درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۳۰-۳-۱۳۹۷, ۰۲:۲۴ صبح



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
زندگی نامه کورش بزرگ
نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 9,439
تاریخ عضویت: ۷ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 19
سپاس ها 0
سپاس شده 611 بار در 611 ارسال
ارسال: #1
زندگی نامه کورش بزرگ


درباره تولد کورش داستان های زیادی وجود دارد که منطقی ترین و واقعی ترین آنها از این قرار است: آستیاژ (ایشتو ویگو) پادشاه ماد که پایتختش شهر هگماتانه (همدان) پس از این که دختر جوانش موسوم به ماندان (ماندانا) را به یکی از امرای پارس به نام کمبوجیه (دوم) ( کمبوجیه دوم پدر کورش را نباید با کمبوجیه سوم (فاتح مصر) پسر کورش اشتباه نمود ) دادخوابی
عجیب دید آستیاژ خواب دید که از بطن دخترش ماندان یک تاک روییده وشاخه های
آن درخت از هشت جهت به حرکت در آمده و نه فقط شهر هگماتانه و کشور ماد را
پوشانیده بلکه تمام کشورهای آسیا از شاخ وبرگ آن درخت پوشیده شده و آستیاژ
هرچه قدر جستجو میکرد که پایتختش هگماتانه و کشورش ماد را پیدا کند
نمیافت. او پس از بیدار شدن به فکر فرو رفت و کسانی را که در تعبیر خواب
بصیرت داشتند احضار نمود .معبرین پس از بحث بسیار خواب وی را این گونه
تعبیر کردند که از دخترش ماندان پسری متولد خواهد شد که نه تنها کشور ماد
و سایر کشور ها را تسخیر خواهد کرد بلکه پادشاهی ماد را نیز منقرض خواهد
ساخت
.

آستیاژ دستور داد که اگر از ماندان پسری متولد شد
او را به هلاکت برسانند.پس از چند ماه ماندان همسر کمبوجیهپسری زایید و به
حکم شاه آن پسر را از آنها گرفتند.آستیاژ طفل را به یکی از ندیمان خود به
نام هارپاگوس سپرد وگفت او را به قتل برساند.

هارپاگوس از کشتن کودک خود داری کرده آن را به یک روحانی مزدا پرست به موسوم به میتری داتس(مهرداد) سپرد او کودک را باخود به قهستان (واقع در جنوب خراسان) برد
و در آنجا بزرگ کرد و وقتی به مرحله ای از عمر رساند که باید به مکتب برود
اورا به مکتب نشانید کورش در قهستان نه فقط سواد خواندن و نوشتن آموخت
بلکه دامپروری آموخت و گیاهان صحرایی را شناخت. روزی میتری داتس متوجه شد
که روی صورت کورش موی نرم روییده و دانست که سنین عمر آن پسر به پانزده
سال رسیده وباید راز تولد او را فاش نماید او را به آتشکده قهستان برد و
به او گفت:ای کورش تو تا امروز یقین داشتی که پسر من هستی در صورتی که چنین نیست گو این که من تو را مثل پسر خود دوست میدارم

کورش گفت:اگر من پسر تو نیستم پس پسر که هستم؟

میتری داتس گفت: پدرت از امرای پارس ومادرت
یک شاهزاده است ولی من نام پدر ومادرت را به تو نخواهم گفت مگر این که
سوگند یاد کنی از هیچ کس انتقام نگیری

کورش که از گفته آن مرد متعجب شده بود توضیح خواست که به چه مناسبت ممکن است انتقام بگیرد میت ری داتس گفت:بدین
مناسبت که وقتی تو متولد شدی شخصی فرمان قتل تو را صادر کرد و آن کس که
باید آن فرمان را اجرا کند از قتل تو خودداری نمود و تو را به من سپرد و
من تورا به قهستان آوردم و در اینجا بزرگ کردم و تو اگر راز تولد خود را
بروز دهی آن کس که باید تو را به قتل برساند ولی از قتل تو خودداری کرد
کشته خواهد شد و تو هم به قتل خواهی رسید.

کورش سوگند یاد کرد
که راز تولد خود را بروز ندهد مگر موقعی که برای آن شخص و خود وی خطری
وجود نداشته باشد. آن گاهمیتری داتس راز ولادت کورش را برای او افشا*ء کرد
.

کورش با این که دانست یک شاهزاده است مد******ّت یک
سال دیگر در قهستان به سر برد ودر آن مدّت می اندیشید که از چه راه خود را
به مرتبه ای برساند که در خور تبار او باشد و عاقبت متوجه شد که راه به
دست آوردن مقام ورود به خدمت ارتش است.

وقتی سنوات عمر کورش به شانزده سالگی رسید
از ناپدری خود وداع نمود و راه هگماتانه پایتخت آستیاژ را در پیش گرفت تا
این که وارد ارتش شود .

کورش در ارتش به سرعت پیشرفت کردو به مناسبت شجاعت و لیاقتی که از خود در جنگ با راهزنان آشوری نشان داده بود ترفیع پیدا کرده به درجه تاخیاک (یعنی فرمانده یکصد نفر )
رسید. در همان سال از پارس خبر رسید که کمبوجیه (پدر کورش) مشغول گرد آوری
قشون برای حمله به ماد است آستیاژ پیغامی به کمبوجیه فرستاد : شنیده
ام قشون خود را برای حمله به کشور من گرد می آوری آگاه باش اگر به یک وجب
از خاک کشور من تجاوز نمایی با این که داماد من هستی زنده پوستت را خواهم
کند واز کاه خواهم انباشت.
کمبوجیه پیام پادشاه ماد را دریافت کرد ام
دست از جمع آوری سرباز برنداشت و آستیاژ یقین حاصل کرد که امیر پارس قصد
تجاوز به کشور او را دارد. این بود که امر کرد قشون گرد آورند و فرماندهی
آن را بر عهده هارپاگوس گذاشت و به او گفت: به پارس برو و سر کمبوجیه را از بدن جدا کن و برای من بفرست
.

قبل از اینکه قشون
پادشاه ماد از همدان عازم پارس شود آستیاژ طبق معمول در صدد بر آمد قشون
را سان ببیند (یعنی از قشون بازدید نماید). ارتش به دستور هارپا گوس در یک
نقطه صف بست و افسران مقابل واحدهای خود قرار گرفتند و از جمله کورش که
فرمانده یک تاخیاک بود مقابل سربازانش ایستاد. آستیاژ سوار بر اسب آهسته
از مقابل واحدهای قشون عبور می کرد و هارپاگوس پشت سر او می آمد و
فرماندهان واحد هارا نام میبرد تا به کورش رسیدند قبل از اینکه هارپاگوس
نام فرمانده را ببرد چشمهای آستیاژ به صورت کورش دوخته شد و عنان اسب را
کشید هارپاگوس نیز اسب خود را متوقف ساخت آستیاژ بدون پلک زدن کورش را
مینگریست و افسر جوان هم چشم از پادشاه ماد بر نمیداشت ولی نه از روی
خیرگی بلکه برای اطاعت از آیین سربازی (زیرا مقرر بود که وقتی فرمانده کل
یا افسر مافوق یک افسر مادون یا یک سرباز را مینگرد افسر مادون یا سربازهم
باید چشم به چشم فرمانده بدوزد) یک فرمانده تاخیاک در آن عصر افسری بر
جسته نبود که در هنگام سان توجه یک پادشاه را جلب کند و هارپاگوس که دید
پادشاه بدون تکلم آن افسر جوان را مینگرد به نوبه خود با تو جه بیشتری به
آن افسر نگاه کرد.


آستیاژ پرسید: ای جوان اسم تو چیست؟


افسر جوان پاسخ داد: پادشاها اسمم کورش است.


آستیاژ پرسید: پدرت کیست؟


افسر جوان پاسخ داد: پادشاها همه گویند که من پدر خود را نمی شناسم.


آستیاژ خطاب به فر مانده ارتش گفت: هارپاگوس این جوان طوری به کمبوجیه شبیه است که من وقتی آورا دیدم به خود گفتم که پسر کمبوجیه میباشد یا برادرش.سپس رو به کورش کرد و از او پرسید: آیا تو با کمبوجیه داماد من نسبتی داری؟


کورش گفت: پادشاها من هرگز او را ندیده ام.


آستیاژ اسبش را به حرکت در آورد و از مقابل کورش رد شد و پس از چند قدم عنان اسب را کشید و به هارپاگوس گفت: قبل
از صبح فردا که قشون از اینجا به طرف پارس حرکت میکند راجع به پدر این
افسر جوان تحقیق کن و نتیجه تحقیق خود را به اطلاع من برسان.


هارپاگوس گفت: اطاعت میکنم.


کورش دید که آستیاژ چند قدم
دورتر عنان اسب را کشید و با هارپاگوس راجع به او صحبت کرد و وی را به
هارپاگوس نشان داد و متوجه شد که جانش در معرض خطر قرار گرفته چون اگر
آستیاژ بفهمد که او پسر کمبوجیه است وی را خواهد کشت.


کورش دچار تشویش شد و نتوانست برای خود تکلیفی معیین
نماید. او میدانست که پس از خاتمه سان هارپاگوس وی را احضار خواهد کرد و
از او راجع به پدرش تحقیق خواهد نمود و وی نمیتواند دروغ بگوید و مجبور
است حقیقت را بگوید (زیرا در بین ایرانیان باستان دروغگویی از گناهان بزرگ محسوب میشد)

و آنگاه هار پاگوس هویت واقعی او را برای شاه بروز خواهد داد و آستیاژ
فرمان قتلش را صادر خواهد کرد. کورش میتوانست قبل از خاتمه سان از آن
میدان خارج شود و برود و خود را به پارس نزد پدر برساند لیکن آن عمل را
فرار میدانست و روحیه سربازی او اجازه نمیداد که فرار کند و میدانست که
اگر فرار نماید نزد خود محکوم خواهد گردید.افسر جوان نه میتوانست دروغ
بگوید نه بگریزد و ناگزیر بود که به سرنوشت خود تن در دهد یعنی حقیقت را
بگوید تا جلاد به حکم آستیاژ سر از بدنش جدا نماید. وقتی رشته افکار کورش
به اینجا رسید به خاطر آورد که هارپاگوس فرمانده ارتش همان است که از طرف
آستیاژ مأمور شد که او را به قتل برساند امّا از کشتن وی صرف نظر کرد و او
را به میتری داتس سپرد تا به قهستان ببرد و پرورش نماید و اگر هارپاگوس
هویت واقعی او را به شاه بروز دهد خود او مورد غضب قرار خواهد گرفت و کشته
خواهد شد و لابد هارپاگوس برای حفظ جان خویش راه حلی پیدا خواهد کرد.


همین که آستیاژ رفت و سان خاتمه یافت هارپاگوس کورش را
احضار نمود و با خود به سربازخانه برد و وارد اتاق خویش کرد.وقتی کورش
وارد اتاق شد هارپاگوس گفت:نزدیک بیا


کورش نزدیک گردید. هارپاگوس از او پرسید: پدرت کیست ای جوان؟


کورش گفت:پدرم کمبوجیه دوم امیر پارس است.


رنگ از صورت هارپاگوس پرید و گفت: جوان این موضوع را انکار کن.


کورش گفت: چگونه انکار کنم آیا ممکن است دروغ بگویم؟


هارپاگوس گفت: آیا پدر رضاعی تو میتری داتس است؟


کورش گفت: بلی


هارپاگوس گفت:آیا مرا میشناسی و راجع به من از پدر رضاعی خود چیزی شنیده ای؟


کورش گفت: بلی و من
میدانم آستیاژ بعد از این که من متولد شدم مرا به تو سپرد و دستور داد مرا
به قتل برسانی ولی تو به من ترحم کردی و مرا به میتری داتس سپردی .


هارپاگوس گفت: اگر به
خود ترحم نمیکنی به من که تو را از مرگ رهانیدم ترحم کن و نزد پادشاه اسم
پدرت را بر زبان نیاور و بگو که پدرت را نمیشناسی چون اگر شاه بفهمد که تو
پسر کمبوجیه هستی مرا با هولناک ترین شکنجه ها خواهد کشت.


کورش گفت:
تو فرمانده سپاه هستی و میتوانی مرا از هگماتانه دور کنی و به من دستور
بدهی که پیشاپیش به پارس بروم تا این که آستیاژ بار دیگر مرا نبیند ولی
اگر مرتبه ای دیگر مرا دید و راجع به پدرم سوالات صریح از من کرد مجبورم
راست بگویم و نمیتوانم روح خود را با دروغگویی محکوم معذب نمایم.

هارپاگوس چاره ای دیگر نداشت لذا به کورش اجازه داد که با سربازانش به
عنوان طلایه عازم پارس شود و بکوشد هرچه زودتر بین خود و هگماتانه فاصله
بیشتری به وجود آورد تا این که آستیاژ او را برنگرداند.

روز بعد آستیاژ از هارپاگوس پرسید: نتیجه تحقیق تو راجع به آن جوان چه شد؟


هارپاگوس گفت:آن جوان گریخت.

معلوم بود که هارپاگوس دروغ میگفت و کورش نگریخته بود بلکه به دستور فرمانده خود به عنوان طلایه جلو رفته بود.

آستیاژ فهمید که هارپاگوس کورش را گریزانده است و گفت: هارپاگوس تو نمی خواهی حقیقت را به من بگویی آیا این جوان پسر کمبوجیه است؟
هارپاگوس گفت: من دیروز خیلی از او تحقیق کردم تا بدانم پدرش کیست ولی او جوابی را که به شما داد تکرار کرد و گفت که پدرش را نمیشناسد.

آستیاژ دستور داد که هارپاگوس فرماندهی قشون اعزامی به پارس را به دیگری واگزارد و خود در هگماتانه بماند.


کورش بعد از این
که به پارس رسید با نگهبانان قشون کمبوجیه مواجه گردید و آنها از عبورش
ممانعت کردند و گفتند اگر قصد عبور از مرز پارس را داشته باشد خود و
سربازانش کشته خواهند شد.

کورش گفت که میل دارد با کمبوجیه صحبت کند.

روزی که کورش را نزد کمبوجیه بردند چشمانش را بستند تا سپاه کمبوجیه را
نبیند و در حضور کمبوجیه چشمانش را گشودند. وقتی چشمان کورش را گشودند همه
از فرط شباهت آن جوان به پدرش متعجب شدند.

کمبوجیه گفت: تو کیستی ای جوان؟


کورش گفت:من پسرت هستم ای پدر.

کمبوجیه ندایی بر آورد و گفت: کدام پسر من؟

کورش گفت:من پسر ارشد تو هستم همانم که به حکم آستیاژ باید کشته شوم ولی هارپاگوس از کشتن من خودداری کرد.سپس به اختصار شرح دوره طفولیت تا جدا شدن از قشون آستیاژ را برای پدرش تعریف کرد.

هارپاگوس پسری به نام کدان داشت
که هم سن کورش بود. آستیاژ طبق رسوم پادشاهان ماد که در اول هر ماه
میهمانی ترتیب میدادند, میهمانی ترتیب داد و هارپاگوس را نیز دعوت کرد و
به هارپاگوس غذایی خوراند که از گوشت کدان طبخ شده بود.


کورش به حمایت از
پدرش پرداخت. درهمان سال مردم از ظلم آستیاژ عاصی شدند و به کورش و پدرش
ملحق شدند.عاقبت کورش (کمبوجیه در هنگام جنگ کشته شد) در بهار سال ۵۵۳ قبل
از میلاد آستیاژ را به کلی شکست داد و وارد شهر هگماتانه شد.

و با فتح هگماتانه حاکم پارس و ماد شد.



موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
زندگی نامه و پیدایش زرتشت
زندگی سیاسی آتوسای هخامنشی
سخنان ناب کوروش بزرگ
بررسی زندگی امیرتیمور گورکانی و سلسله‌ی گورکانیان
مطلب کوتاهی در باره کورش کبیر
کورش کوچک
سورنا سردار بزرگ ايراني ( افسر شجاع ایرانی )
اَرداویراف‌نامه یا اَرداویرازنامه
داریوش بزرگ
تقدیم به تمامی دوستداران کوروش بزرگ
نینجا شمشیری است میان خیزران....سرعت و دقت قدرت نینجاست.....نا امیدی مرگ نینجاست
۱۴-۶-۱۳۸۸ ۰۳:۰۰ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 9,439
تاریخ عضویت: ۷ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 19
سپاس ها 0
سپاس شده 611 بار در 611 ارسال
ارسال: #2
RE: زندگی نامه کورش بزرگ

کوروش کبیر (529-580 قبل از میلاد) اولین امپراتور هخامنشی بود. او کسی بود که حکومت پارس را با در هم آمیختن دو قبیله اصلی ایرانی - مادها و پارسیان- به وجود آورد. از او به عنوان کشورگشایی بزرگ یاد شده است زیرا در زمانی، حاکم بزرگترین امپراتوریهایی بود که تا کنون به وجود آمده اند. او به خاطر بردباری بی مانند و رفتار بزرگ منشانه اش در برابر مغلوبین جنگ نیز شهرت فراوانی دارد.


کوروش به محض غلبه بر مادها، دولتی را برای این قلمرو خود در نظر گرفت و مامورین دولتی را از بین بزرگان هر دو قبیله برگزید. پس از فتح آسیای صغیر(شبه جزیره بزرگی که در میان دریای مدیترانه و دریای سیاه قرار دارد)، کوروش سپاه خود را به سمت مرزهای شرقی حرکت داد. با ادامه حرکت به سمت شرق، او سرزمینهای مسیر خود تا رود سیحون ( آمودریا) را فتح کرد و پس از عبور از سیحون، به سی دریا در آسیای مرکزی رسید و در آنجا به منظور دفاع از این مرزها در برابر هجوم قبایل کوچ نشین آسیای مرکزی، شهرهایی با برج وباروی مستحکم و نیرومند بنا کرد.

پیروزیهای کوروش در شرق موجب شد تا موقعیت برای فتح غرب مناسب شود.حالا نوبت بابل و مصر بود. زمانی که کورش بابل را فتح کرد، به یهودیان ساکن آن اجازه داد تا به " سرزمین موعود" باز گردند و با برخورد توام با احترام و مدارا با اعتقادات مذهبی و آداب و رسوم نژادهای دیگر، به عنوان یک فاتح آزادی بخش، مشهور شد و امروز نام کوروش، به عنوان یکی از محبوب ترین و مورد احترام ترین امپراتوران در تاریخ به ثبت رسیده است.
نینجا شمشیری است میان خیزران....سرعت و دقت قدرت نینجاست.....نا امیدی مرگ نینجاست
۱۴-۶-۱۳۸۸ ۰۳:۰۱ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 9,439
تاریخ عضویت: ۷ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 19
سپاس ها 0
سپاس شده 611 بار در 611 ارسال
ارسال: #3
RE: زندگی نامه کورش بزرگ

فرمان کوروش کبیر
فرمان کوروش کبیر که بر روی یک استوانه گلین، به خط میخی و به زبان آریایی نوشته شده است، در 1878 در جریان حفاریهای محل تمدن بابل، به دست آمد. در این فرمان، کوروش، شیوه رفتار انسانی با ساکنان سرزمین بابل را برای فاتحان ایرانی شرح داده است.

این سند به عنوان اولین منشور حقوق بشر شناخته شده است و در سال 1971، سازمان ملل متحد ترجمه متن آنرا به تمام زبانهای رسمی به چاپ رساند و آن را در اختیار دفاتر این سازمان در کشورهای مختلف قرار داد.

در اینجا بخش آغاز این فرمان را می خوانید:
"آنگاه که من به آرامش و بی آزاربه بابل در آمدم در میان هلهله و شادی اورنگ فرمانروایی را در در کاخ پادشاهی استوار داشتم ... بی شمار سپاهانم به صلح در بابل گام بر داشتند. روا نداشتم کسی وحشت را بر سرزمین سومر و اکد فرا آرد. نیازمندیهای بابل و تمامی پرستشگاه های آنان را پیش دیده داشتم و در بهبود زندگی همگان کوشیدم. همه یوغ های ننگین بردگی را از مردمان بابل بر داشتم. خانه های ویرانشان را آباد کردم. به تیره بختیهاشان پایان دادم. مردوک مهتر خدای، از کردارم شاد شد و به من کوروش، پادشاهی که او را نیایش کرد و به کمبوجیه پسرم ... و به همه سپاهیانم، مهربانانه برکت داد از ته دل در پیشگاهش خدایگانی والای او را بس گرامی داشتیم. و همه پادشاهانی که در بارگاه خود به تخت نشسته اند در چهار گوشه جهان از فرا دریا تا فرو دریا ... همه ی پادشاهان باختر زمین که در خیمه ها سکونت داشتند برای من خراج گران آوردند و در بابل بر پایم بوسه زدند. از... تا شهرهای اشور و شوش آگاده اشنونا شهرهای زمبان مورنو در تا قلمرو سرزمین گوتیوم شهرهای مقدس فراسوی دجله را که پرستشگاه هاشان دیر زمانی ویران بود مرمت کردم و پیکره ی ایزدانی را که میان آنان جای داشتند به جای خود بازگرداندم و در منزلگاهی پایدار اقامت دادم. تمام مردمان آواره را جمع کردم و خانه هاشان را به آنان باز گرداندم ... اجازه دادم همگان در صلح بزیند."
نینجا شمشیری است میان خیزران....سرعت و دقت قدرت نینجاست.....نا امیدی مرگ نینجاست
۱۴-۶-۱۳۸۸ ۰۳:۰۱ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  شکل واقعی ناصرالدین شاه kadmyn 0 1,116 ۱۷-۱۱-۱۳۹۱ ۰۵:۲۹ عصر
آخرین ارسال: kadmyn
  ارشک abar info 0 1,176 ۴-۹-۱۳۹۰ ۰۹:۲۶ عصر
آخرین ارسال: abar info
  سغدیان abar info 0 1,020 ۴-۹-۱۳۹۰ ۰۹:۲۵ عصر
آخرین ارسال: abar info
  اردشیر اول یا دراز دست abar info 0 1,207 ۴-۹-۱۳۹۰ ۰۹:۲۴ عصر
آخرین ارسال: abar info
  خشایار شاه abar info 0 1,142 ۴-۹-۱۳۹۰ ۰۹:۲۴ عصر
آخرین ارسال: abar info


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان

لینک دوستان