هیچ مگو :» لقمان حکیم(ره)پسر را گفت:امروز طعام مخور و روزه دار و هر چه بر زبان
راندی بنویس. شبانگاه همه آنچه را که نوشتی بر من بخوان انگاه روزه ات را
بگشا و طعام خور. شبانگاه پسر هر
چه نوشته بود خواند. دیر وقت شد وطعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد
وپسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود نوشت وتا نوشته را
برخواند آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم هیچ
نگفت شب پدر از او خواست تا کاغذها بیاورد و نوشته ها برخواند . پسر گفت:
امروز هیچ نگفته ام تا برخوانم.لقمان گفت: پس بیا و از این نان که در سفره
است بخور و بدان که روز قیامت آنان که کم گفته اند چنان حال خوشی دارند که
اکنون تو داری.
خیلی از آدما هر وقت اراده کنن می تونن توسط آدمای دیگه دیده بشن.
ولی اون آدمایی خوشبختن که ارادشون همیشه این باشه که توسط خداشون دیده بشن
شما قادر به مشاهده لينک ها نمي باشيد . براي مشاهده عضو شده يا وارد شويد.
گفتم : خسته ام گفت:* لا تقنطوا من رحمة الله * "از رحمت خدا نا اميد نشويد ."(زمر/53)
گفتم:انگار مرا فراموش كرده اي ؟<br style="color: rgb(0, 204, 153);">گفت:* فاذ كروني اذكركم* " مرا ياد كنير تا شما را ياد كنم."(بقرة/152)<br style="color: rgb(255, 153, 255);"> گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟ گفت:*وما يدريك لعل الساعة تكون قريبآ*<br style="color: rgb(0, 204, 255);">"تو چه مي داني ! شايد موعدش نزديك باشد"(احزاب/63)<br style="color: rgb(255, 153, 255);"> گفتم: تو بزرگي ونزديكيت براي من كوچك خيلي دوره! تا ان موقع چكار كنم؟ گفت:*و اتبع ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله* " كارهايي را كه به گفتم انجام بده وصبر كن تا خحدا خودش حكم كند.(يونس/109)<br style="color: rgb(255, 102, 255);"> گفتم: تو خدايي وصبور ! من بنده ات هستم وظرف صبرم كوچك است...يك اشاره كني تمامه! گفت"*عسي ان تحبوا شيئآ وهو شرّ لكم* "شايد چيزي كه تو دوست داري به صلاحت نباشد!."(بقرة/216)<br style="color: rgb(255, 102, 255);"> گفتم: انا عبدك الذليل الضعيف...اصلآچطور دلت مياد؟<br style="color: rgb(0, 204, 153);">گفت:* ان الله باالناس لرئوف الرحيم* " خدا نسبت به همه ي مردم مهربان است"
گفتم: دلم گرفته گفت: * بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا* " (مردم به چي دلخوش كردن؟) بايد به فضل ورحمت خدا شاد باشند)"(يونس/58)
گفتم: اصلآ بي خيال! توكلت علي الله<br style="color: rgb(0, 204, 153);">گفت:* ان الله يحب المتوكلين* "خدا آنهايي را كه توكل مي كنند دوست دارد."(آل عمران /159)
گفتم: خييلي چاكريم ! ولي اين بار انگار گفتي ك حواست رو خوب جمع كن يادت باشه: گفت:* و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمان به و ران اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخرة* "
بعضي از مردم خدا را فقط به زبان عبادت مي كنند. اگر خيري به آنها برسد
امن آ رامش پيدا مي كنند واگر بلايي سرشان بيايد تا امتحان شوند رو گردان
مي شوند . به خودشان در دنيا وآخرت ضرر مي رسانند."(حج/11)
گفتم:چقدر احساس تنهايي مي كنم گفت:*فاني قريب* " من كه نزديكم"(بقره/186)<br style="color: rgb(255, 102, 255);"> گفتم: تو هميشه نزديكي من دورم كاش مي شد به تو نزديك شوم<br style="color: rgb(0, 204, 153);">گفت: واذكر ربك في نفسك تضرعآ وخيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال * "هر صبح وعصر پروردگارت را پيش خودت با تضرع و خوف و با صداي آهسته ياد كن"(اعراف/؟؟؟)<br style="color: rgb(255, 102, 255);"> نا خواسته گفتم: الهي وربي من لي غيرك گفت:* اليس الله بكاف عبده* "خدا براي بنده اش كافيست"(زمر/؟؟)<br style="color: rgb(255, 102, 255);"> گفتم در برابر اين هنه مهربانيت چه كنم؟ گفت:*يا
ايها الذين آمنوا اذكرو الله ذكرآ كثيرآ و سبحوه بكرة واصيلآ هو الذي يصلي
عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمومنين رحيمآ* "اي
مومنين! خدا را زياد ياد كنيد و صبح وشب تسبيحش كنيد او كسي است كه خودش و
فرشته هايش برشما درود مي فرستند تا شما را از تايكيها به سوي نور بيرون
برند خدا نسبت به مومنين مهربان است."(احزاب/؟-؟)<br style="color: rgb(255, 102, 255);"> گفتم:غير از تو كسي را ندارم گفت: *نحن اقرب اليه من حبل الوريد*<br style="color: rgb(0, 153, 255);">"از رگ گردن به انسان نزديكترم."(ق/16)
گفتم: ... گفت: ...
خیلی از آدما هر وقت اراده کنن می تونن توسط آدمای دیگه دیده بشن.
ولی اون آدمایی خوشبختن که ارادشون همیشه این باشه که توسط خداشون دیده بشن
خواستم از تو بنویسم. باز هم به صفحه ی سفید کاغذ پناه می برم، و رقص
قلم، که عجیب بوی تنهایی ام را می دهد. نوشتن را دوست دارم، بازی با
کلمات، عجیب آرامم می کند. من با کلمات دوست هستم، من با کلمات زندگی کرده
ام. اما میدانی، از تو نوشتن سخت است!
آخر می ترسم، می ترسم نکند از تو بنویسم و کم بنویسم. از تو بنویسم و نتوانم، نتوانم بنویسم از لذت اولین پرواز پرستوی کوچک. بنویسم و نگویم از دلشوره های دوست داشتنی یک کرم برایپروانه شدن، و از شوق غنچه
برای شکفتن، گل شدن. و آنوقت جوجه پرستو ها دلگیر شوند و کرم ها هم و غنچه
ها، و خدا نکند که دلگیر شوند و پرواز بمیرد، و کسی دیگر کرم ها را دوست
نداشته باشد و غنچه ها یادشان برود شکفتن را و گل ها فراموش شوند.
نمیدانم. نمیدانم کیستی، باور کن نمیدانم… سخت است گفتنش! آخر میدانی، سخت است توصیف چشم های خدا! مثل چشم های تو پاک و بیگناه. میدانم، خوب میدانم هیچکس باور نخواهد کرد که من، فرشته ای دیده ام. و من فرشته ای را دیده ام. و کور شوم اگر دروغ بگویم.
تو شاید آن آسمان آبی بی انتها باشی که سقفی بود برای روزهای بی پناهی ام، شاید آن رگباری از قطره های خیس باران باشی که سمفونی عاشقانه ای از سخاوت را در گوش هایم زمزمه می کرد، یا شاید خنده های معصومانه ی کودکی که بی بهانه از دیدنش خندیدم.
تو طعم آن بستنی ها، بازی ها و خنده هایی را میدهی که جز در کودکی
هایمان، هیچگاه دوباره تکرار نخواهد شد. یا همان حسی هستی که عجیب مرا به
کودکی هایم برد، و من دوباره کودکی ۱۰ ساله شدم… و خاطراتی که دلم برایشان
تنگ است. می بینی؟ باز هم دلم بهانه ی آن روزها راگرفت!
و خدا مهربان بود. وقتی که تو اشک هایم را با دست های کوچکت پاک کردی و من آرام نمی شدم. و خدا گریه کرد، آنوقت که تو همپای من گریه کردی، تا اشک هات را ببوسم. و خدا خندید، آنوقت که خندیدی، که خندیدیم، و تو چه خوب میدانستی که طاقت دیدن اشک هایت را ندارم. بخند. بخند، قشنگ کوچکم. که با خنده های تو، خدا هم می خندد. دست های
کوچکت را به من بده، میخواهم باور کنم بودنت را. بگذار باور کنم که خواب
نیستم، که رویا نیست. تو هستی، همینجا، در کنار من. من تو را دارم. آری، من فرشته ای را، من خود خدا را دیده ام. وقتی که لبخند می زد.
خیلی از آدما هر وقت اراده کنن می تونن توسط آدمای دیگه دیده بشن.
ولی اون آدمایی خوشبختن که ارادشون همیشه این باشه که توسط خداشون دیده بشن
خیلی سخته ، حرف دلم تلخه فرق تو با بقیه اینه که می شه بی شیله پیله
بشینه پیشت آدمو ، بتونه درد و دل کنه و
منو ول کنه و برگ رو له کنه و بهار زندگیمم سرد و گل کنه
آدم ها جلو روت می خوان خوبی زیادتو
ولی وقتی رفتی پشت سر می زنند زیر آبتو
نه ، اونا مثل تو نبودن و پایداری نداشتن
اونا تو غصه ها با من کار باری نداشتن
بیا گل نازم ، خورده بازم تعطیلی عشق
بیا دلمو بده تو یه نظم و ترتیبی بهش
گل نازم
بگو بارون بباره
که چشماتو به یاد من بیاره
تماشای تو زیر عطر بارون ، چه با من می کنه امشب دوباره
با بعضی کارام باعث می شه فکر کنی بدم ، بذار بگم می دونم که چرا دلخوری ازم
ولی چون وقتی سختی میاد یه عالمه ، گوش توئه که فقط شنوا به دادمه به خودت می گی موقع مشکلات به یادمه ، دل گیر نشو این مرام یه آدمه!!! با تو می رسه به سختی ها من زورم ، از گل ناز هم، خدا بوده منظورم…
خیلی از آدما هر وقت اراده کنن می تونن توسط آدمای دیگه دیده بشن.
ولی اون آدمایی خوشبختن که ارادشون همیشه این باشه که توسط خداشون دیده بشن