درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۲-۱۰-۱۳۹۳, ۰۳:۵۶ صبح


 


ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
مقالات قرآنى
نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 465 بار در 412 ارسال
ارسال: #121
RE:مقالات قرآنى

معناشناسى داستان و اسطوره در قرآن
عباس اشرفى


چكيده
در قرآن واژگان قصص، حديث، نبا و مثل به معناى داستان به كار رفته وآن عبارت از بخش‏هايى از ماجراهاى واقعى تاريخ است كه عبرت آموزى وهدايت‏بخشى در پى داشته باشد؛ اما اسطوره در قرآن عبارت از داستان‏هاى‏خرافى زاييده ذهن گذشتگان است. در مقاله حاضر اين دو واژه از نظر لغت وقرآن معناشناسى شده است.

كليد واژه‏ها: داستان، اسطوره، قصه، حديث، نبا، افسانه.

1) مقدمه
قرآن اصيل‏ترين كتاب هدايت است. در قرآن هيچيك از مسائل اساسى سعادت وشقاوت انسانى مسكوت نمانده است؛ چنانكه خداى تعالى فرمايد: ما فرطنا فى‏الكتاب من شى‏ء [انعام 38]: (ما هيچ چيز را در اين كتاب فروگزار نكرديم).

قرآن كتاب تاريخ يا داستان نيست؛ ولى در نقل تاريخ يا داستان سودمندترين تاريخ وداستان را با بهترين اسلوب بيان داشته كه نحن نقص عليك احسن القصص بما اوحينااليك هذاالقرآن و ان كنت من قبله لمن الغافلين‏ [يوسف‏3]: (ما بهترين سرگذشت‏ها را ازطريق اين قرآن - كه به تو وحى كرديم- بر تو بازگو مى‏كنيم و مسلما پيش از اين از آن‏خبر نداشتى).

در اين مقاله نگاهى اجمالى به داستان و اسطوره در قرآن شده و از اين رهگذرمقايسه‏اى ميان داستان و اسطوره به ميان آمده است.

2) واژه‏شناسى داستان
در واژه‏شناسى داستان در قرآن علاوه بر واژه قصص بايد از واژگان حديث، نبا و مثل‏مدد جست و حال به اختصار به شرح هر يك مى‏پردازيم:

الف) واژه قصص، از ريشه ق.ص.ص مصدر ثلاثى مجرد قص يقص قصا و قصصا واصل معناى آن قطع و بريدن و اتباع مى‏باشد[1] و در تراجم پارسى به برگفتن قصه يا ازپى كسى فرا شدن‏ و قصه برداشتن و برپى رفتن معنا شده است و قصص به اين خاطر به‏داستان گفته مى‏شود كه سخنى در پى سخن ديگر مى‏آيد و قاص (داستانسرا) كسى‏است كه خبرى را بعد از خبر ديگر و كلامى را بعد از كلام ديگر بيان مى‏كند[2] و در آيه‏شريفه آمده: قالت لاخته قصيه (1) [قصص 11] اتبعى اثره (2) [3].

برخى مفسران قصص را جمع قصه گرفته‏اند؛ مانند نسفى ذيل آيه شريفه نحن نقص‏عليك احسن القصص‏ [يوسف 3]: (خبر دهيمت از نيكوترين قصه‏هاى گذشتگان).مشهور است كه در قوله تعالى نحن نقص عليك احسن القصص واژه القصص ممكن‏است‏به معناى مصدرى باشد. كه در تقدير چنين مى‏شود: نحن نقص عليك احسن‏الاقصاص‏ يعنى ما به بديعترين اسلوب و بهترين طريق و عجيبترين نظم بر تو قصه‏مى‏خوانيم. در اين صورت معناى مقصوص را القا مى‏كند؛ يعنى نحن نقص اليك احسن‏ما يقص من الاحاديث‏[4].

علامه طباطبائى در جمع دو وجه - البته با ترجيح معناى مفعولى- چنين مى‏فرمايد:پس قصص به معناى قصه و احسن القصص به معناى بهترين قصه و حديث است. چه‏گفته باشند كه كلمه نامبرده مصدر به معناى اقتصاص و قصه‏سرايى است و چه به معناى‏اسم مصدر يعنى داستان باشد. هر دو وجه صحيح است. بنابراين معنا داستان يوسف‏بهترين داستان است و بنا بر معناى قبلى باز هم قصه يوسف به آن طريق كه قرآن سروده‏بهترين سراييده است‏[5].

در قرآن از ريشه ق. ص. ص 30 واژه پديد آمده است كه 6 مورد مصدر قصص و 20مورد مشتقات فعلى و چهار مورد واژه قصاص مى‏باشد كه در اصل لغت‏به معناى اتباع وپيروى قدم به قدم و در قرآن واژه قصص به معناى بيان داستان (داستان سرايى) است.

ب) واژه حديث، در لغت‏به معناى از نو ايجاد شدن و چيزهاى نو [6] و در قرآن به‏معناى خبر، كلام، قرآن، عبرت، رؤيا، نوآورى و قصص مى‏باشد[7]. حال به دو مورد كه‏به اين معنا آمده اشاره مى‏كنيم: مورد اول:  هل اتاك حديث ضيف ابراهيم المكرمين اذدخلوا عليه فقالوا سلما قال سلم قوم منكرون‏[ذاريات 25 و 24]: (آيا خبر ميهمانهاى‏بزرگوار ابراهيم به تو رسيده است؟! در آن زمان كه بر او وارد شدند و گفتند: سلام بر تو.او گفت: سلام بر شما كه جمعيتى ناشناخته‏ايد).

مورد دوم: هل اتاك حديث موسى اذ ناداه ربه بالواد المقدس طوى اذهب الى‏فرعون انه طغى‏ [نازعات 15-17]: (آيا داستان موسى به تو رسيده است، در آن هنگام كه‏پروردگارش او را در سرزمين مقدس طوى ندا داد و گفت: به سوى فرعون برو كه طغيان‏كرده است).

با توجه به سياق در اين دو مورد كاملا روشن است كه منظور از حديث در آن دوداستان مى‏باشد.

ج) واژه نبا: جمع آن انباء و به معنى خبر و آگاهى مى‏باشد[8] و در قرآن در برخى‏موارد به معنى داستان و سرگذشت آمده است؛ مانند: واتل عليهم نبا ابنى آدم بالحق اذقربا قربانا فتقبل من احدهما و لم يتقبل من الاخر[مائده 27]: (و داستان دو فرزند آدم را به‏حق براى آنها بخوان: هنگامى كه هر كدام به كارى براى تقرب (به پروردگار) انجام دادند.اما از يكى پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد).

در تفسير نسفى در ترجمه آيه آمده است كه: و بخوان بر ايشان بى‏فزون و كاست‏قصه دو پسر آدم را... [9].

و يا نتلو عليك من نبا موسى و فرعون بالحق لقوم يؤمنون‏[قصص 3]: (ما از داستان‏موسى و فرعون به حق بر تو مى‏خوانيم، براى گروهى كه ايمان مى‏آورند).

د) واژه مثل، و جمع آن امثال به معنى نظير و شبيه مى‏باشد [10]. برخى اين واژه را اززبان سامى[11] و برخى از زبان و حبشى Mesale ،Mesl مى‏دانند [12].در كتب وجوه و نظائر معناهايى مانند: عبرت، عذاب، سنن و صفت‏براى آن ذكر شده‏است[13]؛ لذا بايد معناى داستان را نيز به آن افزود؛ مانند ان مثل عيسى عندالله كمثل‏آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون‏[آل عمران 59]: (مثل عيسى نزد خدا همچون آدم‏است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود: موجود باش، آنگاه موجود شد).

مفسر بزرگ شيعى ابوالفتح رازى و نيز نسفى واژه مثل را در اينجا به داستان معناكرده‏اند[14].

3) مراد از داستان در قرآن
در اصطلاح قرآنى داستان به مفهوم گسترده آن پديده‏اى است كه ساختار هندسى‏ويژه‏اى دارد. داستان نويس يك يا چند حادثه و نيز وضعيتها، شخصيتها و محيطها رابرمى‏گزيند و آنها را به زبانى تعبير مى‏كند[15]. نيز بايد افزود كه قصص در نگاه قرآن‏عبارت است از بيان ماجراهاى گذشته از حيث عبرت گرفتن و آن پى‏گيرى و بيان يك‏واقعيت تاريخى از زواياى گوناگون در بعد هدايتى مى‏باشد؛ لذا در جهت‏بيان تمام يك‏ماجرا نمى‏باشد؛ بلكه آن بخشهايى از ماجراها را گزين مى‏كند كه هدايتگر باشد. بنابراين‏قصص شامل وقايع حاضر مانند حديث و رويدادهاى آينده، مانند نبرد ايران و روم‏نمى‏شود. قصه گفتن قرآنى يعنى پى گرفتن اخبار گذشتگان و اين در بيان قرآن كريم نيزتصريح شده است كه: لقد كان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب ما كان حديثا يفترى لكن‏تصديق الذى بين يديه و تفصيل كل شى‏ء و هدى و رحمة لقوم يؤمنون‏ [يوسف 111]: (درسرگذشت آنها درس عبرتى براى صاحبان انديشه بود. اينها داستان دروغين نبود؛ بلكه‏هماهنگ است‏با آنچه پيش روى او از كتب آسمانى پيشين قرار دارد و شرح هر چيزى(كه پايه سعادت انسان است) و هدايت و رحمتى است‏براى گروهى كه ايمان مى‏آورند).

4) واژه اساطير
اساطير بر وزن افاعيل و مشتق از ريشه سطر مى‏باشد. سطر يعنى كتب (نوشت) وسطر، رديف هر چيز را گويند. و فى الكتاب مستورا؛ يعنى در كتاب نوشته شده است،و سطر فلان كذا؛ يعنى فلانى رديف به رديف نوشت [16].

برخى معتقدند كه اساطير جمع اسطوره و اسطاره و برخى آن را جمع اسطار واسطاره، اسطير و اسطيره و اسطور و اسطوره و برخى آن را جمع الجمع، يعنى جمع‏اسطار و اسطار جمع سطر و برخى- چون اخفش- آن را جمع بدون مفرد مى‏دانند[17].

دانشمندان واژه‏شناس اساطير را به سخنان باطل و سخنانى كه هيچ ربطى به چيزى‏ندارند تعريف كرده‏اند و افزوده‏اند: اساطير الاولين، يعنى آن سخنان شگفتى كه ازپيشينيان نوشته باشند و آن درباره سخنى به كار مى‏رود كه از هم گسيخته باشد[18] وهنگامى گفته مى‏شود، سطر فلان علينا تسطيرا كه شخصى سخنانى شبيه باطل بياوردو زمانى كه گفته شود: فلان سطر على فلان‏ كه سخنان بيهوده بگويد [19]. اساطيرالاولين‏ در ترجمه فارسى به افسانه‏هاى نبشته پيشينيان‏ ترجمه شده است[20].

درباره منشا اين واژه فرانكل بر اين نظر است كه از آرامى گرفته شده است[21] وبرخى معتقدند كه اسطوره از واژه يونانى هيستوريا (Historia) به معنى جستجو وآگاهى‏ و داستان‏ گرفته شده است. بازمانده اين لغت در زبان انگليسى (Story) به‏معناى داستان و حكايت‏ و در زبان فرانسه (Histoire) به معناى تاريخ و حكايت‏مى‏باشند[22] و برخى هم آن را از اصل تازى مى‏دانند.

حال قبل از بررسى كاربرد اين واژه در قرآن به اختصار كليات اسطوره‏ها را بيان‏مى‏كنيم: اسطوره قصه‏گونه‏اى است كه طى توالى نسلها بر سر زبان‏ها نقل مى‏شود. آن‏پديده‏هاى طبيعت و همچنين آيين‏ها و عقايد موروثى را به نحوى غالبا ساده تبيين‏مى‏كند. در اسطوره مرز دنياى عينى و ذهنى به هم مى‏ريزد. زمان واقعى عينيت‏خود را ازدست ميدهد و به زمانى ذهنى تبديل مى‏شود. اسطوره را بايد داستانهاى نيمه واقعى‏دانست.... آنچه مهم است صحت تاريخى داستان نيست؛ بلكه مفهومى است كه براى‏معتقدان آن در بردارد[23].

اسطوره را بايد داستان و سرگذشتى معنوى (آسمانى، روحانى، مربوط به فراسوى‏جهان مادى، غير ملموس و آن جهانى) دانست كه معمولا اصل آن معلوم نيست و شرح‏عمل، عقيده، نهاد يا پديده‏اى طبيعى است‏به صورت فراسوى، كه دست كم بخشى ازآن را از سنتها و روايتها گرفته‏اند و با آيين‏ها و عقايد دينى پيوندى ناگسستنى دارد. دراسطوره وقايع از دوران اوليه نقل مى‏شود و به عبارت ديگر سخن از اين است كه چگونه‏هر چيزى پديد مى‏آيد و به هستى خود ادامه مى‏دهد. شخصيتهاى اسطوره را موجودات‏فوق طبيعى تشكيل مى‏دهند و همواره هاله‏اى از تقدس، قهرمان مثبت آنرا فرا گرفته‏است[24].

حال گونه‏هاى اسطوره را اختصارا ذكر مى‏كنيم.

الف) اسطوره آيينى: متن‏هايى كه دانش مربوط به اسطوره‏ها از آن بدست مى‏آيد،در آرشيو پرستشگاهها جاى داشته است. در آيين، اسطوره سرگذشت آنچه را اجرامى‏شد بيان مى‏كند... اين گونه اسطوره كارآيى آيين را تامين مى‏كند. شايد اسطوره آيينى‏كهن‏ترين نوع اسطوره باشد.

ب) اسطوره بنيادى: كاربرد اين اسطوره بيان علت‏خيالى بنياد يك عادت و يك نامه‏و حتى يك شى‏ء است.

ج) اسطوره كيش: اين اسطوره مربوط به دين يهود است و كاربرد آن عبارت بود ازتصديق عهدى كه ميان يهود و اسرائيل بسته شده بود.

د) اسطوره شخصيت: اين اسطوره تولد و كارهاى برجسته يك قهرمان مشهور را باهاله‏اى از شگفتى و رمز و راز مى‏پوشاند.

ه) اسطوره جهان پس از مرگ: اين اسطوره مشخصه تفكر مسيحى - يهودى‏است[25].

در قرآن اين واژه به صورت جمع، اساطير و به صورت تركيب اساطير الاولين‏ در 9مورد بيان شده است و ما مختصرا به بيان مراد واژه اساطير در اين آيات با توجه به سياق‏مى‏پردازيم:

1- و منهم من يستمع اليك و جعلنا على قلوبهم اكنة ان يفقهوه و فى اذانهم و قرا و ان‏يروا كل آية لا يؤمنوا بها حتى اذا جاؤك يجادلونك يقول الذين كفروا ان هذا الا اساطيرالاولين‏ [انعام 25]:(پاره‏اى از آنها به (سخنان تو) گوش فرا مى‏دهند و بر دلهاى آنهاپرده‏هايى افكنده‏ايم تا آن را نفهمند و در گوش آنها سنگينى قرار داديم و اگر تمام‏نشانه‏هاى حق را ببينند، ايمان نياورند؛ تا آنجا كه وقتى به سراغ تو مى‏آيند، با توپرخاشگرى كنند. كافران مى‏گويند: اينها فقط افسانه پيشينيان است).

سياق نشان مى‏دهد كه مشركين آيات خدا را تكذيب مى‏كردند و در برخورد با آيات‏خداوند ايمان نمى‏آورند و مى‏گفتند: اساطير پيشينيان است و لذا در اينجا استعمال‏اساطير الاولين- از سوى مشركين - و در مقابل آيات خداوند قرار گرفته است.

2- واذ تتلى عليهم آياتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطيرالاولين‏ [انفال 31]: (و هنگامى كه آيات ما بر آنها خوانده مى‏شود مى‏گويند: شنيديم (چيزمهمى نيست). ما هم اگر بخواهيم مثل آن را مى‏گوييم. اينها همان افسانه‏هاى پيشينيان‏است).

مشركان آيات خدا را ساده و عاميانه تلقى مى‏كردند و آن را اساطير الاولين‏مى‏خواندند. لذا در اينجا نيز اساطير استعمالى از طرف مشركان براى آيات خداوندمى‏باشد.

3- و اذ قيل لهم ماذا انزل ربكم قالوا اساطير الاولين‏ [نحل 24]: (و هنگامى كه به‏آنهاگفته مى‏شود پروردگار شما چه نازل كرده است؟ مى‏گويند: اينها (وحى الهى نيست)همان افسانه‏هاى دروغين پيشينيان است).

در اينجا نيز كاملا مشهود است كه تنزيل الهى از سوى مشركان به اساطير الاولين نام‏برده شده است.

4- قالوا اذا متنا و كنا ترابا و عظاما ءانا لمبعوثون لقد وعدنا نحن و اباؤنا هذا من قبل ان‏هذا الا اساطير الاولين‏ [مؤمنون 82 و 83]: (آنها گفتند: آيا هنگامى كه مرديم و خاك واستخوانهاى پوسيده شديم، آيا بار ديگر برانگيخته خواهيم شد؟! اين وعده به ما وپدرانمان از قبل داده شده است؛ اين فقط افسانه‏هاى پشتيبان است).

در اينجا وعده بعث و برانگيخته شدن از سوى مشركان به اساطير الاولين تعبير شده‏است.

5- و قالو اساطير الاولين اكتتبها فهى تملى عليه بكرة و اصيلا. قل انزله الذين يعلم السرفى السماوات و الارض انه كان غفورا رحيما [فرقان 4 و 5]: (و گفتند: اين همان افسانه‏هاى‏پيشينيان است كه آن را رونويس كرده و هر صبح و شام بر او املا مى‏شود. بگو كسى آن رانازل كرده كه اسرار آسمانها و زمين را مى‏داند. او هميشه آمرزنده و مهربان است).

در اينجا نيز كاملا ملحوظ است كه استعمال اساطير الاولين در مقابل كتاب خداونداست).

6- وقال الذين كفروا ءاذا كنا ترابا و آباؤنا ائنا لمخرجون. لقد وعدنا هذا نحن آباؤنا من‏قبل ان هذا الا اساطير الاولين‏ [نحل 67 و 68]: (و كافران گفتند: آيا هنگامى كه ما وپدرانمان خاك شديم، (زنده مى‏شويم) و از دل خاك بيرون مى‏آئيم؟ ! اين وعده‏اى است‏كه به ما و پدرانمان از پيش داده شده است: اينها افسانه‏هاى پشتيبان است).

در اينجا بعث و خروج را در مقابلش اساطير الاولين قرار داده‏اند.

7- و الذى قال لوالديه اف لكما اتعداننى ان اخرج و قد خلت القرون من قبل و همايستغيثان‏الله ويلك آمن ان وعدالله حق فيقول ما هذا الااساطير الاولين‏ [احقاف 17]: (وكسى كه به پدر و مادرش مى‏گويد: اف بر شما! آيا به من وعده مى‏دهيد كه من روز قيامت‏مبعوث شوم؟! در حالى كه پيش از من اقوام زيادى بودند (اما هرگز مبعوث نشدند) وآندو پيوسته فرياد مى‏كشند و خدا را به يارى مى‏طلبند كه واى بر تو ايمان بياور كه وعده‏خدا حق است! اما او پيوسته مى‏گويد: اينها چيزى جز افسانه‏هاى پيشينيان نيست).

در جواب والدين مؤمن كه فرزندشان را به ايمان به قيامت فرا مى‏خوانند، فرزندشان‏آن را انكار مى‏كند و اساطير پيشينيان مى‏نامد.

8- و اذ تتلى عليهم آياتنا قال اساطير الاولين‏[قلم 15]: (و هنگامى كه آيات ما بر اوخوانده مى‏شود، مى‏گويد: اينها افسانه‏هاى خرافى پيشينيان است).

در اينجا مشركان آيات خدا را اساطير الاولين ناميده‏اند.

9- و اذا تتلى عليه آياتنا قال اساطير الاولين‏ [مطفنين 13]: (وقتى آيات ما بر او خوانده‏مى‏شود، مى‏گويد: اين افسانه‏هاى پيشينيان است). با توجه به سياق مشخص است كه‏مشركان آيات خداوند را در مورد روز جزا تكذيب و اساطير الاولين مى‏خوانند: چنانكه‏در آيات قبل از آيه مذكور مى‏خوانيم: واى در آن روز بر تكذيب كنندگان! آنهايى كه روزجزا را انكار مى‏كنند. كسى كه آن را انكار مى‏كند، متجاوز و گنهكار است‏.

5) فرق داستان و اسطوره
همان طور كه ديديم اساطير الاولين در قرآن داراى معنى گسترده‏اى است و هميشه‏از طرف مشركان و به منظور غيرالهى و ناحق شمردن قرآن و عقايد موجود در آن ابرازمى‏شده است و با توجه به سياقهاى آيات بيان نموديم كه غرض مشركين انكار دو چيزبوده است: يكى ما انزال الله‏ و ديگرى حق بودن بعث و خروج از قبر؛ لذا مشركان‏هرگاه به تكذيب دست مى‏يازيدند، اساطير الاولين را به كار مى‏بردند؛ يعنى آنها امورى‏است كه ديگران به ناحق و از سابقه ذهنى مردم استفاده كرده و در اذهان آنان القاكرده‏اند.

در بحث از واژه اسطوره و انواع آن بيان كرديم كه واژه اسطوره داراى معناى وسيع‏است و عقايد و آداب و داستانهاى گذشته و جز آنها را در سطوح كلان آن در بردارد وريشه‏هاى آن نيز دينى است. لذا مى‏بينيم كه در قرآن واژه اساطير به همين گستردگى‏مطرح مى‏شود و صرفا معناى داستان خرافى را نمى‏دهد؛ بلكه شامل مجموعه‏اى ازعقايد و آداب و ماجراهاى گذشتگان مى‏باشد. اما در لغتنامه‏هاى امروز معناى آن صرفابه داستانهاى خرافى‏ عدول كرده است.

اگر در بحث داستانهاى قرآن- از باب تسميه جزء بر كل- بخواهيم آن را با اساطيرمقايسه كنيم، بايد به ذكر اين نكته مهم بپردازيم كه وجه مميزه اين دو عنصر اين حقيقت‏است كه قصص قرآن حق و راست است. ولى در اساطير هر چند ممكن است ريشه‏اى‏دينى و راست داشته باشد؛ ولى در مسير زمان منحرف شده است.

حال اين سؤال مطرح مى‏شود كه منظور مشركين از اساطير كدام گونه آن بوده است؟بايد گفت كه با توجه به سياقهاى آيات بحث‏شده، واژه اساطير در قرآن مى‏تواند تمام‏گونه‏هاى اسطوره‏اى را در بربگيرد.

منابع
1) نزهة‏الاعين النواظر... ص 490 لسان العرب، ج 7، ص 73، مفردات راغب، ص 279.

2) تراجم الاعاجم ص 279، درر الترجمان ص 249، التبيان فى تفسيرالقران، ج 6، ص 93، تهذيب اللغة، ج 8، ص 256.

3) لسان العرب، ج 7، ص 74.

4) معجم البحرين، ج 3، ص 511، تفسير نسفى، ج 1، ص 325، مجمع‏البحرين، ج 3، ص 511.

5) الميزان فى تفسير القرآن، ترجمه ج 21، ص 124.

6) لسان العرب، ج 2، ص 131، العين، ص 167.

7) وجوه و نظائر دامغانى ص 120، الوجوه النظائر فى القرآن، ص 259.

8) العين، ص 784، لسان التنزيل، ص 34، درر الترجمان، ص 52.

9) تفسير نسفى، ج 1، ص 160

10) الكشاف، ج 1، ص 72.

11) واژه‏هاى دخيل در قرآن مجيد، ارتور جفرى، ترجمه بدره‏اى، ص 273.

12 . Encjclopedie delislam vol.9 p.805

13) وجوه القرآن تفليسى، الوجوه والنظائر دامغانى، 5-264

14) تفسير ابوالفتوح رازى، ج 3، ص 36، تفسير نسفى، ج 1، ص 86.

15) پژوهشى در جلوه‏هاى هنرى داستانهاى قرآن، ج 1، ص 13

16) مجمع البحرين، ج 1، ص 371.

17) مختار من الصحاح ص 337، لسان العرب، ج 4، ص 363، مجمع البيان، ج 2، ص 284.

18) العين، ص 373، دايره المعارف قرن عشرين، وجدى، ج 5، ص 128.

19) العين، ص 373، مجمع البحرين، ج 1، ص 371

20) لسان التنزيل، ص 26.

21) واژه‏هاى دخيل در قرآن مجيد، جعفرى، ص 113.

22) تاريخ اساطيرى ايران، آموزگار، ص 3.

23) اساطير و فرهنگ ايرانى، ص 13، در قلمرو وجدان، ص 405 و 404، شناخت اساطير ايران، ص 22.

24) تاريخ اساطير ايرانى، ص 3 و 4.

25) اساطير خاورميانه.

پى نوشتها

1) به خواهرش گفت: او را پى‏بگير.

2) پى او برو .

منبع :صحيفه مبين ، تابستان 1378 - شماره 19


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۱-۸-۱۳۸۹ ۱۲:۱۰ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ghazallee

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 465 بار در 412 ارسال
ارسال: #122
RE:مقالات قرآنى

قصص‌ قرآن‌ عبرتي‌ براي‌ خردمندان‌
مريم‌ پشم‌ فروش‌


اسلام‌، آخرين‌ دين‌ الهي‌ نيز هم‌ از جهت‌ دارا بودن‌ قصه‌ها و روايت‌ها و هم‌ از جهت‌ قدمت‌ از غناي‌ بسيار بالايي‌ برخورداراست‌. درقرآن‌ به‌ روايتي‌ بيش‌ از 260 داستان‌ و قصه‌ وجود دارد، كه‌ اين‌ قصه‌ها و داستانها به‌ تفصيل‌ و يابه‌ ايجاز يك‌ واقعه‌ تاريخي‌ را در عين‌ شيوايي‌ نقل‌ مي‌كنند. وجود اين‌ داستانها خود دليل‌ معتبري‌ است‌ كه‌ اين‌ دين‌ ازتاريخي‌ بس‌ كهن‌ برخوردار بوده‌، از نگاه‌ اعتبار و اعتماد به‌ اديان‌ بزرگ‌ الهي‌ مي‌توان‌ اينگونه‌ اظهار نمود كه‌، نقل‌ وقايعي‌ كه‌ در قرآن‌ آمده‌ است‌ به‌ عنوان‌ يك‌ سند تاريخي‌ بسيار معتبر محسوب‌ شده‌ و هيچ‌ تحريفي‌ را در ذكر آن‌ وقايع‌ نمي‌پذيرد. بيان‌ وقايع‌ تاريخي‌ و يا بيان‌ يك‌ حادثه‌ براي‌ عبرت‌گيري‌ به‌ شكل‌ و شيوه‌ قصه‌ و داستان‌ تاثير بسيار مطلوبتري‌ براي‌ خواننده‌ خواهد داشت‌ و طراوت‌ و جاذبه‌ خود را همچنان‌ حفظ‌ خواهد كرد.

وجود اين‌ همه‌ داستان‌ در جاي‌ جاي‌ قرآن‌ و اختصاص‌ دادن‌ يك‌ سوره‌ از قرآن‌ به‌ نام‌ «قصص‌» نيز بر اهميت‌ و تاكيد پروردگار به‌ طرح‌ موضوعات‌ به‌ اين‌ شيوه‌ را دارد.

قرآن‌ به‌ اين‌ مسئله‌ تاكيد دارد كه‌ نقل‌ اين‌ همه‌ قصه‌ بي‌دليل‌ و عبث‌ نبوده‌ و در طرح‌ آنها هدف‌ و مقصودي‌ را دنبال‌ مي‌كند.

به‌ اين‌ آيه‌ توجه‌ كنيد:

لقد كان‌ في‌ قصصهم‌ عبرة‌ لاولي‌الباب‌ ماكان‌ حديثاًيفتري‌ ولكن‌ تصديق‌ الذي‌ بين‌ يديه‌ وتفصيل‌ كل‌ شيي‌ء و هدي‌ و رحمة‌ لقوم‌ يومنون‌ .يوسف‌ - 111

همانا در اين‌ داستانها عبرتي‌ براي‌ خردمندان‌ است‌. نيست‌ داستاني‌ كه‌ دروغ‌ پنداشته‌ شود ولكن‌ گواهي‌ آنچه‌ پيش‌ روي‌ توست‌ و تفصيل‌ همه‌ چيز و هدايت‌ و رحمتي‌ براي‌ گروهي‌ كه‌ ايمان‌ آورند

تامل‌ در اين‌ آيه‌ خواننده‌ را به‌ موضوعات‌ مهمي‌ رهنمون‌ مي‌سازد:

1) به‌ تحقيق‌، در ذكر اين‌ داستانها پند و اندرزهاي‌ فراواني‌ وجود دارد.

2) اين‌ داستانها پند واندرزي‌ خواهند بود براي‌ اهل‌ علم‌ و كساني‌ كه‌ صاحب‌ خرد مي‌باشند و مخاطب‌هاي‌ خاص‌ خود را خواهد داشت‌.

3)قرآن‌، قصه‌ها را احاديثي‌ مي‌داند كه‌ به‌ هيچ‌ عنوان‌ ازمسير حقيقت‌ منحرف‌ نشده‌اند و سراسر حوادثي‌ واقعي‌ مي‌باشند و نه‌ افسانه‌ و تخيل‌ يا دروغ‌.

در آيات‌ متعددي‌ قرآن‌، قصه‌ها را با عنوان‌ حديث‌ طرح‌ مي‌كند. از روز قيامت‌ نيز با اين‌ عنوان‌ ياد مي‌كند. پس‌ حوادثي‌ كه‌ به‌ شكل‌ قصه‌ طرح‌ شده‌اند مانند واقعه‌ روز قيامت‌ واقعيت‌ بوده‌ و حقيقي‌ هستند.

هل‌ اتاك‌ حديث‌ موسي‌ .طه‌ -9

آيا بيامدت‌ داستان‌ موسي‌

هل‌ اتاك‌ حديث‌ ضيف‌ ابراهيم‌ المكرمين‌ .الذاريات‌ - 24

آيا بيامدت‌ داستان‌ مهماني‌ ابراهيم‌،آن‌ گراميان‌

هل‌ اتاك‌ حديث‌ الجنود* فرعون‌ و ثمود .البروج‌ - 18،17

آيا بيامدت‌ داستان‌ لشكركشيهاهاي‌ فرعون‌ و ثمود

هل‌ اتاك‌ حديث‌ الغاشيه‌ .الغاشيه‌ - 1

آيا بيامدت‌ داستان‌ روز قيامت‌
4)نكتة‌ ديگر در اين‌ آيه‌ كه‌ مي‌توان‌ به‌ آن‌ اشاره‌ كرد، اين‌ است‌ كه‌ قرآن‌ نقل‌ اين‌ داستانها را رحمت‌ و هدايتي‌ براي‌ مومنين‌ مي‌داند .

با توجه‌ به‌ نكاتي‌ كه‌ ذكر آنها رفت‌ در اين‌ نوشتار سعي‌ شده‌ كه‌ داستانهايي‌ از قرآن‌ طرح‌ شود كه‌ شيوه‌ استخراج‌ و نقل‌ داستانها صرفاًبا ترجمه‌ يك‌ ،يك‌ آيه‌ها بوده‌است‌. همچنين‌ در ضمن‌ نقل‌ هر داستان‌ يك‌ يا چند اسم‌ و واژه‌ نيز با الهام‌ از قرآن‌ تحليل‌ خواهد شد.

مقام‌ بسيار والاي‌ ابراهيم‌ در نزد خدا كه‌ بعدا به‌ تفصيل‌ درباره‌ اين‌ مقام‌ و موقعيت‌ سخن‌ گفته‌ خواهد شد. دليلي‌ بود تا اين‌ نوشتار با نقل‌ و شرح‌ داستان‌ اين‌ پيامبر آغاز شود در ارتباط‌ با حضرت‌ ابراهيم‌ به‌ 4 داستان‌ اشاره‌ مي‌شود،و بعد از آن‌ به‌ توصيف‌ و شرح‌ مقام‌ ابراهيم‌ پرداخته‌ خواهدشد.

1)داستان‌ گرايش‌ ابراهيم‌ به‌ توحيد

2)داستان‌ بحث‌ و گفتگوي‌ ابراهيم‌ با پدرش‌

3)داستان‌ مبارزه‌ با بتها و درآتش‌ افكندن‌ وي‌

4)داستان‌ ضيافت‌ ابراهيم‌

داستان‌ توحيدگرايي‌ ابراهيم‌
شيوه‌ توحيدگرايي‌ ابراهيم‌ و طرح‌ جزئيات‌ آن‌ در قرآن‌ تاكيدي‌ است‌ بر گرايش‌ و ميل‌ قرآن‌ به‌ ايمان‌ آوردن‌ بر اساس‌ بينش‌ و يقين‌ ، يقيني‌ كه‌ پايه‌ و اساس‌ آن‌ را دژ محكم‌ تفكر و تعقل‌ پي‌ريزي‌ مي‌كند، نه‌ عناصر سستي‌ چون‌ پيروي‌ كوركورانه‌ از اجداد.

به‌ اين‌ آيات‌ دقت‌ كنيد:

فلما جنّ عليه‌ الليل‌ رءا كوكباً قال‌ هذا ربي‌ فلما افل‌ قال‌ لا احب‌ الآفلين‌ .انعام‌ - 76

آنگاه‌ كه‌ تاريكي‌ شب‌ فراگرفتش‌ ستاره‌اي‌ را گفت‌ اين‌ است‌ پروردگار من‌ و هنگاميكه‌ فرونشست‌ گفت‌ دوست‌ ندارم‌ فروروندگان‌ را

فلما رءا القمر بازغاً قال‌ هذا ربي‌ فلما افل‌ قال‌ لئن‌ لم‌ يهدني‌ ربي‌ لاكونّن‌ من‌ القوم‌ الضالين‌ .انعام‌ - 77

و هنگاميكه‌ ديد ماه‌ را تابنده‌ گفت‌ اين‌ است‌ پروردگار من‌ و هنگاميكه‌ درون‌ شد گفت‌ اگرپروردگارم‌ رهبريم‌ نكند همانا ميشوم‌ از گروه‌ گمراهان‌

فلما رءا الشمس‌ بازغه‌ قال‌ هذا ربي‌ هذا اكبر فلما افلت‌ قال‌ يا قوم‌ اني‌ بري‌ءمما تشركون‌ .انعام‌ -78

هنگاميكه‌ ديد خورشيد را درخشان‌ گفت‌ اين‌ است‌ پروردگار من‌ اين‌ بزرگتر است‌ پس‌ هنگاميكه‌ ناپديد شد گفت‌ اي‌ قوم‌ من‌ همانا بيزارم‌ از آنچه‌ شما شرك‌ مي‌ورزيد

اني‌ وجهت‌ وجهي‌ للذي‌فطرالسموات‌ والارض‌ حنيفاًو ما انا من‌المشركين‌ .انعام‌- 79

همان‌ برگرداندم‌ روي‌ خود رابه‌ سوي‌ آنكه‌ آفريد آسمانها و زمين‌ را آن‌ يكتاپرست‌ و نيستم‌ از شرك‌ ورزندگان‌

و حاجه‌ قومه‌ قال‌ اتحاجوني‌ في‌ الله‌ و قد هدين‌ و لاخاف‌ ما تشركون‌ به‌ الا ان‌ يشاء ربي‌ شيئا وسع‌ ربي‌ كل‌ شيي‌ء علما افلا تتذكرون‌ . انعام‌ - 80

و ستيزه‌ كردند با وي‌ قومش‌ گفت‌ آيا بامن‌ ستيزه‌ مي‌كنيد در خدا در حاليكه‌ هدايتم‌ كرد و نترسم‌ آنچه‌ را بدان‌ شرك‌ مي‌ورزيد

و كيف‌ اخاف‌ ما اشركتم‌ و لا تخافون‌ انكم‌ اشركتم‌ بالله‌ ما لم‌ ينزل‌ به‌ عليكم‌ سلطانا فايّ الفريقين‌ احق‌ بالامن‌ ان‌ كنتم‌ تعلمون‌ .انعام‌ - 81

و من‌ چگونه‌ ازآنچه‌ شريك‌ خدا قرار مي‌دهيد بترسم‌ در حاليكه‌ شما ازشرك‌ به‌ خدا آوردن‌ نمي‌ترسيد و با آنكه‌ هيچ‌ برهان‌ و حجتي‌ بر آن‌ شرك‌ نداريد كداميك‌ ازما دو گروه‌ در ايمني‌ سزوارتريم‌ (از خدايان‌ بي‌ اثر شما بايد ترسيد يا از خداي‌ مقتدر من‌)اگر شما فهم‌ و علمي‌ داريد.

واژه‌ حاج‌ كه‌ در اين‌ آيه‌ ذكر شده‌، به‌ معني‌ ستيزه‌ ،بحث‌ طولاني‌ ،ايراد مي‌باشد. مضمون‌ آيه‌ اين‌ است‌ كه‌ مردم‌ در مقام‌ بحث‌ و جدل‌ با ابراهيم‌ برمي‌آيند و ابراهيم‌ در صدد پاسخگويي‌ به‌ آنها قرار مي‌گيرد. در سوره‌ البقره‌ آيه‌ 258 نيز سخن‌ از بحث‌ و جدل‌ پادشاه‌ آن‌ زمان‌ كه‌ با ابراهيم‌ داشته‌ است‌ را قرآن‌ به‌ اين‌ شكل‌ طرح‌ مي‌كند:

الم‌ ترالي‌ الذي‌ حاج‌ ابراهيم‌ في‌ ربه‌ ان‌ اته‌ الله‌ الملك‌ اذ قال‌ ابراهيم‌ ربي‌ الذي‌ يحيي‌ ويميت‌ قال‌ انا احيي‌ و اميت‌ قال‌ ابراهيم‌ فان‌ الله‌ ياتي‌ بالشمس‌ من‌ المشرق‌ فات‌ بهامن‌ المغرب‌ فبهت‌ الذي‌ كفروالله‌ لايهدي‌ القوم‌ الظالمين‌.

آيا نديدي‌ آنرا كه‌ ستيزه‌ كرد با ابراهيم‌ درباره‌ پروردگارش‌ آنكه‌ پادشاهي‌ را دست‌ داشت‌، زمانيكه‌ ابراهيم‌ گفت‌ پروردگار من‌ آن‌ است‌ كه‌ زنده‌ مي‌كند و مي‌ميراند و او هم‌ گفت‌ كه‌ من‌ هم‌ زنده‌ مي‌كنم‌ و مي‌ميرانم‌ (دو نفر آورد و يكي‌ را كشت‌ و ديگري‌ را آزاد كرد)ابراهيم‌ گفت‌ خداي‌ من‌ آن‌ كسي‌ كه‌ خورشيد از مشرق‌ بياورد و فرودش‌ آورد در مغرب‌ پس‌ سراسيمه‌ و بهت‌ زده‌ شد و البته‌ گروه‌ كافران‌ را هدايت‌ نكندو ظالمين‌ را.

الذين‌ امنو و لم‌ يلبسوا ايمانهم‌ بظلم‌ اولئك‌ لهم‌ الامن‌ و هم‌ مهتدون‌ .انعام‌ - 82

آنانكه‌ ايمان‌ به‌ خدا آوردند و ايمان‌ خود رابه‌ ظلم‌ و ستم‌ نيالودند ايمني‌ براي‌ آنهاست‌ و آنها به‌ حقيقت‌ هدايت‌ يافته‌اند.

وتلك‌ حجتنااتيناهاابرهيم‌ علي‌ قومه‌ نرفع‌ درجات‌ من‌ نشاء ان‌ ربك‌ حكيم‌ عليم‌ .انعام‌ - 83

و اين‌ است‌ حجت‌ ما كه‌ داديمش‌ به‌ ابراهيم‌ بر قوم‌ وبالابريم‌ پايه‌هاي‌ هر كه‌ را خواهيم‌ همانا پروردگار تواست‌ حكيم‌ و دانا

وكذلك‌ نري‌ ابرهيم‌ ملكوت‌ السموات‌ و الارض‌ و ليكون‌ من‌ الموقنين‌ .انعام‌- 75

بدين‌ سان‌ نمايانديم‌ به‌ ابراهيم‌ پادشاهي‌ آسمانها و زمين‌ را تابگردد از يقين‌آورندگان‌

اشاره‌اي‌ اجمالي‌ به‌ چند نكته‌ در اين‌ داستان‌
1)مي‌دانيم‌ كه‌ داستان‌ ابراهيم‌ و حوادث‌ سپري‌ شده‌،مربوط‌ به‌ هزاران‌ سال‌ پيش‌ مي‌باشد و همچنين‌ بديهي‌ است‌ كه‌ جامعة‌ آن‌ زمان‌، جامعه‌اي‌ كاملا بدوي‌،خرافي‌ و آكنده‌ از جهل‌ و ناداني‌مي‌باشد، در چنين‌ جامعه‌اي‌ با آن‌ سطح‌ شعور ابراهيم‌ با شيوه‌اي‌ كاملا بديع‌ وقابل‌ توجه‌ به‌ جستجوي‌ آفريننده‌جهان‌ مي‌پردازد. ابراهيم‌ خداي‌ خود را بر اساس‌ عينيت‌ و مشاهده‌(روش‌ علمي‌) جستجو مي‌كند و روش‌ مردود كردن‌ خورشيد، ماه‌ و ستارگان‌ بعنوان‌ خداي‌ خود نيز برهمين‌ مبنا مي‌باشد. اين‌ داستان‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ ابراهيم‌ از زمان‌ خود بسيار جلوتر بوده‌ است‌. به‌ نظر مي‌رسد يكي‌ ازدلايل‌ اينكه‌ خداوند ابراهيم‌ را امام‌ جامعه‌ خود ياد مي‌كند نيز اين‌ باشد.

2)بحث‌ در چگونگي‌ ايمان‌ مردم‌ آن‌ زمان‌ به‌ خداوند، بحث‌ پيرامون‌ شرك‌ آن‌ها بوده‌ نه‌ كفر به‌ خداوند، در آياتي‌ كه‌ ملاحظه‌ شد 5 بار كلمه‌ شرك‌ ذكر شده‌ و همچنين‌ واژه‌ حنيف‌ به‌ عنوان‌ يكتاپرست‌ كه‌ از صفات‌ برجسته‌ ابراهيم‌ است‌ در برابر شرك‌ قرار گرفته‌ است‌. حدود 10 آيه‌ در قرآن‌ ذكر شده‌ كه‌ واژه‌ حنيف‌ در مقابل‌ شرك‌ قرار گرفته‌ كه‌ در بحث‌ مقام‌ و موقعيت‌ ابراهيم‌ ذكر خواهد شد.

3)با توجه‌ به‌ آيات‌ ذكر شده‌ درمي‌يابيم‌ كه‌ طريقه‌ ايمان‌ آوردن‌ ابراهيم‌ به‌ خداوند يك‌ شيوه‌ كاملا استدلالي‌ و تعقلي‌ است‌، نه‌ با انجام‌ معجزه‌اي‌ از سوي‌ او، بطوريكه‌ اين‌ طريقه‌ استدلال‌ مقدماتي‌ مي‌شود تا ابراهيم‌ رابه‌ سرمنزل‌ يقين‌ برساند (ليكون‌ من‌ الموقنين‌) در حاليكه‌ مي‌بينيم‌ كه‌ خداوند براي‌ اقوامي‌ معجزاتي‌ آورد تا بلكه‌ آنها به‌ او ايمان‌ آورند. ولي‌ ايمان‌ آوردن‌ ابراهيم‌ به‌ خداوند ازاين‌ جهت‌ كاملا متفاوت‌ مي‌باشد،بطوريكه‌ در داستان‌ كوتاهي‌ كه‌ ذكر مي‌شود،ذهن‌ جستجوگر ابراهيم‌ براي‌ اينكه‌ به‌ درجه‌ يقين‌ برسد از هيچ‌ تلاشي‌ غفلت‌ نمي‌كند،بطوري‌ كه‌ از خداوند بدون‌ هيچ‌ واهمه‌اي‌ تقاضايي‌ را مي‌كند و پاسخ‌ مثبت‌ خداوند و اجابت‌ درخواست‌ او نيز همچنين‌ بسيار قابل‌ توجه‌ مي‌باشد. دقت‌ كنيد:

اذقال‌ ابراهيم‌ رب‌ ارني‌ كيف‌ تحي‌ الموتي‌ قال‌ اولم‌ تؤمن‌ قال‌ بلي‌ ولكن‌ ليطمئن‌ قلبي‌ قال‌ فخذ اربعه‌ من‌ الطير فصرهن‌ اليك‌ ثم‌ اجعل‌ علي‌ كل‌ جبل‌ منهن‌ جزء ثم‌ ادعهن‌ ياتينك‌ سعياًو اعلم‌ ان‌ الله‌ عزيز حكيم‌ .بقره‌ - 260

و چون‌ ابراهيم‌ گفت‌ بار پروردگارا به‌ من‌ بنما كه‌ چگونه‌ مردگان‌ را زنده‌ خواهي‌ كرد خداوند فرمود باور نداري‌، گفت‌ بلي‌ باور دارم‌ ليكن‌ مي‌خواهم‌ تا با مشاهده‌ آن‌ دلم‌ آرام‌ گيرد. خداوند فرمود چهار مرغ‌ مهيا كن‌ و گوشت‌ آن‌ها را به‌ هم‌ درآميز نزد خود آنگاه‌ هر قسمتي‌ را بر سركوهي‌ بگذار سپس‌ آن‌ مرغان‌ را به‌ سوي‌ تو شتابان‌ پرواز كنند و آنگاه‌ بدان‌ كه‌ همانا خداوندبر همه‌ توانا وداناست‌ .

براستي‌ كه‌ اين‌ داستان‌ ما را به‌ ياد اين‌ آيه‌ مي‌اندازد * والذين‌ جاهدوافينا لنهدينم‌ سبلنا* كسانيكه‌ در ما (در شناخت‌ ما) تلاش‌ و مبارزه‌ مي‌كنند ما نيز آن‌ راهها را براي‌ آن‌ها شناسايي‌ و هدايت‌ مي‌كنيم‌ اين‌ نكته‌ خود گوياي‌ اين‌ حقيقت‌ بوده‌ و هست‌ كه‌ خداوند بابندگان‌ مخلصش‌ كه‌ تقاضايي‌ مي‌كنند از روي‌ قهر و خشم‌ عمل‌ نمي‌كند بلكه‌ در اين‌ داستان‌ بلافاصله‌ بعد از درخواست‌ ابراهيم‌ آن‌ را اجابت‌ مي‌كند.برخورد مثبت‌ خداوند با ذهن‌ جستجوگر ابراهيم‌ نشانه‌اي‌ از رحمانيت‌ اوست‌.

4)شيوه‌ برخورد ابراهيم‌ با مشركين‌ نيز شيوه‌اي‌ استدلالي‌ مي‌باشد. به‌ عبارتي‌ علاوه‌ بر اين‌ كه‌ تمايل‌ ابراهيم‌ به‌ رسيدن‌ به‌ حقيقت‌ بر اساس‌ مشاهده‌ و عينيت‌ مي‌باشد نه‌ تخيل‌ و اوهام‌، اين‌ تمايل‌ در مورد چند و چون‌ تكوين‌ عقايد جامعه‌ زمان‌ خود نيز وجود دارد و آن‌ها را دعوت‌ به‌ بهره‌گيري‌ از چنين‌ روشي‌ در شناسايي‌ خداي‌ واقعي‌ خود مي‌كند. چنانچه‌ در آيه‌ 81 به‌ آن‌هامي‌گويد: لم‌ ينزل‌ به‌ عليكم‌ سلطانا شما هيچ‌ برهان‌ و استدلالي‌ بر شرك‌ خود نداريد. البته‌ ابراهيم‌ سراسر بر اين‌ شيوه‌ ابرام‌ و پافشاري‌ داشته‌ چنانچه‌ در نقل‌ داستانهاي‌ بعدي‌ به‌ آن‌ اشاره‌ خواهد شد.

5)در آيه‌ 81 سخن‌ از خوف‌ و امن‌ مي‌شود يكتاپرستي‌ با دور شدن‌ از ترس‌ و نزديك‌ شدن‌ به‌ امنيت‌ و آرامش‌ همبستگي‌ بسيارنزديكي‌ دارد،بطوريكه‌ ابراهيم‌ به‌ قومش‌ مي‌گويد كداميك‌ از ما دو گروه‌ در امنيت‌ سزوارتريم‌؟ كسانيكه‌ به‌ توحيد و يكتاپرستي‌ روي‌ مي‌آورند را سزاوار امنيت‌ دانسته‌ و ترس‌ بر آنها چيره‌ نخواهد شد.چنانچه‌ در آيه‌ 82 خداوند اين‌ نكته‌ را نيز خود بيان‌ مي‌كند.

الذين‌ امنوا و لم‌ يلبسوا ايمانها بظلم‌ اولئك‌ لهم‌ الامن‌ ...

داستان‌ بحث‌ و گفتگوي‌ ابراهيم‌ با پدرش‌
لقد كانت‌ لكم‌ اسوه‌ حسنة‌ في‌ ابراهيم‌ ،اين‌ داستان‌ ازجهات‌ بسيار زيادي‌ از جمله‌ در زمينه‌ مسائل‌ اخلاقي‌ و تربيتي‌ مي‌تواند كاربرد زيادي‌ داشته‌ باشد. از جهتي‌ نيز اين‌ داستان‌ چالشهايي‌ كه‌ بين‌ ابراهيم‌ و پدرش‌ در مورد عقايدشان‌ بوجود مي‌آيد را مورد بررسي‌ قرار مي‌دهد. زماني‌ كه‌ هركدام‌ از آنها بعنوان‌ نماينده‌ دو جريان‌ فكري‌ بسيار بزرگ‌ توحيد و شرك‌ رو در روي‌ هم‌ قرار مي‌گيرند،و سرانجام‌ هر يك‌ از آنها. به‌ همين‌ دليل‌، اين‌ داستان‌ مي‌تواند الگوي‌ خوبي‌ باشد براي‌ كسانيكه‌ كه‌ به‌ آيين‌ ابراهيم‌ اعتقاد دارند .

گفتگوي‌ ابراهيم‌ با پدرش‌ در دو سوره‌ مريم‌ و شعراء به‌ طور مفصل‌ طرح‌ شده‌ و در يكي‌ دو آيه‌ نيز به‌ شكل‌ كوتاه‌ از آن‌ گفتگو ياد شده‌ است‌. سعي‌ شده‌ كه‌ به‌ تمامي‌ آيات‌ مربوط‌ به‌ اين‌ گفتگو اشاره‌ شود.

اذ قال‌ لابيه‌ يا ابت‌ لم‌ تعبد ما لايسمع‌ و لايبصر و لا يغني‌ عنك‌ شيئاً .مريم‌ -42

هنگاميكه‌ ابراهيم‌ به‌ پدر خود گفت‌ اي‌ پدر چرا مي‌پرستي‌ آنچه‌ را نه‌ مي‌شنود و نه‌ مي‌بيند و نه‌ تو را بي‌نياز مي‌كند.

در سوره‌ انعام‌ آيه‌ 74 نيز اين‌ گفتگو به‌ اين‌ شكل‌ طرح‌ شده‌:

و اذ قال‌ابراهيم‌ لابيه‌ ءازر اتتخذ اصناماً ءالهة‌ اني‌ اريك‌ و قومك‌ في‌ ضلال‌ مبين‌ .انعام‌- 74

و هنگاميكه‌ گفت‌ ابراهيم‌ به‌ پدر خود آيا ميگيري‌ بتان‌ را خداياني‌، همانا مي‌بينم‌ تو و قومت‌ را در گمراهي‌ آشكار.

يا ابت‌ اني‌ قد جاءني‌ من‌ العلم‌ مالم‌ ياتك‌ فاتبعني‌ اهدك‌ صراطاً سوياً .مريم‌ - 43

اي‌ پدر همانا بيامده‌ است‌ مرا دانشي‌ كه‌ تو فاقد آن‌ هستي‌ پس‌ پيرويم‌ كن‌ تا رهبريت‌ كنم‌ در راهي‌ راست‌

يا ابت‌ لا تعبد الشيطان‌ ان‌ الشيطان‌ كان‌ للرحمن‌ عصياً.مريم‌ - 44

اي‌ پدر من‌ پرستش‌ نكن‌ شيطان‌ را كه‌ شيطان‌ است‌ براي‌ خداي‌ مهربان‌ نافرمان‌ و عصيانگر

يا ابت‌ اني‌ اخاف‌ ان‌ يمسك‌ عذاب‌ من‌ الرحمن‌ فتكون‌ للشيطان‌ وليّاً .مريم‌ - 45

اي‌ پدر من‌ همانا مي‌ترسم‌ كه‌ برسد به‌ تو عذابي‌ از خداي‌ مهربان‌ اگر بشوي‌ براي‌ شيطان‌ دوستي‌

قال‌ اراغب‌ انت‌ عن‌ ءالهتي‌ يا ابرهيم‌ لئن‌ لم‌ تنته‌ لارجمنك‌ و اهجرني‌ مليّاً .مريم‌ - 46

گفت‌ آيا روي‌ گرداننده‌اي‌ ازخدايانم‌ اي‌ ابراهيم‌ اگر كوتاه‌ نيايي‌ هرآينه‌ سنگسارت‌ مي‌كنم‌ و دوري‌ گزين‌ از من‌ به‌ مدت‌ طولاني‌

قال‌ سلام‌ عليك‌ ساستغفر لك‌ ربي‌ انه‌ كان‌ بي‌ حفيّاً

گفت‌ سلام‌ بر تو زود است‌ آمرزش‌ خواهم‌ براي‌ تو از پروردگار خويش‌ همانا او نسبت‌ به‌ من‌ آگاه‌ است‌ .

و اعتزلكم‌ و ما تدعون‌ من‌ دون‌ الله‌ و ادعوا ربّي‌ عسي‌ الا اكون‌ بدعاء ربي‌ شقيّاً .مريم‌ - 48

و من‌ از شما و بتاني‌ كه‌ به‌ جاي‌ خدا مي‌پرستيد دوري‌ كرده‌ و خداي‌ يگانه‌ را مي‌خوانم‌ اميدوارم‌ كه‌ چون‌ اورا بخوانم‌ مرا ازدرگاه‌ لطفش‌ محروم‌ نگرداند.

فلمّا اعتزلهم‌ و ما يعبدون‌ من‌ دون‌ الله‌ وهبنا له‌ اسحق‌ و يعقوب‌ و كلّا جعلنا نبيّاً.مريم‌ - 49

پس‌ چون‌ دوري‌ گزيد از ايشان‌ آنچه‌ مي‌پرستيدند جز خدا بخشيديم‌ به‌ اسحاق‌ ويعقوب‌ را و گردانديم‌ آن‌ها پيغمبري‌ خداوند اين‌ داستان‌ را با آهنگي‌ ديگر در سوره‌ شعراء مجدداً ذكر مي‌كند .

و اتل‌ عليهم‌ نبا ابرهيم‌ .الشعراء- 69

وبخوان‌ برايشان‌ داستان‌ ابراهيم‌

اذ قال‌ لابيه‌ و قومه‌ ماتعبدون‌ .الشعراء- 70

هنگاميكه‌ به‌ پدر خويش‌ گفت‌ چه‌ مي‌پرستيد

قالوا نعبداصناماً فنظل‌ لها عاكفين‌ .الشعراء- 71

گفتند مي‌پرستيم‌ بتاني‌ و ميباشيم‌ پيرامون‌ آن‌ها گردآمدگان‌

قال‌ هل‌ يسمعونكم‌ اذتدعون‌ .الشعراء-72

گفت‌ آيا سخنان‌ شما را مي‌شنوند وقتي‌ آن‌ها را بخوانيد

او ينفعونكم‌ او يضرّون‌ .الشعراء- 73

يا اينكه‌ سود و زياني‌ به‌ شما مي‌رسانند

قالوا بل‌ وجدنا اباءنا كذلك‌ يفعلون‌ .الشعراء- 74

گفتند يافتيم‌ پدران‌ خود را كه‌ چنين‌ مي‌كرده‌اند

قال‌ افرايتم‌ ما كنتم‌ تعبدون‌ .الشعراء- 75

ابراهيم‌ گفت‌ آيا مي‌دانيد كه‌ اين‌ بتهايي‌ كه‌ شما مردم‌ اينك‌ مي‌پرستيد

انتم‌ و آباؤكم‌ الاقدمون‌ .الشعراء- 76

و پدران‌ شما از قديم‌ مي‌پرستيدند

فانهم‌ عدوّ لي‌ الا رب‌ العالمين‌ .الشعراء- 77

من‌ با پرستش‌ همه‌ اينها جز خداي‌ يكتا مخالف‌ و دشمنم‌

الذي‌ خلقني‌ فهو يهدين‌ .الشعراء- 78

خداي‌ من‌ كسي‌ كه‌ مرا آفريد و پس‌ رهبريم‌ كند

والذي‌ هو يطعمني‌ و يسقين‌ .الشعراء- 79

او آن‌ كسي‌ كه‌ بخوراندم‌ وبنوشاندم‌

و اذامرضت‌ فهو يشفين‌ .الشعراء- 80

و هر گاه‌ بيمار شوم‌ بهبوديم‌ بخشد

و الذي‌ يميتني‌ ثم‌ يحيين‌ .الشعراء- 81

و آنگاه‌ كه‌ بميرم‌ دوباره‌ حياتم‌ دهد

والذي‌ اطمع‌ ان‌ يغفرلي‌ خطيئتي‌ يوم‌ الدين‌ .الشعراء- 82

و آنكه‌ اميددارم‌ كه‌ بيامرزد براي‌ من‌ گناهانم‌ درروز قيامت‌

واغفر لابي‌ انّه‌ كان‌ من‌ الضالين‌ .الشعراء- 86

وبيامرز پدرم‌ را كه‌ او بود ازگمراهان‌

نكاتي‌ كه‌ در آيات‌ فوق‌ مشاهده‌ مي‌كنيم‌:
1)يكي‌ از برجسته‌ترين‌ نكات‌ در اين‌ آيات‌،نكته‌ اخلاقي‌ رابطه‌ يك‌ پدر و فرزند ميباشد.با آنكه‌ پدر ابراهيم‌ در ضلالت‌ و گمراهي‌ كامل‌ بسر مي‌برد و علي‌ رغم‌ اينكه‌ او را تهديد به‌ سنگسار شدن‌ ميكند،و همچنين‌ به‌ او فرمان‌ دور شدن‌ از خود مي‌دهد، ابراهيم‌ درپاسخ‌ به‌ اين‌ برخورد، به‌ او سلام‌ كرده‌ و طلب‌ آمرزش‌ از سوي‌ خدا براي‌ او مي‌كند.با توجه‌ به‌ اينكه‌ پدر و پسر در دو قطب‌ كاملا مخالف‌ هم‌ يكي‌ در نهايت‌ توحيد و ديگري‌ در منتهاي‌ شرك‌ و بت‌پرستي‌ در روياروي‌ هم‌ قرار دارند و علي‌ رغم‌ برخوردهاي‌ ستيزه‌جويانه‌ پدر،برخورد متواضعانه‌ و سرشار از ادب‌ و احترام‌ از سوي‌ ابراهيم‌ بسيار قابل‌ تحسين‌ مي‌باشد.

چنانچه‌ در سوره‌ ممتحنه‌ آيه‌ 4 ابراهيم‌ به‌ عنوان‌ يك‌ الگوي‌ گرامي‌ و نيكو ياد مي‌كند:

قد كانت‌ لكم‌ اسوه‌ حسنة‌ في‌ ابراهيم‌ والذين‌ معه‌ اذقالوا لقومهم‌ انا براؤامنكم‌ و مما تعبدون‌ من‌ دون‌ الله‌ كفرنا بكم‌ و بدابيننا و بينكم‌ العداوة‌ و البغضاء ابداً حتي‌ تؤمنوا بالله‌ وحده‌ الا قول‌ ابراهيم‌ لابيه‌ لاستغفرن‌ لك‌ و مااملك‌ لك‌ من‌ الله‌ من‌ شي‌ء ربناعليك‌ توكلنا و اليك‌ انبنا و اليك‌ المصير .

2)شيوه‌ گفتگوي‌ ابراهيم‌ باپدرش‌ آزر پيرامون‌ پرستش‌ بتها همچنان‌ يك‌ شيوه‌ استدلالي‌ و تعقلي‌ بوده‌ چنانچه‌ در آيات‌ ذكر شد، ابراهيم‌ به‌ پدر خود مي‌گويد: چگونه‌ بتاني‌ كه‌ نه‌ مي‌شنوند ونه‌ مي‌بينندو نه‌ نيازهاي‌ تورا برطرف‌ مي‌كنند را مي‌پرستي‌؟ به‌ عبارتي‌ سعي‌ مي‌كند كه‌ قوه‌ تفكر و تعقل‌ را در آنها بيدار كند و دست‌ از پيروي‌ كوركورانه‌ از اجدادشان‌ بردارند.در آياتي‌ كه‌ ذكر شد، ابراهيم‌ با ترسيم‌ ناتوانيهاي‌ بتهاي‌ آن‌ها و عجز در رساندن‌ هر گونه‌ نفع‌ و ضرري‌ و استدلال‌ اينكه‌ حتي‌ وقتي‌ شما آن‌ها را مي‌خوانيد آنها قادر به‌ اجابت‌ شما نيستند، شروع‌ به‌ معرفي‌ و ترسيم‌ تواناييهاي‌ پروردگار خود مي‌كند خدايي‌ كه‌ سراسر رحمت‌ مي‌باشد خدايي‌ كه‌ من‌ تشنه‌ را سيراب‌ ومن‌ بيمار را تيمار و من‌ مرده‌ را دوباره‌ زنده‌ خواهد كرد و اميد دارد كه‌ بندگان‌ خود رابيامرزد.

3)در سوره‌ انعام‌ آيه‌ 43 ابراهيم‌ با تاكيد، اشاره‌ به‌ بهره‌مندي‌ ازدانشي‌ مي‌كند كه‌ كه‌ پدر او و ديگران‌ فاقد آن‌ دانش‌ بوده‌اند. چرا كه‌ اگر غير از اين‌ بود ذكر چنين‌ ويژگي‌ بيهوده‌ به‌ نظر مي‌رسيد.با بررسي‌ آيه‌ ديگر مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ ابراهيم‌ علاوه‌ بر اين‌ دانش‌ از جهت‌ رشد به‌ كمال‌ نيز رسيده‌ بود و از پدر خود مي‌خواهد تا با تكيه‌ بر آن‌ دانش‌ ويژه‌اش‌ به‌ او روي‌ آورد و از او پيروي‌ كند. چنانچه‌ بلافاصله‌ در آيه‌ بعدي‌ يعني‌ آيه‌ 44 ابراهيم‌ شيطان‌ را بعنوان‌ يك‌ عصيانگر عليه‌ خداوند معرفي‌ كرده‌ و پرستش‌ بتها را پرستش‌ شيطان‌ مي‌خواند پس‌ به‌ نظر ميرسد ابراهيم‌ شيطان‌ را بعنوان‌ سمبل‌ بديها و عصيانها مي‌شناخته‌ و علم‌ به‌ اين‌ نكته‌ داشته‌ كه‌ شيطان‌ عليه‌ خداوند عصيان‌ كرده‌ است‌.

4)در آيات‌ سوره‌ انعام‌ هر جاابراهيم‌ از خداي‌ خود ياد مي‌كند او را به‌ عنوان‌ رحمن‌ ياد كرده‌ پس‌ ابراهيم‌ از ميان‌ صفات‌ خداوند رحمانيت‌ و بخشندگي‌ براي‌ معرفي‌ يادميكند، البته‌ خداي‌ رحماني‌ كه‌ براي‌ آن‌ دسته‌ افراد كه‌ شيطان‌ را ولي‌ خود مي‌گيرند عذاب‌ نازل‌ مي‌كند.

5)قرآن‌ در آيات‌ فوق‌ در ضمن‌ اينكه‌ اعراض‌ و روي‌ گرداندن‌ ابراهيم‌ از پدرش‌ را شرح‌ مي‌دهد،به‌ شكل‌ بسيار زيبايي‌ به‌ توصيف‌ عواطف‌ و احساسات‌ بسيار لطيف‌ ابراهيم‌ مي‌پردازد.جريحه‌ دار بودن‌ احساسات‌ ابراهيم‌ را در آيات‌ ديگر نيز خواهيم‌ ديد. اين‌ خود گوياي‌ اين‌ نكته‌ مي‌باشد كه‌ علي‌ رغم‌ اينكه‌ احساسات‌ ابراهيم‌ بسيار جريحه‌دار بوده‌ است‌ اما همچنان‌ در انجام‌ اعمالش‌ بر پايه‌ منطق‌ وعقل‌ عمل‌ مي‌كند. اين‌ احساسات‌ بسيار لطيف‌ و بردباري‌ ابراهيم‌ را نيز در آيات‌ بعدي‌ به‌ خوبي‌ مشاهده‌ خواهيم‌ كرد.

6)اما يكي‌ از نكات‌ بسيار قابل‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ در اين‌ داستان‌ يكي‌ از سنتهاي‌ بزرگ‌ خداوند طرح‌ مي‌شود. آنجا كه‌ ابراهيم‌ براي‌ پدر خود از خداوند طلب‌ بخشش‌ و مغفرت‌ مي‌كند،خداوند نيز در سوره‌ توبه‌ چنين‌ موضعگيري‌ كرده‌ و مي‌فرمايد :

ما كان‌ للنبي‌ و الذين‌ امنوا ان‌ يستغفروا للمشركين‌ و لوكانوا اولي‌ قربي‌ من‌ بعد ما تبين‌ لهم‌ انهم‌ اصحاب‌ الجحيم‌ .التوبه‌ - 113

نرسد پيغمبر و آنان‌ كه‌ ايمان‌ آوردند اينكه‌ آمرزش‌ خواهند براي‌ مشركان‌ اگر چه‌ باشند خويشان‌ آن‌ها پس‌ از آنكه‌ براي‌ ايشان‌ آشكار شد كه‌ ايشان‌ اصحاب‌ دوزخند

و ما كان‌ استغفار ابرهيم‌ لابيه‌ الا عن‌ موعدة‌ وعدها اياه‌ فلما تبين‌ له‌ انه‌ عدوّلله‌ تبّرا منه‌ ان‌ ابراهيم‌ لاواه‌ حليم‌.التوبه‌ - 114

استغفار ابراهيم‌ براي‌ پدرش‌ تا زماني‌ بود كه‌ به‌ او وعده‌ و مهلت‌ داده‌ بود زماني‌ كه‌ براي‌ او آشكار شد كه‌ او دشمني‌ است‌ آشكار براي‌ خدايش‌ از او بيزاري‌ جست‌ همانا ابراهيم‌ بسيار حليم‌ و بردبار بود.

باتوجه‌ به‌ اين‌ دوآيه‌ مي‌توان‌ چنين‌ استنباط‌ كرد كه‌:

الف‌ - خداوند در مورد طلب‌ آمرزش‌ براي‌ مشركين‌، زمانيكه‌ شرك‌ورزي‌ و دشمني‌ و عناد آنها با پروردگار كاملا آشكار شد و همچنين‌ مهلت‌ تعيين‌ شده‌ نيزبه‌ پايان‌ برسد به‌ هيچ‌ عنوان‌ قابل‌ پذيرش‌ نيست‌.

ب‌ - در اين‌ عدم‌ پذيرش‌ استثنايي‌ وجود ندارد به‌ عبارتي‌ حتي‌ اگر از سوي‌ پيامبرانش‌ اين‌ آمرزش‌ طلب‌ شود نيز خداوند از قانون‌ و سنت‌ خود برنمي‌گردد.

پ‌ - طلب‌ آمرزش‌ حتي‌ براي‌ خويشاوندان‌ و نزديكان‌ پيامبران‌ كه‌ به‌ عنوان‌ دشمنان‌ آشكار خداوند شناسايي‌ شده‌اند نيز وجود نخواهد داشت‌.

داستان‌ مبارزه‌ ابراهيم‌ با بتها و در آتش‌ افكندن‌ وي‌

اذ قال‌ لابيه‌ و قومه‌ ما هذه‌ التماثيل‌ التي‌ انتم‌ لها عاكفون‌ .انبياء - 52

وهنگاميكه‌ به‌ پدر خود و قومش‌ گفت‌ چيست‌ اين‌ پيكرهايي‌ كه‌ شما بر گرد آن‌ آمده‌ايد.

قالو وجدنا آباءنالها عابدين‌ .انبياء -53

گفتند يافتيم‌ پدران‌ خود بر آنها پرستش‌ كنندگان‌

قال‌ لقد كنتم‌ انتم‌ و اباؤكم‌ في‌ ضلال‌ مبين‌ .انبياء -54

گفت‌ همانا بوده‌ايد شما و پدرانتان‌ در گمراهي‌ آشكار

قالوااجئتنا بالحق‌ ام‌ انت‌ من‌ اللاعبين‌ .انبياء -55

آيا تو عليه‌ شرك‌ و اثبات‌ توحيد حرف‌ حق‌ و حجت‌ قاطعي‌ داري‌ يا سخن‌ به‌ بازيچه‌ و هزل‌ مي‌راني‌

قال‌ بل‌ ربكم‌ رب‌ السموات‌ و الارض‌ الذي‌ فطرهن‌ و انا علي‌ ذلكم‌ من‌ الشاهدين‌ .انبياء-56

گفت‌ بلكه‌ پروردگار شما پروردگار آسمانها و زمين‌ است‌ آنكه‌ پديد آورد آنها و من‌ بر اين‌ سخن‌ به‌ يقين‌ گواهي‌ مي‌دهم‌.

و تالله‌ لاكيدن‌ اصنامكم‌ بعد ان‌ تولّوا مدبرين‌ .انبياء -57

به‌ خدا قسم‌ كه‌ من‌ اين‌ بتهاي‌ شما را با هر تدبيري‌ كه‌ توانم‌ درهم‌ مي‌شكنم‌ بعد از آنكه‌ شما از بتخانه‌ روي‌ گردانديد

فجعلهم‌ جذاذاًالا كبيراًلهم‌ لعلهم‌ اليه‌ يرجعون‌ .انبياء -58

در آن‌ موقع‌ به‌ بتخانه‌ وارد شد و همه‌ را در هم‌ شكست‌ جز بت‌ بزرگ‌ تا به‌ او رجوع‌ كنند

قالوا من‌ فعل‌ هذا بالهتنا انه‌ لمن‌ الظالمين‌ .انبياء -59

گفتند آنكه‌ كرده‌ است‌ اين‌ كار با خدايان‌ ما اوست‌ از ستمكاران ‌

قالوا سمعنا فتي‌ يذكرهم‌ يقال‌ له‌ ابرهيم‌ .انبياء -60

گفتند جواني‌ ابراهيم‌ نام‌ را شنيديم‌ كه‌ از بتان‌ به‌ بدي‌ ياد مي‌ كرد

قالوا فاتوا به‌ علي‌ اعين‌ الناس‌ لعلهم‌ يشهدون‌ .انبياء -61

گفتند او را حاضر سازيد در حضور جماعت‌ تا بر اين‌ كار گواهي‌ دهد

قالواء انت‌ فعلت‌ هذا بالهتنا ياابرهيم‌ .انبياء -62

گفتند آيا تو اينكار را با خدايان‌ ما كردي‌ اي‌ ابراهيم‌

قال‌ بل‌ فعله‌ كبيرهم‌ هذا فسئلوهم‌ ان‌ كانوا ينطقون‌ .انبياء -63

ابراهيم‌ گفت‌ بلكه‌ اين‌ كار را بزرگ‌ آنها كرده‌ است‌ شما از آن‌ها سئوال‌ كنيد از سخن‌ گويند.

فرجعوا الي‌ انفسهم‌ فقالوا انكم‌ انتم‌ الظالمون‌ .انبياء -64

پس‌ آنگاه‌ به‌ خود فكر كرده‌ و باهم‌ گفتند شما ستمكاريد كه‌ اين‌ بتان‌ مي‌پرستيد

ثم‌ نكسوا علي‌ رءوسهم‌ لقد علمت‌ ما هولاء ينطقون‌ .انبياء -65

پس‌ در مقابل‌ حجت‌ ابراهيم‌ همه‌ سر به‌ زير شدند و گفتند تو كه‌ مي‌داني‌ اين‌ بتان‌ را گويايي‌ نيست‌.

قال‌ افتعبدون‌ من‌ دون‌ الله‌ مالاينفعكم‌ شيئاًو لايضركم‌ .انبياء -66

گفت‌ آيا مي‌پرستيد غير خدا را آنچه‌ كه‌ نه‌ به‌ شما سود رساند و نه‌ زيان‌

افّ لكم‌ و لما تعبدون‌ من‌ دون‌ الله‌ افلا تعقلون‌ .انبياء -67

اف‌ برشما و بر آنچه‌ مي‌پرستيد جز خدا، آيا شما عقل‌ خود را به‌ كار نمي‌بنديد

قالوا حرقوه‌ وانصروا الهتكم‌ ان‌ كنتم‌ فاعلين‌ .انبياء -68

قوم‌ گفتند ابراهيم‌ را بسوزانيد و خدايان‌ خود را ياري‌ كنيد اگر به‌ رضاي‌ خدايان‌ خود مي‌خواهيد كاري‌ را انجام‌ دهيد

قلنا يا نار كوني‌ برداً و سلاماً علي‌ ابرهيم‌ .انبياء -69

گفتيم‌ اي‌ آتش‌ سرد و سلامت‌ باش‌ بر ابراهيم‌

و ارادوابه‌ كيداً فجعلناهم‌ الاخسرين‌ .انبياء -70

خواستند تانيرنگي‌ بر او روادارند پس‌ گردانيديم‌ بر خودشان‌ و اينها زيانكارند.

و نجيناه‌ و لوطاًالي‌ الارض‌ التي‌ باركنا فيها للعالمين‌ .انبياء -71

و نجات‌ داديم‌ او و لوط‌ را به‌ سمت‌ سرزميني‌ كه‌ بركت‌ نهاديم‌ در آن‌ براي‌ جهانيان‌

و وهبنا له‌ اسحق‌ ويعقوب‌ نافله‌ و كلاًجعلنا صالحين‌ .انبياء -72

وبخشيديم‌ به‌ او اسحاق‌ و يعقوب‌ و همگي‌ را از صالحين‌ قرار داديم‌

در سوره‌ الصافات‌ آيات‌ 83الي‌ 99 اين‌ داستان‌ مجدداً ذكر شده‌ است‌، اما با اين‌ تفاوت‌ كه‌ آهنگ‌ نقل‌ اين‌ داستان‌ بالحني‌ بسيار كوتاه‌ طرح‌ مي‌شود، دقت‌ كنيد:

و ان‌ من‌ شيعته‌ لابرهيم‌

و بدرستيكه‌ كه‌ ابراهيم‌ از پيروان‌ (نوح‌) است‌

اذجاء ربه‌ بقلب‌ سليم‌

آنگاه‌ كه‌ ابراهيم‌ از جانب‌ خدا با قلبي‌ پاك‌ وسالم‌ به‌ دعوت‌ خلق‌ آمد

اذ قال‌ لابيه‌ وقومه‌ ماذا تعبدون‌

هنگاميكه‌ با پدرخويش‌ و قومش‌ گفت‌ شما به‌ پرستش‌ چه‌ مشغوليد

ائفكاالهه‌ دون‌ الله‌ تريدون‌

آيا رواست‌ به‌ دروغ‌ خداياني‌ جاي‌ خداي‌ يكتا رابرگزينيد

فما ظنّكم‌ برب‌ العالمين‌

چه‌ گماني‌ به‌ پروردگار جهانيان‌ مي‌بريد

فنظر نظرة‌ في‌النجوم‌

آنگاه‌ ازروي‌ تدبير به‌ ستارگان‌ آسماني‌ نگاهي‌ كرد

فقال‌ اني‌ سقيم‌

پس‌ به‌ قوم‌ خود گفت‌ كه‌ من‌ بيمارم‌ (به‌ جشن‌ نمي‌آيم‌ )

فتولوا عنه‌ مدبرين‌

پس‌ قوم‌ از او دست‌ كشيدند (براي‌ جشن‌ به‌ صحرا رفتند )

فراغ‌ الي‌ الهتهم‌ فقال‌ الا تاكلون‌

ابراهيم‌ قصد بتهاي‌ آنها را كرد و به‌ آنهاگفت‌ چرا غذا نمي‌خوريد

ما لكم‌ لا تنطقون‌

چه‌ مي‌شود شما را كه‌ سخن‌ نمي‌گويند

فراغ‌ عليهم‌ ضرباًباليمين‌

پس‌ رو كرد به‌ بتان‌ و با دست‌ راست‌ ضرباتي‌ بر آنها وارد ساخت‌

فاقبلوااليه‌ يزفون‌

پس‌ با شتاب‌ به‌ سمت‌ او آمدند

قال‌ اتعبدون‌ ما تنحتون‌

ابراهيم‌ گفت‌ آيا رواست‌ چيزي‌ را پرستش‌ كنيد كه‌ به‌ دست‌ خود تراشيده‌ايد.

والله‌ خلقكم‌ و ما تعملون‌

در حاليكه‌ شما و همه‌ آنچه‌ مي‌سازيد را خدا آفريده‌.

قالوا ابنواله‌ بنياناً فالقوه‌ في‌الجحيم‌

گفتند بنايي‌ بسازيد و بيفكنيدش‌ درآتش‌.

فارادوا به‌ كيداًفجعلناهم‌ الاسفلين‌

(نمروديان‌) قصد مكر و حيله‌ بر عليه‌ او كردند و ما هم‌ آنان‌ را پست‌ وخوار كرديم‌.

و قال‌ اني‌ ذاهب‌ الي‌ ربي‌ سيهدين‌

و گفت‌ همانا ميروم‌ به‌ سوي‌ پروردگار خودم‌ بزودي‌ رهبريم‌ خواهد كرد.

با تامل‌ در آيات‌ ذكر شده‌ مي‌توان‌ دريافت‌ كه‌ تحليل‌ و استدلال‌ و بكارگيري‌ منطق‌ در روح‌ و جان‌ ابراهيم‌ رخنه‌ داشته‌،مبارزه‌ كلامي‌ و تحليلي‌ ابراهيم‌ با پدر خود و هچنين‌ قومش‌ به‌ عمل‌ نيز كشيده‌ مي‌شود. به‌ طوريكه‌ ديديم‌ نه‌ تنها ابراهيم‌ باكلام‌،بحث‌ و استدلال‌ مردم‌ را دعوت‌ به‌ تعقل‌ و تفكر مي‌كند، بلكه‌ زمانيكه‌ به‌ شكستن‌ بتها مي‌پردازد و آن‌ را محول‌ به‌ بت‌ بزرگ‌ مي‌كند، را نيز مي‌توان‌ گرايش‌ و ميل‌ بي‌ دريغ‌ او را در ترغيب‌ مردم‌ به‌ تفكر وتعقل‌ مشاهد كرد.

در آيات‌ ذكر شده‌ آنجا كه‌ ابراهيم‌ به‌ ستارگان‌ نگاهي‌ مي‌افكند و به‌ فكر تدبيري‌ راجع‌ به‌ قوم‌ خود مي‌رسد مي‌توان‌ درايت‌ و تدبير او را در برانگختن‌ و بيداراي‌ ايشان‌ از جهل‌ و كفر مشاهده‌ كرد به‌ تحقيق‌ اين‌ عمل‌ ابراهيم‌ از روي‌ دانش‌ و علمي‌ بوده‌ كه‌ خداوند به‌ او ارزاني‌ داشته‌ و در آيات‌ قبل‌تر به‌ آن‌ اشاره‌ شد

داستان‌ ضيافت‌ ابراهيم‌
اين‌ داستان‌ در سوره‌هاي‌ هود،حجر،الذاريات‌ با اندكي‌ تفاوت‌ ذكر شده‌ براي‌ اينكه‌ خواننده‌ با جلوه‌هاي‌ گوناگون‌ چگونگي‌ شرح‌ اين‌ داستان‌ آشنا شود،به‌ نقل‌ و توصيف‌ همه‌ آنها پرداخته‌ شده‌ است‌.

سوره‌ هود آيات‌ 70 الي‌ 76

ولقد جاءت‌ رسلنا ابرهيم‌ بالبشري‌ قالوا سلاماً قال‌ سلام‌ فما لبث‌ ان‌ جاء بعجل‌ حنيذ .هود- 70

و هنگاميكه‌ ديد دستهايشان‌ نمي‌رسد بسوي‌ آن‌ ناشناسان‌ گرفت‌ و برداشت‌ از ايشان‌ بيمي‌ گفتند نترس‌ كه‌ ما فرستاده‌ شديم‌ بسوي‌ قوم‌ لوط‌

وامراته‌قائمه‌ فضحكت‌ فبشّرناهاباسحق‌ و من‌ وراء اسحق‌ يعقوب‌ .هود- 71

و زنش‌ ايستاده‌ بود پس‌ خنديد پس‌ مژده‌ داديمش‌ به‌ اسحاق‌ و از پس‌ اسحاق‌ يعقوب‌

قالت‌ يا ويلتي‌ ءالد و انا عجوز وهذا بعلي‌ شيخاً ان‌ هذا شي‌ء عجيب‌ .هود- 72

گفت‌ اي‌ واي‌ آيا بزايم‌ و منم‌ پيري‌ ناتوان‌ و شوهر من‌ پيرمردي‌ است‌ فرتوت‌ همان‌ اين‌ چيزي‌ است‌ عجيب‌

قالوا اتعجبين‌ من‌امرالله‌ رحمت‌ الله‌ و بركاته‌ عليكم‌ اهل‌ البيت‌انه‌ حميد مجيد .هود-73

گفتند آيا شگفت‌ ماني‌ از كار خدا رحمت‌ خدا و بركاتش‌ بر شما اي‌ اهل‌ خانه‌ بدرستيكه‌ اوست‌ ستوده‌اي‌ ارجمند

فلما ذهب‌ عن‌ ابرهيم‌ الروع‌ و جاءته‌ البشري‌ يجادلنا في‌ قوم‌ لوط‌.هود- 74

تا گاهيكه‌ برفت‌ از ابراهيم‌ ترس‌ و آمد شادماني‌ با آنها از در مجادله‌ آمد درباره‌ قوم‌ لوط‌

ان‌ ابرهيم‌ لحليم‌ اواه‌ منيب‌ .هود- 75

هماناابراهيم‌ بردباريست‌ نالانيست‌ زاري‌ كنان‌

يا ابرهيم‌ اعرض‌ عن‌ هذا انه‌ قد جاء امر ربك‌ و انهم‌ اتيهم‌ عذاب‌ غير مردود .هود - 76

اي‌ ابراهيم‌ درگذر ازاين‌ همانا زمانيكه‌ امر پروردگار بيامد براي‌ آنهاست‌ عذابي‌ غيرقابل‌

در سوره‌ الحجر و الذاريات‌ مجدداً به‌ ذكر اين‌ داستان‌ مي‌پردازد:

ونبئهم‌ عن‌ ضيف‌ ابرهيم‌ .حجر- 51

و آگهيشان‌ ده‌ از ميهمانان‌ ابراهيم‌

اذ دخلوا عليه‌ فقالوا سلاماًقال‌ انا منكم‌ وجلون‌ . حجر - 52

هنگاميكه‌ وارد شدند و پس‌ گفتند سلامي‌ گفت‌ همانا مايئم‌ از شما هراسان‌

قالوا لا توجل‌ انا نبشرك‌ بغلام‌ عليم‌ .حجر-53

گفتند بيم‌ مداريد همانا نويدت‌ مي‌دهم‌ بفرزندي‌ دانا

قال‌ ابشّرتموني‌ علي‌ ان‌ مسّني‌ الكبر فبم‌ تبشرون‌ .حجر- 54-

گفت‌ آيا نويد مي‌دهيد با آنكه‌ مرارسيده‌ پيري‌ پس‌ به‌ چه‌ نويدم‌ مي‌دهيد

قالوا بشرناك‌ بالحق‌ فلا تكن‌ من‌ القانطين‌ .حجر - 55

گفت‌ بشارت‌ آورديمت‌ بحق‌ پس‌ مباش‌ از نوميدان‌

قال‌ و من‌ يقنط‌ من‌ رحمه‌ ربه‌ الا الضالون‌ قال‌ فما خطبكم‌ ايها المرسلون‌ .هود 56-57

گفت‌ كيست‌ كه‌ نوميدشود از رحمت‌ پروردگار مگر گمراهان‌، گفت‌ پس‌ چيست‌ كار شما اي‌ فرستادگان‌

قالوا انا ارسلنا الي‌ قوم‌ مجرمين‌ . حجر - 58

گفت‌ همانا فرستاده‌ شديم‌ بسوي‌ قومي‌ گناهكار

الا ال‌ لوط‌ انا لمنجوهم‌ اجمعين‌ .حجر - 59

مگر لوط‌ كه‌ نجات‌ دهيم‌ ايشان‌ را همگي‌

به‌ آيات‌ 24 تا 37 سوره‌ الذاريات‌ توجه‌ كنيد:

هل‌ اتيك‌ حديث‌ ضيف‌ ابراهيم‌ المكرمين‌ . الذاريات‌ - 24

آيا رسيده‌ است‌ داستان‌ مهمانان‌ ابراهيم‌ آن‌ گراميان‌

اذ دخلوا عليه‌ فقالوا سلاماً قال‌ سلام‌ قوم‌ منكرون‌ .الذاريات‌ - 25

هنگاميكه‌ براو درآمدند پس‌ گفتند سلام‌،گفت‌ سلام‌ اي‌ قوم‌ ناشناس‌

فراغ‌ الي‌ اهله‌ فجاءبعجل‌ سمين‌ . الذاريات‌ - 26

پس‌ خريد به‌ سوي‌ اهل‌ خانه‌ و مهياكرد گوساله‌اي‌ درشت‌

فقربه‌ اليهم‌ قال‌ الا تاكلون‌ . الذاريات‌ - 27

پس‌ نزديكش‌ بساخت‌ بدانان‌ وگفت‌ چرا نخوريد

فاوجس‌ منهم‌ خيفة‌ قالوا لا تخف‌ و بشّروه‌ بغلام‌ عليم‌ .الذاريات‌ - 28

پس‌ به‌ دل‌ برداشت‌ از ايشان‌ هراسي‌ گفتند نترس‌ و مژده‌ دادندش‌ به‌ پسري‌ دانشمند

فاقبلت‌ امراته‌ في‌ صرة‌فصكت‌ وجهها و قالت‌ عجوز عقيم‌ .الذاريات‌ - 29

پس‌ روي‌ آورد زنش‌ با فرياد پس‌ سيلي‌ نواخت‌ به‌ چهره‌ خويش‌ و گفت‌ پيرزني‌ عجوز

قالوا كذلك‌ قال‌ ربك‌ انه‌ هو الحكيم‌ العليم‌ . الذاريات‌ - 30

گفتند چنين‌ است‌ گفتار پروردگارت‌ كه‌ همانا اوست‌ حكيمي‌ دانا

قال‌ فما خطبكم‌ ايهاالمرسلون‌ . الذاريات‌ - 31

گفت‌ پس‌ چيست‌ كار شما اي‌ فرستادگان‌

قالوا انا ارسلنا الي‌ قوم‌ مجرمين‌ . الذاريات‌ - 32

گفتند فرستاده‌ شديم‌ به‌ سوي‌ گناهكاران‌

لنرسل‌ عليهم‌ حجارة‌ من‌ طين‌ . الذاريات‌ - 33

تا بفرستيم‌ بر ايشان‌ سنگي‌ از گل‌

مسومة‌ عند ربك‌ للمسرفين‌ . الذاريات‌ - 37

نشانه‌گذاري‌ شده‌ نزد پروردگار تو براي‌ فزوني‌خواهان‌

فاخرجنا من‌ كان‌ فيها من‌ المومنين‌ . الذاريات‌ - 37

پس‌ برون‌ آورديم‌ هركه‌ در آن‌ بود از مومنان‌

فما وجدنا فيها غير بيت‌ من‌ المسلمين‌ . الذاريات‌ - 37

پس‌ نيافتيم‌ در آن‌ جز خانه‌اي‌ از اسلام‌ آورندگان‌

و تركنا فيها آيه‌ للذين‌ يخافون‌ العذاب‌ الاليم‌ . الذاريات‌ - 37

و بجا گذاشتيم‌ درآن‌ نشانه‌براي‌ آنان‌ كه‌ بترسند از عذاب‌ بزرگ‌

منبع :گلستان قرآن ، دي 1380 - شماره 102


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۱-۸-۱۳۸۹ ۱۲:۱۱ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ghazallee

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 465 بار در 412 ارسال
ارسال: #123
RE:مقالات قرآنى

        
قرآن و مساله عدالت اقتصادى 

 خليل منصورى

 

عدل به عنوان يكى از اصول بنيادين اسلام، مفهومى است كه در ابعاد گوناگون خود را نشان مى دهد. گنجاندن عدل الهى در اصول دين، نگرش اسلام و قرآن و جايگاه ارزشى عدل را مى نماياند. موضوع عدالت، طلب و دفاع از آن به عنوان يك اصل مهم دينى و به نصّ قرآن كريم يگانه هدف اجتماعى پيامبران الهى و كتاب هاى آسمانى است; و راز نزول «كتاب» و «ميزان» تحقق يافتن همين هدف بسيار مهم است; و هر كس به واقع پيرو دين باشد، بايد در راه ايجاد عدالت به هرگونه كه مى تواند، بكوشد.

خداوند مى فرمايد: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات وأنزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط وأنزلنا الحديد فيه بأس شديد ومنافع للناس» به راستى ما پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنان كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم خود به قسط و عدالت قيام كنند و آن را برپا دارند و براى اجراى آن آهن را نيز فرود آورديم كه سخت و استوار است و مى توان از آن بهره برد، چه براى دفاع و گرفتن حق و چه براى سودها و منافع ديگرى كه در آن براى مردمان است.

بنابراين غرض از بعثت و فرستادن پيامبران و كتاب هاى آسمانى اين بود كه مردم را به عدالت عادت دهند و حقوق آنان را به ايشان بشناسانند تا خود مردم به اقامه عدالت و گرفتن حقوق خويش اقدام كنند; و آهن را فرستاد تا بندگان در دفاع از اجتماع صالح و بسط عدالت و كلمه حق از آن بهره گيرند.

قرآن براى پيامبران اهداف متعددى را ذكر مى كند; اين اهداف، ابعاد متعدد زندگى انسان را در بر مى گيرد، و هدف هاى فرهنگى، اخلاقى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى را شامل مى شود. چنانچه در سوره جمعه مى فرمايد: «هو الذى بعث فى الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة» او كسى است كه از ميان مردم درس نخوانده پيامبرى فرستاد تا آياتش را بر آنها بخواند و آنان را تزكيه كند و كتاب و حكمت بياموزد.

و يا مى فرمايد: «ويضع عنهم أصرهم والاغلال التى كانت عليهم» پيامبر آمد تا بارهاى سنگين را از دوش آنان بردارد و غل و زنجيرهايى كه بر دست و پا و گردنشان بود، بشكند، و خود آن حضرت به عنوان فرستاده الهى هدف از بعثت خويش را تكميل ارزشهاى اخلاقى مى داند «بعثت لأتمم مكارم الأخلاق».

و در اين جا قرآن هدف ديگرى را مطرح مى سازد كه به نظر جامع و كامل مى نمايد; چون عدل و قسط، قرار دادن هر چيز در سر جاى خود است; پس استفاده درست از هر چيزى عين عدل و قسط است كه هدف بعثت واقع شده است و اين گونه نيست كه تنها به مسأله عدالت اقتصادى بسنده كرده باشد.

مطرح شدن «ميزان» نيز دليل بر آن نيست كه بُعد اقتصادى مسأله بر ديگر ابعاد مى چربد، بلكه از آن جايى كه براى هر چيزى تراز و معيار و ميزان سنجش است تا درست به كار رود، مفهوم ميزان يك مفهوم عام است كه در بر گيرنده همه ابعاد اقتصادى، سياسى، فرهنگى و اخلاقى و حتى نظامى است.حركت در مدار عدل نيازمند ميزان و معيار است كه خداوند با فرو فرستادن ميزان آن را بيان مى دارد. شاخصه هاى عدالت در هر چيزى نيازمند آن است كه پس از مطرح شدن ارزيابى و سنجش شود، در قيامت كه «ميزان» نهاده مى شود، مفهوم خاصى است كه بيانگر «عدل» خداست نه ارزيابى و سنجش وزنى چيزى.

بنابراين مفهوم قسط و ميزان يك مفهوم عام و فراگيرى است كه همه ابعاد زندگى انسانى را در بر مى گيرد. از اين رو مى توان گفت كه هدف همه پيامبران بيان حقايق و عدل و مشخص كردن ميزان بود تا مردم خود با آگاهى از حقوق خويش و داشتن معيار و ميزان اقدام به اجرا و اقامه عدل و قسط همه سويه در همه ابعاد نمايند و در اين راه از آهن و شدت آن برخوردار گردند و در كارزارهاى عليه نابرابرى هاى فرهنگى، سياسى، اجتماعى و اقتصادى از آن بهره گيرند.

نكته جالب ديگر در جمله «ليقوم الناس بالقسط» اين است كه از «خود جوشى مردم» سخن مى گويد; و نمى فرمايد: هدف اين بوده كه پيامبران انسان ها را وادار به اقامه و برپايى قسط و عدالت نمايند، بلكه مى گويد: هدف اين بوده است كه مردم خود به عنوان مجريان قسط و عدل به پا خيزند و آن را به اجرا درآورند. يعنى مردم بايد برپايه تعاليم پيامبران آن چنان ساخته شوند كه خود مجرى عدالت گردند و اين راه را با پاى خويش بپويند.

و از آن جايى كه به هر حال در يك جامعه انسانى هر قدر سطح اخلاق، اعتقاد و تقوا بالا باشد، باز افرادى پيدا مى شوند كه سر به طغيان و گردنكشى و تكاثرطلبى بر دارند و مانع اجراى قسط و عدل شوند، لذا در ادامه آيه مى فرمايد: ما آهن را نازل كرديم كه در آن قوت شديدى است. اين قوت و قدرت براى اين است كه «مردم» از آن بهره گيرند و در برابر قاسطين و تكاثر گرايان و مستكبران، از فرعونيان و قارونيان و بلعميان (بلعم باعورا) عناصر سه گانه زر و زور تزوير بايستدند، در روايتى از امير المؤمنان(ع) در تفسير اين آيه نقل شده كه فرمود: يعنى السلاح و غير ذلك منظور اسلحه و مانند آن است

اين آيه ترسيم گويايى از ديدگاه اسلام و قرآن در زمينه تعليم، ترتيب، گسترش عدل و داد و اجراى قسط در جامعه انسانى اسلامى است.

نخست از «بينات» و دلايل روشن و «كتب آسمانى» و «معيار سنجش ارزشها» و «بيان احكام و قوانين» كمك مى گيرد تا پايه هاى انقلاب و دگرگونى فكرى و فرهنگى را بنا گذارد و از عقل و منطق بهره مى جويد تا بينش عقلانى را حاكم سازد.

اما اگر در هر صورتى و به هر علتى ـ اين ها مؤثر نيفتاد و كار به بن بست كشيد و زورمندان قلدرى پيدا شدند كه نه در برابر بينات سر تسليم فرود آوردند و نه براى كتاب و ميزان ارزشى قايل شدند; در اين جا نوبت به «حديد» كه در آن «بأس شديد» است مى رسد تا با سلاح آهنين بر مغز اين گردنكشان بكوبند تا در برابر قسط و عدل تسليم شوند. مردم در اين راه نبايد كوتاهى كنند بلكه بايد انقلاب و قيام و نهضت داشته باشند و در راستاى عدل و قسط قيام كنند; چنان چه اسوه و الگوى مسلمانان، پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد: بعثت بالسيف بين يدى الساعة حتى يعبد الله وحده لا شريك له وجعل رزقى تحت ظل رمحى من در آستانه رستاخيز مبعوث به شمشير شده ام تا مردمان خداى يگانه را پرستش كنند و روزى من در سايه نيزه من است.

پس مؤمن موظف است تا در مقابل گروه قاسط و عدالت خوران و قسط گريزان با اسلحه بايستد و حق خود را بستاند; و در اين حالت است كه امام باقر(ع) مى فرمايد: الخير كلّه فى السيف وتحت السيف وفى ظل السيف همه خوبى ها در شمشير و زير شمشير و در پايه شمشير است; زيرا اهل زر و زور و تزوير هرگز به نرمى و تسامح و مدارا به راه نمى آيند و دست از ظلم و ستم و بى عدالتى نمى شوشيند.

بنابراين چنان چه رهبران الهى در يك دست كتاب آسمانى براى آگاهى و بينش دادن به حقوق مردم و در دست ديگر شمشير براى تحقق و اجراى حقوق ايشان و دفاع از حق به دست مى گرفتند مؤمنان نيز بايد چنين كنند تا حق خويش را از اصحاب سه گانه زر و زور و تزوير بستانند. چون اصولاً آنان زورگويانى هستند كه تسليم منطق نمى شوند و به حق گردن نمى نهند.

اصل بنيادين «عدالت» به عنوان ركن بنيادين و هدف والاى قرآنى، اصلى است كه هيچ مسلمانى نمى تواند نسبت به آن بى تفاوت باشد و براى زنده كردن آن نكوشد و مردم را در جهت طلب آن و قيام براى آن آگاه نسازد.

بنابراين گفتن، نوشتن و طلب عدالت و ايجاد آگاهى در مردم درباره آن و شناساندن دو ضد ويرانگر بنيادهاى عدالت يعنى تكاثر و فقر و مبارزه با آن دو، و جانبدارى قاطع از تعديل مالكيت ها و توزيع عادلانه امكانات و ثروت در ميان مردم و نظارت بر بازارها و نرخ ها و جلوگيرى از تورم و احتكار و نفى ستم هاى اقتصادى، به منظور تحقق عدالت و بازگشت به دين خدا، يك تكليف شرعى است، بلكه مى توان آن را به عنوان هدف و تكليف اصلى و واجب بنيادين كه مايه حيات ديگر تكاليف و احكام الهى است، برشمرد، چنانچه معصوم (ع) مى فرمايد: العدل حياة الأحكام .

مبارزه با قاسطين و طلب و اقامه عدالت تكليفى است كه هيچ مسلمانى نمى تواند درباره آن از خود كوتاهى نشان دهد. اهميت آن به حدّى است كه موجب سعادت دنيا و آخرت فرد و جامعه است، چنانچه ترك آن موجب شقاوت فرد و جامعه و خروج مسلمانان از دين مى گردد. مبارزه جدى، قاطع و هماره با دو معضل و غده سرطانى تكاثر و فقر، باعث اصلى سامان يافتن جامعه ايمانى و بقاى اسلام و مسلمانى است، چون جامعه تنها با عدالت احيا مى شود و دين و احكام دين تنها از راه ايجاد عدالت ترويج مى گردد و زنده مى ماند. اگر عدالت تحقق نيابد، نه دين ترويج مى شود و نه جامعه اى مى ماند.

اين وظيفه بزرگ براى عموم مسلمانان است كه هيچ كس نمى تواند در آن سستى، تعلل و اهمال روا دارد; ولى دو دسته هستند كه نسبت به قضاياى انسانى، مصالح و مفاسد اجتماعى و عدالت معاشى و بسامانى و نابسامانى اوضاع مردم و جامعه، مسؤوليتى بيشتر و سنگين تر دارند، بلكه صلاح و فساد جامعه دينى و همه امور اجتماع به عملكرد و موضع گيرى ايشان بستگى دارد: 1) عالمان دينى 2) مسئولان و كارگزاران حكومتى.

پيامبر اكرم(ص) مى فرمايد: صنفان من أمّتى اذا صلحا صلحت أمّتى واذا فسدا فسدت امّتى. قيل يا رسول الله! ومَن هما؟ قال: الفقهاء والأمراء .

دو دسته از مسلمانان و امت من هرگاه درست شوند، مسلمانان درست مى شوند و امت و جامعه به صلاح مى رسند و هرگاه فاسد شوند امت و جامعه فاسد مى شوند. گفتند: اى پيامبر خدا! اين دو دسته كيانند؟ فرمود: عالمان و حاكمان.

از مهم ترين نشانه هاى صلاح عالمان، عمل كردن به پيمان الهى است. همان پيمانى كه خداوند از آنان خواسته است تا با ستم ها و ظلم ها بستيزند و با بيدادهاى مالى و اقتصادى مقابله نمايند و در برابر تفاوت هاى فاحش و داشتن هاى بسيار و نداشتن هاى سقوط آور و شقاوت بار بر آشوبند و براى برانداختن اوضاع ضد عدالت استفاده كنند: أن لا يُقارّوا على كظّة ظالم ولا شعب مظلوم . از ديدگاه امير مؤمان اصلاحات جز در سايه عدالت در حق ملت امكان پذير نيست. كسانى كه با حركت هاى عدالت خواهانه ميانه اى ندارند و براى عدالت همه سويه تلاش نمى كنند، نمى توانند خود را اصلاح طلب بدانند، اصولاً ملّت و جامعه به عدالت اصلاح مى شود و اصلاح حوزه عمومى جز به اقامه عدالت از سوى حوزه خصوصى امكان پذير نيست: الرعيةُ لا يُصلحها الا العدل چون اصلاح اجتماعى نيز با حضور ظلم و ستم، فقر و محروميت، استثمار، بهره كشى و تكاثرطلبى سازگار نيست; ظلم و بيداد در همه جنبه هاى سياسى، اجتماعى، قضاياى و اقتصادى، با اصلاحات سازگارى ندارد.

1 ـ حديد، آيه 25 .

2 ـ ر.ك: الميزان، ج 19، ص 300 ترجمه فارسى.

3 ـ جمعه، آيه 2 .

4 ـ اعراف / 157 .

5ـ بحار الانوار، ج 71، ص 373 .

6ـ نور الثقلين، ج 5، ص 250 .

7ـ ر.ك: نمونه، ج 23، ص 372 .

8 ـ تفسير مراغى، ج 27، ص 183 .

9 ـ فروع كافى، ج 5، ص 8 .

10 ـ غرر الحكم،

11 ـ خصال، ج 1، ص 37 .

12 ـ نهج البلاغه.


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۱-۸-۱۳۸۹ ۱۲:۱۲ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ghazallee

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 465 بار در 412 ارسال
ارسال: #124
RE:مقالات قرآنى

قرآن و فرهنگ زمانه
محمد على رضايى اصفهانى


مقدمه
قرآن كريم آخرين پيام آسمانى است كه بر بشريت نازل گشته و در محيطى بر انسان‏ها فرود آمده كه آن‏ها سرگشته و حيران در وادى جهل و تعصب و فرهنگشان آميخته‏اى از عناصر صحيح و غير صحيح بوده است؛ چرا كه از طرفى، اعراب جزيرة العرب وارثان حضرت ابراهيم و اسماعيل (عليهماالسلام) و دين حنيف بودند و بنابراين، عناصر فرهنگى الهى و مفيدى مثل حج داشتند. اما از طرف ديگر، در طول اعصار متمادى و با دورى از انبياى الهى (عليهم السلام) به تدريج، خرافات و عناصر باطل در فرهنگ آنان رسوخ كرده بود.

در اين نوشتار، رابطه قرآن با فرهنگ آن زمان عرب مورد بررسى قرار مى‏گيرد و در اين راستا، به دو ديدگاه مهم در مورد اين مطلب اشاره مى‏شود:

اول: تاثيرپذيرى كامل قرآن كريم از فرهنگ عصر نزول؛

دوم: قبول عناصر مثبت فرهنگ و طرد عناصر منفى آن.

ديدگاه اول: تاثيرپذيرى كامل قرآن كريم از فرهنگ عصر نزول
از سخنان برخى نويسندگان و خاورشناسان (مستشرقان) اين‏گونه بر مى‏آيد كه قرآن كاملا تسليم فرهنگ عصر نزول - يعنى، صدر اسلام - بوده و به عبارت ديگر، قرآن فرهنگ زمان خويش را - كه همان فرهنگ جاهلى عرب و آميخته با خرافات ضد علمى بوده - پذيرا شده و خدا آن‏ها را در متن قرآن وارد كرده است. اين تا حدودى شبيه نظريه‏اى است كه در زمينه تاثير فرهنگ زمانه در نويسندگان تورات و انجيل گفته شده است. [1] البته در مورد قرآن، برخى از نويسندگان اين ديدگاه را كاملا پذيرفته [2] و برخى ديگر با ذكر مثال‏هايى، تاثيرپذيرى را به‏طور گسترده طرح كرده و با احتياط از آن سخن‏گفته‏اند. [3]

مثال‏ها و نمونه‏ها
1- فرهنگ بازرگانى حاكم بر عربستان قرن هفتم ميلادى: اين فرهنگ در قرآن كريم نيز بازتاب يافته و الفاظ و مفاهيم كليدى آن نظير ربح، ضرر، تجارت، بيع، شرا، اشترا، كنز، وزن، ترازو و... از قرآن كريم سر بر آورده است. [4]

2- آرزوانديشى پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) و مردم: برخى (از مستشرقان) كه به مكتب روان‏شناسى فرويد نيز اعتقاد دارند، تصوير بهشت و نعمت‏هاى آن از آب روان، درختان سبز و خرم و سايه‏هاى آن‏ها و بوستان‏هاى پر از ميوه‏هايى هم‏چون خرما، انگور و انار را حاكى از آرزو انديشى (wishful thinking) مردم آن روزگار و - العياذب الله - شخص رسول - الله(صلّى اللّه عليه و آله) مى‏دانند. [5]

3- شان نزول‏ها: پديده‏اى كه حاكى از راه يافتن بخشى از زندگى و فرهنگ مردم معاصر با نزول قرآن در قرآن كريم است مساله اسباب نزول يا شان نزول است كه مثال‏هاى متعددى دارد. قريب دويست آيه در قرآن كريم شان نزول دارد. اين پديده‏ها و رويدادها و يا حتى سؤال‏ها و جنگ‏ها و توطئه دشمنان و حتى نذر حضرت على (عليه السلام) و حضرت فاطمه (عليها السلام) در سوره دهر، همگى موجب گرديده تا به تناسب آن‏ها، آيه يا آياتى از قرآن نازل شود. [6]

4- احكام امضايى اسلام: احكامى كه در گذشته و جاهليت‏به صورت ديگرى سابقه داشته و شارع اسلام آن را با تغيير و تحولى در قرآن كريم آورده است؛ مانند: حج كه آيينى ابراهيمى است و در اسلام، با اضافات و كاستى‏هايى امضا(تصويب) شده است. همچنين است ايلا، ظهار و لعان. [7]

5- قالب‏هاى زبانى - ادبى و شيوه‏هاى بيانى: برخى از آداب و عادات زبانى زمان نزول قرآن در قرآن كريم ديده مى‏شود؛ مانند:سجع(كه همان فاصله در قرآن است) و استفاده از ابزارهاى تاكيد مثل سوگندها يا نمونه‏هايى از نفرين يا چيزهايى كه به دليل ضيق دامنه زبان، به ناچار، بايد آن را شبيه به دشنام دانست؛ مانند:

- قتل الانسان ما اكفره (عبس:17)؛مرده باد انسان كه چه‏قدر كفر مى‏ورزد.

- تبت يدا ابى لهب وتب(لهب:1): بريده باد دستان ابولهب.

- عتل بعد ذلك زنيم(قلم:13)؛ متكبرندو خشن باآن‏كه حرام‏زاده و بى اصل نسب‏اند. [8]

6- از تشبيهات معهود مردم و لسان قوم استفاده كردن: گاهى قرآن از عادات و رسم زبانى معهود استفاده كرده و به اصطلاح، بر طبق زبان قوم (لسان قوم - ابراهيم: 4) سخن گفته است؛ مانند:

طلعها كانه رؤوس الشياطين(صافات:65)؛ (درخت زقوم) ميوه‏اش گويى سرهاى شياطين است. [9]

قرآن همان تعبيرات جارى عرب را به‏كار برده كه اعراب از باب تغليب، خطابشان با مذكر بوده و از اين‏رو، غالب آيات‏الاحكام خطاب به مردان است و منظور آن نبوده كه زن‏ها شامل احكام نبوده‏اند. [10]

7- استفاده از واژگان قرضى (وام واژه‏ها) در زبان عربى صدر اسلام: در قرآن بيش از دويست واژه غير عربى (واژه‏هاى دخيل) [11] و از جمله، نزديك به پنجاه واژه فارسى ديده مى‏شود. [12]

براى مثال، لغت هندى زنجبيل از طريق فارسى و لغت يونانى يا لاتين بلد و قلم از طريق سريانى وارد عربى شده و سپس در قرآن آمده است. [13]

8- نظريه‏هاى علمى زمانه: اگر در قرآن كريم، هيئت بطلميوسى يا طب جالينوسى منعكس باشد، نبايد انكار كرد و اگر پيشرفت علم، هيئت بطلميوسى و طب جالينوسى را ابطال نمود، نبايد نتيجه گرفت كه احكامى از قرآن را ابطال كرده است؛ زيرا قرآن فرهنگ زمانه را بازيافته است، نه لزوما و در همه موارد، حقايق ازلى و ابدى را. [14] و در جاى ديگر، مساله هفت آسمان را از همين باب مى‏دانند. [15]

در ماجراى محاجه حضرت ابرهيم (عليه السلام) با نمرود نيز او خطاب به نمرود مى‏فرمايد: پروردگار من خورشيد را از مشرق بيرون مى‏آورد. اگر تو راست مى‏گويى از مغرب بيرون آر.(بقره: 258) در اين بيان، حركت خورشيد و سكون زمين مفروض گرفته شده است. [16]

9- جن: در قرآن كريم سخن از وجود جن نيز به ميان آمده و سوره‏اى به نام جن و در شرح ايمان آوردن بعضى از آن‏ها و استماع مجذوبانه آنان از آيات قرآنى هست، حال آن‏كه بعيد است علم يا عالم امروزى قايل به وجود جن باشد. [17] سوره جن هفتاد و دومين سوره قرآن است.

10- مجنون: با اين‏كه ديوانگى يك بيمارى است، ولى قرآن آن را بر اساس فرهنگ زمان صدر اسلام به عنوان كسى كه در اثر لمس شيطان ديوانه شده بيان مى‏كند: الذين ياكلون الربا لايقومون الا كمايقوم الذى يتخبطه الشيطان من‏المس(بقره: 275)؛ كسانى كه ربا مى‏خورند، (در قيامت، از قبرها) برنخيزند، جز مانند آن‏كه به واسطه لمس شيطان ديوانه شده است.

11- تعبير حورالعين (سياه چشم): در قرآن اين تعبير به كار رفته است؛ چون جمال زن در جامعه عربى در چشمان درشت و سياه بود. اما اگر اين آيه در اروپا نازل مى‏شد، مى‏فرمود: زنان چشم زاغ و مو بور.

12- چشم زخم: قرآن دست كم، دو بار - يك بار به تلويح (يوسف: 8 -67) و يك بار به تصريح تمام - از چشم زخم سخن گفته است:

و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر و يقولون‏انه لمجنون(قلم: 51)؛ و بسيار نزديك بود كه كافران چون قرآن را شنيدند، تو را با ديدگانشان آسيب برسانند و مى‏گويند كه او ديوانه است.

مفسرانى مثل ميبدى، ابوالفتوح رازى و قرطبى مى‏نويسند كه اين آيه به چشم‏زخم اشاره دارد و در ميان قبايل عرب (به‏ويژه قبيله بنى اسد) رايج بوده است.

در دائرة المعارف دين آمده است كه اعتقاد به تاثير شوم چشم بد، جهانى است. [18]

اگر از نظر علم، امروز يا فرداى جهان، به‏طور قطعى اثبات شودكه چشم‏زخم صرفاتلقين وتوهم است، درآن صورت ممكن است‏بعضى معاندان و مدعيان بگويند: ملاحظه كنيد، اين هم يك مورد ديگر از موارد اختلاف و مخالفت قرآن با علم. [19]

13- توصيف بهشت: قرآن در آيات بسيارى، بهشت را با درختان و جوى آب و مانند آن توصيف مى‏كند و اين

براى اعراب جزيرة العرب كه غالبا در بيابان‏هاى خشك بودند، جذابيت داشته است و بنابراين، مخاطب و مكان در تعبيرات در نظر گرفته شده، در حالى كه همين تعبيرات درشمال ايران و اروپا جاذبه چندانى ندارد.

14- سحر: در قرآن مجيد، بارها به سحر اشاره شده است؛ يك بار، به اجمال (بقره:102) و بار ديگر، به صورت صريح:

قل اعوذ برب الفلق من شر ما خلق... و من شر النفاثات فى‏العقد(فلق: 1-4) بگو به پروردگار فروزنده صبح روشن پناه مى‏برم از شر آن‏چه آفريد... و از شر زنان افسونگر دمنده در گره‏ها.

حال‏اگر علم امروز يا فردا به نحوى قطعى، تجربى و منطقى، واهى بودن سحررابه‏اثبات برساند،در آن صورت، مدعيان خواهند گفت: اين هم يك مورد ديگر از مخالفت قرآن با علم. [20]

پس بهتر است در مواردى مثل: جن، چشم زخم و سحر بگوييم كه خداوند مثل پديدارگرايان امروز، درباره واقع و حقيقت زيان تاريكى شب يا رشك رشك‏بران يا چشم‏زخم چشم‏زنان و يا واقعيت ابدى هيئت بطلميوسى و طب جالينوسى خاموش است، ولى چون دست‏كم، براى آن‏ها موجوديت فرهنگى (حضور در فرهنگ زمانه) قايل است، بر وفق آن رفتار مى‏كند يا واكنش نشان مى‏دهد. بنابراين وضع و موضعش نقض و ابطال بر نمى‏دارد.

[21]

15- روح: يكى از نويسندگان اين‏گونه نگاشته است: روح در زبان تازى، مناسب با جغرافياى خشك و تفتيده جزيرة العرب، از ماده ريح (باد، نسيم) و نمادى مناسب براى دميده شدن گوهرى برتر از زندگى در موجودى از اين جهان خاكى است...

سپس با ذكر آيه و نفخت فيه من روحى (حجر:29) مى‏نويسد: بدين ترتيب، شايد نتيجه گرفته شود كه روح واقعا موجودى جدا و متمايز از بدن انسان نيست، بلكه فقط به عنوان تشبيه و تمثيل و به صورت كنايى آورده شده است. [22]

16- كنار گذاشتن احكام قرآن نتيجه نهايى اين ديدگاه: برخى از طرف‏داران اين ديدگاه اين‏گونه نتيجه‏گيرى كرده‏اند: ممكن است احكام امضايى قرآن كه تاييدى بر عملكرد آن روز عرب بود، با تحول اوضاع و مقتضيات و تغيير شرايط زمان و مكان و...، حتى در چشم معتقدان به قرآن، كه صميمانه براى آن احترام و اصالت قايلند، موضوعيت عملى خود را در آن قالب خاص از دست‏بدهد؛ مانند: تازيانه‏زدن و سنگ‏سار كردن بزه‏كاران، قواميت مرد بر زن، تعدد زوجات، ستر و حجاب به شكل خاص آن و حرمت‏بهره وام، بلكه بر عكس، اگر به‏فرض، قرآن امروز نازل مى‏شد، مى‏توان چنين تصور كرد كه آداب و رسوم و قواعد مفيد و مؤثر امروزى را امضا و تاييد مى‏كرد... [23]

و سپس با توصيه به اين‏كه پيروان قرآن نخواهند ظاهر و قالب احكام قرآنى را با تكلف بر دنياى كنونى تحميل كنند، مى‏نويسد: پس شايسته است پيروان قرآن نيز با مينوى خرد، براى حل مشكلات زندگى خود بكوشند و از سطوح و قشور و پوسترهاى كتاب و شريعت‏بگذرند و به مغز و لباب دين و هدايت الهى نايل آيند. [24]

ايشان در جاى ديگرى، با تاكيد بر اين مطلب كه كتب آسمانى با هدف بيان مطالب علمى، مثل فيزيك و شيمى نيامده است، مى‏نويسد: معقول نيست از كتب مقدس دينى، چه قرآن و چه غير آن انتظار داشته باشيم كه در صدد تشريح و حتى اشاره به چگونگى آسمان و جهان داشته باشد [25] و در اين راستا، تا آن‏جا پيش برود كه حتى مطالب علمى قرآن را اين‏گونه تشريح كند: ديگر براى مردم اين روزگار با اين معلومات عمومى جديد، بافت عبارت‏هاى قرآنى در حضور عالم و آدم شفاف نيست و نامتناسب با عرف علمى زمانه است و كم و بيش غريب مى‏نمايد. [26]

دلايل اين ديدگاه
برخى از كسانى كه اين ديدگاه را مطرح كرده‏اند به خود زحمت نداده‏اند كه دليلى اقامه كنند و فقط آيات قرآن را ذكر كرده و همه را بر طبق فرهنگ غلط عرب جاهلى دانسته‏اند. اما برخى دلايلى نيز آورده‏اند:

اول. آيه شريفه: لقد انزلنا اليكم كتابا فيه ذكركم افلا تعقلون(انبياء: 10)؛ به سوى شما كتابى فرو فرستاده‏ايم كه در آن ياد و سخن شماست. آيا تعقل نمى‏كنيد؟ اين آيه را داراى كمال ارتباط با اين بحث مى‏دانند و بدان استدلال مى‏كنند. [27]

دوم. آيه شريفه و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم(ابراهيم: 4)؛ هيچ فرستاده‏اى را جز به زبان قومش نفرستاديم تا (پيام ما را) براى ايشان بيان كند. يكى از استدلال كنندگان مى‏نويسد: معناى ديگر به زبان قوم بودن، در قالب فرهنگ قوم بودن است. اين مبتنى بر اين معناست كه زبان هر قوم، آينه و تجلى فرهنگ و معتقدات، نظريه‏هاوجهان‏بينى‏آن‏قوم‏است. [28]

سوم. برخى ادعا مى‏كنند كه پيامبران (عليهم السلام) به اندازه عقول مردم با آنان سخن گفته‏اند. [29]

نقد و بررسى اين ديدگاه را در سه بخش به انجام مى‏رسانيم:

الف- بررسى دلايل:
اول. كلمه ذكركم در آيه شريفه، از لحاظ لغوى به معناى يادآورى و حفظ چيزى در مقابل غفلت است، هرچند كه به معناى شرف نيز آمده است. [30]

اما از نظر اصطلاحى، مفسران اين معانى را براى آن ذكر كرده‏اند:

1- مرحوم طبرسى در مجمع‏البيان آن را به معناى شرف گرفته است (فيه شرفكم ان تمسكتم به.) [31]

2- مرحوم علامه طباطبائى (رحمة اللّه) آن را به معناى چيزى كه ويژه آنان و لايق به حال آن‏هاست - يعنى، آخرين درجه معارف حقيقى و عالى كه درحوصله انسان است دانسته است. [32]

3- برخى از مفسران آن را به معناى پند و اندرز براى جميع امت مى‏دانند كه موجب بيدارى آنان [33] و يا مايه تذكر و بيدارى آنان و يا مايه تذكر و بيدارى انديشه‏هاى آن‏هاست. [34]

در همه موارد، قرآن به عنوان مايه شرافت‏يا بيان كننده معارف عالى و يا موجب بيدارى انديشه‏ها معرفى مى‏شود.

4- برخى از مفسران نيز قرآن را يادآورى كننده آن‏چه مورد نياز انسان در امور دين و دنياست، خوانده‏اند. [35]

در اين‏جا، كلمه ذكركم نه در لغت و نه در اصطلاح مفسران به معناى فرهنگ عمومى جامعه عرب نيست تا بگوييم دليل بر اين است كه قرآن مشتمل بر آن فرهنگ باشد.

دوم. كلمه لسان در لغت، به معناى عضو مخصوصى است كه در دهان آمده و وسيله سخن گفتن است. هم‏چنين اين كلمه به معناى لغت نيز آمده است. [36]

اما در اصطلاح مفسران، اين كلمه به معناى لغت يعنى زبان نخستين قومى كه مخاطب هر پيامبر است، مى‏باشد؛ يعنى، پيامبران (عليهم السلام) به زبان مردم خود سخن مى‏گفتند تا احتياج به مترجم نداشته باشند و مردم بتوانند سخنان آنان را درك كنند و پيامبران نيز بتوانند مطالب خويش را بى‏واسطه براى آنان بيان نمايند.(ليبين لهم) [37]

بنابراين، مرحوم طبرسى (رحمة اللّه) مى‏نويسد: اى لم يرسل فيما مضى من الازمان رسولا الا بلغة قومه حتى اذا بين لهم فهموا عنه و لا يحتاجون الى من يترجمه عنه. [38]

علامه طباطبائى (رحمة اللّه) مى‏نويسد: اللسان هو اللغة و سپس توضيح مى‏دهد كه مراد از قوم همان كسانى هستند كه هر پيامبر در ميان آن‏ها زندگى مى‏كند، نه قومى كه نسبت آن پيامبر به آن‏ها مى‏رسد. بر اين اساس، در مورد حضرت لوط (عليه السلام) نيز كه از كلده‏بود(و زبان آنان سريانى بود) و سپس به مؤتفكات مهاجرت كرد (كه زبان آنان عبرى بود) كلمه قوم لوط به‏كار رفته، در حالى‏كه‏مردم‏مؤتفكات مخاطبان او بودند، ولى حضرت‏لوط (عليه السلام) ازنسل آنان نبود. [39]

تفسيرهاى روايى نيز اين مطلب را تاييد مى‏كند و روايات ائمه‏اطهار (عليهم السلام) در پى آن بر آمده‏اند كه ثابت كنند با توجه به اين‏كه زبان هر پيامبر از سنخ لغت مخاطبان است، اين مطلب موجب انحصار رسالت آن پيامبر در آن قوم نمى‏شود و به اين دليل، رسالت پيامبر اسلام (صلّى اللّه عليه و آله) براى همه مردم (كافة للناس) است. [40]

با توجه به معناى لغوى و اصطلاحى لسان قوم، كه هيچ‏كدام از آن‏ها به معناى فرهنگ مردم (فرهنگ اعراب صدر اسلام) نيست، متوجه مى‏شويم كه استدلال به اين آيه در مورد تاثير فرهنگ زمان صدر اسلام در قرآن كريم بى‏مورد است.

شايد اين نكته استدلال كنندگان را به خطا برده است كه كلمه زبان مردم در فارسى دو كاربرد و استعمال دارد: گاهى به معناى لغت مردم (يعنى، زبان دستورى) و گاهى به معناى فرهنگ مردم مى‏آيد.

اما كلمه لسان قوم در عربى يك كاربرد بيش‏تر ندارد و آن لغة قوم است. ولى اين افراد گمان كرده‏اند كه همان دو كاربرد كه در فارسى هست، در عربى نيز مى‏باشد و سپس آيه را اين‏گونه به معناى فرهنگ قوم معنا كرده‏اند، در حالى كه فرهنگ در عربى معادل الثقافة است. لازم به ذكر است كه اگر لسان قوم را به معناى تمام معتقدات، حتى اعتقادات باطل، بگيريم ديگر همه چيز مورد پذيرش پيامبر(صلّى اللّه عليه و آله) و قرآن بوده، پس درگيرى‏هاى افراد جاهل با پيامبران (عليهم السلام) بى معنا مى‏شود. علاوه بر آن، خواهيم گفت كه قرآن برخى از خرافات عرب را كه جزئى از فرهنگ آنان بوده، نفى كرده است.

سوم. پيامبران الهى (عليهم السلام) به اندازه عقل مردمانى كه مخاطب آن‏ها بودند با آنان سخن مى‏گفتند. كلم الناس على قدر عقولهم. ولى اين بدان معنا نيست كه پيامبران (عليهم السلام) بر خلاف عقل و علم، با مردم سخن مى‏گفتند و هر مطلب خلاف واقعى را تاييد مى‏كردند و اين بايد در قرآن نيز بيايد.

به اندازه ظرفيت علمى وعقلانى مخاطب سخن گفتن، لازمه كار تبليغ صحيح و مؤثر است و هر گوينده عاقل و حكيمى اين مطلب را رعايت مى‏كند و سطح مطالب عالى را با ذكر مثال‏هايى پايين مى‏آورد تا شنونده متوجه شود. قرآن نيز از اين روش بارها استفاده كرده و مثال‏هاى متعددى آورده است.

اما اين كه بگوييم قرآن مطالب خرافى عرب جاهلى را تاييد كرده و مطالب خلاف عقل و علم در آن آمده، مطلب ديگرى است كه با دليل مزبور (حديث) ثابت نمى‏شود.

ب- بررسى واژه فرهنگ:
از آن‏جا كه محور اساسى بحث تاثير فرهنگ زمانه بر قرآن كريم مى‏باشد، ضرورى است اين واژه مورد بررسى قرار گيرد.

فرهنگ در لغت‏به اين معانى به كار رفته است:

كشيدن؛ تعليم و تربيت؛ علم و دانش و ادب؛ كتاب لغت؛ مجموعه آداب و رسوم؛ مجموعه علوم و معارف و هنرهاى يك قوم. [41]

دهخدا در لغت‏نامه مى‏نويسد: فرهنگ مركب از "فر" كه پيشاوند است و "هنگ" از ريشه تنگ (thang) اوستايى به و ادوره (Edure) در لاتين كه به معناى كشيدن و نيز به معناى تعليم و تربيت است (حاشيه برهان، به تصحيح دكتر معين)؛ به معناى فرهنج است كه علم و دانش و ادب باشد (برهان)... آموزش و پرورش، تعليم و تربيت، امور مربوط به مدارس و آموزشگاه‏ها، كتاب لغات فارسى را نيز گويند. (برهان)

درباره فرهنگ از نظر اصطلاحى، تعريف‏هاى متعددى ارائه شده كه به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود:

1- فرهنگ مجموعه برداشت‏ها، موضع‏گيرى‏هاى فكرى، هنر، ادبيات، فلسفه، آداب، سنن و رسوم و روابط حاكم اجتماعى است. (شهيد باهنر (رحمة اللّه)) [42]

2- بى‏شك، بالاترين و والاترين عنصرى كه در موجوديت هر جامعه دخالت اساسى دارد، فرهنگ آن جامعه است. اساسا فرهنگ هر جامعه هويت و موجوديت آن جامعه را تشكيل مى‏دهد. (امام خمينى (رحمة اللّه)) [43]

3- فرهنگ يعنى: مجموعه تعليم و تربيت و عقل و خرد و دانش و حكمت و هنر و معرفت‏يك انسان يا يك جامعه كه در رفتار و نحوه زندگى و شكل حيات او تجلى نموده و در عمق جان او نفوذ كرده و همه اعمال و كردار او را متاثر از خود مى‏سازد.و در واقع، فرهنگ مجموعه بينش‏ها و گرايش‏ها و ارزش‏هاى يك ملت است. [44]

اكنون كه معناى لغوى و اصطلاحى فرهنگ تا حدود زيادى روشن شد، لازم است‏بگوييم: اگر مراد از فرهنگ زمانه عرب عناصرى مثل ادبيات باشد اين عناصر فرهنگى به ناچار، در هر كتاب يا سخنرانى - كه براى ملت (كسانى كه آن فرهنگ متعلق به آنان است) ارائه شود - نفوذ مى‏كند و به كارگيرى آن براى تفهيم مطالب لازم است. قرآن نيز از اين مساله مستثنا نيست. از اين‏رو، خود قرآن هم از واژگان و ضرب‏المثل‏هاى عرب استفاده كرده است.

اما اگر مراد از فرهنگ زمانه عرب موضع‏گيرى‏هاى فكرى و هنرى و آداب و سنن و رسوم اجتماعى است، اين شامل خرافات و مطالب باطل و شرك‏آلود نيز مى‏گردد. در اين صورت، بايد گفت كه قرآن كريم متاثر از اين فرهنگ نشده است؛ چرإ؛ه‏ه كه باطل در قرآن راه ندارد: لاياتيه الباطل من بين يديه و لامن خلفه (فصلت: 42)؛ حتى در موارد متعددى، با اين عناصر فرهنگى مقابله كرده است؛ مثل مذمت زنده به گور كردن دختران (تكوير: 8) و يا عقيده به بت‏پرستى و شرك.

ج - بررسى نمونه‏ها و مثال‏ها:
1- در مورد استفاده قرآن از فرهنگ بازرگانى عرب، بايد بگوييم كه مراد نويسنده يا آن است كه قرآن از لغات رايج عرب در داد و ستد استفاده كرده كه ظاهر عبارت ايشان گوياى همين مطلب است و يا مراد او اين است كه قرآن از محتواى آن الفاظ و مفاهيم نيز تبعيت كرده است.

در صورت اول: هيچ اشكالى بر قرآن وارد نيست؛ زيرا هر كتاب آسمانى يا غير آسمانى در هنگام تدوين و يا وحى به ناچار، بايد از واژگان متعارف مخاطبان خود استفاد كند، وگرنه منظور گوينده فهم نخواهد شد.

در صورت دوم: بايد گفت كه مطلب مورد ادعا در مورد قرآن صحيح نيست؛ چون قرآن كريم هرچند از اين الفاظ و مفاهيم استفاده كرده، ولى محتوا و شرايط و احكام خاص خويش را از طرف خدا بيان نموده؛ يعنى، تابع محض مفاهيم فرهنگ بازرگانى عرب نشده است. به عنوان مثال، ربا را حرام كرده و معامله (بيع) را حلال نموده است. حتى برخى شرايط آن نيز در سنت پيامبر و اهل‏بيت (عليهم السلام) بيان شده است. اين در حالى است كه ربا در بين مردم عرب جاهلى وجودداشته،ولى قرآن آن را نفى نموده و از محتواى فرهنگ عرب تبعيت نكرده است.

2- درباره آرزوانديشى، مى‏توان به دو مطلب اشاره كرد:
نخست: اين‏كه صرف انطباق آرزوهاى يك ملت‏با آنچه خداوند در بهشت‏براى آنان مهيا مى‏كند، دليل بر آن نيست كه قرآن اين آرزو را از مردم وام گرفته، بلكه اين مى‏تواند شاهدى بر اين مطلب باشد كه قرآن طبق فطرت مردم سخن گفته است.

دوم: آن‏كه اگر پيامبر(صلّى اللّه عليه و آله) آرزوى اين چيزها (باغ، آب‏روان، ميوه و ...) را داشت مى‏توانست‏به آرزوى خود برسد؛ چرا كه قرآن مشركان بارها به ايشان پيشنهاد كردند كه دست از دعوت خود بردارد، در عوض، هرچه كه خواست از ثروت و زنان زيبا به او بدهند. [45]اما پيامبر(صلّى اللّه عليه و آله) نپذيرفت و به مبارزه خود براى حق و حق‏پرستى ادامه داد. بنابراين، چنين ادعايى بدون

دليل و بر خلاف واقعيات تاريخى است كه بگوييم پيامبر(صلّى اللّه عليه و آله) آرزوى اين چيزها را داشته و چون به آرزوى خود نرسيده، آن‏ها را در قالب آيات قرآن بيان كرده است.

3- در زمينه شان نزول آيات قرآن، لازم است‏به چند نكته اشاره كنيم:
اول: برخلاف گمان نويسنده، تعداد آياتى كه برايشان شان نزول ذكر شده بيش از هزار آيه و تعداد شان نزول‏ها بيش از هفتصد مورد است. [46]

دوم: قرآن كريم طى‏23 سال دعوت پيامبر(صلّى اللّه عليه و آله) به صورت تدريجى، برايشان نازل مى‏شد و نزول آن مطابق خواست اراده الهى بود؛ گاهى در جنگ‏ها تكليف مسلمانان را روشن مى‏كرد، گاهى پاسخ پرسش‏هايى را ارائه مى‏داد كه براى آنان پيش مى‏آمد، گاهى الگوهاى برتر را براى آنان ترسيم مى‏نمود و به طور كلى، قرآن كريم مردم صدر اسلام را به خوبى هدايت مى‏كرد و جامعه نو پاى مسلمانان را رو به رشد و بالندگى مى‏برد. اين مطلب به معناى تبعيت و يا تاثر قرآن از فرهنگ غلط جاهلى عرب نيست، بلكه گاهى در آيات و شان نزول‏ها، برخى عادات غلط عرب را نفى مى‏كرد؛ مانند نفى عبادات عرب جاهلى (انفال: 35)، گاهى هم برخى صفات حميده را مى‏ستود؛ مانند: ماجراى نذر اهل‏بيت (عليهم السلام) (سوره دهر).

سوم: نزول آيات قرآن در ظرف‏هاى مكانى و زمانى خاص بوده و اسباب نزول قرآن چيزى غير از اين ظرف‏هاى

مكانى و زمانى (واقعه‏ها و سؤالات مردم و مانند آن) نبوده است. و اين طبيعى است كه كلامى از گوينده‏اى در ظرف زمانى و مكانى خاصى و يا به مناسبت خاصى صادر شود.

اما در مورد قرآن مطلب بالاتر از اين است: شان نزول آيات قرآن در غالب موارد، موجب انحصار مطالب آيات در يك مورد و شخص خاص نمى‏شود، بلكه مفاهيم و مطالب آيات كلى است و آن واقعه كه موجب نزول گشته يكى از مصاديق آيه است. [47]

4- در باب احكام امضايى (مثل حج)، بايد گفت كه قرآن عناصر مثبت فرهنگى را پذيرفته است؛ چرا كه اين عناصر در عصر نزول قرآن در بين اعراب موجود بوده و غالبا ريشه در اديان توحيدى (مثل دين حضرت ابراهيم (عليه السلام)) داشته است.

5- در زمينه قالب‏هاى زبانى، تذكر چند نكته ضرورى است:

اولا: استفاده از شيوه‏هاى بيانى و قالب‏ها و ادوات تاكيد هر قوم در هنگام سخن گفتن با آنان يا نوشتن كتاب براى آنان، كارى مطلوب و حتى لازم است.

ثانيا: بايد دقت كرد و بين دشنام و نفرين تفاوت گذارد؛ زيرا در قرآن كريم و روايات و دعاهاى ماثور، معمولا لعن و نفرين وجود دارد. نفرين نوعى دعاست كه عليه شخص به كار گرفته مى‏شود، اما هيچ‏گاه در قرآن و دعاها و روايات ما چيزى به نام فحش و دشنام نيامده است، بلكه حتى فحش دهنده نكوهش شده است. ادب قرآن تا آن‏جاست كه حتى اجازه نمى‏دهد مسلمان نسبت‏به بت‏ها دشنام دهند؛ مى‏فرمايد: و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبواالله عدوا بغير علم.  (انعام: 108) ولى عجب آن است كه يك نويسنده مسلمان چگونه از نفرين‏هاى قرآن به عنوان دشنام ياد مى‏كند!

6- درباره استفاده از تشبيهات معهود و استفاده از لسان قوم، بايد چند مطلب مورد بررسى قرار گيرد:

اول: همان‏گونه كه بيان شد، استفاده از زبان قوم (لسان قوم) به معناى استفاده از واژگان لغت است.

دوم: استفاده از تشبيهات و ضرب‏المثل‏هاى هر ملت در كتاب و سخنى كه براى آنان تنظيم مى‏شود كارى صحيح و مطلوب است. گاهى يك ضرب‏المثل مى‏تواند مطالب عميقى را در خود جاى دهد. اما اين به معناى پذيرش لوازم كلامى و علمى آن ضرب‏المثل و تشبيه نيست؛ مثلا، در مورد آيه طلعها كانه رؤوس الشياطين (صافات: 65)، مفسران سه احتمال داده‏اند:

1. منظور مار بد چهره‏اى است كه به نام شيطان خوانده مى‏شود و ميوه و شكوفه زقوم جهنم به آن تشبيه شده است. (يكى از موارد استعمال كلمه شيطان، مار است.)

2. منظور گياهى است زشت منظر كه به نام شياطين خوانده مى‏شود.

3. منظور چهره زشتى است كه هر كس در ذهن خود از شيطان به عنوان يك موجود پليد تصوير مى‏كند. [48]

بنابراين، چنين نيست كه قرآن تحت تاثير فرهنگ زمانه قرار گرفته باشد، بلكه از يك ضرب‏المثل معهود عرب استفاده كرده است و نمى‏خواهد بگويد كه شيطان سر دارد و سر او چگونه است، بلكه مى‏خواهد بد چهره بودن زقوم را تصوير كند.

سوم: استفاده از صيغه‏ها و ضميرها و خطاب‏هاى مذكور در مواردى كه مخاطب‏ها مشترك‏اند (زن و مردند) از قواعد ادبيات عرب است. در جايى كه قرآن از صيغه‏هاى مذكر استفاده كرده و فاعل يا مخاطب مختلط است، اين صيغه‏ها اختصاص به مردها ندارد و به اصطلاح، الغاى خصوصيت مى‏شود.

پس اين مطلب ربطى به تسامح و تساهل ندارد كه نويسنده (بند ششم) به قرآن نسبت داده است.

7- استفاده از واژگان دخيل در هر لغت‏براى نوشتن كتاب يا سخن گفتن با مردمى كه به آن لغت‏سخن مى‏گويند لازم است؛ زيرا در هر زبانى تعدادى واژه دخيل وجود دارد كه گاهى معادل ندارد و يا در صورت معادل‏سازى، لغت اصلى گوياتر است؛ مثل واژه كامپيوتر كه در فارسى جا باز كرده و حتى واژه رايانه نتوانسته جاى آن را كاملا بگيرد. استفاده از اين لغات نه تنها مذموم نيست، بلكه گاهى براى القاى مفاهيم، لازم است. قرآن نيز از اين روش عقلايى استفاده كرده است.

اگر اين مطلب به معناى تاثيرپذيرى از فرهنگ باشد همه كتاب‏هاى دنيا و همه سخنرانان تحت تاثير فرهنگ زمان خود هستند.

به عبارت ديگر، اين مطلب همان سخن گفتن به لغت قوم (زبان قوم) است كه در لغت هر قومى، واژگان دخيل وجود دارد.

8- در زمينه نظريه‏هاى علمى زمانه در قرآن، تذكر چند مطلب لازم است:

اولا: قرآن كريم گاهى در راستاى هدايت مردم، به مسائل نجومى و طبى و بهداشتى نيز اشاراتى كرده است و هر چه علوم تجربى بشر بيش‏تر پيشرفت مى‏كند، اعجاز علمى قرآن روشن‏تر مى‏شود. در اين‏باره، مثال‏هاى زيادى از زوجيت (ذاريات:49)، حركت‏خورشيد (يس: 38) و حركت كوه‏ها و زمين (نمل: 88) وجود دارد.

البته در اين‏باره، بايد توجه داشته باشيم و نظريه‏هاى علمى را بر قرآن تحميل نكنيم و معيارهاى تفسير صحيح را رعايت نماييم. [49]

ثانيا: در قرآن كريم مطالبى مخالف مسائل قطعى علمى وجود ندارد. [50] ممكن است برخى از مفسران به خطا رفته و برخى آيات قرآن را حمل بر هيئت‏بطليموسى يا طب جالينوسى كرده باشند، ولى اين بدان معنا نيست كه نظر قرآن اين بوده و بر طبق عقايد خرافى آن‏ها سخن گفته و خطاى قوم را پذيرفته است، بلكه اين خطاى فهم برخى مفسران بوده است.

جالب اين‏كه هيئت بطلميوسى (متولد حدود 150 ميلادى) بر افكار جهانيان در عصر بعثت پيامبر(صلّى اللّه عليه و آله) (حدود 610 ميلادى) سايه افكنده بود، اما قرآن با مطالب پذيرفته شده و مسلم آن هيئت در مورد حركت كوه‏ها و زمين مخالفت كرد.

ثالثا: كلمه سموات در جاهاى متعددى از قرآن كريم به كار رفته است؛ از جمله: جو زمين، جايگاه ستارگان و سيارات، جهت‏بالا و مراتب عالى وجود و قرب الهى (آسمان معنوى) و.... منظور از كلمه سبع هم ممكن است عدد هفت يا بيان كثرت (تعداد زيادى آسمان) باشد. [51]

پس از طرفى، بايد در مورد هر آيه كه اين تعبير در آن به كار رفته توجه كنيم كه كدام معنا و مصداق مراد است. نمى‏توان به طور كلى، گفت كه همه جا يك مصداق مورد نظر بوده و قرآن عقيده مردم عرب جاهلى را در مورد هفت آسمان پذيرفته است و از طرف ديگر، هنوز وجود هفت آسمان از نظر علمى اثبات يا نفى نشده تا بگوييم كه نظر قرآن مورد اثبات يا انكار علم مسلم قطعى قرار گرفته است.

رابعا: حضرت ابراهيم (عليه السلام) در محاجه خود با نمرود، بر اساس عقايد خود آن مردم (نمرود و اطرافيانشان) سخن گفت. آنان بر اساس ديد كاذب حسى خود فكر مى‏كردند خورشيد از طرف مشرق به طرف مغرب حركت مى‏كند. ازاين‏رو، حضرت ابراهيم (عليه السلام) مى‏فرمايد: اگر مى‏توانيد اين حركت را برعكس كنيد (بقره:258) و اصولا در جدال احسن، اشكالى ندارد كه انسان بر اساس مبانى طرف مقابل چيزى بگويد و نظر او را باطل كند.

به عبارت ديگر، در اين‏جا قرآن كريم كه اين محاجه را از حضرت ابراهيم (عليه السلام) نقل مى‏كند و نيز خود حضرت ابراهيم (عليه السلام) در صدد بيان و پذيرش لوازم كلامى و علمى اين مثال و محاجه نيست، همان‏گونه كه تمام دانشمندان و پزشكان وقتى از بيماران روانى (افراد مجنون) سخن مى‏گويند كلمه ديوانه را به كار مى‏برند، در حالى كه ديو يك موجود خيالى است. از طرف ديگر، قرآن كريم در جايى، سخن از حركت كوه‏ها و زمين (نمل:88) مى‏گويد.

پس معلوم مى‏شود كه سكون زمين مفروض قرآن نيست و اين خلاف ادعاى نويسنده بند هشتم است.

9- درباره مساله جن، سحر، چشم‏زخم و روح به تذكر چند نكته اكتفا مى‏كنيم:

يك: قرآن كريم در مورد فرهنگ مردم عرب به صورت گزينشى عمل كرده و هرچه را صحيح و مطابق واقع و حق بوده پذيرفته است. بر اين اساس، در آيات متعدد، به جن، سحر، چشم‏زخم و روح تصريح يا اشاره كرده و اين به معناى تبعيت از فرهنگ زمانه نيست، بلكه تاييد مطالب صحيحى است كه چه بسا از طريق انبياى سلف (عليهم السلام) وارد فرهنگ مردم شده و يا برخى از افراد با تجارب شخصى و دلايل عقلى بدان‏ها پى برده‏اند.

دو: وجود جن، سحر، روح و چشم زخم امروزه با شواهد تجربى فراوانى كه در علوم فرا روان‏شناسى وجود دارد مورد بررسى قرار مى‏گيرد. به عنوان مثال، گاهى از طريق هيپنوتيزم و تخليه روح، اين واقعيت‏براى مردم به نمايش گذاشته مى‏شود.

علاوه بر آن، دلايل عقلى محكمى براى اثبات روح وجود دارد [52] و در نظر گرفتن ريشه لغوى يك كلمه، موجب انكار يا ابطال معناى اصطلاحى آن نيست.

سه: جا داشت نويسندگان محترم اين مطالب، دليلى براى نفى روح، جن، سحر و چشم‏زخم ارائه مى‏دادند.

آيا به صرف اين‏كه بعيد است علم امروزى اين مطالب را تاييد كند و يا به احتمال اين‏كه ممكن است از نظر علم فرداى جهان ثابت‏شود كه چشم زخم يا جن توهم است و يا اين‏كه لغت "روح" از ماده "ريح" است، مى‏توان اين‏گونه حقايق قرآنى را انكار كرد، در حالى كه برخى از آن‏ها بارها در قرآن به صراحت آمده است؟!

پذيرش علم قطعى خوب است و اصلا يكى از قراين تفسير آيات قرآن دلايل عقلى و علمى قطعى است، اما علم‏زدگى پسنديده نيست و بدتر از آن، اين‏كه كسى به صرف اين مطلب كه مبادا روزى مطالب قرآن از سوى علم رد مى‏شود، از هم اكنون دست‏به تاويل و تفسير به راى بزند و بدون اين‏كه هيچ دليل عقلى، نقلى يا علمى قطعى بياورد، بگويد: بهتر است كه بگوييم منظور از جن و چشم‏زخم و سحر همان زيان تاريكى شب و رشك رشك بران و چشم‏زخم چشم‏زنان است!

طرح اين مسائل مناسب شان علمى عالمان غير مسلمان نيست، چه رسد به مسلمانانى كه ايمان به غيب هم دارند.

10- درباره آيه شريفه كالذى يتخبطه الشيطان من المس، (بقره: 275) لازم است‏به چند نكته اشاره كنيم:

اول: آن‏كه كلمه شيطان در فرهنگ اسلامى، به معناى هر متمرد و طاغى است، اعم از جن و انس و جنبندگان ديگر. بنابراين، گاهى به ابليس گفته مى‏شود و گاهى به موجودات موذى ديگر. حتى گاهى بر ميكروب هم اطلاق شده است. [53] پس ممكن است منظور از مس شيطان همان عوامل مادى موذى باشد.

ثانى: آن‏كه احتمال دارد در بيمارى جنون عوامل مادى و غير مادى (مثل شيطان) هر دو دخالت داشته باشد و دليلى بر نفى آن عوامل نداريم. فقط ممكن است گفته شود كه اين عوامل غير مادى هنوز توسط دانشمندان علوم تجربى كشف نشده است.

ثالث: آن‏كه ممكن است ديوانگى داراى انواعى باشد كه در برخى از آن‏ها عوامل مادى و در برخى عوامل غير مادى مؤثر است. پس نمى‏توان تاثير عاملى مثل شيطان را در اين پديده‏ها نفى كرد.

رابع: آن‏كه قرآن در مورد مزبور، در صدد تعريف مجنون نيست، بلكه منظور آيه اين است كه افراد رباخوار را به كسى تشبيه كند كه تحت تاثير شيطان قرار گرفته‏اند و دليلى براى نفى چنين چيزى نداريم. تنها مى‏توان گفت: اين يك مثال معروف در فرهنگ عرب است.

11- در وصف حورالعين و توصيف بهشت با درخت و جوى و...، بايد به دو نكته اشاره كرد:

يكى اين‏كه قرآن در اين موارد، به مقتضاى طبع انسان سخن گفته است؛ يعنى، انسان خواه از شمال ايران يا اروپا يا جزيرةالعرب و يا هر جاى ديگر باشد، سرسبزى درخت و باغ و همسر زيبا را دوست دارد. اين علاقه ممكن است كه در بين افراد مناطق گوناگون شدت و ضعف داشته باشد، ولى در همه هست.

ديگر آن‏كه تعبير حورالعين به معنى شدت سفيدى چشم و زيبايى آن است و به معناى سياه چشم نيست. [54]

12- درباره كنار گذاشتن احكام عملى قرآن كريم (كه در بند16 مطرح شده)، بايد توجه كنيم كه:

وجود احكام امضايى در قرآن كريم مورد انكار نيست، همان‏گونه كه احكام تاسيسى هم وجود دارد. اما اين به معناى پذيرش عقايد خرافى مردم عرب نبوده، بلكه همان‏گونه كه قبلا بيان شد، انتخاب و اختيار عناصر صحيح فرهنگى است كه غالبا از انبياى سلف (عليهم السلام) به ارث رسيده است.

همچنين تاثير شرايط زمان و مكان در موضوعات و مصاديق احكام، كه از سوى حضرت امام خمينى (رحمة اللّه) مطرح شده مطلبى صحيح است. كنگره‏اى نيز در اين باره بر پا گرديد و كتاب‏ها و مقالات زيادى نوشته شد. [55] اما اين بدان معنا نيست كه هر كس بدون دليل متقن، در مورد احكام قرآن ادعا كند كه موضوعيت عملى خود را از دست داده‏اند، بلكه تشخيص اين موضوع با متخصصان فن - يعنى، فقهاى عظام - است و احتياج به دلايل محكم و متقن دارد. عجب آن كه در عصر ما، كه همه چيز بر اساس تخصص است، هر كس به خود اجازه مى‏دهد كه در مسائل قرآن و اسلام اظهار نظر كند و نتايج جالبى! هم به بار آورد.

براى مثال، نويسنده (بند16) سنگسار كردن بزهكاران را در رديف احكام امضايى قرآن آورده، در حالى‏كه اين مطلب در قرآن وجود ندارد. [56] گذشته از اين، عجيب آن است كه نويسنده (در بند16) در ابتدا صورت مساله را با جمله محتاطانه ممكن است و مى‏توان چنين تصور كرد شروع مى‏كند، ولى در پايان مقاله، از همين احتمالات و تصورات به يك نتيجه قطعى مى‏رسد و همگان را دعوت به مينوى خرد مى‏كند تا از سطوح و قشور و پوسترهاى كتاب و شريعت بگذرند و به مغز و لباب دين و هدايت الهى نايل آيند. ولى توضيح نمى‏دهد كه منظور ايشان از سطوح و قشور و پوسترهاى كتاب و شريعت چيست. آيا همان احكام ظاهرى (مثل حجاب، رجم، ربا و...) را مى‏گويد؟ ظاهرا كلام او در باب همين مسائل است.

علاوه بر آن، نمى‏گويد مرادش از هدايت و لباب دين چيست. آيا هدايت الهى از طريق همين قرآن نيست و آيا قوانين جزايى و اجتماعى و خانواده، كه در قرآن در طى بيش از پانصد مورد (آيات الاحكام) بيان شده، جزئى از هدايت الهى نمى‏باشد؟!

به نظر مى‏رسد برخى به صورت زيركانه، سعى مى‏نمايند قرآن را از صحنه اجتماع كنار بزنند و در گوشه‏هاى مساجد زندانى كنند.

قرآن كه احكام عملى آن موضوعيت خود را از دست بدهد و در صحنه سياست، اقتصاد، اجتماع و حتى قوانين خانواده حضور نداشته باشد همان است كه پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله) در قيامت از تنهايى‏اش شكايت مى‏كنند: يا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا (فرقان: 30)

مطلب ديگر آن‏كه همان‏گونه كه گذشت، در قرآن اشارات علمى فراوانى وجود دارد و اين اعجاز علمى قرآن را نشان مى‏دهد. معلوم نيست كه منكران اين واقعيت چه توجيهى براى بيش از 750 آيه قرآن دارند كه اشاره به طبيعت مى‏نمايد؛ [57] آن‏جا كه سخن از حركت خورشيد (يس:38) و يا حركت كوه‏ها (نمل: 88) است.

ديدگاه دوم: قبول عناصر مثبت فرهنگ و طرد عناصر منفى
آن‏چه نزديك به صواب به‏نظر مى‏رسد اين است كه بگوييم: قرآن كريم با عناصر فرهنگ زمان خويش سه‏گونه برخورد داشته است:

الف: قرآن عناصر مثبت فرهنگى عرب را، كه ريشه در اديان ابراهيمى داشته و بر اساسى صحيح بوده، پذيرفته، آن‏ها را پيرايش كرده و تكامل بخشيده است. مثال آن در احكام، مساله حج ابراهيمى و لعان است. و از همين قبيل، در عقايد، اعتقاد به جن، سحر و مانند آن مى‏باشد. البته لازم به يادآورى است كه عدم اعتقاد برخى از عالمان يا علوم امروزى به ماوراى طبيعت (اعم از خدا، جن، فرشتگان و ...) دليل بطلان اين عقايد نمى‏شود؛ زيرا اين مطالب حقايق دينى است كه در جاى خود و به روش خاص آن‏ها، مستدل شده است، هرچند كه در اصل اين ادعا سخن بسيار مى‏توان گفت؛ چرا كه علوم فرا روان‏شناسى در جهان امروز به همين مطلب مى‏پردازد و نه تنها آن‏ها را نفى نكرده، بلكه مورد مطالعه و تحقيق قرار داده است. [58]

همان‏گونه كه صرف احتمال اين‏كه در آينده علم، بطلان اين مسائل را اثبات مى‏كند و آن‏ها را از مصاديق تعارض علم و قرآن قرار خواهد داد، نمى‏تواند دليل دست‏برداشتن از عقايد و ظواهر قرآن باشد، به‏نظر مى‏رسد كه ناتوانى برخى در پاسخ‏گويى به تعارضات ظاهرى علم و دين باعث طرح اين مباحث مى‏شود، به‏طورى كه براى جلوگيرى از اتفاقى كه نيفتاده و چيزى كه ثابت نشده، حاضرند زودتر تسليم شوند. و بگويند: قرآن در اين مسائل تابع فرهنگ زمانه و زبان مردم بوده است.

ب: قرآن عناصر منفى و خرافات اعراب جاهلى را نمى‏پذيرد، بلكه با آن‏ها مقابله مى‏كند و يا نامى از آن‏ها نمى‏برد.

قرآن از عصر قبل از نزول قرآن به الجاهلية الاولى (احزاب:33) تعبير مى‏كند و مى‏فرمايد:

افحكم الجاهلية يبغون و من احسن من الله حكما (مائده: 50)؛ آيا حكم جاهليت را مى‏جويند؟ براى گروهى كه اهل يقين‏اند، حكم چه‏كسى از حكم خدا بهتر است؟

مثال‏ها و نمونه‏ها
مواردى كه از اعتقادات و احكام جاهلى و فرهنگ عرب زمان نزول آيات قرآن بوده و قرآن كريم به مقابله با آن‏ها برخاسته عبارتند از:

1- عبادت اعراب جاهلى: [59] و ما كان صلوتهم عند البيت الا مكاء و تصدية فذوقوا العذاب بما كنتم تكفرون (انفال: 35)؛ دعايشان نزد خانه كعبه جز صفير كشيدن و دست‏برهم زدن نيست. پس به كيفر كفرى كه مى‏ورزيديد، عذاب بچشيد.

2- رد قانون ظهار: در دروان جاهليت، هر كس به زنش مى‏گفت: ظهرك على كظهر امى (پشت تو بر من، هم‏چون پشت مادرم است) همسرش بر او حرام مى‏شد. قرآن كريم دراين‏باره فرمود:

ما جعل ازواجكم اللائى تظاهرون منهن امهاتكم و ما جعل ادعياكم ابناءكم(احزاب: 4)؛ خداوند زنانتان را كه نسبت‏به ايشان ظهار مى‏كنيد، مادران شما نساخت و پسرخوانده‏هايتان را پسر شما قرار نداد. [60]

3- رد عقايد جاهلانه در مورد جن يا پسر و دختر قرار دادن براى خدا: قرآن عقايد مشركانه و جاهلانه عرب را در باره اجنه مردود شمرده و فرموده است: و جعلوا لله شركاء الجن و خلقهم و خرقواله بنين و بنات بغير علم سبحانه و تعالى عما يصفون (انعام: 100)؛ براى خدا شريكانى از جن قرار دادند و حال آن‏كه جنيان را خدا آفريده است. و براى او بدون هيچ دانشى، پسران و دختران ساختند. منزه و برتر است از آن‏چه وصفش مى‏كنند. [61]

4- تخطئه احكام و آداب جاهلى: قرآن كريم بحيره، سائبه، وصيله و حام را رد مى‏نمايد(مائده:103)، قراردادن نصيب براى خدا، از كشت‏ها و چهارپايان را پندار باطل معرفى مى‏كند (انعام:136)، [62] از به فحشا كشاندن كنيزان باز مى‏دارد (نور:33)، رباخوارى بويژه به صورت اضعاف مضاعفه را طرد مى‏نمايد (آل‏عمران: 130) و زنده‏به‏گور كردن دختران نوزاد را مردود مى‏شمارد.(انعام:151 / اسراء:31 / تكوير:9-8) [63]

5- قرآن عقايد اعراب را در مورد اين‏كه فرشتگان دختران خدا هستند: مردود شمرده است.(النجم:21 -27)

6- مذمت اخلاقيات پست جاهلى: مثل زنده به گور كردن دختران (تكوير:9).

ج: قرآن از زبان قوم و تشبيهات و لغات آن‏ها براى تفهيم بهتر مقاصد بلند خود استفاده كرده است.

پيامبران الهى (عليهم السلام) براى آن‏كه بتوانند مطالب بلند و مفاهيم عالى معنوى و عقلانى خويش را براى مردم عوام بيان كنند، به‏طورى كه آنان با توجه به بى‏سواد بودن و عدم اطلاع از مسائل علمى، متوجه مقصود آن‏ها شوند، از تشبيهات، استعاره‏ها، كنايه‏هاى رايج و نيز لغات و كلمات معمول در جامعه استفاده مى‏كردند. به عبارت ديگر، با مردم به اندازه عقل آنان سخن مى‏گفتند. قرآن نيز اين روش را ادامه مى‏دهد. و اين همان چيزى است كه تحت عنوان فرهنگ قوم و زمانه از آن ياد مى‏شود.

به عنوان مثال، محاجه حضرت ابراهيم (عليه السلام) با نمرود و نيز تعبيرات قرآن در مورد ديوانگان و تشبيه ميوه زقوم به سرهاى شياطين و قسم‏ها و نكوهش‏هاى لفظى و نيز استفاده از لغات دخيل (لغات غير عربى كه جزو زبان عربى آن عصر شده و معمولا از آن‏ها استفاده مى‏گرديده) از اين قبيل است.

در اين‏جا، تذكر يك نكته لازم است:

آن‏كه استفاده هر شخص از كنايه‏ها و تعبيرات و عناوين رايج زبان (كه هر گوينده ناگزير از به‏كار گيرى آن است) به معناى پذيرش لوازم كلامى و علمى آن نيست. براى مثال، لفظ ديوانه، كه در فارسى رايج است، به معناى پذيرش ديوزدگى افراد مبتلا به جنون نيست. به عبارت ديگر، قرآن يا هر گوينده‏اى وجه شبه را قبول ندارد، بلكه از اين عناوين به‏عنوان مشير استفاده مى‏كند. و البته اين مطلب بدان معنا نيست كه قرآن مطالبى ضد علمى بيان كرده و بر اساس نظريه‏هاى علمى زمانه - مثل هيئت بطلميوسى و طب جالينوسى - سخن گفته است.

جمع‏بندى و نتيجه‏گيرى
از مجموع مطالب گذشته، به اين نتيجه مى‏رسيم كه ديدگاه اول دليلى براى اثبات آن وجودنداردو مثال‏ها و نمونه‏هايى را كه ذكر كردند وافى به مطلب نيست و نهايت اين ديدگاه انكار مؤدبانه قرآن است يعنى قرآن را از زندگى علمى انسان كنار بزنيم ولى ديدگاه دوم راه اعتدال مى‏پيمايد و صحيح است؛ يعنى، قرآن كريم عناصر فرهنگى مثبت عرب را كه ريشه در اديان ابراهيمى داشته احيا نموده و به رشد و پيرايش آن‏ها پرداخته است. البته اين بدان معنا نيست كه قرآن تحت تاثير قرار گرفته يا مطالبى را از جامعه عرب وام گرفته، بلكه اين احياى سنن الهى مثل حج است.

قرآن هم‏چنين با برخى عناصر فرهنگ جاهلى عرب - كه غير معقول، ناعادلانه و مخالف شريعت‏بوده - به ستيز برخاسته و آن‏ها را نفى كرده است.

برخى از كنايه‏ها، استعاره‏ها، ضرب‏المثل‏ها و لغات رايج را نيز براى تفهيم مقاصد خود به استخدام در آورده است كه البته اين قسم سوم استخدام فرهنگ براى بيان مقاصد است و بدان معنا نيست كه عناصر غلط و لوازم كلامى و خطاهاى علمى آن‏ها را تاييد كرده باشد، بلكه از آن‏ها به صورت عناوين مشير استفاده كرده‏است.

پي  نوشتها
 [1]. در مورد ت


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۱-۸-۱۳۸۹ ۱۲:۱۳ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ghazallee

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 465 بار در 412 ارسال
ارسال: #125
RE:مقالات قرآنى

قرآن و روان درمانى افسردگى 

 محمدتقى صرفى

 

در سال هاى اخير كوشش هاى زيادى در زمينه ى روان درمانى افرادى كه دچار اضطراب هاى شخصيتى و بيمارى هاى روانى هستند، انجام شده است. در اين زمينه روش هاى مختلفى براى روان درمانى پديد آمده است; امّا هيچ كدام موفقيت مورد انتظار را درباره از ميان بردن و يا پيشگيرى از بيمارى هاى روانى به دست نياورده است. برخى از پژوهش ها نشان مى دهد ميانگين درمان در مورد بيمارانى كه با روش روانكاوانه معالجه و درمان مى شوند بين 60 تا 64 درصد در نوسان است و اگر توجّه كنيم كه ميانگين بيمارانى كه بدون معالجه به روان درمانگران از عوارض اين گونه بيمارى ها رهايى مى يابند ميان 44 تا 64 درصد در نوسان است، متوجه مى شويم كه ميانگين فوق درصد رضايت بخشى را تشكيل نمى دهد. وانگهى حال گروهى از بيماران پس از معالجات روان درمانگران بدتر هم شده است.

در پژوهش ديگرى روشن شده است كه شمار بيماران درمان يافته از يك گروه مورد مطالعه كه تحت مداواى درمانگران قرار نداشتند با تعداد بيمارانى كه از طريق روان درمانى معالج شدند برابر بوده است. اين پژوهش نشان داده است كه حال برخى از بيماران معالجه شده توسط روان درمانگران وخيم تر هم شده است.

اين گونه پژوهش ها نشان مى دهد كه ميانگين درمان ناشى از روان درمانى هنوز به ميزان رضايت بخشى نرسيده است.

هر انسانى در روند زندگى خود با موانعى روبرو مى شود زيرا در مقابل هر نوشى ،نيش ودر مقابل هر خوشى،ناخوشى وجود دارد.اين موانع ومشكلات براى انسان ايجاد دلهره مى كند.در هنگام گرفتاريها دچار اضطراب و سپس افسردگى مى شود.البته نوع مشكلات وشخصيت افراد وزمان ومكان در طولانى بودن ويا كوتاه بودن اين اضطرابها ـ كه اگر درمان نشود به افسردگى منجر مى شود ـ دخالت دارند.

هر چند وجود دلهره واضطراب در حد عادى براى آدمى لازم است; زيرا باعث گرفتن حالت تدافعى شده وانسان را به عكس العمل واداشته وسعى در رفع مشكل مى كند; اما اگر فردى بى خيال وبى تفاوت بوده وهيچ گونه اضطرابى نداشته باشد ـ بجز ائمه معصومين(ع)و بعضى از اولياء خدا ـ براى ديگران عيب ومريضى حساب شده كه در روانشناسى آن را مرض «پسى كوپاتى»مى نامند.

افزايش افسردگى واضطراب در جهان امروز

در جهان كنونى بيمارى افسردگى بسيار زياد شده است بطوريكه عده اى از مردم كشورهاى صنعتى با دارو بخواب رفته وبا دارو بيدار مى شوند. به طور مثال با هم گزارشى درباره پديده افسردگى و علل و آثار آن در ايالات متحده آمريكا مى خوانيم:

به عقيده روان شناسان ،افسردگى بيماريى ناشى از مدرنيسم و فشارهاى جانبى آن است و جوانان به ويژه در آمريكا كه سرعت نوآورى در آن جا بيش از ساير نقاط جهان است در سنين پايين تر در دام اين بيمارى گرفتار مى آيند.

در سال 2002 افسردگى پس از بيمارى هاى قلبى ،گسترده ترين بيمارى دامن گير بشر خواهد بود.به نوشته اين مجله:

دكتر ارنست برنت و همكارانش از انستيتو تكنولوژى ماساچوست آمريكا برآورد كرده اندكه هزينه هاى مربوط به بيمارى افسردگى در آمريكا سالانه بالغ بر 44ميليارد دلار يعنى تقريبا برابر هزينه هاى بيمارى هاى عروقى است و اين بدان معنا است كه هر آمريكايى سالانه 6هزاردلار بابت بيمارى افسردگى پرداخت مى كند.

اين مجله مى افزايد: هزينه هاى مربوط به درمان بيمارى افسردگى به 12 ميليارد و400ميليون دلار بالغ مى شود و خودكشى مبتلايان به افسردگى 7 ميليارد و 500 ميليون دلار به اين رقم مى افزايد كه خسارت ناشى از دست رفتن نيروى انسانى در آن به حساب نيامده است.

اكونوميست مى نويسد: در اين ميان،بازار داروهاى ضد افسردگى بسيار گرم است.طبق برآورد انستيتو تكنولوژى ماساچوست ارزش بازار جهانى اين داروها بالغ بر 7 ميليارد دلار است كه انتظار مى رود در پنج سال آينده 50%رشد داشته باشد!

مشهورترين داروى درمان بيمارى افسردگى كه امروزه به ويژه در آمريكا رواج دارد «پروژاك»است كه شركت سازنده آن «الى ليلى»سالانه 2ميليارد و600ميليون دلار به جيب سهامداران خود سرازير مى كند.» «الوين تافلر،نويسنده و نظريه پردازِ معروف امريكايى: در سراسر كشورهاى مرفه فرياد عجز و لابه هاى آشنا به گوش مى رسد. ميزان خودكشى نوجوانان رو به افزايش است.الكليسم بيداد مى كند.افسردگى روانى همه گير شده است،بربريت و جنايت مُد روز گرديده است!

در ايالات متحده اتاق هاى اورژانس بيمارستان ها مملوّ از معتادان به مارى جُوانا و ديوانه هاى سرعت و دسته هاى اراذل و اوباش و معتادان به كوكائين و هرويين و بالاخره افرادى كه گرفتار بحران شديد عصبى شده اند.

مددكارى اجتماعى و بهداشت روانى در همه جا به سرعت رو به گسترش گذاشته است،در واشنگتن يك كميسيون بهداشت روانى وابسته به دفتر رياست جمهورى اعلام مى دارد كه به طور كامل شهروندان ايالات متحده از نوعى فشار عصبى رنج مى برند.و روان شناسى از مؤسسه ملى بهداشت روانى ادعا مى كند كه تقريبا هيچ خانواده اى بدون نوعى ناهنجارى روانى وجود ندارد و اعلام مى كند روان پريشى ،جامعه آمريكا را كه آشفته و پريشان و متفرق ونگران آينده است،فرا گرفته است!»

تافلر مى افزايد:زندگى روزمره واقعاًبه طرزافتضاح آميزى كيفيت خود را از دست داده است و اعصاب همه خورد وداغان است، دست به يقه شدن وتيراندازى در مترو يا صفهاى بنزين نشانگر اين واقعيت است كه كنترل اعصاب از دست افراد خارج شده است و ميليون ها نفر از مردم به آخرين حد از ظرفيتشان رسيده اند.

بى ترديد علت اين افسردگى ها فرو رفتن در ماديات و دورى از مذهب، معنويات و فراموشى خدا مى باشد.

سؤالى كه در اين جا مطرح مى شود اين است كه چگونه اين افسردگى ها واضطرابها را درمان نمائيم؟

علامتهاى افسردگى:

افسردگى داراى نشانه هايى است كه به برخى از آن ها اشاره مى شود:

1-احساس تنهائى و بى پناهى

2-وحشت واضطراب از آينده مجهول

3-دلهره از عدم موفقيت در شؤن مختلف زندگى از جمله در تحصيل،،شغل،نحوه كار،انتخاب همسروزندگى مشترك و نحوه زندگى خانوادگى،وضعيت تحصيل فرزندان و آينده آنان و...

چنانچه بتوان از راه صحيح با اين دلهره ها برخورد نمود،زندگى سعادتمندانه هر انسانى تضمين شده است.

راههاى درمان افسردگى

1. ايمان و توكل: اولين راهى كه اسلام براى مسئله اضطراب و دلهره ها پيشنهاد مى كند، ايمان و توكل به خداست. تكيه بر خالقى كه قادر است.از همه چيز خبر دارد وبندگانش را دوست دارد.تكيه گاهى هميشگى كه همه مى ميرند ولى او باقى است.همه دچار مشكل مى شوند ولى او هميشه قهار ومسلط وحاكم بر همه چيز است.

على(ع)فرمود:كسيكه توكل كند،سختى ها بر او آسان و اسباب آسانى برايش فراهم مى شود.

پرفسور كارل يونگ مى گويد:بى مذهبى باعث پوچى و بى معنا بودن زندگى مى شود و داشتن مذهب به زندگى مفهوم ومعنا مى بخشد. دكتر پول ارنست متخصص دانشگاه پنسيلوانيا درباره نقش ايمان مى نويسد:مهمترين عامل شفاى مريض،ويتامين ها،داروها،معدنيت و جراحى و..نيست.بلكه اميد وايمان است. من به اين نكته پى برده ام كه از اين پس بايد جسم مريض را با بكاربردن وسايل طبى و جراحى و روح وى را با تقويت ايمانش نسبت به خدا معالجه كرد.

در روايات آمده كه مؤمن مانند كوه استوار است و سختى ها اورا تكان نمى دهد.مانند حضرت ايوب كه در مقابل بدترين مصيبت ها ايستاد دومقاومت كردوعاقبت به رستگارى دوجهان رسيد.

2. ياد خدا: دومين راهى كه قرآن كريم با يك جمله به ما نشان مى دهد ياد خدا است. آرى ياد خداست كه ترس از مرگ را به آرامش تبديل مى نمايد و ترس از هجوم مشكلات وگرفتاريها را از بين مى برد.ياد خدا دلهره ها و ترسهاى ناشى از بى اعتمادى به آينده را كاهش مى دهد.

خداوند در قرآن درباره تأثير ياد خدا در آرامش و رهايى از اضطراب و افسردگى مى فرمايد: «الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم الا بذكر الله تطمئن القلوب; آنانكه ايمان آورده و دلهايشان به ياد خدا آرام است.آگاه باشيد با ياد خدا دلها آرامش مى يابد.»

اهميت ياد خدا: ذكر خدا يعنى پذيرش حضور دائم و نزديك بودن آن وجود مطلق در همه جا و در همه زمان ها; چون كه خدا به رگ هاى گردن شما نزديك تر و حايل ميان انسان و جان و قلب اوست. اين نزديكى و حضور دائمى كه برخاسته از ارتباط و فقر ذاتى همه آفريده هاست مى تواند اين زمينه را فراهم آورد كه هيچ چيزى بيرون از دائره علم، قدرت و حكمت او نيست. بنابراين اطمينان مى يابد كه همواره خدا با اوست و در همه حال رفيق و همراهش است. براى ذكر در مقامات اخلاقى ـ عرفانى مراتبى گفته اند از جمله ذكر لفظى وذكر قلبى است.كه بالاترين ذكر،نماز است. اگرچه خداوند از تسبيح و تحميد مخلوقاتش مخصوصاًانسان بى نياز است ولى اين ذكرها مايه معرفت وتكامل انسان شده و او را در رسيدن به معرفت الهى يارى مى كند.

در عرف عرفا و اولياء خدا انسانهاى عاقل و فهيم كسانى هستند كه هميشه به ياد خدا بوده وهيچ چيز حتى اشتغالات روزمره آنهارا از اين امر باز نمى دارد. خداوند در آياتى چندى به اين مسأله اشاره دارد از آن جمله:

«انسانهاى مؤمن كسانى هستند كه تجارت وخريد وفروش آنهارا از ياد خدا مشغول نمى كند.» ; «آنانكه در حالت ايستاده ونشسته وخوابيده بذكر خدا مشغول بوده ودر خلقت آسمانها وزمين تفكر كرده ومى گويند:اى خداى ما!اينهارا باطل وبيهوده نيافريده اى.تو از هر نقصى منزّهى .پس مارا از جهنم دور نگه دار.» ; «اى مؤمنين!مبادا مال ومنال شما را از ياد خدا غافل كند كه در اين صورت زيان كرده است» ; «خدارابسيار ياد كنيد شايد رستگارشويد»

ياد كردن خدايى كه از همه زيباتر، از همه عظيمتر، از همه مهربانتر، از همه بخشنده تر، به اسرار آشناتر، از همه نزديكتر است; براى انسان صاحب معرفت از همه چيز لذت بخش تر است. به همين جهت پيامبران وامامان واولياء خدا، شبانه روز به ذكر خدا و به ويژه به نماز مشغول مى شدند. رسول خدا(ص) آنقدر شبهارا به نماز گذراند كه خدا به فرمود:«اى پيامبر!ما قرآن را نازل نكرديم تا تو به زحمت بيفتى.»

على(ع)شبى هزار ركعت نماز مى خواند.امامان و اولياء الهى نيز بسيارى از اوقات عمر خود را به نماز و ذكر الهى مى گذراندند. و شاعر چه زيبا سروده است:

خوشا آنان كه الله يارشان بى *** بحمد وقل هوالله كارشان بى

«باباطاهر»

از سيره عبادى انسانهاى برگزيده چنين به دست مى آيد كه در ذكر و نماز، بايد منافع و اثرات بسيار مهمى باشد كه آنگونه به آن اهميت داده مى شود.به عكس، از اهميت ندادن انسانهاى فاسد به نماز وذكر الهى به اين نتيجه مى رسيم كه يكى از عوامل سقوط اين افراد فراموش كردن خالق خود مى باشد. كسى كه مربّى اصلى و تربيت كننده و بزرگ كننده خود را فراموش كند، غافل ترين انسان است.

ياد خدا در همه جا فضيلت دارد. به ويژه در موارد زير:

هنگام جهاد با دشمنان، برخورد با گناه، مشاهده جلوه هاى دنيا اعم از كاخها، قصرها، ثروتمندان، دنياطلبان، زنهاى زيبا، باغها، آسمانخراشها، زرق و برقهاى ظاهرى و...

آثار دورى از ياد خدا: كسانى كه از ذكر و ياد خدا غافل باشند، دچار ضررهاى مختلف دنيوى و اُخروى مى شوند از جمله: الف. سختى در زندگى و نابينايى در محشر: «هركس از ذكر من دورى كند، زندگى سخت و تنگى خواهد داشت و روز قيامت، او را نابينا محشور مى كنيم! مى گويد: «پروردگارا! چرا نابينا محشورم كردى؟ من كه بينا بودم!» مى فرمايد: «آن گونه كه آيات ما براى تو آمد، و تو آنها را فراموش كردى» امروز نيز تو فراموش خواهى شد!».» ; ب. همنشينى شيطان:«كسيكه از ذكر خداى رحمن دورى كند، شيطان را همراه او مى كنيم.» ; ج. قساوت قلب: «خدا به موسى گفت: اى موسى!مرا در هيچ حالى فراموش نكن كه فراموشى من دلهارا قسى مى كند.»

د. خود فراموشى: «مانند كسانيكه خدا را فراموش كردند نباشيد، كه خدا هم يادِ خودشان را از خودشان بُرد.»

3. صبر و تحمل: افراد صبور ماندنى تر و موفق تر مى باشند.

«اصمعى وزير خليفه عباسى در بيابان به خيمه اى رسيد. زنى جوان و صاحب جمال درخيمه بود. اصمعى از او آب طلبيد. زن گفت: شوهرم نيست و اجازه ندارم به شما آب بدهم. ولى اجازه شير اين بز بدست خودم است. زن از شير به اصمعى داد. در اين موقع يك سياهى از دور پيداشد. زن گفت: شوهرم است كه از صحرا برمى گردد. وقتى شتر سوار رسيد، زن باستقبال او رفت و بر او سلام كرد، پاهاى او را شست و...ولى هر چه زن محبّت مى كرد، مرد كه قيافه زشتى داشت و يك پايش لنگ بود، با بداخلاقى به او جواب مى داد. تا اينكه مرد وارد خيمه شد و نگاه غضبناكى به اصمعى نمود و به آخر خيمه رفت. اصمعى به زن گفت: حيف نيست شما با اين امتيازات، با همچو مردى زندگى مى كنى؟ زن گفت: من از شما كه وزير خليفه هستى تعجب مى كنم كه مى خواهى بين من و شوهرم جدائى بيافكنى! اگر من با اين مرد زندگى مى كنم براى اين است كه مى خواهم به روايت پيامبر(ص)عمل كرده باشم كه فرمود:ايمان دو نيمه است. نيمه اى شُكر و يك نيمه اش صبر است. من خدا را بر نعمتهايش شكر گفته و بر سختى هاى زندگى صبر مى نمايم. و اميد به پاداشهاى آخرت دارم.»

4. معالجات فردى: از قبيل: 1. بازگو كردن عقده ها با محرم اسرار مانند والدين،حضور در زيارتگاهها ومناجات هاى سحرگاهى; 2. توبه و طلب آمرزش : برخلاف مسيحيت كه مى گويد يكشنبه ها به كليسا برويد! اسلام هرزمان و هر مكانى را براى ارتباط با خداوند و توبه كردن وطلب آمرزش مناسب مى داند; 3. جستجوى راههاى موفقيت: علاوه برهمت بلند و تلاش، در بسيارى از موارد كليد حل مشكل بدست ما است. مثلا شخصى كه در خانه نشسته واز خدا روزى مى خواهد،دعايش مستجاب نمى شود!يا كسيكه از دست همسرش به تنگ آمده واز خدا فرج وگشايش مى خواهد دعايش مستجاب نمى شود زيرا باز كردن گره بدست خودش است و آن طلاق است. (اگر راه ديگرى نمانده است.)و... 4. اقتصاد در معاش، چنان كه على(ع)فرمود: هركه مراعات اقتصاد كند من ضمانت مى كنم كه فقير نگردد. ; 5.اهميت ندادن به عشقهاى كذائى 6. راضى بودن به رضاى الهى; 7.سرگرميهاى سالم همانند سفر پيامبر(ص) مى فرمايد: «به سفر برويد تا سالم وتندرست بمانيد.» ; 8. توجه به نعمتهايى خداى متعال در اختيار ما قرار داده است. و در مسائل مادى به پايين تر از خود نگاه كنيم نه بالاتر.; 9. مأيوس نشدن از رحمت الهى، خداوند در قرآن مى فرمايد: «لاتيأسوا من روح الله انّه لاييأس من روح الله الاّالقوم الكافرون» ; 10. رعايت اعتدال در تمام امور حتى در گوش كردن نوارهاى روضه وعزادارى.متأسفانه عده اى خيال مى كنند علامت حزب اللهى بودن آن است كه ساعت ها نوار مداحان مشهور را گوش دهند كه البته زياده روى در اين امر موجب افسردگى مى گردد.

پانوشت ها: 1. ريچارد. ام. شاين، روان شناسى بيمارى هاى روحى و عقلى، ص 864، به نقل از قرآن و روان شناسى، دكتر محمد عثمان نجاتى، ترجمه عباس عرب، ص 364.

2. برخى مسائل زندگى ساز عصرما(مؤسسه در راه حق)ص8

3. مجله اكونوميست، ژانويه 1999، شماره اول.

4 . عصر امام خمينى (مير احمد رضا حاجتى)ص158

5. خوبيها وبديها

6. برخى مسائل زندگى ساز عصرما ش4ص10

7. اثبات وجودخدا ص249

8. رعد/ 28.

9. نور/ 37.

10. آل عمران/ 191.

11. منافقون/ 9.

12. جمعه/ 10.

13. طه/ 1.

14. طه/ 124.

15. زخرف/ 36.

16. حديث قدسى.

17. حشر/ 19.

18. خوبيها وبديها

19. وسائل ج12ص42

20. مستدرك ج2ص22

21. يوسف 87


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۱-۸-۱۳۸۹ ۱۲:۱۴ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ghazallee

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 465 بار در 412 ارسال
ارسال: #126
RE:مقالات قرآنى

قرآن و حقوق انسان

محمد بهرامى

 

عصر رنسانس, عصر جداانگارى علم و دين و تفكيك قلمروهاى آن دو است. در اين دوران, بسيارى از دانشمندان و متخصصان غرب به ويژه آنان كه از برخورد نادرست ارباب كليسا با نخبگان علمى ناخشنود بودند به نسبت سنجى ميان علوم مختلف با دين پرداختند.

ييكى از مسائلى كه در اين عصر مورد توجه قرار گرفته مسأله حقوق انسان و علم حقوق و نسبت آن با دين و گزاره هاى دينى بود. عده اى از حقوقدانان مى گفتند: قلمرو دين محدود به مسايل آن جهانى و آخرت انسانها بوده و نسبت به مسايل دنيوى و مشكلات و نابسامانى هاى آن ساك ت است. گروسيوس هلندى از حقوقدانان برجسته قرن هفدهم در اين باره مى گويد:

(خداوند به اعمال و كردار مخلوقات كارى ندارد.)1

سيطره دانش غربى از يك سو, و بهره گيرى شرقيان از دستاوردهاى فريبنده آنـان از سـوى ديگر, و جيره خوارى شرقيــان بر سر سفره پر زرق آنان, سبب شد تا باور جدايى دين از حقوق بشر در ميان مسلمانان و به خصوص حقوقدانان مسلمان نيز رسوخ يابد و گروهى معتقد شوند كه اسلام هيچ سيستم و نظام حقوقى ندارد, چرا كه اين حقوق آن اندازه ارزشمند و پرار ج نيست تا خداوند در آن دخالت كند, و اگر هم اسلام را داراى نظام حقوقى بدانيم چنين سيستمى بيش از آن كه به نفع اسلام باشد به ضرر آن خواهد بود, زيرا در اين صورت بايد بپذيريم دين اسلام در تمام اعمال فردى و اجتماعى دخالت مى كند و آزادى و اختيار انسان را از ميا ن مى برد, و اين خود از ضعف دين اسلام حكايت دارد نه حقانيت و قوت آن.

در مقابل, گروه ديگرى از حقوقدانان, اسلام را داراى نظام حقوقى دانستند, نظامى كه با آزادى انسان سازگار است و ارزش آن را دارد كه خداوند به بيان آن بپردازد.

اين گروه معتقدند كه دين, كتابهاى آسمانى و پيامبران, نخستين نظامها و سيستمهاى حقوقى را در جامعه بشرى وضع كرده اند و قرآن به عنوان يقينى ترين منبع شناخت اسلام بر اين امر تصريح كرده است:

(كان الناس أمّة واحدة فبعث الله النبييّن مبشّرين و منذرين و أنزل معهم الكتاب بالحقّ ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه) بقره / 213

افزون بر اين در بسيارى از آيات, از اهل ايمان خواسته شده است تا جز بر اساس احكام و قوانين و حقوق تعيين شده از سوى وحى, حكم نرانند.

(ومن لم يحكم بما أنزل الله فاولئك هم الفاسقون) مائده / 47

(ومن لم يحكم بما أنزل الله فاولئك هم الكافرون) مائده / 44

(ومن لم يحكم بما أنزل الله فاولئك هم الظالمون) مائده / 45

در آياتى نيز از پيامبر خواسته شده بر اساس آيات قرآن حكم كند و اختلافات مردم را برطرف كند و از هوسهاى ديگران به هنگام بيان حكم بپرهيزد.

تعبير (من لم يحكم) ظهور در كار قضا و محاكمات حقوقى ميان مردم دارد, ولى آيه سوره مائده و تعبير (و أن احكم بينهم) مى تواند صريح در امر قضا و حكم ميان مردم باشد.

تأملى در مفهوم حق

پيش از آن كه بخواهيم نظرى درباره آراى يادشده ارائه دهيم, شايسته است تأملى در مفهوم (حق) داشته باشيم.

حق, واژه اى عربى است و معادل آن در زبان فارسى هستى پايدار و ثبوت است, يعنى هر چه از ثبات و پايدارى برخوردار باشد. 2

كلمه حق و مشتقات آن در قرآن كاربرد فراوان دارد (الحق) 194 بار, (حق) 33 مرتبه, (حقاً) 17 مرتبه و (حقّه) سه بار در قرآن به كار رفته است.

اين واژه كه به صورت مصدر, اسم مصدر و صفت در آيات قرآن به كار رفته است, در معانى بسيارى به كار رفته است كه برخى از آنها عبارتند از: قرآن (زخرف / 29), اسلام (اسراء / 81), عدل (اعراف/ 81), توحيد (زخرف/ 86), صدق (يونس/ 4), قرض (بقره / 282), دليل (حج / 4) و… .

برخى از مفاهيم حق در قرآن با اصطلاح بكار رفته از طرف حقوقدانان و فقيهان, هماهنگ و همخوان است, مانند آيات:

(و فى أموالهم حقّ للسائل و المحروم) ذاريات/ 19

و در اموال آنها حقى براى سائل و محروم است.

(والذين فى اموالهم حقّ معلوم. للسائل و المحروم) معارج/ 25ـ24

و آنها كه در اموالشان حق معلومى است براى تقاضا كننده و محروم.

(فإن كان الذى عليه الحقّ سفيهاً او ضعيفاً) بقره/ 282

و اگر كسى كه حق بر ذمه اوست سفيه يا ضعيف است…

(فليملل الذى عليه الحقّ) بقره / 282

و آن كسى كه حق بر عهده اوست بايد املا كند.

(فآت ذاالقربى حقّه و المسكين و ابن السبيل) روم/ 38

پس حق نزديكان و مسكينان و در راه ماندگان را ادا كن.

حق در اصطلاح فقيهان

اين واژه در كتابهاى فقهى گاه مفهوم وسيعى دارد و تمام احكام وضعى و تكليفى و تأسيسى و امضايى را در برمى گيرد و در مواردى نيز حق در برابر حكم قرار گرفته است.

مرحوم نائينى مى نويسد:

(اگر مجعول شرعى به دنبال خود اضافه و سلطه نداشته باشد حكم است و نام گذارى آن به حق, به لحاظ معناى لغوى آن است.) 3

علامه بحرالعلوم مى نويسد:

(حق, قدرتى است اعتبارى و قراردادى كه به موجب آن يك انسان بر مالى يا شخصى يا هر دو مسلط مى گردد; مانند عين مستأجره, كه مستأجر نسبت به يكى از اموال مخصوص موجر سلطنت دارد.)4

حق در اصطلاح حقوقدانان

براى (حق) در منابع حقوقى تعريفهاى گوناگونى آمده است. از آن جمله نويسنده كتاب (مقدمه علم حقوق) مى نويسد:

(حق, امتيازى است كه قواعد حقوقى براى تنظيم روابط اشخاص به سود پاره اى از آنان در برابر ديگران ايجاد مى كند.)5

در مقدمه همين كتاب نيز مى خوانيم:

(براى تنظيم روابط مردم و حفظ نظم و اجتماع, حقوق براى هر كس امتيازهايى در برابر ديگران مى شناسد و توان خاصى به او مى بخشد. اين امتياز و توانايى را حق مى نامند كه جمع آن حقوق است (حقوق فردى) نيز گفته مى شود. حق حيات, حق مالكيت, حق آزادى شغل و زوجيت به اعتب ار همين معنى است كه با عنوان حقوق بشر مورد حمايت قرار مى گيرد.)6

ييكى ديگر از حقوقدانان مى نويسد:

(حق, اقتدار, سلطه و امتيازى است كه براى اشخاص يا شخص, اعتبار شده و ديگران مكلف به رعايت آن مى باشند, مانند: حق مالكيت, حق زوجيت, ابوت, اكتشاف و… )7

نويسنده كتاب (حقوق اساسى) به صورت تفصيلى و روشن تر حق را تعريف مى كند:

(افرادى كه در درون جامعه زندگى مى كنند براى تأمين نيازمندى هاى خود حركت مى كنند و عمل مى نمايند, در نتيجه با يكديگر ارتباط برقرار مى نمايند, حركت و عمل و رابطه آنها نياز به مرزبندى و تحديد حدود دارد. نتيجه نبودن حد و مرز, تعدى و تجاوز افراد به جان و به د سترنج يكديگر است. جوامع بشرى در طول هزاران سال به تجربه دريافته اند كه براى جلوگيرى از هرج و مرج و تعدى براى حركت و عمل فرد در داخل جامعه, حدودى تعيين كنند كه در چهارچوب آن حدود, فرد فاعل مختار باشد و اگر از آن حدود تجاوز كرد قوه نماينده جامعه او را گوشم الى دهد. اين حدود همان است كه به آن حقوق مى گويند و مفرد آن (حق) است.)8

در كنار اين تعريفها و ساير بيانهايى كه حقوقدانان ارائه كرده اند بايد چند نكته را از نظر دور نداشت:

1. ارائه تعريفى جامع و مانع براى حقوق با توجه به اختلاف نظامها و سيستمهاى حقوقى ميسر نيست, زيرا هر تعريفى كه محققان حقوق عرضه مى كنند تنها با نظام حقوقى مورد قبول آنان سازگار است و ممكن است با تعريفى كه ساير نظامهاى حقوقى براى حقوق مى آورند ناسازگار نمايد. بلى, اگر در تمام تمدنها و ملتها يك نظام حقوقى وجود داشت آن گاه ممكن بود تعريفى كه مورد قبول همگان باشد ارائه شود.

2. حق از مفاهيم اعتبارى است و داراى ماهيت نيست, بنابراين نمى توان مفهوم آن را به جنس و فصل تحليل كرد و به اصطلاح نمى توان تعريفى حقيقى براى حق جست وجو كرد, در نتيجه تمام تعريف هايى كه براى حق از سوى حقوقدانان بيان شده و مى شوند, تعريف لفظى و غير حقيقى هس تند تا آنجا كه برخى از فلاسفه, حق را غيرقابل تعريف دانسته اند و اظهار داشته اند:

(درباره معناى اصطلاحى حق كه در علم حقوق مطرح است بايد گفت كه تعريف اصطلاحى آن از حدگذارى و تحديد ماهوى ممكن نيست… حق اصطلاحى از مفاهيم اعتبارى است, اگر حق, داراى ماهيت بود و حد و رسم داشت قابل ترسيم و تحديد بود.)9

حقوق قرآن, آميزه اى از (امتياز) و (تكليف)

اگر چه واژه (حق) و (حقوق) تعريفى دقيق را به آسانى بر نتابد, اما مى توان برخى ويژگيها و مميزات آن را در يك كالبد شكافى مفهومى دريافت و آن را گونه اى تعريف و شناسايى به شمار آورد.

چنانچه نمونه ها و مصاديق حق را در قرآن مورد توجه قرار دهيم, خواهيم يافت كه هر حقى بر دو پايه

1. امتيازى به صاحب حق

2. تكليفى بر طرف مقابل,

استوار است. يعنى; هر كجا تكليفى جعل شده است در برابر, عده اى حق پيدا مى كنند, مثلاً زمانى كه كسى متاعى را از فروشند ه اى مى خرد, در برخى موارد, براى خريدار (حق فسخ) قرارداده شده است و مشترى با شرايطى خاص و در زمان تعيين شده, مى تواند متاع را باز گرداند و پولى را كه پرداخته است باز پس گيرد. اگر دقت شود, در حق فسخ دو چيز موجود است:

الف. امتيازى براى خريدار كه با آن مى تواند معامله را فسخ كند كه در اصطلاح حق ناميده مى شود.

ب. وظيفه و تكليفى بر فروشنده كه موظف است پيشنهاد فسخ را از سوى خريدار گردن نهد.

نمونه ديگر را در (حق قصاص) مى توان شاهد بود, به خويشان مقتول (اولياء دم) حق قصاص داده اند در حالى كه قاتل يعنى محكوم, مكلف به تسليم در برابر قصاص كنندگان است.

انواع حقوق در قرآن

حقوق قرآن را به چهار گروه مى توان تقسيم كرد:

1. قواعدى كه امتياز بهره ورى و تكليف حق پذيرى در آن متوجه فرد است. (ذى حق و من عليه الحق, فرد است)

2. قواعدى كه (ذى حق) و (من عليه الحق) جامعه و يا اكثريت و يا گروهى از افراد جامعه اند.

3. قواعدى كه (ذى حق) فرد است و (من عليه الحق) اكثريت افراد را تشكيل مى دهند.

4. قواعدى كه (ذى حق) اكثريت افرادند و (من عليه الحق) فرد است.

مشتركات قواعد حقوقى قرآن و ساير قواعد حقوقى

حقوقدانان به ويژه فلاسفه حقوق براى قواعد حقوقى ويژگيهايى بيان مى كنند, مانند كلى بودن, الزامى بودن, داشتن ضمانت اجرا و… 10 كه اين ويژگيها در قواعد حقوق قرآن نيز مشهود است.

الف. كلى بودن

حقوقى كه در قرآن به صورت قاعده حقوقى مطرح شده است موردى و شخصى نيست, بلكه عام و فراگير است. چنان كه قواعد حقوقى متعارف نيز چنين ويژگى دارند11, چه اين كه بر اساس آيات قرآن تمام انسانها در برابر قانون مساوى هستند و هيچ فردى بر ديگرى برترى ندارد. براى نمونه , يكى از حقوق شخص انسان كه در شمار حقوق غيرمالى قرارداده شده, حق مصونيت از لطمه زدن به حيثيت و شرافت است. هيچ شخص يا مقامى نبايد به اين حق مسلم انسان تعدى كند و با تهمت, افترا, دروغ و… حيثيت و آبروى افراد را ببرد.

(و الذين يرمون المحصنات الغافلات لعنوا فى الدنيا و الآخرة و لهم عذاب أليم)

نور / 23

كسانى كه زنان پاكدامن و بى خبر (از هرگونه آلودگى) و مؤمن را متهم مى كنند در دنيا و آخرت از رحمت الهى بدورند و عذاب بزرگى براى آنهاست.

در آيه شريفه كه به منظور دفاع از حيثيت و آبروى افراد نازل شده است, ويژگى قواعد حقوقى كه همان كلى بودن و فراگيرى است وجود دارد به اين معنى كه آيه چنان كه در بحث اسباب نزول مطرح است اختصاص به كسى ندارد كه به عايشه يا ماريه قبطيه تهمت زد, بلكه هر كس در هر ز مان و در هر مكانى كه در شرايط مشابه قرار گرفت, اگر چنان تهمتى بزند, شرايط قذف در حق وى جارى خواهد شد (در اصطلاح قرآن پژوهان, ملاك, عموم آيه است نه خصوص سبب).

ب. الزامى بودن

دومين ويژگى قواعد حقوقى متعارف الزامى بودن آنهاست در عين آن كه قاعده حقوقى كلى است و شامل تمام افراد مى گردد وقتى بر موردى تطبيق شد حالت اجبار دارد 12 و براى رسيدن به هدف حقوق و ايجاد نظم و انضباط در جامعه بايد رعايت قواعد حقوق الزامى باشد.

اين ويژگى قواعد حقوقى متعارف در قواعد حقوقى قرآن نيز وجود دارد با اين تفاوت كه منشأ الزام و ملاك يا عامل الزام در قواعد حقوقى متعارف تنها قرارداد و همبستگى اجتماعى و ترس از واكنش مردم است, اما در قواعد قرآن افزون بر اين عوامل, اعتقاد به نظارت پنهان خداون د و پاداش و جزاى او نيز هست.

آيه قبل با حدى كه براى قذف در شريعت اسلام تعيين شده و الزامى كه در آيات ديگر در مورد اجراى حدود الهى بيان گرديده است, نشانگر بُعد الزامى حقوق قرآنى است.

براى نمونه حق حيات را مى توان برشمرد كه يكى از حقوق فردى به شمار مى آيد. در قرآن از بين بردن اين حق با كشتن و نابودى همه اجتماع و جامعه, برابر معرفى شده است.

(ومن قتل نفساً بغير نفس أو فساد فى الأرض فكأنّما قتل الناس جميعاً)

مائده / 32

هر كس انسانى را بدون ارتكاب قتل يا فساد در روى زمين بكشد, چنان است كه گويى همه انسانها را گشته است.

بنابراين اگر فردى زندگى همه نوع خود را نابود كند و جان او را بگيرد, خانواده مقتول حق خون خواهى و قصاص خواهد داشت.

(يا أيها الذين آمنوا كتب عليكم القصاص فى القتلى الحرّ بالحرّ… ) بقره / 78

اى افرادى كه ايمان آورده ايد, حكم قصاص در مورد كشتگان بر شما الزامى شده است.

البته اين الزام براى كل جامعه و مجريان احكام است كه چشم از اين حق بر نگيرند و درخواست خانواده مقتول را بى پاسخ نگذارند و گرنه خود خانواده مقتول در اصل قصاص حق انتخاب دارد.

ج. داشتن ضمانت اجرا

قاعده حقوقى, قاعده اى است كه از سوى دولت وحكومت يا هر نيروى ديگر تضمين شده باشد. 13

در برخى كشورها, قواعد حقوقى ضمانت اجراى مدنى دارد و در تعدادى كشورها ضمانت اجراى كيفرى, در جمهورى اسلامى قواعد حقوقى از سوى حكومت تضمين شده است, حكومت اسلامى موظف است بر قواعد حقوقى قرآن عمل كند و اجراى آنها را تضمين نمايد.

براى نمونه: حق حاكميت, نمونه بارز حق عينى است. براساس اين حق, هيچ فردى نبايد به اموال ديگران دستبرد بزند و آنها را از سلطه و اختيار مالك خارج سازد. اگر شخصى مال ديگرى را سرقت كند, حكومت اسلامى بايستى بر اساس آيات وحى كه در شكل يك قاعده حقوقى است مال مالك را از سارق باز پس گيرد و آن را به مالك برگرداند و سارق را نيز مجازات كند.

(والسارق و السارقة فاقطعوا أيديهما جزاء بما كسبا نكالاً من الله) مائده/ 38

دست مرد و زن دزد را به كيفر عملى كه انجام داده اند به عنوان يك مجازات الهى قطع كنيد.

اما از سوى ديگر ميان قواعد حقوقى قرآن با ساير نظامهاى حقوقى تفاوتى هست; در قواعد حقوقى متعارف تنها ضمانت اجراى دولتى وجود دارد كه اگر ترس از آن نباشد قانون زير پاگذاشته مى شود, ولى در قواعد حقوقى قرآن, هم حكومت اسلامى و هم ترس از عذاب اخروى, وجدان, تمايل به نزديكى به خداوند و… اجراى قواعد حقوقى را تضمين مى كنند و مردم را به مراعات آنها وا مى دارند.

د. يكى ديگر از ويژگيهاى قواعد متعارف كه برخى از حقوقدانان مطرح كرده اند و در قواعد حقوقى قرآن نيز وجود دارد, آن است كه حوزه و قلمرو قواعد حقوقى نبايد از اجتماع خارج باشد, اگر انسان زندگى اجتماعى ندارد و به صورت كاملاً انفرادى زندگى مى كند نه حقى دارد و ن ه تكليفى نسبت به ديگران.14

(كان الناس أمّة واحدة فبعث الله النبييّن مبشّرين و منذرين و أنزل معهم الكتاب بالحقّ ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه) بقره/ 213

مردم يك دسته بودند, خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت و بيم دهند, و كتاب آسمانى كه به سوى حق دعوت مى كرد, با آنها نازل نمود, تا در ميان مردم در آن چه اختلاف داشتند داورى كند.

اين آيه شريفه و آيات ديگرى كه علت نزول كتابهاى آسمانى و آمدن پيامبران را بيان مى كنند همه حاكى از آن هستند كه قواعد حقوقى قرآن يا با عبارتى كلى تر قواعد حقوقى اسلام, در صورتى معنى مى يابند كه اجتماعى باشند.

البته اين موضوع در زمينه قواعد حقوق اجتماعى مطرح است, ولى در اسلام و چه بسا ساير اديان الهى, حقوق ديگرى نيز وجود دارند كه در قلمرو حقوق انسان نسبت به خويش يا حق خداوند بر انسان مى گنجند كه در آن ميدان, هر چند انسان به صورت انفرادى و جداى از جامعه هم باز مشمول همان حقوق است, اما با دقتى دريافت مى شود كه در آن موارد نيز انسان با نگاهى الهى و جهان بينى خاص دين, موجودى تنها و كاملاً بريده از همه چيز و همه كس ديده نشده است. چه اين كه انسان در تنهاترين حالت ها, در محضر خداوند و از آن اوست. وهمين بينش, منشأ حق وق مى شود كه در جهان بينى غيرالهى, جاى آن حقوق خالى است. از آن جمله اين كه انسان همان گونه كه حق ندارد جان ديگرى را بگيرد, حق ندارد به جان خود لطمه اى وارد نمايد.

هدف حقوق از ديدگاه هاى گوناگون

ييكى از موضوعات مهم و پيچيده فلسفه حقوق, تعيين و شناخت هدف حقوق و قواعد حقوقى است.

اين بحث از سويى در ايجاد و وضع قواعد حقوقى بسيار كارساز است و راهگشاى قانونگذار است و از سوى ديگر طرح مسأله پر اهميت (مبانى حقوق) و شناخت مبانى حقوق بدون اين بحث امكان پذير نيست.

حقوقدانان و به خصوص فلاسفه حقوق در اين زمينه كوشيده اند تا به اين پرسشها پاسخ گويند:

هدف اصلى و واقعى قواعد حقوقى و حقوق انسان چيست؟

آيا هدف حقوق, تأمين آزادى افراد و حفظ حقوق فردى در برابر جامعه و قدرت هيئت حاكمه و دولت است, يا هدف, اجتماع و جامعه انسانى است؟

آيا قانونگذاران به هنگام وضع قوانين و حقوق, احترام به حقوق طبيعى و كمال و رشد افراد را در نظر دارند يا هدف آنها از وضع و تصويب قواعد حقوقى احترام به جامعه و آرمانها و تكامل اجتماع است؟

كوتاه سخن آن كه آيا در وضع حقوق, اصالت به فرد داده شده يا به جامعه و اجتماع؟

در پاسخ به اين پرسشها, ديدگاه هاى متفاوتى از سوى فلاسفه حقوق ابراز شده است. بعضى از اين ديدگاه ها كاملاً در برابر يكديگرند و بعضى همسازتر مى نمايند. دو ديدگاه كاملاً ناسازگار عبارتند از:

الف. مكتب حقوقى اصالت فرد (individualisme)

ب. مكتب حقوقى اصالت اجتماع (socialism)

مكتب حقوقى اصالت فرد

پيروان اين مكتب, حقوق فردى را بر حقوق جامعه يا اكثريت افراد, مقدم مى دارند. آنها مى گويند:

(جامعه زاييده توافق ضمنى اشخاص است و وجود طبيعى ندارد. جامعه چيزى جز اجتماع افراد نيست, هر فردى در اين اجتماع, وجودى آزاد و مستقل از جمع دارد; مى تواند با جمع و در كنار آنها زندگى كند و يا از جامعه و اجتماع كناره گيرد و به صورت انفرادى به زندگى ادامه دهد . نتيجه اين كه جامعه در خدمت فرد است و اگر در جامعه حقوقى وضع و تصويب مى شود, هدف, تأمين آزادى فرد و احترام به شخصيت و حقوق طبيعى اوست. نياز فرد به اجتماع براى حمايت از حقوق فردى خويش است و اگر فرد از برخى حقوق فطرى خود چشم مى پوشد, تنها براى حفظ اجتماع و دفاع از حقوق فردى و جلوگيرى از تعدى و تجاوز به آن حقوق است.)15

جان لاك يكى از پيروان مكتب اصالت فرد مى گويد:

(براى حفظ حقوق طبيعى نياز به قدرتى بود كه بر اساس قرارداد اجتماعى شكل گرفت, و افراد از برخى حقوق خود به نفع دولت دست برداشتند تا دولت بتواند در برابر از حقوق فردى ايشان دفاع كند.)16

ژان ژاك روسو در (قرارداد اجتماعى) مى نويسد:

(آن گاه كه انسان به اجتماع قدم گذاشت, بين او و اجتماع قراردادى منعقد شد. بر اساس اين قرارداد هر فرد قسمتى از آزاديها و حقوق خويش را مى دهد و در برابر, هيأت اجتمـاع از سـاير حقوق و آزاديهاى او حمايت و پشتيبـانى مى كند.)

به باور طرفداران اين مكتب, دولت, نقش پليس را دارد و بايستى از افراد و حقوق ايشان در برابر تعرضات و … دفاع كند و هيچ گونه و ظيفه اى براى ترقى دادن و تكامل و رشد آنها ندارد.17

در اين مكتب, اشخاص از جهت حقوقى در برابر يكديگر مستقل و آزادند, و عدالت مفهومى جز برابرى و تناسب سود و زيان ناشى از معاملات و اعمال حقوق ندارد. حقوق بدون توجه به شايستگى و نيازمندى افراد, بايد تعادل بين اموالى را كه مبادله مى شوند فراهم سازد. دولت هيچ سه مى در توزيع ثروت و سنجش لياقتها ندارد و عدالت معاوضى است. در اعمال حقوقى آن چه فرد اراده كند عادلانه است و چون هر كس بيش از ديگران مى تواند سود و زيان خود را تشخيص دهد, امكان بسته شدن قراردادهاى ظالمانه نمى رود.18

مبانى مكتب اصالت فرد

با دقت و تأمل در گفته ها و نوشته هاى فردگرايان بر اين حقيقت رهنمون مى شويم كه دست كم دو پيش فرض در شكل گيرى اين مكتب وجود داشته است:

* الف. حقوق فطرى يا طبيعى

نخستين مبناى مكتب اصالت فرد, مسأله حقوق فطرى است. حقوق فطرى يا طبيعى در برابر حقوق موضوعه به كار مى رود. حقوق موضوعه مجموع قواعدى هستند كه در زمان معين بر ملتى حكومت مى كنند و اجراى آنها از سوى سازمانهاى اجتماعى تضمين مى شود. اما حقوق فطرى قواعدى هستند برتر از حكومت و قانونگذار, قانونگذار كوشش دارد اين حقوق را بشناسد و در وضع و تدوين حقوق موضوعه از آنها به عنوان معيار و راهنما سود برد. اين حقوق بر خلاف حقوق موضوعه, ثابت و غيرقابل تغييرند و در تمام زمانها و مكانها انسانها به صورت مساوى از آن برخور دارند و بر خلاف حقوق موضوعه كه از اجتماع نشأت گرفته, اين حقوق از طبيعت انسان, عقل بديهى و نظم جهان نشأت مى گيرند.19

سيسرون مى گويد: حقوق طبيعى به وسيله عقل بشر به عنوان دستاوردى از تجربه اش درك مى شود. 20

گروسيوس, پرفندرف و دكارت فرانسوى معتقدند: حقوق فطرى دستاورد عقل بشر و برخاسته و نشأت گرفته از طبيعت امور است.21

عدالت خواهى, حق ازدواج, حق حيات, حق مالكيت و… از جمله حقوق فطرى و طبيعى خوانده شده اند.

* ب. عدالت معاوضى

دومين مبناى مكتب اصالت فرد, مسأله عدالت معاوضى است. طرفداران اين مكتب هيچ حقى براى دولت در توزيع ثروت و سنجش لياقتها نمى بينند و به اصطلاح عدالت توزيعى را باور ندارند. آنها مى گويند: افراد اجتماع, آزاد و مستقل هستند, همه ضرورتهاى اجتماع بر پايه قر ارداد اجتماعى تكيه ندارند و حاكميت اراده, عدالت و برابرى را به همراه مى آورد. آنچه فرد اراده مى كند حتماً عادلانه است, زيرا با وجود توانايى افراد بر شناخت سود و زيان خود, امكان بسته شدن قراردادهاى غير عادلانه وجود ندارد.

بدين سان در اين مكتب, وظيفه دولت تنها پشتيبانى از توافق اشخاص است و نمى تواند به بهانه رعايت عدل و انصاف, تعهدات طرفين را ناديده انگارد.

مكتب حقوقى اصالت اجتماع

در برابر مكتب فردگرايان, گروهى از فلاسفه حقوق, مكتب اصالت اجتماع را مطرح كرده اند, هر چند انديشه اصيل بودن اجتماع از گذشته اى دور در نوشته ها و آثار فلاسفه به روشنى ديده مى شود.

در اين مكتب, انسانها اجزاء تشكيل دهنده دولت و مانند اتمهايى هستند كه به جسم شكل مى دهند چنان كه هر اتم وابسته به كل است و از خود آزادى و استقلال ندارد, هر فرد نيز مانند اتمها وابسته به جامعه است و از خود اراده مستقلى ندارد. بنابراين فرد در زندگى اجتماعى حقى ندارد و زندگى خصوصى كاملاً بى معنى است, هر چه وجود دارد بايد فداى جامعه و منافع آن گردد. روابط حقوقى و اجتماعى مردم بايد متكى به قواعد و اصولى باشد كه از خود اجتماع پديد آمده و ادراك و فهم و درك اين قواعد و اصول نيز از راه مشاهده, آزمايش و تحقيق در ح وادث حقوقى و اجتماعى امكان پذير است.

در نگاه طرفداران اصالت اجتماع, هدف حقوق, تأمين سعادت اجتماع و ايجاد نظم در زندگى اجتماعى است و افراد هيچ حق مطلقى در برابر جامعه و منافع اكثريت ندارند. و چيزى به نام حقوق فطرى در مسأله اقتصاد اصلاً وجود ندارد, چنان كه اگوست كنت مى گويد: افراد تكليف دارند نه حق.22

مبانى مكتب اصالت اجتماع

1. انكار حقوق فطرى

طرفداران اصالت اجتماع مانند ساوين يى, ريموند سالى, هانرى كاپيتان, اوگوست كنت و… حقوق فطرى را باور ندارند و آن را به عنوان مبنايى براى قواعد حقوقى و حقوق موضوعه نمى پذيرند.

اين مكتب كه بيش تر در رژيمهاى سوسياليستى طرفدار دارد, حقوق و قواعد حقوقى را برون ذاتى مى داند و افراد را قبل از وضع حقوقى ذى حق نمى شناسد. به اعتقاد صاحبان اين مكتب, حق, موهبتى الهى يا وديعه فطرى نيست, بلكه امتيازى است كه در جهت تأمين منافع عمومى به افر اد جامعه داده مى شود و هميشه با تكاليف همراه است, بنابراين افراد نمى توانند ازاين حق, هر كجا خواستند استفاده نمايند, بلكه بايد تنها در جهت منافع عمومى كه هدف اصلى اعطاى حق به افراد است از آن سود برند.23

2. عدالت توزيعى

جامعه گرايان, وجود فرد خارج از اجتماع را غيرقابل تصور مى دانند. به باور ايشان هر كس, وابسته به گروه يا دسته و اجتماعى است كه در آن زندگى مى كند و قواعد حقوقى بايستى تكاليف وى را نسبت به گروه و اجتماع, و هم چنين تكاليف گروهها و اجتماعات را نسبت به افراد روشن نمايد. از سويى دولت حق دارد از افراد جامعه در راستاى رسيدن به آمال و آرزوهاى عمومى ماليات بگيرد و آنها را به خدمت سربازى وادار كند و از سوى ديگر بايد عوايد ملى و درآمدهاى حاصل از مبادلات اقتصادى را عادلانه تقسيم كند.24

هدف حقوق در قرآن

با توجه به آيات قرآن, برقرارى امنيت, تأمين امنيت, استقرار عدالت و… را مى توان از اهداف حقوق در قرآن به شمار آورد.

در اين بحث سؤال اين است كه تأمين عدالت براى چه كسى, برقرارى امنيت به چه منظورى و استقرار عدالت به كدام هدف؟ آيا قواعد حقوقى و حق هايى كه در قرآن بيان شده است براى تأمين و برقرارى امنيت در حقوق فردى است يا اين قواعد براى تكامل اجتماع و جامعه اسلامى وضع ش ده است و هيچ توجهى به حقوق فردى افراد ندارد؟ به ديگر سخن آيا قرآن در اهداف حقوقى خود, مكتب اصالت فرد را تأييد مى كند, يا مكتب اصالت اجتماع را, و يا نظريه اى ديگر دارد؟

براى پاسخ به اين سؤال, نخست بايد نگاه قرآن به انسان و جامعه را جويا شد و پس از آن هدف حقوق قرآنى را جست وجو كرد.

در نگاه قرآن, انسان موجودى است دوبعدى, با دو ميدان نياز و متناسب با آن دو ميدان حقوق. انسان از يك سو داراى بعد جسمانى و نيازهاى مادى و حقوق متناسب با آن است, و از سوى ديگر داراى روح و نيازهاى روحى و معنوى و متناسب با آن داراى حقوق معنوى است.

(و بدء خلق الانسان من طين) سجده / 7

خداوند آفرينش انسان را از گل آغاز كرد.

(فاذا سوّيته و نفخت فيه من روحى) حجر/ 29

پس آن گاه كه جسم آدم سامان يافت و تكميل شد و از روح خويش در آن دميدم….

(و قلنا يا آدم اسكن انت و زوجك الجنّة و كلا منها رغداً حيث شئتما) بقره/35

و آن گاه كه گفتيم اى آدم, تو و همسرت در اين بهشت سكنى گزينيد و از هر چه مى خواهيد بخوريد.

در اين آيه انسان, نيازمند به مسكن و غذا و برخوردار از آن حق دانسته شده است.

(إنا هديناه السبيل إمّا شاكراً و إمّا كفوراً) دهر/3

ما انسان را به راه بايسته و صحيح هدايت مى كنيم و او يا شكرگزار خواهد بود و يا كفرپيشه.

دراين آيه و مانند آن نياز معنوى انسان به هدايت و قدرت انتخاب گرى وى يادآورى شده است.

انسانى كه قرآن معرفى مى كند براى ارضاى خواسته ها و نيازها و تمايلات خود بايستى در كنار ديگران زندگى كند. زندگى در انزوا از نظر قرآن, يك بدعت است و نه يك رهنمود دينى.

انتخاب همسر و تشكيل خانواده, حقوق متقابل مادى و معنوى را به وجود مى آورد. مثلاً خانواده اين حق را پيدا مى كند كه هم نيازهاى مادى و ضرورى او از سوى پدر خانواده تأمين شود و هم بخشى از نيازهاى معنوى آن.

مجموع اين نظرگاه ها به انسان, اين نتيجه را به دست مى دهد كه انسان در نگاه وحى هم شخصيتش موضوعيت دارد و هم جامعه اش, هم جسمش و هم روحش, هم حقوق مادى دارد و هم حقوق معنوي… و به فرد و جامعه بايد همپاى هم انديشيد.

انسان به دليل ساختار خاص وجود خود, هم داراى حقوق طبيعى است و هم داراى حقوق اجتماعى. حقوق طبيعى انسان, نشأت يافته از ساختار مادى و روحى است كه وى را نيازمند به تأمين جسم و تغذيه روح كرده است و حقوق اجتماعى او ريشه در ناگزيرى انسان از تشكيل خانواده و انتخا ب همسر و الفت با محيط خويشاوندى و… دارد.

حقوق طبيعى انسان, از مبانى حقوقى قرآن

يكى از مبانى حقوقى قرآن, حقوق طبيعى انسان است كه جايگاه مهمى را به خود اختصاص داده است. و حقوق طبيعى انسان در اسلام بسيار گسترده تر از حقوق طبيعى مطرح در مكتبهاى غربى است. از آنجا كه از ديدگاه اسلام و قرآن, آفرينش جهان, هدفمند و داراى غايت است و ش عورى كلى بر نواميس آفرينش حاكم است و هدف كلى از آفرينش نيز همان كمال انسان است, و از سوى ديگر انسان براى رسيدن به اين هدف و مقصد اعلى نيازمند برآورده ساختن خواسته هاى طبيعى و جسمانى است, بنابراين او مى تواند از آنچه در طبيعت است در راستاى اين هدف بهره جو يد و اگر اين حق طبيعى براى او نبود راه رسيدن به كمال بسته بود. در نتيجه وجود خواسته هاى طبيعى در انسان ثابت بودن حقوق طبيعى را براى او ايجاب مى كند. از جمله حقوق طبيعى كه قرآن براى انسان قائل است, موارد زير هستند:

* حق حيات

يكى از حقوق طبيعى كه بسيار مورد توجه فلاسفه حقوق قرار گرفته حق حيات است و به اصطلاح برخى از فلاسفه, صيانت ذات حق طبيعى انسان است.

در قرآن, حيات, موهبتى الهى خوانده شده و هيچ فرد يا مجموعه اى نمى تواند اين حق را از فرد سلب كند و يا به صورت فيزيكى و غيرفيزيكى به جسم و روح انسان آسيب برساند.

(ولاتقتلوا النفس التى حرّم الله إلاّ بالحقّ) اسراء / 32

و كسى را كه خداوند خونش را حرام شمرده نكشيد جز به حق.

(ولاتقتلوا أولادكم خشية إملاق نحن نرزقهم و إيّاكم إنّ قتلهم كان خطأ كبيراً) اسراء/ 31

و فرزندان تان را از ترس فقر نكشيد! ما آنها و شما را روزى مى دهيم; بى ترديد كشتن آنها گناه بزرگى است.

(ولاتقتلوا أنفسكم إنّ الله كان بكم رحيماً) نساء/ 29

و خودكشى نكنيد, خداوند نسبت به شما مهربان است.

* حق مالكيت

حق مالكيت يكى از حقوق طبيعى خوانده شده است, اين حق كه ازنيازها و ويژگيهاى انسان به وجود مى آيد مورد توجه خداوند قرار گرفته است و در بسيارى از آيات بر اين حق مسلم انسان تأكيد شده است.

در آيات قرآن, مالك حقيقى همه موجودات, خداست و جهان و تمام آفريده ها در دست اراده و قدرت اوست, با خواست او ايجاد شده و با اراده او محو مى گردد.

(و لله ما فى السموات و ما فى الأرض و كان الله بكل شيئ محيطاً) نساء/ 126

خداوند به عنوان مالك همه هستى و مالك انسان, با توجه به نيازهايى كه در انسان پديد آورده, حق مالكيت را به او بخشيده است.

(ولاتأكلوا أموالكم بينكم بالباطل إلاّ أن تكون تجارة عن تراض منكم) نساء / 29

(إن ترك خيراً الوصية للوالدين و الأقربين بالمعروف) بقره / 180

تعبيرهايى مانند (اموال شما) , (تجارت از روى رضايت), (وصيت براى ديگران) همه نشان دهنده حق مالكيتى هستند كه خداوند براى افراد انسان در نظر گرفته و مورد امضا قرار داده است.

حقوق طبيعى ـ معنوى انسان

بر خلاف باور طرفداران اصالت اجتماعى و مخالفان حقوق فطرى و به تعبير لئواشتراوس, قرارداد گرايان, ازنظر قرآن انسانها فطرياتى دارند. خداوند به هنگام آفرينش انسانها چنان كه به انسانها خواسته ها و آرزوهاى مادى داده است, به آنها ويژگيها و خصوصياتى نيز ك ه معنوى خوانده مى شوند ارزانى داشته است كه آن ويژگيها و به تعبيرى آن گرايشها در تمام انسانها به صورت طبيعى و ذاتى وجود دارند, مانند حقيقت جويى, خيرخواهى , گرايش به زيبايى, عشق, خداپرستى, عدالتخواهى, عزت جويى و… .

(فأقم وجهك للدين حنيفاً فطرة الله التى فطر الناس عليها) روم / 30

پس روى خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن! اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريد.

تأمل در آيه مى نمايد كه:

1. انسانها بر خلاف باور ماترياليستها و گروهى از اگزيستانسياليست ها داراى فطرتند.

2. چنان كه در تعريف حقوق طبيعى, تغييرناپذيرى و پايدارى به عنوان يك شاخصه اصلى براى حقوق فطرى معرفى شد, در فطرتى كه خداوند به انسان داده است اين ويژگى وجود دارد و فطرت انسان هيچ دگرگونى و تغيير را بر نمى تابد (لاتبديل لخلق الله).

3. تشريع, تابع تكوين است. يعنى حقوق, ريشه در ساختار و طبيعت انسان دارد.

وقتى انسانها بر اساس نوع خلقت و ساختار وجود خود و بر اساس فطرت, جوياى حقيقت باشند, در تشريع قوانين و حقوق, مى بايست آن حقيقتها مورد توجه قرار گيرد; يعنى قانون گذار نيز در مقام وضع و تدوين حقوق موضوعه بايد به اين حق فطرى انسانها توجه كند و قانونهايى را وض ع كند كه با اين حقوق مسلم ناسازگار نباشد.

علامه طباطبايى در تفسير آيه (فأقم وجهك للدين… ) مى نويسد:

(دين جز حيات و راه و روشى كه انسان بايد از آن پيروى كند و به سعادت برسد نيست. بنابراين, تنها هدف و غايت انسان دسترسى به سعادت است. چنان كه تمام مخلوقات نيز به سوى سعادت خود هدايت فطرى شده اند و به گونه اى آفريده شده اند و از امكاناتى بهره مند گشته اند كه به آن غايت برسند. موسى(ع) در پاسخ فرعون گفت: (ربنا الذى اعطى كل شيئ خلقه ثم هدى) (طه / 50) و نيز آمده است: (الذى خلق فسوّى و الذى قدّر فهدى) (اعلى / 2-3).) 25

رسيدن به سعادت در نگاه علامه, هدفى فطرى و طبيعى است و هيچ قانونى نبايد ناهمساز با اين نياز و حق طبيعى انسان وضع شود, بلكه بايد در جهت تأمين اين حق بكوشد.26

هر چند بر پايه آيات قرآن, اصل مسأله حقوق طبيعى پذيرفته شده و بسيارى از قوانين و احكام آن در اين رابطه اند, اما نمى توان گفت همه حقوق قرآن تنها براى حفظ حقوق فردى شكل گرفته اند. گر چه خداوند, تمايلات و خواسته هايى به انسان داده است كه به طبع, حقوقى را بر اى او ايجاب مى كنند, ولى در نگاه قرآن, انسان داراى ويژگى هايى است كه او را با ديگران درگير و به دنبال آن ناگزير از رعايت منافع جمعى مى سازد, از جمله قرآن, انسان را با ويژگى هايى مانند مال دوستى شديد, فزون طلبى, شتاب زدگى, بخل, ناسپاسى, طغيان گرى و… تصوير مى كند. انسان با چنين ويژگى ها نيازمند زندگى اجتماعى و به دنبال آن عدالت اجتماعى است.27

قرآن و حقوق اجتماعى انسان

در قرآن, ميان فرد واجتماع, ارتباطى وجود دارد, از اين رو براى اجتماع و ملت, اجل, كتاب, شعور, فهم, عمل, طاعت و معصيت بيان مى كند, چنان كه براى افراد انسان, مسؤوليت, حق و تكليف قائل شده است.

(ولكل أمّة أجل فإذا جاء أجلهم لايستأخرون ساعة و لايستقدمون) اعراف / 34

براى هر قوم و جمعيتى زمان و سرآمد (معينى) است و هنگامى كه سرآمد آنها فرارسد, نه ساعتى از آن تأخير مى كنند و نه بر آن پيشى مى گيرند.

(كل أمّة تدعى الى كتابها) جاثيه/ 8

هر امتى به سوى كتابش خوانده مى شود.

(زيّنا لكل أمّة عملهم) انعام / 108

اين چنين براى هر امتى عملشان را زينت داديم.

(منهم أمّة مقتصدة) مائده/ 66

امتى از آنان معتدل و ميانه رو هستند.

(و لكل أمّة رسول فإذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط) يونس/ 47

براى هر امتى رسولى است; هنگامى كه رسولشان به سوى آنان بيايد به عدالت در ميان آنها داورى مى كند.

به همين جهت قرآن, بر خلاف روش معمول تاريخ نگاران, كه بيش تر به داستانهاى اشخاص و افراد مى پرداختند, داستان ملتها و گروههاى اجتماعى را مطرح مى كند, و اساسى ترين و مهم ترين تكاليف و دستورات دينى را بر اساس اجتماع پايه ريزى مى كنند; مانند حج, جهاد, نماز و… .

اين توجه خاص قرآن به اجتماع و امت و بيان خواص و آثار امت, حكايت از نقش ويژه اى دارد كه قرآن براى جامعه علاوه بر افراد و آحاد انسانها دارد.

اگر قرآن از كشتن ديگران و خودكشى منع شديد دارد و حق حيات انسان را از خدا مى داند و به كسى اجازه نداده است بدون حق, اين حيات و زندگى را تهديد كند, همان گونه از وحدت اجتماعى كه به منزله حيات جامعه است پاس داشته است.

(واعتصموا بحبل الله جميعاً و لاتفرّقوا) آل عمران / 103

همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد.

اين ريسمان و رشته الهى اجتماعى (وحدت فكرى و عملى و اعتقادى) به مثابه روح الهى است كه خداوند در هر انسان دميده است.

(ولاتكونوا كالذين تفرّقوا و اختلفوا من بعد ما جاءهم البيّنات و اولئك لهم عذاب عظيم) آل عمران/ 105

و مانند كسانى نباشيد كه پراكنده شدند و اختلاف كردند آن هم پس از آن كه نشانه هاى روشن به آنان رسيد و آنها عذاب عظيمى دارند.

چنان كه مى بينيد, كسانى كه روح وحدت اجتماعى را از ميان ببرند و جامعه را مانند مرده اى بى جان سازند, سزاوار عذاب عظيم دانسته شده اند.

(ولاتنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم) انفال/ 46

نزاع نكنيد تا سست نشويد و قدرت شما از ميان نرود.

علاوه بر اين, در قرآن از حقوقى ياد شده كه از حقوق جامعه اسلامى هستند و در برابر اين حقوق, فرد مكلف است, وگاه اين حقوق به گونه اى هستند كه حق فطرى يا طبيعى فرد را تحت الشعاع قرار مى دهد, مثلاً يكى از حقوق طبيعى انسان حق حيات يا صيانت ذات است. از سوى ديگر قرآن براى جامعه نيز مرگ و حيات و حق حيات و صيانت از ذات قائل است, ولى آن گاه كه حيات جامعه تهديد شود, بر حق حيات و صيانت از ذات افراد تقدم مى يابد و پيش از حفظ خود مى بايست از كيان اجتماعى دفاع كرد.

(أذن للذين يقاتلون بأنّهم ظلموا… الذين أخرجوا من ديارهم) حج/ 40ـ 39

عدالت, دومين مبناى حقوقى قرآن

پس از حقوق طبيعى و نيازها و منشها و طلبهاى ساختارى وجود انسان, مسأله عدالت و قسط و تحقق و پايدارى آن از ديگر مبانى قوانين حقوقى قرآن است. تا آنجا كه هدف از رسالت پيامبران, برقرارى قسط و عدل معرفى شده است.

(لقد أرسلنا رسلنا بالبيّنات و أنزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط)

حديد / 5

ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان نازل كرديم, تا مردم قيام به عدالت كنند.

(و لكلّ امة رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لايظلمون)

يونس/ 47

براى هر امتى رسولى است, هنگامى كه رسول ايشان به سوى آنان بيايد به عدالت در ميان آنها داورى مى شود و ستمى به آنها نخواهد شد.

(يا ايها الذين آمنوا كونوا قوّامين لله شهداء بالقسط و لايجرمنّكم شنئان قوم على ألاّ تعدلوا اعدلوا هو أقرب للتقوى) مائده/ 8

اى كسانى كه ايمان آورده ايد همواره براى خدا قيام كنيد, و از روى عدالت, گواهى دهيد, دشمنى با جمعيتى شما را به گناه و ترك عدالت نكشاند, عدالت كنيد كه به تقوا نزديك تر است.

(ولاتقربوا مال اليتيم إلاّ بالتى هى أحسن حتى يبلغ أشدّه و أوفوا الكيل و الميزان بالقسط… و إذا قلتم فاعدلوا… ) انعام/ 152

و به مال يتيم جز به بهترين صورت نزديك نشويد تا به حد رشد خود برسد, و حق پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد… و هنگامى كه سخن مى گوييد عدالت را رعايت نماييد.

عدل از صفات ذاتى خداوند به شمار مى آيد. خداوند در تمام تكاليف و قوانين و حقوقى كه وضع نموده است عدالت را رعايت كرده است به گونه اى به انسانها تكليف مى كند و از آنها مى خواهد به قوانين و مقررات الهى عمل كنند كه با فطرت آنها سازگار باشد و با ضعف انسان (و خ لق الانسان ضعيفاً) هماهنگ باشد.

(لايكلّف الله نفساً إلاّ وسعها) بقره/ 286

خداوند هيچ كس را, جز به اندازه توانش تكليف نمى كند.

(ليس على الضعفاء و لا على المرضى و لا على الذين لايجدون ماينفقون حرج اذا نصحوا لله و رسوله ما على المحسنين من سبيل) توبه/ 91

بر ضعيفان و بيماران و آنها كه وسيله اى براى انفاق (در راه جهاد) ندارند ايرادى نيست (كه در ميدان جنگ شركت كنند) هرگاه براى خدا و رسول او خيرخواهى كنند; بر نيكوكاران راه مؤاخذه نيست.

در نهـايت مى توان گفت كه عدالت در تـار و پود قوانين و مقررات و حقوق قرآنى رسوخ كرده و هيچ تكليفى, قانونى و حقى ناسازگار و ناهماهنگ با عدالت نيست.

عدالت معاوضى يا توزيعى؟

ييكى از موضوعاتى كه در مسأله عدالت در قلمرو حقوق مطرح مى باشد اين است كه در حقوق قرآنى كدام عدالت رعايت شده است عدالت معاوضى يا توزيعى؟

لازم به ياد است كه بحث عدالت توزيعى و معاوضى بيش تر در اقتصاد آثار خود را نشان مى دهد بنابراين اگر در بررسى اين مبنا, بحث, شكل اقتصادى حقوقى به خود مى گيرد, اين به تبعيت از ديدگاه هايى است كه در اين زمينه وجود دارند. هر چند بحث عدالت معاوضى و توزيعى در م سايل سياسى و حقوقى نيز كارآيى دارد, ولى مى توان حكم آن را از بحث اقتصادى به سادگى به دست آورد.

* عدالت معاوضى

از آيات قرآنى مى توان به نتيجه رسيد كه اصل حاكميت اراده و آزادى انسان ايجاب مى كند كه اگر افراد در معاملات و قراردادهاى حقوقى خود به توافق رسيده اند, در صورتى كه تعهدات آنها بر خلاف ضوابط و قوانين اسلام نباشد و حلالى حرام, و حرامى حلال نشود, آن قر ارداد درست است و اسلام دستور به پايبندى به آن قرارداد مى دهد و دخالت دولت در اين قراردادها را نفى مى نمايد.

(يا ايها الذين آمنوا أوفوا بالعقود) مائده/ 1

اى كسانى كه ايمان آورده ايد به پيمانها و قراردادها وفا كنيد.

از نگاه قرآن اگر دو طرف قرارداد, عاقل, بالغ و رشيد, آزاد و مختار باشند قرارداد ميان آنها هيچ گونه عيب و نقصى ندارد و بايد به آن عمل كنند. (ر.ك: نساء 5 - 6)

(لاتأكلوا أموالكم بينكم بالباطل إلاّ أن تكون تجارة عن تراض منكم) نساء/ 29

اموال يكديگر را به باطل نخوريد مگر اين كه تجارتى با رضايت شما انجام گيرد.

اما بعضى از قراردادها هر چند به امضاى طرفين قرارداد رسيده است و طرفين بالغ, عاقل, رشيد و مختار و… باشند, به دليل موانع خاصى كه تعادل اجتماعى را بر هم مى زند, باطل اعلام شده است. نمونه آن رباى قرضى و معاملات ربوى است هر چند خريدار و فروشنده با اراده و اخت يار قرارداد بسته باشند.

(الذين يأكلون الربا لايقومون إلا كما يقوم الذى يتخبّطه الشيطان من المسّ ذلك بأنّهم قالوا انّما البيع مثل الربا) بقره/ 275

كسانى كه ربا مى خورند (در قيامت) بر نمى خيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماس شيطان ديوانه شده اين به خاطر آن است كه گفتند: داد و ستد هم مانند ربا است.

دولت اسلامى نيز وظيفه دارد با پديده ها و فعاليتهاى كاذب اقتصادى مقابله كند. افزون بر اين برخى قراردادهايى كه اشكال شرعى نيز ندارند چه بسا عادلانه نيستند. چه بسا قراردادهايى ميان كارگران و كارفرمايان بسته مى شود كه حقوق كارگران در آنها رعايت نمى شود و در عين حال, آنان به ناگزير آن را امضا مى كنند. قرآن كريم وظيفه نظام اسلامى مى داند كه در راستاى رسيدن ستمديدگان و محرومان به حقوق شايسته خود تلاش كند و از محرومان در برابر ستمكاران حمايت كند.

(و مالكم لاتقاتلون فى سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان…)

چرا در راه خدا و در راه مردان و زنان و كودكانى كه به ناتوانى كشيده شده اند پيكار نمى كنيد… .

بنابراين دولت اسلامى در برخى قراردادهاى حقوقى هيچ گونه دخالتى ندارد, و در برخى از قراردادها جهت جلوگيرى از اجحاف و زيرپا نهادن عدالت يا تخلف از قوانين شريعت دخالت دارد. بنابراين با عدالت معاوضى نه به طور كامل مخالف است و نه يكسره موافق.

* عدالت توزيعى

در بحث عدالت معاوضى, دخالت نامحدود دولت و اجتماع در قراردادها مورد پذيرش اسلام نيست, زيرا بخشى از قراردادها بدون دخالت دولت نيز عادلانه است و طرفين از آن راضى هستند. اما در برخى از قراردادها دولت اسلامى بايد دخالت كند و از اجحاف و ظلم كارفرمايان ج لوگيرى كند و عدالت را خود بر قرار سازد, اما اين عدالت مانند عدالت توزيعى رژيمهاى سوسياليستى نيست, يعنى توزيع ثروت در اسلام با اجبار و اكراه ثروتمندان و صاحبان كارخانه نمى باشد, بلكه در اسلام توزيع عادلانه ثروت است با كمال آزادى. اسلام و اقتصاد اسلامى به گونه اى نيست كه توزيع ثروت را با اجبار و اكراه افراد تجويز كند, بلكه در اسلام حقوق انسان با اصول و باورهاى اعتقادى, ا خلاقى, عبادى و… پيوند خورده است. قرآن و روايات از كسانى كه از امكانات مالى برخوردارند پرداخت خمس, زكات و انفاق را مى طلبد.

(و أوحينا اليهم فعل الخيرات و إقام الصلاة و ايتاء الزكاة) انبياء/ 73

به فرمان ما مردم را هدايت مى كردند و انجام كارهاى نيك و برپا داشتن نماز و اداى زكات را به آنها وحى كرديم.

(وأقيموا الصلاة و آتوا الزكاة و أطيعوا الرسول) نور/ 56

و نماز را بر پا داريد و زكات را بدهيد و رسول خدا را اطاعت كنيد)

(يا أيها الذين آمنوا أنفقوا ممّا رزقناكم) بقره/ 254

اى كسانى كه ايمان آورده


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۱-۸-۱۳۸۹ ۱۲:۱۵ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ghazallee

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 465 بار در 412 ارسال
ارسال: #127
RE:مقالات قرآنى

قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى در نهضت امام حسين (ع)
على کرمى


مفهوم «عزّت» در فرهنگ واژه شناسان


واژه «عزّت» و بزرگمنشى در فرهنگ واژهشناسان به معنى عزيز، دوست داشتنى، گرامى، نيرومند، بى نظير[1]، کمياب، ناياب،[2] ارجمند، ارجدار، سخت، گران و دشوار، انجام ناشدنى، غيرقابل نفوذ و شکستناپذير آمده،[3] و نيز وصف و حالتى است که اگر در دنياى وجود انسان راه يافت و فرد، جامعه و تشکيلاتى حقيقت عزّبه آن گوهر گرانبها و زندگى ساز آراسته گرديد، آن حالت اجازه مقهور شدن و تن سپردن به ذلّت و فرومايگى را به او نمى دهد، و وى را در برابر مشکلات، موانع رشد، دشوارى هاى طاقت فرسا، دشمنان ددمنش، فراز و نشيبهاى تند و سخت و انواع وسوسه ها و دمدمه هاى ويرانگر و لغزاننده، شکستناپذير و بيمه مى سازد.

اصل اين واژه و مفهوم آن از ريشه «عَزاز» (زمين سخت و نفوذناپذير) گرفته شده; به همين جهت هنگامى که گفته مى شود: «اَرْضٌ عَزازٌ»; منظور زمين سخت و نفوذناپذير است، و آن گاه که گفته مى شود: «تَعَزَّزَ اللَّحْمُ» منظور اين است که: «گوشت، در بازار به گونهاى کمياب و يا ناياب شده است، که نمي توان به آن دست يافت».[4]

با اين بيان شايد بتوان گفت که اين واژه در اصل به مفهوم صلابت، و شکستناپذيرى آمده، آن گاه به تناسب ريشه و از باب توسعه در به کارگيرى معانى ديگر، به مفهوم عزيز، ارجمند، ناياب، توانا، و حتى تعصب، خودبزرگ پندارى در برابر حق و حقناپذيرى نيز به کار رفته است.

قرآن و کاربرد اين واژه

در آيات قرآن نيز واژه «عزّت» و مشتقات آن در اين معانى و مفاهيم به کار رفته است:

1ـ عزيز و ارجمند، در برابر ذليل و بى ارج و بها:

(فَلَمّا دَخَلُوا عَلَيْهِ قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ)[5]

«پس هنگامى که برادران يوسف بر او وارد شدند، گفتند: هان اى عزيز! ... .»[6]

2ـ سرفراز و پرصلابت، دربرابر فروتن و نرمخو:

(يَا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دينِهِ فَسَوْفَ يِاْتِى اللّهُ بِقَوْم يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ اَذِلَّة عَلَى الْمُؤْمِنينَ اَعِزَّة عَلَى الْکافِرينَ)[7]

«اى کسانى که ايمان آوردهايد! هر کس از شما از دين و آيين خويش برگردد به خدا زيانى نمى رساند، چرا که به زودى خدا گروهى را خواهد آورد که آنان را دوست مي دارد و آنان نيز او را دوست مى دارند; با مردم با ايمان و قانونگرا فروتن و نرمخو هستند، و بر کفرگرايان و قانون ستيزان پرصلابت و سرفراز.»

3ـ نيرومندتر و پرتوانتر، در برابر ناتوانتر و زبونتر:

(اَنَا اَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَراً)[8]

«دارايى من از تو افزونتر است و از نظر شمار نفرات نيز از تو پرتوانترم.»

4ـ غالب و چيره، در برابر مغلوب و شکستپذير:

(إِنَّ هَذَا أَخِى لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَکْفِلْنِيهَا وَعَزَّنِى فِى الْخِطَابِ)[9]

«اين برادر من است. او نود و نه عدد ميش دارد، و من تنها يک ميش دارم، امّا او مى گويد: آن را هم به من واگذار کن; و در سخنورى بر من چيره شده است.»

5ـ شکوه و شکستناپذيرى:

(اَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَاِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَميعاً)[10]

«... آيا اينان به راستى سرافرازى و پيروزمندى را نزد حقناپذيران مى جويند؟! اين پندارى بى اساس است! چرا که پيروزمندى و سرافرازى يکسره از آن خدا و نزد اوست.»

6ـ سخت و دشوار:

(لَقَدْ جآءَکُم رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ ...)[11]

«بى ترديد براى شما پيامبرى از خودتان آمد که بر او گران است شما در رنج و دشوارى بيفتيد ... .»

7ـ عزيزتر و ارجمندتر:

(قالَ يا قَوْمِ اَرَهْطى اَعَزُّ عَلَيْکُمْ مِّنَ اللّهِ ...)[12]

«هان اى قوم من! عشيره کوچک من بر شما از خدا عزيزتر است که فرمان او را پشت سر خويش افکنده و او را از ياد بردهايد؟»

8ـ تعصب و سرکشى و حقناپذيرى:

(بَلِ الَّذِينَ کَفَرُوا فِى عِزَّة وَ شِقاق)[13]

«آنان که کفر ورزيدند در سرکشى و ستيزهاند.»

با اين بيان، واژه «عزّت» به تناسب مفهوم اصلى اش ـ که سختى و نفوذ ناپذيرى است ـ گاه در سرکشى و حقناپذيرى نيز به کار رفته است، که در اين صورت، به بيان «راغب» با اين واژه، گاه ستايش مى گردد و گاه نکوهش.

ت و آزادگى

واژه «عزّت» در فرهنگ قرآن و عترت به مفهوم اوج گرفتن به مرحله توانمندى معنوى و اخلاقى و عظمت روح و توسعه شخصيت و آراستگى به مهر و مدارا و صلابت و شکستناپذيرى روان در برابر باطل و بيداد آمده است.

اين قدرت شگرف و شکستناپذير، در مرحله نخست از ژرفاى جان انسانِ خودساخته سرچشمه مى گيرد و پس از سربرآوردن از رويشگاه خويش، به تدريج در کران تا کران انديشه و عقيده، زبان و قلم، دست و ديده، گفتار و کردار و برنامه ها و هدفها و روش زندگى او تجلى مى يابد و آن گاه به او عظمت و شکوه و معنويت و مهر و مدارا و شکستناپذيرى مى بخشد.

کسى که به اين ويژگى انسانى و معنوى آراسته شود، از سويى به راستى تجسم اخلاص وپاکى، حقگرايى و حقپذيرى، فروتنى و بردبارى، صلحجويى و مدارا در ابعاد گوناگون زندگى مى شود و در همان حال خود را فراتر از بردهمنشى و دنبالهروى، فراتر از بافتن و شنيدن چاپلوسى ها و ستايشهاى چندشآور و لقبهاى پوشالى و پرطمطراق، فراتر از فرمانبردارى هاى چاکرمنشانه و اهانتآميز مى خواهد.

به مرحلهاى اوج مى گيرد و خود را عزيز مى دارد که نه در برابر زر و زور، نفوذ مىپذيرد و نه در برابر نيرنگ و فريب; نه بيداد و ناروا را تحمل و نه آن را به ديگران تحميل مى کند و نه مى تواند نظارهگر اسارت مردمى در چنگال اين آفتهاى عزّتکش و ذلّتبار باشد و دم فرو بندد.

آرى، حقيقت عزّت و آزادگى پذيرش مديريت خِرَد و وجدان بر جان و جامعه و رعايت مقررات و حقوق مردم است، نه انبوهى شعر و شعار بدون عمل و فرصتسوز.

اميرمؤمنان عزّت و آزادگى واقعى را تواضع و فروتنى در برابر حق و عدالت مى نگرد:

«اَلْعِزُّ اَنْ تذِّلَ لِلْحَقِّ اِذا لَزِمَکَ.»[14]

امام صادق(عليه السلام) فرمودند:

«شَرَفُ الْمُؤْمِنِ قِيامُهُ بِاللَّيلِ وَ عِزُّهُ کَفُّ الأذْى عَنِ النّاسِ.»[15]

«شرف انسان در شب زندهدارى اوست و کرامت و آزادگى اش در عدالت و دست نگاه داشتن از آزار مردم و رعايت حقوق آنان.»

«اَلصِّدقُ عِزٌّ وَ الْجَهْلُ ذُلٌّ.»[16]

«آراستگى به راستى و درستى، عزّت و آزادگى است و جهالت و نادرستى، ذلّت و خفت است.»

«حُسْنُ خُلْقِ الْمُؤْمِنِ مِنَ التَّواضُعِ، وَ عِزُّهُ تَرْکُ الْقِيلِ وَ الْقـالِ.»[17]

«منش شايسته انسان با ايمان از تواضع و فروتنى اوست و عزّت و آزادگى او، در وانهادن جنجال و هياهو و زبان و سياست خشونتبار است.»

قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى نهضت امام حسين(عليه السلام)

گذشت که «عزّت» به مفهوم توانايى، شکستناپذيرى، استقلال، پيروزى، استوارى، ريشهدارى، سلطهناپذيرى و عدم تحميل سلطه در ميدانهاى مادى و معنوى و رعايت کرامت خود و ديگران است، و در برابر آن، وابستگى، دنبالهروى، تزلزل، بى ريشگى، ذلّت، حقارت، پستى، زبونى، زورمدارى، خودکامگى، از خودبيگانگى، فرومايگى و خودباختگى قرار دارد. آن، از ويژگى هاى انسان مترقى و جامعه باز، شايسته سالار، قانونمدار، مطلوب و راستين اسلامى است، و اين يکى، خصلت فرد و نشان جامعه شرکپذير، شخصپرست، استبدادزده و ستمپذير است.

... و حسين(عليه السلام) بزرگآموزگار اين ويژگى پرجاذبه انسانى و اخلاقى و درخشانترين سمبل اين راه افتخارانگيز است. يکى از هدفهاى بلند نهضت عزّتطلبانه عاشورا، نفى ذلّت و ذلّتپذيرى از سيما و منش فرد و جامعه در بند استبداد اموى، آن گاه عزّتآموزى و عزّتطلبى و نشان دادن راه آزادمنشى و آزادگى مطلوب قرآن وپيامبر و بهادادن به کرامت و حقوق انسان در عصرها ونسلهاست، واز اين زاويه است که مى توان جلوه هاى عزّت وآزادگى مورد نظر قرآن را در نهضت حسين(عليه السلام)ويا نُمودهاى عزّت وآزادمنشى عاشورا را در آينه قرآن به نظاره نشست.

هنگامى که به زندگى پر افتخار پيشواى آزادى و نهضت آزادى خواهانه عاشورايش مى نگريم، به روشنى در مى يابيم که آن نمونه درخشان عزّت و شکستناپذيرى قرآن، در حرکت فکرى و فرهنگى و ذلّتزداى خويش در تدارک آفرينش عزّت و شکوه براى جامعه و در انديشه افشاندن بذر سربلندى و سرفرازى در مزرعه خزانزده روزگار خويش و آن گاه شکوفا و بارور ساختن و به گلنشاندن آنهاست.

آن حضرت موجبات واقعىِ عزّت و آزادگى را در رنگ و نژاد، زبان و لغت، حسب و نسب، قبيله و عشيره، عامل جغرافيايى و رفاه مادّى، تشکيلات حزبى و وابستگى به قطبهاى زور و تزوير، موقعيت سياسى و اجتماعى و مذهبى و... نمى نگرد، بلکه به سان قرآن، موجبات عزّت را در بينش و آگاهى ژرف، در ايمان و عشق و رابطه خالصانه و دوستانه با سرچشمه عزّتها، در اطاعت و فرمانبردارى از او و در توکّل و اعتماد بر او مى نگرد،[18] و اين يکى از ويژگى ها و ابعاد نهضت استبداد ستيز و آرمانخواهانه آن حضرت است.

اينک اين شما و اين هم نمودهاى عزّت و و آزادگى مورد نظر قرآن در موضعگيرى و عملکرد ترجمان عزّت و آزادگى:

1ـ مقاومت منطقى و شکست ناپذير در برابر بيعت خواهى زورمدارانه

دوران تيره و تار بنيانگذار سلسله پرفريب و بيدادپيشه اُموى، با مرگ معاويه به پايان رسيد، وفرزند مغرورش يزيد نامهاى به فرماندار مدينه نوشت که از مردم آن سامان، به ويژه از حسين(عليه السلام)براى او ـ به عنوان پيشواى اسلام ـ بيعت بگيرد! در آن نامه دستور داد که: اگر او از بيعت سرباز زد، بى درنگ گردنش را بزن و سرش را به سوى من گسيل دار; «اِنْ أَبى عَليْکَ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ وَابْعَثْ إِلَّى بِرَأْسِهِ.»[19]

فرماندار، پيشواى آزادى را به فرماندارى دعوت کرد و از او خاست تا با يزيد به عنوان رهبر امّت بيعت کند، امّا حسين(عليه السلام) با منطق و مدارا روشنگرى فرمود که: به کف گرفتن قدرت ملّى و امکانات جامعه بانهانکارى و بدون حضور مردم نشايد، از اين رو بيعت خواستن ـ آن هم از انسانى همانند من ـ بايد شفاف و در حضور مردم انجام پذيرد، نه نهانى و در پشت درهاى بسته; بر اين باور هنگامى که مردم را براى بيعت فراخواندى، مرا نيز دعوت نما تا ديدگاه خويش را در حضور همگان اعلام دارم; «أيُّهَا الْأَميرُ، إِنَّ الْبَيْعَةَ لاتَکُونُ سِرّاً، وَلکِنْ إِذا دَعَوْتَ النّاسَ غَداً فَادْعُنا مَعَهُمْ.»

«مروان» ـ که از مهره هاى کهنهکار رژيم اموى بود و خود عنصرى تجاوزکار و نيرنگباز، و در آن نشست حضور داشت ـ رو به فرماندار کرد که: سخن او را نپذير، و اگر دست بيعت نمى دهد گردنش را بزن! حسين(عليه السلام) از آتشافروزى مروان خشمگين شد و ضمن نکوهش سبک زورمدارانه او[20]، رو به فرماندار کرد، و با شهامت و صداقتى وصفناپذير، در ترسيم موضع عزّت آفرين و آزادمنشانهاش، خود را فرزند وحى و آموزگار قرآن و ذلتناپذير وصف نمود و فرمود:

«أيُّهَا الْأَميرُ! إِنّا أَهْلُ بَيْتِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنُ الرِّسالَةِ، وَمُخُتَلَفُ الْمَلائِکَةِ، وَبِنا فَتَحَ اللّهُ، وَبِنا خَتَمَ اللّهُ، وَ يَزيدُ رَجُلٌ فاسِقٌ، شارِبُ الُخَمْرِ، قاتِلُ النَّفُسِ الْمُحَرَّمَةِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ لَيْسَ لَهُ هذِهِ الُمَنْزِلَةِ، وَ مِثْلى لايُبايِعُ بِمِثْلِهِ ... .»[21]

«هان اى امير! تو نيک مي دانى که ما، خاندان پيامبر و گنجينه رسالت هستيم; خانه ما محلّ آمد و شد فرشتگان و جايگاه فرود قرآن و رحمت خداست. خدا، اسلام را به وسيله خاندان ما آغاز کرد و سرانجام نيز به وسيله ما جهانگستر خواهد ساخت; امّا يزيد در منش و روش، عنصرى است گناهپيشه، مى گسار، خونريز، برده و ذليل هواى دل، که بى هيچ پروايى به جنايت و بيداد دست مىزند و مرز مقررات خدا را مى شکند و خود را به زشتى و گناه آلوده مى سازد; از اين رو فردى چون من با اين ريشه و تبار پرافتخار و خاندان درخشان و سبک ومنش عادلانه و بشردوستانه، با عنصر خودکامه و تبهکارى چون يزيد ـ که مديريت دنياى وجود خود را به کششهاى حيوانى سپرده است ـ دست بيعت نخواهد داد.»

بامداد همان شب، آن حضرت براى آگاهى از روند رخدادها بيرون آمد و بر سر راه خويش، «مروان» را ديد. او با زبان تطميع و تهديد از او بيعت خواست، اما پيشواى آزادى با تلاوت آيهاى از قرآن، به ترسيم جلوه ديگرى از ذلّتناپذيرى و مبارزه مسالمتآميز و عادلانه خويش با قدرت فاسد و استبدادپيشه پرداخت و فرمود:

«اِنّا للهِِ وَإنّا إليه راجعونَ، وَعَلَى الإِسلامِ السَّلامِ إِذْ قَدْ بُليَت الاُمَّةُ بِراع مِثْلَ يَزيد، وَلَقدْ سَمِعتُ جَدّى رَسولَ الله يَقولُ: الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ أبى سُفيان ... .»[22]

«آن گاه که عنصر آلودهاى به سان يزيد، با آن منش زشت و ظالمانه، زمام امور جامعه را به کف گيرد و مردم به زمامدارى چون او گرفتار آيند، بايد فاتحه اسلام و رشد جامعه را خواند. سپس افزود: من از نياى گران قدرم پيامبر شنيدم که مى فرمود: مديريت و زمامدارى جامعه بر خاندان ننگين ابوسفيان، به دليل تاريکانديشى ومنش ذلّتبار و بردهساز آنها حرام است... .»

مروان از استبدادستيزى و آزادي خواهى و بزرگمنشى آن حضرت سخت در خشم شد، واز او جدا گرديد.

2ـ طلوع تازه نماد عزّت و آزادگى

در ديدار ديگرى، «مروان» کوشيد تا با سلاح ترغيب و تهديد ـ که دو وسيله تجربه شده و اثرگزار استبداد براى شکستن بسيارى از اراده ها و مقاومتهاست ـ او را به سکوت و سازش وادار ساخته و از او به سود يزيد بيعت گيرد، که آن خداوندگار عزّت و شکستناپذيرى، تطميع و تهديد او را به هيچ انگاشت و بامنطق و شکيبى استوار و کوهآسا فرمود:

«اِلَيْکَ عَنِّى فَاِنَّکَ رِجْسٌ، اَنَا مِنْ اَهْلِ بَيْتِ الطَّهارَةِ الَّذِينَ اَنْزَلَ ا للّهُ فِيْهِم عَلى رَسُولِهِ: اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَکُمْ تَطْهيراً.»[23]

«هان اى مروان! از من دور شو که تو در انديشه و منش، عنصرى ناپاک هستى، و من از خاندانى هستم که خدا در وصف پاکى انديشه ومنش آن،اين آيه را فرو فرستاد که: هان اى خاندان پيامبر! خدا مى خواهد هر گونه پليدى را از شما بزدايد و شما را آنگونه که مى بايد پاک و پاکيزه سازد.»[24]

اين گونه آن سمبل عزّت و آزادگى، در نخستين گامها از نهضت ذلّت ستيز و آزادى خواهانه و آزادپرورش، از سويى از کتاب عزّت و سرفرازى الهام مى گيرد و با رژيم ستم و تحقير رو به رو مى شود، و از دگر سو با بينش و منش محبوب و ماندگارش، به صورت نمونه درخشان عزّت و نُماد آزادگى قرآن در چشمانداز عزّتخواهان طلوعى تازه مىآغازد.

3ـ هجرت تاريخ ساز

آن حضرت پس از افشاندن بذر ستمستيزى و شکستناپذيرى بر مزرعه دلها در مدينه، در ادامه کار، آماده حرکت به سوى خانه خدا مى شود و به هجرتى ديگر دست مىزند، امّا چگونه و چه سان؟ او به سان موسى گام به آن سفر تاريخى و آن هجرت دادجويانه مي نهد و با همان واژه ها و جمله ها و نيايشى که آن پيامبر آزادى و نجات بر لب زمزمه مى نمود:

(فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِى مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ)[25]

«پس موسى هراسان و نگران از آن جا بيرون رفت، در حالى که نيايشگرانه مى گفت: پروردگارا، مرا از شرارت گروه بيدادگران نجاتبخش!»[26]

بدين گونه نشان داد، همان سان که موسى به خاطر يارى ستمديدگان و براى زدودن استبداد سياهکار فرعون و آثار خفتآور آن، چشم از آسايش و آرامش مىپوشد و آماده به جان خريدن رنج و آوارگى مى شود، او نيز به منظور مبارزه با استبداد مخوف اموى و زدودن آثار بردهساز و ذليلپرور آن، از خانه و حرم پيامبر چشم مىپوشد و آماده هجرت و ادامه مبارزه مى شود، تا روح عزّت و آزادگى و همّت و بالندگى را در کالبد سرد جامعه بدمد و خون عدالتخواهى و شکستناپذيرى را در رگهاى آن مردم بلازده و تحقيرشده تزريق کند، و به عصرها و نسلها نيز درس آزادى خواهى و عزّتطلبى مورد نظر قرآن و پيامبر را بياموزد. با اين بيان همان سان که موسى و مسيح و محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) نُماد آزادگى و شکوه قرآن هستند، حسين(عليه السلام)نيز جلوه و نُماد جاودانه عزّت و سرفرازى در آينه کتاب خدا مى گردد.

4ـ هدف آزادمنشانه با وسيله و راه و روش درست

آن نمونه درخشان عزّت و آزادگى پس از تصميم به هجرت تاريخساز خويش، نه از بى راه ه، که از شاهراهى که مدينه را به مکه پيوند مى داد، حرکت کرد. پارهاى از نيکانديشان ـ که از خشونت استبداد آگاه بودند ـ پيشنهاد کردند که: اى کاش از اين شاهراه نمى رفتيد; چرا که خطر تعقيب دشمن شما را تهديد مى کند; «لَوْ تَنَکَّبْتَ الطَّريقَ الْاَعْظَمَ»; امّا آن روح بزرگ شهامت و عزّت نپذيرفت و فرمود:

«لا وَ اللّهِ لا اُفارِقُهُ حَتى يَقْضِىَاللّهُ مـا هُوَ قـاض.»[27]

«نه، به خدا سوگند من شاهراه را رها نمى کنم و به راه هاى کوهستانى و بى راه هها پناه نمى برم تا آنچه خدا مقرر فرموده است به آن نايل آيم.»

بدينسان تفاوت ژرف بينش و منش آن نُماد سرفرازى و شکوه با ديگر مخالفان استبداد در اين مرحله آشکار مى گردد; چرا که:

يک: آن حضرت پس از دعوت فرماندار اموى، هدفمند و با نرمش و مدارا حضور مى يابد، در حالى که مخالفانى چون «عبداللّه بن زبير» نه.

دو: او با صراحت و حکمت موضع عزّتخواهانه و ذلّتناپذير خويش را در مرکز قدرت استبداد اعلام مي دارد و ماهيت زورمدارانه و منحط حکومت، شيوه فريبکارانه و شرک آلود مديريت و بى لياقتى و فرومايگى حاکمان را مشخص مي سازد، اما ديگر مخالفان استبداد نه جرأت حضور در فرماندارى را نشان مي دهند و نه موضع خود را بيان مى کنند، بلکه شبانه ومخفيانه و از بى راه ه مى گريزند.

سه: آن نُماد عزّت و آزادگى نمىپسندد که مبارزه منطقى و خردمندانه و قانونى اش با اداره جامعه به سبک بسته و استبدادى، ذرّهاى رنگ و بوى مخالفت ياغيان و فراريان را بگيرد، به همين جهت از شاهراه مى رود و بر آن است تا در برابر ديدگان مردم باشد و سخنان روشنگر وهمّت آفريناش به گوشها برسد; و بدين وسيله روح مبارزه با باطل و نفى تحميل خفّت و ذلّت را در مردم مى دمد، در حالى که ديگر منتقدان و مخالفان از بى راه ه و دور از چشم مردم فرار را بر قرار بر مى گزينند.

چهار: آن حضرت نشان مى دهد که هدف مقدس و آزادمنشانه را بايد با وسايل عزّتمندانه ودرست جست، نه از هر بى راه ه و روش ناپسند.

پنج: او بر خدا اعتماد مى کند و سوگند ياد مى کند که شاهراه را رها نمى کند و به راه هاى کوهستانى و بى راه هها پناه نمى برد، تا آنچه خدا مقرر فرموده است پيش آورد; چرا که در اوج ايمان و عرفان و يقين است.

شش: او حقپذيرى و عزّتخواهى و انتخاب درست مردم را ـ اگر زور و فريب حاکم به آنان اجازه سنجش و مقايسه و آزادى گزينش دهد ـ باور دارد; چرا که به منطق پرجاذبه و منش مترقى و انسانى خويش ايمان دارد و يقين دارد که اگر آزادى انديشه و بيان و رأى و انتخاب مردم به رسميت شناخته شود، اين گام بلند، بهترين تضمين براى سلامت جامعه از استبداد و فساد وسپرده شدن امانت ملى و دينى مردم به فرهيختگان و برترينهاست و هرچه اين حق ابتدايى وانسانى مردم، به هر بهانه و محملى پايمال گردد، زمينه نهانکارى و فساد و بيداد بيشتر فراهم مى شود.

5ـ هدفمندتر و شکست ناپذيرتر از موسى

حسين(عليه السلام) هنگامى که به آستانه حرم خدا رسيد، به تلاوت هدفمند اين آيه الهامبخش پرداخت که:

(وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبِّى أَنْ يَهْدِيَنِى سَواءَ السَّبِيلِ)[28]

«هنگامى که موسى به سوى شهر مدين روى نهاد، گفت: اميد که پروردگارم مرا به راه راست راه نمايد.»[29]

بدينسان آن حضرت با تلاوت اين آيه، روشنگرى کرد که:

يک: همان گونه که هجرت موسى از شهر و ديار خويش، هدفمند و حکيمانه بود، هجرت او نيز چنان است.

موسى براى باز آوردن عزّت و آزادگى مردم خويش و رهايى آنان از ذلّت و استبداد فرعون دست به هجرت و پناهندگى به سر زمين ديگر مىزند، آن خداوندگار عزّت و آزادگى نيز براى نجات و آزادى امّت پيامبر از تحقير و تحميل استبداد اموى.

دو: نهضت افتخارآفرين و عزّتساز او، به سان بعثت و حرکت آزاديخواهانه موسى است، ودر برابر او رژيم و تشکيلاتى است که در محتوا و روش مديريت و پايمال ساختن مقررات وحقوق مردم، فرعونى است و رهآوردش نيز چيزى جز خشونت و بردهپرورى و پايمال ساختن حرمت وکرامت انسانها نيست، گرچه در قالب مذهب سالارى و به نام خدا و به بهانه جانشينى پيامبر، به آن فجايع دهشتناک دست مى يازد.[30]

6ـ کسى که هرگز تن به ذلّت نداد

«عُمر» فرزند رشيد اميرمؤمنان آورده است که: وقتى برادرم حسين(عليه السلام) در مدينه از بيعت با استبداد سرباز زد و دليرانه در برابر تهديد و ارعاب قامت برافراشت، من به حضورش شرفياب شدم و ضمن يادآورى روايتى از برادر و پدرم، گفتم: فدايت گردم! کاش مى شد با اين گروه بيدادپيشه و خشونتکيش بيعت مى کردى!

او در پاسخ فرمود: من از فرجام پرشکوه کار خويش آگاهم، امّا به خداى سوگند که هرگز تن به خوارى نخواهم داد و با خودکامگى و استبداد سياه در پايمال ساختن حقوق و آزادى مردم وشکستن مقررات خدا کنار نخواهم آمد ...

«وَاللّهِ لا اُعْطِى الدَّنِيَّةَ مِنْ نَفْسى أَبَداً... .»[31]

اين گونه باز هم از روح شکستناپذير و پرشکوهى خبرداد که در اوج عزّت و آزادگى است، وتحميل ذلّت و حقارت بر او ناممکن است.

7ـ احياى شيوه آزادمنشانه پيامبر

حسين(عليه السلام) نهضت فکرى و آزادى خواهانه خود را، نهضت دعوت به کتاب عزّت آفرين خدا واحياى منش آزادى بخش پيامبر مهر و عدل اعلام مى دارد، و به مردم بصره نوشت:

«وَ اَنَا اَدْعُوکُمْ اِلى کِتابِاللّهِ وَ سُنَّةِ نَبِيِّهِ، فَاِنَّ السُنَّةَ قَدْ اُميتَتْ وَ الْبِدْعَةَ قَدْ اُحْيَيتْ... .»[32]

«من اينک شما را به کتاب پرشکوه خدا و سيره آزادمنشانه پيامبر عزّت و سرفرازى فرامى خوانم; چرا که جامعه و مردم ما در شرايطى است که ديگر عمل به مقررات عادلانه قرآن و رعايت روش مترقى پيامبر، يکسره از ميان رفته و جاى آن را شيوه هاى استبدادى گرفته است ... .»

همچنين در پاسخ نامه هاى مردم کوفه از جمله نوشت:

« فَلَعُمْرى مَا الإمامُ إلاّ الحاکِمُ بِالْکِتابِ، القائِمُ بِالْقِسْط، الدّائِنُ بِدينِ الحَقِّ، الحابِسُ نَفْسَهُ عَلى ذلِکَ للهِ.»[33]

«به جان خودم سوگند! پيشواى راستين مردم، تنها آن کسى است که بر اساس مقررات قرآن، مديريت و داورى کند; عدل و داد را به راستى برپاى دارد، به آيين حق و عدالت عمل کند، و هماره در انديشه به دستآوردن خشنودى خدا، به سبکى خداپسندانه زندگى کند.»

8ـ خورشيدى فراراه مردم ظلمت زده

امام حسين(عليه السلام) 27 رجب سال 60 ق از حرم پيامبر به سوى خانه خدا حرکت کرد، و روز سوم شعبان وارد مکّه شد، و 125 روز را در آن جا به عبادت و مبارزه با ديو استبداد و روحيه ذلّتپذير جامعه گذراند.

او در مکّه ديدارهاى بسيارى با مردم به جان آمده و با چهره هاى مبارز و مخالف استبداد داشت.

روزى «ابن عباس» و «ابن زبير» به ديدار او آمدند، و از او خواستند تا از هجرت به سوى عراق خوددارى ورزد و در کنار خانه خدابماند. اما او در برابر پيشنهاد آنان فرمود:

«اين دستور را، در حقيقت پيامبر به من داده است; چرا که خشنودى خدا و پيامبر و صلاح امّت در ستمناپذيرى است.»[34]

پس از آن دو، «عبد اللّه بن عمر» شرفياب شد، و از آن حضرت خواست تا با سرکردگان استبداد به گونهاى کنار آيد، و بدين وسيله او را از مبارزه بر حذر داشت; امّا حسين(عليه السلام) در پاسخ او به سرگذشت درسآموز جامعه هاى ظلمپذير و نظامهاى استبدادى پيشين و فرجام عبرتآموز آنها و ايستادگى خيرخواهانه و شجاعانه پيامبران در برابر آنان توجه داد و فرمود:

«يا أَبا عَبْدِالرَحْمان! أَما عَلِمْتَ أنَّ مِنْ هَوانِ الدنيا عَلَى اللهِ تَعالى أَنَّ رَأْسَ يَحْيى بِنْ زَکَريّا اُهْدى إلى بَغِى من بَغايا بنى إسرائيل؟!... اِتَّقِ اللهَ يا أَبا عَبْدِالرحمان! وَلا تَدَعْ نُصْرَتي.»[35]

«آيا ندانستهاى که از خوارى و بىمقدارى دنيا در پيشگاه خداست که سرِ بريده «يحيى» را به خاطر ستمستيزى و ذلّتناپذيرى اش به دربار زشتکردارى از بني اسرائيل به ارمغان بردند؟... و با اين وصف خدا در کيفر آنان شتاب نورزيد، بلکه مهلت هم داد تا شايد به خود آيند و جبران تباهى ها کنند; امّا هنگامى که به خود نيامدند و در اصلاحناپذيرى پافشارى کردند، با شدت و قدرت، گريبان آنان را گرفت و به عذابى سخت گرفتارشان ساخت! اينک که چنين است پرواى خدا را پيشهساز واز خشم او بترس و از يارى و همراهى ما در مبارزه مسالمتآميز و خيرخواهانه با بلاى تاريکانديشى و استبداد ـ براى نجات دين و آزادى و آفرينش عزّت وسرفرازى براى اين مردم دربند ـ دست بر مدار.»

بدين سان آن نُماد عزّت و آزادگى انسان، به سان پيامآوران خدا که در ظلمت متراکم و در ميان نوميدى و يأس مطلق و در شرايطى که يک ستاره هم در آسمان بشر سوسو نمىزد، برقآسا درخشيدند، در آن فضاى رعب و وحشت که دانشمندان و عالمان جامعه نيز به جاى احساس مسؤوليت و روشنگرى و دميدن روح عزّت و آزادگى و مقاومت در جامعه و برافروختن مشعل مبارزه با استبداد و اختناق،[36] برخى تن به ذلّت و تحقير سپرده و سکوت پيشه ساخته، برخى سر بر آستان استبدادگران ساييده و چهره کريه آنان را با تحريف آيات و روايات بزک مي کردند و برخى نيز از سرخيرخواهى پيشنهاد سکوت و سازش مي دادند، به ناگاه به سان برقى درخشيد و همانند خورشيدى فراراه مردم در بند به نورافشانى پرداخت و خروشيد که:

«هان اى مردم! من براى شما در مبارزه با اين شرايط بردهساز و ذليلپرور، نمونه والگو هستم، از چه ايستادهايد و ذلّت و تحقير را مىپذيريد؟ به پا خيزيد.»

«... وَ لَکُمْ فِىَّ أُسْوَةٌ.»[37]

9ـ اصلاح جامعه و نظامآن از روابط زورمدارانه و حقيرپرور

پيشواى آزادى، نهضت خود را نهضت اصلاحطلبانه عنوان داد و روشنگرى فرمود که در انديشه اصلاح تمام عيار جامعه و حکومت از راه فکر و فرهنگ و آگاهى بخشى و عزّت آفرينى و مسالمت است.

او در انديشه اصلاح انديشه و منش مردم تحقير شده، سرکوب گرديده و در بند خشونت وبيداد حاکم بود، و مى خواست به آنان بفهماند که آنان انسان و داراى حقوق و کرامت و عزّت هستند و بايد بر سرنوشت خويش حاکم، و با صاحبان زر و زور داراى حقوق و آزادى و فرصتها وامکانات برابر باشند، و خدا و قرآن و پيامبرِ عزّت آفرين او اجازه نمى دهند که آنان ذلّت و تحقير وسرکوب و بهرهورى ابزارى از دين را به هيچ بهانهاى بپذيرند.

از سوى ديگر، آن ترجمان شکوه و سرفرازى بر آن بود تا مديريت و حکومت را ـ که عنوان خلافت و اسلام را يدک مى کشيد، اما در ماهيت و روش اداره جامعه و شرايط حاکمان و مديران و رفتار بامردم، به استبداد و اختناقى دهشتناک درغلتيده بود ـ اصلاح ساختارى کند و آن را به انديشه امانت و امانتدارى از سوى خدا و مردم، بر آمدن قدرت بر اساس مقررات خدا و با خواست و رضايت مردم، نظارتپذيرى و نقدطلبى و محاسبهجويى و قانونگرايى و بشردوستى ـ که سبک و روش پيامبر و اميرمؤمنان بود ـ بر گرداند و با اين اصلاح اساسى و معمارى اجتماعى و مهندسى سياسى، روح عزّت و آزادگى را در مردم بدمد و شکستناپذيرى و شکوه از دست رفته را به جامعه باز گرداند.

او در وصيتنامه روشنگرش اين آرزو و آرمان را اين گونه به قلم آورد و به برادرش سپرد تا براى عصرها و نسلها روشنگر راه باشد، که نمى توان از حسين(عليه السلام) و آزادگى و استبدادستيزى او دم زد، امّا در سياست و مديريت به سبک نظارتناپذير و نهانکارانه و استبدادى و خشونتبار يزيد پافشارى کرد و خوارى و اختناق را بر مردم تحميل و سايه هراس و وحشت را بر آگاهان و آزادى خواهان حاکم کرد:

«وَإنّى لَمْ أَخْرُجْ اَشِراً وَلا بَطِراً وَلا مُفْسِداً وَلا ظالِماً، وَإنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصْلاحِ فى اُمَّةِ جَدّي; اُريدُ أَنْ آمُرَ بِالمَعْروفِ وَأَنْهى عَنِ المُنْکَرِ، وَأَسيرُ بِسيرَةِ جَدّى وَأَبي.»[38]

«من نه به انگيزه خودبزرگبينى و حقناپذيرى بيرون مى روم، و نه طغيانگرى وآشوبطلبى; نه براى افشاندن بذر تباهى حرکت مى کنم، و نه به منظور ظلم; بلکه تنها انگيزهام، سامان دادن حرکت فکرى و فرهنگى و جنبش اصلاحى و انسانى و خيرخواهانه و مسالمتآميز براى اصلاح امور جامعه و اُمّت نياى گرانقدرم پيامبر است. من مى خواهم حکومت را به حق و عدالت دعوت کنم و از شيوه هاى ظالمانه هشدار دهم، و همگان را به سبک و سيره مترقى و سرشار از عدل و داد نياى گرانقدر و پدر ارجمندم فراخوانم و بر آن سبک رفتار کنم.»

10ـ پافشارى دليرانه بر شايستهسالارى و بيعت و انتخاب آزاد

به هنگام تصميم پيشواى آزادى براى حرکت به سوى عراق، «محمّد حنفيه» به حضور آن حضرت شرفياب گرديد و از خشونت مرزنشناس رژيم حاکم سخن گفت و از او تقاضا کرد که جان گرامى خويش را بيشتر به خطر نيفکند، امّا آن نُماد آزادگى و جوانمردى ضمن احترام به پيشنهاد خيرخواهانه او، جلوه ديگرى از صلابت و شکستناپذيرى را در تاريخ آفريد و فرمود:

«يـا اَخى! وَ اللّهِ لَوْ لَمْ يَکُنْ فِى الدُّنْيا مَلجَأٌ وَ لا مَأوى لَمـا بـايَعْتُ يَزيدَ بْنَ مُعاوِية.»[39]

«برادر عزيز! اگر در کران تا کران گيتى پناهگاه و نقطه امنى برايم پيدا نشود، و دست خشونت و ترور همه جا برسد، و حق زندگى و امنيت مرا پايمال سازد، باز هم با استبداد بيعت نخواهم کرد.»

11ـ نفى امان ها و امان نامه ها

هنگامى که تصميم گرفت تا از کنار خانه خدا به سوى عراق حرکت کند، شمارى از چهره هاى مخالف استبداد، يکى پس از ديگرى به حضورش شرفياب شده، و از او تقاضا کردند که از رفتن منصرف شود. جالب است که همه آنان، قيام انسانى و عزّتخواهانه او را براى جامعه، حياتى و سرنوشت ساز مى نگريستند، امّا با خيرخواهى و دور انديشى، دليل مخالفت خود با آن نهضت روشنگر و تاريخساز را تزلزل و نا استوارى و بى وفايى مردم کوفه از يک سو، و نقدناپذيرى و خشونت بى مهار حکومت از سوى ديگر عنوان مى کردند.

آنان به ظاهر درست هم مى ديدند; چراکه استبداد اموى فراتر از يک ده ه سلطه مطلقه و سياه خويش بر مردم، به ويژه دوستان آل على(عليه السلام)، به گونهاى دهشتناک آزادي خواهان را گردن زد، شکمها را سفره کرد، دانشمندان و روشنفکران را تنها براى دگرانديشى از نخلها آويزان کرد، و حقطلبان را زنده به گور ساخت و دخمه ها و دهليزهاى مرگ و بساط شکنجه هاى ددمنشانه را گسترش داد و نيز از عالمنمايان و روايتگران و قاضيان سوداگر و عمله هاى ظلم ودين و آيين مردم به صورت ابزارى بهره جست تا روح جرأت و شهامت و عزّت و آزادگى و حق گويى وحقطلبى و نقد قدرت را در مردم نابود کند; به همين جهت بود که آنان با رفتن «مسلم» به کوفه، هزار هزار دست بيعت به سفير عزّت و آزادى دادند، امّا با آمدن «عبيد» و اعلام حکومت نظامى وتشديد شرارت و خشونت، فرار را بر پايمردى و وفا ترجيح دادند; چرا که به بيان «بشر بن غالب» ـ که از جامعه شناسان و روان شناسان روزگارش بود و حسين(عليه السلام) ديدگاه دقيق و هوشمندانه او را تصديق کرد ـ «دلها و قلبهاى مردم، خواهان حسين(عليه السلام) است و راه و رسم عادلانه وآزادمنشانه او را مى جويد، امّا شمشيرها با استبداد اموى است!»; «خَلَّفتُ القُلُوبَ مَعَکَ وَالسُّيُوفَ مَعَ بَنى أُمَيَّةَ!»

امّا پرسش اساسى اين بود که، پس بايد چه کسى اين شيوه ددمنشانه را ـ که به نام دينِ خداى عزّتبخش و پيامبر عدالت بر مردم تحميل شده بود ـ شجاعانه و بيدارگر مورد نقد و چون و چرا و نفى و انکار قرار داده و بانيان و عاملان بيدادپيشه و ابليسمنش آن را به باد نکوهش ونفرين بگيرد و معرفى کند، و آن گاه با روشنگرى و دهش فکرى و اخلاقى و عملى، روح عزّت و آزادگى و شجاعت را در کالبد مرده و ذلّتزده و دنبالهرو جامعه بدمد و به حکم قرآن با شيطان فريب و استبداد مبارزه کند؟[40]

به هر حال، از چهره هاى سرشناسى که به پيشواى آزادى پيشنهاد انصراف از حرکت به سوى عراق دادند، «عبداللّه»، فرزند جعفر طيّار وهمسر بانوى دانش وشهامت زينب(عليها السلام) بود. او پس از حرکت کاروان آزادى، نامهاى از مکّه به حسين(عليه السلام) نوشت و به وسيله پسرانش به سوى آن حضرت فرستاد، و خاطر نشان ساخت که از خشونت عنان گسيخته استبداد بر جان او بيمناک است، چرا که نهاد قدرت به گونهاى بى بنياد و سطحى است که هيچ نقد و چون و چرا و خيرخواهى و دعوت به حق و هشدار از قانون شکنى را بر نمى تابد و با آن، به عنوان خروج بر اسلام، به بدترين شکل ممکن برخورد مى کند.

آن گاه بى درنگ با تلاش بسيار، از برخى سران استبداد، امان نامهاى براى بازگشت آن حضرت به مکّه گرفت و يکى از مهره هاى حکومت را نيز با آن فرستاد تا بتواند آن بزرگمنش را به انصراف از ادامه راه قانع سازد. اما پيشواى آزادى پاسخى قانع کننده به او داد و در پاسخ امان نامه «عمرو بن سعيد» استاندار و رياست مراسم حج ـ که گويى خود سرکرده تروريستهاى اعزامى يزيد براى ترور حسين(عليه السلام) بود ـ چنين نوشت:

«... وَقَدْ دَعوتَ اِلى الْإيمانِ وَ الْبِّرِ وَالصّلة، فَخَيْرُ الأَمـانِ اَمـانُاللّه ... .»[41]

«... براى من اماننامه فرستادهاى و در آن، وعده نيکى و سازش و مسالمت دادهاى، امّا به باور من بهترين امان و اماننامه از آنِ خداست و کسى که در زندگى اين جهان از او حساب نبرد، در آن جهان از امان او بهرهور نخواهد شد; به همين جهت از بارگاه او توفيق پروا و ترس از عظمت او را داريم تا در سراى آخرت به امنيت او نايل آييم ... .»

بدينسان جلوه زيباى ديگرى از عزّت و آزادگى در نهضت آزادى خواهانه عاشورا رقم خورد، چرا که آن نُماد کرامت انسان، جز به امان و اماننامه خدا از راه پرواپيشگى و آزادمنشى وعمل به مقررات او نينديشيد و جز از ذات بى همتاى او نهراسيد.

12ـ تنديس صراحت و صداقت

از جلوه هاى عزّت و آزادگى بى نظير حسين(عليه السلام) روش آزادمنشانه و تفکرانگيز او در يارگيرى براى نهضت، از آغاز تا لحظه شهادت است.

رهبران حرکتها و جنبشها، هماره مي کوشند تا با انواع وعده ها و شعر و شعارها وابزارهاى شرافتمندانه و ... سربازگيرى کنند و بر شمار طرفداران خويش بيفزايند و اگر بتوانند هر گز اجازه نمى دهند، به ويژه در هنگامه خطر، يکى از آنان ببرد و برود، و او را به دادگاه صحرايى و انقلابى مى فرستند، امّا شگفتا از پيشواى آزادى که جز روشنگرى و دعوت و مردمدارى و بزرگمنشى کارى نکرد و نه تنها کسى از آشنا و بيگانه را به همراهى خويش در فشار مذهبى، اخلاقى، سياسى و نظامى قرار نداد که بارها و بارها آنان را در گزينش راه، آزاد نهاد و در مراحل گوناگون نهضت به آنان فرمود: اگر بخواهند، مى توانند بروند و او مسؤوليت بيعت را نيز از دوش آنان بر مى دارد! براى نمونه:

يک: حضرت هنگام حرکت به سوى عراق، چنين نوشت: از حسين بن على، به سوى «بنى هاشم»; امّا بعد، به هوش باشيد که هر يک از شما در اين برنامه اصلاحطلبانه به همراه من باشد، به شرف شهادت مفتخر خواهد گرديد...; «مَنْ لَحِقَ بِى مِنْکُمْ اُستُشْهِدَ ... .»

بدين وسيله بستگان و نزديکان را در همراهى يا نيامدن، آزاد گذاشت.

دو: هنگامى که خبر شهادت سفير آن حضرت در راه عراق به وى رسيد، ضمن سخنانى صريح و شفاف فرمود: ياران راه! خبرى بسيار دردانگيز به ما رسيده، و آن عبارت است از خبر شهادت «مسلم»، «هانى» و «عبداللّه». در کوفه، شرايط، دگرگونىِ نامطلوبى يافته ودوستداران ما ناخواسته از يارى ما گسستهاند، و اينک هر کدام از شما بخواهد بازگردد، آزاد است و از سوى ما هيچ مانع و اداى حقى بر عهده او نيست:

«... فَمَنْ اَحَبَّ مِنْکُم الإنصرافَ فَلْيَنْصَرِف، لَيْسَ عَلَيْهِ مِنَّا ذمامٌ.»[42]

سه: شب عاشورا نيز با صراحت و صداقتى عجيب از فردا و فرجام کار، خبر داد و ضمن حقشناسى از ياران، با آزادمنشى شگفتى، مسؤوليت بيعت را از گردنها برداشت و از آنان خواست تا بروند:

«... و هذَا اللَّيلُ قَدْ غَشِيَکُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً وَلْيَأْخُذْ کُلُّ رَجُل مِنْکُمْ بِيَدِ رَجُل مِنْ اَهْلِ بَيْتى، وَ تَفَرَّقُوا فى سَوادِ هذَا اللَّيلِ وَ ذَرُونى وَ هؤلاءِ القَومِ فَاِنَّهُمْ لايُريدُونَ غَيْرى ... .»

«واقعيت اين است که من، نه يارانى پر مهرتر و بهتر از ياران خويش مى شناسم، و نه خاندانى برتر و شايستهکردارتر از خاندان سرفراز خويش سراغ دارم; خدا به همه شما پاداش نيک ارزانى دارد. راستى که شما شايسته عمل کرديد و حق و عدالت را نيک يارى داديد و خوش درخشيديد! اينک شب فرارسيده، و تاريکى آن، همه جا سايه گسترده است; بر خيزيد و از اين پوشش مناسب بهره جوييد، و آن را مرکبى راهوار سازيد، و هر کدام از شما، دست يکى از مردان خاندان مرا گرفته، و در اين سياهى شب به سوى شهر و ديار خويش برويد. از اين جا پراکنده گرديد، و مرا با اين بيدادگران تنها بگذاريد; چرا که آنان تنها مرا مي خواهند و رأى و بيعت مرا; در پى من هستند، و نه ديگرى; با من سرِ کار زار دارند، و نه با کس ديگر; پس مرا تنها بگذاريد و برويد! و آن گاه بار ديگر همه را دعا کرد.»[43]

آيا نمونهاى از چنين صراحت و صداقت و جلوهاى از چنين آزادگى و شکست ناپذيرى را در ميان رهبران جنبشها و انقلابها مى توان سراغ گرفت؟!

13ـ قلب تپنده عزّت و آزادگى

او به راستى قلب تپنده آزادگى و شکستناپذيرى بود و به همين جهت هماره پيروز و سرفراز; چرا که در انديشه ارزشها و جهان ماندگار و جاودانه بود، نه فناپذير و زودگذر، به همين دليل آنها را به بهاى اينها مبادله نکرد.

هنگامى که راه او به سوى کوفه به فرماندهى «حُرّ» بسته شد و پس از گفت و شنودى، به او هشدار داده شد که اگر پافشارى کند و آغازگر جنگ باشد، کشته خواهد شد، با قلبى هدفدار وشکستناپذير فرمود:

«لَيْسَ شأْنِى شأْنُ مَنْ يَخافُ الْمَوتَ، ما اَهْوَنَ الْمَوتِ عَلى سَبِيلِ نِيلِ الْعِزِّ وَاِحْيَاءِ الْحَقِّ; لَيْسَ الْمَوتُ فِى سَبِيلِ الْعِزِّ اِلاّ حَياةً خالِدَةً، وَلَيسَتِ الْحَياةُ مَعَ الذُّلِ اِلاَّ الْمَوتَ الَّذى لا حَياةَ مَعَهُ. اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِى؟ هَيْهاتَ، طـاشَ سَهْمُکَ، وَخابَ ظَنُّکَ. لَسْتُ اَخافُ الْمَوتَ، اِنَّ نَفْسِى لَأَکْبَرُ مِنْ ذلِکَ، وَ هِمَّتى لَأَعْلَى مِنْ أَنْ أَحْمِلِ الضَّيمَ خَوْفاً مِنَ الْمَوتِ، وَ هَلْ تَقْدِرُونَ عَلى اَکْثَرَ مِنْ قَتْلِى؟ مَرْحَباً بِالْقَتْلِ فِى سَبِيلِاللّهِ، وَلکِنَّکُمْ لا تَقْدِرُنَ عَلى هَدْمِ مَجْدِى وَمَحْوِ عِزِّى وَ شَرَفِى، فَإذاً لا اُبـالِى بِالْقَتْلِ.»[44]

«من کسى نيستم که از مرگ بهراسد و چنين چيزى هرگز در شأن من و نهضت آزادى خواهانه من نيست. راستى مرگ پرافتخار براى آفرينش عزّت و سربلندى و در راه زنده ساختن حق و عدالت چه قدر ناچيز و آسان است; چراکه مرگ در راه عزّت و سرفرازى جز زندگى جاودانه نيست و زندگى ذلّتبار نيز جز مرگ چيز ديگرى نيست. آيا مرا از مرگ مى ترسانى؟ راستى که تيرت به خطا رفت و پندارت تباه گرديد; چرا که من کسى نيستم که از مرگ انتخابى و حکيمانه بهراسم. سبک و منش من پرشکوهتر و همت و مردانگى ام پر فرازتر از آن است که از ترس مرگ، ذلّت و بيداد را بپذيرم! راستى آيا شما بر چيزى فراتر از کشتن جسم من توانايى داريد؟ درود خداى بر کشته شدن در راه او، اما بدانيد که شما ناتوانتر از آن هستيد که روح شکستناپذير و شرافت والاى مرا نابود سازيد، بنا بر اين چه باک از کشته شدن در راه عدالت وآزادگى.»

14ـ منش شکوه بار

آن حضرت به راستى نمونه عزّتخواهى و آزادمنشى است و با شهامتى وصفناپذير، مردم را به انديشه و منش زندگي ساز خويش فرامى خواند و با به هيچ انگاشتن شيوه هاى استبداد و اختناق، بر مبارزه با آن پاى مى فشارد و در سخن روشنگرش در قانونگريزى و آزادى ستيزى وکرامتشکنى مديريت بسته و استبدادى، به پيشقراولان سپاه آن، فرمودند:

«... فَأَنَا الْحُسَينُ بْنُ عَلِىِّ وَابْنُ فاطِمَهَ بِنْت رَسُولِا للّهِ نَفْسِى مَعَ اَنْفُسِکُمْ وَ اَهْلِى مَعَ اَهْلِکُمْ وَ لَکُمْ فِىَّ أُسْوَةٌ ... .»[45]

«هان اى مردم! اگر به پيمانى که با من بستهايد وفادار بمانيد، به نيکبختى وسرفرازى اوج گرفتهايد; چرا که من حسين هستم، فرزند فاطمه(عليها السلام) دخت سرفراز پيامبر و پسر على(عليه السلام). در راه عدالت و آزادى و آفرينش عزّت و شکوه براى جامعه استبدادزده و بلاديده، من با شما و پيشاپيش شما هستم و خاندانم به همراه خاندان شما، و براى شما در موضعگيرى و منش من الگو و سرمشق زيبا و پر جاذبهاى براى گزينش راه شايسته زندگى است.»

15ـ من براى آفرينش عزّت دين و امّت سزاوارترم

آن حضرت آموزگار راستين آزادى و آزادمنشى بود و براى بازگرداندن عزّت و کرامت پايمال شده امّت و زنده کردن هدفها و آرمانهاى دين خدا و نجات و رستگارى مردم دربند، به روشنگرى و مبارزه برخاست و خود در خطرها و آمادگى براى پرداخت هزينه گران نجات دين و جامعه از طاعون استبداد، از همه پيشگامتر بود; درست بر خلاف رهبران دنيا که قدرت و امکانات و فرصتها و امتيازات و مديريت و آسايش را براى خود و خودى ها مى خواهند و رنج و دنبالهروى را براى ديگران.

او در سخن و عملى جاودانه در ترسيم بخشى از انگيزه ها و هدفهاى نهضت عزتطلبانه خويش، به سپاه «حُرّ» چنين گفت:

«اَيُّهَا النّاسُ! اِنَّ رَسُولَاللّهِ قالَ: مَنْ رَأى سُلْطَاناً جائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحَرامِ اللّهِ، ناکِثاً عَهْدَهُ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِاللّهِ، يَعْمَلُ فِى عِبادِ اللّهِ بِالْإثْمِ وَالْعُدوانِ فَلَمْ يُغَيِّر عَلَيْهِ بِفِعْل وَ لا قَوْل; کانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ اَنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ. اََلا وَ اِنَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِمُوا طاعَةَ الشَّيْطَانِ، وَ تَرَکُوا طاعَةَ الرَّحْمانِ، وَ اَظْهَرُوا الْفَسادَ، وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ، وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفيىءِ، وَ اَنَا أَوْلى مَنْ قامَ بِنُصْرةِ دِينِ اللّهِ، وَ اِعْزازِ شَرْعِهِ، وَالْجَهادِ فِى سَبِيلِهِ لِتَکُونَ کَلِمَةاللّهِ هِىَ الْعُلْيا ... .»[46]

«هان اى مردم! پيامبر فرمود: هر کس پيشواى زورمدار و خودکامهاى را ببيند که مقررات خدا را ناديده مى گيرد، مرزهاى آن را مى شکند، پيمان خدا را زير پا مى نهد و با روش مديريت و مردمدارى و قانونگرايى و معنويت من مخالفت مىورزد و به مردم ستم مى کند و حقوق و آزادى آنان را پايمال مى سازد، و آن گاه به نقد و نفى بيداد او بر نخيزد، بر خداست که او را با همان استبدادپيشه در دوزخ همنشين سازد. هان! اينک بدانيد که استبدادگران اموىمسلک فرمانبردارى شيطان را برگزيده و اطاعت خدا را کنار نهادهاند; تبهکارى را آشکار ساخته و مقررات خدا را تعطيل کرده و حقوق خدا و مردم را بر اساس هوا وهوس به انحصار خويش درآوردهاند، و من شايستهترين کسى هستم که بايد براى يارى دين خدا و آفرينش عزّت آن و جهاد در راه حق و عدالت به منظور برترى آن بپا خيزم.»[47]

16ـ هدف و روش آزادمنشانه با اقدام بهنگام

پس از بسته شدن راه بر کاروان حسين(عليه السلام) به وسيله پيشقراولان سپاه استبداد، آن حضرت در ميان ياران راه به پا خاست، و پس از ستايش خدا و گرامى داشت پيامبر، اين گونه جلوه درخشان ديگرى از عزّت و سرفرازى را در برابر عصرها و نسلها به يادگار نهاد:

«إنَّه قَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ الأَمرِ ما قَدْ تَرَوْنَ، وَإنَّ الدُّنيا قَدْ تَنَکَّرَتْ وَتَغَيَّرَتْ...اَلا تَرَوْنَ إلى الحقِّ لا يُعمَلُ بِه؟ وَإِلَى الباطِلِ لا يُتَناهى عَنهُ؟ لِيَرْغَب المُؤْمِنُ فى لِقائِهِ مُحِقّاً، فَإنّى لا أَرَى المَوْتَ إلاّ سَعادَةً، وَالْحَياةَ مَعَ الظالِمينَ إلاّ بَرَماً.»[48]

«هان اى ياران راه! حوادث و رخدادهايى بر ما فرود آمده است که مى نگريد. اينک، روزگار ما دگرگونى ناپسندى يافته و ضمن روکردن زشتى ها و


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۱-۸-۱۳۸۹ ۱۲:۱۷ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ghazallee

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 465 بار در 412 ارسال
ارسال: #128
RE:مقالات قرآنى

قرآن و تكاليف ما در قبال آن

 ابراهيم حسنى

 

قرآن كلام خداست و بارقه‌هاى اميدبخش آن در رگ عالم جارى است، سخن از فيروزه كلامى است كه برخاسته از حنجره ملكوت سموات و خود نشانه‌اي از حقايق و كمالات است. كلامي‌جوشيده از چشمه‌سار آفرينش و متصل به درياى حقيقت كه ما در اين شوره زار دنيا به تكاپوى آن به سر مي‌بريم.

الف ـ پيرامون جايگاه قرآن

1 ـ برترى هاى كلامى ومعنوى قرآن

قرآن كلام خداست و بارقه‌هاى اميدبخش آن دررگ عالم جارى است، سخن از فيروزة كلامى است كه برخاسته از حنجرة ملكوت سموات و خود نشانه‌اي از حقايق و كمالات است. كلامي‌جوشيده از چشمه‌سار آفرينش و متصل به درياى حقيقت كه ما در اين شوره زار دنيا به تكاپوى آن بسر مي‌بريم

.يكي از اصول برترى قرآن همين است كه مستقيماً از جانب خدا و توسط فرشته وحى الهى بر قلب پاك رسول خدا (ص) نازل شده و كلام خداست كه تا كنون نيز خدشه و تحريفى در آن ايجاد نشده است. «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون (1) و نيز از آن جهت كه برنامة كامل سعادت بشري و راه هدايت انسانهاست و نيز از جهات ديگر بر ساير كتب آسمانى ديگر برترى دارد. برهمين اساس درميان پيروان ساير اديان نيز از احترام خاصى برخورداراست.

علاوه برآن قرآن، داراى ظاهرى زيبا و در عين حال معاني ژرف و عميقى دارد.وسرچشمه‌هاى علوم عالم درآن نهفته و از حقايق ناگفته عالم برخوردار است. درواقع روح و معناى وسيع آن درقالب كلمات يك كتاب نمى گنجد بلكه فراتر از قالب الفاظ است.

حرف قرآن را مدان چون ظاهر است زير ظاهر باطنى هم قاهر است. «مولوي»

ـ قرآن بليغ‌ترين و شيواترين كلام است و اعجاز قرائت و شيوايي كلام آن

تاثير شگرفى بر روح و جان قارى و مستمع مى گذارد

پيامبر اكرم (ص)دراين باره فرمودند:

«اصدق القول و ابلغ الموعظه و احسن القصص كتاب الله».(2)ما اگر به آيات قرآن قدري با دقت و تامل بنگريم و به ماوراى آن بينديشيم به حقائق نوراني‌اش دست ‌خواهيم يافت و عظمت الهى را در كلامش به خوبى درك خواهيم كرد.

2 ـ هدايت‌گرى

قرآن از اين جهت كه سخن خداست، حامل آثار وضعى و هدايت‌بخش داردونفوذآن بر قلبها بسيار است.

خداوند قرآن را براى هدايت بشر نازل كرده و در آن طريق هدايتش‌ را تجلى ساخته است چنانچه پيامبر اكرم (ص) فرموده است: «و لقد تجلي الله فى كلامه و لكنهم لايبصرون»(3) خدا به تحقيق در كلام خود تجلى يافته اما بشر آن را بخوبى درك نمي‌كند.

قرآن چراغ راه هدايت بشر براى همه زمانهاوبراى همه نسل‌هاست بنابراين بايد بيش از پيش بكوشيم تااز هدايت‌ هاى آن بهره مندشويم و در كنار آن از همه امت ها پيشى بگيريم و لحظه‌اى از اين چراغ روشنگر و هدايت‌بخش غافل نگرديم.

قال رسول الله (ص):

اذا التبست عليكم الفتن كقطع الليل المظلمه فعليكم بالقرآن. (4)

قرآن مبتنى بر شيوه‌هاى نصح و موعظة حسنه و بلاغت مبين نازل شده است.

چنانكه امام صادق (ع) فرمودند:

«ان هذا القرآن فيه منادى الهدى و مصابيح الدجي(5)

در قرآن راهها و شيوه‌هاى صحيح هدايت‌بخشى و انوار هدايت بشرى وجود دارد. و آن كس كه قول خدا را راهنماى خود قرار دهد، استوارترين راه هدايت رايافته است.

اهميت اين بعد از قرآن به حدى است كه نه تنهاازماخواسته شده است به قرآن رجوع كنيم وبدان تمسك جوئيم بلكه از توجه به غير آن نيز منع شديم چنانكه امام رضا (ع) فرمودند:

«لاتطلبوا الهدى فى غير القرآن قتضلوا»(6).

در غير از قرآن هدايت نجوييد كه گمراه خواهيد شد.

شرط بهره‌مندى از قرآن اين است كه به آن سهل و سبك ننگريم وسعي كنيم به همه ابعاد هدايتگرى اش پى ببريم همانطوركه امام على (ع) با توجه به اقوام بودن بعد هدايت قرآن مى فرمايد:

«من اختار قول الله دليلاً فهدى الى اللتى هى اقوم»(7) هركس كه فرموده خدا را دليل راه خود قراردهد پس به طريق اقوم هدايت خواهد شد.

بنابراين آيات «ذلك الكتاب لاريب فيه هدى للمتقين»(8) و «ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم» (9) نيز به همين بعد مهم قرآن اشاره دارند.

3 ـ جامعيت

قال الله تعالي: «و نزلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شيء». (10)

ما بر تو كتابى نازل كرديم كه بيانگر همه چيزهاست.

در قرآن علم اولين و آخرين و آنچه كه بشر در دوران عمر خود با آن روبرومي شودو بدان نيازپيدامى كند نهفته است. يعنى علوم اعصار گذشته و آينده، همه در قرآن جمع است و از آنجا كه آيات آن برگرفته از علوم آسمانى است، بنابراين هركس در هر زمانى كه تفسير خاصى از آن ارائه ‌نمايد، فصل الخطاب آن بحساب نمى آيد. چنانكه پيامبر اكرم (ص) فرمودند:

«من اراد الاولين و الآخرين فليثور القرآن» (11).

هركس بخواهد علم اولين و آخرين را دريابد پس به قرآن رجوع نمايد.

 

هركسى از ظن خود شد يار من

از درون من نجست اسرار من

 

علاوه اين آيات «و ما فرطنا فى الكتاب من شيء»(12). و «لا رطب ولا يابس الى فى كتاب مبين».(13) وآيات مشابه آنها در قرآن به همين بعد جامعيت و كمال علمى و معنوى آن اشاره دارند. و كلمات"لايعلمون" و" لايفقهون" درقرآن بدان معناست كه بشر به معناى قرآن نخواهد رسيد.همانطوركه حضرت علي (ع) فرمودند: «ما من شيء الا و علمه فى القرآن و لكن عقول الرجال يعجز عنه».(14) يعنى هيچ چيزى در عالم وجود ندارد مگر آنكه علمش در قرآن است و ليكن عقول بشر از درك آن عاجز است.

ب ـ وظايف ما:

1 ـ فراگيرى قرآن

قال على (ع) «تعلموا القرآن فانه احسن الحديث و تفقهوا فيه فانه ربيع القلوب."(15)

قرآن را فرا بگيريد كه برترين كلام است. و در آن بينديشيد كه بهار قلبهاست.

بعد از شناخت جايگاه و درك فضائل قرآن لازم است كه به فراگيرى صحيح علوم آن بپردازيم. چرا كه قرآن محور اساسى دين و كتاب قانون الهي است و بر هر مسلمانى لازم است كه در راه فراگيرى آن بكوشد دراين باره امام صادق (ع) فرمودند:

«ينبغي للمؤمن ان لايموت حتى يتعلم القرآن او يكون في تعلمه».(16)

شايسته است كه مسلمان مومن از دنيا نرود مگر آن كه قرآن را فراگرفته و يا در حال فراگيرى آن باشد...

علاوه بر فراگيرى قرآن وظيفه تعليم آن به ديگران نيز بر گردن ماست چنانكه پيامبر اكرم (ص)‌ مي‌فرمايد:

«خيركم من تعلم القرآن و علمه».(17)بهترين شما كسى است كه قرآن رافرابگيردوبه ديگران نيزبياموزد...

و اين نه بعنوان يك حق بلكه يك تكليف براى مسلمان تعيين شده است تا در راستاى فرادهى قرآن به ديگران نيز كوشا باشد.

2 ـ تلاوت قرآن

قال رسول الله (ص): «افضل العباده قراءه القرآن».(18)

برترين عبادات قرائت صحيح قرآن است.

بعد از فراگيرى قرآن نوبت به قرائت آن مي‌رسد زيرا فراگيري مقدمه‌اى است براى عمل نيكوى قرائت و نيز تلاوت قرآن در همه حال. البته محدود كردن قرائت قرآن به مجالس ختم و استخاره و يا ترك تلاوت به جهت سبك شمردن آن عملى است كه مورد غضب خداوندواقع مي شود چنانكه حضرت رسول (ص) فرمودند: «عليك بتلاوه القرآن على كل حال».(19)

3 ـ استماع قرآن

قال الله تعالي، «و اذا قرى القرآن فاستمعوا له و انصتوا لعلكم ترحمون».(20) هرگاه كه قرآن خوانده مي‌شود به آن از دل و جان گوش فرا دهيد و سكوتى همراه با تدبر پيشه كنيد باشد كه مورد رحمت قرآن قرار بگيريد.استماع قرآن در كنار قرائت آن ارزش والائى دارد. و اين براى كسانى كه از نعمت علم به آن برخوردارند لازم است. البته ديگران نيزمى توانندباگوش دادن به تلاوت قرآن در ثواب تلاوت آن شريك شوند.

از آنجا كه استماع در لغت به معنى گوش فرا دادن با دقت و تدبر است قارى و يا مستمع هر كدام موفق به تدبر در آن شوند، به هدف آن يعنى همان درك حقيقت نزديكترمى شوند. پيامبر اكرم (ص) فرمودند: «قاري القرآن و المستمع له فى الاجر سواء».(21) چو قرآن بخوانند ديگر خموش به آيات قرآن فرا داد گوش

4 ـ تدبر در قرآن

از ديگر وظايف ما در برابر قرآن تدبر در معناى آن است و خداوند نيزفلسفه نزول قرآن را بر همين محور بيان فرموده است «كتاب انزلناها مباركاً ليدبروا آياته و ليتذكروا اولوالالباب».(22)

قرآن كتاب مباركى است كه ما آن را نازل كرديم تا همه در آياتش انديشه كنند ودانايان ازآن پندگيرند.... تدبر در قرآن از امور لازم و ضروري است وچون در راستاى درك معناى قرآن است زمنيه را براى عمل به آن فراهم مي‌سازد.و بايد دانست كه روح والاى قرآن بدون تدبر در آيات بدست نمي‌آيد چنانكه حضرت على (ع) فرمودند:

«الا لاخير فى قراته ليس فيها تدبر». (23)

قرائت بدون تدبر لقلقه‌اى بيش نيست .

اگرچه ثواب و بهرة خاص خودش را در بر دارد اما كامل نيست و به هدف منتهى نمي‌شود.چرا كه تلاوت، مقدمه درك قرآن است و درك آن نيز بدون انديشيدن حاصل نمي‌شود. مسئله تدبرنكردن حكايت كسانى است كه خداوند درباره آنها مي‌فرمايد:

«افلا يتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها». (24)

آيا(منافقان)درآيات قرآن انديشه نمى كننديابردلهايشان خودمهر(جهل ونفاق)زده اند.

5 ـ عمل به قرآن

اصل برجسته و هدف غايى نزول قرآن و تعلم و قرائت وهمچنين تدبر در آن همه و همه براى عمل است چنانكه خداوند مي‌فرمايد:

«هذا الكتاب انزلناه مباركاً فاتبعوه».(25) اين كتاب را مبارك نازل نموديم پس، از آن تبعيت نمائيد...و لذا كسانى كه به قرآن عمل نمي‌كنند و تنها به قرائت آن اكتفاء مي‌كنند، در واقع به شان و مقام والايش بي‌احترامي كرده اند.. امام صادق (ع) درباره نتيجه كارچنين افرادى مي‌فرمايد:

«رب تالى القرآن و القرآن يلعنه».(26)چه بسا تلاوت كنندة قرآن كه قرآن لعنتش مي‌كند... وقتى از حضرت سئوال شد آنان كيانند فرمود كساني كه قرآن را مي‌خوانند اما به آن عمل نمي‌كنند به تعبير امام صادق (ع) قرائت قرآن بدون عمل به آن به مثابه تمسخر نسبت به آيات آن است چنانكه مي‌فرمايد:

«من قراء القرآن من هذه الامه ثم دخل النار فهو ممن كان يتخذ بآيات الله هزوا». (27)كسى كه قرآن رابخواندولى به آن عمل نكندبه آتش دوزخ دچارخواهدشدچراكه گوئى دردنيا به تمسخرقرآن مشغول بوده است.

6 ـ كشف حقيقت قرآن

لزوم سخن گفتن از حقيقت قرآن به هدف آرمانى نزول آن برميگردد چرا كه قرائت و تلاوت قرآن بدون درك معنى و مفهوم و حقيقت آن بي‌فايده است و عملاً زمينه را براى عمل به آن فراهم نمي‌سازد.به همين خاطر آنان كه اهل قرآن هستند بايد در راستاى كشف حقيقت آن و نيز تفهيم آن به ديگران بكوشند و حقيقت آن را از براى مردم منكشف سازند، البته بايد دانست كه علم راسخ قرآن و تاويل و تفسير آن در نزد اهل بيت (ع) است. بنابراين نمي‌توان بدون بهره‌گيري از چشمه‌هاى جوشان كلام و علوم آسمانى آنها به حقيقت قرآن دست يافت. چنانچه امام باقر (ع) فرمود: «ان ما اوتينا تفسير القرآن و احكامه».(28) از جمله علومى كه به ما داده شده همانا علم تفسير قرآن و احكام آن است. امام صادق (ع) نيز فرمودند:‌

«نحن الراسخون فى العلم و نحن نعلم تاويله».(29) ما بحق راسخان در علم تفسير قرآنيم و ما تاويل آيات آن را بخوبى مي‌دانيم.

7 ـ حفظ كردن آيات قرآن

حفظ كردن قرآن در دو مفهوم بكارمى رود:يكى محافظت از حريم قرآن و ديگرى حفظ آيات آن. مراد مانيز در اين مطلب نوع دوم آن است.قال رسول الله (ص): «لايعذب الله قلباً وعي القرآن».(30) خداوند قلبى را كه قرآن را در خود جاى داده عذاب نمي‌كند.حفظ كردن قرآن و آيات نورانى آن فكر و ذهن و چشم دل بشر را روشن مي‌سازد و ذكر و ياد الهى را در دلها دوام مي‌بخشد و نيز به انسان توفيق رشد و آشنائى با حقايق و معارف آسمانى آن عطا مي‌كند چرا كه آيات قرآن با آن روح وسيعش در ذهن افراد جارى مي شود و به فرموده امام صادق (ع) توفيق عمل به آن رانيز براي افراد بيشتر فراهم مي‌سازد.

«الحاقط بالقرآن و العامل به مع السفره الكرام البرره». (31) در اين روايت حفظ قرآن با عمل نمودن به قرين هم بيان شده اند. يعنى حافظ قرآن وعمل كننده به آن با سفيران طريق كرامت الهى همراه خواهد بود.علاوه بر اين خود حفظ كردن قرآن داراى ارزش و اجر شايسته‌اي است چنانكه امام صادق (ع) فرمودند: «اى الذى يعالج القرآن و يحفظه بمشقه منه و قله حفظ له اجران"(32) كسى كه قرآن را با مشقت و تحمل سختي حفظ مي‌كند، دو اجر در پيش دارد يكى اجر نفس كار است و ديگري اجر توفيق عمل …

حافظان حقيقى قرآن همان عاملان به آنند كه پيامبر اكرم (ص) آنها را برترين گروه امت خويش بيان فرموده است:

«اشراف امتى حمله القرآن»(33).

و اين گروه وارسته اگر حفظ كردنشان با درك مفاهيم و روح والاى قرآن و نيز عمل به آن همراه باشند اهل بهشت خواهند بود چنانكه پيامبر اكرم (ص) فرمودند: «حمله القرآن عرفاء اهل الجنه».(34) حاملان قرآن عرفاء اهل بهشت خواهند بود.

منابع :

1 ـ سورة حجر آية 9.

2 ـ امالى شيخ صدوق ص 394.

3 ـ عوالى الاوالى خ 4 ص 119.

4 ـ اصول كافى ج 2 ص 599.

5 ـ اصول كافى ج 2 خطبه ص 599.

6 ـ امالى شيخ صدوق ص 438.

7 ـ نهج‌البلاغه ص 205 و خطبه 147.

8 ـ سورة بقره آية 1 و 2.

9 ـ سورة اسراء آية 6.

10 ـ سورة نحل آية 89.

11 ـ كتزالعمال ج 1 ص 548.

12 ـ سورة انعام آية 38.

13 ـ سوره انعام آيه 59

14 ـ ينابيع الموده ص 412.

15 ـ اصول كافى ج 2، ص 603 و نهج‌البلاغه خ 110 ص 164.

16 ـ اصول كافى ج 2 ص 607.

17 ـ جامع‌الاحاديث ص 74.

18 ـ مجمع‌البيان ج 1 ص 15.

19 ـ اصول كافى ج 8 ص 89.

20 ـ سورة اعراف آية 204.

21 ـ مستدرك‌الوسايل ج 4 ص 261.

22 ـ سورة ص آية 29.

23 ـ اصول كافى ج 1 ص 36.

24 ـ سورة محمد آية‌ 24.

25 ـ سورة انعام آية 155.

26 ـ بحارالانوارجلد11ص223

27 ـ جامع‌الاخبار ص 56.

28 ـ اصول كافى ج 1 ص 229.

29 ـ اصول كافى ج 1 ص 213.

30 ـ امالى شيخ صدوق ج 1 ص 6.

31 ـ اصول كافى ج 2 ص 603.

32 ـ اصول كافى ج 2 ص 606.

33 ـ معالي‌الاخبار ص 178.

34 ـ اصول كافى ج 2 ص 607.

منبع:ام الکتاب


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۱-۸-۱۳۸۹ ۱۲:۱۹ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ghazallee

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 465 بار در 412 ارسال
ارسال: #129
RE:مقالات قرآنى

قرآن و ترجمه برابر اصل

محمد حسن تقيه

 

در اين مقاله، نارسايى ها و مشكلات اساسى مترجمان اعم از تسلط به هر دو زبان، امانتدارى و معادل يابى گذرا اشاره مى شود و سپس راهكارهايى براى رفع اين نواقص ارائه مى شود.

1- اساسى و اصلى ترين اين موارد، نبود روش صحيح ترجمه است. تاكنون مترجمان براساس تجربه و بدون آموزش به ترجمه پرداخته اند؛ بنابراين اصولا ترجمه ها خالى از اشكال نبوده و قرآن گريزى برخى از مردم را در پى داشته است.

2- نبود يا كمبود فرهنگ اصطلاحات علوم قرآنى و در مجموع علوم ديني، سبب شده است مترجم به طور وافى و كافى از اين منابع محروم بماند.

3- بلاغت عربي؛ قرآن و ديگر متون دينى ما مشحون از صنايع ادبي، صور خيال و … است.

4- از ديگر مشكلات، متخصص نبودن مترجم است. مترجمى كه هر متنى را ترجمه مى كند -و به قولى آچار فرانسه است - نمى تواند مترجم موفقى باشد.

5- آشنا نبودن مترجم با زبان مادرى خود؛ برخى مترجمان برآنند كه هر چيزيى را ترجمه كنند، زيرا گمان مى كنند كه هر چيزى ترجمه شدنى است. بى خبر از اين كه مترجم بايد بداند برخى اصطلاحات متون مذهبى در زبان مادرى اش نيز جا افتاده است و نبايد ترجمه شود؛ زيرا بار معنايى خود را از دست مى دهد.

6- به زور نبودن واژگان و اصطلاحاتى است كه در ترجمه به كار مى رود.

7- از جمله مشكلاتى اساسى يك مترجم، طبقه بندى نكردن مخاطبان است. در عصر حاضر ترجمه ها- بويژه در ترجمه چنين متونى - بايد مخاطب طبقه بندى شود؛ زيرا بدين وسيله مخاطب از هر طبقه اى به معارف قرآنى و دينى روى مى آورد؛ تغيير متن براى گروههاى سنى كودك و نوجوان، جوانان و بزرگسالان و روشنفكران ضرورى است.

8- استفاده نكردن از تفسيرهاى قرآن و موارد مشابه.

9- ورود افراد ناآگاه و بى تجربه و غير متخصص در اين حيطه كه موجب شده عدم آشنايى ترجمه هاى سره از ناسره را در پى داشته است؛

10- نبود يا كمبود منتقدان چيره دست و مخلص كه ترجمه هاى موجود را نقد و بررسى كنند.

11- ويرايش شدن ترجمه ها توسط غير متخصصان.

12- از زمان عقب بودن برخى ترجمه ها.

13- عدم توجه به زبان شناسى در ترجمه ها.

14- تشخيص ندادن ترجمه پذيرها و ترجمه ناپذيرها.

ذكر اين نكته ضرورى است كه در سالهاى اخير- بنابر مصالحي- ترجمه هاى فراوانى از قرآن كريم به بازار عرضه شده است. گرچه اين امر نشاندهنده توجه بيش از پيش دانشوران به قرآن مجيد و علوم و معارف آن است؛ اما بسيارى نيز از روى شتاب و بى تجربگى به چنين امر خطيرى دست يازيده اند كه بر صاحبنظران است با نقد عالمانه اين ترجمه ها، راه رسيدن به ترجمه هاى مطلوب، كم غلط و مخاطب پسند را هموار سازند.

راهكارها

با توجه به موارد بالا، اكنون اين سوال پيش مى آيد كه چه بايد كرد؟

در ترجمه متون دينى و كتب آسمانى (از جمله قرآن كريم و انجيل مقدس) مترجم به لحاظ اهميت ويژه اين نوع متون بايد بيش از همه به دو موضوع، توجه خاص مبذول بدارد:

اول- عنصر بافتار؛ بافتار برعكس ساختار كه عناصر ساختارى درون جمله را بررسى مى كند، ساختمان متن و روابط حاكم بر جملات را شامل مى شود.

دوم- مسائل فرهنگي، ممكن است از نظر فرهنگى ناهمگونى وسيعى با فرهنگ زبان مقصد داشته باشد. در اين صورت تنها كارى كه مترجم مى تواند انجام دهد اضافه كردن توضيحاتى در زيرنويس است.

البته، بحث ما در اينجا، بر سر شايستگى مترجم نيست بلكه سخن از حل مشكلاتى است كه در پيش روى خود دارد. نيز چه راهكارهايى براى آن وجود دارد! قرآن كريم تاكنون بارها و بارها توسط مترجمان مختلف- مسلمان و غير مسلمان - به زبانهاى گوناگونى از جمله به فارسى ترجمه شده است. نگارنده از ترجمه قرآن مجيد به ديگر زبانها اطلاع چندانى ندارد- هر چند براساس شنيده ها حاكى از وجود نابسامانى در آنها نيز هست- ولى از ترجمه ها به زبان فارسى تقريبا اطلاع كافى دارد؛ چند ترجمه را نقد كرده و برخى را خوانده و برخى را تورق كرده است. ضمن احترام به همه مترجمان كه قصدشان - ان شاء الله - قرآن پژوهى و تبليغ احكام قرآنى بوده است، آنچه در بيشتر آنها مشاهده شد وجود نوعى خيانت در ترجمه ها بود. البته اين خيانت با ديگر خيانت ها متفاوت است. يك ضرب المثل ايتاليايى مى گويد: مترجم خائن است به نظر مى رسد؛ وفادار نبودن غالب مترجمان به مفهوم متن، زمينه نوعى خيانت را در ترجمه ها به وجود آورده است. البته ممكن است به طور موقت عوامل ديگرى كه ارتباطى به ترجمه ندارد. چون مقام اجتماعى يا رسمى مترجم- در انحراف ترجمه، دخيل باشند كه از بهترين، محكم ترين و صحيح ترين كارها اين است كه مترجم و پژوهشگر، موضوعى را ترجمه كند كه در حيطه تخصص وى باشد. مترجمى كه ادعا مى كند صرف و نحو عربى را بلد نيست و به ترجمه قرآن پرداخته است، حتى اگر شوخى باشد، درد آور است. البته بايد اذعان كرد كه هيچ گاه ترجمه قرآن مجيد همچون اصل نخواهد بود. به ديگر سخن، ارائه ترجمه برابر اصل، در خصوص قرآن امرى ناممكن است؛ چرا كه اين كار به مثابه آوردن قرآنى است كه خداوند مى فرمايد:

بگو كه اگر انس و جن، به خاطر آوردن مانند اين قرآن گرد هم آيند، هم چند از يكديگر پشتيبانى كنند (نمى توانند) مانندش را بياورند. (اسراء: 88)

پس هيچ كس نمى تواند مانند قرآن را بياورد، هرچند با ترجمه خود قرآن باشد. نويسنده بر اين اعتقاد است كه ترجمه قرآن به سبب ظرافت هايى كه دارد كار يك فرد نيست بلكه بايد به صورت شورايى و گروهى صورت پذيرد. يك ترجمه خوب، ترجمه اى است كه علاوه بر رعايت دقيق معنا و نكته هايى ادبي، از نظر آهنگ و احساس هم به گونه اى باشد كه مخاطب احساس كند متن به زبان اصلى است و خداوند به طور مستقيم با او سخن مى گويد. همان طور كه پيش از اين ياد شد، مترجم قرآن بايد صرف و نحو، بلاغت، تفسير، اشتياق، فقه اللغه عربى و … را بداند. آيا يك فرد توانايى ادعايى چنين علومى را دارد! آيا مترجمان محترم قرآن كريم علاوه بر شرايط عام ترجمه چون: امانتداري، معادل يابى و تسلط بر هر دو زبان مبدا و مقصد در علوم عربى كه در بالا گفته شد، مهارت يافته اند؟

قطعا جواب منفى است؛ زيرا علوم عربي- حتى در يك گرايش- آنقدر گسترده است و دامنه دار است كه هيچ انسان عاقلى ادعا نخواهد كرد كه در تمام علوم عربى حاذق، ماهر و استاد است.

اكنون چه بايد كرد؟ آيا بايد ترجمه قرآن كريم را رها كرد؟ آيا بايد اجازه داد مترجمان به صورت انفرادى دست به ترجمه هاى قرآن بزنند يا راهكار بهترى وجود دارد؟ بله! راهكار بهترى وجود دارد و آن ترجمه گروهى قرآن است كه متشكل از اين افراد است:

الف - مترجم زبردست؛ (وى بايد ضمن داشتن تخصص در رشته زبان ادبيات عرب با گرايش ترجمه، نظرى و كاربردى ترجمه هاى موفقى به جامعه ارائه كرده باشد.)

ب- نحوي؛ (كسى كه سالها در دانشگاه ها به طور علمى و آكادمى در رشته زبان و ادبيات عرب تخصص گرفته و تدريس كرده است).

ج- مفسر قرآن؛ (مفسرى كه سالها در حوزه هاى علميه به تحصيل، تحقيق و تدريس در زمينه علوم قرآنى و تفسير آن پرداخته است.)

د- استاد بلاغت؛ (مشاراليه بايد سالها به تدريس، پژوهش و تحقيق در زمينه علوم بلاغت پرداخته باشد؛ زيرا آيات، مشحون از بلاغت است.)

ه- دانشمند علوم قرآني؛ (كه هم در دانشگاه و هم در حوزه تحصيل و تدريس كرده و با منابع قديم و جديد علوم قرآنى آشنايى كامل داشته باشد.)

و- استاد ادبيات فارسي؛ (مشاراليه بايد با معارف و علوم قرآنى تا حدى آشنا بوده و در ويراستاري، از تجربه و سابقه خوبى برخوردار باشد.)

ز- زبان شناسي؛ (بايد ضمن آشنايى نسبى با علوم قرآنى در زمينه فقه اللغه عربى نيز با تجربه، خبره و صاحب نظر باشد.)

ح- روان شناس؛ (ضمن آشنايى كافى با معارف و علوم قرآني، بايد در روان شناسى زبان نيز صاحب نظر باشد.)

بدون ترديد، مشكل فرهنگى جامعه امروز ما فقط با حفظ كردن آيات قرآن حل نمى شود؛ بلكه براى گسترش علوم قرآني، جذب جوانان، علاقه مند كردند عموم افراد جامعه و امنيت فرهنگى جامعه، مى تون با برنامه ريزى علمى و مدرن و با بهره گرفتن از استادان متخصص در دانشگاه ها و حوزه ها علميه به كارهاى مهمى چون ترجمه قرآن پرداخت تا به اهداف عاليه خود كه قرآنى كردن فضاى جامعه است برسيم. البته به شرط اين كه تمام امور مذكور با عمل به قرآن از سوى كارگزاران علوم قرآنى و ديگر قرين شود.

جوان امروز، تشنه مفاهيم و علوم قرآنى است؛ لذا مى تواند با خواندن ترجمه قرآن، خود را در برابر هرگونه انحراف مصون و فضاى جامعه را سالم نگه دارد. در اين صورت همه افراد جامعه پيامدهاى استشمام عطر قرآن را عملا احساس خواهند كرد كه اين احساس روحاني، نسلهاى آينده را نيز بهره مند خواهند ساخت.

منبع:سايت - باشگاه انديشه


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۱-۸-۱۳۸۹ ۱۲:۲۰ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ghazallee

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 465 بار در 412 ارسال
ارسال: #130
RE:مقالات قرآنى

قرآن و برخوردانديشه ها -فاضل شادماني

پيام‌هاى قرآني(معارف قرآني)

 

حمد و سپاس بر خداوند يزدان که بندگان را از نعمت خرد و انديشه مستغنى ساخته و تعقل و تفکر را مصباح هدايت در مسير ظلمانى بسوى کمال و سعادت جاويد بشري قرار دارد . و درود و تهيّت بر تمامى خردمندان، صاحبان بصيرت و جويندگان حقيقت که از اين وديعه و عطيّه الهي در جهت خودسازى و خدمت به خلق خداوندي، بهره جستند. اکنون با اميد راسخ و رجاء واثق بر بهره گيرى از انديشة بشرى در مسير کمال واقعي، بر آن شديم تا با تحرير و تقرير مطالبي پيرامون « قرآن و برخورد با انديشه‌ها»‌قطره‌اى از درياي ژرف اين موضوع را بيان کنيم . لذا آنچه که در قالب اين مقاله بطور اختصار و اجمال ذکر شده است، عبارتند از :

1ـ آزادى در بيان انديشه و احترام و ارج نهادن به آن

2ـ منابع تفکر و تعقل و انديشه در قرآن

3ـ لغزشگاههاى انديشه در قرآن

1ـ آزادى در بيان انديشه و احترام و ارج نهادن به آن

« شاورهم في الأمرِفإذاغَزَمْتَ فَتَوَکَّل عَلَى اللّهِ »[1] « با مردم درد مورد هريي و سياستگذارى در شئوون مختلف اداري، به مشورت بنشين . ولي هنگام تنفيذ و تدبير برخاسته از رأى اکثريّت، برخدا توکّل کن » . در اسلام بر آزاد بودن و آزاد زيستن انسان، تأکيد فراوان شده است .

اصل اباحه و جواز انتفاع عمريي از مظاهر طبيعت و بهره‌مند شدن از تمدهاى زندگى براي همگان،‌ يکى از پايه‌هاى استوار شريعت را تشکيل مى دهد. آزادى انديشه بايد معقول و متعهدانه باشد. هر کس در انديشه ازاد است و در اصل انديشه تحميلى نيست . هر انديشمندى ، انديشة خود را از مقدماتى دريافت مي دار، که برايش فراهم آمده . اگر مقدمات فراهم شده، بر پاية متين و استوار باشد،‌نتيجه و حاصل آن صواب و اگر در تنظيم و انتخاب مقدمات، خللى روى دهد، نادرست مي‌باشد.

در قرآن کريم هيچ کس به سبب انديشة ناصواب مورد سرزنش و نکوهش نيست، جز آنکه در مقدمات فراهم شدة وي، به مباحثه و مناقشه بپردازند. بحث و گفتگو جنبة ارشادى دارد و نه اعتراض . چون خالصانه ومشفقانه انجام مى گيرد، غالباً موفق گرديده و کجيها را راست و انحرافات را استوار ميگرداند، که درقرآن کريماز آن بعنوان « جدال أحسن » يد شده است .

« و لاتجادلو اهل الکتاب الاّ بالتي هيِ اُحسين » [2]« و بااهل کتاب ( که در آن زمان صاحبان انديشه بودند ) با بهترين شيوه به بحث وگفتگو بپردازيد. در جايي ديگر از قرآن کريم آمده است:

« ادفع بالتيِ هيِ أحسن صت مإذالذى بينک و بثنه عداوه کأنه وليُّ حميم’ » [3] «با نيکويى به مقابله با آنان برخيز، چه که اين شيوه موجب شود، تا آنکس که با تو از درخصومت درآمده، دگرگون شود و دوستي، گرم و صميمانه شود. »

بدين سال اگر انديشه در محيطى صميمانه وصادقانه که روح تفاهم بر آن حاکم است، مطرح باشد. بى شک با دستورات قرآن تطابق دارد. علاوه بر آنکه آزادى انديشه و اظهار نظر در مسائل سياسي، عقيدتى تحت عنوان « نصح الائمه» مورد ترغيب و تأکيد شارع مقدس قرار گرفته است ولى اگر غرض از طرح انديشه ها، افشاى اسرار و سست جلوه دادن پايه‌هاي نظام باشد، حاکى از بيمارى درونى است که بايد بشدت از گسترش و پيشرفت آن جلوگيرى شود. خداوند متعال دراين باره درقرآن مجيد مى فرمايد:

« و إذا قيل لهم لاتفسدوا في‌الارضِ قالو نما نحنُ مصلحون، الا انهم هم المقدون و لکن لايشعرون »

[4]« هر گاه به آنان گفته شود انديشه‌هاي پاک و سالم را آلوده نسازيد، گويند: همانا ما اصلاح طلبان هستيم، در حاليکه آنان در راه فسادگرى مى کوشند و فهم آنرا ندارند که موضع نادرست خود را درک کنند.»

بنابر نصّ قرآن، طرح انديشه‌ها اگرتوأم با روح تفاهم باشد،‌اسلام با شرح صدر نتيجه گيرى کامل از آنرا استقبال مى کند و اگر حاکى از توطئه پنهان باشد، بشدت با آن مقابله مى کند. از جمله آيات شريفهاى که بيانگر چگونگى برخورد با انديشه‌هاست، آية « لااکراه فى الدين »[5] است .در اين آيه علوم اکراه و اجبار در پذيرش دين روشن شده، زيرا دين که بر پاية باور استوار است، تحميل پذير نيست، جز آن که بايد با دلايل متقن، راه هدايت را از ضلالت تشخيص داد.

درادامة آيه، آمده است: « قَدتبيّنَ الرّشدُ مِنَ الغيِّ »[6] البته اين بدان معنا نيست که قرآن کريم ديگر اديان معاصر را پذيرفته و همه را بر صراط مستقيم بداند زيرا که خود فرموده است : « إن الدين عندالله الإسلام »[7] « يگانه دين حق نزد خدا اسلام است و بس »

و يا در آيه اى ديگر آورده است: « من يتبع غير الاِسلامِ ديناً فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين »[8]آرى قرآن کريم در برخورد با انديشه هاى پيروان ساير اديان، در مقام پذيرش است امّا به حقانيت فعلى آنها قائل نيست. و هر که جز اين پندارد، يا اسلام را درک نکرده يا براى اديان ريشه و اصالتى قائل نيست. قرآن کريم در عين آنکه برتوجه به انديشه‌ها و پذيرش انديشه‌هاى پاک و ناب تأکيد دارد، خود در مقام راهنمايى و ارشاد درآمده و به ارائة طريق و عرضة انديشة الهى مى پردازد .

« و أنَّ هذا طراحى مستقيماً فاتبعوا السُبُلَ فتفرق بکم عن سبيله ذلکم وصاکم تتقون»[9]«و اين يگانه راه استوار است، همانرا دنبال کنيد و به راههاى ديگر نرويد، که از راه حق جدا گشته و پراکنده مى گرديد. »

اين سفارش است که خداوند فرموده تا افرادى متعهد وبا پروا باشيد. » انديشه در اسلام پايگاهي بس ارجمند دارد. از اينرو قرآن کريم انسانرا به مطالعه و تبيين پديده‌هاى هستى فرا مي‌خواند، تا او را از اين رهگذر به تفکر و تعمق وا دارد.

« و إذاقيل لهم تعاکو إلي ما انزل الله و إلى الرسول قالو حسبنُا ما وَجَدْ نا عليه آبانها و کوکان آباوهم لايعلمون شيئاً و لا تهيدون »[10] قرآن کريم از عقل تمجيد مي‌کند و تقليد کورکورانه را نهى و پذيرش هر مطلبى را برون دليل و برهان منع مي‌کند. در قرآن دعوت به مطالعه و پژوهش در فرهنگهاى مختلف، بيان سنتهاى الهى و اجتماعي، پرداختن به تاريخ جوامع و … با کمال حراصت و به تفصيل بيان گرديده است.

« در قرآن هر مرحله نسبت به مرحلة ديگر، کاملتر است و تطوراتى نيز در خط کلى حرکت تاريخ وجود دارد و اديشة انسان رو به گسترش است و مسير تاريخ رو به کمال.»[11]

2ـ منابع انديشه در قرآن

قرآن کريم علاوه بر اينکه به تفکر و انديشه دعوت مى کند منابع آنرا نيز ارائه نموده است و از آنان بعنوان موضوعاتى که شايسته است انسان دربارة آْنها انديشه خود را به کار اندازد، ياد نموده است .

الف) طبيعت : در سراسر قرآن آيات فراوانى است که طبيعت،‌همچون آسمان، زمين، خورشيد،‌جريان باد، حرکت کشتيها و بالاخره هر امرمحوى که بشر در اطراف خودى بيند را بعنوان يکى از منابع معرفت و انديشه معرفى کرده است « الم ترأنَّ الله خلق السموات و الأرض بالحقّ، إن يشأندهيکم و يأتِ بخلقٍ جديدٍ»[12] « آيا نديده‌اى که خداوند آسمانها و زمين را، بحق آفريده است اگر خواهد شما را مي‌برد و آفريده‌اي نو مي‌آورد.» بعلاوه خداوند در آيه اى ديگر مى فرمايد :

« الله الذى خلق السموات و الأرض و أنزل من السماء ماءً فأخرج به مِنَ الثمراتِ رزقاًلکم، و سخرلکم الفلک لتجرى فى البحر باکرِه، و سخر کلمه الأنهار »[13] « و خورشيد و ماه را که پيوسته در جنبش و گردشند براى شما رام کرد و همچنين شب و روز را .» « أفلاينطرون إلى الابل کيف خلقت و إلي الما کيف رفعت» (غاشيعه آية 17) « آيا به شتر نمي نگرند که چگونه خلق شده وى ا بسوى آسمان که چگونه مرتفع و بنا شده است . »

ب) ضمير انسان : قرآن ضمير انسانى را بعنوان يکى ديگر از منابع معرفت و انديشه ذکر نموده و از نظر او سراسر خلقت،‌آيات الهى و علايم کشف حقيقت است قرآن از جهان خارج انسان به « آفاق » و از جهان درون انسان به « انفس » معتبر مى کند و از اين طريق اهميت ويژة توجه به درون و ضمير خويش را گوشزد مى نمايد . « سنريهم آيا ثنا في‌الافاق و فى انفسهم حتى تبين لهم انى الحق »[14] « و آيات خود را براى آنها نشان خواهيم داد در جهان و درون انسان تا براي آنها روشن شود که همانا او (خداوند ) حق است . «أولم يتفکر و افي انفسهم ما خلق الله السموات و الارض ما بينهما الا باالحق : « آيا در درونخويش تفکر نمى کنند و خود آسمانها و زمين و مافيهما را جز بحق خلق نکرد. (روم ـ 8)

ج ) تاريخ : در قرآن کريم آيات فراوانى دال بر مطالعة سرنوشت اقوام گذشته آمده و آنرا مانند يک منبع عظيم معرفتى که بتواند انديشة بشرى را بارور سازد، معرفى مي‌کند، از نظر قرآن جامعة بشرى و تحولات آن، بر طبق يک سلسله قوانين و نورين استوار است . عزتها و ذلتها موفقيتّ‌ها و شکستهاى تاريخى « حسابهاى دقيق و منظمى دارند و با شناختن آن حسابها و قانونها، مى توان تاريخ حاضر را تحت فرمان در آورد و بسوى کمال و سعادت واقعى خود و مردم حاضر،‌از آن بهره گرفت . « قَدَخَلتْ من قَبلِکُمْ سننُ فسيرو فى الأرض فانظروا کيف کان عاقبه المکذّبين »[15] «پيش از شما سنن و قوانينى عملاً بوقوع پيوستهاست . پس در زمين و آثار تاريخى گذشتگان، گردش و کاوش کنيد و ببينيد پايان کار کسانيکه حقايقي را که از طريق وحى به آن عرضه داشتيم، دروغ پنداشتند.» « فاتصص القصص لعلهم يتفکرون »[16] داستانها را بازگو کن شايد تفکر نمايند.»

3ـ لغزشگاههاى انديشه از نظر قرآن

قرآن کريم در ضمن اينکه انديشه و تفکر را عبادت دانسته و اصول عقايد را جز با انديشة منطقي، صحيح نمي‌داند، به يک مطلب اساسى نيز توجه کرده و آن اينکه لغزشهاى فکرى و اندشه‌اى بشر از کجا سرچشمه مى گيرد. و اگرانسان بخواهد درست بينديشد ودچار خطا و انحرافات نگردد چه بايد بکند؟

الف ) تکيه بر ظن و گمان به جاي علم و يقين : قرآن مى فرمايد: « و إن تطع اکثر من في الأرضِ‌ نصلوک عَن سبيل اللهِ إن يتعبون الا الظَّنَّ و إن هم الاَّ تَحرِصون»[17]« اکثر مردم چنين‌اند که اگر بخواهى پيرو آنان باشي، تو را از راه حق گمراه مى کنند، براى اينکه تکية آنها بر ظن و گمان است و تنها با حدس و تخمين کار مى کنند. » قرآن کريم در آيات عديده اى با پيروى از ظن و گمان در بيان انديشه مخالفت مى کند و مى فرمايد: « و لاتقفُ ما ليس لک به علم »[18]« ماداميکه به چيزى علم و يقين حاصل نکرده‌اي، آنرا دنبال مکن »‌

ب) ـ اميال و هواهاي نفسانى : تلاش بر حقيقت خواهى و تسليم خويشتن به دلايل و مدارک، عدم اعتقاد توجه به خواسته هاى نفس، امرى مسلم در کارآيى و بيان انديشه‌اى سالماست عدم حفظ انسان از بيطرفى در تفکرات خود جهت اثبات يا نفى امري، يا تمايل نفس او به يک سو، خواه ناخواه عقربة انديشه‌اش به جانب ميل و خواهش نفسانى متمايز مى شود. در اين رابطه قرآن کريم در آيه‌‌اى چنين فرموده است: « إن يتعبون الاالظنَّ و ماتهوى الانفس »[19] « پيروى نمي‌کنند مگر از گمان و از آنچه نقسها خواهش مى کند.»

ج) سنتگرائى : انساني هنگاميکه متوجه مى شود، فکر و عقيدة خاصي، مورد قبول سنتهاى گذشته بوده‌ است، خود به خود و بدون آنکه مجالى به انديشة خويش دهد، آنرا مى پذيرد . قرآن کريم يادآوري مى نمايد، که پذيرفته ها و باورهاى گذشتگان را مادام که با عقل نسنجيده‌اند ، نپذيرند و در مقابل باورها و عقايد گذشتگان استقلال فکرى داشته باشند. « إذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالو بل نتمع ما الفيناعليم آبائفا اولوکان آباوهم لايعقلون شئاً و لاتهيدون »[20]«اگر به آنها گفته شود که از آنچه خداوند بوسيلة وحى فرو فرستاده پيروى کنيد، گويند: خير، ما همان روشها و سنت‌هايى را پيروى مى کنيم که پدران گذشتة‌خود را بر آن يافتهايم . آيا اگر پدرانشان هيچ چيز را نمي‌فهميدند و راهى را نمي‌يافتند، باز هم از آنها پيروى مى کنند. »

د) شخصيتگرائى : يکي ديگر از موجبات لغزش انديشه، گرايش و تمايل به شخصيت‌هاست . شخصيتهاى برجستة تاريخى يا مفاخر، از نظر عظمتي که در نفوس دارند، بر روى انديشه ديگران اثر مى گذارند، و حقيقت فکر و استقلال انديشة ديگران را تسخير مي کنند. و ديگران آنچنان مى انديشند که آنان مى انديشيده‌اند . و در مقابل آنها اراده و استقلال فکرى خود را از دست مى دهند. قرآن کريم ضمن دعوت به استقلال فکرى و ارادة خويشتن، پيرويهايي جاهلانهاز اکابر و شخصيت‌ها را منع ميکند و مي‌فرمايد : « و قالو ربنا انا اطعنا سادث و کبرائنا فاصلونا السبيلا.»[21] بدين معنا که نادمان تبهکار در يوم الحساب به ضلالت و گمراهى که در اثر پسرويهاى جاهلانه از بزرگانشان، نصيبشان شده است، اعتراف مي کنند.

والسلام على من اتبع الهدي

آثار ارسالى به هفدهمين جشنواره قرآنى دانشجويان سراسر کشور

نويسنده : فاضل شادماني

دانشجوى رشتة تاريخ اسلام دانشگاه مذاهب اسلامي

پاورقي:

[1] آل عمران آية 159

[2] عنکبوت آية 46

[3] فصلت آية 34

[4] بقره آيات 11و12

[5] بقره آية 256

[6] بقره آيه 256

[7] آل عمران آية 85

[8] آل عمران آية 85

[9] انعام آيه 153

[10] مائده آيه 104

[11] قرآن ،‌ جامعه شناسي، اتو پيا ص 169

[12] ابراهيم آية 19

[13] ابراهيم آية 32

[14] فصلت آية 53

[15] آل عمران آية 137

[16] اعراف آية 176

[17] اسراء آية 136

[18] اسراء آية 136

[19] نجم آية 23

[20] بقره آية 170

[21] احزاب آية 67


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۱-۸-۱۳۸۹ ۱۲:۲۱ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط ghazallee

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  آیت الکرسی سید آیات قرآن آرشین1 13 1,531 ۱۵-۹-۱۳۹۱ ۰۶:۵۹ عصر
آخرین ارسال: آرشین1
  سفر به خطرناک ترین شهر دنیا به روایت قرآن ونپرسي 0 523 ۲۱-۱۲-۱۳۹۰ ۱۱:۲۲ عصر
آخرین ارسال: ونپرسي
  حیات گیاهی و تجلی روییدنی‌ها در قرآن کریم ونپرسي 0 465 ۲۰-۱۲-۱۳۹۰ ۰۴:۴۵ عصر
آخرین ارسال: ونپرسي
  پسوردهای موفقیت در قرآن کریم ونپرسي 0 518 ۱۵-۱۲-۱۳۹۰ ۰۳:۱۸ عصر
آخرین ارسال: ونپرسي
  قرآن از چه منظر معجزه است؟/ 10 وجه اعجاز قرآن از دید دانشمندان ونپرسي 0 747 ۲۰-۱۱-۱۳۹۰ ۰۹:۲۰ عصر
آخرین ارسال: ونپرسي

درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 750.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

ارتباط

 

لینک دوستان

جستجو در انجمن