده بودم،روی کاغذ نوشتم.


شاعر دنیا اگر بودم شعر من پدرم بود


آغاز خلقتم با کلام پدرم بود آب حیاتم در دست پدرم بود


بعد از اتمام کار بارها و بارها آن را خواندم و روی میز گذاشتم و در حالیکه
عروسکم را بغل کرده بودم به آن شعر خیره شدم.تمام وجودم دلتنگ پدر و عمه
بود و تنها ارتباطم نامههای کوتاه بود.صبح زود مردها رفتند و من ظرفها رأ
شستم.میخواستم به آشپزخانه بروم که دیدم مادرش رو به رویم ایستاد
.گفتم:سلام.


او مدتی مرا پائید و گفت:چیه،صبح بخیرت رو خوردی؟نون گیرت نیومده بخوری؟حقت
بود؟پاتو زیاد از گیلیمت دراز کرده بودی اگر کلمهای به پارسا بگی.چشاتو در
میارم.


جوابی ندادم.او گفت:کارت تموم شد زرد الوها رو میشوری،مقزشونو در میاری و میچینی تو سینی تا خشک بشن برای زمستون.تمیز بشوریها.


باز هم سکوت کردم.خواستم سبد را بلند کنم که او موهایم را کشید و گفت:لالی بگی چشم؟


و بعد مثل آدمی که راضی شده باشد به طرف اتاقش رفت.شاید اگر روزی قدرتی به
دستم میافتاد او را میکشتم،آن هم نه یک بار بلکه صد بار،زجر کش آاش
میکردم.من از زندگی یاد گرفته بودم کینه توز نباشم ولی آن زن بدجوری اذیتم
میکرد.زرد آلوهای شسته را توی سینی پهن کردم .تارا لب پلهها میوه میخورد که
در باز شد.سرم را بلند نکردم تا ببینم کی آماده.صدای تارا را شنیدم که
گفت:سلام داداش پارسا،این وقت روز برای چی اومدی خونه؟


پارسا جوابش را نداد و به طرفم آمد.سرم را پایین اندخته بودم.وقتی پاهایش را کنار حوض دیدم گفتم:سلام،صبح بخیر.


اما پارسا لجوجانه به من خیره شده بود.آنقدر سرم پایین بود که گردنم درد گرفت.


گفت:سلام.بیا یه کم آب بریز سر دستم.


ناگهان تارا از روی ایوان مثل گربه مادهای پایین پرید و گفت:چرا اون بریزه؟مگه تارا مرده؟بیا خودم میریزم.


میدانستم میخواهد کاری کند که پارسا صورتم را نبیند و من هم اینجوری راحت تر بودم.


رفت تا حوله را بیورد.پارسا کنارم نشست و گفت:دم صبح چراغ اتاقت روشن بود.مریضی؟میخوای ببرمت دکتر؟


_نه خوابم نمیبرد.داشتم کتاب میخوندم.


او آرام گفت:بهت یاد ندادن با کسی که حرف میزنی نگاش کنی؟


منا جوابش را ندادم.تارا با حوله رسید.پارسا دستهایش را خشک کرد و گفت:چیه مگه کار نداری که وایسادی؟`


_نه بیکارم.


_خوب بشین اینا رو کمک کن.


_مادر گفت که اون درست کنه و من دست نزنم.


صدای مادرش را شنیدم که با عجله گفت:چیه پارسا؟اومدی خونه،مگه کار نداری؟


_اومدم سر بزنم بده؟میرم.


_مادر.چقدر زود ناراحت میشی.


پارسا به من گفت:پاشو یه چای بعده بخورم.


_دستش بنده.تارا یه چای برای پارسا ببر.


من هنوز سرم پایین بود.


مادرش گفت:بیا بریم بالا بشینیم،اینجا نمیشه.


_نه همینجا خوبه.


آمد و این طرفم نشست و من به سمت مخالف او برگشتم.مادرش در حالیکه حول شده
بود زرد آلو را کنار زد و بین ما نشست و مثل دیوار گوشتی مرا پشت شانههایش
قعیم کرد و گفت:پارسا جون،فردا غروب خاله اسرین و ونوشه میان.


پارسا جوابی نداد.مادرش ادامه داد:جواب نمیدی؟گفتم میان اینجا.


_خوب بیان،خوش اومدن.


_پسر جون داری خستهام میکنی.میاد تو ببینیش.


_اون برای من مثل تارا میمونه.


_تا کی؟


_تا قیامت؟تا هر وقت که زنده ام.من اونو نمیخوام.


_باشه.تو نمیخوای میگم نیان.واسه خودت میگم.


بلند شدم تا جعبه بعدی را بیارم.پارسا آمد و گفت:تنها نمیتونی.چرا کسی کمکت نمیکنه؟


من در حالیکه زرد آلها را توی حوض میریختم روسریام را جلوی صورتم گرفتم.


گفت:این همه مدت تازه از ما رو میگیری؟


اما جوابش را ندادم.پارسا از حیات خارج شد.مادرش با حرص براندازم میکرد ولی
من سر کار خودم رفتم.تازه درد بدنم شروع شده بود.لعنتی آنقدر محکم میزد که
بدنم کوفته میشد.شب باز هم وقتو موقع کار شد،خودم در آشپز خانه ماندم و
بیرون نرفتم،اما صدای پدرشان را میشنیدم که سراغم را میگرفت ولی مادرش با
صحبت در مورد خواهرش حرف را عوض میکرد.صورتم زرد و بی رنگ و چشمهایم گود
رفته بود،گونههایم بیرون زده بود و خیلی لاغر شده بودم.پدرم نمیدانست که
دخترش کیسه بوکس زنهای دهاتی شده.باید تاوان چی را پس میدادم؟خودم هم
نمیدانستم.پائیز شده بود و همه جا پر از برگ درختان بود.اگر دانشگاهم را
ادامه داده بودم حالا سال دوم بودم.هر وقت دلم میگرفت از در پشتی به باغ
میرفتم و ساعتی آنجا مینشستم.این تفریح من بود.مادرش نمیدانست وگرنه از
رفتن من جلوگیری میکرد.در پائیز کار کم تر بود و شب نشینیها آغاز میشد
.مراسم سال شوان برگزار شد.من آن روز خانه نبودم،پارسا مرا به مزرعه برد و
شب آمدم.از ماندنم در اینجا یک سال میگذشت؛درست دو ماه بعد از مرگ شوان
آمدم.خانواده حج سروان آماده میشدند تا عروسشان را ببرند.پدر پارسا جهاز
قابل ملاحظهای تهیه کرده بود.مادرش به من فخر میفروخت و نمیگذاشت تا
ببینم.گرچه مایل هم نبودم.میگفت من بد قدمم و نحسم.شگون ندارد به دیدن جهاز
عروس بروم.


روزی که جهاز تارا را بردند شمین و شیلان هم آنجا بودند.با زحمت،اساس را
پشت وانت بزرگی جا دادند و رفتند.باران میبارید و مادرش مرا مسبب آن
میدانست.این اولین روستای بود که باران را بد میدانست.بعد از رفتن آنها
مشغول مرتب کردن اتاقها شدم.آنقدر به هم ریخته بود که آدم نمیدانست از کجا
شروع کند.به هر حال همه جا را مرتب کردم.


هیچ کس خانه نبود.این توری راحت تر بودم.برای خودم چای آوردم.هوا خیلی لطیف
بود و باران قطع شده بود.ورقه خطاطیام را با قلم و مرکب آوردم و روی تخت
نشستم.حالا حالاها طول میکشید تا آنها بیایند.این شعر را نوشتم:


نمیکنیای گل یک دم یادم که همچو اشک از چشمات افتادم


این شعر ناگهانی به یادم رسید.میخواستم به اتاقم بروم که در حیاط باز
شد.یعنی به این زودی برگشتند؟به طرف در نگاه کردم و دیدم پارسا وارد حیاط
شد و به طرف تخت آمد.هنوز مرا ندیده بود.داشت به طرف آشپزخانه
میرفت،گفتم:سلام،شما برگشتید؟


او به طرفم برگشت و لبخندی زد که هزاران بار صورتش را زیبا تر میکرد ،گفت:سلام،منو ترسوندی.فکر کردم تو اتاقی.چرا بیرون موندی؟


_هوا خوب بود اینجا نشستم.حالا اگر چیزی نمیخواهید من برم.


جلو آمد.نزدیک و نزدیک تر.ناگهان چشمش به ورقههایم افتاد.نمیدانام چرا
ورقهها را برداشتم و مثل بچهها پشتم قایم کردم.او نگاهی به من کرد و
گفت:اون چی بود قایم کردی؟میخوام ببینم.


سرم را به اعلامت نفی تکان دادم و گفتم:نه،مربوط به خودمه.چیز خاصی نیست.


_بده میخوام ببینم!


وقتی دید هنوز هم آن را به دستش نمیدهم جلو تر آمد و کاغذ را از دستم در آورد.از برخورد دستش احساس خوشایندی به من دست داد.


گفت:چه شعر قشنگی!چه خط قشنگی!نمیدونستم مینویسی.


سکوت کردم.او گفت:منظورت از نوشتن این شعر چی بود؟


_منظور خاصی نداشتم.همین جوری نوشتم.


_ولی فکر میکنم تو یه قصدی از نوشتن اون داشتی.به هر حال اونو میزنم به
اتاقم.تو هنوز اتاق منو ندیدی.من از این کارا خوشم میاد ولی باید بهتر
بنویسی.


_یعنی این بد بود؟


_من اینو نگفتم.شعرت بوی غم میده.باید شعرهای شاد بنویسی،دوره غم تموم شده.


نمیدانام چرا با پارسا احساس راحتی میکردم.گفتم:برای شما بله،ولی برای من نه.


_چرا؟


_چراش واضحه.من وقتی خوشحال میشم که به شهرمون برگردم.


_میدونی که دیگه نمیتونی بری.تو باید اینجا ازدواج کنی چون این یکی از شرطهای ما بود.


جوابی ندادم.او گفت:حالا برام یه چای میاری یا خودم بیارم.


به خود آمدم و گفتم:نه،میارم.


چای خودم یخ کرده بود.رفتم و با شوق بی حدی برایش یک چای ریختم و آوردم
کنارش گذاشتم.مردد بودم بنشینم یا بروم.پارسا گفت:بشین،چرا وایسادی؟


نشستم ولی ندنم چرا دلم شور میزد.پارسا انگار که حس کرده بود.گفت:چیه ناراحت به نظر میرسی؟


_میترسم مادرتون برگرده.آخه اون دوست نداره که ما اینجوری...


از نگاه پارسا بقیه حرفم را نزدم و سکوت کردم ولی تا نگاهم کرد سرم را
پایین انداختم.او آرام گفت:چرا اینجوری منو نگاه میکنی؟از من میترسی؟


با عجله گفتم:نه،یعنی اره،نمیدونم.


با عجله رفتم به آشپزخانه و وقتی برگشتم پارسا رفته بود.بعد از مدتها زندگی
سرد و خالیام با وجود پارسا گرم و زیبا شده بود،گویا دلتنگیها از یادم
رفته بود.نمیتوانستم خودم را عادی جلوه بعدهام بنابرین سعی میکردم تنها
باشم.آخر شب مادرش خسته از چیدن جهاز برگشت و من برایش چای بردم.او با آب و
تاب تعریف میکرد که چطور خانواده داماد در حیرت این جهازی مانده
بودند.حالا انگار سرگرم کارهای عروسی بود که با من کاری نداشت.دو روز دیگر
خانمی برای درست کردن عروس آمد و او را آرایش کرد.لباس صورتی تنش کرده
بودند.از رفتن تارا ذوق زده بودم چون او هم مرا کم آزار نداده بود.


همه چیز ساده ولی زیبا بود.مادرش به من اجئزه نداد که به حیاط بروم.همه چیز
را از پشت پنجره نگاه میکردم.سینی بزرگی پر از حنا و شمعهای روشن روی سر
مادر داماد بود.ساز و دهل زدند و طبقهای پر از هدیه برای عروسشان
آوردند.پدرش لطف کرد و چند کارگر برای کمک به من و زینب خانم گرفت.


تا رسیدند گوسفندی جلوی پایشان زمین زدند.مادرش خوشحال به این طرف و آن طرف
میرفت.پدرش با مردها مشغول سلام و احوال پرسی بود.پسرهای جوان با دخترهای
جوان دست به دست،ظرفهای شیرینی را وارد اتاق میکردند.


شیلان و شمین با زینب خانم پذیرایی میکردند.من خانواده شوهر تارا را
نمیشناختم ولی هیوا را ،که داماد بود،شناختم.شرکو داشت گوسفندی را جمع و
جور میکرد و شاهو خونها را میشست ولی پارسا در بین مردا ایستاده
بود.نمیدانام چرا نگاهی توی آینه به خودم انداختم.اگر روزی قسمتم بشود حتما
عروس زیبائی میشوم.
۱۱-۸-۱۳۸۹ ۰۷:۰۲ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 694 بار در 672 ارسال
ارسال: #8
RE:رمان زیبای عروس خون



قسمت 6





به هر حال آن شب تمام شد و آنها رفتند.من مشغول نظافت اتاقها شدم.همه توی
اتاق تارا بودند و میگفتند و میخندیدند.قرار بود فردا ظهر بیایند تا عروس
را ببرند.ناهار و شأم پای خانواده داماد بود.فردا باز هم مناظر شب قبل
تکرار شد.سر تارا چاددر سفیدی اندخته بودند که به آن پول سنجاق شده بود.هیچ
جای صورتش معلوم نبود.او میرفت و من ذوق میکردم.


همه پشت سرش از خانه خارج شدند و بعد از اینکه حیاط خلوت شد بیرون
آمدم.خانه ساکت شده بود اما هنوز صدای ساز و دهل از دور شنیده میشد.وقتی به
اتاقهای به هم ریخته نگاه کردم دلم گرفت؛آنقدر کثیف بود که نمیدانستم از
کجا شروع کنم.


همیشه اینجور موقعها دلم میخواست جارو برقی عمه آنجا بود.به این ترتیب
اتاقها را تمیز کردم و ایوان را شستم.خیلی خسته شدم.ساعت نزدیک چهار بود که
رفتم سراغ مهمان خانه.آنجا جهنم واقعی بود.کلی از وقتم آنجا سپری شد.هوا
تاریک شده بود که به آشپزخانه رفتم و آنجا را مراتب کردم و کمی شأم
خوردم.میدانستم پارسا نامه پدر را از لایه پنجره اتاقم اندخته اما آنقدر
کار داشتم که فراموش کرده بودم آن را بخوانم.نامه را برداشتم و آمدم
بیرون.هوا سرد بود ولی از بوی چراغ بهتر بود.بعد از اتمام نامه به طرف
اتاقم رفتم.یل لحظه برگشتم و دیدم پارسا روی پلهها نشسته.حول شدم و
گفتم:سلام!شما برگشتید؟فکر کردم شأم میمونید.


او گفت:نه،حوصله شلوغی رو ندارم.میخواستی بری اتاقت؟


_بله،آخه کارامو انجام دادم.


_بیا یه چای بده بخورم که خیلی خسته ام.


برگشتم به آشپزخانه و برایش یک لیوان چای ریختم و کنارش گذاشتم و خواستم بروم که گفت:بشین،کجا میری؟


حرفی نزدم و این طرف تخت نشستم.پرسید:امشب چه حالی داری؟


_من؟


_اره،غیر از تو مگه کسی هم اینجاست؟


_خوب منم خوشحالم.این اواخر این جاها دلگیر شده بود.


او چای را جلویم گذاشت و گفت:بخور.سرد شده.


_مهم نیست؛من چای داغ نمیخورم.


پارسا بدون اینکه نگاهم کند گفت:شب اول یادمه،مادرم زورت میکرد چای داغ بخوری.


و بعد زد زیر خنده.بلند بلند میخندید.از خندیدنش،هم خوشحال میشودم و هم فکر
میکردم مرا مسخره میکند.ناگهان ساکت شد و گفت:چیه،چرا نمیخندی؟من ناراحتت
کردم؟


سر بلند کردم و توی چشمان سیاهش نگاه کردم و گفتم:نه،نمیخوام امشب عروسی خوهرتونه،ناراحت بشین ولی من انگار خندیدن یادم رفته.


_چرا؟


_چرا یادم نره؟وقتی از پشت پنجره این صحنهها رو میدیدم آرزو میکردم تا منم پیش پدرم بودم؛این آرزوی قلبی منه.


وقتی به چهره پارسا نگاه کردم از حرفم پشیمان شدم.گفتم:من نمیخواستام شما رو ناراحت کنم.


او از جا بلند شد و گفت:کمی فرصت بده.شرایط زندگیتو عوض میکنم.


با خوشحالی از جا پریدم و دستهایش را توی دستم گرفتم و گفتم:یعنی میتونم امیدوار باشم که بار دیگه پدرمو میبینم.


پارسا به حالت عجیبی به من نگاه کرد و گفت:اگه بری بازم باید برگردی و تا آبد اینجا بمونی.


_نمیدونم.فقط میدونم که دلتنگ خانوادهام هستم.


یکدفعه نگاه به دستهایم کردم.دستهایش را رها کردم و گفتم:منو ببخشید.من،من اصلا منظوری نداشتم.


اما پارسا متفکرانه به من خیره شده بود.برای خاتمه دادن به این بحث گفتم:وای!چایها سرد شدن.میرم عوضشون کنم.


ولی پارسا متفکرانه رو به رویم ایستاده بود.توی چشمهای سیاهش یک دنیا امید و
اعتماد نهفته بود.آرام گفت:تا حالا کسی بهت گفته که چشمای قشنگی داری؟


نمیتوانستم حرفی بزنم،از خجالت آب شدم.پرسید:چرا جوابمو نمیدی؟


بدون آنکه سر بلند کنم گفتم:بله،غیر ز شما یکی دیگه بود که همیشه اینو تو گوشم زمزمه میکرد.


از حالت چهره پارسا فهمیدم که فکر کرده من با کسی رابطه داشتم چون آرام و
قرار نداشت.این را حس میکردم.با خشم گفت:اون کی بود که این حرفو زد؟


_پدرم.


پارسا آرام شد و گفت:پاشو دختر!بیا برو این چایها رو عوض کن.


ولی وقتی برگشتم رفته بود.فردای آن روز مادرش برای پا تختی رفت.وقتی میخواست از در خارج شود گفت:ای دختر با توأم!


گفتم:بله.


_مردا بعد از ظهر خونه هستن،بهشون برس تا شب برگردم.


آن روز دعا میکردم که مادرش همیشه گرفتار باشد.ساعت نزدیک شش بود که کتری و
قوری را بردم پشت در بگذارم که یکدفعه پدرش در را باز کرد و گفت:بیا
برامون چای بریز.امشب زن نداریم.تو راحتی.


بلند بلند خندید.حرفی نزدم و داخل اتاق شدم.پارسا پاین پنجره نشسته
بود.شرکو گوشه اتاق نگاهم میکرد و شاهو که همیشه ساکت بود داشت چاقو تیز
میکرد.برای همه چای ریختم و خواستم خارج شوم که پدرش پکی به قلیان زد و
گفت:کجا میری دختر جان؟چرا از ما فرار میکنی؟حالا تک دختر این خونه توی.


باز هم سکوت کردم.از نگاه آنها خجالت میکشیدم.پدرش گفت:این چند روز ندیدمت.کجا قایم شودی؟


سر بلند کردم و گفتم:قایم نشده بودم.کارا زیاد بود.


_خیلی خسته شودی.عیب نداره تلافی میکنم.برای عروسی ات ما زحمت میکشیم.یه جشن مفصلی میگیریم و صاحب خونه و زندگی ات میکنیم.


سرخ شدم و سرم را پایین انداختم.


شرکو گفت:خوبه تارا رفت.میدونام زیاد اذیتت میکرد ولی تو با گذشت تر از اونی.


این اولی باری بود که او با من حرف میزد.نگاهش کردم.ته چهرهاش شبیه مادرش
بود.قدش از پارسا کوتاه تر و هیکلش پهن تر از او بود.گوی پارسا با آنها فرق
داشت.


گفتم:نه اینجوری نبود.


شرکو همان طور به من خیره شده بود.پدرش گفت:خوب رسمای ما رو دیدی،خوشت اومد؟میدونم تهران اینجوری نیست.


_نه،اونجا با اینجا کلی فرق داره.


_کدومش رو بیشتر دوست داری؟


خودشان خوب میدانستند من عاشق راسمهای خودمان بودم.ولی انگار اعتراف میگرفتند.


گفتم:فرقی نداره.مهم اینه که دختر و پسر بتونن با هم زندگی کنن.


پدرش با علاقه گفت:به به!آفرین!چه حرف قشنگی زدی!پارسا حق داره میگه تو کم حرف میزانی،ولی حرفهات به دل میشینه.


زیر چشمی نگاهی به پارسا کردم.داشت نگاهم میکرد.شرکو گفت:تو چند تا خواهر و برادر داری؟


_خواهر ندارم.یک برادر دارم که ایران نیست.


_اکثر تهرونیها اینجوری هستن.در حالی که ما نمیخوایم از این روستا پامون رو بیرون بذاریم.


بعد ادامه داد:امروز کار رو ول کن.اینجا بمون تا حرف بزنیم.


_برم راحت ترم.


پدرش خندید و گفت:چیه از طرفه میترسی؟


جواب ندادم،منتظر شدم تا اشارهای به رفتنم بکنند ولی حرفی نزدند.


مادرش هرروز اشک ریخت و به بهانههای مختلف به دیدن تارا میرفت و به این
ترتیب یک ماه گذشت.خانواده سروان ناراحت میشدند که چرا مادر پارسا زیاد
آنجا میرود.اینجوری عروسشان بد عادت میشد.بالاخره آن شب صدای فریاد پدرشان
را شنیدم که میگفت:زن همینو میخواستی؟هر روز راه بیفت برو اونجا.دید سروان
چی پیغام داده؟


_میگی چه کنم؟دلم داره آتیش میگیره.دوری تارا،اختلاف شمین و فواد سر
بچه،شیلان با اون مادر شوهرش؛این طرف پارسا که حرصم میده.میگم ونوشه رو
بگیر بارات عروس لایقی میشه،میگه نه.


پدرش گفت:نخیر!وانوشه به درد پارسا نمیخوره.عروس پارسا رو من انتخاب میکنم.


_مگه حاجی تو میخوای زن بگیری؟


_من از سلیقه پسرم خبر دارم.تو هم زیاد خونه هیوا نرو.


تارا خیلی زود باردار شد.مادرش هر روز یک مدک غذا برای تارا میبرد و این
باعث میشد تا داماد اولشان هوس ازدواج دوم برای داشتن فرزند بکند و این
آغاز اختلاف شد چون فواد بچه میخواست و شمین باردار نمیشد.آن شب فواد و
زیور،مادر شوهر شمین،با شوهرش آمدند تا شمین را ببرند چون او از ظهر به قهر
آماده بود.هاج رمضان پدر شوهرش با ناراحتی گفت:آخه حاجی ادریس این که گونه
نیست،خوب دوازده ساله صبر کردیم،پسر منم آرزو داره،بچه میخواد.


پدرش با دلخوری گفت:چی بگم؟عقل من به این کارها قد نمیده.


_خوب هر کاری دخترت گفته ما کردیم آخرش هیچی.


ناگهان زیور خانم گفت:آخه شمین بچه شده.میاد قهر که چی؟این کارها مال بچه هاست.


شمین با گریه گفت:من طاقت هوو ندارم.


_من آدم نیستم که دو تا هوو دارم؟


مادر پارسا گفت:تو با دختر من فرق داری،روز اول گفتم به پسر هاج رمضون دختر ندیم؛مثل باباش سه تا زن میگیره.


زیور خانم گفت:حالا چیه بد کردیم دوازده سال با اجاق کوری دخترت ساختیم.


اما مادر پارسا با عصبانیت گفت:پاشو خودتو جمع کن!با اون پسر بی سر و پات.


_ما بی سر و پاییم؟باشه ولی دخترت عیب داره.شیلانم یه دونه زاییده،لابد تارا هم یه دختر تنگ هیوا میندازه.


_به تو مربوط نیست به کار دخترام اینطور دخالت میکنی.تازه از کجا معلوم،شاید ایراد از پسر تو باشه.


صدای پارسا تنم را لرزاند که گفت:بس کن مادر!پاشو برو تو اتاق.


مادرش رفت و کمی این طرف و آن طرف را پائید و گفت:حاجی دلخور نشو منظور بدی
نداشتم،تو دعوا نقل و نبات خیر نمیکنن.راستی این دختر خون فصل کجاست؟ما یک
برام ندیدیمش.


_با اون چیکار داری؟


_یک ساله اومده اینجا هیچ کس اونو ندیده.خوب اگر شوهرش میدید،بدید به ما.کس و کاری هم که نداره.


یکدفعه پارسا نعره زد:بلند شو برو بیرون با اون حرفهای مفتت!


_وای!چیه پارسا جان مگه حرف بدی زدم؟


شرکو گفت:تو برای دخترهای رو دست مونده خودت دست بالا بزن.


_از کم لطفی شما پسرها!


یکدفعه مادرش در اتاق را باز کرد و گفت:به تو چه که باراش شوهر پیدا میکنی؟تا چشمت کور بشه!از خونهام برو بیرون.


_تو چرا بهت برمیخوره؟تو که داشتی به زور اونو به گل محمد میدادی.


یکدفعه پارسا فریاد زد:بسه دیگه!برید بیرون.همین حالا!


هاج رمضان گفت:پاشو دختر با این کارهات ما رو هم خراب کردی.


آنها شمین را علی رغم گریه و زریاش بردند.





بعد از رفتن آنها،مادرش مرا به اتاق دیگری برد و نگاهی به من انداخت و گفت:این بلاها از قدم نحس تو به سرم اومده،تو با وجود نحست...


در یک لحظه چفت در را انداخت و به من حمله کرد.توی سر و صورتم زد،دستهایم
را گاز گرفت و موهایم را کند.یکدفعه در شکسته شد و مردها وارد اتاق
شدند.حاجی زنش را از روی من بلند کرد.زینب خانم رسید و چادری به دورم
پیچید.پدرش فریاد زد:چرا زدیش؟به این چه که کتکش میزنی؟


شرکو گفت:مادر،اینکه گناهی نداره.


اما مادرش فریاد زد:پارسا بس نبود حالا شرکو از اون دفاع میکنه.


بلند شدم و به اتاقم رفتم.هیچ راهی جز ادامه این زندگی نداشتم.به درستی
نفهمیدم چرا مرا زد ولی با بی رحمی این کار را کرد و هر بار که میزد احساس
حقیر بودن میکردم و دلم میخواست بمیرم.آن روز باز هم برای تارا غذا برد.او
آرزو میکرد تارا پسری به دنیا بیاورد.غروب نروز ونوشه و خاله اسرین آمدند
ولی من اصلا جلو نرفتم.زینب خانم به جای من پذیرایی کرد و من کارهای او را
انجام دادم.صدایشان را میشنیدم.


مادرش میگفت:نمیدونی ونوشه جان،چه قدر خاله دلتنگت بود!چرا دیر میای؟


_خاله شما نمیاید.از بی مهریها داریم غریبه میشیم.


_من منتظر روزی هستم که عروسم بشی و تا آبد پیشم بمونی.


پدرش گفت:اسرین خانم،هاج زاهد چطوره؟


_خوب بود،سلام رسوند.ولی نتونست بیاد چون کار داشت.


مادرش گفت:ونوشه گل خونه خودمه.یه بخت خوب هم براش سراغ دارم همین دور و براست.


_وای خاله طرفه!میذاری بشینم یا برم تو پستو؟


_چرا پستو؟تو باید روی سرم بشینی.


_تارا هم رفته.اینجاها حسابی سوت و کور شده.


_عروسم میاد جاشو پر میکنه عزیزکم.


وقتی ظرفها را میشستم زینب خانم گفت:حاجی سراغتو میگرفت.تو چای رو ببر.


_نه تو رو خدا مخصوصا حالا که مهمون دارن.


_اینجوری بهانه دستشون نده،تو که طرفه رو میشناسی،چای رو ببر و اعتنای نکن.


بالاخره بساط چای را بردم پشت در بگذارم که مادرش در را باز کرد.


گفتم:سلام چای آوردم.


او نگاه کنجکاوانهای به من انداخت و گفت:بیارش تو.


وسایل چای را داخل اتاق بردم.آنها به من نگاه کردند،ولی من اصلا به خاله و دختر خالهاش نگاه نکردم.مادرش گفت:بشین،چرا وایسادی؟


با صدای گرفتهای گفتم:کار دارم،میرم به کارام برسم.


_ولش کن!زینب هست.بشین تا ونوشه تو رو ببینه.


کنار در نشستم.او نگاه دقیقی به من انداخت و گفت:هان!پس دختر خون فصل اینه.


جوابش را ندادم.پدرش گفت:چرا نیومدی با ما شأم بخوری؟


خاله پارسا مدتی مرا پائید و گفت:واله بیش تر نمیذاشتم ونوشه بیاد،برای این بودکه خون فصلها شوم هستن.


سرم را بلند کردم و نگاهی به خاله پارسا انداختم.او آب دهانش را قورت داد و گفت:وای!چرا با اون چشای سبزت اینجوری نگاه میکنی؟


اما من جوابش را ندادم.


مادرش گفت:امشب عجیب شودی،مگه با تو حرف نمیزنن؟


بعد از مدتی بلند شدم و ایرون آمدم.نمیخواستام حرفهایشان رأ که مثل مذاب
داغ بود بشنوم.آنقدر بی حوصله بودم که حد نداشت.دیگه از زخم زبانهای مادرش
خسته شده بودم.فصل سرما خوبیش این بود که مردها خانه بودند و کم تر بیرون
میرفتند،و او کمتر میتوانست مرا آزار دهد.هنوز زمستان نیامده و تارا دو
ماهه باردار بود.فردای آن روز همگی به خانه شمین رفتند.با ضبط کوچکم به باغ
پشتی رفتم،دلم میخواست تنها باشم.جمعه دلگیری بود.یکدفعه صدای پارسا را
شنیدم که گفت:چرا اینجا تنها نشستی؟


با عجله از جا پریدم و گفتم:سلام.


او کنارم نشست و گفت:سلام،چرا تنهای اومدی اینجا؟


_همنجوری.


_همین جوری نمیشه.حتما علتی داشته.


غیر از اینجا ،جایی رو ندارم که برم.


_بشین.


_میخوام برم کارامو انجام بدم.


_تو کاری نداری غیر از اینکه کنار من بشینی.


_ولی...


_ولی بی ولی.از اینکه حرفم دو تا بشه بیزارم.


نشستم ولی دلم شور میزد.میترسیدم مادرش سر برسد.میخواستم صدای ضبط را کم کنم،اما دستم را گرفت و فشرد و گفت:چه کارش داری؟بذار بخونه.


_آخه گفتم شاید دوست ناداشته باشید.


در همان حال سعی داشتم دستم را از دستش بیرون بیارم.


گفت:چیه ناراحتی من اینجام؟


_میدونی که مادرتون اگه بیاد خیلی بد میشه.


_میترسی دوباره کتکت بزنه؟


حرفی نزدم.او نزدیک تر آمد و گفت:این قدر سر سختی نکن.تو حالا عضو خانواده ما هستی.


_نه،اینطوری نیست.


_چرا؟


_دوست دارم پیش خانواده ام باشم.اینجا برای خودم جایی نمیبینم.


_برای چی؟


_برای رفتاری که با من میشه و فقط هم به خاطر مرگ برادرتونه.


_شوان رو میگی؟تو که اصلا اونو ندیدی.


_دلم برای همین چیزها میسوزه.آدمی که ندیدم،نمیدونم چه شکلی بوده.الان یک
ساله که مرده و با مرگش اختیار زندگی را از من گرفته.نمیتونم اونجوری که
میخوام زندگی کنم و باعث آزار همه هستم.اونوقت میگید که عضوی از شما
هستم.یک غریبه همیشه غریبه است.


تمام مدت پارسا با دقت به من نگاه میکرد.دستهایم را از دستش در آوردم و
گفتم:از تمام توجهی که به من داری ممنونم،ولی میخوام این کارو نکنی.


_چرا؟


_چون ادامه زندگی رو توی این محیط برام مشکل تر میکنی.


_هیچ فکر کردی چرا از تو دفاع میکنم،به قول خودت غریبه؟


نگاهی به او کردم.لبخندی زد و گفت:چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟


سکوت کردم.پارسا گفت:جواب ندادی؟


_نمیدونم چی بگم ولی تا حالا...یعنی...


حرفها را گم کرده بودم.گفت:بهتره رو راست باشم و حرف آخر رو بزنم؛تو میدونی اینجا باید عروس بشی؟


با تعجب گفتم:عروس بشم!اینجا؟پس پدرم چی؟


_اختیار دار تو ماییم.نه پدرت.نمیتونی همینجوری تو خونه ای که سه تا مرد هست باشی.


_خوب میگی چیکار کنم؟


پارسا مدتی ساکت شد و بعد به من نگاه کرد و گفت:میخوام عروس من بشی.


ناگهان جا خوردم.با تعجب پرسیدم:چی!شما چی گفتید؟


اما پارسا با آرامش گفت:میخوام با من عروسی کنی،چیز دیگه ای نگفتم.


_ولی شما مطمئنید که اشتباه نمیکنید چون مادرتون...


اما پارسا بلند شد و با بی حوصلگی گفت:برای پدرت بنویس اگه میخواد بیاد.چون به زودی تو رو به خونه خودم میبرم.
۱۱-۸-۱۳۸۹ ۰۷:۰۴ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 694 بار در 672 ارسال
ارسال: #9
RE:رمان زیبای عروس خون

قسمت 7


خوب میدانستم قدرت مخالفت ندارم چون من باید می ماندم و از طرفی راضی بودم
که شوهرم پارسا باشد.تو فکر بودم که پارسا دستم را گرفت و گفت:حالا بیا
بریم تو،سرما میخوری.همین کار که گفتم انجام بده.


آهسته گفتم:باشه.


وقتی وارد حیاط شدیم،مادرش و ونوشه و خاله اسرین با چشمانی از حدقه بیرون
زده به ما خیره شدند.پارسا داشت میرفت بیرون که یکدفعه مادرش به من حمله
کرد و گفت:دختره بی حیا!محرم نا محرم سرت نمیشه؟با پسرم چه کار داری؟


دستهایم را جلوی صورتم گرفتم که پارسا فریاد زد:ولش کن!اگر دست بهش بزنی،اون موقع با من طرفی.


_پارسا چی گفتی؟این چه حرفی بود که زدی؟


پارسا جلو رفت و گفت:همین که گفتم،چرا میزنیش؟اونم جلوی همه؟


_همه!همه کی هستن؟مگه خاله و ونوشه غریبه اند؟


_اره غریبه اند!مگه چی کار کرده که میزنیش؟اونو به جای شوان آوردی نیاوردی که بزنیش.


_ولی پسرم تو مادرت رو ول میکنی که اونو...


_بسه دیگه.تمومش کن!برو کاراتو بکن.به زودی عروس میاری.


_چی،عروس میآرم؟میدونستم.دیدی ونوشه،خودش گفت.


پارسا بیرون رفته بود و مادرش هنوز نمیدانست که منظور پارسا از عروس،من
بودم.غروب بود که همه آنها رفتند تا سری به تارا بزنند،ولی مادرش نرفت چون
کمی از هیوا دلخور بود.شب موقی که چای میخوردند پدرش با رضایت گفت:خوب دختر
جان،امشب میخوام باهات حرف بزنم.بشین.


آن شب شرکو و شاهو نبودند.مادرش داشت خیاطی میکرد.لباسهای بچه تارا بود که میدوخت و توی بقچه های گلدار میذاشت.


پدرش گفت:میدونی که تا ابد نمیتونی تنها باشی.باید شوهر کنی.


مادرش گفت:چیه خواستگاری براش پیدا شده؟


_تو حرفم نپر،بذار حرفم رو بزنم.در این هنگام رو به من کرد و گفت:چون تو به
رسم ما اومدی،باید اینجا بمونی و عروس بشی.تا حالا هم به خاطر سال شوان
صبر کردیم که آن هم گذشت.


مادرش گفت:حاجی از چی میخوای حرف بزنی؟


_یک دقیقه دندون روی ***** بذار تا حرفم تموم بشه.


_اینجا عروس بشه یعنی چی؟


_یعنی عروس من بشه.


_عروس تو؟


_آره عروس من.اون واسه شوان اومده.مثل اینکه رسم و رسومات رو فراموش کردی.


_یادم نرفته.ولی روشن کن کدوم یکی از پسرات اینو میخوان.


شاید در آن لحظه مادرش به فکرش هم نمیرسید که پارسا مرا میخواهد.پارسا از لب پنجره بلند شد و کنارم نشست و گفت:من میخوامش.


مادرش فریاد کوتاهی کشید و گفت:چی!چی!تو میخوایش؟تو که قراره ونوشه رو بگیری.


_کی گفته؟من اینو میخوام تا مردش باشم و بالای سرش.اون مهمون ماست ولی میمونه.یه آشنای قریب که جای خودشو باز کرده.


_اما اونم غروبی شاهد بود که گفتی کار داریم.


_خوب برای آوردن این عروس گفتم.


_شما دست به یکی کردید که منو عذاب بدید!


پدرش گفت:دخترم بقیه اش با خودته.حرف من تموم شد.


مادرش بلند شد و رو به رویم نشست و گفت:آهان!پس باید انتخاب کنه!اره،شوان که جوون مرگ شد،حالا هم پارسا_پسر گلم_میخوادش.


و بعد به گریه افتاد.


پدرش گفت:بسه دیگه!زن آروم باش!اون خون فصل ماست پس باید اینجا بمونه.برام نوه پسری میاره تا جای پسرم رو پر کنه.


من خجالت زده سرم را پایین انداختم.


مادرش گفت:پس تو میخوای عروس بشی؟جواب بده.


برای اولین بار گفتم:چی بگم؟


_از اون حرفها که پارسا رو اسیر کرد.


پارسا گفت:مادر بسه!دیگه از این حرفای بی خودی نزن،اون برات عروس خوبی میشه.


و بعد از لب طاقچه روسری سفیدی برداشت،روی سرم کشید و گفت:یه عروس زیبا و
بی گناه به خونه ام میاد.تاوان شوان پس داده شد،حالا باید به چشم عروست
نگاش کنی.


مادرش هنوز خشمگین نگاهم میکرد.پدر بلند شد و بوسه گرمی بر پیشانیام
زد.تمام نیرویم را جمع کردم و گفتم:من سعی میکنم عروس خوبی براتون
باشم،نمیگم جای دخترتون،ولی شما رو تنها نمیذارم و فکر میکنم شما مادرم
هستین چون هیچوقت مادر نداشتم و جای خالی اونو شما برایم پر میکنین.


مادرش با عصبانیت گفت:از قرار معلوم من غریبه بودم،آره؟


جوابی ندادم.


خبر ازدواج من و پارسا مثل بمب ترکید.قیافه ونوشه را فراموش نمیکنم که با
قهر و گریه آنجا را ترک کرد.همان روز نامه ای سفارشی نوشتم و بار دیگر
پارسا زحمت پست آنرا به عهده گرفت.


دو هفته بعد شیلان و تارا آمدند.وقتی برایشان چای بردم،شیلان گفت:ما هنوز اسم این عروس رو نمیدونیم.عروس!اسمت چیه؟


_ترنم.


تارا با بی تفاوتی گفت:مادر بی چک و چونه عروس اومد به خونت!خوشحالی نه؟


اما مادرش در حالیکه با غضب نگاهم میکرد،رویش را برگرداند.بیچاره من!


شیلان گفت:خوب،عروس خانم چه حالی دری؟


تارا با نفرت گفت:ولش کن شیلان!بذار بره.


اما من با آرامش گفتم:امیدوارم با هم خوب باشیم و به همدیگه کمک کنیم.منو
به چشم خواهرتون ببینید.بیاید به جای کینه و دشمنی،با هم مهربون باشیم.


هر سه به من نگاه میکردند.مادرش گفت:این حرفهای قشنگ رو کی یادت داده،هان؟


حرفی نزدم.ناگهان پارسا وارد شد و روی ایوان پرید.همه سلام کردیم.او کنار شیلان نشست و گفت:یه چای بده بخورم.تو چطوری شیلان؟


آنها صحبت میکردند.وقتی پیش پارسا بودم،کسی آزارم نمیداد.چای بردم و جلوی همه گذاشتم و خواستم برگردم که پارسا گفت:بشین،کجا میری؟


وقتی نشستم احساس شادی میکردم.از توجه هرچند کوچک پارسا چنان ذوق زده بودم که حد نداشت.تارا گفت:پارسا کی عروست رو میبری؟


پارسا نیم نگاهی به من کرد و گفت:خیلی زود،چطور مگه؟


_واا!میگی چطور مگه؟ناسلامتی میخوایم عروس بیاریم.


شیلان با کنایه گفت:گرچه این عروس با پایه خودش اومده.آش کشک خاله مون...


پارسا حرفش را قطع کرد و گفت:شیلان!اگر به قصد آزار میای،نیا.اون تا چند وقت دیگه زن برادر شما میشه.دست از این حرفا بردارید.


مادرش لبخندی زد و گفت:ای مادر!میخواست با اون شوخی کنه.


_اون یعنی چی مادر؟اسم داره.باهم خوب باشید.بعد رو به من کرد و گفت:بیا کارت دارم.


به دنبالش رفتم.پارسا کنار تخت ایستاد و گفت:ببین من آدرس مغازه دوستم و
شماره تلفنش رو به پدرت دادم.گویا نامه به دستش رسیده و فوری راه
افتاده.الان توی هتله.تو هم لباس عوض کن تا ببرمت اونجا.
۱۷-۸-۱۳۸۹ ۱۰:۰۸ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 694 بار در 672 ارسال
ارسال: #10
RE:رمان زیبای عروس خون

ادامه قسمت7
یکدفعه سینی از دستم به زمین افتاد.همه به طرفم برگشتند.چشمهایم پر از اشک شده بودند.دستهایم میلرزید.گفتم:راست میگی؟پدرم اینجاست؟


_اره،گفتم که برو حاضر شو تا بریم.


مادرش جلو آمد و گفت:چی شده پارسا؟


_هیچی برای چند روزی میره پیش پدرش.


_کجا میره؟برای چی میره؟


_مادر تو چقدر پیله میکنی؟بالاخره باید پدرش هم بدونه.


مادرش غر میزد و مخالفت میکرد اما پارسا او را قانع کرد.


نزدیک یکسال و سه ماه بود پدر را ندیده بودم.لباسم را عوض کردم و با آنها
خداحافظی کردم.هر دو سوار ماشین شدیم.پارسا در حین رانندگی گاه و بی گاه
نگاهم میکرد.او گفت:میتونی از پدرت بخوای تا بیاد و خونه تو رو ببینه.


اما اشک شادی مهلت جواب را از من گرفته بود.پدر در یکی از هتلهای ممتاز شهر
بود.دلم بدجوری شور میزد.یعنی عمه هم آماده بود یا پدر تنها بود.وقتی
رسیدیم آنقدر ماشینهای زیبا و آدمهای خوش تیپ آنجا بود که به وضوح ساده
بودنم را حس کردم.شماره اتاق را گرفتم و به پارسا گفتم:مگه نمیای پدرم رو
ببینی؟


_نه،خودت برو.هروقت ماشین رو اینجا دیدی،باید برگردی،فهمیدی؟


_باشه.


_خداحافظ.


حتی منتظر جوابم نشد.هیجان زده وارد شدم،پله ها را سریع بالا رفتم تا به
اتاق آنها برسم.وقتی رسیدم نفسم بالا نمی آمد.در زدم و منتظر شدم.


پدر گفت:کیه؟


میخواستم جواب بدهم اما کلمه ای از دهانم خارج نمیشد.لحظه ای بعد در باز شد
و پدر با قامتی خمیده و در هم شکسته رو به رویم ظاهر شد.او هم چیزی نمی
گفت.فقط اشک میریختیم و به هم نگاه میکردیم.چقدر توی نگاهمان حرف بود.گله
از دوری و رنج غربت.اما پدر بالاخره جلو آمد.چشمم به عصایی افتاد که توی
دستش بود.مرا در آغوش کشید.با صدای بلند گریه میکردم.پدر مرا بو میکرد.من
صورتش را توی دستم گرفته بودم،گویا میخواستم مطمئن شوم که خواب نیستم و همه
چیز واقعی است.او اینجاست،کنار من.


تا مدتها در آغوش هم گریه کردیم و بعد عمه مهربانم از راه رسید.با دیدنش
شوق وصف ناپذیری وجودم را در بر گرفت.عمه موهایش سفید شده بود و پیرتر به
نظر میرسید.ولی پدرم داغون تر بود.عمه همانطور که مرا میبوسید ،اشک
ریخت.حتی امروز هم نیاز آن دو نفر را حس میکنم،چون عزیزترین کسانم بودند.


بالاخره آرام شدیم.با هیجان دست پدر را گرفتم و گفتم:کی اومدی؟کی راه افتادی؟


پدر فقط نگاهم میکرد.عمه گفت:تا نامه ات رسید راه افتادیم.


کنار پایه پدر زانو زدم.دستهایش را لاه به لایه موهایم فرو برد و نوازشم
کرد.آاخ که چقدر دلتنگ این کارها بودم؛انگار سالهای ساله که آنها را ندیده
ام.


عمه گفت:خودت چطوری؟دختر خوبم چقدر لاغر شدی؟


لبخندی زدم و گفتم:خوبم.


پدر مرا بوسید و گفت:بعد از رفتن تو یک سکته را رعد کردم که طرف راست بدنم کمی بی حس شده ولی حالا به عشق تو باز هم رو پا هستم.


_الهی بمیرم!پدر،کی این اتفاق افتاد؟


_این اتفاق که چیزی نبود.بد تر از اون اومدن تو بود.میدونی ترنم
قشنگم،همیشه میگم کاش قصاصم کرده بودن و تو رو اینجا نیاورده بودن!با این
کارشون هزار بار قصاصم کردن.


عمه گفت:بسه ایرج!دخترمون اومده!بهتره بریم پایین و شام بخوریم.


بلند شدم و گفتم:تاکی اینجا میمونید؟


پدر گفت:فعلا این حرفها رو بذار کنار.کی آوردت؟


_پارسا.


پدر اخمهایش را تو هم کرد و حرفی نزد.با هم پایین رفتیم و مشغول خوردن شام
شدیم و بعد دوباره به اتاق برگشتیم.کنار هم نشستیم و از هر دری صحبت
کردیم.پدر بغلم کرده بود و من مثل کودکی خودم رو توی بغلش جا کرده
بودم.نمیخواستم لحظه ای از پدر جدا شوم.سرم را بلند کردم و گفتم:پدر دیگه
چطوری؟


او مرا بوسید و گفت:من چه طورم یا تو که این جور فدای پدر خود خواهت شدی؟چهره ات کلی فرق کرده.


حرفی نزدم.عمه با خنده گفت:ترنم،الان چی میچسبه؟


با خوشحالی بلند شدم و گفتم:یه حموم داغ.


_آخه قربونت برم.یکی یکدونه ما چقدر جا افتاده.


اما پدر دستهایم را گرفت و گفت:نه نه،حالا حمام را ول کن و بیا حرف بزنیم.


_پدر اون قدرها وقت داریم که با هم صحبت کنیم.


رفتم و یک دوش گرفتم.خستگی ام رفع شد.پدر بی صبرانه منتظرم بود.عمه با یک سینی چای و میوه رسید.


_بیاید با هم چای بخوریم.


پدر دستم را گرفت و گفت:چرا دستهایت اینقدر خشن شده؟پوستت زبر شده.


من در حالیکه چای میخوردم گفتم:از بس اونجا سرده،به هر حال اونجا کارهایم را خودم انجام میدم.


پدر به طرف پنجره رفت و گفت:کار خودتو یا کار اون دهاتی هارو؟


سکوت کردم.عمه با دلخوری گفت:ایرج بسه!ترنم تازه رسیده،حالا شروع نکن،خواهش میکنم.


_باید بدونم چجوری زندگی میکنه یا نه؟


_اره ،ولی دلخورش نکن.


پدر به طرفم برگشت و گفت:ترنم،از دست پدر ناراحتی؟


_نه،چرا این فکرو کردی؟به هر حال برای تفریح نیامده بودم.اونها مثل ما زندگی نمیکنن،من مجبور بودم.


_حالا چی؟بازم مجبوری؟


_پدر منظورت چیه؟


پدر با عصبانیت گفت:میدونی که وقتمون کمه.منظورم اون نامه بود.صحبت از عروسی و ازدواج کرده بودی.ترنم،دخترم،میدونی داری چیکار میکنی؟


با حیرت گفتم:پدر!میدونی که این تصمیم برام گرفته شده.


او عصایش را بر زمین کوبید و گفت:مگه تو دختر اونا هستی؟آخه کدوم قانون این اجازه رو داده؟


آرام گفتم:همون قانوی که پارسا شما رو از قصاص نجات داد.این هم جزئی از اون قانونه.


عمه و پدر یک جوری نگاهم میکردند و بعد بدون اینکه حرفی بزنیم خوابیدیم.صبح زود کنار پنجره رفتم،ماشین پارسا نبود پس حالا وقت دارم.





هنگامی که صبحانه میخوردیم،پدر گهگاه به من لبخند میزد و بعد دوباره دور هم نشستیم.پدر گفت:خوب،سکوت نکن.بگو چکار میکنی؛از خودت بگو.


_من همه رو براتون نوشتم.بعد از مراسم سال شوان...


_شوان کیه؟


_همونی که با شما تصادف کرد.بعد از سالگرد اون پارسا از من خواستگاری
کرد،یعنی من باید اونجا عروس بشم.این یکی از شرطهای اون قرار
داده.نمیدونم،مگه شما نخوندید؟


پدر بی حوصله گفت:اونقدر خوشحال بودم که از مرگ نجات پیدا کردم که وقت نشد
مو به مو بخونم.حالا این حرفها رو بریز دور .ما راهی نروژ هستیم و تمام
کارها انجام شده.از اینجا پنهانی میریم ویلا و حق گو پیگیر کارمون میشه.تا
موقع رفتن مخفیانه زندگی میکنیم.اینها از کجا میفهمن؟ببین اون یه مرده و تو
نباید فدای یه مرد بشی.


عمه اضافه کرد:اره عزیزم،از اینجا میریم،اصلا از ایران میریم.کمی فکر کن،تو که نمیتونی با اونها زندگی کنی.میریم پیش علی و تهمورث.


با عجله گفتم:خوب پس اینا چی میشن؟


پدر دستهایم را گرفت و گفت:کافیه تو راضی باشی،همین امروز فرار میکنیم و تو رو هم میبریم.


دستهایم را از دست پدر جدا کردم و گفتم:پس پارسا چی میشه؟اون منتظر منه.


_دخترم این یک عشق زودگذره،بعدا پشیمون میشی.این پسره...


حرف پدر را قطع کردم و گفتم:اما پدر میدونی،همین پسر همه جا پشت و پناه دخترت بود و در برابر خانواده ش دفاع میکرد؟


_ترنم،وقت این حرفها رو نداریم.باید تصمیم بگیری.دخترم میریم اونجا به تحصیلت ادامه میدی و ...


پدر یکریز حرف میزد ولی قالب و روح من پیش پارسا بود.اینکه مورد تمسخر پدر و
مادر و خواهرانش قرار بگیرد؛اینکه فکر کند من از اعتماد او سو استفاده
کردم و تجسم اینکه لب تخت،تنهایی سیگار بکشد و به بی وفای من فکر
کند...نه،او مرد بزرگی است و مستحق این عذاب نیست.ناگهان پدرم دستم را گرفت
و گفت:دخترم،دارم با تو حرف میزنم،فهمیدی چی گفتم؟


نه نفهمیدم،چون تو فکر اونا بودم.


_تو از اونها میترسی؟


_نه،نمیترسم.اما دلم نمیخواد فکر کنن از اعتماد اونها سؤ استفاده
کردم.درسته دهاتی هستن و در روستا زندگی میکنن،ولی خیلی زرنگن تا اون حد که
من و شما قادر به تصورش نیستیم.دلم نمیخواد فکر کنن بی خودی به من اعتماد
کردن.


پدر در حالی که رنگ صورتش سفید شده بود گفت:به گمانم،تو مایلی که برگردی؟


_پدر یه روز همه چیز به اختیار من بود،ولی حالا تصمیم گیرنده اونها هستن.اگر برنگردم به زور منو میبرن.


_ما میریم.اونها نمیفهمن.


_پدر اگر پیدامون کردن چی؟اون موقع چه جوری برگردم؟دیگه تا آخر عمر بد بخت میشیم.


_رد پایی از خودمون باقی نمیذاریم.اگر از کشور خارج بشیم،قضیه حله.


نمیدانستم چه کار کنم یک طرف عشق پارسا بود و یک زندگی سخت؛یک طرف پشت پا
زدن به پارسا و رفتن با خانواده ام و رسیدن به زندگی ایده الم.من این وسط
حیران بودم که چه کار کنم.آن شب در سکوت گذشت.پدر فرصت فکر کردن به من
داد.تا فردا بعد از ظهر حرفی نزدم ولی انگار صبرم تمام شده بود و من هنوز
به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم..وقتی شام میخوردیم،دیدم که پدر چیزی
نمیخورد.عمه هم بی اشتهای را بهانه کرد و کنار نشست اما من با اشتهای کامل
خوردم.


هر دفعه کنار پنجره میرفتم اما آثاری از ماشین پارسا نبود.سومین شبی بود که
در کنار پدر و عمه بودم.اما پدر بالاخره صبرش تمام شد،رو به رویم نشست و
گفت:خوب،دخترم فکر هاتو کردی؟


من در حالیکه بی هدف به این طرف و آنطرف نگاه میکردم گفتم:نه.


_نه!برای چی؟ببین دخترم،از کشور خارج میشیم.جایی که دیگه دستشون به تو
نمیرسه.همه چیز رو به راه هست.بقیه اش به حق گو مربوط میشه.از اینجا میریم
ویلای شمال.اینها چه میفهمن،هان؟


_پدر نمیتونم،میترسم پیدام کنن.مگه خودت نگفتی در جهت رضایت اونها تلاش
کردم،حالا میگی شبانه فرار کنم.کجا بریم؟مطمئنم هر جا بریم پارسا مرا پیدا
میکنه.


_دخترم اون روحش هم خبر نداره.هیچ آثاری از خودمون نمیذاریم.من میدونم تو
باید عروس اونها بشی و این هم جزیی از اون رسم لعنتیه،ولی وقتی ما
بریم،اونها ازکجا میخوان تو رو پیدا کنن تا بتونن رسمشون رو اجرا کنن.


هر دو کلافه بودند.انگار وقت زیادی نداشتیم.پدر برخاست و مشغول قدم زدن
شد.من کنار پنجره ایستادم و به ظلمات شب خیره شدم.من عوض شده بودم و این را
با تمام وجودم حس میکردم.گوی این یک سال و چند ماه از من دختری مقاوم
ساخته بود.صدای پدر رشته افکارم را به هم ریخت.او گفت:خوب عزیزم جواب
بعده.من باید آخر شب با حق گو تماس بگیرم.
۱۷-۸-۱۳۸۹ ۱۰:۰۹ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  غمگین اما زیبا man fallah 675 40,343 ۳۰-۶-۱۳۹۲ ۰۲:۴۰ صبح
آخرین ارسال: عسل رفیعی
  داستان عاشقانه ی یک شعر.... امشاسپند 0 538 ۱۵-۶-۱۳۹۲ ۰۴:۲۹ صبح
آخرین ارسال: امشاسپند
Bug و خداوند سکوت را آفرید . . . ( جالبه بخونید ) Arezou-66 11 2,391 ۶-۶-۱۳۹۲ ۱۱:۵۲ عصر
آخرین ارسال: امشاسپند
  کتاب "روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس" | عرفان نظر آهاري Arezou-66 21 2,485 ۳۰-۴-۱۳۹۲ ۰۲:۰۱ عصر
آخرین ارسال: haleki
  دختر بچه ای که خدا از او عکس می گرفت Lord Forum 3 1,001 ۹-۳-۱۳۹۲ ۰۲:۰۳ عصر
آخرین ارسال: موج مثبت

درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 750.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

ارتباط

 

لینک دوستان

جستجو در انجمن