درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۱۱-۶-۱۳۹۳, ۰۱:۳۲ صبح


 
پرداخت قبوض رویال بلاگ
سرزمین بلاگ حامد اسکندری

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
تفسير الميزان جلد 17 - علامه طباطبايي رحمه الله عليه
نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 457 بار در 407 ارسال
ارسال: #21
RE:تفسير الميزان جلد 17 - علامه طباطبايي رحمه الله عليه

و احتجاج او با بت پرستان


قال اتعبدون ما تنحتون و اللّه خلقكم و ما تعملون

در ايـن جـمله نيز حذف و اختصارگويى به كار رفته : دستگيرى ابراهيم (عليه السلام ) آوردنش در جلو چشم مردم ، بازجويى كردن از او و ساير جزئيات ديگر، حذف شده .
اسـتـفـهـامـى كـه در آيـه شـريـفـه هـسـت اسـتـفـهـام تـوبـيـخـى اسـت ، و در عـيـن حال احتجاجى است بر بطلان طريقه مردم ، مى فرمايد: چيزى كه انسان آن را به دست خود تـراشيده ، صلاحيت ندارد كه مدبر انسان و معبود او باشد، با اينكه آفريدگار انسان و اعـمـالش خـداست و معلوم است كه خلقت از تدبير جدا نيست ، پس همان طور كه خداى سبحان خـالق آدمـى اسـت ، رب آدمـى نيز هست و اين از سفاعت و حماقت است كه اين خداى عزيز و رب واقعى را كنار گذاشته و سنگ و چوب بپرستند.
بـا ايـن بـيـان روشـن گـرديـد كـه كـلمـه (مـا) در جـمـله (مـا تـنـحـتـون ) مـوصـول اسـت ، و رابـط آن (كـه ضـمـيـرى اسـت كـه از صـله بـه موصول برمى گردد)، حذف شده و تقدير آن (ما تنحتونه ) بوده ، و همچنين ما در جمله و (مـا تـعـمـلون ) مـوصول و تقدير آن (ما تعملونه ) بوده است . بعضى از مفسرين احـتمال داده اند كه كلمه (ما) در هر دو جا مصدريه باشد. ليكن مصدريه بودن اولى از آن دو بـسـيـار بـعـيـد است ؛ (چون معنا ندارد از مردم بپرسد آيا مى پرستيد تراشيدن خود را؟).

مـعـنـى و وجـه ايـنـكـه فـرمـود خـدا اعـمـال شـمـا را خلق كرده (والله خلقكم و ما تعملون )


و اگر خلقت را به اعمال انسانها و يا مصنوع انسانها هم نسبت داده ، فرموده : (خدا شما را و اعمال شما را و يا مصنوع شما را خلق كرده ) عيبى ندارد، براى اينكه آنچه انسان اراده مـى كـنـد و بـعـد از اراده انـجـام مـى دهد، هر چند با اراده و اختيار خود مى كند به اراده خداى سبحان نيز هست ، يعنى خدا خواسته است كه انسان آن را بخواهد و به اختيار خود انجام دهد، و ايـن نـوع از اراده خـداى تـعـالى بـاعـث نـمـى شـود كـه اراده انـسـان بـاطـل و بـى اثر مانده ، در نتيجه عمل او يك عمل جبرى و بى اختيار شود، و اين خود روشن اسـت (پـس ‍ خـدا هـم خـالق مـا اسـت و هـم خـالق آثـار و اعـمـال مـا، چـه اعـمـال فـكـرى از قـبـيـل اراده و امـثـال آن و چـه اعمال بدنى ).
و اگـر مـراد آيـه شـريـفـه ايـن بـوده بـاشـد كـه بـخـواهـد بـفـرمـايـد: خـدا اعـمـال شـمـا را خـلق كـرده و خود شما و اراده شما هيچ دخالت و وساطتى نداريد و خلاصه اگـر آيـه شـريـفـه بخواهد جبر را افاده كند، در اين صورت ديگر توبيخ و تقبيح نيست بـلكـه عـذرى اسـت بـراى بـنـدگـان و حـجـتـى اسـت بـه نـفـع ايـشـان و عـليـه خـدا. و حال آنكه مى دانيم اين طور نيست ، بلكه خداى تعالى مى خواهد در اين آيه مردم را توبيخ كند، نه اينكه بهانه به دست ايشان بدهد.

قالوا ابنوا له بنيانا فالقوه فى الجحيم

كـلمـه (بـنـيـان ) مـصـدر بـراى (بـنـى ، يـبـنـى ) اسـت ، و مـراد از آن اسـم مـفـعـول ، يـعـنـى (مـبنى ) است . و كلمه (جحيم ) به معناى آتشى است كه شعله هايش شـديـد بـاشـد، و مـعنايش اين است كه : براى شكنجه وى محلى بسازيد كه گنجايش آتش افروخته داشته باشد، سپس وى را در آن آتش بيفكنيد.

فارادوا به كيدا فجعلناهم الاسفلين

كلمه (كيد) به معناى حيله است . و مراد از آن نقشه كشيدن براى نابودى ابراهيم (عليه السـلام ) و سوزاندنش در آتش است . و جمله (فجعلناهم الاسفلين ) كنايه است از اينكه مـا ابـراهـيـم را بـر آنـان غـالب ساختيم ، به طورى كه نقشه شوم آنان هيچ اثرى در وى نگذاشت و آن اين بود كه به آتش گفتيم : براى ابراهيم سرد و گلستان باش : (يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم ) .

فصلى ديگر از داستان ابراهيم (ع )


در اينجا يك فصل از داستان هاى ابراهيم (عليه السلام ) خاتمه مى يابد و خلاصه آن اين اسـت كـه : ابـراهـيـم (عليه السلام ) عليه پرستش ‍ بت ها قيام كرد و با بت پرستان به خـصومت برخاست و سرانجام كارش بدينجا كشيد كه او را در آتش افكندند و خداى تعالى نقشه ايشان را باطل و بى اثر كرد.

و قال انى ذاهب الى ربى سيهدين

از ايـنـجا فصل ديگرى از داستانهاى ابراهيم (عليه السلام ) شروع مى شود، و آن عبارت است از: مهاجرت وى از بين قومش ، و درخواست فرزند صالحى از خدا و اجابت خدا درخواست او را، و داسـتـان ذبـح كـردن اسـمـاعـيـل و آمـدن گـوسـفـنـدى بـه جـاى اسماعيل .
پـس در حـقـيقت جمله (و قال انى ذاهب الى ربى ...) خلاصه اى است ا ز گفتار مفصلى كه قـبـلا بـا آزر داشت ، و به وى فرموده بود: (و اعتز لكم و ما تدعون من دون اللّه و ادعوا ربى عسى الا اكون بدعاء ربى شقيا) .

مـراد ابـراهـيـم (عـليـه السـلام ) از ايـنـكـه فـرمـود: (انـى ذاهـب الى ربى سيهدين )


و از ايـن آيـه معلوم مى شود كه مراد آن جناب از اينكه گفت : (به سوى پروردگارم مى روم ) رفتن به محلى است خلوت ، تا در آنجا با فراغت به حاجت خواهى از خدا و عبادت او بپردازد، و آن محل عبارت بود از سرزمين (بيت المقدس ) .
و ايـنـكـه بـعـضـى گـفـته اند: (مراد از جمله مورد بحث اين است كه من بدانجا مى روم كه پروردگارم دستور داده ) تفسيرى است كه هيچ شاهد و دليلى بر آن نيست .
و هـمـچـنـيـن اسـت ايـن كـه بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـعـنايش اين است كه من به ملاقات پـروردگـارم مـى روم ، چـون شـمـا مرا در آتش ‍ مى سوزانيد و قهرا من خواهم مرد و بعد از مردن ، پروردگارم را ديدار نموده و او مرا به سوى بهشت هدايت مى كند.
عـلاوه بـر ايـن - هـمـانـطـور كـه ديـگـران هـم گـفـتـه انـد - ذيـل آيـه كـه مـى فـرمـايـد (رب هـب لى من الصالحين خدايا فرزندى از صالحان به من مـرحـمـت فـرمـا) و نـيـز جمله (فبشرناه بغلام حليم ما او را به فرزندى حليم بشارت داديم ) با اين تفسير نمى سازد.

رب هب لى من الصالحين

ايـن جمله حكايت دعا و فر زند خواستن ابراهيم (عليه السلام ) از خدا است و معنايش اين است كـه ابـراهـيـم گـفـت : (پـروردگـارا...) و آن جناب فرزندى را كه خواست مقيد كرد به اينكه از صالحان باشد.

فبشرناه بغلام حليم

يـعـنـى پـس مـا او را بشارت داديم به اينكه به زودى فرزندى بردبار روزى او خواهيم كـرد. و در ايـن تعبير اشاره به اين است كه آن فرزند، پسر خواهد بود، و به حد غلامان (جـوانـان ) خـواهـد رسـيـد. و اگـر آن فـرزنـد را تـوصـيـف كـرد بـه (غلام ) با اينكه اسـمـاعـيل از حد جوانى هم گذشت ، و به حد بزرگسالان رسيد، براى اين است كه خواست اشـاره كـنـد بـه آن حـالتـى كـه در آن حـالت صـفـت كـمـال و صـفاى ذات او و حلمش نمايان و شكفته مى شود و آن حد جوانى است ، و براى همين بود كه گفت : (يا ابت افعل ما تومر ستجدنى ان شاء اللّه من الصابرين )
و در قـرآن كـريـم هـيـچ يـك از انـبـيـا بـه وصـف حـلم سـتـايش نشده اند به جز اين پيغمبر بـزرگـوار در ايـن آيـه و نـيـز پـدرش ابـراهيم (عليه السلام ) كه در آيه (ان ابراهيم لحليم اواه منيب ) او را حليم خوانده .

گفتگوى ابراهيم و اسمعيل (عليهماالسلام ) درباره رؤ ياى ذبح و...


فـلمـا بـلغ مـعـه السعى قال يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ماذا ترى ...

حـرف (فـا در اول آيـه فـاى فـصـيـحـه اسـت كه مى فهماند چيزى در اينجا حذف شده و تـقـديـر كـلام اين است كه : (فلما ولد له و نشا و بلغ معه السعى همين كه خداى تعالى پـسـرى به او داد و آن پسر نشو و نمو كرد و به حد سعى و كوشش رسيد) . و منظور از رسـيـدن بـه حـد سـعـى و كـوشـش رسيدن به آن حد از عمر است كه آدمى عادتا مى تواند براى حوائج زندگى خود كوشش كند و اين همان سن بلوغ است ، و معناى آيه اين است كه : وقتى آن فرزند به حد بلوغ رسيد، ابراهيم به او گفت اى پسرم ...
(قـال يـا بـنـى انـى ارى فـى المـنـام انى اذبحك ) - اين جمله حكايت رويايى است كه ابراهيم در خواب ديد. و تعبير به (انى ارى ) دلالت دارد بر اينكه اين صحنه را مكرر در خـواب ديـده ، هـمـچـنـان كـه ايـن تـعـبـيـر در آيـه (و قال الملك انى ارى ...) نيز همين استمرار را مى رساند.
(فـانـظـر مـا ذاتـرى ) - كـلمـه (تـرى ) در اين جا به معناى (مى بينى ) نيست بـلكـه از مـاده (راى ) بـه مـعـنـاى اعـتـقـاد اسـت ، يـعـنـى چه نظر مى دهى ، مى خواسته بفرمايد: تو درباره سر نوشت خودت فكر كن و تصميم بگير و تكليف مرا روشن ساز. و ايـن جـمله خود دليل است بر اينكه ابراهيم (عليه السلام ) در روياى خود فهميده كه خداى تـعـالى او را امـر كـرده فـرزنـدش را قـربـانـى كـند و گرنه صرف اين كه خواب ديده فـرزنـدش را قـربـانـى مى كند، دليل بر آن نيست كه كشتن فرزند برايش جايز باشد. پـس در حـقـيـقـت امـرى كـه در خـواب بـه او شـده بـه صـورت نـتـيـجـه امـر در بـرابـرش مـمـثـل شـده اسـت ، و بـه هـمين جهت كه چنين مطلبى را فهميده ، فرزندش را امتحان كرد، تا ببيند او چه جوابى مى دهد.
(قال يا ابت افعل ما تومر ستجدنى ان شاء اللّه من الصابرين ) - اين آيه پاسخى اسـت كه فرزند به پدر مى دهد. و جمله (پدرجان ! انجام بده آنچه بدان ماءمور شده اى ) اظـهـار رضـايـت اسـمـاعـيـل است نسبت به سر بريدن و ذبح خودش ، چيزى كه هست اين اظـهـار رضايت را به صورت امر آورد. و نيز اگر گفت : (بكن آنچه را كه بدان ماءمور شـده اى ،) و نـگـفـت : (مـرا ذبـح كـن ) ، براى اشاره به اين است كه بفهماند: پدرش ماءمور به اين امر بوده و به جز اطاعت و انجام آن ماءموريت چاره اى نداشت .

سـتـجـدنـى ان شـاء اللّه مـن الصـابـريـن )

- ايـن جـمـله از نـاحـيـه اسـمـاعـيـل يـك نـحـوه دلجـويـى است نسبت به پدر، مى خواهد به پدر بگويد: من از اينكه قـربـانـى ام كـنـى بـه هـيـچ وجـه اظهار ترس نمى كنم و در پاسخ چيزى نگفت كه باعث نـاراحـتـى پـدر شـود و از ديـدن آن جـسد به خون آغشته فرزندش به هيجان درآيد،بلكه سـخـنـى گـفت كه اندوهش پس از ديدن آن منظره كاسته شود، و اين كلام خود را كه يك دنيا صفا در آن بود با قيد ان شاء اللّه مقيد كرد، تا صفاى بيشترى پيدا كند.
چون با آوردن اين قيد معناى كلامش چنين مى شود: من اگر گفتم در اين حادثه صبر مى كنم ، اتـصـافـم به اين صفت پسنديده از خودم نيست و زمام امرم به دست خودم نيست ، بلكه هر چه دارم از مواهبى است كه خدا به من ارزانى داشته ، و از منتهايى است كه خدا بر من نهاده . اگـر او بـخـواهد من داراى چنين صبرى خواهم شد و او مى تواند نخواهد و اين صبر را از من بگيرد.

فلما اسلما و تله للجبين

(اسـلام ) بـه مـعـنـاى رضـايـت دادن و تـسـليـم شـدن اسـت . و كـلمـه (تـل ) بـه مـعـنـاى بـه زمـين انداختن كسى است . و كلمه (جبين ) به معناى يكى از دو طـرف پـيـشـانـى اسـت . و لام در (للجـبـيـن ) بـيـان مـى كـنـد كـه كـجـاى اسماعيل روى زمين قرار گرفت ، نظير آيه (يخرون للاذقان سجدا) و معناى آيه اين است كـه : ابـراهـيـم و اسـمـاعـيـل تسليم امر خدا شدند و به آن رضايت دادند، و ابراهيم (عليه السلام ) فرزندش را به پهلو خواباند.
و ايـن جمله پاسخى مى خواهد كه در كلام نيامده ، چون معناى تحت اللفظى كلام چنين است : (پـس هـمـيـن كـه تـسـليـم شـدنـد، ابـراهـيـم فرزند خود را به زمين خواباند و يك طرف پـيـشـانـى اش را بـه زمـين نهاد) و ديگر نفرموده كه چه شد، و اين به خاطر آن است كه بـفـهـمـانـد جـواب (لمـا) از بـس مـهـم و مـصـيـبـت آن جـناب آن قدر شديد و تلخ بود كه قابل گفتن نيست .

ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام سربلند از آزمايش بزرگ الهى و...


و ناديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرويا

ايـن آيـه عـطف است بر جوابى كه گفتيم از (لما) حذف شده . و معناى جمله (قد صدقت الرويـا) اين است كه : با آن رويا معامله روياى راست و صادق نمودى و امرى كه ما در آن رويـا بـه تـو كـرديـم امـتـثـال نـمودى . و منظور از اين كلام اين است كه : امرى كه ما بتو كـرديـم بـراى امـتـحـان تـو و تـعـيـيـن مـقـدار و مـيـزان بـنـدگـى تـو بـوده كـه در امـتـثـال چـنـيـن امـرى هـمـيـن كـه آمـاده شـدى آن را انـجام دهى ، كافى است ، چون همين مقدار از امتثال ميزان بندگى تو را معين مى كند.

انا كذلك نجزى المحسنين ان هذا لهو البلاء المبين

كـلمـه (كـذلك ) اشـاره بـه داسـتـان قـربـانـى كـردن اسـمـاعيل است كه در آن آزمايشى سخت و محنتى دشوار بود. و مشار اليه به كلمه (هذا) نـيـز هـمـان داسـتـان اسـت و مـى خـواهـد شـدت امـر را تعليل كند.
و مـعـنـايش اين است كه : ما به همين منوال نيكوكاران را جزاء مى دهيم : نخست امتحان هاى به ظـاهـر شاق و دشوار و در واقع آسمان برايشان پيش مى آوريم ، تا وقتى به شايستگى از امـتـحـان درآمدند، بهترين جزا را هم در دنيا و هم در آخرت به ايشان بدهيم . و اين را بد ان دليـل مـى گـويـيم كه در داستان ابراهيم به روشنى ديدند كه ابتلايش صرف امتحان بود و واقعيت نداشت و همان ظاهر هم بسيار شاق و ناگوار بود.

و فديناه بذبح عظيم

يـعـنـى ما فرزند او را فدا داديم به ذبحى عظيم كه - بنا بر آنچه در روايات آمده - عـبـارت بـود از قـوچـى كـه جبرئيل از ناحيه خداى تعالى آورد. و مراد از (ذبح عظيم ) بـزرگـى جـثـه قـوچ نـيـسـت ، بـلكـه چـون از نـاحـيـه خـدا آمد و خداى تعالى آن را عوض اسماعيل قرار داد عظمت داشت .

و تركنا عليه فى الاخرين

در سابق تفسير شد.

سلام على ابراهيم

ايـن جـمـله تـحيتى است از خداى تعالى به ابراهيم (عليه السلام )، و اگر (سلام ) را بـدون ا لف و لام و نـكـره آورد، بـراى ايـن اسـت كـه بـفـهـماند سلامى بر ابراهيم (عليه السلام ) باد كه بيان نتواند عظمت آن را در خود بگنجاند.

كذلك نجزى المحسنين انه من عبادنا المؤ منين

تفسير هر دو آيه در سابق گذشت .

و بشرناه باسحاق نبيا من الصالحين

ضـمـير به ابراهيم (عليه السلام ) برمى گردد. مى فرمايد: ما ابراهيم (عليه السلام ) را بشارت داديم كه صاحب فرزندى مى شود به نام اسحاق .
بـايـد دانست اين آيه شريفه كه متضم ن بشارت به ولادت اسحاق (عليه السلام ) است ، بـه خـاطـر ايـنـكـه بـعـد از بـشـارت قـبـلى اسـت ، كـه از تـولد اسـمـاعـيـل خبر مى داد، و مى فرمود: (فبشرناه بغلام حليم ) و دنبالش فرمود: (فلما بـلغ مـعـه السـعـى ) ظـاهـر و بـلكه صريح در اين است كه : ذبيح غير از اسحاق است ، بـلكـه اسـمـاعـيـل اسـت . و مـا در تـفـسـيـر سـوره انـعـام در ذيـل قـصـص ابـراهـيـم (عـليـه السـلام ) ايـن مـعـنـا را بـه طـور مفصل اثبات كرده ايم .

و باركنا عليه و على اسحق و من ذريتهما محسن و ظالم لنفسه مبين

جمله (باركنا) از مصدر (مباركه ) است ، و آن به اين است كه خير و دوام پر حاصلى را نصيب موجودى كنند. پس معناى آيه چنين مى شود: ما ابراهيم و اسحاق را خير و دوام داديم و آن دو را پر حاصل و پر اثر گردانديم .
مـمـكن هم هست جمله (و من ذريتهما...) قرينه باشد بر اينكه مراد از جمله (باركنا) اين بـاشـد كـه مـا بركت و كثرت را در اولاد او و اولاد اسحاق قرار داديم . و بقيه الفاظ آيه روشـن اسـت . مـى فـرمـايـد: (و از ذريـه ابـراهـيـم ، و اسحاق بعضى نيكوكار و بعضى آشكارا به خود ستم كردند) .

بحث روايتى


روايـــاتـــى دربـــاره مـــراد از (قـــلب ســـليـــم ) و اينكه ابراهيم (عليه السلام ) فرمود: (انى سقيم )


در تـفـسير قمى در ذيل جمله (بقلب سليم ) مى فرمايد: قلب سليم قلبى است كه خدا را ديدار مى كند در حالى كه به جز خداى عزّو جلّ كسى ديگر در آن نباشد.
و نيز در همان كتاب است كه : امام قلب سليم را معنا كرده اند به قلب سليم از شك .
و در روضـه كـافـى بـه سـنـد خـود از حجر از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فـرمـود پـدرم ، امـام بـاقر (عليه السلام ) فرمود: ابراهيم به خدايان مشركين بد گفت ، پـس نـظـرى به ستارگان افكند و گفت : (انى سقيم ) و به خدا نه مريض بود و نه دروغ گفت .
مـؤ لف : در ايـن مـعـنـا ر وايـات ديـگـرى هـست كه در بعضى از آنها آمده كه ابراهيم (عليه السـلام ) نـه مـريـض بـود و نه دروغ گفت ، بلكه منظورش اين بوده كه مريض در دين و دچار شك و ترديد است (كه خود مرضى است قلبى ).
اين روايات در داستان احتجاج كردن ابراهيم با قوم خود و شكستن بت ها و در آتش افكندنش در تفسير سوره انعام ، مريم ، انبياء و شعراء گذشت .
و در كـتـاب تـوحـيـد از امـيـر المـؤ مـنـين (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى در پـاسـخ مـردى كـه مـعناى آياتى كه بر او مشتبه شده بود پرسيد، فرمود: من كه قبلا هم بـه تـو گـفـتـم كـه بـسـيـار مـى شـود كـه آيـه اى از كـتـاب خـداى عـزّوجـلّ تـاويـل و مـعـنـاى بـاطـنـى آن غير از تنزيل و معناى ظاهرى آن مى با شد. آرى ، كلام خداى تـعـالى شـباهتى به كلام بشر ندارد و من همين حالا نمونه هايى از آن آيات را برايت ذكر مى كنم ، آن قدر كه - ان شاء اللّه - تو را بس باشد:
از آن جـمـله كـلام ابـراهيم (عليه السلام ) است كه گفت : (انى ذاهب الى ربى سيهدين ) كـه مـنـظور از رفتن به سوى خدا توجه در عبادت به سوى خداست ، و سعى و كوشش در تـقـرب بـه خـداى عـزّو جـلّ اسـت ، نـه رفـتـن بـا پـا، حـال خـوب فـهـمـيـدى كـه تـنـزيـل ايـن آيـه غـيـر از تاويل آن است ؟.

حديثى از امام رضا(ع )كه مى فرمايد خدا را دو اراده و مشيت است .


باز در همان كتاب به سند خود از فتح بن يزيد جرجانى ، از حضرت ابى الحسن (رضا) (عليه السلام ) روايت آورده كه به فتح فرمود: اى فتح براى خدا دو اراده و دو مشيت است ، يـكـى اراده حـتـمى و يكى اراده عزمى ، و لذا مى بينيم در مواردى از چيرهايى نهى كرده كه انجام آن را خواسته است و به چيرهايى امر كرده كه انجام آن را نخواسته ، آيا نمى بينى كـه آدم و هـمـسـران او را از خـوردن فـلان درخـت نـهـى كـرد بـا اينكه مى خواست از آن درخت بخورند؟ اگر نمى خواست آنها هم نمى خوردند، واگر مى خوردند بايد شهوت و خواست آن دو بر مشيت خدا كه نخواسته غلبه كرده باشد و خدا برتر از آن است . (پس جواب اين است كه : نهى از خوردن درخت نهى ظاهرى و صورى است و منافاتى با خواست باطنى خدا ندارد).
و نيز به ابراهيم (عليه السلام ) دستور مى دهد فرزندش را قربانى كند، ولى از سوى ديـگـر ايـن را هـم خـواسـته كه سر اين فرزند از تنش ‍ جدا نشود، و اگر نمى خواست كه اسـمـاعـيل ذبح نشود لازمه اش اين بود كه مشيت ابراهيم بر مشيت خدا غلبه كند. (يعنى خدا ذبـح او را خـواسـتـه باشد، و ابراهيم نخواسته باشد، و خواست ابراهيم تحقق پيدا كند) عرضه داشتم : عقده اى از من گشودى ، خدا از تو عقده گشايى كند.

چـــنـــد روايـــت دربـــاره داســـتـــان ذبـــح اســـمـــعـــيـــل و ايـــنـــكـــه ذبـيـح (اسمعيل ) بوده نه (اسحق )


و از امـالى شـيخ نقل شده كه به سند خود از سليمان بن يزيد روايت كرده كه گفت : على بـن مـوسـى (عـليـهـمـاالسـلام ) بـراى ما حديث كرد و فرمود: پدرم از پدرش ، از حضرت بـاقـر، از پـدرش ، از پـدران بـزرگـوارش (عـليـهـم السـلام ) بـرايـم حـديـث كـرد كـه فرمودند: ذ بيح همان اسماعيل (عليه السلام ) است .
مـؤ لف : نظير اين معنا در مجمع البيان از حضرت باقر و حضرت صادق (عليه السلام ) بـه ايـن مـضـمـون آمـده . و روايـات بـسـيـارى ديـگـر از ائمـه اهـل بـيـت (عـليـهـم السلام ) در اين باره هست ، ولى در بعضى از آنها آمده كه ذبيح اسحاق بوده ، كه چون اين روايات با آيات قرآن مخالف است ، مطروح و مردود است .
و از كـتـاب فـقـيه نقل شده كه شخصى از امام صادق (عليه السلام ) از ذبيح پرسيد: چه كسى بوده ؟ فرمود: اسماعيل بوده ، براى اينكه : خداى تعالى داستان تولد اسحاق را در كـتـاب مـجـيـدش بـعـد از داسـتـان ذبـح نـقـل كـرده و فـرموده : (و بشرناه باسحق نبيا من الصالحين ) .
مـؤ لف : ايـن مـعنا در بيان آيه مذكور گذشت ، كه گفتيم : سياق آن ظاهر و بلكه صريح در اين معنا است .
و در مجمع البيان از ابن اسحاق روايت كرده كه گفت : ابراهيم (عليه السلام ) هر وقت مى خـواسـت اسـمـاعـيـل (عـليه السلام ) و مادرش ‍ هاجر را ديدار كند، برايش براق مى آوردند، صبح از شهر شام سوار براق مى شد و قبل از ظهر به مكه مى رسيد، بعد از ظهر از مكه حركت مى كرد و شب نزد خانواده اش در شام بود، و اين آمد و شد همچنان ادامه داشت تا آنكه اسـمـاعـيـل (عـليـه السـلام ) بـه حـد رشـد رسـيـد، پـدرش وقـتـى در خـواب ديـد كـه اسماعيل (عليه السلام ) را ذبح مى كند، به او فرمود: طناب و كاردى بردار تا به اتفاق به اين دره كوه برويم و هيزم بياوريم .
پس همينكه به آن دره خلوت كه نامش (دره ثبير) بود رسيدند، ابراهيم (عليه السلام ) او را از دسـتـورى كـه خـداى تـعـالى دربـاره وى بـه او داده آگـاه كـرد، اسماعيل گفت : پدر جان با اين طناب دست و پاى مرا ببند، تا دست و پا نزنم و دامن خود را جمع كن تا خون من آن را نيالايد و مادرم آن خون را نبيند و كارد خود را تيز كن و به سرعت گلويم را ببر، تا زودتر راحت شوم ، چون مرگ سخت است ، ابراهيم (عليه السلام ) گفت : پسرم راستى در اطاعت فرمان خدا چه كمك كار خوبى هستى براى من .
آنـگـاه ابـن اسـحـاق دنـبال داستان را همچنان نقل مى كند، تا مى رسد به اينجا كه ابراهيم (عـليـه السـلام ) خـم شـد و بـا كـاردى كـه بـه دست داشت خواست گلوى فرزند را ببرد. جـبـرئيـل كـارد او را برگردانيد، و اسماعيل را از زير دست او كنار كشيد. و از سوى ديگر قـوچـى را كـه از نـاحـيـه دره (ثـبـيـر) آورده بـود بـه جـاى اسـمـاعيل قرار داد و از طرف چپ مسجد خيف صدايى برخاست كه اى ابراهيم ! روياى خود را تصديق كردى و دستور خدا را انجام دادى .
مؤ لف : روايات در خصوص اين قصه بسيار زياد است و خالى از اختلاف نيست . و نيز در مـجـمـع البـيـان از تـفسير عياشى نقل كرده كه وى به سند خود از يزيد بن معاويه عجلى نـقـل كـرده كـه گـفـت : از امـام صـادق (عـليـه السلام ) پرسيدم : بين دو بشارتى كه به ابـراهـيـم (عـليـه السـلام ) داده شـد، يـكـى بـشـارت بـه ولادت اسـمـاعـيـل و ديـگـرى بـشـارت بـه ولادت اسـحـاق ، چـنـد سـال فـاصـله بـود؟ فـرمـود : بـيـن ايـن دو بـشـارت پـنـج سـال فـاصـله شـد، و آيـه شـريـفه (فبشرناه بغلام حليم ) اولين بشارتى بود كه خداى تعالى به فرزنددار شدن ابراهيم (عليه السلام ) داد، و منظور از (غلام حليم ) اسماعيل (عليه السلام ) بود.


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۰-۸-۱۳۸۹ ۰۹:۲۲ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 457 بار در 407 ارسال
ارسال: #22
RE:تفسير الميزان جلد 17 - علامه طباطبايي رحمه الله عليه

آيات 132 - 114 سوره صافات


و لقـد مـنـنـّا عـلى مـوسـى و هـارون (114) و نـجـينهما و قومهما من الكرب العظيم (115) و نصرنهم فكانوا هم الغالبين (116) و آتيناهما الكتاب المستبين (117) و هدينهما الصرط المـسـتقيم (118) و تركنا عليه ما فى الاخرين (119) سلم على موسى و هارون (120) انا كـذلك نـجـزى المـحـسنين (121) انهما من عبادنا المؤ منين (122) و ان الياس لمن المرسلين (123) اذ قال لقومه الا تتقون (124) اتدعون بعلا و تذرون احسن الخالقين (125) اللّه ربـكـم و رب آبـائكـم الاوليـن (126) فـكـذبـوه فـانـهـم لمـحـضرون (127) الا عباد اللّه المـخـلصين (128) و تركنا عليه فى الاخرين (129) سلم على الياسين (130) انا كذلك نجزى المحسنين (131) انه من عبادنا المؤ منين (132)

ترجمه آيات


و همانا ما بر موسى و هارون منت نهاديم (114).
و آن دو و قوم آن دو را از اندوهى عظيم رهايى بخشيديم (115).
و نصرتشان داديم در نتيجه آنان غالب آمدند (116).
و كتابى رازگشا به آن دو داديم (117)
و آن دو را به صراط مستقيم راهنمايى نموديم (118).
و آثار و بركات و نام نيكشان را براى آيندگان حفظ كرديم (119).
سلام بر موسى و هارون (120).
ما اين چنين نيكوكاران را جزا مى دهيم (121).
آرى آن دو از بندگان مومن ما بودند (122).
و به درستى كه الياس از پيامبران بود (123).
به يادش آورآندم كه به قوم خود گفت آيا نمى خواهيد با تقوى باشيد (124).
آيا بت بعل را مى خوانيد و بهترين خالقان را وامى گذاريد (125).
همان اللّه را كه رب شما و رب پدران نخستين شما است (126).
ولى مردم او را تكذيب كردند و در نتيجه از احضار شدگان شدند (127).
آرى همه شان احضار خواهند شد مگر بندگان مخلص خدا (128).
ما نام نيك و آثار و بركات الياس را هم در آيندگان باقى گذاشتيم (129).
سلام بر آل ياسين (130).
آرى ما به نيكوكاران اينچنين جزا مى دهيم (131).
كه او از بندگان مومن ما بود (132).

بيان آيات


بـــيـــان آيـــات مـــتـــضـــمــن خـلاصـه اى از داسـتان موسى و هارون (عليهماالسلام ) و داستانالياس و دعوت او (عليه السلام )


ايـن آيـات خـلاصـه اى است از داستان موسى و هارون (عليهما السلام ) البته اشاره اى هم به داستان الياس (عليه السلام ) دارد، و نعمت ها و منت هايى را كه خداى تعالى بر آنان ارزانـى داشته ، برمى شمارد، و نيز بيان مى كند كه چگونه دشمنان تكذيب گر آنان را عـذاب كـرد، چـيـزى كـه هست در اين آيات جانب رحمت و بشارت بر جانب عذاب و انذار غلبه دارد.

و لقد مننا على موسى و هارون

كـلمـه (مـنـت ) بـه مـعـنـاى (انـعـام ) اسـت ، كـه احـتـمـال دارد مـراد از آن ، هـمـان نـعمت هايى باشد كه بعدا درباره موسى و هارون (عليهما السـلام ) و قـوم آن دو مـى شـمـارد كه چگونه از شر فرعونيان نجاتشان داده و ياريشان كـرد و كـتـاب بـه سـويـشـان نـازل نـمـود و بـه سـوى خـود هـدايـتـشـان فـرمـود و امثال اينها، و در نتيجه ، جمله (و نجيناهما...) عطف تفسيرى همان جمله (مننا) خواهد بود، و تفسير مى كند كه آن منت چه بود.

و نجيناهما و قومهما من الكرب العظيم

مـنـظـور از (كـرب عـظـيـم ) انـدوه شـديـدى اسـت كـه بـنـى اسرائيل از شر فرعون داشتند، كه آنان را ضعيف كرد و بدترين شكنجه ها را به آنان داد و بچه هايشان را مى كشت ، و زنان و دخترانشان را زنده نگه مى داشت .

و نصرناهم فكانوا هم الغالبين

نـصـرت بـنى اسرائيل اين بود كه منجر به بيرون رفتن از مصر و عبور از دريا، و غرق شدن فرعون و لشكريانش در دريا گرديد.
ايـن را بـدان جـهت گفتيم تا اشكالى كه شده دفع شود، چون بعضى توهم كرده اند كه : مقتضاى ظاهر اين است كه كلمه نصرت قبل از نجات دادن ذكر شود، چون نجات يافتن بنى اسـرائيـل نـتـيـجـه نـصـرت خـدا بـود، در حـالى كـه مـى بـيـنـيـم اول فرمود: (ما آنها را از اندوه شديد نجات داديم ) بعد فرمود: (و يارى شان كرديم تا غلبه كردند) .
جـواب ايـن تـوهـم هـمـان اسـت كـه گـفـتـيـم ، بـا ايـن توضيح كه نصرت همواره در جايى اسـتعمال مى شود كه شخص نصرت شده هم خودش مختصر نيرويى داشته باشد و هم به ضميمه نيروى ناصر كارى را از پيش ببرد، به طورى كه اگر اين نصرت نبود نيروى خـود او كـافـى نـبـود كـه شـر را از خـود دفـع كـنـد، و بـنـى اسـرائيل در هنگام بيرون شدن از مصر مختصر نيرويى داشتند. پس اطلاق كلمه (نصرت ) در آن هنگام مناسب است .
بـه خـلاف كـلمـه (نـجـات دادن ) كـه بـايـد در جـايـى اسـتـعـمـال شود كه نجات يافته هيچ نيرويى از خود نداشته باشد، و آن در داستان بنى اسـرائيـل در روزگـارى اسـت كـه اسـيـر در دسـت فـرعـون بـودنـد. پـس استعمال كلمه نصرت در آن هنگام مناسبت ندارد.

و آتيناهما الكتاب المستبين

يـعـنـى كـتـابى كه مجهولات نهانى را روشن مى كند و آن امورى را كه مورد احتياج مردم در دنيا و آخرت است و براى خود آنان پوشيده است ، بيا ن مى نمايد.

و هديناهما الصراط المستقيم

مـراد از (هـدايت به سوى صراط المستقيم ) ، هدايت به تمام معناى كلمه است ، و به همين جهت آن را به موسى و هارون (عليهما السلام ) اختصاص داد و از قوم آن دو كسى را شريك آن دو نكرد و ما در سابق در تفسير سوره فاتحه هدايت به صراط مستقيم را معنا كرديم .

و تركنا عليهما فى الاخرين ... المؤ منين

كه تفسيرش گذشت .

و ان الياس لمن المرسلين

بـعضى گفته اند: (الياس (عليه السلام ) از دودمان هارون (عليه السلام ) بوده ، و در شـهـر بـعـلبـك - يـكـى از شـهـرهـاى لبـنـان كـه بـه مـنـاسـبـت ايـنـكـه بـت بـعـل در آنـجـا مـنـصـوب بوده آن را بعلبك خواندند - مبعوث شد) . و ليكن گوينده اين حرف شاهدى بر گفتار خود نياورده ، در كلام خداى تعالى هم شاهدى بر آن نيست .

حـجـتـى بـر تـوحـيـد كـه در سـخـن الياس (عليه السلام ) به قوم خود، با استناد به خالقبودن خدا اقامه شده است


اذ قال لقومه الا تتقون اتدعون بعلا و تذرون احسن الخالقين ... الاولين

ايـن قـسـمـتـى از دعـوت الياس (عليه السلام ) است كه در آن قوم خود را به سوى توحيد دعوت مى كند، و به پرستش (بعل ) - كه بتى از بت هاى آنان بوده - و نپرستيدن خدا، توبيخ مى نمايد
و كـلام آن جـنـاب عـلاوه بـر ايـنـكـه تـوبـيـخ و سـرزنـش مـشـركـيـن اسـت ، مـشـتـمـل بـر حـجتى كامل بر مساءله توحيد نيز هست ؛ چون در جمله (تذرون احسن الخالقين ربكم و رب آبائكم الاولين ) مردم را نخست سرزنش مى كند كه چرا (اءحسن الخالقين ) را نـمـى پـرسـتـيد؟ و خلقت و ايجاد همان طور كه به ذوات موجودات متعلق است ، به نظام جـارى در آنـهـا نيز متعلق است كه آن را تدبير مى ناميم . پس همان طور كه خدا خالق است مـدبـر نـيـز هست و همان طور كه خلقت مستند به او است تدبير نيز مستند به او است و جمله (اللّه ربـكـم ) بـعـد از سـتـايـش بـه جـمـله (احسن الخالقين ) اشاره به همين مساءله تدبير است .
و سـپـس اشـاره مـى كـنـد به اينكه : ربوبيت خداى تعالى اختصاص به يك قوم و دو قوم نـدارد. و خـدا مـانند بت نيست كه هر بتى مخصوص ‍ به قومى مى باشد، و بت هر قوم رب مخصوص آن قوم مى باشد. بلكه خداى تعالى رب شما و رب پدران گذشته شما است ، اخـتـصـاص بـه يـك دسـته و دو دسته ندارد، چون خلقت و تدبير او عام است و جمله (اللّه ربكم و رب آبائكم الاولين ) اشاره به اين معنا دارد.
(فكذبوه فانهم لمحضرون )
كـلمـه (مـحـضـرون ) بـه ايـن معنا است كه : تكذيب كنندگان مبعوث مى شوند تا براى عـذاب احـضـار شـونـد، و در سـابـق هـم گـفـتـيم كه كلمه (احضار) هر جا به طور مطلق بيايد، به معناى احضار براى شر و عذاب است .

الا عباد اللّه المخلصين

احضار اين جمله دليل بر آن است كه در قوم (الياس ) جمعى از مخلصين بوده اند.
و تركنا عليه فى الآخرين ... المؤ منين
در سابق در نظاير اين آيه سخن رفت .

بحث روايتى


(دو روايـــت دربـــاره مـــراد از (بـــعـــل ) در: (اتـــدعـــون بـــعـــلا...) و (ال ياسين ) )


در تـفـسـيـر قمى در ذيل آيه (اتدعون بعلا) آمده كه قوم الياس (عليه السلام ) بتى داشتند كه آن را بعل مى ناميدند.
و در كـتـاب مـعانى به سند خود از قادح از امام صادق (عليه السلام ) از پدرش از پدران بـزرگـوارش از عـلى (عـليـه السـلام ) روايـت كـرده كـه دربـاره آيـه (سـلام عـلى آل يـس ) فـرمـود : (يـس ) رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ) اسـت . و آل يس ما هستيم .
مؤ لف : و از كتاب عيون از امام رضا (عليه السلام ) نظير اين حديث روايت شده . و البته ايـن دو روايـت بـر ايـن مـبـنـى صـحـيـح اسـت كـه مـا آيـه را بـه صـورت آل يـس بـخوانيم ، همچنان كه در قراءت نافع و ابن عامر و يعقوب و زيد اين طور قراءت شده .
سخنى پيرامون

سخنى پيرامون داستان الياس (عليه السلام )


داستان الياس (عليه السلام )
1- نـخست ببينيم در قرآن كريم درباره آن جناب چه آمده ؟ در قرآن عزيز جز در اين مورد و در سـوره انـعـام آنـجا كه هدايت انبيا را ذكر مى كند و مى فرمايد: (و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين ) جاى ديگرى نامش برده نشده .
و در ايـن سـوره هـم از داستان او به جز اين مقدار نيامده كه آن جناب مردمى را كه بتى به نام (بعل ) مى پرستيده اند، به سوى پرستش خداى سبحان دعوت مى كرده ، عده اى از آن مـردم بـه وى ايـمـان آوردنـد و ايـمـان خـود را خالص هم كردند، و بقيه كه اكثريت قوم بودند او را تكذيب نمودند، و آن اكثريت براى عذاب احضار خواهند شد.
و در سـوره انـعـام آيـه (85) دربـاره آن جناب همان مدحى را كرده كه درباره عموم انبيا (عليهم السلام ) كرده ، و در سوره مورد بحث علاوه بر آن او را از مؤ منين و محسنين خوانده ، و بـه او سلام فرستاده ، البته گفتيم در صورتى كه كلمه مذكور بنابر قرائت مشهور (ال ياسين ) باشد
2 - حـال بـبـينيم در احاديث درباره آن جناب چه آمده ؟ احاديثى كه درباره آن جناب در دست است ، مانند ساير رواياتى كه درباره داستانهاى انبيا (عليهم السلام ) هست ، و عجايبى از تـاريـخ آنان نقل ميكند، بسيار مختلف و ناجور است نظير حديثى كه ابن مسعود آن را روايت كـرده مـيـگـويـد: اليـاس هـمـان ادريـس اسـت . يـا آن روايـت ديـگـر كـه ابـن عـبـاس از رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آورده كه فرمود: الياس همان خضر است . و آن روايتى كه از وهب و كعب الاحبار و غير آن دو رسيده كه گفته اند: الياس هنوز زنده است ، و تا نفخه اول صور زنده خواهد بود.
و نـيز از وهب نقل شده كه گفته : الياس از خدا درخواست كرد: او را از شر قومش نجات دهد و خـداى تـعـالى جنبنده اى به شكل اسب و به رنگ آتش فرستاد، الياس روى آن پريد، و آن اسـب او را بـرد. پـس خـداى تـعـالى پـر و بـال و نورانيتى به او داد و لذت خوردن و نوشيدن را هم از او گرفت ، در نتيجه مانند ملائكه شد و در بين آنان قرار گرفت .
بـاز از كـعب الاحبار رسيده كه گفت : الياس دادرس گمشدگان در كوه و صحرا است ، و او هـمـان كـسـى اسـت كـه خـدا او را ذو النـون خـوانـده ، و از حـسـن رسـيـده كـه گـفـت : الياس مـوكـل بـر بـيـابـانـهـا، و خـضـر مـوكـل بر كوهها است ، و از انس رسيده كه گفت : الياس رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) را در بعضى از سفرهايش ديدار كرد و با هم نـشـسـتـنـد و گـفـتـگـو كـردنـد. سـپـس سـفـرهـاى از آسـمـان بـر آن دو نـازل شـد. از آن مـائده خـوردنـد و بـه مـن هـم خـورانـيـدنـد، آنـگـاه اليـاس از مـن و از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) خداحافظى كرد. سپس او را ديدم كه بر بالاى ابـرهـا بـه طـرف آسـمـان مـيـرفـت . و احـاديـثـى ديـگـر از ايـن قـبـيـل ، كـه سـيـوطـى آنـهـا را در تـفـسـيـر الدر المـنـثـور در ذيل آيات اين داستان آورده .
و در بـعـضى از احاديث شيعه آمده كه امام (عليه السلام ) فرمود: او زنده و جاودان است . و ليكن اين روايات هم ضعيف هستند و با ظاهر آيات اين قصه نميسازند.
و در كتاب بحار در داستان الياس از (قصص الانبيا) و آن كتاب به سند خود از صدوق ، و وى به سند خود از وهب بن منبه و نيز ثعلب در عرائس از ابن اسحاق و از ساير علماى اخـبـار، بـه طـور مـفـصـل تـر از آن را آورده انـد، و آن حـديـث بـسـيـار مـفـصـل اسـت كـه خـلاص هـاش ايـن اسـت كـه : بـعـد از انـشـعـاب مـلك بـنـى اسـرائيـل ، و تـقـسـيـم شـدن در بـيـن آنـان ، يـك تـيـره از بـنـى اسـرائيـل بـه بـعـلبـك كـوچ كـردنـد و آنـهـا پـادشـاهـى داشـتـنـد كـه بـتـى را بـه نـام (بعل ) مى پرستيد و مردم را بر پرستش آن بت وادار مى كرد.
پـادشاه نامبرده زنى بدكاره داشت كه قبل از وى با هفت پادشاه ديگر ازدواج كرده بود، و نـود فرزند - غير از نوه ها - آورده بود، و پادشاه هر وقت به جايى مى رفت آن زن را جـانـشـيـن خـود مـى كـرد، تـا در بـيـن مـردم حكم براند پادشاه نامبرده كاتبى داشت مؤ من و دانـشـمـنـد كـه سـيـصـد نـفـر از مـؤ مـنـيـن را كـه آن زن مـيـخـواسـت بـه قتل برساند از چنگ وى نجات داده بود. در همسايگى قصر پادشاه مردى بود مؤ من و داراى بستانى بود كه با آن زندگى مى كرد و پادشاه هم همواره او را احترام و اكرام مى نمود.
در بـعـضـى از سـفـرهـايـش ، هـمـسـرش آن هـمـسـايـه مـؤ مـن را بـه قـتـل رسانيد و بستان او را غصب كرد وقتى شاه برگشت و از ماجرا خبر يافت ، زن خود را عتاب و سرزنش كرد، زن با عذرهايى كه تراشيد او را راضى كرد خداى تعالى سوگند خـورد كـه اگـر تـوبه نكنند از آن دو انتقام مى گيرد، پس الياس (عليه السلام ) را نزد ايـشـان فرستاد، تا به سوى خدا دعوتشان كند و به آن زن و شوهر خبر دهد كه خدا چنين سوگندى خورده شاه و ملكه از شنيدن اين سخن سخت در خشم شدند، و تصميم گرفتند او را شـكـنـجـه دهـنـد و سـپس به قتل برسانند ولى الياس (عليه السلام ) فرار كرد و به بـالاتـريـن كـوه و دشـوارتـريـن آن پـنـاهـنـده شـد هـفـت سال در آنجا به سر برد و از گياهان و ميوه درختان سد جوع كرد.
در ايـن بـيـن خـداى سـبـحـان يـكـى از بچه هاى شاه را كه بسيار دوستش مى داشت مبتلا به مـرضـى كـرد، شـاه بـه (بـعـل ) مـتـوسـل شـد، بـهـبـودى نـيافت شخصى به او گفت : بـعـل از ايـن رو حـاجـتـت را بـرنـيـاورد كـه از دست تو خشمگين است ، كه چرا الياس (عليه السـلام ) را نـكـشـتـى ؟ پس شاه جمعى از درباريان خود را نزد الياس فرستاد، تا او را گـول بـزنـند و با خدعه دستگير كنند اين عده وقتى به طرف الياس (عليه السلام ) مى رفـتـند، آتشى از طرف خداى تعالى بيامد و همه را بسوزانيد، شاه جمعى ديگر را روانه كـرد، جـمـعى كه همه شجاع و دلاور بودند و كاتب خود را هم كه مردى مؤ من بود با ايشان بـفـرسـتاد، الياس (عليه السلام ) به خاطر اينكه آن مرد مؤ من گرفتار غضب شاه نشود، ناچار شد با جمعيت به نزد شاه برود.
در هـمـيـن بـين پسر شاه مرد و اندوه شاه الياس (عليه السلام ) را از يادش برد و الياس (عليه السلام ) سالم به محل خود برگشت .
و ايـن حـالت مـتـوارى بـودن اليـاس بـه طـول انـجـامـيـد، نـاگـزيـر از كوه پايين آمده در مـنـزل مادر يونس بن متى پنهان شود، و يونس آن روز طفلى شيرخوار بود، بعد از شش ماه دوبـاره اليـاس از خـانـه مزبور بيرون شده به كوه رفت . و چنين اتفاق افتاد كه يونس بـعـد از او مـرد، و خـداى تـعـالى او را به دعاى الياس زنده كرد، چون مادر يونس بعد از مـرگ فـرزنـدش بـه جـسـتـجـوى اليـاس بـرخـاسـت و او را يـافـته درخواست كرد دعا كند فرزندش زنده شود.
اليـاس (عـليـه السـلام ) كـه ديـگـر از شـر بـنـى اسـرائيـل بـه تـنگ آمده بود، از خدا خواست تا از ايشان انتقام بگيرد و باران آسمان را از آنـان قـطـع كـند نفرين او مؤ ثر واقع شد، و خدا قحطى را بر آنان مسلط كرد. اين قحطى چند ساله مردم را به ستوه آورد لذا از كرده خود پشيمان شدند، و نزد الياس آمده و توبه كـردنـد و تـسـليـم شـدنـد. الياس (عليه السلام ) دعا كرد و خداوند باران را بر ايشان بباريد و زمين مرده ايشان را دوباره زنده كرد.
مـردم نـزد او از ويـرانـى ديـوارهـا و نـداشـتن تخم غله شكايت كردند، خداوند به وى وحى فرستاد دستورشان بده به جاى تخم غله ، نمك در زمين بپاشند و آن نمك نخود براى آنان رويانيد، و نيز ماسه بپاشند، و آن ماسه براى ايشان ارزن رويانيد.
بعد از آنكه خدا گرفتارى را از ايشان برطرف كرد، دوباره نقض عهد كرده و به حالت اول و بـدتـر از آن بـرگـشـتـنـد، ايـن بـرگـشـت مـردم ، اليـاس را مـلول كـرد، لذا از خـدا خـواسـت تـا از شر آنان خلاصش كند، خداوند اسبى آتشين فرستاد، اليـاس (عـليـه السلام ) بر آن سوار شد و خدا او را به آسمان بالا برد، و به او پر و بال و نور داد، تا با ملائكه پرواز كند.
آنـگـاه خـداى تعالى دشمنى بر آن پادشاه و همسرش مسلط كرد، آن شخص به سوى آن دو به راه افتاد و بر آن دو غلبه كرده و هر دو را بكشت ، و جيفه شان را در بستان آن مرد مؤ من كه او را كشته بودند و بوستانش را غصب كرده بودند بينداخت .
ايـن بـود خـلاصـهاى از آن روايت كه خواننده عزيز اگر در آن دقت كند خودش به ضعف آن پى مى برد.

آيات 148 - 133 سوره صافات


و ان لوطـا لمـن المـرسلين (133) اذ نجينه و اهله اجمعين (134) الا عجوزا فى الغابرين (135) ثـم دمـّرنـا الآخـريـن (136) و انـكـم لتـمـرون عـليـهـم مـصـبـحـيـن (137) و بـاليـل افلا تعقلون (138) و ان يونس لمن المرسلين (139) اذ ابق الى الفلك المشحون (140) فـسـاهـم فـكـان من المدحضين (141) فالتقمه الحوت و هو مليم (142) فلو لا انه كـان مـن المـسـبحين (143) للبث فى بطنه الى يوم يبعثون (144) فنبذناه بالعراء و هو سـقـيـم (145) و انـبـتـنـا عليه شجرة من يقطين (146) و ارسلناه الى مائة الف او يزيدون (147) فامنوا فمتعنهم الى حين (148)

ترجمه آيات


و همانا لوط از مرسلين بود (133).
به يادش باش كه ما او و اهل او همگى را نجات داديم (134).
مگر پيرزنى در باقى ماندگان در عذاب بود (135).
و بقيه را هلاك كرديم (136).
و شما (مردم حجاز) همه روزه از ويرانه آنان عبور مى كنيد (137).
و همچنين در شبها آيا باز هم نمى انديشيد؟ (138)
و همانا يونس هم از پيامبران بود (139).
به يادش آور زمانى كه به طرف يك كشتى پر بگريخت (140).
پس قرعه انداختند و او از مغلوبين شد (141).
پس ماهى او را ببلعيد در حالى كه ملامت زده بود (142).
و اگر او از تسبيح گويان نمى بود (143).
حتما در شكم ماهى تا روزى كه خلق مبعوث شوند باقى مى ماند (144).
ولى چـون از تـسـبـيح گويان بود ما او را به خشكى پرتاب كرديم در حالى كه مريض بود (145).
و بر بالاى سرش بوته اى از كدو رويانديم (146).
و او را به سوى شهرى كه صد هزار نفر و بلكه بيشتر بودند فرستاديم (147).
پـس ايـمـان آوردنـد مـا هـم بـه نـعـمـت خود تا هنگامى معين (مدت عمر آن قوم ) بهره مندشان گردانيديم (148).

بيان آيات


اين آيات خلاصه اى است از داستان لوط (عليه السلام ) و سپس يونس (عليه السلام ) كه خدا او را مبتلا كرد به شكم ماهى ، به كيفر اينكه در هنگام مرتفع شدن عذاب - كه مقدمات نزولش رسيده بود - از قوم خود اعراض كرد.

و ان لوطا لمن المرسلين اذ نجيناه و اهله اجمعين

مـنـظـور از نـجـات لوط و خـانـدانـش ، نـجـات او از عـذابـى اسـت كـه بـر قـوم لوط نـازل شـد، و آن - بـه طـورى كـه در قـرآن آمـده - ايـن بـود كـه از آسـمـان سـنـگريزه (سجيل ) بر آنان باريد، و زمين هم دهان باز كرده و همه را در خود فرو برد.

الا عجوزا فى الغابرين

يـعـنـى مگر پيرزنى كه در ميان باقى ماندگان در عذاب باقى ماند و هلاك شد و آن پير زن همان همسر لوط بود.

ثم دمرنا الآخرين

كـلمـه (دمرنا) از مصدر (تدمير) است كه به معناى هلاك كردن است . و منظور از كلمه آخـريـن هـمـان قـوم لوط (عـليـه السـلام ) اسـت كـه آن جـنـاب بـه عـنـوان رسول به سويشان فرستاده شده بود.

و انكم لتمرون عليهم مصبحين و بالليل افلا تعقلون

يعنى و شما همواره صبح و شام از سرزمين آنان عبور مى كنيد، چون مردم لوط در سرزمينى وسـط شام و حجاز زندگى مى كردند، و منظور از (عبور كردن در صبح و شام ) ، عبور كـردن از خـرابـه هاى آن ديار است . و - به طورى كه مى گويند - امروز آن خرابه ها زير آب رفته است .

مـــراد از ايـــنـــكـــه فـرمـود: يـونـس بـه سـوى كـشـتى فرار كرد (اذا ابق الى الفلك المشحون)


و ان يونس لمن المرسلين اذ ابق الى الفلك المشحون

يـعـنـى و يـونـس نـيـز از پـيـامـبران بود كه به سوى كشتى فرار كرد، با اينكه كشتى ظرفيت سوار شدن او را نداشت و (اباق ) به معناى فرار كردن عبد از مولايش ميباشد...
مـراد از فرار كردن او به طرف كشتى اين است كه او از بين قوم خود بيرون آمد و از آنان اعراض كرد. و آن جناب هر چند در اين عمل خود خدا را نافرمانى نكرد، و قبلا هم خدا او را از چـنـين كارى نهى نكرده بود، و ليكن اين عمل شباهتى تام بفرار يك خدمتگزار از خدمت مولى داشـت ، و بـه هـمـيـن جـهـت خـداى تـعـالى او را بـه كـيـفـر ايـن عـمـل بـگرفت كه شرح بيشتر داستانش در تفسير آيه (و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه ) گذشت .

فساهم فكان من المدحضين

كـلمـه (سـاهـم ) مـاضـى از بـاب مـسـاهـمـه اسـت كه به معناى قرعه كشى است . و كلمه (مدحضين ) اسم مفعول از (ادحاض ) است كه به معناى غالب آمدن است و معناى آيه اين اسـت كـه : در كـشتى قرعه انداختند و يونس از مغلوبين شد، و جريان بدين قرار بود كه نـهـنگى بر سر راه كشتى درآمد و كشتى را متلاطم كرد و چون سنگين بود خطر غرق همگى را تهديد كرد، ناگزير شدند از كسانى كه در كشتى بودند شخصى را در آب بيندازند، تا نهنگ او را ببلعد، و از سر راه كشتى به كنارى رود قرعه انداختند به نام يونس (عليه السلام ) اصابت كرد به ناچار او را به دهان نهنگ سپردند و نهنگ آن جناب را ببلعيد.

فالتقمه الحوت و هو مليم

ماهى او را لقمه اى كرد، در حالى كه او ملامت زده بود. كلمه (التقام ) به معناى ابتلاع و بـلعـيـدن اسـت . و كـلمـه (مـليـم ) اسـم فـاعـل از (لام ) اسـت ، كـه بـه مـعـنـاى داخـل شـدن در مـلامـت اسـت ، مـانـنـد احـرام كـه بـه مـعـنـاى داخل شدن در حرم است ، و ممكن است معناى كلمه اين باشد كه يونس داراى ملامت شد.

مـعـنـاى ايـنـكـه فرمود: اگر نبود اينكه يونس از سجين بود تا روز بعثت در شكم ماهى مىماند


فلولا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون

ايـن آيـه شـريفه يونس را جزو تسبيح كنندگان شمرده و معلوم است مسبح كسى را گويند كـه مـكـرر و بـه طـور دائم تـسـبـيـح مـى گـويـد بـه طـورى كـه ايـن عمل صفت وى شده باشد. از اين مى فهميم كه آن جناب مدتى طولانى كارش تسبيح بوده .
بـعـضـى گـفـتـه انـد: (قـبـل از رفتن در شكم ماهى تسبيح مى گفته ) .
و بعضى ديگر گفته اند: (در شكم ماهى ، بسيار تسبيح مى گفته ) .
عـده اى ديـگـر گـفـتـه انـد: (اصـولا او بـر ايـن كـار مـداومـت داشـتـه ، هـم قبل از فرو رفتن در شكم ماهى و هم بعد از آن ) .
و امـا آنـچـه قـرآن كـريـم از تـسبيح او حكايت كرده اين است كه مى فرمايد: (فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ) و لازمه اين آيه شريفه آن است كه او تـنـهـا در شـكـم مـاهـى و يـا هـم در آنـجـا و هـم قـبـلا تـسـبـيـح مـى گـفـتـه . پـس احـتـمـال ايـنـكـه مـنـظـور تـسـبـيـح گـفـتـن قـبـل از مـاجـراى مـاهـى بـاشـد احتمال ضعيفى است كه نبايد آن را پذيرفت .
علاوه بر اين از جمله (سبحانك انى كنت من الظالمين ) كه هم تسبيح و هم اعتراف به ظلم است (البته ظلم به آن معنايى كه بعدا خواهيم گفت ) استفاده مى شود كه منظور از تسبيح او تـسـبـيح از معنايى است كه عمل وى و رفتن از ما بين آنان دلالت بر آن دارد و آن معنا اين اسـت كـه اگـر فـرار كـنـد ديگر دست خدا به او نمى رسد، همچنان كه جمله (و ظن ان لن نقدر عليه خيال كرد دست ما به او نمى رسد) بر آن دلالت دارد.
و جـمـله (فـلولا انـه كـان مـن المـسبحين ...) دلالت دارد بر اينكه صرفا تسبيح او باعث نجاتش شده ، و لازمه اين گفتار آن است كه يونس گرفتار شكم ماهى نشده باشد مگر به خـاطـر همين كه خدا را منزه بدارد از آن معنايى كه عملش حكايت از آن مى كرد، و در نتيجه از آن گرفتارى كه عملش باعث آن شده بود نجات يافته و به ساحت عافيت قدم بگذارد.
از ايـن بـيـان روشـن مى شود كه عنايت كلام همه در اين است كه بفهماند تسبيح او در شكم مـاهـى مـايـه نـجـاتـش شـد. پـس از سـه قـولى كـه نقل كرديم قول وسط معقولتر و بهتر است .

بنابر اين ظاهر قضيه اين است كه مراد از تسبيح يونس ، همين نداى او در ظلمات باشد كه گـفـتـه : (لا اله الا انـت سـبـحـانـك انـى كـنـت مـن الظـالمـيـن ) و اگـر قـبـل از تـسـبيح ، تهليل (لا اله الا اللّه ) را ذكر كرد، براى اين بود كه به منزله علتى بـاشـد براى تسبيحش ، گويا فرموده : خدايا معبود به حقى كه بايد به سويش توجه كـرد غـيـر از تـو كـسـى نـيـسـت ، پـس تـو مـنـزهـى از آن مـعـنـايـى كـه عمل من آن را مى رسانيد، چون من از تو فرار كردم و از عبوديت تو اعراض نمودم و به غير تـو مـتـوجـه شـدم پس اينك من متوجه تو مى شوم و تو را برى و پاك ميدانم از آنچه عملم حكايت از آن مى كرد، حال مى گويم : كه غير از تو كسى و چيزى كارساز نيست .
ايـن بـود مـعـنـاى تـسبيح يونس كه اگر اين معنا را نگفته بود، تا ابد از آن بليه نجات نمى يافت ، چون - همان طور كه گفتيم - سبب نجاتش تنها و تنها همين تسبيح بود به آن معنايى كه ذكر كرديم .
با اين بيان روشن مى شود كه مراد از جمله (للبث فى بطنه الى يوم يبعثون ) جاويد بودن مكث آن جناب است در شكم ماهى ، تا روزى كه مبعوث شود و از شكم ماهى بيرون آيد مـانـنـد قـبـر كه مردم در آن دفن مى شوند و مكث مى كنند تا روزى كه مبعوث شوند و از آن خارج گردند، همچنان كه درباره بيرون شدن همه انسانها از زمين فرموده : (منها خلقناكم و فيها نعيدكم و منها نخرجكم تارة اخرى ) .
در آيـه شـريـفه مورد بحث هيچ دلالتى بر اين نيست كه يونس تا روز قيامت در شكم ماهى زنـده مـى مـانـد و يـا جـنـازهـاش در شـكـم مـاهـى سـالم مـى مـانـد و شـكـم مـاهـى قـبـل او مـى شـد، يـا بـه اينكه ماهى تا روز قيامت زنده مى ماند و يا به نحوى ديگر. پس ديـگـر مـحلى براى اين اختلاف باقى نمى ماند كه آيا آن جناب همچنان زنده مى ماند؟ و يا شـكـم مـاهـى قـبـر او مـى شـد؟ و نـيـز آيـا مـراد از (يـوم يبعثون ) روزى است كه صور اول دمـيـده مـى شـود و همه مردم مى ميرند؟ و يا صور دوم است كه همه زنده مى شوند؟ و يا آنكه اين عبارت كنايه است از اينكه مدتى طولانى در شكم ماهى مى ماند؟



حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۰-۸-۱۳۸۹ ۰۹:۲۲ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 457 بار در 407 ارسال
ارسال: #23
RE:تفسير الميزان جلد 17 - علامه طباطبايي رحمه الله عليه

فنبذناه بالعراء و هو سقيم

كـلمـه (نـبـذ) بـه مـعناى دور انداختن چيزى است . كلمه (عراء) به معناى محلى روباز اسـت ، كـه ديـوار و حـايـلى ديـگـر در آن نـباشد و چيزى كه انسان در زير سايهاش قرار گيرد نداشته باشد، نه سقفى و نه خيمه اى و نه درختى .
و مـعـنـاى جـمـله - آنـطـور كـه از سياق برمى آيد - اين است كه : يونس در شكم ماهى از تـسـبـيح گويان شد و در نتيجه ما او را از شكم ماهى بيرون انداختيم و در بيرون دريا در زمينى كه نه سايه داشت و نه سقف ، پرت كرديم ، در حالى كه بيمار بود، و سايه اى هم نبود كه به آنجا برود.

و انبتنا عليه شجرة من يقطين

كـلمـه (يـقـطـيـن ) به معناى نوعى از كدو است كه برگهاى پهن و مدور دارد، و خدا اين بوته را رويانيد تا برگهايش بر بدن او سايه بيفكند.

و ارسلناه الى مائة الف او يزيدون

كـلمـه (او) در ايـنـجا به معناى ترديد نيست ؛ چون خداى تعالى در عدد آن جمعيت ترديد نـدارد، بـلكـه بـه معناى ترقى است ، و معنا چنين است كه : ما او را به رسم پيامبرى به سـوى مـردمـى فـرسـتاديم كه عددشان صد هزار و بلكه بيشتر بود. و منظور از اين مردم اهل (نينوى ) است .

فامنوا فمتعناهم الى حين

يعنى اين قوم به وى ايمان آوردند و ما ايشان را به آن عذابى كه قبلا به ايشان نزديك شـده بـود هـلاك نـكـرديـم ، و آنـان را از نـعمت حيات و بقاء برخوردار كرديم كه تا فرا رسيدن اجلشان زندگى كنند.
و ايـن آيـه شـريـفـه در اين اشعارش كه عذاب از قوم يونس برداشته شد، اشاره دارد به آيه (فلولا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما امنوا كشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحيوة الدنيا و متعناهم الى حين ) .
سـيـاق آيـه مـورد بـحـث خـالى از ايـن اشـعـار و بـلكـه دلالت نـيـسـت كـه مـراد از ارسـال يـونس در جمله (فارسلناه ) اين است كه : آن جناب را امر فرموده كه بار ديگر بـه سـوى قـومـش بـرگردد. و مراد از ايمان قومش در جمله (فامنوا...) ايمان آوردن به تـصـديـق او و پـيـرويـاش ‍ مـى بـاشد بعد از ايمان آوردن به خدا و توبه كردن بعد از ديدن عذاب .
از ايـنـجـا ضـعـف ايـن گـفـتـار روشـن مـى شـود كـه بـعضى به آيه شريفه و آيه قبليش اسـتـدلال كـرده انـد بـر ايـنـكـه مـنـظـور از جـمـله (فـارسـلنـاه ) ارسال بعد از بيرون شدن از شكم ماهى است ، و خلاصه يونس در آغاز مامور شده كه به سوى اهل (نينوى ) كه مردمى بت پرست بودند برود و يونس از آنجا كه اين ماموريت را سـنـگـيـن ديـد، از خانه خود بيرون آمد، ولى مستقيم به سوى نينوى نرفت ، بلكه در زمين سـيـر مـيـكـرد تـا شايد كه خدا اين تكليف را از او بردارد، و در ضمن گردش سوار كشتى شـده و بـه داسـتـان مـاهى گرفتار گشت و بعد از آنكه در بيابان افكنده شد و حالش جا آمـد، بار دوم مامور شد به سوى آن مردم برود و رفت ، و مردم هم دعوتش را پذيرفتند، و خدا عذابى را كه همواره ايشان را به آن تهديد مى كرد، از ايشان برداشت .
دليـل ضـعـف ايـن گـفـتـار آن اسـت كـه : سياق (همانطور كه شنيدى ) دلالت دارد بر اينكه مـنـظـور از جـمـله (فـارسـلنـاه ) ارسـال دومـى اسـت و قـبـل از آن يـك بـار ديـگـر بـه سـوى آن مـردم ارسـال شـده بـود. و نـيـز مـنـظـور از جـمله (فـامـنوا) ايمان بار دوم مردم است ، بعد از ايمان و توبه و زندگى تا مدتى معين هم نـتـيـجه ايمان بار دوم ايشان بوده نه نتيجه برطرف شدن عذاب ، آرى اگر بار دوم به آن رسول بزرگوار ايمان نمى آوردند، خدا رهاشان نمى كرد، همچنان كه ديديم در نوبت اول هـم وقـتـى عـذاب را از ايـشـان بـرگـردانـيـد كـه ايـمان آورده و توبه كردند - دقت بفرماييد.
علاوه بر اين آيه شريفه (و ذا النون اذ ذهب مغاضبا) و آيه شريفه (و لا تكن كصاحب الحوت اذ نادى و هو مكظوم ) با گفتار آن مفسر هيچ سازشى ندارد و همچنين آيه (الا قوم يـونـس لمـا آمـنـوا كـشـفـنا عنهم عذاب الخزى فى الحيوة الدنيا) ، چون كشف عذاب در جايى اطلاق مى شود كه عذاب يا واقع شده باشد، و يا مشرف به وقوع باشد.

گفتارى پيرامون داستان يونس (عليه السلام )


گفتارى در چند فصل
پيرامون داستان يونس (عليه السلام )

1 - داستان آن جناب در قرآن كريم


1 - قرآن كريم از سرگذشت اين پيامبر و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده . در سوره صافات اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب به سوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فرار كرده و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد. و سپس نجات داده شده و بار ديـگـر بـه سوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى ايمان آوردند. اينك آيات آن سوره از نظر خواننده مى گذرد.
(و ان يـونـس لمـن المـرسـليـن اذ ابـق الى الفـلك المـشـحـون فـسـاهـم فكان من المدحضين فـالتقمه الحوت و هو مليم فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون فـنـبـذنـاه بـالعـراء و هـو سـقـيم و انبتنا عليه شجرة من يقطين و ارسلناه الى مائة الف او يزيدون فامنوا فمتعناهم الى حين ) .
و در سوره انبياء متعرض تسبيح گويى او در شكم ماهى شده كه علت نجاتش از آن بليه شد، مى فرمايد: (و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انـت سبحانك انى كنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤ منين ) .
و در سـوره قلم متعرض ناله اندوهگين او در شكم ماهى شده و سپس بيرون شدنش و رسيدن به مقام اجتباء را آورده ، مى فرمايد: (فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت اذ نادى و هو مكظوم لو لا ان تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم فاجتباه ربه فجعله من الصالحين ) .
و در سـوره يـونـس مـتـعـرض ايمان آوردن قومش و بر طرف شدن عذاب از ايشان شده ، مى فـرمـايـد: (فـلو لا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحيوة الدنيا و متعناهم الى حين ) .
خـلاصـه آنچه از مجموع آيات قرآنى استفاده مى شود، با كمك قرائن موجود در اطراف اين داستان اين است كه : يونس (عليه السلام ) يكى از پيامبران بوده كه خدا وى را به سوى مردمى گسيل داشته كه جمعيت بسيارى بوده اند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مى كرده و آن قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيب عكس العملى نشان ندادند، تا آنـكـه عـذابـى كـه يـونـس (عـليه السلام ) با آن تهديدشان مى كرد فرا رسيد. و يونس (عليه السلام ) خودش از ميان قوم بيرون رفت .
هـمـين كه عذاب نزديك ايشان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، همگى به خدا ايمان آورده و توبه كردند خدا هم آن عذاب را كه در دنيا خوارشان مى ساخت ، از ايشان برداشت .
و امـا يـونـس (عـليـه السـلام ) وقـتـى خـبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود از ايشان بـرداشـته شده ، و گويا متوجه نشده كه قوم او ايمان آورده و توبه كرده اند، لذا ديگر به سوى ايشان برنگشت در حالى كه از آنان خشمگين و ناراحت بود. همچنان پيش رفت ، در نـتيجه ظاهر حالش حال كسى بود كه از خدا فرار مى كند و به عنوان قهر كردن از اينكه چـرا خـدا او را نـزد ايـن مردم خوار كرد دور مى شود، و نيز در حالى مى رفت كه گمان مى كرد دست ما به او نمى رسد، پس سوار كشتى پر از جمعيت شد و رفت .
در بـيـن راه نـهـنـگـى بـر سـر راه كـشـتـى آمد، چارهاى نديدند جز اينكه يك نفر را نزد آن بـيـنـدازنـد، تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود، به اين منظور قـرعـه انـداخـتـنـد و قـرعـه بـه نام يونس درآمد، او را در دريا انداختند، نهنگ او را بلعيد و كشتى نجات يافت .
آنـگـاه خـداى سبحان او را در شكم ماهى چند شبانه روز زنده نگه داشت ، و حفظ كرد يونس (عليه السلام ) فهميد كه اين جريان يك بلا و آزمايشى است كه خدا وى را بدان مبتلا كرده و ايـن مـؤ اخـذه اى اسـت از خـدا در بـرابـر رفـتـارى كـه او بـا قـوم خـود كرد، لذا از همان تـاريـكـى شـكـم مـاهـى فـريادش بلند شد به اينكه : (لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين ) .
خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب و كنار دريـا بـيـفكند. نهنگ چنين كرد. يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود. خداى تعالى بوته كـدويـى بـالاى سـرش رويـانـيـد، تـا بـر او سـايـه بيفكند. پس همين كه حالش جا آمد، و مـثـل اولش ‍ شـد خـدا او را به سوى قومش فرستاد، و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى ايمان آوردند، در نتيجه با اينكه أ جلشان رسيده بود، خداوند تا يك مدت معين عمرشان داد.
و روايـاتـى كـه از طـرق امامان اهل بيت (عليهم السلام ) در تفسير اين آيات وارد شده ، با ايـنـكـه بـسـيـار زيـاد اسـت و نـيـز بـعـضـى از روايـاتـى كـه از طـرق اهـل سـنـت آمده ، هر دو در اين قسمت شريكند كه بيش از آنچه از آيات استفاده مى شود چيزى نـدارنـد، البـتـه با مختصر اختلافى كه در بعضى از خصوصيات دارند، و ما هم به همين جـهـت از نـقـل آنـهـا صـرف نـظـر كـرديـم ، هـم بـه دليـلى كـه گـفـتـيـم و هـم بـه ايـن دليـل كـه يـك يـك آن احـاديـث خـبـر واحـدنـد و خـبـر واحـد تـنـهـا در احـكـام حجت است ، نه در مـثال مقام ما كه مقام تاريخ و سرگذشت است ، علاوه بر اين ، وضع آن روايات طورى است كـه اگـر مراجعه كنى ، خواهى ديد نمى توان خصوصيات آنها را به وسيله آيات قرآنى تصحيح كرد، حرفهايى دارد كه قابل تصحيح نيست .

2 - داستان او از ديدگاه اهل كتاب


2 - در ايـن فـصـل بـه سـرگـذشـت آن جـنـاب از ديـدگـاه اهـل كـتـاب مى پردازيم ، داستان يونس (عليه السلام ) در چند جاى از عهد قديم به عنوان (يـونـاه بـن امـتـاى ) آمده و همچنين در چند جا از عهد جديد آمده كه در بعضى از موارد به داسـتـان زنـدانـى شـدنـش در شـكـم مـاهـى اشاره مى كند. و ليكن هيچ يك از آنها سرگذشت كامل يونس (عليه السلام ) را نياورده اند.
آلوسـى در تـفـسـيـر روح المـعـانـى در داسـتـان يـونـس (عـليـه السـلام ) از ديـدگـاه اهل كتاب مطالبى آورده كه بعضى از كتب اهل كتاب هم آن را تاءييد مى كند.
او نـقـل كـرده كـه : خـداى تـعـالى يـونـس (عـليـه السـلام ) را امـر فرمود تا براى دعوت اهل (نينوى ) بدانجا رود. (نينوى ) يكى از شهرهاى بسيار بزرگ آشور بود كه در كـنـار دجـله قـرار داشت و تا آنجايى كه يونس قرار داشت سه روز راه بود. علاوه بر اين مـردم نـيـنـوى مـردمـى شـرور و فـاسـد بـودند، لذا اين ماءموريت بر يونس گران آمد و از آنجايى كه بود به سوى (ترسيس ) فرار كرد كه آن نيز نام يكى ديگر از شهرهاى آن روز است . سپس به شهر (يافا) آمد كه هم اكنون نيز (يافا) خوانده مى شود، در آنـجا يك كشتى آماده يافت كه قصد داشت سرنشينان خود را به (ترسيس ) ببرد، او هم اجرتى داد تا به ترسيس (برود) ، همين كه سوار بر كشتى شد و كشتى به راه افتاد بادى سخت وزيدن گرفت و امواج دريا بلند و بسيار شد و كشتى مشرف به غرق گشت .
پـس مـلاحـان تـرسـيدند و مقدارى از بارهاى مسافرين را به دريا انداختند، تا كشتى سبك شـود، در هـمـيـن هـنـگـام بود كه يونس در شكم كشتى به خواب خوش رفته بود. و صداى خـرنـايـش بـلند شده بود، رئيس كشتى وقتى او را ديد از در تعجب پرسيد: چه خبر هست ؟ كه در چنين هنگامه اى به خواب رفته اى ، برخيز و معبودت را بخوان ، بلكه ما را از اين مهلكه نجات بخشد، و ما در اين ورطه هلاك نشويم .
بـعـضـى از مسافرين به بعضى ديگر گفتند: بياييد قرعه بيندازيم تا معلوم شود اين شر از جانب كيست ، خود او را به دريا بيندازيم تا تنها او هلاك گردد، پس قرعه انداختند به نام يونس اصابت كرد، به او گفتند: مگر تو چه كرده اى كه قرعه به نام تو درآمد و تـو اهـل كـجـايى از كجا مى آيى و به كجا ميروى و از چه تيرهاى هستى ؟ گفت : من بنده رب كـه اله آسـمـان و خـالق دريـا و خـشـكـى اسـت ، هـستم ، آنگاه جريان خود را براى آنان نقل كرد، آنها بسيار ترسيدند و او را توبيخ كردند كه چرا فرار كردى و يك مشت مردم را در هلاكت گذاشتى ؟!
آنگاه گفتند: حالا به نظر شما چه كارى در حق تو بكنيم تا اين دريا آرام گيرد؟
گـفـت : بـايد مرا به دريا بيندازيد تا آرام گيرد، چون من مى دانم تمامى ناآراميهاى دريا بـه خـاطـر مـن اسـت ، مـردم هـر چـه تـلاش كـردنـد تـا شـايـد كـشـتـى را بـه طرف خشكى بـرگـردانـنـد و بـدون غـرق شـدن يـونـس از ورطـه نجات يابند نشد، و ناگزير و به اصرار خود آن جناب او را به دريا انداختند و كشتى در همان دم آرام گرفت .
خداى تعالى به نهنگى دستور داد تا يونس را ببلعد، و يونس سه روز در شكم نهنگ ماند و در همان جا نماز خواند و به درگاه پروردگار خود استغاثه كرد. پس خداى سبحان به نـهـنـگ دسـتـور داد تـا به ساحل آيد، و يونس را در خشكى بيندازد، نهنگ چنين كرد، همين كه يـونـس در خـشـكـى قـرار گـرفـت ، پـروردگـارش فـرمـود: بـرخـيـز و بـه طـرف اهل نينوى برو و در بين آنان به بانگ بلند آنچه به تو گفته ام ابلاغ كن .
يـونـس (عـليـه السـلام ) به طرف نينوى رفت و در بين اهلش فرياد زد: هان اى مردم ! تا سـه روز ديـگـر نـيـنـوى در زمـين فرو مى رود، پس ‍ جمعى از مردان آن شهر به خدا ايمان آوردنـد، نـدا دادنـد كـه هـان اى مـردم ، روزه بگيريد، و همگى لباس پشمينه پوشيدند، و چـون خـبـر بـه پادشاه رسيد، او هم از تخت سلطنت خود برخاست و جامه هاى سلطنتى را از خـود كـنـد و لبـاس كهنه اى پوشيده و روى خاكستر نشست و دستور داد مناديان ندا دهند كه هـيچ انسان و حيوانى طعام و شراب نخورد و به سوى پروردگار ناله و فرياد سر دهند و از شـر و ظـلم بـرگـردنـد و چـون چـنـيـن كـردنـد، خـدا هـم بـه ايـشـان رحم كرد، و عذاب نازل نشد.
يونس (عليه السلام ) ناراحت شد و عرضه داشت : الهى من هم از اين عذاب كه فرار كردم ، بـا ايـنـكـه از رحـمـت و رافـت و صـبـر و توابيت تو خبر داشتم ، پروردگارا پس جان مرا بـگـيـر، كه ديگر مرگ از زندگى برايم بهتر است ، خداى تعالى فرمود: اى يونس آيا جدا از اين كار خودت غصه دار شدى ؟ عرضه داشت : آرى ، پروردگارا.
پـس يـونـس از شـهـر خـارج شـد، و در مقابل شهر نشست و در آنجا برايش سايبانى درست كـردنـد در زيـر آن سايبان نشست ببيند در شهر چه مى گذرد؟ پس خداى تعالى به درخت كـدويـى دسـتـور داد بـالاى سـر يـونـس قـرار بـگير و بر او سايه بيفكن . يونس از اين جـريـان بـسيار خوشنود شد ولى چيزى نگذشت كه به كرمى دستور داد تا ريشه كدو را بخورد و كدو را خشك كند، كرم نيز كار خود را كرد باد سموم هم از طرفى ديگر برخاست ، آفـتـاب هـم بـه شـدت تـابـيـد، امر بر يونس (عليه السلام ) دشوار شد، به حدى كه آرزوى مرگ كرد.
خـداى تـعـالى فـرمـود: اى يـونس جدا از خشكيدن بوته كدو ناراحت شدى ؟ عرضه داشت : پروردگارا آرى سخت اندوهناك شدم .
فرمود: آيا از خشك شدن يك بوته كدو ناراحت شدى ، با اينكه نه زحمت كاشتنش را كشيده بـودى و نـه زحـمـت آبـيـاريـاش را بلكه خودش يك شبه روييد و يك شبه هم خشكيد، آنگاه انتظار دارى كه من بر مردم نينوى آن شهر بزرگ و آن جمعيتى كه بيش از دوازده ربوه مى شـدنـد، تـرحـم نكنم ؟ و با اينكه مردمى نادان هستند، دست چپ و راست خود را تشخيص نمى دهند، آنان را و حيوانات بسيارى را كه دارند هلاك سازم ؟.

مـــوارد اخـــتـــلاف داســـتـــان يـــونـــس (عـــليـــه الســـلام ) نـزداهل كتاب ، با ظواهر آيات قرآن كريم


مـوارد اخـتـلافـى كـه در ايـن نـقـل بـا ظـواهـر آيـات قـرآن هست بر خواننده پوشيده نيست ، مثل اين نسبت كه به آنجناب داده كه از انجام رسالت الهى شانه خالى كرده و فرار كرده است ، و اينكه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحت شده ، با اينكه از ايمان و توبه آنان خبر داشته ، و چنين نسبتهايى را نمى توان به انبياء (عليهم السلام ) داد.
حـال اگـر بـگـويـى نـظـير اين نسبتها در قرآن كريم آمده ، در آيات همين داستان در سوره صـافـات نـسـبـت (ابـاق ) (فـرار) بـه آنـجناب داده و نيز او را (مغاضب ) و خشمگين خوانده ، و در سوره انبياء به وى اين نسبت را داده كه پنداشته خدا بر او دست نمى يابد.
در پـاسـخ مـيـگوييم بين اين نسبتها و نسبتى كه در كتب عهدين به آنجناب داده فرق است ، آرى كتب مقدسه اهل كتاب يعنى عهد قديم و جديد سرشار از نسبت گناه و حتى گناهان كبيره و مـهـلكـه بـه انـبـيـاء (عليهمالسلام ) است ، ديگر جا ندارد يك مفسر در اين مقام برآيد كه نـسـبـت مـعـصـيـت را طورى توجيه كند كه از معصيت بيرون شود، به خلاف قرآن كريم كه سـاحـت انـبـيـا را بـا صـراحـت منزه از معاصى و حتى گناهان صغيره ميداند، و يك مفسر چاره نـدارد جز اينكه اگر به آيه و روايتى برخورد كه به وى چنين نسبتى از آن ، مى آمد، آن را تـوجـيـه كـند، براى اينكه آياتى كه بر عصمت انبيا (عليهم السلام ) دلالت دارد، خود قـريـنـه قـطـعـى اسـت بـر ايـنـكـه ظـاهـر چـنـيـن آيـه و روايـتـى مـراد نـيـسـت ، و بـايـد حـمـل بـر خـلاف ظـاهـرش شـود، و بـه هـمـيـن جهت در معناى كلمه (اذابق ) و نيز در معناى (مـغـاضـبـا فـظـن ان لن نقدر...) بيانى آورديم كه ديديد هيچ منافاتى با عصمت انبيا (عـليـهـم السـلام ) نـداشـت و حـاصـل آن مـعـنـا ايـن بـود كـه گـفـتـيـم كـلمـات حـكـايـت حـال و ايـهـامـى است كه : فعل يونس (عليه السلام ) موهم آن بود و خلاصه يونس (عليه السـلام ) نه از انجام ماءموريت فرار كرد و نه از برطرف شدن عذاب خشمگين بود، ولى كارى كرد كه آن كار ايهامى به اين معانى داشت .
3 - خداى تعالى در چند مورد از قرآن كريم يونس (عليه السلام ) را ستايش كرده . و در سوره انبيا، آيه (88) او را از مؤ منين خوانده و در سوره القلم ، آيه (50) فرموده : او را (اجتباء) كرده .
و بـه خـاطـر داريد كه گفتيم : اجتباء به اين است كه خداوند بندهاى را خالص براى خود كند و نيز او را از صالحان خوانده ، و در سوره انعام ، آيه (87) در زمره انبياء شمرده ، و فـرمـوده : كه او را بر عالميان برترى داده ، و او و ساير انبياء را به سوى صراط مستقيم هدايت كرده .

بحث روايتى


(رواياتى در ذيل آيات مربوط به داستان يونس (عليه السلام )


در كتاب فقيه از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: هيچ قومى در ميان خود قـرعـه نـيـنـداخـتـند، و امر خود را به خدا واگذار نكردند، مگر آنكه آنچه حق بود از قرعه بيرون آمد. و نيز فرموده : چه حكمى بالاتر از حكم قرعه و عادلانه تر از آن است ؟ وقتى اشخاص امر خود را به خدا واگذارند، آيا اين خداى سبحان نيست كه مى فرمايد: (فساهم فكان من المدحضين ) ؟.
و در كـتـاب بـحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از حبه عرنى روايت كرده كـه گـفـت : امـيـر المـؤ مـنـيـن (عـليـه السـلام ) فـرمـود: خـداى تـعـالى ولايـت مـرا بـر همه اهـل آسمانها و اهل زمين عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند. يونس از آنـان بـود كـه انـكـار كـرد و خـدا او را بـه همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرار نمود.
مـؤ لف : در مـعـنـاى ايـن روايـت ، روايات ديگرى نيز هست ، و مراد از اين ولايت ، ولايت كلى الهـى اسـت كـه خود امير المؤ منين (صلوات اللّه عليه ) اولين كسى است از اين امت كه فتح باب آن كرد و آن عبارت از آن است كه خدا قائم مقام بندهاى ، در تدبير امر او گردد، و در نـتـيجه ، آن بنده جز به سوى خدا توجه نكند، و جز خواست خدا را نخواهد و اين مقام را با پـيـمودن طريق عبوديت به بنده مى دهند، طريقى كه بنده را به حدى ميرساند كه خالص براى خدا مى شود، و به غير از خدا، احدى از آن بنده سهم نمى برد.
و ظـاهـر عـمل يونس (عليه السلام ) - همان طور كه گفتيم - ظاهرى بود كه مرضى خدا نبود و نمى شد آن را به اراده خدا نسبت داد، و به همين جهت خدا او را مبتلا كرد، تا به ظلمى او بـه نـفـس خـود كـرد اعـتـراف كـنـد آرى خـداى سـبـحـان مـنـزه اسـت از اراده مثل اين كارها.
پـس بـلايـا و مـحـنتهايى كه اولياى خدا بدان مبتلا مى شوند، تربيتى است الهى كه خدا بـه وسـيـله آن بـلايـا، ايـشـان را تـربـيـت مـى كـنـد و بـه حـد كـمال مى رساند و درجاتشان را بالا مى برد، هر چند كه بعضى از آن بلايا جهات ديگر داشـتـه بـاشـند كه بتوان آن را مؤ اخذه و عقاب ناميد، و اين خود معروف است كه گفته اند: البلاء للولاء - بلا لازمه ولايت و دوستى است .
مؤ يد اين معنا حديثى است كه صاحب كتاب علل به سند خود از ابى بصير آورده ، كه گفت : بـه امـام صـادق (عـليـه السـلام ) عرضه داشتم : به چه علت خدا عذاب را از قوم يونس برداشت با اينكه تا بالاى سرشان آمد، و بر سرشان سايه افكند و اين معامله را با هيچ قومى ديگر نكرد؟
در جـواب فـرمـود: بـراى اينكه در علم خداى تعالى اين معنا بود كه به زودى عذاب را از آنـان بـرمـى گـردانـد، بـه خـاطـر اينكه توبه مى كنند. و اگر اين جريان را به اطلاع يونس نرساند، براى اين بود كه يونس فارغ براى عبادت او باشد، و در شكم ماهى به مناجات با او بپردازد، و در عوض مستوجب ثواب و كرامت او گردد.

آيات 182 - 149 سوره صافات


فـاسـتـفـتـهم الربك البنات و لهم البنون (149) ام خلقنا الملائكة اناثا و هم شاهدون (150) الا انـهـم مـن افـكـهـم ليـقـولون (151) ولد اللّه و انـهـم لكـذبون (152) اصطفى البـنـات عـلى البـنـيـن (153) مـا لكـم كـيـف تحكمون (154) افلا تذكرون (155) ام لكم سلطان مبين (156) فاتوا بكتابكم ان كنتم صادقين (157) و جعلوا بينه و بين الجنة نسبا و لقـد عـلمـت الجـنـة انـهـم لمـحـضرون (158) سبحان اللّه عما يصفون (159) الا عباد اللّه المـخـلصـيـن (160) فـانـكـم و مـا تـعـبـدون (161) مـا انـتـم عليه بفاتنين (162) الا من هو صـال الجـحـيـم (163) و مـا منا الا له مقام معلوم (164) و انا لنحن الصافون (165) و انا لنـحـن المـسـبـحون (166) و ان كانوا ليقولون (167) لو ان عندنا ذكرا من الاولين (168) لكـنـا عـبـاد اللّه المـخـلصـين (169) فكفروا به فسوف يعلمون (170) و لقد سبقت كلمتنا لعـبـادنـا المرسلين (171) انهم لهم المنصورون (172) و ان جندنا لهم الغالبون (173) فـتـول عـنـهـم حـتـى حـيـن (174) و ابـصرهم فسوف يبصرون (175) افبعذابنا يستعجلون (176) فـاذا نـزل بـسـاحـتـهـم فـسـاء صـبـاح المـنـذريـن (177) و تـول عـنـهـم حـتى حين (178) و ابصر فسوف يبصرون (179) سبحان ربك رب العزة عما يصفون (180) و سلم على المرسلينن (181) و الحمد لله رب العالمين (182).

ترجمه آيات


از ايشان نظر بخواه آيا براى پروردگارت دختران و براى ايشان پسران است ؟ (149).
و آيا روزى كه ما ملائكه را ماده خلق مى كرديم ايشان شاهد و ناظر بودند (150).
آگاه باش كه اينان از بس در دروغگويى بى پروا هستند كه خواهند گفت (151).
خدا بچه آورده و حال آنكه دروغ گويند (152).
آيا خدا دختران را بر پسران برگزيده (153).
واى بر شما! اين چه حكمى است كه مى كنيد؟ (154).
و چرا متذكر نمى شويد (155).
يا آنكه راستى برهان روشنى داريد؟ (156).
اگـر كـتـابـى در ايـن باره بر شما نازل شده پس آن كتابتان را بياوريد اگر راست مى گوييد (157).
(دروغ ديـگـرشـان ايـن اسـت كـه ) بـيـن خـدا و جـن خـويـشـاونـدى قايل شدند با اينكه جن هم مى دانند كه روزى براى حساب احضار مى شوند (158).
منزه است خدا از اين وصفها كه برايش مى تراشند (159).
مگر اوصافى كه بندگان مخلص او براى او قائلند (160).
اين شما و اين خدايانتان هر چه مى خواهيد بكنيد (161).
شما هر كارى بكنيد نمى توانيد عليه خدا فتنه به پا كنيد (162).
و در آن فـتـنـه افـراد را گـمـراه سـازيـد مـگـر كـسـى را كـه خـودش دنبال جهنم مى گردد (163).
و هر يك از ما (فرشتگان ) مقام و پستى معين داريم (164).
همواره آماده به خدمت در صف ايستاده ايم (165).
دائما در حال تسبيح اوييم (166).
(بعد از شنيدن اين دليل از ملائكه ) به طور مسلم خواهند گفت (167).
اگر نزد ما هم كتابى از جنس كتب گذشتگان مى بود (168).
ما نيز از بندگان مخلص خدا بوديم (169).
(ولى ايـن هـم دروغ اسـت چـون مـشـرك نـزول كـتـاب از آسـمـان را محال مى داند) و به اين معنا كافر است و به زودى خواهند فهميد (170).
فرمان ما از سابق به نفع بندگان مرسل ما صادر شده (171).
كه ايشان تنها يارى خواهند شد (172).
و لشكر ما به تنهايى غالب خواهد گشت (173).
پس تو تا مدتى روى از ايشان برتاب (174).
ببين چه عكس العملهايى نشان مى دهند و به زودى ثمره رفتار خود را مى بينند (175).
آيا به عذاب ما شتاب مى كنند (176).
پس همين كه بر آنها احاطه كرد آن وقت مى فهمند كه چه روزگار بدى دارند (177).
تو تا چندى روى از ايشان برتاب (178).
و رفتارشان را زير نظر داشته باش به زودى خودشان هم خواهند ديد (179).
منزه است پروردگار تو كه رب العزه است از آنچه اينان درباره اش مى گويند (180).
و سلام بر فرستادگان (181).
و ستايش مخصوص خدا است كه پروردگار عالميان است (182).


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۰-۸-۱۳۸۹ ۰۹:۲۳ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 457 بار در 407 ارسال
ارسال: #24
RE:تفسير الميزان جلد 17 - علامه طباطبايي رحمه الله عليه

بيان آيات


ردّ اعتقاد مشركين به دختر داشتن خدا و خويشاوندى بين او و جنّ


در سـابـق ايـن مـعـنا را بيان فرموده بود كه او رب و معبود حقيقى است ، جمعى از بندگان مخلص چون انبياى گرامى ، او را پرستيدند، و به حد خلوص رسيدند و بعضى ديگر به ربوبيت او كافر شدند، و خداوند بندگانش را نجات داده ، و كافران را هلاك و به عذاب اليم مبتلا كرد.
ايـنـك در ايـن آيـات مـتـعـرض عقايد كفار شده كه درباره خدايان خود كه يا ملائكه و يا جن بـودنـد، چـه عـقـايـدى داشـتـنـد و چـگـونـه مـلائكـه را دخـتـران خـدا نـامـيـده و بـراى جـن قائل به نسبت و خويشاوندى با خدا شدند.
بـه طـور كـلى بت پرستان ، كه يا برهمايى هستند، و يا بودايى ، و يا صابئى ، معتقد نبودند كه تمامى ملائكه دختر و زنند، بله بعضى از آنان اين اعتقاد را داشتند، ليكن آنچه از بـعـضـى از قـبايل عرب مانند وثنيهاى قبيله جهينه ، سليم ، خزاعه ، و بنى مليح حكايت شده ، اين است كه : اينان قايل به انوثيت ملائكه بودند.
و امـا اعـتـقـاد بـه اينكه بين جن و خدا خويشاوندى هست و نسبت جن سرانجام به خدا منتهى مى شـود، فـى الجـمـله از تـمـامـى فـرقـه هـاى مـشـرك ، نقل شده .
و كـوتـاه سخن اينكه : خداى تعالى در اين آيات به فساد عقيده ، آنان اشاره نموده ، سپس رسـول گـرامى خود را بشارت مى دهد به اينكه به زودى او را يارى مى كند و مشركين را تـهـديـد مـى كـنـد بـه ايـنـكه به عذاب مبتلايشان مى سازد و آنگاه سوره مورد بحث را با تـقـديـس و مـنزه بودن خدا از داشتن شريك و نيز با سلام بر همه رسولان ، و حمد خدا كه رب العالمين است ، ختم مى نمايد.

فاستفتهم الربك البنات و لهم البنون

خـداى سـبـحـان اعـتقاد مشركين را به اينكه ملائكه دختران خدايند باز نموده كه چه لوازمى دارد و آن لوازم ايـن اسـت كـه : ملائكه فرزندان خدا و دختر باشند و خدا اين دختران را به خـود اخـتـصاص داده باشد (و تنها او دختر بزايد) اما مردم همه پسر بزايند و هر چه پسر هـسـت مـخـصـوص مـردم بـاشـد و سـپـس ايـن لوازم را يـكـى پـس از ديـگـرى رد نـمـود سخن اول ايـشـان را كـه دخـتـران از آن خـدا و پـسران از آن ايشان باشند رد نموده ، مى فرمايد: (از ايشان بپرس آيا براى پروردگار تو دختران باشد و براى خود آنان پسران ؟) و ايـن اسـتفهام استفهامى است انكارى ، به انكار لازمه كلام ، چون لازمه اين گفتار اين است كـه : مشركين از خدا بالاتر باشند، چون مشركين اين اعتقاد را هم داشته اند كه پسر بهتر از دختر است و مى خواستند كه از داشتن دختر منزه باشند، و به همين جهت دختران را زنده به گور مى كردند، تا نزاهتشان لكه دار نشود.

ام خلقنا الملائكة اناثا و هم شاهدون

كلمه (ام ) در اينجا منقطعه و به معناى بلكه است ، نه به معناى (يا اين و يا آن ) و مـعـناى آيه اين است كه : بلكه از سؤ ال قبلى مهمتر اين است كه از ايشان بپرسى . آيا ما مـلائكـه را مـاده خلق كرده ايم ، و آيا مشركين در روزى كه ما ملائكه را خلق مى كرديم آنجا حـاضـر بـودنـد و مـادگـى ملائكه را ديدند؟ يا اينكه نه تنها حاضر نبودند، بلكه چنين ادعـايـى هـم نمى توانند بكنند؟ علاوه بر اين اصولا نرى و مادگى ، يك مسالهاى است كه جز از راه حس نمى توان اثباتش كرد و ملائكه براى مشركين محسوس نبودند و اين جمله رد ماده بودن ملائكه است .

الا انهم من افكهم ليقولون ولد اللّه و انهم لكاذبون

ايـن آيـه شريفه رد لازمه ديگر گفتار مشركين است و آن اثبات ولادت ملائكه از خداست ، و ايـن سـخـن را صرف (افك ) مى شمارد، و (افك ) عبارت است از اينكه سخنى را به غـيـر آن وجـهـه اى كـه دارد بـرگـردانـى و وجـهـه حـق آن را بـه سـوى بـاطـل صـرف كـنى . و خلاصه خلقت ملائكه را كه براى كسى معلوم نيست چگونه بوده ؟ بـرگـردانـى و نـام ولادت بـر آن بـگـذارى ، پـس مـشـركـيـن در ايـن سخن خود مرتكب افك شدهاند، و دروغى روشن گفته اند.

اصطفى البنات على البنين ما لكم كيف تحكمون افلا تذكرون

در ايـن آيـه ، انـكـار انتخاب دختران بر پسران را تكرار كرده ، تا شدت شناعت و زشتى ايـن سـخـن را افـاده كـنـد، يـك بـار فرموده : آيا خدا دختران را بر پسران ترجيح داده كه خودش تنها دختر بزايد و پسر زاييدن را به شما واگذار كند؟ و بار ديگر فرموده : آخر اين چه حكمى است كه مى كنند ؟ و بار سوم فرموده : راستى نمى خواهيد متذكر شويد؟
آنـگـاه ايـشـان را تـوبـيـخ نموده مى فرمايد: (ما لكم كيف تحكمون ) ؛ چون سخن ايشان حكمى است بدون دليل ، و سپس دنبالش ‍ فرموده : (افلا تذكرون ) كه هم توبيخ است و هـم اشـاره اسـت بـه ايـنـكـه اين حرف صرف نظر از اينكه هيچ دليلى ندارد، بلكه بر خـلافـش دليـل هـسـت چـيـزى كـه هـسـت مـشـركـيـن مـتـذكـر آن دليـل نـمـى شـوند، اگر متذكر شوند مى فهمند كه ساحت خداى سبحان منزه از آن است كه مـتـجـزى شـود و جـزئى بـه نـام فـرزنـد از او جـدا گردد، و نيز منزه از آن است كه محتاج فـرزنـد شـود و در صـدد فـرزنـددار شـدن بـرآيـد. و ايـن گـونه احتجاجها در كلام خداى تعالى عليه مشركين مكرر آورده شده است .
در آيـه مـورد بحث التفاتى از غيبت (الا انهم من افكهم ليقولون ) ، به خطاب (ما لكم كيف تحكمون ) به كار رفته ، در جمله اول مشركين را غايب حساب كرده و فرموده : ايشان از در افك خواهند گفت و در جمله دوم خطاب به مشركين فرموده : واى بر شما اين چه حكمى اسـت كـه مـى كـنـيـد و ايـن التـفـات براى آن است كه بر شدت خشم خدا دلالت كند، شدت خشمى كه باعث شده خدا شفاها با خود مشركين سخن گويد.

ام لكم سلطان مبين فاتوا بكتابكم ان كنتم صادقين

كلمه (ام ) در اين آيه نيز منقطعه و به معناى بلكه است و مراد از سلطان - به طورى كـه از سـيـاق بـرمـى آيـد - بـرهان و كتابى است كه از ناحيه خداى سبحان بر مشركين نـازل شده باشد، و در آن كتاب خدا به ايشان خبر داده باشد كه ملائكه دختران منند، چون وقـتـى عـقـل و حـس اجـازه چـنـيـن عـقـيـدهـاى را نـدهـد، بـاقـى مـى مـانـد دليـل نـقـلى و كـتابى كه از ناحيه خدا آن را اثبات كرده باشد پس اگر مدعاى مشركين حق است ، بايد كتابى آسمانى ارائه دهند، تا مدعاى آنان را اثبات كند.
و اگر كلمه (كتاب ) را بر مشركين اضافه كرد، و فرمود: كتابتان به اين عنايت است كه فرض كرد مشركين كتابى داشته باشند كه بر مدعايشان دلالت كند.

رد اعتماد مشركين مبنى بر اينكه جن اولاد خداوند هستند


و جعلوا بينه و بين الجنة نسبا و لقد علمت الجنة انهم لمحضرون

قـرار دادن نـسبت بين خدا و جن ، عبارت از همين عقيده مشركين است كه مى گويند: جن اولاد خدا هـسـتـنـد كه شرح مفصل اين عقيده آنان در تفسير سوره هود آنجا كه درباره بتپرستان بحث كرديم گذشت .
(و لقـد عـلمت الجنة انهم لمحضرون ) - يعنى خود جنيان مى دانند روزى براى حساب و يا عذاب حاضر خواهند شد. و اينكه گفتم . حساب يا عذاب ، به خاطر اطلاق كلمه محضرون اسـت . و بـه هـر حـال جـنـيـان مى دانند كه خود مربوب خدا هستند، و خدا به زودى از ايشان حـسـاب مـى كـشـد و بر طبق اعمالشان جزا مى دهد. پس نسبتى كه بين جنيان و خدا هست نسبت مـربـوبـيـت و ربـوبـيـت اسـت ، نـه نـسـبـت ولادت و كـسى كه خودش مربوب ديگرى است ، شايستگى پرستش ندارد.
و از عجايب ، سخن بعضى از مفسرين است كه گفته اند: مراد از كلمه (جنة ) طايفه اى از مـلائكـه اسـت كـه بـه اين اسم ناميده شده اند. و بنابراين بايد ضمير (انهم ) را به كفار برگردانيد، نه به كلمه (جنة ) ، و معنايش اين است كه : طايفه اى از ملائكه ، كه نـامـشـان جـن است ، مى دانند كه كفار براى عذاب حاضر مى شوند، و اين تفسيرى است كه هيچ شاهدى از قرآن كريم بر آن نيست ، علاوه بر اين از سياق بعيد است .

تـوضـيـحـى دربـاره اسـتـثـنـاى عـبـاد مـخـلصـين در آيه : (سبحان الله عما يصفون الا عباداللهالمخلصين )


سبحان اللّه عما يصفون الا عباد اللّه المخلصين

ضـمـيـر در جـمـله (يـصـفـون ) - بـا در نـظـر گـرفـتـن ايـنـكـه ايـن آيـه مـتصل به آيه قبل است - به كفار نامبرده برمى گردد، و استثناى (الا) در آن استثناى منقطع است ، و معناى آيه اين است كه : خدا از توصيفى كه كفار مى كنند منزه است ، و يا خدا از آنـچـه كـه كـفـار دربـاره اش ‍ مـى گـويـنـد، و از اوصـافى كه برايش مى تراشند از قـبـيـل ولادت و نـسـبـت و شـركـت و امـثـال آن مـنـزه اسـت ، ولى بـندگان مخلص خدا او را به اوصافى وصف مى كنند كه لايق ساحت قدس اوست و يا طورى وصف مى كنند كه لايق اوست .
و بـعضى از مفسرين گفته اند: (اين استثنا، استثناى منقطع از ضمير در (لمحضرون ) است ) .
بـعـضـى ديـگر گفته اند: (استثناى از فاعل در (جعلوا) است و جمله هايى كه بين اين ضمير و مرجعش فاصله شده اند، جملات معترضه است . ولى اين دو وجه بعيد است ) .
و در صـورتـى كـه ايـن دو آيـه را مـسـتـقـل در نـظـر بـگـيـريـم ، هـمـچـنـان كـه مـسـتـقـل نـيـز هـسـتـنـد، معنايى وسيعتر و دقيقتر از آن معانى دارد، چون در اين صورت بايد ضـمـيـر در (يـصفون ) را به عموم مردم برگردانيم ، و چون كلمه (يصفون ) مطلق اسـت ، و شـامـل هـمـه گـونـه وصـف مـى شـود، آنـگـاه اگـر اسـتـثـنـا را هـم مـتصل بگيريم ، معنا چنين مى شود: خداى تعالى منزه است از تمامى وصفهايى كه واصفان برايش مى كنند، مگر تنها بندگان مخلص خدا كه وصف آنان درست است .

و اينكه چرا خدا از وصف واصفان (جز وصف عباد مخلصين ) منزه است


اما منزه بودن خدا از وصف همه واصفان ، علتش اين است كه : واصفان خدا را با مفاهيمى كه نـزد خود آنان محدود است توصيف مى كنند، و خداوند غير محدود است ، (مثلا اگر مى گويند خـدا بـيـنـا اسـت ، چـشـم هـم براى خدا اثبات مى كنند؛ چون بينايى در بين خود آنان مستلزم داشـتـن چـشـم اسـت ، و مـعـلوم اسـت كـه وقـتـى چـشم اثبات شود، سر نيز اثبات مى شود و حـال آنـكـه بـيـنـايـى خـدا مـربـوط بـه چـشـم نـيـسـت ) و هـمـچـنـيـن هـيـچ يـك از اوصـاف او قـابـل تحديد نيست ، و هيچ لفظى نمى تواند قالب تمام عيار اسماء و صفات او گردد، پس هر چيزى كه واصفان درباره خدا بگويند، خدا از آن بزرگتر است ، و هر آنچه كه از خدا در توهم آدمى بگنجد، باز خدا غير از آن چيز است .
و امـا ايـنـكـه وصـف عباد مخلصين درباره خدا درست است ، دليلش اين است كه : خداى عزّوجلّ بـنـدگانى دارد كه ايشان را براى خود خالص كرده ، يعنى ديگر هيچ موجودى غير از خدا در اين افراد سهمى ندارد، و خود را به ايشان شناسانده ، و غير خود را از ياد ايشان برده ، در نـتـيـجـه تـنها خدا را مى شناسند و غير از خدا را فراموش مى كنند، و اگر غير از خدا، چـيـزى را هـم بشناسند به وسيله خدا مى شناسند، چنين مردمى اگر خدا را در نفسشان وصف كنند، به اوصافى وصف مى كنند كه لايق ساحت كبريايى اوست و اگر هم به زبان وصف كـنـنـد - هـر چـنـد الفـاظ قـاصـر و مـعـانـى آنـهـا مـحـدود بـاشـد - دنبال وصف خود اين اعتراف را مى كنند كه بيان بشر عاجز و قاصر است از اينكه قالب آن معانى باشد و زبان بشر الكن است از اينكه اسماء و صفات خدا را در قالب الفاظ حكايت كـند، همچنان كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) كه سيد مخلصين است فرموده : (لا احـصـى ثناء عليك انت كما اثنيت على نفسك ) كه بر خدا ثنا گفته و نقص ثنايش را اينگونه كامل كرده كه آنچه را كه خداوند در ثناى بر خودش اراده مى كند منظورش ميباشد - دقت بفرماييد.

بـــيـــان مـــفـــاد آيـــه : (فـــانـــكـــم و مـــا تـــعــبـدون مـا انـتـم عـليـه بـفـاتـنـيـن الا مـنهوصال الجحيم )


فـانـكـم و مـا تـعـبـدون مـا انـتـم عـليـه بـفـاتـنـيـن الا مـن هـو صال الجحيم

ايـن آيـه كه در آغازش حرف (فاء) قرار دارد، تفريع و نتيجه گيرى از حكم مستثنى و مـسـتـثـنـى منه و يا تنها از حكم مستثنى است و معنايش اين است كه : بعد از آنكه مسلم شد كه آنـچـه شما از اوصاف براى خدا تراشيده ايد، همه ضلالت است ، - به خلاف بندگان مـخـلص خـدا كـه در وصـف كـردن خود دچار ضلالت نمى شوند - پس اين نتيجه عايد مى شـود كـه شـمـا بـا ايـن گـمـراهى خود نمى توانيد گمراه كنيد مگر مردم دوزخى را، يعنى آنهايى را كه با پاى خود راه دوزخ را طى مى كنند.
و آنـچـه از سـيـاق بـه روشـنى به چشم مى خورد، اين است كه : كلمه (ما) در جمله (ما تـعـبـدون ) مـوصـوله بـاشـد و مـراد از آن بـتها مى باشد و بس ، و يا بتها و همه آلهه ضلالت و پيشوايان گمراهى از قبيل شيطانهاى جنى مى باشد.
و نيز ظاهر سياق اين است كه : كلمه (ما) در جمله (ما انتم ) نافيه است . و ضمير در (عـليه ) به خداى سبحان برمى گردد و ظرف (عليه ) متعلق است به (فاتنين ) و كـلمـه (فـاتـنـيـن ) جـمـع (فـاتـن ) اسـت كـه اسـم فـاعـل از (فـتـنـه ) بـه مـعـنـاى گـمـراه كـردن مـردم اسـت . و كلمه (صالى ) از ماده (صلو) اشتقاق يافته كه به معناى پيروى است ، (وصالى جحيم ) به معناى دنباله رو جـهـنـم اسـت ، بـه طـورى كـه هـر جـا راه جـهـنم را سراغ داشته باشد به آنجا برود و عـمل دوزخيان را مرتكب شود. و استثناء در آيه مفرغ است ، (مستثنى منه آن در كلام نيامده )، و تـقـديـر كـلام چـنـيـن اسـت : (مـا انـتـم بـفـاتـنـيـن احـدا الا مـن هـو صال الجحيم ) .
و مـعناى آيه اين است كه : شما و خدايان ضلالت كه مى پرستيد، هر چند دست به دست هم بدهيد نمى توانيد احدى را مفتون و گمراه كنيد، مگر تنها آن كسانى را كه خود راه جهنم را دنبال مى كنند.
بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه ما در اول مصدريه و يا موصوله است و جمله (فانكم و مـا تعبدون ) كلامى است تام و مستقل ، از قبيل اينكه مى گويند: (انت و شاءنك برو پى كـارت ) و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : (شـمـا و آنـچـه مـى پـرسـتـيد) و يا شما و بت پـرسـتـيـتـان يـعـنـى بـرويـد پـى ايـن كارها كه داريد، آنگاه با جملهاى استينافى يعنى ابـتـدايـى فـرمـوده : (مـا انـتـم عـليـه بـفـاتـنـيـن و فـاتـنـيـن ) مـتـضـمـن مـعـنـاى حـمـل اسـت ، و ضـمـير در (عليه ) در صورت مصدرى بودن (ما) به كلمه ما در (ما تـعـبدون ) برمى گردد، و در صورت موصوله بودن آن ، به مضافى تقديرى برمى گـردد. و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه شـمـا نـمـى تـوانـيـد تـحـمـيـل كـنيد بر عبادت خود و يا بر بت پرستى خود مگر كسى را كه خودش پيرو جهنم است .
و بـعـضـى ديـگـر گفته اند: ممكن است كلمه (على ) به معناى (با) باشد، و ضمير بـه كـلمـه (مـا تـعـبدون ) و يا تنها به كلمه (ما) در صورتى كه موصوله باشد بـرگـردد و كـلمـه (فـاتـنـيـن ) هـمـان مـعـنـاى ظـاهـرى خـود را مـى دهـد، و مـتـضمن معناى تـحـمـيـل و حـمـل نـيـست ، و معناى آيه اين است كه : شما نمى توانيد با عبادت خود و يا با عبادت بتهاى خود گمراه كنيد، مگر پيروان دوزخ را.
و همه اين سخنان وجوهى است نادرست و در حقيقت بدون جهت خود را به زحمت انداختن است . و در آيـه مـورد بـحـث التـفـات بـه كـار رفـتـه ، و نـكته اين التفات عينا همان است كه : در التفات در آيات سابق ذكر كرديم .

ردّ و ابـــطـــال پـنـدار مـشـركـيـن دربـاره ايـنكه ملائكه دختران خدايند، با بيان موقف و موقعيتملائكه در عالم خلقت و اعمال صادره از ايشان


و ما منا الا له مقام معلوم و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون

ايـن سـه آيـه - بـه طـورى كـه از سـيـاق بـرمـى آيـد - اعـتـراضـى اسـت از كـلام جـبـرئيـل و يـا كـلام او و يـارانـى كـه از فـرشـتـگـان وحى دارد، نظير حكايتى كه از خود جـبـرئيـل و يـارانـش نـقـل كـرده و فرموده : (و ما نتنزل الا بامر ربك له ما بين ايدينا و ما خلفنا و ما بين ذلك ) .
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: (سـه آيـه مـورد بـحـث كـلام رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) است ، كه خودش و مؤ منين را براى كفار توصيف مـى كـند، تا ايشان را توبيخى خوار كننده كرده باشد. و آيات مورد بحث متصلند به آيه (فاستفتهم ) و تقدير كلام چنين است : از ايشان استفتاء كن و بعد از آنكه استفتاء كردى بـگـو: (هـيـچ يـك از مـا مـسـلمـان نـيـسـت مـگـر آنكه در قيامت جايگاه و مقامى معلوم و در خور اعمال خود دارد و به درستى ماييم كه در نماز به صف مى ايستيم و ماييم تسبيح كنندگان ) .
و ليكن اين وجه ، وجه مناسبى نيست ، و با سياق سازگارى ندارد.
ايـن آيـات سـه گـانـه در ايـن مـقـامـنـد كـه عـقـيـده مـشـركـيـن بـر الوهـيـت مـلائكـه را بـاطـل كـنـنـد، از ايـن طـريـق كـه بـا اعـتـراف خـود عـقـيـده كـفـار را باطل مى كنند، توضيح اينكه : مشركين اعتراف دارند به اينكه ملائكه خودشان مربوب و عبد خداى تعالى هستند،
چيزى كه هست مى گويند:همين مربوبهاى خدا خود رب موجودات پايينتر از خويشند و در آن موجودات استقلال در تدبير و تصرف دارند و از تدبير عالم چيزى مربوط به خدا نيست ، و مـلائكـه خـودشـان ايـن مـعـنـا را قـبـول نـدارنـد، يـعـنـى خـود را مستقل در تدبير عالم نمى دانند، هر چند كه واسطه و سبب متوسط بين خدا و خلق هستند. پس آنـچـه كـه در ايـن آيـات مـلائكـه از خـود نـفـى مـى كـنـنـد، هـمـان اسـتـقـلال در تـدبـيـر اسـت ، نـه سـبـبيت به اذن خدا، پس اعتقاد مشركين به مربوب بودن ملائكه كافى است در ابطال اعتقاد ديگرشان ، و آن اينكه ملائكه رب عالم باشند، همچنان كه آيه (بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ) هم از يك سو سببيت و وسـاطـت مـلائكـه را اثـبـات مـى كـنـد و هـم از سـوى ديـگـر استقلال آنان را انكار مى نمايد.
پـس اينكه فرمود: (و ما منا الا له مقام معلوم ) معنايش اين است كه : هر يك از ما مقامى معين و پـسـتـى مـشـخـص داريـم ، كـه مـا را بـدان گـمـارده انـد و بـا گـمـارده شـدن ديـگـر اسـتـقـلال مـعـنى ندارد، چون شخص گمارده شده نمى تواند از خط مشيى كه برايش تعيين كـرده انـد تـجـاوز كند، ملائكه نيز مجعول (آفريده شده ) بر اين هستند كه خدا را در آنچه امر مى كند اطاعت نموده و او را بپرستند.
و اينكه فرمود: (و انا لنحن الصافون ) معنايش اين است كه : ما فرشتگان همواره نزد خدا در صف ايستاده منتظر اوامر او هستيم ، تا اوامرى كه در تدبير عالم صادر مى كند، بر طـبـق خـواسـتـهـاش اجرا كنيم ، همچنان كه از آيه (لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يؤ مـرون ) نـيـز ايـن مـعـنـا استفاده مى شود. اين آن معنايى بود كه ما به كمك سياق از آيات مورد بحث استفاده كرديم . و چه بسا بعضى گفته اند كه : (مراد از اين جمله اين است كه : مـا مـلائكـه نـزد خدا به صف ايستاده ايم براى نماز) . ولى اين خيلى از فهم دور است و شاهدى هم بر آن نيست .
و ايـنـكـه فـرمـود: (و انـا لنـحن المسبحون ) معنايش اين است كه : ما خدا را از آنچه لايق سـاحـت كـبـريـايـى او نـيـسـت تـنـزيـه مـى كـنـيـم ، همچنان كه در جاى ديگر باز فرموده : (يسبحون الليل و النهار لا يفترون ) .
پس اين آيات سه گانه موقف و موقعيت ملائكه در عالم خلقت را توصيف مى كنند و عملى كه مناسب خلقت آنان است بيان مى نمايند و آن عمل عبارت است از در صف ايستادن براى گرفتن اوامـر خـداى تعالى ، و نيز منزه داشتن ساحت كبريايى خدا از شريك و از هر چيزى كه لايق به كمال ذات او نيست . ذاتى كه عقل و وهم بدان دست نمى يابد.

و ان كانوا ليقولون لو ان عندنا ذكرا من الاولين لكنا عباد اللّه المخلصين

در ايـن آيـه بـه سـيـاق قبلى بازگشت شده ضمير جمع در (كانوا) و در (يقولون ) بـه قـريـش و هـر قـومـى كه عقيده آنان را داشته باشند برمى گردد. و كلمه (ان ) در اول آيـه مـخـفـف (ان ) اسـت . و مـراد از ذكـر اوليـن كـتـابـى آسـمـانـى از جـنـس كتابهاى نازل بر اولين است .
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اگـر نـزد مـا قـريش نيز كتابى آسمانى نظير كتب آسمانى نازل بر اقوام گذشته مى بود، ما نيز هدايت مى شديم و بندگان مخلص خدا مى بوديم و منظورشان از اين سخن اين است كه : از كفر خود عذر بخواهند و بگويند از ناحيه خدا حجتى بر ما تمام نشده .
و ايـن در حـقـيـقـت عذرى است بدتر از گناه ، براى اينكه : مذهب وثنيت و بت پرستى مساله نـبـوت و رسـالت و نـزول كـتـابـى از آسـمـان را بـه كـلى محال مى داند.

فكفروا به فسوف يعلمون

(فا) در اول جمله - به اصطلاح ادبى - فاى فصيحه است و معناى جمله اين است كه : پـس مـا هـمـيـن قـرآن را بر آنان نازل كرديم ، تا ديگر گله نكنند كه ما كتابى آسمانى نـداشـتـيـم ، ولى بـه همين قرآن كفر ورزيدند و به آنچه گفتند وفا نكردند و به زودى خـواهند دانست كه وبال كفرشان چيست . و اين جمله اخير تهديدى از خداى تعالى به ايشان است .

مقصود از اينكه انبياء (عليهم السلام ) منصور هستند و جند خدا غالبند


و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين انهم لهم المنصورون

(كـلمـه ) خـداى تـعـالى بـراى ايشان ، عبارت است از قضايى كه درباره آنان رانده و حـكمى كه كرده . و (سبقت كلمه ) يا به اين است كه عهد آن مقدم باشد و يا به اين است كـه بـه نفوذ و غلبه مقدم شود. و حرف (لام ) در جمله (لهم ) معناى منفعت را افاده مى كـنـد، مى فرمايد: ما قضايى حتمى درباره ايشان رانديم كه به طور يقين يارى شدگان باشند. و - به طورى كه ملاحظه مى كنيد - اين معنا را با چند نوع تاءكيد بيان كرده . يـكـى حرف (لام ) در ابتداى آيه ، يكى كلمه (قد) ، يكى كلمه (ان ) و يكى حرف (لام ) در (لهم ) .
در اين آيه شريفه نصرت را مقيد نكرده كه انبيا (عليهم السلام ) را در دنيا نصرت مى دهد و يـا در آخرت و يا به نحوى ديگر. بلكه در آيه ديگر نصرت را عموميت داده و فرموده : انا لننصر رسلنا و الّذين آمنوا فى الحيوة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد.
لميزان ج : 17 ص : 270
پس رسولان خدا هم در حجت و دليل منصورند، براى اينكه راه حق را پيش گرفته اند و راه حق هرگز شكست نمى خورد، و هم بر دشمنان خود منصورند، يا به اينكه خدا ياريشان مى دهد تا دشمنان را زير دست كنند ، و يا به اينكه از ايشان انتقام مى گيرند، چنانچه خداى تـعـالى فـرمـوده : (و مـا ارسـلنـا مـن قـبـلك الا رجـالا نـوحـى اليـهـم مـن اهـل القرى ... حتى اذا استياس الرسل و ظنوا انهم قد كذبوا جاءهم نصرنا فنجى من نشاء و لا يرد باسنا عن القوم المجرمين ) .
و هـم در آخـرت منصورند، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (يوم لا يخزى اللّه النبى و الّذين آمنوا معه ) - و در همين نزديكيها در سوره مؤ من بيانى در اين معنا گذشت .

و ان جندنا لهم الغالبون

كـلمـه (جـنـد) بـه مـعـنـاى مجتمعى است انبوه و متراكم و لشكر را هم به همين جهت جند مى خوانند. بنابراين ، كلمه جند با كلمه (حزب ) قريب المعنا مى باشند و لذا مى بينيم در قـرآن كـريـم دربـاره آمـدن احـزاب يـك جـا تـعـبـيـر به (جند) نموده ، مى فرمايد: (اذ جـاءتـكم جنود) ، و در جايى ديگر در همين باره مى فرمايد: (و لما را المؤ منون الاحزاب ) و نيز در جايى ديگر فرموده : (و من يتول اللّه و رسوله و الّذين آمنوا فان حزب اللّه هم الغالبون ) .

و مراد از (جندنا) جامعه اى است كه فرمانبردار امر خدا باشد و در راه خدا جهاد نمايد، و ايـن جـامعه عبارت است از گروه مؤ منان و يا انبياء به ضميمه مؤ منان ، كه پيرو انبيايند، بـنـا بـر احـتـمـال دوم در ايـن كـلام تـعـمـيـم بـعـد از تـخـصيص به كار رفته ، و به هر حـال پس مؤ منان مانند پيشوايان خود منصورند، همچنان كه در جاى ديگر خطاب به مؤ منان فـرمـوده : (و لا تـهـنـوا و لا تـحـزنـوا و انـتـم الاعـلون ان كنتم مؤ منين ) كه در گذشته تعدادى آيات كه بر اين معنا دلالت داشت ، گذشت .
و ايـن حـكـم يعنى نصرت و غلبه حكمى است اجتماعى و منوط است بر تحقق عنوان و لا غير، يعنى اين نصرت و غلبه تنها نصيب انبيا و مؤ منين واقعى است ، كه جند خدا هستند و به امر او عـمـل مـى كـنـند و در راه او جهاد مى كنند هر جامعه اى كه اين عناوين بر آن صادق باشد، يـعـنـى ايـمـان بـه خـدا داشـتـه بـاشـد، و بـه اوامـر خـدا عمل كند و در راه او جهاد نمايد منصور و غالب است ، نه جامعه اى كه اين اسامى و عناوين را دارد و واقـعـيـت آنـهـا را نـدارد. پـس جامعه اى كه از ايمان جز اسم در آن نمانده باشد و از انـتـسـابـش بـه خـدا جـز سـخـنـى در آن نمانده باشد، نبايد اميد نصرت و غلبه را داشته باشد.



حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۰-۸-۱۳۸۹ ۰۹:۲۴ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 457 بار در 407 ارسال
ارسال: #25
RE:تفسير الميزان جلد 17 - علامه طباطبايي رحمه الله عليه

فتول عنهم حتى حين

ايـن جـمـله تـفـريـع بـر داسـتـان نـصـرت و غـلبـه اسـت ، و در حـقـيـقـت وعـده اى اسـت بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) كـه بـه زودى نصرت و غلبه اش مى دهد و تهديدى است عليه مشركين و مخصوصا مشركين قريش .
و از ايـنـكـه نـخـست دستور مى دهد به اينكه آن جناب از مشركين اعراض كند و سپس با جمله حتى حين آن را موقت مى سازد، به دست مى آيد كه اين مدت خيلى طولانى نيست ، و واقعيت هم همين طور بود، چون بعد از مدتى كوتاه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) از بين مشركين مهاجرت كرد، و سپس رؤ سا و بزرگان آنان را در جنگ بدر و غير آن نابود كرد.

و ابصرهم فسوف يبصرون

از ايـنـكـه در آغـاز، امـر به بينايى مى كند و سپس خبر مى دهد كه به زودى خواهند ديد، و سـپـس كـلام را بر اعراض فورى در آيه قبلى عطف مى كند، از نظر سياق استفاده مى شود كـه مـى خـواهـد بـفـرمـايـد: لجـبـازى و جـحـود ايـشـان را نـيـك بـنـگـر، و بـبـيـن در مقابل انذار و تخويف تو چه عكس العملى نشان مى دهند و چگونه انكار مى كنند و به زودى خواهند ديد سرانجام لجبازى و استكبارشان چيست .

افبعذابنا يستعجلون فاذا نزل بساحتهم فساء صباح المنذرين

اين آيه مشركين را در برابر عجله شان توبيخ مى كند كه مى گفتند: (متى هذا الوعد پس اين وعده عذابت چه شد) ؟ و (متى هذا الفتح پس اين وعده فتح چه شد) ؟ و نيز اعلام مى كـند به اينكه اين عذاب چيزى نيست كه در آن عجله شود؛ چون روزى بسيار سخت و صبحى بسيار شوم در پى دارد.
و نـزول عـذاب بـه ساحت آنان ، كنايه است از نزول آن از همه طرف ، به طورى كه عذاب ايـشـان را احـاطـه كـنـد. و مـعناى جمله (فساء صباح المنذرين ) اين است كه : در بين همه صـبـحـهـا صـبـح انـذار شـدگـان بسيار صبح بدى است و منظور از انذار شدگان مشركين قريشند.

و تول عنهم حتى حين و ابصر فسوف يبصرون

ايـن آيـه ، تـاءكـيد همان مضمون آيه قبلى است ؛ چون - بنا به گفته بعضى - تكرار مـضـمـون تـنـهـا بـه ايـن مـنـظـور بـوده . بـعـضـى ديـگـر احـتـمال داده اند: (منظور از جمله قبلى ، تهديد به عذاب دنيا و از جمله مورد بحث ، تهديد بـه عـذاب آخـرت باشد) . و اين احتمال خالى از وجه نيست ، چون در آيه مورد بحث براى جمله (ابصر) مفعولى ذكر نشده ؛ ولى در آيه قبلى ذكر شده و فرموده : (ابصرهم ) و حـذف آن در آيـه مـورد بـحـث اشـعـار بـر عـمـوميت دارد و مراد از (ابصار) ديدن كفر و فـسوقى است كه عموم مردم مرتكب آن بودند، و مناسب چنين كفرى تهديد به عذاب در قيامت است .

سبحان ربك رب العزة عما يصفون

ايـن آيـه ، خـداى سـبـحـان را از آن اوصـافـى كـه مـشـركـيـن و مـخـالفـيـن دعـوت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) برايش ذكر كرده اند - و قبلا در همين سوره حـكـايـت شـد - مـنـزه مـى دارد، چـون كـلمـه سـبـحـان اضافه شده به كلمه (ربك ) مى فـرمـايـد: مـنـزه است آن پروردگارى كه تو او را عبادت مى كنى و به سوى او دعوت مى كنى . و نيز براى بار دوم كلمه (رب ) را بر عزت اضافه كرد تا بفهماند خدا مختص بـه عـزت اسـت پـس او مـقـامـى مـنيع دارد. كه منيع بودن مقامش على الاطلاق است ، يعنى هيچ عـامـل ذلتـى نـمـى تـواند او را ذليل كند و هيچ غالبى نيست كه بر او غلبه نمايد و هيچ كـسـى نـمـى تـوانـد از تـخـت سلطنت او بگريزد، پس مشركين كه دشمنان حقند و به عذاب تهديد شده اند نمى توانند او را به ستوه بياورند.

و سلام على المرسلين

ايـن جـمـله ، سـلام بـر هـمـه رسـولان خـداست ، و مصونيت آنان را از هر عذاب و ناملايمى از ناحيه خدا اعلام مى دارد.

و الحمد لله رب العالمين

در تفسير سوره فاتحه معناى اين جمله و مطالب مربوط به آن گذشت .

بحث روايتى


(چند روايت در ذيل آيه : (و انا لنحن الصافون ...) )


در كـتـاب الدر المـنـثور آمده كه محمد بن نضر و ابن عساكر، از علاء بن سعيد، روايت كرده انـد كـه گـفـت : روزى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) بـه اهل مجلس خود فرمود: (اطت السماء و حق لها ان تئط) يعنى كمر آسمان از سنگينى خميد و حـق دارد كـه خـم شـود، چـون هيچ جاى پايى از آسمان نيست ، مگر آنكه فرشته اى در آنجا قـرار دارد، كـه يـا در ركـوع اسـت و يـا در سجده ، آنگاه اين آيه را قرائت فرمود: (و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون ) .
مؤ لف : (اين معنا به غير از طريق نامبرده نيز از آن جناب روايت شده ) .
و نـيـز در هـمـان كـتـاب اسـت كـه ابـن مـردويـه از انـس روايـت كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) چـنين بود كه هر وقت به نماز مى ايستاد مى فـرمـود: صف نماز را منظم كنيد، فلانى تو قدرى جلو بيا، و فلانى تو قدرى عقب برو، آنـگـاه مـى فـرمـود: اگر صفوف خود را منظم كنيد، و به خط مستقيم بايستيد خداى تعالى شـمـا را مـانـنـد مـلائكـه هـدايـت مـى كند، آنگاه اين آيه را تلاوت مى فرمود: (و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون ) .
و در نهج البلاغه است كه : امير المؤ منين (عليه السلام ) در وصف ملائكه فرموده : ايشان صف بستگانى هستند كه هرگز از صف خود جدا نمى شوند و تسبيح گويانى هستند كه از تسبيح گفتن خسته نمى گردند.
سوره ص مكى است و هشتاد و هشت آيه دارد (88)

آيات 16 - 1 سوره (ص )


بـسـم اللّه الّرحـمـن الّرحـيـم صَّ و القـرآن ذى الذكـر (1) بـل الّذين كفروا فى عزة و شقاق (2) كم اهلكنا من قبلهم من قرن فنادوا و لات حين مناص (3) و عـجـبـوا ان جـاءهـم مـنـذر مـنـهـم و قـال الكـافـرون هـذا سـحـر كـذاب (4) اجـعـل الالهـة الهـا وحدا ان هذا لشى ء عجاب (5) و انطلق الملاء منهم ان امشوا و اصبروا على آلهـتـكـم ان هـذا لشـى ء يـراد (6) مـا سـمـعـنـا بـهـذا فـى المـلة الاخرة ان هذا الا اختلاق (7) ءانـزل عـليـه الذكـر مـن بـيـنـنـا بـل هـم فـى شـك مـن ذكـرى بل لما يذوقوا عذاب (8) ام عندهم خزائن رحمة ربك العزيز الوهاب (9) ام لهم ملك السموت و الاءرض و مـا بـيـنـهـما فليرتقوا فى الاسباب (10) جند ما هنالك مهزوم من الاحزاب (11) كـذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد (12) و ثمود و قوم لوط و اصحاب ليكة اولئك الاحـزاب (13) ان كل الا كذب الرسل فحق عقاب (14) و ما ينظر هولاء الا صيحة وحدة مـا لهـا مـن فـواق (15) و قـالوا ربـنـا عـجـل لنـا قـطـنـا قبل يوم الحساب (16)

ترجمه آيات


به نام خداى رحمان و رحيم . ص ، سوگند به قرآن كه داراى تذكر است (1).
كه كافران در سركشى و خلافند (2).
پـيش از آنان چه نسلها را كه هلاك كرديم ، وقتى به فرياد آمدند كه كار از كار گذشته بود (3).
و تـعـجـب كـردنـد كـه بـيـم رسـانـى از خـودشـان به سويشان آمده و كافران گويند اين جادوگرى دروغگو است (4).
چگونه خدايان را يك خدا كرده اين چيزى سخت عجيب است (5).
و اشراف و بزرگانشان به راه افتادند و گفتند برويد و با خدايانتان بسازيد كه اين خود روشى است مطلوب (6).
چنين چيزى از ديگر ملتها نشنيده ايم و اين به جز دروغ نمى تواند باشد (7).
چـگـونـه از بـين ما قرآن به او نازل شود؟ اينها همه بهانه است بلكه اينان از تذكار من به شك اندرند چون هنوز عذاب را نچشيده اند (8).
مگر خزانه هاى رحمت پروردگار مقتدر و بخشنده نزد آنهاست ؟ (9).
و يـا مـلك آسـمـانـها و زمين و آنچه بينشان هست از ايشان است تا به هر سبب كه مى توانند بالا روند (10) .
اين سپاه نالايق اينجا نيز چون دسته هاى ديگر شكست پذير است (11).
پـيـش از آنـهـا نـيـز قـوم نـوح و عاد و فرعون صاحب قدرت (پيامبران ما را) تكذيب كردند (12).
و قوم ثمود و قوم لوط و اهل ايكه كه آنها دسته ها بودند (13).
همگى پيغمبران را تكذيب كردند و مجازات من بر آنها محقق گشت (14).
اينان نيز جز يك صيحه را كه بازگشت ندارد انتظار نمى برند (15).
گويند پروردگارا پيش از رسيدن روز رستاخيز سهم ما را بياور (16).

بيان آيات


محتواى كلى سوره مباركه (ص )


در ايـن سـوره گـفـتـار پـيـرامون رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) دور مى زند و ايـنـكـه آن جـنـاب بـا ذكـرى از نـاحـيـه خـدا كـه بـر او نـازل شـده مـردم را انـذار مـى كـنـد و بـه سوى توحيد و اخلاص در بندگى خداى تعالى دعوت مى كند.
و لذا مـطـلب را از ايـنجا شروع مى كند كه كفار به عزت خيالى خود مى بالند و به همين جـهـت دسـت از دشـمـنـى با تو برنداشته از پيروى و ايمان به تو استكبار مى ورزند، و مـردم را هـم از ايـنـكـه بـه تـو ايـمـان بـياورند جلوگيرى كرده ، به اين منظور سخنانى باطل مى گويند، و آنگاه آن سخنان را در فصلى جداگانه رد مى كند.
و پـس از آن رسـول گـرامـى خود را امر به صبر نموده و سرگذشت بندگان (اواب ) خود را در يك فصل به يادش مى آورد، و آنگاه عاقبت كار مردم با تقوى و سرانجام طاغيان را در فـصلى خاطرنشان نموده . سپس آن جناب را دستور مى دهد به اينكه ماءموريت خود را در انـذار انـجـام دهـد و مـردم را بـه سـوى تـوحـيـد دعـوت كـنـد. و نيز در فصلى ديگر مى فـرمـايـد: كـه خـدا از هـمـان روز نـخـسـت كه به ملائكه امر كرد تا براى آدم سجده كنند و شيطان امتناع كرد، اين قضاى حتمى را راند كه سرانجام پيروان شيطان و خود او به آتش مـنـتـهـى شـود. و ايـن سـوره بـه شـهـادت سـيـاق آيـاتـش در مـكـه نازل شده .

تـــوضـيـح مـعـنـاى آيـه : (والقـرآن ذى الذكـربل الذين كفروا فى عزة و شقاق )


(ص و القران ذى الذكر بل الّذين كفروا فى عزة و شقاق )
مـراد از (ذكر) ذكر خداى تعالى و يادآورى اوست به توحيدش و به معارف حقى كه از تـوحيد او سرچشمه مى گيرد، مانند: معاد، نبوت و غير آن دو. و كلمه عزة به معناى امتناع و زير بار نرفتن است . و كلمه (شقاق ) به معناى مخالفت است .
در مجمع البيان آمده كه : (اصل كلمه (شقاق ) به اين معنا بوده كه هر يك از دو طايفه مـخـالف هـم به طرفى بروند، و از همين باب است كه مى گويند: فلانى شق عصا كرد، يعنى مخالفت نمود) .
و از سياق برمى آيد كه جمله (و القرآن ذى الذكر) سوگند باشد، مانند سوگندى كه در (يس و القران الحكيم ) و در (ق و القران المجيد) و در (ن و القلم ) است ، نه اينكه عطف بر ما قبل باشد.
چـيـزى كـه هـسـت بـايـد در جـسـتـجـوى (مقسم عليه ) آن باشيم ، يعنى ببينيم براى چه مـطـلبـى سـوگـنـد يـاد كـرده ؟ آنـچـه از اعـراضـى كـه در جـمـله (بـل الّذيـن كـفـروا فى عزة و شقاق ) است ، برمى آيد اين است كه : آن مطلب امرى است كه مشركين از قبول آن خوددارى مى كرده اند و عزت و شقاق به خرج مى داده اند، و ملتهاى بيشمارى به خاطر امتناع از پذيرفتن آن هلاك گشته اند.
از سـوى ديـگـر از ايـنـكـه بـعـد از ايـن سـوگـنـد و هـلاكـت مـلتـهـا، بـه مـنـذر بـودن رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) و نـقـل سـخـنانى كه كفار عليه او گفتند، و دستوراتى كه سران كفار در مقابل انذار آن جناب به كفار داده اند مى پردازد، برمى آيد آن مـطـلبى كه به خاطر اثبات آن ، سوگند خورده ، چيزى نظير (انك لمن المرسلين ) بـوده اسـت ، چون علاوه بر قرائنى كه گفتيم ، در اين سوره مكرر متعرض ‍ انذار آن جناب شده است .
مفسرين ، هم درباره اعراب و هم درباره معناى آيه (ص و القران ذى الذكر) وجوه بسيار آورده انـد كـه بـيـشـتـر آنـها بى معنا است و ما از ايراد آن خوددارى كرديم ، چون فايده اى نداشت .
و معناى آيه مورد بحث - و خدا داناتر است - اين است كه : من به قرآن كه متضمن ذكر و يـادآورى اسـت سـوگـند مى خورم كه تو به طور قطع و يقين از انذار كنندگانى ؛ بلكه آنهايى كه كافر شدند، از قبول اين معنا و پيروى تو امتناع ورزيدند و مخالفت كردند.

كم اهلكنا من قبلهم من قرن فنادوا و لات حين مناص

كلمه (قرن ) به معناى مردمى است كه در يك عصر زندگى مى كنند. و كلمه (مناص ) مـصـدر (ناص ينوص ) است كه بنا به گفته صاحب مجمع البيان اگر با (نون ) خـوانـده شود معناى تاخر را مى دهد و اگر با (باء) خوانده شود معناى تقدم را مى دهد. بعضى هم آن را به معناى فرار دانسته اند.
و مـعـنـاى آيـه چـنـيـن اسـت كـه : ما قبل از اين كفار، چه بسيار قرنها و امتها را كه به كيفر تـكـذيـب پـيـامـبـران مـنـذر هـلاك كـرديـم ، و در هـنـگـام نـزول عـذاب ديـگـر مجال فرار برايشان نماند و گفتن واويلا به دردشان نخورد و هر چه فرياد زدند: (يا ويـلنـا انـا كـنـا ظـالمين ) سودى به حالشان نبخشيد و هر چه به خداى سبحان استغاثه كـردنـد، فـايده اى نديدند ، چون هنگام ، هنگام تاخر عذاب و مؤ اخذه نبود و يا هنگام فرار نبود.

و عجبوا ان جاءهم منذر منهم و قال الكافرون هذا ساحر كذاب

يـعـنـى تـعـجـب كردند از آمدن منذرى از جنس خودشان ، يعنى از جنس بشر، چون مسلك وثنيت منكر رسالت بشر است .
كـفـار در ايـنـكـه گـفـتـه انـد: (هـذا سـاحـر كـذاب ) اشـاره كـرده انـد بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) و او را متهم به سحر كرده اند، چون از آوردن مثل آنچه كه آن جناب آورد يعنى قرآن عاجز شدند. و نيز آن جناب را متهم كردند به دروغ ، و گمان كردند كه وى به دروغ ، قرآن و معارف حقيقى آن را به خدا نسبت مى دهد.

اجعل الالهة الها واحدا ان هذا لشى ء عجاب

كـلمـه (عجاب ) بدون تشديد جيم ، اسم مبالغه است ، و با تشديد جيم مبالغه بيشترى را مى رساند، و معنايش (بسيار عجيب ) است .
و ايـن جـمـله تـتـمه كلام كفار است و استفهام در آن استفهام تعجب است ، يعنى شنونده را به تـعـجـب واداشـتن . و كلمه (جعل ) به معناى گرداندن و قرار دادن است ، و - به طورى كـه گفته اند - تصيير به حسب قول و اعتقاد و ادعا است ، نه به حسب واقع ، همچنان كه در آيـه (و جـعلوا الملائكه الّذين هم عباد الرحمن اناثا) مؤ نث قرار دادن ملائكه به حسب ادعا و اعتقاد است ، نه اينكه راستى جنس ملك را تغيير داده باشند.
پـس در آيـه مورد بحث معناى اينكه گفتند: آيا محمد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) خدايان را يـك خـدا كـرده ؟ ايـن اسـت كـه : آيـا الوهـيـت آلهـه را باطل كرده و آن را منحصر در يك خدا كرده كه مى گويد (لا اله الا اللّه ) ؟

بـيان سخنان اشراف و بزرگان كفار در ردّ دعوت پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله )و سفارش به ادامه پرستش آلهه


و انطلق الملاء منهم ان امشوا و اصبروا على آلهتكم ان هذا لشى ء يراد

ايـنـكـه انـطـلاق را به بزرگان و اشراف قوم نسبت داده و نيز كلام حكايت شده را از همان اشـراف حـكـايـت كـرده ، اشـاره بـه ايـن مـعـنـا دارد كـه اشـراف قـريـش نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) جـمـع شـدنـد و دربـاره حـل مـشـكـلى كه آن جناب با دعوت خود به سوى توحيد و ترك آلهه پيش آورده بود با آن جـنـاب گـفـتـگـو كـردنـد، تـا بـه نـوعـى آن جـنـاب را مـتمايل نمايند، و آن جناب حاضر نشده اند به هيچ يك از سخنان آنان تن در دهند، در نتيجه اشـراف بـه راه افـتـاده و بـه يـكـديـگـر و يـا بـه پـيـروان خود گفته اند: برويد و در پـايـدارى و حمايت از خدايان خود پايمردى و شكيبايى به خرج دهيد. اين مطلبى را كه ما از لحـن آيـه اسـتـفـاده كـرديـم مـورد تـاءيـيـد روايـاتـى اسـت كـه : در شـاءن نزول آيه وارد شده ، و ان شاء اللّه به زودى در بحث روايتى خواهد آمد.
در جـمـله (ان امـشوا و اصبروا على آلهتكم ) كلمه (گفتند) در تقدير است و تقدير آن چـنـيـن اسـت (اشـراف قوم به راه افتادند، در حالى كه مى گفتند: برويد و بر حمايت از خـدايـان پـايـمردى كنيد و پرستش آنها را ترك مكنيد، هر چند كه محمد (صلّى اللّه عليه و آله و سـلّم ) ايـن عـمـل را نـكـوهـش كـنـد) . و از ظـاهـر سـيـاق برمى آيد كه اين كلام را به يكديگر گفته باشند، احتمال هم دارد - همان طور كه قبلا معنا كرديم - اشراف به عامه مردم گفته باشند.
(ان هذا لشى ء يراد) - ظاهر اين جمله اين است كه : مى خواهد به غرض و لازمه دعوت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) اشاره كند، البته غرض و لازمه اى كه مشركين از دعـوت آن جـنـاب فـهـمـيده اند، و آن اين است كه : آن جناب منظورش از دعوت به توحيد، ريـاسـت و حـكـومـت بـر مـردم اسـت و دعـوت خـود را وسـيـله نـيـل بـه ايـن هـدف قرار داده ، و اين معنا نظير كلامى است كه بزرگان قوم نوح به عامه مـردم آن روز گـفـتند، و قرآن كريم آن را حكايت نموده ، مى فرمايد: (ما هذا الا بشر مثلكم يريد ان يتفضل عليكم ) .
بـعـضى از مفسرين گفته اند معناى آيه اين است كه : (اين اصرارى كه ما مشاهده مى كنيم از مـحـمـد (صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) و اين تصلب و سرسختى كه بر دعوت خود مى ورزد امر عظيمى است كه او در نظر گرفته ) .
و بعضى ديگر گفته اند: (معنايش اين است كه : اين امر يكى از بلاهاى روزگار است كه مـتـوجـه مـا شـده و هـيـچ حـيـله و چـاره اى نـيست ، جز اينكه برويد و در پرستش خدايان خود پايمردى و شكيبايى كنيد) .
بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه : (صبر، خلقى است پسنديده كه عقلاى عالم از مـا انتظار دارند در چنين شرايطى از خود نشان دهيم ) معناى ديگرى هم براى آيه كرده اند كه هيچ يك از آنها با سياق آيه سازگارى ندارد.
(ما سمعنا بهذا فى الملة الاخرة ان هذا الا اختلاق )
مـنـظـورشـان از (مـلت آخـرت ) مـذهـبـى اسـت كـه سـايـر مـلل و امـتـهـاى مـعـاصـر و يـا قـريـب بـه عـصـر آن روز عرب به آن مذهب متدين بودند، در مقابل مذهبهاى اولى كه امم گذشته متدين به آن بوده اند، گويا خواسته اند بگويند: اين ديـنـى نـيـسـت كه تمام اهل دنيا آن را به عنوان آخرين دين بپذيرند، بلكه از همان افسانه هاى قديمى است .
بـعـضى از مفسرين گفته اند: (مراد از (ملت آخرت ) مسيحيت است ؛ چون دين مسيح در آن روز آخـرين دين آسمانى بود، كه آن نيز دعوت به توحيد نمى كرد، چون مسيحيت به سه خـدا قـائل بـود. پس درست است كه مشركين بگويند دعوت به توحيد را حتى از آخرين دين آسمانى هم نشنيده ايم ) .
ليـكـن ايـن تـفـسـيـر درسـت نـيـسـت و ضـعـفش روشن است ، براى اينكه مشركين اعتنايى به نصرانيت نداشتند، همچنان كه اعتنايى به اسلام نداشتند.
(ان هذا الا اختلاق ) - يعنى اين دين چيزى به جز دروغ و خود ساخته نيست .

انزل عليه الذكر من بيننا

ايـن جـمـله اسـتـفهامى است انكارى ، به داعى تكذيب ، مى خواسته اند بگويند: هيچ مرجحى نـزد مـحـمـد (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) نيست كه به وسيله آن از ما برترى و امتيازى داشـتـه بـاشـد، و بـه خـاطـر آن امـتـيـاز، قـرآن بـر او نازل بشود، و بر ما نازل نگردد، بنابراين جمله مورد بحث در انكار امتياز، نظير جمله (ما انت الا بشر مثلنا تو نيستى مگر بشرى مثل ما) است كه اختصاص رسالت به آن جناب را انكار مى كند.


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۰-۸-۱۳۸۹ ۰۹:۲۵ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 457 بار در 407 ارسال
ارسال: #26
RE:تفسير الميزان جلد 17 - علامه طباطبايي رحمه الله عليه

اعراض از سخنان آنان و تهديد و تحقيرشان


بل هم فى شك من ذكرى بل لما يذوقوا عذاب

ايـن جـمـله اعـراض از هـمـه گفته هاى ايشان است ، مى فرمايد: ايشان آنچه را كه گفتند از روى ايـمـان و اعـتـقـاد نـبـوده ، بـلكـه هـنـوز دربـاره ذكـر مـن يـعـنـى قـرآن در شـكـنـد و احتمال مى دهند كه حق باشد.
و اگر به حقانيت آن معتقد نشده اند، نه بدان جهت است كه قرآن در دلالت كردن بر حقانيت نـبـوت و آيت بودنش براى آن ، خفايى داشته و از افاده اين معنا قاصر است و نمى تواند بـراى مـردم يـقـيـن و اعـتـقـاد بـيـاورد، بـلكـه تـعـلق دلهـاى آنـان بـه عـقـايـد بـاطـل ، و پـافـشـارى آنان بر تقليد كور كورانه است ، كه ايشان را از نظر و تفكر در دلالت آيـت الهى و معجزه او بر نبوت باز مى دارد. و در نتيجه درباره اين آيت يعنى قرآن در شكند در حالى كه قرآن آيتى معجزه است .
و جـمـله (بـل لمـا يذوقوا عذاب ) اعراضى است از اعراض قبلى ، و معنايش اين است كه : انكار قرآن از ناحيه مشركين و ايمان نياوردن آنان به حقانيت آن ، ناشى از شكى نيست كه نـسـبـت به آن داشته باشند، بلكه ناشى از روح سركشى و استكبارى است كه دارند، اين روحيه باعث شده كه به حقانيت قرآن اعتراف نكنند، هر چند نسبت به آن يقين داشته باشند و ايـن سـركـشـى را هـمـچـنـان ادامـه مـى دهـند تا وقتى كه عذاب را بچشند، آن وقت به حكم اضـطـرار نـاگـزيـر مـى شـونـد اعـتـراف كـنـنـد، هـمـچـنـان كـه اقـوام ديـگـرى كـه مثل ايشان بودند، بعد از چشيدن عذاب اعتراف كردند.
و ايـنـكـه فـرمـود: (لمـا يذوقوا عذاب هنوز عذاب مرا نچشيده اند) خود تهديدى است به عذابى كه واقع خواهد شد.

ام عندهم خزائن رحمة ربك العزيز الوهاب

اين گفتار در جاى اعراض واقع شده ، و كلمه (اءم ) در آن منقطعه است و كلام ، ناظر به گـفـتـار مـشـركـيـن اسـت كه گفتند: (ءانزل عليه الذكر من بيننا) و معنايش اين است كه : (بلكه آيا نزد ايشان خزانه هاى رحمت پروردگارت هست ، كه از آن خزانه ها به هر كس هر چه بخواهد مى دهد تا آن را از تو دريغ بدارند؟ بلكه اين خزانه ها منحصرا در اختيار خود خداست و او بهتر مى داند كه رسالت را در چه دودمانى و چه شخصى قرار داده ، و چه كسى را مورد رحمت خاص خود قرار دهد) .
و اگـر در ذيـل كـلام فـرمود: (العزيز الوهاب ) ، براى اين بود كه خلاصه گفتار را تـاءيـيـد كند. و معنايش اين است كه هيچ سهمى از خزانه هاى رحمت خدا به دست ايشان نيست براى اينكه خدا عزيز است ، يعنى مقامش منيع است و احدى در كار او نمى تواند دخالت كند و نـيـز آنـهـا نـمـى تـوانند رحمت خدا را از احدى جلوگيرى كنند، براى اينكه خدا وهاب ، و بسيار بخشنده است .

ام لهم ملك السموات و الاءرض و ما بينهما فليرتقوا فى الاسباب

در اين جمله نيز كلمه (ام ) منقطعه است . و فرمان (فليرتقوا) فرمانى است تعجيزى . و كـلمـه (ارتـقـاء) بـه معناى بالا رفتن است . و كلمه (اسباب ) به معناى پله ها و راههايى است كه به وسيله آن به آسمانها صعود مى كنند، و ممكن است مراد از (ارتقاء) اسباب حيله ها و وسيله هايى باشد كه با آن به هدف منع و صرف خود از حق مى رسند.
و مـعـناى آيه اين است كه : (و يا آنكه آيا ملك آسمانها و زمين از آن ايشان است و در نتيجه مـى تـوانـنـد در ايـن آسـمـانـهـا و زمـيـن دخـل و تـصـرف كـنـنـد و جـلو نـزول وحـى آسـمـانى را بگيرند؟ كه اگر راستى اين طور هستند، پس به آسمانها عروج نموده و يا حيله هاى خود را به كار بزنند و جلو وحى آسمان را بگيرند!) .

جند ما هنالك مهزوم من الاحزاب

كـلمـه (مـهزوم ) از (هزيمت ) است كه به معناى خذلان و بيچارگى است . و جمله (من الاحـزاب ) بيانى است براى (جندما) . و كلمه (ما) در جمله مزبور براى افاده قلت و تـحـقير است . و كلام در آيه در مقام تحقير امر كفار است . و مى خواهد على رغم آن غرور و اعتزاز و اعجابى كه از كلامشان استفاده مى شد، ايشان را خوار و ناچيز معرفى كند.
دليـل ايـن مـعـنـا نكره آمدن كلمه (جند) و تتميم آن با لفظ (ما) است و نيز اشاره به مـوقـعـيـت ايـشـان بـا لفـظ (هـنـالك ) اسـت كـه مـخـصـوص اشـاره به دور است . و نيز دليـل ديگرش اين است كه : ايشان را جزو احزابى معرفى كرده كه همواره عليه انبيا صف آرايى نموده و حزب تشكيل مى دادند و خداوند هم همواره ايشان را هلاك مى كرده ، همچنان كه به زودى در آيات بعد، از آنان نام مى برد و به همين منظور آنان را لشكرى شكست خورده معرفى كرد، با اينكه هنوز جنگى نكرده بودند و شكست نخورده بودند.
و مـعـناى آيه اين است كه : اين كفار لشكرى ناچيز و اندك و بى مقدار و شكست خوردهاند و از آن احـزابـى هـسـتـنـد كـه هـمـواره عـليـه فـرسـتـادگـان خـدا حـزب تشكيل مى دادند و ايشان را تكذيب مى كردند و عذاب من بر آنان حتمى شد.

كذبت قبلهم قوم نوح و عاد و فرعون ذو الاوتاد... فحق عقاب

كـلمـه (ذو الاوتـاد) صـفـت فرعون است ، و كلمه (اوتاد) جمع (وتد) است كه به مـعـنـاى مـيـخ اسـت . بعضى گفته اند: اگر فرعون را (ذو الاوتاد داراى ميخها) معرفى نموده ، از اين جهت است كه فرعون با ميخهايى بازى برد و باخت داشته . و بعضى ديگر گـفـتـه انـد: جـهـتش اين است كه فرعون به هر كس غضب مى كرد، او را چهار ميخ مى كرده ، يـعـنـى دو دسـت و دو پـا و سـر او را بـر زمين ميخكوب مى كرده و بعد شكنجه اش مى داده . بـعـضـى ديـگر گفته اند: معنايش (ذو الجنود صاحب لشكرها) است ؛ چون لشكر براى كشور به منزله ميخ است . بعضى ديگر وجوه ديگرى براى آن ذكر كرده اند، كه بر هيچ يك از آن وجوه دليل قابل اعتمادى نيست .
اصـحـاب (ايـكـه ) قـوم شـعـيـب انـد كه سرگذشت آنان در تفسير سوره حجر و شعراء گـذشـت . و مـعـنـاى جمله (فحق عقاب ) اين است كه : عقاب من بر آنان ثابت شد و مستقر گشت و در آخر هلاكشان كرد.

و ما ينظر هولاء الا صيحة واحدة ما لها من فواق

كلمه (نظر) به معناى انتظار و كلمه (فواق ) به معناى برگشتن و مهلت اندك است . و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اين تكذيب كنندگان از امت تو، انتظار نمى برند، مگر يك صيحه را كه همگى آنان را هلاك كند و با آمدنش ديگر براى آنان بازگشت و يا مهلت نيست ، و آن عذاب استيصال است .
مـفـسـريـن گفته اند: مراد از (صيحه ) صيحه روز قيامت است ؛ چون امت محمد (صلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) هرگز قبل از قيامت دچار عذاب نمى شود. ولى در تفسير سوره يونس گفتيم كه اين سخن خلاف ظاهر آيات كتاب است - بدانجا مراجعه شود.

و قالوا ربنا عجل لنا قطنا قبل يوم الحساب

كـلمـه (قـط) بـه مـعـنـاى بـهـره و نـصـيـب است . و اينكه گفتند: پروردگارا سهم ما را قـبـل از روز قـيـامـت بـده عـجـله اى اسـت كه نسبت به عذاب خدا كرده گفتند: سهم عذاب ما را قـبـل از رسـيـدن قـيـامـت بـده . و ايـن كلام در حقيقت استهزاى داستان روز حساب ، و استهزاى تهديد به عذاب آن روز است .

بحث روايتى


(روايـــاتـــى دربـــاره شـــاءن نـــزول آيـــات : (وعـــجـــبـــوا ان جـائهـم مـنـذر مـنـهـم وقال الكافرون ...) و درباره (ص ) )


در كتاب كافى به سند خود از جابر از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: روزى ابـو جـهل بن هشام به همراهى قومى از قريش نزد ابى طالب (عليه السلام ) آمده ، گـفتند: برادرزاده ات ما و خدايان ما را اذيت كرد، او را بخوان و به او دستور بده تا دست از خدايان ما بردارد تا ما نيز از خداى او دست برداريم .
ابـو طـالب (عـليـه السـلام ) نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) كـسى را فـرسـتـاد تـا بـيايد، چون داخل شد، ديد در خانه به غير از مشركين كسى نيست ، لذا نگفت (السلام عليكم ) بلكه گفت : (السلام على من اتبع الهدى سلام بر هر كس كه پيرو هـدايـت بـاشـد) . آنـگـاه نـشـسـت ابـو طـالب او را از مـاجـرا خـبـر داد. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) فـرمـود: مـن پـيـشـنـهـادى بهتر از اين دارم ، پـيـشـنـهـادى كـه بـا بـه كـار بـسـتن آن عرب سالار مى شوند، و تمام گردنها برايشان خـاضـع مـى گـردد، آيـا مـى خـواهـيـد آن پـيـشـنـهـاد را بـكـنـم ؟ ابـو جهل گفت : بله ، بگو ببينم آن چيست ؟ فرمود: اينكه بگوييد: (لا اله الا اللّه ) .
امـام بـاقـر (عـليـه السـلام ) سـپـس فـرمـود: مشركين انگشتها را به گوش خود گرفته ، برخاستند و بيرون شدند، در حالى كه مى گفتند: ما اين پيشنهاد را حتى در آخرين ملت هم نـشـنـيديم ، اين نيست مگر ساخته و پرداخته خود او، پس خداى تعالى آيه (ص و القران ذى الذكر... الاختلاق ) را در اين باره نازل فرمود.
و در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل آيـه شـريـفـه (و عـجبوا ان جاءهم منذر منهم ) آمده كه وقتى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) دعـوت خـود را ظـاهر ساخت ، قريش نزد ابو طـالب جمع شده ، گفتند: اى ابو طالب برادرزاده ات عقايد ما را سفيهانه خواند خدايان ما را نـاسـزا گـفـت و جـوانان ما را فاسد نمود و جمعيت ما را متفرق كرد، اگر داعى او بر اين كـار ايـن اسـت كـه مـى خـواهـد از نـادارى نـجـات يـابـد، مـا بـراى او آن قـدر مال جمع مى كنيم كه از همه ما ثروتمندتر شود. و حتى او را پادشاه خود مى كنيم .
ابـو طـالب جـريـان را بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سـلّم ) خـبـر داد، حضرت فرمود: اگر خورشيد را به دست راسـت مـن بـگـذارند، و ماه را به دست چپم ، نمى پذيرم ، و ليكن يك كلمه به من بدهند تا (هم مرا راضى كرده باشند، و هم ) به وسيله آن سرور عرب گشته و غير عرب هم به دين ايشان بگروند و نيز خود آنان پادشاهانى در بهشت باشند، ابو طالب پاسخ آن جناب را بـه اطـلاع ايـشـان رسـانـيـد. ايـشـان گـفـتـنـد: يـك كـلمه چيزى نيست ده كلمه از ما بخواهد، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود شهادت دهند به اينكه (لا اله الا اللّه و انـى رسـول اللّه ) مـشـركين گفتند: شگفتا! آيا سيصد و شصت خدا را رها كنيم ، و يك خدا بگيريم ؟
پـس خـداى سـبـحـان ايـن آيـه را فـرسـتـاد: (و عـجـبـوا ان جـاءهـم مـنـذر مـنـهـم و قـال الكـافـرون هـذا سـاحـر كـذاب ... الا اخـتـلاق ) يـعـنـى بـهـم مـخـلوط شـده . (ءانزل عليه الذكر من بيننا بل هم فى شك من ذكرى ... من الا حزاب ) يعنى آنهايى كه در روز احزاب جمعيت تشكيل دادند.
مـؤ لف : ايـن قـصـه از طـرق اهـل سنت نيز نقل شده ، و در بعضى از روايات ايشان آمده كه وقـتـى رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) كلمه توحيد را بر آنان عرضه كرد و گفتند چيز ديگرى از ما بخواه ، فرمود: اگر خورشيد را براى من فراهم كنيد و بياوريد و در دسـت مـن قرار دهيد، غير از اين از شما چيزى نمى خواهم . مشركين از اين سخن وى در خشم شده ، برخاستند و رفتند و پاسخ پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) به آنان كنايه از ايـن بوده كه حتى اگر مشركين زمام نظام عالم ارضى را به آن جناب واگذارند دست از دعـوتـش ‍ برنخواهد داشت چون خورشيد و ماه از بزرگترين مؤ ثرات در زمينند، و آن دو را دو جـرم كـوچك و به همان اندازه كه به چشم مى خورند تصور كرد، تا بتواند مطلب خود را بيان نمايد.
و در كتاب علل به سند خود از اسحاق بن عمار روايت كرده كه گفت : از ابى الحسن موسى بن جعفر (عليه السلام ) پرسيدم : چه شد كه نماز داراى يك ركوع و دو سجده گشت و چه شـد كـه داراى دو سـجـده شـد ولى داراى دو ركـوع نـشـد؟ فـرمـود: حـال كـه از چـيزى سؤ ال كردى دلت را براى فهميدن جوابش خالى و حواست را جمع كن . اوليـن نـمـازى كـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله و سلّم ) خواند نمازى بود كه در آسمان در پيش روى خداى تبارك و تعالى در جلو عرش او خواند. و آن چنان بود كه وقتى آن جـنـاب را بـه مـعـراج بـردنـد تـا جلو عرش بالا رفت . خداى تعالى به او فرمود: اى مـحـمـد! نـزديك (صاد) بيا و محل سجده خود را بشوى و طاهر كن و براى پروردگارت نـمـاز بخوان . پس رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) به همان نقطه اى كه خداى تـعـالى دسـتـورش داده بـود نـزديـك شـده ، وضـو گـرفـت و وضـويـش را كامل كرد.
پـرسـيـدم : فـدايـت شـوم (صـاد) چـه بـود؟ كه آن جناب ماءمور شد از آن براى وضو گـرفـتـن اسـتـفـاده كـند؟ فرمود: چشمهاى است كه از يكى از اركان عرش مى جوشد و آن را (آب حـيـوان ) مى نامند. و آن همان است كه خداى تعالى درباره اش مى فرمايد: (ص و القران ذى الذكر) - تا آخر حديث .
مؤ لف : اين معنا - كه (صاد) نهرى است كه از ساق عرش بيرون مى آيد - در كتاب مـعـانـى الاخـبـار از سـفـيان ثورى از امام صادق (عليه السلام ) نيز روايت شده و در مجمع البـيـان از ابـن عـبـاس روايـت آورده كـه گـفـت : (صاد) يكى از اسماى خداست . و سپس ‍ اضافه كرده كه اين معنا از امام صادق (عليه السلام ) نيز روايت شده .
و در كـتـاب مـعـانى به سند خود از اصبغ از على (عليه السلام ) روايت آورده كه در معناى آيـه (و قـالوا ربـنـا عجل لنا قطنا قبل يوم الحساب ) فرمود: منظورشان بهره اى است كه از عذاب خدا دارند.

آيات 29 - 17 سوره (ص )


اصـبـر عـلى مـا يـقـولون و اذكـر عـبـدنـا داود ذا الايـد انـه اوّاب (17) انـّا سـخـّرنـا الجـبـال مـعـه يـسـبّحن بالعشى و الاشراق (18) و الطير محشورة كلّ له اوّاب (19) و شددّنا مـلكـه و اتـيـنـاه الحـكـمـة و فـصـل الخـطـاب (20) و هـل اتـئك نـبؤ ا الخصم اذ تسوّروا المحراب (21) اذ دخلوا على داود ففزع منهم قالوا لا تخف خـصـمـان بـغـى بـعـضـنـا عـلى بـعـض فـاحـكم بيننا بالحق و لا تشطط و اهدنا الى سواء الصـراط (22) ان هـذا اخـى له تـسـع و تـسـعـون نـعـجـة و لى نـعـجـة وحـدة فـقـال اكـفـلنـيـهـا و عـزنـى فـى الخـطـاب (23) قـال لقـد ظـلمـك بـسـؤ ال نعجتك الى نعاجه و ان كثيرا من الخلطاء ليبغى بعضهم على بعض الا الّذين آمنوا و عملوا الصـالحـات و قـليـل مـا هـم و ظـنّ داود انـّمـا فـتنه فاستغفر ربه و خر راكعا و اناب (24) فـغـفـرنـا له ذلك و ان له عـنـدنـا لزلفـى و حـسن ماب (25) يا داود انّا جعلناك خليفة فى الاءرض فـاحـكـم بـيـن النـّاس بـالحـق و لا تـتـبـع الهـوى فـيـضـلك عـن سبيل اللّه ان الّذين يضلون عن سبيل اللّه لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب (26) و ما خـلقـنـا السـمـاء و الاءرض و مـا بـيـنـهـمـا بـطـلا ذلك ظـن الّذيـن كـفـروا فـويـل للذيـن كفروا من النار (27) ام نجعل الّذين امنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الاءرض ام نجعل المتقين كالفجار (28) كتب انزلناه اليك مبرك ليدّبرّوا آياته و ليتذكّر اولوا الاباب (29)

ترجمه آيات


بر آنچه مى گويند بنده ما داوود را كه نيرومند بود و بسيار به خدا رجوع داشت (17).
ما كوهها را با او مسخر كرديم كه صبح و شام در تسبيح با او دمساز باشند (18).
و نـيز مرغان را مسخر كرديم كه نزد او مجتمع گردند و همه به سوى او رجوع مى كردند (19).
و مـا پـايـه هـاى مـلك او را مـحـكـم كـرديـم و او را حـكـمـت و فصل خصومت داديم (20).
آيا از داستان آن مردان متخاصم كه به بالاى ديوار محراب آمدند خبر دارى (21).
وقـتـى كـه بـر داوود درآمـدنـد از ايـشـان بـيمناك شد گفتند: مترس ما دو متخاصم هستيم كه بعضى بر بعضى ستم كرده تو بين ما به حق داورى كن و در حكم خود جور مكن و ما را به سوى راه راست رهنمون شو (22).
ايـنـك اين برادر من است كه نود و نه گوسفند دارد و من يك گوسفند دارم او مى گويد: اين يك گوسفندت را در تحت كفالت من قرار بده و در اين كلامش مرا مغلوب هم مى كند (23).
داوود گفت : او در اين سخنش كه گوسفند تو را به گوسفندان خود ملحق سازد به تو ظلم كـرده و بـسيارى از شريكها هستند كه بعضى به بعضى ديگر ستم مى كنند مگر كسانى كـه ايـمان دارند و عمل صالح مى كنند كه اين دسته بسيار كمند. داوود فهميد كه ما با اين صحنه او را بيازموديم پس طلب آمرزش كرد و به ركوع درآمد و توبه كرد (24).
ما هم اين خطاى او را بخشوديم و به راستى او نزد ما تقرب و سرانجام نيكى دارد (25).
اى داوود مـا تـو را جـانـشـيـن خـود در زمـيـن كـرديـم پـس بـيـن مـردم بـه حق داورى كن و به دنـبـال هـواى نـفس مرو كه از راه خدا به بيراهه مى كشد و معلوم است كسانى كه از راه خدا به بيراهه مى روند عذابى سخت دارند به جرم اينكه روز حساب را از ياد بردند (26).
و پنداشتند كه ما آسمان و زمين را به باطل آفـريـديـم و حـال آنـكـه چـنين نبود و اين پندار كسانى است كه كفر ورزيدند پس واى بر كافران از آتش (27).
و يـا پـنـداشـتـنـد كـه مـا بـا آنـهـايـى كـه ايـمـان آورده و عـمـل صـالح كـردند و آنهايى كه در زمين فساد انگيختند يكسان معامله مى كنيم و يا متقين را مانند فجار قرار مى دهيم (28).
اين كتابى است كه ما به سوى تو نازلش كرديم تا در آيات آن تدبر كنند و در نتيجه خردمندان متذكر شوند (29).

بيان آيات


خداى سبحان بعد از آنكه تهمت كفار را مبنى بر اينكه دعوت به حق آن جناب را خود ساخته خـواندند و آن را وسيله و بهانه رياست ناميدند و نيز گفتار آنان را كه او هيچ مزيتى بر مـا نـدارد تـا بـه خـاطر آن اختصاص به رسالت و انذار بيابد، و نيز استهزاى آنان به روز حـسـاب و عـذاب خـدا را كـه بـدان تـهـديـد شـدنـد نـقـل فـرمـود، ايـنك در اين آيات رسول گرامى خود را امر به صبر مى كند و سفارش ‍ مى فـرمايد ياوه گوييهاى كفار او را متزلزل نكند، و عزم او را سست نسازد. و نيز سرگذشت جـمـعـى از بـندگان اواب خدا را به ياد آورد كه همواره در هنگام هجوم حوادث ناملايم ، به خدا مراجعه مى كردند.
و از اين عده نام نه نفر از انبياى گرامى خود را ذكر كرده كه عبارتند از: 1- داوود 2 - سـليـمـان 3 - ايـوب 4 - ابـراهـيـم 5 - اسـحـاق 6 - يـعـقـوب 7 - اسـمـاعـيـل 8 - اليـسـع 9 - ذو الكـفل (عليهم السلام ) كه ابتدا نام داوود را آورده و به قسمتى از داستانهاى او اشاره مى فرمايد.

بـــيــان آيـات مـربـوط بـه اوصـاف و اقـوال داوود (عـليـه السـلام ): تـسـبـيـح كوه ها وپرندگان با او و...


اصبر على ما يقولون و اذكر عبدنا داود ذا الايد انه اواب

كلمه (اءيد) به معناى نيرو است و حضرت داوود (عليه السلام ) در تسبيح خداى تعالى مـردى نـيـرومـنـد بود و خدا را تسبيح مى كرد و كوهها و مرغان هم با او همصدا مى شدند، و نيز مردى نيرومند در سلطنت و نيرومند در علم ، و نيرومند در جنگ بود، و همان كسى است كه جالوت را به قتل رسانيد - كه داستانش در سوره بقره گذشت .
و كـلمـه (اواب ) اسـم مبالغه است از ماده (اءوب ) كه به معناى رجوع است ، و منظور كثرت رجوع او به سوى پروردگارش ‍ است .

انا سخرنا الجبال معه يسبحن بالعشى و الاشراق

ظـاهـرا كلمه (معه ) متعلق است به جمله (يسبحن ) و جمله (معه يسبحن ) بيان معناى تـسخير است . و اگر كلمه (معه ) كه ظرف است ، مقدم بر (يسبحن ) آمده ، به خاطر عـنـايـتـى اسـت كـه در فـهـمـانـدن تـبـعيت كردن جبال و طير از تسبيح داوود، داشته (اين در صـورتـى اسـت كـه ظـرف (مـعه ) را متعلق به جمله (يسبحن ) بدانيم ) و ليكن آيه شـريـفـه (و سـخـرنـا مـع داود الجـبـال يـسـبـحـن و الطـيـر مـؤ يـد) ايـن احـتـمال است كه ظرف مزبور متعلق به جمله (سخرنا) باشد، همچنان كه در جاى ديگر از كـلام خـداى تـعـالى هـمـيـن طـور آمـده ، و آن آيـه (يـا جبال اوبى معه و الطير) است كه در آن سخنى از تسبيح نرفته . و كلمه (عشى ) به معناى شام و كلمه (اشراق ) به معناى صبح است .
كـلمه (ان ) در جمله (انا سخرنا) تعليل را مى رساند. و آيه شريفه با آياتى كه بـدان عـطـف شـده همه بيانگر اين معنا است كه داوود (عليه السلام ) مردى نيرومند در ملك و نيرومند در علم ، و (اواب ) به سوى پروردگار خويش بوده است .

و الطير محشورة كل له اواب

كـلمـه (مـحشورة ) از (حشر) به معناى جمع آورى به زور است ، و معناى جمله اين است كه : ما طير را هم تسخير كرديم با داوود، كه بى اختيار و به اجبار دور او جمع مى شدند و با او تسبيح مى گفتند.
جمله (كل له اواب ) جمله اى است استينافى كه تسبيح كوهها و مرغان را كه قبلا ذكر شده بود بيان مى كند، و معنايش اين است كه : هر يك از كوهها و مرغان (اواب ) بودند، يعنى بـسـيـار بـا تـسـبيح به سوى ما رجوع مى كردند، چون تسبيح يكى از مصاديق رجوع به سـوى خـداست . البته احتمال بعيدى هست در اينكه ضمير (له ) به داوود برگردد. اين را هم بايد دانست كه تاءييد خداى تعالى از داوود (عليه السلام ) به اين نبوده كه كوهها و مـرغـان را تسبيح گو كند؛ چون تسبيح گويى اختصاص به اين دو موجود ندارد، تمامى مـوجودات عالم به حكم آيه (و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم ) تـسـبـيـح مـى گـويند بلكه تاءييدش از اين بابت بوده كه تسبيح آنها را موافق و هماهنگ تسبيح آن جناب كرده و صداى تسبيح آنها را به گوش وى و به گوش مردم مى رسانده ، - كـه گفتار ما در معناى تسبيح موجودات براى خدا سبحان در تفسير آيه (44) سوره اسـرى ، گـذشـت و گـفـتـيـم كـه تـسـبـيـح آنـهـا نـيـز بـه زبـان قال است ، نه به زبان حال .

و شددنا ملكه و آتيناه الحكمة و فصل الخطاب

راغـب مـى گويد: كلمه (شد) به معناى گره محكم است ، وقتى گفته مى شود: (شددت الشى ء) معنايش اين است كه : گره آن را محكم بستم ) .
بـنـا بـه گفته وى (شد ملك ) از باب استعاره به كنايه خواهد بود كه مراد از آن اين اسـت كـه : مـلك او را تـقـويت نموده ، اساس آن را به وسيله هيبت و لشكريان و خزينه ها و حسن تدبير محكم كرده ، همه وسائل محكم شدن سلطنت را برايش فراهم كرده بوديم .

مراد از (حكمت ) و (فصل الخطاب ) كه به داوود (عليه السلام ) داده شده بود


و كـلمـه (حـكـمـت ) در اصل به معناى نوعى از حكم است ، و مراد از آن ، معارف حق و متقنى اسـت كه به انسان سود بخشد و به كمال برساند. بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ، نـبـوت اسـت . بـعـضـى ديـگـر گفته اند: مراد از آن ، زبور و علم شرايع است . و بعضى ديگر معانى ديگرى براى حكمت ذكر كرده اند كه هيچ يك از آنها معناى خوبى نيست .
و كلمه (فصل الخـطـاب ) بـه مـعـنـاى آن اسـت كـه انـسـان قـدرت تـجـزيـه و تحليل يك كلام را داشته باشد، و بتواند آن را تفكيك كند و حق آن را از باطلش جدا كند. و اين معنا با قضاوت صحيح در بين دو نفر متخاصم نيز منطبق است .
بـعـضـى از مفسرين گفته اند: مراد از (فصل الخطاب ) كلامى است متوسط بين ايجاز و اطـنـاب ، يـعـنـى كـلامـى كه بسيار كوتاه نباشد به حدى كه معنا را نرساند و آن قدر هم طـولانـى نـبـاشـد كـه شـنـونـده را خـسته كند) . بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ، جمله (امـا) بـعـد است ، كه قبل از سخن مى آورند؛ چون اولين كسى كه اين رسم را باب كرد داوود (عـليـه السـلام ) بـود. ولى آيـه بـعـدى كـه مـى فـرمـايـد: (و هـل اتـيـك نـبـؤ ا الخـصـم ...) مـؤ يـد هـمـان مـعـنـايـى اسـت كـه مـا بـراى (فصل الخطاب ) كرديم .

و هل اتيك نبؤ ا الخصم اذ تسورا المحراب

كـلمـه (خصم ) مانند كلمه (خصومت ) مصدر است و در اين جا منظور اشخاصى است كه خـصـومت در بينشان افتاده . و كلمه (تسور) به معناى بالا رفتن بر ديوار بلند است ، مـانند كلمه (تسنم ) كه به معناى بالا رفتن بر كوهان شتر است . و كلمه (تذرى ) كـه به معناى بالا رفتن بر بلندى كوه است . مفسرين كلمه (محراب ) را به بالاخانه و شـاهـنـشين معنا كرده اند. و استفهام (هل آتيك ) به منظور به شگفتى واداشتن و تشويق به شنيدن خبر است .
و مـعـنـاى آيه اين است كه : اى محمد آيا اين خبر به تو رسيده كه قومى متخاصم از ديوار محراب داوود (عليه السلام ) بالا رفتند؟

اذ دخلوا على داود ففزع منهم ...

كلمه (اذ) ظرف است براى جمله (تسوروا) ، همچنان كه (اذ) اولى ظرف است براى جـمـله (نـبـؤ ا الخـصـم ) و حـاصـل مـعـنـا ايـن اسـت كـه : ايـن قـوم داخـل شـدنـد بـر داوود، در حـالى كـه آن جناب در محرابش بود، و اين قوم از راه معمولى و عـادى بـر او وارد نـشدند، بلكه از ديوار محراب بالا رفتند، و از آنجا بر وى درآمدند؛ و به همين جهت داوود از ورود ايشان به فزع و وحشت درآمد، چون ديد آنان بدون اجازه و از راه غير عادى وارد شدند.

معناى (خشيت ) ، (خوف ) و (فزع )


(فـفزع منهم ) - راغب مى گويد كلمه (فزع ) به معناى انقباض و نفرتى است كه در اثـر برخورد با منظرهاى هولناك به آدمى دست مى دهد، و اين خود از جنس جزع است ، و فرقش با ترس اين است كه نمى گويند: (فزعت من اللّه ) ولى گفته مى شود (خفت منه ) .
و قـبـلا هـم گـفـتـيم كه (خشيت ) عبارت است از تاءثر قلب ، تاءثرى كه به دنبالش اضـطـراب و نـگـرانـى بـاشـد، و ايـن خـود يـكـى از رذايـل اخـلاقـى و مـذمـوم اسـت ، مـگـر در مـورد خـداى تـعـالى كـه خـشـيـت از او از فـضـايل است ، و به همين جهت است كه انبياء (عليهم السلام ) به جز از خدا از كس ديگرى خشيت ندارند. و خداى تعالى درباره شان فرموده : (و لا يخشون احدا الا اللّه ) .
ولى كـلمـه (خـوف ) بـه مـعـنـاى تـاءثـر از نـامـلايـمـات در مـقـام عـمـل اسـت ، يعنى به معناى آن جنب و جوشى است كه شخص ترسيده براى دفع شر انجام مـى دهـد، بـه خـلاف (خـشـيـت ) كـه گـفـتـيـم تاءثر در مقام ادراك است ، بنابراين خوف بـالذات رذيـله و مـذمـوم نـيـسـت ، بـلكـه در مـواردى جـزو اعـمـال نـيـك شـمـرده مـى شـود، هـمـچـنـان كـه خـداى تـعـالى در خـطـابـش بـه رسول گرامى اش فرموده : (و اما تخافن من قوم خيانة ) .
و چـون (فـزع ) عـبـارت اسـت از انـقـبـاض و نـفـرتـى كـه از مـنـظـرهـاى مـخـوف در دل حـاصـل مـى شـود، قـهـرا امـرى خـواهـد بـود كـه بـه مـقـام عـمـل بـرگـشـت مـى كـنـد، نـه بـه ادراك ، پـس بـالذات از رذايل نيست ، بلكه فضيلتى است مربوط به مواردى كه مكروه و ناملايمى در شرف پيش آمـدن اسـت ، و دارنـدگـان ايـن فضيلت آن مكروه را دفع مى كنند. پس اگر در آيه شريفه نـسـبـت فـزع به داوود (عليه السلام ) داده ، براى او نقصى نيست تا بگويى آن جناب از انبيا بوده كه جز از خدا خشيت ندارند.

و تـــوضـــيــحـى دربـاره فـزع داوود (عـليـه السـلام ) در ماجراى مراجعه دو خصم نزد اوبراى داورى


(قـالوا لا تخف خصمان بغى بعضنا على بعض ) - وقتى ديدند داوود (عليه السلام ) بـه فـزع افتاده ، خواستند او را دلخوش و آرام ساخته و فزعش را تسكين دهند، لذا گفتند: (لا تـخـف مـتـرس ) . و ايـن در حقيقت نهى از فزع است به صورت نهى از علت فزع كه هـمـان خوف باشد. (خصمان بغى ) اين جمله در تقدير (نحن خصمان ) است ، يعنى ما دو خصم هستيم ، و مراد از دو خصم دو نفر نيست ، بلكه دو طايفه متخاصم است ، كه بعضى بر بعضى ظلم كرده اند.
(فـاحـكـم بـيـننا بالحق و لا تشطط...) - كلمه (شطط) به معناى جور است و معناى جمله اين است كه : اى داوود بين ما حكمى كن كه به حق باشد، و در حكم كردنت جور مكن . و ما را به راه وسط و طريق عدل راه بنما.

بيان مطلب مورد نزاع در پيشگاه داود(ع )


ان هذا اخى ...

ايـن جمله مطلب مورد نزاع را بيان مى كند، مى گويد: (اين برادر من است ...) و اين جمله كـلام يـكـى از دو طايفه است كه به يك نفر از طايفه ديگر اشاره نموده مى گويد: (اين شخص كه مى بينى برادر من است ...) .
و بـا ايـن بيان فساد استدلالى كه بعضى به اين آيه كرده اند كه كمترين عدد جمع ، دو اسـت ، روشـن مـى شود، چون با بيان ما روشن گرديد كه كلمه (خصمان ) و جمله (هذا اخـى ) هـيـچ دلالتـى نـدارد بـر ايـن كه مراجعه كنندگان به داوود دو نفر بوده اند، تا بـگـويـى پـس جـمـع (اذ تـسـوروا) و نـيـز (اذ دخـلوا) در مـورد دو نـفـر استعمال شده در نتيجه صيغه جمع بر دو نفر نيز اطلاق مى شود.
بـراى ايـنـكـه گـفـتـيـم : مـمـكن است اين دو متخاصم دو طايفه بوده اند و هر يك از دو طرف بـيـشـتـر از يـك نـفـر بـوده انـد هـمـچـنان كه مى بينم صيغه تثنيه در آيه (هذان خصمان اخـتـصـمـوا فـى ربـهـم فالّذين كفروا...) در دو نفر به كار نرفته ، بلكه در دو جمعيت استعمال شده ، به شهادت اينكه هم فرموده (اختصموا) و هم درباره يكى از آن دو خصم فـرمـوده : (فـالّذيـن كـفـروا) البـتـه مـمـكـن هـم هـسـت اصـل خصومت در بين دو فرد از دو طايفه واقع شده باشد، ولى پاى بقيه افراد نيز به ميان كشيده شده باشد، تا آن دو را در ادعايشان كمك كنند.
(له تـسـع و تـسـعـون نـعجة ولى نعجة واحدة فقال اكفلنيها و عزنى فى الخطاب ) - كلمه (نعجة ) به معناى گوسفند ماده است (كه به فارسى آن را ميش مى نامند).
و معناى (اكفلنيها) اين است كه آن را در كفالت من و در تحت سلطنت من قرار بده . و معناى (و عـزنـى فى الخطاب ) اين است كه : در خطاب بر من غلبه كرد. و بقيه الفاظ آيه روشن است .

قضاوت و حكم داوود (عليه السلام ) و سپس استغفار و انابه او


قـال لقـد ظـلمـك بـسـؤ ال نـعـجـتـك الى نـعـاجـه ... و قليل ما هم

ايـن آيـه شـريـفه حكايت پاسخى است كه داوود (عليه السلام ) به مساءله آن قوم داده ، و بـعيد نيست كه پاسخ او قضاوت و حكمى تقديرى بوده ، چون اگر چنين نبود، جا داشت از طرف مقابل هم بخواهد تا دعوى خود را شرح دهد و بعدا بين آن دو قضاوت كند.

آرى ، ممكن است داوود (عليه السلام ) از قرائنى اطلاع داشته كه صاحب نود و نه گوسفند مـحـق اسـت ، و حـق دارد آن يـك گـوسفند را از ديگرى طلب كند و ليكن از آنجا كه صاحب يك گـوسـفـنـد سـخـن خـود را طـورى آورد كـه رحمت و عطوفت داوود را برانگيخت ، لذا به اين پاسخ مبادرت كرد كه اگر اين طور باشد كه تو مى گويى او به تو ستم كرده .
پـس لامـى كـه بـر سر جمله (لقد ظلمك ) آمده لام قسم است ، و سؤ الى كه در آيه آمده و فـرمـوده : (بسؤ ال ) - به طورى كه گفته اند - متضمن معناى اضافه است ، و به هـمـين جهت با كلمه (الى ) به مفعول دوم متعدى شده ، پس معنا چنين مى شود: سوگند مى خورم كه او به تو ظلم كرده كه سؤ ال كرده اضافه كنى ميش خود را بر ميش هايش .
(و ان كـثـيـرا مـن الخلطاء ليبغى بعضهم على بعض ، الا الّذين آمنوا و عملوا الصالحات و قـليـل مـا هـم ) - ايـن قـسـمـت تـتـمـه كـلام داوود (عـليـه السلام ) است كه با آن ، گفتار اول خـود را روشـن مـى كـنـد. و كـلمـه (خـلطـاء) بـه مـعـنـاى شـريـكـهـا اسـت كـه مال خود را با هم خلط مى كنند.


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۰-۸-۱۳۸۹ ۰۹:۲۶ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 457 بار در 407 ارسال
ارسال: #27
RE:تفسير الميزان جلد 17 - علامه طباطبايي رحمه الله عليه

و ظن داود انما فتناه فاستغفر ربه و خر راكعا و اناب

يـعنى داوود بدانست كه ما او را با اين واقعه بيازموديم ؛ چون كلمه (فتنه ) به معناى امتحان است و كلمه (ظن ) هم در خصوص ‍ اين آيه به معناى علم است .
ولى بـعـضـى گـفـتـه اند: كلمه (ظن ) به همان معناى معروف است (كه در فارسى به معناى پندار است ) و پندار غير از علم است ) .
و مؤ يد گفتار ما كه گفتيم (ظن ) در اين مورد به معناى يقين و علم مى باشد اين است كه : اسـتـغفار و توبه داوود مطلق آمده ، و اگر كلمه مذكور به معناى معروفش مى بود، بايد اسـتـغـفـار و تـوبـه مقيد به آن صورت مى شد كه (ظن ) با واقع مطابق درآيد، يعنى واقـعـه مـذكـور بـه راسـتى فتنه بوده باشد، و چون اين دو لفظ مطلق آمده ، پس ظن به معناى علم خواهد بود.
كلمه (خر) - به طورى كه راغب گفته - به معناى افتادن و سقوطى است كه صداى خـريـر از آن شـنـيـده شـود، و (خـريـر) بـه مـعـنـاى صـداى آب ، بـاد، و امثال آن است كه از بالا به پايين ريخته شود. و كلمه (ركوع ) - بنا به گفته راغب - به معناى مطلق انحنا و خم شدن است .
و كـلمـه (انـابـه ) بـه معناى رجوع است . و انابه به سوى خدا - به گفته راغب - بـه مـعـنـاى بـازگـشـت بـه سـوى اوسـت بـه تـوبـه و اخـلاص ‍ عمل و اين كلمه از ماده (نوب ) است كه به معناى برگشتن پى درپى است .
و مـعناى آيه اين است كه : داوود (عليه السلام ) بدانست كه اين واقعه امتحانى بوده كه ما وى را بـا آن بـيازموديم و فهميد كه در طريقه قضاوت خطا رفته . پس ، از پروردگار خـود طـلب آمـرزش كـرد از آنـچـه از او سرزده و بى درنگ به حالت ركوع درآمد و توبه كرد.

بـــيـــان ايـــنـــكـــه مـــراجـــعـــه كـــنـنـدگـان نـزد داوود مـلائكـه بـوده انـد و داسـتـان مـــرافـــعـــهتـمـثـل بـوده و حكم ناصواب در عالم غيرواقعى گناه محسوب نمى شود


اكثر مفسرين به تبع روايات بر اين اعتقادند كه اين قوم كه به مخاصمه بر داوود وارد شدند، ملائكه خدا بودند، و خدا آنان را به سوى وى فرستاد تا امتحانش كند - كه به زودى روايـات آن از نـظـر خـوانـنده خواهد گذشت و به وضع آنها آگاهى خواهد يافت -. ليكن خصوصيات اين داستان دلالت مى كند بر اينكه اين واقعه يك واقعه طبيعى ، (هر چند بـه صـورت مـلائكـه ) نبوده ، چون اگر طبيعى بود بايد آن اشخاص كه يا انسان بوده اند و يا ملك ، از راه طبيعى بر داوود وارد مى شدند، نه از ديوار. و نيز با اطلاع وارد مى شـدنـد، نه به طورى كه او را دچار فزع كنند. و ديگر اينكه اگر امرى عادى بود، داوود از كـجـا فـهـمـيـد كه جريان صحنهاى بوده براى امتحان وى . و نيز از جمله (فاحكم بين النـاس بـالحـق و لا تـتـبـع الهـوى ) بـر مـى آيـد كـه خـداى تعالى او را با اين صحنه بـيـازمـوده تا راه داورى را به او ياد بدهد و او را در خلافت و حكمرانى در بين مردم استاد سازد.
هـمـه ايـنـها تاءييد مى كنند اين احتمال را كه مراجعه كنندگان به وى ملائكه بوده اند كه به صورت مردانى از جنس بشر ممثل شده بودند.
در نـتـيـجـه ايـن احـتـمـال قـوى بـه نـظـر مـى رسـد كـه واقـعـه مـذكـور چـيزى بيش از يك تـمـثـل نظير رؤ يا نبوده كه در آن حالت افرادى را ديده كه از ديوار محراب بالا آمدند، و به ناگهان بر او وارد شدند يكى گفته است : من يك ميش دارم و اين ديگرى نود و نه ميش دارد، تـازه مـى خـواهـد يـك ميش مرا هم از من بگيرد. و در آن حالت به صاحب يك ميش گفته : رفيق تو به تو ظلم مى كند...
پس سخن داوود (عليه السلام ) - به فرضى كه حكم رسمى و قطعى او بوده باشد - در حقيقت حكمى است در ظرف تمثل همچنان كه اگر اين صحنه را در خواب ديده بود، و در آن عـالم حـكـمـى بـر خـلاف كـرده بـود گـنـاه شـمـرده نـمـى شـد، و حـكـم در عـالم تـمـثـل گـنـاه و خـلاف نـيـست ، چون عالم تمثل مانند عالم خواب عالم تكليف نيست ، و تكليف ظـرفش تنها در عالم مشهود و بيدارى است ، كه عالم ماده است . و در عالم مشهود و واقع نه كـسـى بـه داوود (عـليـه السلام ) مراجعه كرد و نه ميشى در كار بود و نه ميشهايى ، پس خـطـاى داوود (عـليـه السـلام ) خـطاى در عالم تمثل بوده ، كه گفتيم در آنجا تكليف نيست ، هـمچنان كه درباره خطا و عصيان آدم هم گفتيم كه عصيان در بهشت بوده ؛ چون در بهشت از درخت خورد كه هنوز به زمين هبوط نكرده بود و هنوز شريعتى و دينى نيامده بود.
خواهى گفت : پس استغفار و توبه چه معنا دارد؟ مى گوييم : استغفار و توبه آن عالم هم مـانـند خطاى در آن عالم و در خور آن است ، مانند استغفار و توبه آدم از آنچه كه از او سر زد. هـمـه ايـن حـرفـهـا را بـدان جـهـت زديم ، كه خواننده متوجه باشد كه ساحت مقدس داوود (عـليـه السـلام ) مـنزه از نافرمانى خداست ، چون خود خداى تعالى آن جناب را خليفه خود خـوانـده ، هـمان طور كه به خلافت آدم (عليه السلام ) در كلام خود تصريح نموده - كه تـوضـيـح بـيـشـتـر ايـن مـطـلب در داسـتـان آدم در جـلد اول اين كتاب گذشت .
و امـا بـنـابـرايـن كـه بـعـضـى از مفسرين گفته اند كه دو طرف دعوا كه بر داوود (عليه السـلام ) وارد شـدنـد از جـنـس بـشـر بـوده انـد، و داسـتـان بـه هـمـان ظـاهـرش حـمـل مـى شـود. ناگزير بايد براى جمله (لقد ظلمك ) چاره اى انديشيد، و چاره اش اين اسـت كـه حكم داوود (عليه السلام ) فرضى و تقديرى است ، و معنايش اين است كه : اگر واقع داستان همين باشد كه تو گفتى رفيق تو به تو ظلم كرده ، مگر آنكه دليلى قاطع بياورد كه يك ميش هم مال اوست .
دليـل بـر ايـنـكـه بـايـد كـلام داوود (عـليـه السـلام ) را فـرضـى گـرفـت ، اين است كه عقل و نقل حكم مى كنند بر اينكه انبياء (عليهم السلام ) به عصمت خدايى معصوم از گناه و خـطـا هـسـتـنـد. چه گناه بزرگ و چه كوچك . علاوه بر اين ، خداى سبحان در خصوص داوود (عـليـه السـلام ) قـبـلا تـصـريـح كـرده بـود بـه ايـنـكـه حـكـمـت و فصل خطابش داده و چنين مقامى با خطاى در حكم نمى سازد.

و ان له عندنا لزلفى و حسن ماب

كلمه (زلفى ) و (زلفه ) به معناى مقام و منزلت است . و كلمه ماب به معناى مرجع اسـت و كـلمه (زلفى ) و (ماب ) را نكره (يعنى بدون الف و لام ) آورد تا بر عظمت مقام و مرجع دلالت كند. و بقيه الفاظ آيه روشن است .

يا داود انا جعلناك خليفة فى الاءرض ...

ظـاهـرا در ايـن كـلام ، كلمه (قلنا) در تقدير است ، و تقدير آن (فغفرنا له و قلنا يا داود...) است .

مقصود از اينكه خداوند داوود (عليه السلام ) را خليفه در زمين قرار داد


و ظـاهـر كـلمـه (خـلافـت ) ايـن اسـت كـه : مـراد از آن خلافت خدايى است ، و در نتيجه با خـلافـتـى كـه در آيـه (و اذ قـال ربـك للمـلائكـه انـى جاعل فى الاءرض خليفة ) آمده منطبق است ، و يكى از شؤ ون خلافت اين است كه : صفات و اعـمـال مـستخلف را نشان دهد، و آينده صفات او باشد. كار او را بكند. پس در نتيجه خليفه خـدا در زمـين بايد متخلق به اخلاق خدا باشد، و آنچه خدا اراده مى كند او اراده كند، و آنچه خـدا حـكـم مـى كـند او همان را حكم كند و چون خدا همواره به حق حكم مى كند (و اللّه يقضى بـالحـق ) او نيز جز به حق حكم نكند و جز راه خدا راهى نرود، و از آن راه تجاوز و تعدى نكند.
و بـه هـمـيـن جـهـت اسـت كـه مـى بـيـنـيـم در آيـه مورد بحث با آوردن (فا) بر سر جمله (فاحكم بين الناس بالحق حكم ) به حق كردن را نتيجه و فرع آن خلافت قرار داده ، و اين خود مؤ يد آن است كه مراد از (جعل خلافت ) اين نيست كه شاءنيت و مقام خلافت به او داده بـاشـد، بـلكـه مـراد ايـن اسـت كـه شـاءنـيـتى را كه به حكم آيه (و آتيناه الحكمة و فـصـل الخطاب ) قبلا به او داده بود، به فعليت برساند، و عرصه بروز و ظهور آن را به او بدهد.
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: (مـراد از (خـلافـت جـانـشـيـنـى ) بـراى انـبـيـاى قـبـل است ، و اگر جمله (فاحكم بين الناس بالحق ) را متفرع بر اين خلافت كرده بدان جـهـت اسـت كـه خـلافت نعمت عظيمى است كه بايد شكرگزارى شود، و شكر آن ، عدالت در بـيـن مـردم اسـت ، و يـا بـه اين جهت است كه حكومت در بين مردم چه به حق و چه به ناحق از آثار خلافت و سلطنت است ، و تقييد آن به كلمه (حق ) براى اين است كه سداد و موفقيت او در آن بوده ) صحيح نيست و بدون دليل در لفظ آيه تصرف كردن است .
(و لا تـتـبـع الهـوى فـيـضـلك عـن سـبـيـل اللّه ) - عـطـف ايـن جـمـله بـه جـمـله مـا قـبـل و مـقـابـل آن قـرار گـرفتن ، اين معنا را به آيه مى دهد كه ، (در داورى در بين مردم پـيـروى هـواى نـفـس مـكـن كه از حق گمراهت كند، حقى كه همان راه خداست ) و در نتيجه مى فهماند كه سبيل خدا حق است .

عـــصـــمـــت بـــاعـــث ســلب اخـتـيـار نيست و توجه خطاب (لا تتبع الهوى ) به داوود (عليهالسلام ) بلا اشكال است


بـعـضـى از مـفسرين گفته اند در اينكه داوود (عليه السلام ) را امر كرد به اينكه به حق حكم كند و نهى فرمود از پيروى هواى نفس ، تنبيهى است براى ديگران يعنى هر كسى كه سـرپـرسـت امـور مـردم مـى شـود، بـايـد در بـيـن آنـان بـه حـق حـكـم نـمـوده و از پـيروى بـاطـل بـر حـذر بـاشد، و گر نه آن جناب به خاطر عصمتى كه داشته هرگز جز به حق حكم ننموده ، و پيروى از باطل نمى كرده .
ولى اين اشكال بر او وارد است كه صرف اينكه خطاب متوجه به او، براى تنبيه ديگران اسـت ، دليـل نـمـى شـود بـر اينكه به خاطر عصمت اصلا متوجه خود او نباشد، چون عصمت بـاعـث سـلب اخـتـيـار نـمـى گـردد، (و گـر نـه بـايد معصومين هيچ فضيلتى بر ديگران نـداشـتـه بـاشـنـد، و فضائل آنان چون بوى خوش گلهاى خوشبو باشد) بلكه با داشتن عصمت باز اختيارشان به جاى خود باقى است ، و مادام كه اختيار باقى است تكليف صحيح است ، بلكه واجب است ، همان طور كه نسبت به ديگران صحيح است چون اگر تكليف متوجه آنـان نشود، نسبت به ايشان ديگر واجب و حرامى تصور ندارد و طاعت از معصيت متمايز نمى شـود، و هـمـيـن خـود بـاعـث مـى شـود عـصمت لغو گردد؛ چون وقتى مى گوييم داوود (عليه السـلام ) معصوم است ، معنايش اين است كه آن جناب گناه نمى كند، و گفتيم كه گناه فرع تكليف است .
(ان الّذيـن يـضـلون عـن سبيل اللّه لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب ) - اين جمله نـهى از پيروى هواى نفس را تعليل مى كند به اينكه اين كار باعث مى شود انسان از روز حـساب غافل شود و فراموشى روز قيامت هم عذاب شديد دارد و منظور از فراموش كردن آن بى اعتنايى به امر آن است .
در ايـن آيـه شـريـفـه دلالتـى اسـت بـر ايـنـكـه هـيـچ ضـلالتـى از سبيل خدا، و يا به عبارت ديگر هيچ معصيتى از معاصى منفك از نسيان روز حساب نيست .

احـــتـــجـــاج بـــر مـــســـئله مـــعـــاد بـــا بـــيـــان ايـــنـــكـــه خـــلق ســـمـــاء و ارضباطل نيست


(و ما خلقنا السماء و الاءرض و ما بينهما باطلا...)
بـعـد از آنـكـه كـلام بـه يـاد روز حـسـاب مـنـتـهـى شـد، عنان كلام را به سوى همين مساءله بـرگـردانـيـد تا آن را روشن سازد ، لذا بر اصل ثبوت آن به دو حجت احتجاج نمود يكى احتجاجى است كه سياق آيه مورد بحث آن را مى رساند، و اين احتجاج از طريق غايات است ، چـون اگـر امر خلقت آسمانها و زمين و آنچه بين آن دو است - با اينكه امورى است مخلوق و مـؤ جـل ، يـكـى پـس از ديـگـرى موجود مى شوند، و فانى مى گردند - به سوى غايتى بـاقـى و ثـابـت و غـيـر مـؤ جـل مـنـتـهـى نـشـود، امـرى بـاطـل خـواهـد بـود، و بـاطـل بـه مـعـنـى هـر چـيـزى كـه غـايـت نـداشـتـه بـاشـد، مـحال است تحقق پيدا كند و در خارج موجود شود، علاوه بر اين صدور چنين خلقتى از خالق حكيم محال است ، و در حكيم بودن خالق هم هيچ حرفى نيست .
و بسيار مى شود كه كلمه (باطل ) به بازى اطلاق مى گردد، و اگر در آيه مورد بحث هـم مـراد ايـن مـعـنا باشد، معناى آن چنين مى شود: (ما آسمانها و زمين و آنچه بين آن دو است به بازى نيافريديم و جز به حق خلق نكرديم ) ، و اين همان معنايى است كه آيه (و ما خلقنا السموات و الاءرض و ما بينهما لاعبين ما خلقناهما الا بالحق ) آن را افاده مى كند.
بعضى از مفسرين گفته اند: (آيه مورد بحث از نظر معنا عطف است بر ما قبلش ، و گويا فـرمـوده : پـيروى هوا مكن ؛ چون اين پيروى سبب گمراهيت مى شود. و نيز به خاطر اينكه خـدا عـالم را بـراى بـاطـل كـه پـيروى هوى مصداقى از آن است ، نيافريده ، بلكه براى توحيد و پيروى شرع خلق كرده است ) .
ليـكـن ايـن تـفـسـيـر درسـت نـيـسـت ، بـراى ايـنـكـه آيـه بـعـدى كـه مـى فـرمـايـد: (ام نجعل الّذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الاءرض ) با اين معنا سازگار نيست .
(ذلك ظـن الّذيـن كـفـروا فـويـل للذيـن كـفروا من النار) - يعنى اينكه خدا عالم را به باطل و بدون غايت خلق كرده باشد و روز حسابى كه در آن نتيجه امور معلوم مى شود، در كـار نـبـاشـد، پـنـدار و ظـن كـسـانـى اسـت كـه كـافـر شـدنـد پـس واى بـه حال ايشان از عذاب آتش .

احـــتـــجـــاج ديـــگـرى بر معاد با بيان اينكه خداوند (متقين ) و (فجار) را در يك رديفقرار نمى دهد.


ام نـجـعـل الّذيـن آمـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات كـالمـفـسـديـن فـى الاءرض ام نجعل المتقين كالفجار

اين آيه حجت دومى را بيان مى كند كه بر مساءله معاد اقامه كرده ، و تقريرش اين است كه : بـالضـروره و بـى تـرديـد انـسـان هـم مـانـنـد سـايـر انـواع مـوجـودات كـمـالى دارد و كـمـال انـسـان عـبـارت اسـت از ايـنـكـه در دو طـرف عـلم و عمل از مرحله قوه و استعداد درآمده به مرحله فعليت برسد، يعنى به عقايد حق معتقد گشته و اعـمـال صـالح انـجـام دهـد، كـه فـطـرت خـود او اگـر سـالم مـانده باشد اين عقايد حق و اعـمـال صـالح را تـشـخـيص مى دهد، و عبارت مى داند از ايمان به حق و عملهايى كه مجتمع انسانى را در زمين صالح مى سازد.
پـس تـنـهـا كـسـانـى كـه ايـمـان آورده و بـه صـالحـات عـمـل كـردنـد، و خـلاصـه مـردم بـا تـقـوى ، انـسـانـهـاى كـامـل هـسـتـنـد، و امـا مـفـسـدان در زمـيـن يـعـنـى آنـهـا كـه عـقـايـد فـاسـد و اعـمـال فـاسـد دارنـد و نـام (فـجـار) مـعـرف آنـان اسـت ، افرادى هستند كه در واقع در انـسـانـيـتـشـان نـقـص دارنـد، و مـقـتـضـاى آن كـمـال و ايـن نـقـص ايـن اسـت كـه در مقابل كمال حياتى سعيد و عيشى طيب باشد و در ازاى آن نقص ، حياتى شقى ، و عيشى نكبت بار باشد.
و معلوم است كه زندگى دنيا كه هم آن طايفه و هم اين طايفه از آن استفاده مى كنند، در تحت سـيـطـره اسـبـاب و عـوامـل مـادى اداره مـى شـود، كـه تـاءثـيـر آن اسـبـاب و عـوامـل در مـورد انـسـان كـامـل و نـاقص ، مؤ من و كافر يكسان است (زهرش هر دو را مى كشد، آتـشـش هـر دو را مـى سـوزانـد، آفـتـابـش بـه هـر دو مـى تـابـد)، در نـتـيـجـه هـر كـس عـمـل خـود را نـيـكـو و آن طـور كـه بـايـد انـجـام دهـد، و اسـبـاب مـادى هـم بـا عـمـل او مـوافـقـت داشـته باشد قهرا زندگى مطلوبى خواهد داشت ، و هر كس بر خلاف اين باشد، زندگى تنگ و ناراحتى خواهد داشت .
و بنابراين اگر زندگى منحصر در همين زندگى دنيا باشد، كه گفتيم نسبتش به هر دو طـايـفـه يـكـسان است ، و ديگر حيات آخرت با زندگى مختص به هر يك از اين دو طايفه و مـنـاسـب با حال او نبوده باشد، با عنايتى كه خداى تعالى نسبت به رساندن هر حقى به صـاحـب حـقش دارد، منافات دارد، و با عنايتى كه آن ذات اقدس به دادن مقتضاى هر چيز به مقتضياش دارد نمى سازد.
و اگر بخواهى مى توانى از بيان قبلى كه حجتى است برهانى صرفنظر نموده ، حجتى جـدلى اقـامـه كـنـى ، و بـگـويى : يكسان معامله كردن با هر دو طايفه ، و لغو كردن آنچه صلاح اين و فساد آن اقتضا دارد، خلاف عدالت خداست .
و اين آيه شريفه - به طورى كه ملاحظه مى كنى - نمى خواهد بفرمايد: مؤ من و كافر يـكـسـان نـيـسـتـنـد، بـلكـه مـى خـواهـد مـقـابـله بـيـن كـسـانـى كـه ايـمـان آورده و عـمـل صـالح كـرده انـد، بـا كـسـانـى كـه ايـنـطـور نـيـسـتـنـد بـيـان كـنـد، حـال چـه ايـنـكـه ايـمـان نـداشـتـه بـاشـنـد، و يـا ايـمـان داشـتـه و عمل صالح نداشته باشند، و به همين جهت دوباره مقابله را بين متقيان و فجار قرار داد.

كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكر اولوا الالباب

يـعـنـى ايـن قرآن كتابى است كه از جمله اوصافش اين و اين است ، و اگر در اين آيه او را بـه (انـزال ) تـوصـيـف كـرد، كـه بـه نـازل شـدن بـه يـكدفعه اشعار دارد، نه به (تـنـزيل ) كه به نازل شدن تدريجى دلالت دارد، براى اين است كه تدبر و تذكر مناسبت دارد كه قرآن كريم به طور مجموع اعتبار شود، نه تكه تكه و جدا جدا.
و مـقـابـله بـيـن جـمـله (ليدبروا) با جمله (و ليتذكر اولوا الالباب ) اين معنا را مى فهماند كه مراد از ضمير جمع ، عموم مردم است .
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : ايـن قـرآن كـتـابـى اسـت كـه مـا آن را بـه سـوى تـو نـازل كـرديم ، كتابى است كه خيرات و بركات بسيار براى عوام و خواص مردم دارد، تا مـردم در آن تدبر نموده به همين وسيله هدايت شوند، و يا آنكه حجت بر آنان تمام شود، و نـيز براى اينكه صاحبان خرد از راه استحضار حجتهاى آن و تلقى بياناتش متذكر گشته و به سوى حق هدايت شوند.

بحث روايتى (داستان مراجعه دو طائفه متخاصم نزد داوود (عليه السلام ) و...)


در الدر المـنثور به طريقى از انس و از مجاهد و سدى و به چند طريق ديگر از ابن عباس ، داستان مراجعه كردن دو طايفه متخاصم به داوود (عليه السلام ) را با اختلافى كه در آن روايات هست نقل كرده است .
و نظير آن را قمى در تفسير خود آورده .
و نيز در عرائس و كتبى ديگر نقل شده ، و صاحب مجمع البيان آن را خلاصه كرده كه اينك از نظر خواننده مى گذرد:
داوود (عليه السلام ) بسيار نماز مى خواند، روزى عرضه داشت : بار الها ابراهيم را بر من برترى دادى و او را خليل خود كردى ، موسى را برترى دادى و او را كليم خود ساختى . خـداى تـعـالى وحـى فـرسـتـاد كه اى داوود ما آنان را امتحان كرديم ، به امتحاناتى كه تـاكـنون از تو چنان امتحانى نكرده ايم ، اگر تو هم بخواهى امتيازى كسب كنى بايد به تحمل امتحان تن در دهى . عرضه داشت : مرا هم امتحان كن .
پـس روزى در حـينى كه در محرابش قرار داشت ، كبوترى به محرابش افتاد، داوود خواست آن را بـگـيرد، كبوتر پرواز كرد و بر دريچه محراب نشست . داوود بدانجا رفت تا آن را بـگـيـرد. نـاگـهـان از آنـجـا نـگـاهـش بـه هـمـسـر (اوريا) فرزند (حيان ) افتاد كه مـشـغـول غـسـل بـود. داوود عـاشق او شد، و تصميم گرفت با او ازدواج كند. به همين منظور اوريـا را بـه بـعـضى از جنگها روانه كرد، و به او دستور داد كه همواره بايد پيشاپيش تـابـوت باشى - و تابوت عبارت است از آن صندوقى كه سكينت در آن بوده - اوريا به دستور داوود عمل كرد و كشته شد.
بـعـد از آنـكـه عـده آن زن سـرآمد، داوود با وى ازدواج كرد، و از او داراى فرزندى به نام سـليـمـان شـد. روزى در بـيـنـى كـه او در مـحـراب خـود مـشـغـول عـبـادت بـود، دو مـرد بـر او وارد شـدنـد، داوود وحـشت كرد. گفتند مترس ما دو نفر مـتـخـاصـم هـسـتـيـم كه يكى به ديگرى ستم كرده - تا آنجا كه مى فرمايد - و ايشان اندكند.
پـس يـكـى از آن دو بـه ديـگـرى نـگـاه كـرد و خـنـديـد، داوود فهميد كه اين دو متخاصم دو فرشته اند كه خدا آنان را نزد وى روانه كرده ، تا به صورت دو متخاصم مخاصمه راه بـيـنـدازند و او را به خطاى خود متوجه سازند پس داوود (عليه السلام ) توبه كرد و آن قدر گريست كه از اشك چشم او گندمى آب خورد و روييد.
آنـگـاه صـاحـب مـجـمع البيان مى گويد - و چه خوب هم مى گويد - داستان عاشق شدن داوود سـخـنـى اسـت كه هيچ ترديدى در فساد و بطلان آن نيست ، براى اينكه اين نه تنها بـا عـصمت انبيا سازش ندارد، بلكه حتى با عدالت نيز منافات دارد، چطور ممكن است انبيا كـه امـيـنـان خدا بر وحى او و سفرايى هستند بين او و بندگانش ، متصف به صفتى باشند كـه اگـر يـك انـسـان مـعـمـولى مـتصف بدان باشد، ديگر شهادتش پذيرفته نمى شود و حالتى داشته باشند كه به خاطر آن حالت ، مردم از شنيدن سخنان ايشان و پذيرفتن آن متنفر باشند؟!.
مـؤ لف : ايـن داسـتـان كـه در روايـات مـذكور آمده از تورات گرفته شده ، چيزى كه هست نقل تورات از اين هم شنيعتر و رسواتر است ، معلوم مى شود آنهايى كه داستان مزبور را در روايـات اسـلامـى داخـل كـرده انـد، تـا انـدازهـاى نـقـل تـورات را - كـه هـم اكـنـون خـواهـيـد ديـد - تعديل كرده اند.

داستان عاشق شدن داود(ع ) به نقل از تورات


ايـنـك خـلاصـه آنـچـه در تـورات ، اصـحـاح يـازدهـم و دوازدهـم ، از سـموئيل دوم آمده : شبانگاه بود كه داوود از تخت خود برخاست ، و بر بالاى بام كاخ به قـدم زدن پـرداخـت ، از آنـجـا نگاهش به زنى افتاد كه داشت حمام مى كرد، و تن خود را مى شست ، و زنى بسيار زيبا و خوش منظر بود.
پـس كسى را فرستاد تا تحقيق حال او كند. به او گفتند: او (بتشبع ) همسر (اورياى حـثـى ) است ، پس داوود رسولانى فرستاد تا زن را گرفته نزدش آوردند ، و داوود با او هـم بـسـتـر شـد، در حـالى كـه زن از خـون حـيـض پاك شده بود، پس زن به خانه خود برگشت ، و از داوود حامله شده ، به داوود خبر داد كه من حامله شده ام .
از سـوى ديـگـر اوريـا در آن ايـام در لشـكـر داوود كار مى كرد و آن لشكر در كار جنگ با (بـنـى عمون ) بودند، داوود نامهاى به (يوآب ) امير لشكر خود فرستاد، و نوشت كـه اوريـا را نـزد مـن روانـه كـن ، اوريا به نزد داوود آمد، و چند روزى نزد وى ماند، داوود نامهاى ديگر به يوآب نوشته ، به وسيله اوريا روانه ساخت و در آن نامه نوشت : اوريا را مـاءمـوريت هاى خطرناك بدهيد و او را تنها بگذاريد، تا كشته شود. يوآب نيز همين كار را كرد. و اوريا كشته شد و خبر كشته شدنش به داوود رسيد.
پس همين كه همسر اوريا از كشته شدن شوهرش خبردار شد، مدتى در عزاى او ماتم گرفت ، و چـون مـدت عـزادارى و نـوحـه سـرايى تمام شد، داوود نزد او فرستاده و او را ضميمه اهـل بيت خود كرد. و خلاصه همسر داوود شد، و براى او فرزندى آورد، و اما عملى كه داوود كرد در نظر رب عمل قبيحى بود.
لذا رب ، (ناثان ) پيغمبر را نزد داوود فرستاد. او هم آمد و به او گفت در يك شهر دو نفر مرد زندگى مى كردند يكى فقير و آن ديگرى توانگر، مرد توانگر گاو و گوسفند بسيار زياد داشت و مرد فقير به جز يك ميش كوچك نداشت ، كه آن را به زحمت بزرگ كرده بود در اين بين ميهمانى براى مرد توانگر رسيد او از اينكه از گوسفند و گاو خود يكى را ذبح نموده از ميهمان پذيرايى كند دريغ ورزيد، و يك ميش مرد فقير را ذبح كرده براى ميهمان خود طعامى تهيه كرد.
داوود از شـنـيـدن ايـن رفـتـار سخت در خشم شد، و به ناثان گفت : رب كه زنده است ، چه بـاك از ايـنـكـه آن مـرد طمعكار كشته شود، بايد اين كار را بكنيد، و به جاى يك ميش چهار مـيـش از گوسفندان او براى مرد فقير بگيريد، براى اينكه بر آن مرد فقير رحم نكرده و چنين معاملهاى با او كرده .
نـاثـان بـه داوود گـفـت : اتـفـاقـا آن مـرد خـود شـما هستيد، و خدا تو را عتاب مى كند و مى فـرمايد: بلاء و شرى بر خانه ات مسلط مى كنم و در پيش رويت همسرانت را مى گيرم ، و آنـان را بـه خـويـشـاونـدانـت مـى دهـم ، تـا در حـضـور بـنـى اسرائيل و آفتاب با آنان هم بستر شوند، و اين را به كيفر آن رفتارى مى كنم كه تو با اوريا و همسرش كردى .
داوود به ناثان گفت : من از پيشگاه رب عذر اين خطا را مى خواهم . ناثان گفت : خدا هم اين خطاى تو را از تو برداشت و ناديده گرفت و تو به كيفر آن نمى ميرى ، و ليكن از آنجا كه تو با اين رفتارت دشمنانى براى رب درست كردى كه همه زبان به شماتت رب مى گـشـايـند، فرزندى كه همسر اوريا برايت زاييده خواهد مرد. پس خدا آن فرزند را مريض كرد و پس از هفت روز قبض روحش ‍ فرمود، و بعد از آن همسر اوريا سليمان را براى داوود زاييد.

فرمايشات امام رضا(ع ) در رد موهومات نسبت داده شده به داود(ع )


و در كـتـاب عـيون است كه - در باب مجلس رضا (عليه السلام ) نزد ماءمون و مباحثه اش بـا اربـاب مـلل و مـقـالات - امـام رضـا (عـليـه السلام ) به ابن جهم فرمود: بگو ببينم پـدران شـما درباره داوود چه گفته اند؟ ابن جهم عرضه داشت : مى گويند او در محرابش مـشـغـول نـمـاز بـود كـه ابـليـس بـه صـورت مـرغـى در بـرابـرش مـمـثل شد، مرغى كه زيباتر از آن تصور نداشت . پس داوود نماز خود را شكست و برخاست تـا آن مـرغ را بـگـيـرد. مـرغ پـريـد و داوود آن را دنـبـال كـرد، مـرغ بـالاى بـام رفـت ، داوود هـم بـه دنـبـالش بـه بـام رفـت ، مـرغ بـه داخـل خـانـه اوريـا فرزند حيان شد، داوود به دنبالش رفت ، و ناگهان زنى زيبا ديد كه مشغول آب تنى است .
داوود عـاشـق زن شـد، و اتفاقا همسر او يعنى اوريا را قبلا به ماءموريت جنگى روانه كرده بـود، پـس بـه امـيـر لشكر خود نوشت كه اوريا را پيشاپيش تابوت قرار بده ، و او هم چـنـيـن كـرد، امـا بـه جاى اينكه كشته شود، بر مشركين غلبه كرد. و داوود از شنيدن قصه ناراحت شد، دوباره به امير لشكرش نوشت او را همچنان جلو تابوت قرار بده ! امير چنان كرد و اوريا كشته شد، و داوود با همسر وى ازدواج كرد.
راوى مـى گـويـد: حـضرت رضا (عليه السلام ) دست به پيشانى خود زد و فرمود (انا لله و انا اليه راجعون ) آيا به يكى از انبياى خدا نسبت مى دهيد كه نماز را سبك شمرده و آن را شـكـسـت ، و بـه دنـبال مرغ به خانه مردم درآمده ، و به زن مردم نگاه كرده و عاشق شده ، و شوهر او را متعمدا كشته است ؟
ابن جهم پرسيد: يا بن رسول اللّه پس گناه داوود در داستان دو متخاصم چه بود؟ فرمود واى بـر تـو خـطـاى داوود از ايـن قـرار بـود كـه او در دل خود گمان كرد كه خدا هيچ خلقى داناتر از او نيافريده ، خداى تعالى (براى تربيت او، و دور نـگـه داشـتـن او از عـجب ) دو فرشته نزد وى فرستاد تا از ديوار محرابش بالا رونـد، يـكـى گـفـت مـا دو خـصم هستيم ، كه يكى به ديگرى ستم كرده ، تو بين ما به حق داورى كـن و از راه حـق مـنـحـرف مـشـو، و مـا را بـه راه عدل رهنمون شو. اين آقا برادر من نود و نه ميش دارد و من يك ميش دارم ، به من مى گويد اين يـك مـيش خودت را در اختيار من بگذار و اين سخن را طورى مى گويد كه مرا زبون مى كند، داوود بدون اينكه از طرف مقابل بپرسد: تو چه مى گويى ؟ و يا از مدعى مطالبه شاهد كند در قضاوت عجله كرد و عليه آن طرف و به نفع صاحب يك ميش حكم كرد، و گفت : او كه از تـو مـى خـواهد يك ميشت را هم در اختيارش بگذارى به تو ظلم كرده . خطاى داوود در همين بـوده كـه از رسـم داورى تـجاوز كرده ، نه آنكه شما مى گوييد، مگر نشنيدهاى كه خداى عـزّوجـلّ مـى فـرمـايـد: (يـا داود انا جعلناك خليفة فى الاءرض فاحكم بين الناس بالحق ....)
ابـن جـهـم عرضه داشت : يا بن رسول اللّه پس داستان داوود با اوريا چه بوده ؟ حضرت رضا (عليه السلام ) فرمود: در عصر داوود حكم چنين بود كه اگر زنى شوهرش مى مرد و يـا كـشته مى شد، ديگر حق نداشت شوهرى ديگر اختيار كند، و اولين كسى كه خدا اين حكم را برايش برداشت و به او اجازه داد تا با زن شوهر مرده ازدواج كند، داوود (عليه السلام ) بود كه با همسر اوريا بعد از كشته شدن او و گذشتن عده ازدواج كرد، و اين بر مردم آن روز گران آمد.
و در امـالى صـدوق بـه سـند خود از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه به علقمه فـرمود: انسان نمى تواند رضايت همه مردم را به دست آورد و نيز نميتواند زبان آنان را كـنـتـرل كـنـد هـمـيـن مـردم بـودنـد كـه بـه داوود (عـليـه السلام ) نسبت دادند كه : مرغى را دنبال كرد تا جايى كه نگاهش به همسر اوريا افتاد و عاشق او شد و براى رسيدن به آن زن ، اوريا را به جنگ فرستاد، آن هم در پيشاپيش تابوت قرارش داد تا كشته شود، و او بتواند با همسر وى ازدواج كند...


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۰-۸-۱۳۸۹ ۰۹:۲۷ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 457 بار در 407 ارسال
ارسال: #28
RE:تفسير الميزان جلد 17 - علامه طباطبايي رحمه الله عليه

آنچه درباره شخصيت و سرگذشت داوود (عليه السلام ) در قرآن آمده است


گفتارى در چند فصل پيرامون سرگذشت داوود (عليه السلام )
1 - سرگذشت داوود (عليه السلام ) در قرآن : در قرآن كريم از داستانهاى آن جناب به جز چند اشاره ، چيزى نيامده ، يك جا به سرگذشت جنگ او در لشكر طالوت اشاره كرده كه در آن جـنـگ ، جـالوت را بـه قـتـل رسانده و خداوند سلطنت را بعد از طالوت به او واگذار نـمـوده و حـكمتش داده و آنچه مى خواسته بدو آموخته است . در جاى ديگر به اين معنا اشاره فـرمـوده كـه او را خـليـفـه خـود كـرد، تـا در بـيـن مـردم حـكـم و داورى كـنـد، و فـصـل الخـطاب (كه همان علم داورى بين مردم است ) به او آموخته . و در جاى ديگر به اين مـعـنا اشاره فرموده كه خدا او و سلطنتش را تاءييد نموده و كوهها و مرغان را مسخر كرد تا بـا او تـسبيح بگويند. و جايى ديگر به اين معنا اشاره كرده كه آهن را براى او نرم كرد تا با آن هر چه مى خواهد و مخصوصا زره درست كند.
2 - ذكـر خـيـر داوود (عـليـه السـلام ) در قـرآن : خـداى سـبـحان در چند مورد او را از انبيا شـمـرده و بـر او و بـر هـمـه انبيا ثنا گفته ، و نام او را بخصوص ذكر كرده و فرموده : (و آتـينا داود زبورا ما به داوود زبور داديم ) و نيز فرموده : (به او فضيلت و علم داديـم ) و نـيـز فـرمـوده : (بـه او حـكـمـت و فصل الخطاب داديم ، و او را خليفه در زمين كرديم ) و او را به اوصاف (اواب ) و (دارنده زلفا و قرب در پيشگاه الهى )
و (دارنده حسن مآب ستوده ) .
3 - آنچه از آيات استفاده مى شود: دقت در آياتى كه متعرض داستان آمدن دو متخاصم نزد داوود (عليه السلام ) است بيش از اين نمى رساند كه اين داستان صحنه اى بوده كه خداى تـعـالى بـراى آزمـايـش داوود در عـالم تـمـثـل بـه وى نشان داده تا او را به تربيت الهى تـربـيـت كـنـد و راه و رسم داورى عادلانه را به وى بياموزد، تا در نتيجه هيچ وقت مرتكب جور در حكم نگشته و از راه عدل منحرف نگردد.
ايـن آن مـعـنـايـى اسـت كـه از آيـات ايـن داستان فهميده مى شود، و اما زوايدى كه در غالب روايـات هـست ، يعنى داستان اوريا و همسرش ، مطالبى است كه ساحت مقدس انبيا از آن منزه اسـت ، كـه در بـيـان آيـات و بـحـث روايـتـى مـربـوط بـه آن محصل كلام گذشت .

آيات 40 - 30 سوره ص


و وهبنا لداود سليمان نعم العبد انه اواب (30) اذ عرض عليه بالعشى الصافنات الجياد (31) فقال انى احببت حب الخير عن ذكر ربّى حتى توارت بالحجاب (32) ردّوها على فطفق مـسـحـا بـالسـّوق و الاعـنـاق (33) و لقد فتنا سليمان و القينا على كرسيّه جسدا ثم اناب (34) قال رب اغفرلى وهب لى ملكا لا ينبغى لاحد من بعدى انك انت الوهاب (35) فسخّرنا له الرّيـح تـجـرى بـامـره رخـاء حـيـث اصـاب (36) و الشـيـاطـيـن كـل بـنـاء و غـواص (37) و آخـرين مقرّنين فى الاصفاد (38) هذا عطاونا فامنن او امسك بغير حساب (39) و ان له عندنا لزلفى و حسن ماب (40)

ترجمه آيات


مـا بـه داوود سـليمان را عطا كرديم كه چه بنده خوبى بود و بسيار رجوع كننده (به ما) بود (30).
به يادش آور كه وقتى اسبانى نيك بر او عرضه شد (31).
(از شـدت عـلاقه به تماشاى آنها از نماز اول وقت باز ماند و خود را ملامت كرد) و گفت من عـلاقـه به اسبان را بر ياد خدا ترجيح دادم تا خورشيد غروب كرد (و يا اسبان از نظرم ناپديد شدند) (32).
آنـها را به من برگردانيد و چون برگرداندند سر و گردنهايشان را نشان كرد تا وقف راه خدا باشند (33)
مـا سـليـمـان را هـم بـيـازمـوديم و جسد بيجان (فرزندش ) را بر تختش افكنديم پس به سوى ما متوجه شد (34).
و گـفـت پـروردگـارا مـرا بيامرز و به من سلطنتى بده كه سزاوار احدى بعد از من نباشد البته تو بخشنده اى (35).
پـس مـا بـه او سـلطـنـتـى داديـم كـه دامنه اش حتى باد را هم گرفت و باد هر جا كه او مى خواست بوزد به نرمى مى وزيد (36).
و نيز شيطانها را برايش رام كرديم شيطانهايى كه يا بناء بودند و يا غواص (37).
و امـا بـقـيـه آنـهـا را (كـه جـز شـرارت هـنـرى نـداشـتـنـد) هـمـه را در غل و زنجير كرديم (تا مزاحم سلطنت او نباشند) (38).
اين است عطاى ما و لذا بدو گفتيم از نعمت خود به هر كه خواهى عطا كن و از هر كه خواهى دريغ نما كه عطاى ما بى حساب است (39).
و به راستى او در درگاه ما تقرب و سرانجامى نيك دارد (40).

بيان آيات


ايـن آيات راجع به دومين داستان از قصص بندگان (اواب ) است كه خداى تعالى آن را بـراى پـيـغـمـبرش بيان نموده و دستورش ‍ مى دهد به اينكه صبر پيشه سازد و در هنگام سختى به ياد اين داستان بيفتد.

و وهبنا لداود سليمان نعم العبد انه اواب

يـعـنـى مـا بـه داوود فـرزنـدى داديـم بـه نام سليمان . بقيه الفاظ آيه از بيان قبلى ما روشن مى شود.

معناى (الصافنات الجياد) كه دوزاند بر سليمان (ع ) عرضه مى شده است


اذ عرض عليه بالعشى الصافنات الجياد

كـلمـه (عـشـى ) در مـقـابـل (غـداة ) اسـت ، كـه بـه مـعـنـاى اول روز اسـت و در نـتـيـجـه (عـشـى ) بـه مـعـنـاى آخـر روز و بـعد از ظهر است . و كلمه (صـافـنـات ) - بـه طورى كه در مجمع البيان گفته - جمع (صافنة ) است ، و (صافنة ) آن اسبانى را مى گويند كه بر سه پاى خود ايستاده و يك دست را بلند مى كـنـد تـا نـوك سـمش روى زمين قرار گيرد. و - نيز بنا به گفته وى - كلمه (جياد) جـمـع (جـواد) اسـت كـه (واو) آن در جـمـع بـه (يـاء) قـلب مـى شـود، و اصـل (جـيـاد) جـواد - بـه كـسره جيم - بوده ، و معنايش تندرو است ، گويا حيوان از دويدن بخل نمى ورزد.

چـــنـــد وجـــه در مـــعـــنـاى سخن سليمان (عليه السلام ): (انى احببت حب الخير عن ذكر ربى...)


فقال انى احببت حب الخير عن ذكر ربى حتى توارت بالحجاب

ضمير (قال گفت ) به سليمان برمى گردد، و مراد از خير - به طورى كه گفته اند - اسـب اسـت ، چـون عـرب اسـب را خـيـر مـى نـامـنـد، و از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) هم روايت شده كه فرمود: تا قيامت خير را به پيشانى اسبها گره زده اند.
بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: (مـراد از كـلمـه (خـيـر) مـال بـسـيـار اسـت و در بـسـيـارى از مـوارد در قرآن به اين معنا آمده ، مانند آيه (ان ترك خيرا) .
مـفـسـريـن در تفسير جمله (احببت حب الخير) گفته اند: كلمه (احببت ) متضمن معناى ايثار است ، و كلمه (عن ) به معناى (على ) است ، و منظور سليمان (عليه السلام ) اين است كه : من محبتى را كه به اسبان دارم ايثار و اختيار مى كنم بر ياد پروردگارم ، كه عبارت اسـت از نـماز، در حالى كه آن را نيز دوست مى دارم ، و يا معنايش اين است كه : من اسبان را دوسـت مى دارم دوستى اى كه در مقابل ياد پروردگارم نمى توانم از آن چشم بپوشم ، در نـتـيـجـه وقـتـى اسـبـان را بـر مـن عـرضـه مـى دارنـد از نـمـازم غافل مى شوم تا خورشيد غروب مى كند.
(حـتـى توارت بالحجاب ) - ضمير در (توارت ) - به طورى كه گفته اند - بـه كـلمه (شمس ) برمى گردد، با اينكه قبلا نامش ‍ نيامده بود، ولى از كلمه (عشى ) كـه در آيـه قبلى بود استفاده مى شود. و مراد از توارى خورشيد غروب كردن و پنهان شـدن در پـشت پرده افق است ، مؤ يد اينكه ضمير به خورشيد برمى گردد كلمه (عشى ) در آيـه قبلى است ، چون اگر مقصود توارى خورشيد نبود، ذكر كلمه (عشى ) در آن آيه بدون غرض مى شد و غرضى كه هر خواننده آن را بفهمد براى آن باقى نمى ماند.

و توضيحى درباره علاقه آن جناب به اسب ها و بازماندنش از عبادت خدا


پس حاصل معناى آيه اين است كه من آن قدر به اسب علاقه يافتم ، كه وقتى اسبان را بر مـن عـرضـه كـردند، نماز از يادم رفت تا وقتش ‍ فوت شد ، و خورشيد غروب كرد. البته بـايـد دانـست كه علاقه سليمان (عليه السلام ) به اسبان براى خدا بوده ، و علاقه به خدا او را علاقه مند به اسبان مى كرد، چون مى خواست آنها را براى جهاد در راه خدا تربيت كـنـد، پـس رفتنش و حضورش براى عرضه اسبان به وى ، خود عبادت بوده است . پس در حقيقت عبادتى او را از عبادتى ديگر باز داشته ، چيزى كه هست نماز در نظر وى مهم تر از آن عبادت ديگر بوده است .
بـعـضـى ديـگـر از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: (ضـمـيـر در (تـوارت ) بـه كـلمـه (خـيـل ) بـرمـى گردد و معنايش اين است كه : سليمان از شدت علاقه اى كه به اسبان داشـت ، بـعـد از سـان ديـدن از آنـها، همچنان به آنها نظر مى كرد، تا آنكه اسبان در پشت پـرده بـعـد و دورى نـاپديد شدند) . ولى در سابق گفتيم كه : كلمه (عشى ) در آيه قبلى ، مؤ يد احتمال اول است ، و هيچ دليلى هم نه در لفظ آيه و نه در روايات بر گفتار اين مفسر نيست .

نقل گفتار مفسرين در معناى آيه (ردوها على فطفق مسحا بالسوق و الاعناق )


ردوها على فطفق مسحا بالسوق و الاعناق

بعضى از مفسرين گفته اند: (ضمير در (ردوها) به كلمه (شمس ) برمى گردد، و سليمان (عليه السلام ) در اين جمله به ملائكه امر مى كند كه : آفتاب را برگردانند، تا او نـمـاز خود را در وقتش بخواند. و منظور از جمله (فطفق مسحا بالسوق و الاعناق ) اين است : سليمان شروع كرد پاها و گردن خود را دست كشيدن و به اصحاب خود نيز دستور داد ايـن كـار را بـكـنـنـد، و ايـن در حـقـيـقـت وضـوى ايـشان بوده . آنگاه او و اصحابش نماز خـوانـدنـد. و ايـن مـعـنـا در بـعـضـى از روايـات ائمـه اهل بيت (عليهم السلام ) هم آمده ) .
بـعـضـى ديـگـر از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: (ضـمـيـر بـه كـلمـه (خـيـل ) بـرمـى گـردد، و مـعـنايش اين است كه : سليمان دستور داد تا اسبان را دوباره بـرگـردانـند، و چون برگرداندند، شروع كرد به ساق و گردنهاى آنها دست كشيدن و آنها را در راه خدا سبيل كردن . و اين عمل را بدان جهت كرد، تا كفاره سرگرمى به اسبان و غفلت از نماز باشد) .
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه اند: (ضمير به كلمه (خيل ) برمى گردد، ولى مراد از دست كـشيدن به ساقها و گردنهاى آنها، زدن آنها با شمشير و بريدن دست و گردن آنهاست ؛ چـون كلمه (مسح ) به معناى بريدن نيز مى آيد. بنابراين سليمان (عليه السلام ) از ايـنـكـه اسـبـان ، او را از عـبـادت خـدا بـاز داشـتـه انـد خـشمناك شده ، و دستور داده آنها را برگردانند، و آنگاه ساق و گردن همه را با شمشير زده و همه را كشته است .
ولى ايـن تـفـسـيـر صحيح نيست ؛ چون چنين عملى از انبيا سرنمى زند، و ساحت آنان منزه از مـثـل آن اسـت . هـر بـيـنـنده و شنونده اى مى پرسد كه : اسب بيچاره چه گناهى دارد كه با شـمـشـيـر بـه جـان او بـيـفـتـى ، و قـطـعـه و قـطـعـه اش كـنـى ، عـلاوه بـر ايـن ، ايـن عمل اتلاف مال محترم است .
و امـا ايـنـكـه : بـعـضـى از مـفـسـريـن بـه روايـت ابـى بـن كـعـب اسـتـدلال كـرده انـد بـر صحت اين تفسير، و در آخر اضافه كرده اند كه : سليمان (عليه السـلام ) اسـبان را در راه خدا قربانى كرده ، و لابد قربانى اسب هم در شريعت او جايز بـوده ، به هيچ وجه صحيح نيست ، براى اينكه در روايت ابى ، اصلا سخنى از قربانى كردن اسب به ميان نيامد.
عـلاوه بـر ايـن - هـمـان طـور كـه گـفـتـيـم - سـليـمـان (عـليـه السـلام ) از عـبـادت غـافـل و مـشـغـول بـه لهـو و هـوى نـشـده ، بـلكـه عـبـادتـى ديـگـر آن را مـشـغـول كـرده . پـس از بـيـن هـمـه وجـوه هـمـان وجـه اول قـابـل اعـتـمـاد اسـت ، البـته اگر لفظ آيه با آن مساعد باشد، و گر نه وجه دوم از همه بهتر است .

جـسـدى كـه بـر تـخـت سـليـمـان (عـليـه السلام ) افكنده شد جنازه فرزند او بوده كه براىآزمايش و تنبيه او ميرانده شد و...


و لقد فتنا سليمان و الفينا على كرسيه جسدا ثم اناب

كلمه (جسد) به معناى جسمى است بى روح .
بـعـضـى از مـفـسـرين گفته اند: (مراد از جسدى كه بر تخت سليمان افتاد، خود سليمان (عـليـه السـلام ) بوده كه خدا او را به مرضى مبتلا و آزمايش كرد، و تقدير كلام اين است كه : (القيناه على كرسيه كجسد لا روح فيه من شدة المرض ما او را مانند جسدى بى روح از شدت مرض بر تختش انداختيم ) .
ليـكـن ايـن وجـه صـحـيـح نيست ، براى اينكه هيچ گوينده فصيحى ضمير را از كلام حذف نـمـى كـنـد، و از كـلامـى كه ظاهرش انداختن جسدى بر تخت سليمان (عليه السلام ) است ، انداختن خود سليمان (عليه السلام ) را اراده نمى كند، آن هم گوينده اى كه كلامش ‍ فصيح ترين كلام است .
مفسرين ديگر اقوال مختلفى در مراد از آيه دارند، و هر يك از روايتى پيروى كرده و آنچه به طور اجمال از ميان اقوال و روايات مى توان پذيرفت ، اين است كه : جسد نامبرده جنازه كودكى از سليمان (عليه السلام ) بوده كه خدا آن را بر تخت وى افكند، و در جمله (ثم اناب قال رب اغفرلى ) اشعار و بلكه دلالت است بر اينكه : سليمان (عليه السلام ) از آن جسد اميدها داشته ، و يا در راه خدا به او اميدها بسته بوده ، و خدا او را قبض روح نموده و جـسـد بى جانش را بر تخت سليمان افكنده تا او بدين وسيله متنبه گشته و امور را به خدا واگذارد، و تسليم او شود) .

قال رب اغفر لى وهب لى ملكا لا ينبغى لاحد من بعدى انك انت الوهاب

از ظـاهـر سـياق برمى آيد كه اين استغفار مربوط به آيه قبلى و داستان انداختن جسد بر تـفـسـيـر كرسى سليمان (عليه السلام ) است ، و اگر واو عاطفه نياورده ، براى اين است كه كلام به منزله جواب از سؤ الى است كه ممكن است بشود، گويا بعد از آنكه فرموده : (ثـم انـاب ) كسى پرسيده : در انابه اش چه گفت ؟ فرموده : (گفت پروردگارا مرا بيامرز...)
چـه بـسا از مفسرين كه بر اين درخواست سليمان كه گفت : (ملكى به من بده كه بعد از مـن سزاوار احدى نباشد، اشكال كرده اند كه اين چه بخلى است كه سليمان مرتكب شده ، و از خدا خواسته مثل سلطنت او را بعد از او به احدى ندهد؟) .
و جـواب آن ايـن اسـت كـه : درخـواسـت او درخـواسـت بـراى خودش است ، نه درخواست منع از ديـگـران ، نـمى خواهد درخواست كند كه ديگران را از سلطنتى چون سلطنت او محروم كند، و فرق است بين اينكه ملكى را مختص به خود درخواست كند، و اينكه اختصاص آن را به خود بخواهد.

معناى اينكه فرمود: (فسخرنا الريح تجرى بامره رخاء...)


فسخرنا له الريح تجرى بامره رخاء حيث اصاب

ايـن آيـه فـرع و نتيجه درخواست ملك است و از استجابت آن درخواست خبر مى دهد و ملكى را كـه سـزاوار احدى بعد از او نباشد بيان مى كند و آن ملكى است كه دامنه اش حتى باد و جن را هم گرفته ، و آن دو نيز مسخر وى شدند.
و كـلمه (رخاء) - به ضمه را - به معناى نرمى است و ظاهرا مراد از جريان باد به نرمى و به امر سليمان اين باشد كه : باد در اطاعت كردن از فرمان سليمان نرم بوده و بـر طـبـق خـواسـتـه او بـه آسـانـى جـريـان مـى يـافـتـه . پـس ديـگـر اشـكـال نـشود به اينكه توصيف باد به صفت نرمى ، با توصيف آن به صفت (عاصفه تـنـد) كـه آيه (و لسليمان الريح عاصفة تجرى بامره ) آن را حكايت كرده ، منافات دارد. بـراى اينكه گفتيم : منظور از جريان باد به نرمى ، اين است كه : جارى ساختن باد بـراى آن جـنـاب هـزيـنـه اى نـداشـتـه ، و بـه آسـانـى جـارى مـى شـده ، حال يا به نرمى و يا به تندى .
ولى بـعـضـى از مـفـسـريـن از اين اشكال جواب داده اند به اينكه : ممكن است خداوند باد را مـسخر سليمان (عليه السلام ) كرده ، كه هر وقت او خواست نرم بوزد، و هر وقت او خواست تند بوزد.
و معناى جمله (حيث اصاب ) اين است كه : به هر جا هم كه او خواست بوزد؛ چون اين جمله متعلق به جمله (تجرى ) است .

شياطين جن در تسخير و خدمت سليمان (ع )


و الشياطين كل بناء و غواص

يعنى ما شيطان هاى جنى را براى سليمان (عليه السلام ) مسخر كرديم ، تا هر يك از آنها كـه كـار بـنـايـى را مـى دانـسـتـه ، برايش بنايى كند و هر يك از آنها كه غواصى را مى دانـسـتـه بـرايـش در دريـاهـا غـواصـى كـنـد، و لؤ لؤ و سـايـر منافع دريايى را برايش استخراج كند.

و آخرين مقرنين فى الاصفاد

كـلمـه (اصـفـاد) جـمـع (صـفـد) اسـت ، كـه بـه مـعـنـاى غـل آهـنـى است ، و معناى جمله اين است كه : ما ساير طبقات جن را براى او مسخر كرديم ، تا همه را غل و زنجير كند و از شرشان راحت باشد.

هذا عطاؤ نا فامنن او امسك بغير حساب

يـعنى اين سلطنت كه به تو داديم عطاى ما به تو بود، عطايى بى حساب ، و ظاهرا مراد از بى حساب بودن آن ، اين است كه : عطاى ما حساب و اندازه ندارد كه اگر تو از آن زياد بـذل و بـخـشـش كـنـى ، كـم شـود. پـس هـر چـه مـى خـواهـى بـذل و بـخـشـش بـكـن ، و لذا فـرمـود: (فـامـنـن او امـسـك مـيـخـواهـى بـذل بـكـن و نـخـواسـتـى نـكن ) يعنى هر دو يكسان است ، چه بخشش بكنى و چه نكنى ، تاثيرى در كم شدن عطاى ما ندارد.
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: (مراد از بى حساب بودن عطا، اين است كه : روز قيامت از تـو حساب نمى كشيم ) بعضى ديگر گفته اند: (مراد اين است كه : عطاى ما به تو از بـاب تفضل بوده ، نه از باب اينكه خواسته باشيم پاداش به تو داده باشيم ) . و معانى ديگرى هم براى آن كرده اند.

و ان له عندنا لزلفى و حسن مآب

معناى اين جمله در سابق گذشت .

بحث روايتى


روايـــاتـى در ذيـل آيـه ! (فـقـال انـى احـبـبـت حـب الخير عن ذكر ربى ...) و درباره افتادنجسدى بر تخت او)


در مجمع البيان در ذيل آيه (فقال انى احببت حب الخير عن ذكر ربى ...) گفته : بعضى از مفسرين گفته اند: رسيدگى به كار اسبان ، او را از نماز عصر بازداشت تا وقت نماز فـوت شـد، - بـه نقل از على (عليه السلام ) - . و در روايات اصحاب ما اماميه آمده كه فضيلت اول وقت از او فوت شد.
و نـيـز در مـجـمـع البيان گفته : ابن عباس نقل كرده كه از على (عليه السلام ) از اين آيه پـرسـيـدم ، فـرمـود: اى ابن عباس تو درباره اين آيه چه شنيده اى ؟ عرض كردم : از كعب شـنـيـدم مـيـگـفت : سليمان سرگرم ديدن از اسبان شد تا وقتى كه نمازش فوت شد، پس گفت اسبان را به من برگردانيد، و اسبها چهارده تا بودند، دستور داد با شمشير ساقها و گردنهاى اسبان را قطع كنند و بكشند و خداى تعالى به همين جهت چهارده روز سلطنت او را از او بگرفت ؛ چون به اسبان ظلم كرد، و آنها را بكشت .
عـلى (عـليه السلام ) فرمود: كعب دروغ گفته و مطلب بدين قرار بوده كه سليمان روزى از اسـبـان خـود سـان ديد، چون مى خواست با دشمنان خدا جهاد كند، پس آفتاب غروب كرد، به امر خداى تعالى به ملائكه موكل بر آفتاب گفت تا آن را برگردانند، ملائكه آفتاب را بـرگرداندند، و سليمان نماز عصر را در وقتش بجاى آورد. آرى انبيا (عليهم السلام ) هرگز ظلم نمى كنند، و به ظلم دستور هم نمى دهند، براى اينكه پاك و معصومند.
مـؤ لف : ايـن قـسـمـت از كلام كعب كه گفت : خداى تعالى چهارده روز ملك را از او بگرفت ، اشاره است به انگشترى كه ماجرايش از نظر خواننده مى گذرد.
و در كـتـاب فـقيه از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: سليمان بن داوود، روزى بـعـد از ظـهـر از اسـبـان خـود بـازديـد بـه عـمـل آورد، و مـشـغـول تـمـاشـاى آنـهـا شـد تـا آفـتـاب غـروب كرد، به ملائكه گفت : آفتاب را برايم بـرگـردانيد تا نمازم را در وقتش بخوانم . ملائكه چنين كردند، سليمان برخاست و نماز خود را خواند. و آفتاب دوباره غروب كرده و ستارگان درخشيدن گرفتند، و اين است معناى كـلام خـداى عـزّوجـلّ كـه مـى فرمايد: (و وهبنا لداود سليمان ) ، تا آنجا كه مى فرمايد: (مسحا بالسوق و الاعناق ) .

رد كلام فخر رازى در اشكال به رد شمس در قضيه سليمان (ع )


مـؤ لف : ايـن روايـت اگـر لفـظ آيـه بـا آن مـسـاعـدت كـنـد، يـعـنى با جمله (فطفق مسحا بـالسـوق و الاعـنـاق ) بـسازد، روايت بى اشكالى است ، و اما مساءله برگشتن خورشيد اشكالى ندارد، براى اينكه وقتى ما معجزه را براى انبياء بپذيريم و اثبات كنيم ،
ديگر چه فرقى بين معجزات هست ؟ مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه از نظر روايات ، آفتاب تنها براى سليمان (عليه السلام ) برنگشته بلكه براى يوشع بن نون و على بـن ابـى طـالب (عـليـه السـلام ) نـيـز بـازگـشـتـه و روايـات آن در كـمـال اعـتـبار است ، پس ديگر نبايد به اشكالى كه فخر رازى در تفسير كبير خود كرده اعتنا نمود.
و اما پى كردن اسبان و زدن گردنهاى آنها با شمشير، مطلبى است كه (تنها در اين روايت نـيـامـده ) در چـنـد روايـت ديـگـر نـيـز از طـريـق اهـل سـنـت نقل شده ، كه قمى هم آنها را در تفسير خود آورده . ولى چيزى كه هست همه اين روايات به كـعـب الاحـبـار يـهـودى الاصـل برمى گردد، همچنان كه در روايات گذشته از ابن عباس هم گذشت ، و به هر حال به همان بيانى كه گذشت نبايد به آن اعتنا كرد.


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۰-۸-۱۳۸۹ ۰۹:۲۸ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 457 بار در 407 ارسال
ارسال: #29
RE:تفسير الميزان جلد 17 - علامه طباطبايي رحمه الله عليه

سخنان عجيب و غريبى كه درباره سليمان (ع ) گفته اند


ايـن مـفـسرين در اغراق گويى شان درباره اين داستان آن قدر تندروى كرده اند كه روايت كـرده انـد كـه آن اسـبـان بـيـسـت هـزار بـوده كـه هـمـه داراى بـال بـوده انـد، نظير آن روايتى كه در ذيل حتى توارت بالحجاب از كعب روايت كرده اند كـه گـفـت : آن حـجـاب از ياقوت سبز بوده ، ياقوتى كه محيط به همه خلايق است ، و از سبزى آن آسمان سبز شده ! غافل از اينكه آسمان اصلا سبز نيست ).
بـاز نـظـيـر آن از عـجـايـبـى كـه در ايـن داسـتـان نـقـل كـرده انـد روايـتـى اسـت كـه در ذيل (و القينا على كرسيه جسدا) آورده اند كه خدا به او پسرى داد، و او از ترس جن - و در بعضى روايات ديگر از ترس ملك الموت - به ابر سپرد تا او را در دامن خود حفظ كند، ولى روزى جسد مرده او را بر تخت خود يافت !
و بـاز روايـتـى كـه آورده اند روزى سليمان گفت : امشب با صد نفر از زنان خود جماع مى كـنـم تـا از هـر يـك از آنها پسرى شجاع برايم متولد شود و در راه خدا جهاد كند، و در اين كلام خود ان شاءاللّه نگفت ، و در نتيجه هيچ يك از همسرانش باردار نشدند، مگر يك نفر كه فرزندى نيمه تمام زاييد و سليمان او را بسيار دوست مى داشت و بدين جهت او را نزد يكى از جنيان پنهان كرد. تا اينكه دست ملك الموت او را گرفته قبض روح كرد و جسدش را بر تخت سليمان انداخت .
و نيز از حرفهاى عجيب و غريب ، مطلبى است كه در روايات بسيارى آمده كه عده اى از آنها به ابن عباس مى رسد، و ابن عباس ‍ تصريح كرده كه من اين حرف را از كعب شنيدم ، و آن اين است كه : سليمان انگشترى داشت و يكى از شيطانها آن را از وى دزديد و در نتيجه چند روزى مـلك سـليمان زايل شد و تسلطش بر شياطين پايان يافت ، و بر عكس شيطانها بر مـلك او مـسـلط شـدند، تا آنكه خداوند انگشترش را به او برگردانيد و در نتيجه سلطنتش دوباره برگشت !.
و بالا خره در داستان سليمان (عليه السلام ) امورى روايت كرده اند كه هر خردمندى بايد سـاحـت انـبـيـا را مـنـزه از آن امـور بـدانـد، و حـتـى از نـقـل آنـهـا دربـاره انـبيا شرم كند، مثلا يكى از آنها اين است كه : منظور از افتادن جسد بر تخت اين است كه شيطان بر تخت او نشست .
ايـنـهـا هـمـه مـطـالب بـيـپـايـهـاى اسـت كـه دسـت خـائنـان و جـعـالان آنـهـا را در روايـات داخـل كـرده ، و - همان طور كه قبلا هم گفتيم - نبايد به آنها اعتنا نمود، و اگر خواننده عـزيـز عـلاقـمـنـد بـه ديـدن آن روايـات اسـت ، هـمـه اش در تـفـسـير الدر المنثور سيوطى نقل شده ، بدانجا مراجعه نمايد.

آيات 48 - 41 سوره ص


و اذكـر عـبـدنا ايّوب اذ نادى ربّه انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب (41) اءركض برجلك هـذا مـغـتـسـل بارد و شراب (42) و وهبنا له اهله و مثلهم معهم رحمة منا و ذكرى لاولى الالباب (43) و خـذ بـيـدك ضـغـثـا فاضرب به و لا تحنث انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اواب (44) و اذكـر عبدنا ابراهيم و اسحاق و يعقوب اولى الايدى و الابصار (45) انا اخلصناهم بـخـالصـة ذكـرى الدار (46) و انـهـم عـنـدنـا لمـن المـصـطـفـيـن الاخـيـار (47) و اذكـر اسمعيل و اليسع و ذا الكفل و كل من الاخيار (48)

ترجمه آيات


بـه يـاد آور بـنـده مـا ايـوب را آن زمـان كه پروردگار خود را ندا داد كه شيطان مرا دچار عذاب و گرفتارى كرد (41).
(بـدو گـفـتـيـم ) پـاى خـود بـه زمـين بكش كه آب همين جا نزديك توست ، آبى خنك ، در آن آبتنى كن و از آن بنوش (42).
و اهـلش را با فرزندانى به همان تعداد و دو برابر فرزندانى كه داشت به او بداديم تا رحمتى باشد از ما به او و تذكرى باشد براى خردمندان (43).
و نـيـز بـه او گـفـتـيـم حـال كه سوگند خورده اى كه همسرت را صد تركه چوب بزنى تعداد صد تركه به دست بگير و آنها را يك بار به زنت بزن تا سوگند خود نشكسته بـاشـى ، مـا ايـوب را بـنـده اى خـويشتن دار يافتيم چه خوب بود همواره به ما رجوع كند (44)
چه خوب بود همواره به ما رجوع مى كرد (44).
و بـه يـاد آور بـنـدگـان ما ابراهيم و اسحق و يعقوب را كه مردانى نيرومند و بينا بودند (45).
(بـديـن جـهـت نـيـرومـند و بينا بودند كه ) ما آن را به خصلتى خالص كه همان ياد آخرت باشد خالص و پاك كرديم (46).
و ايشان نزد ما از برگزيدگان اخيارند (47).
و به ياد آور اسماعيل و يسع و ذو الكفل را و هر يك از اخيار بودند (48).

بيان آيات


اين آيات متعرض سومين داستانى است كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ماءمور شـده بـه يـاد آنـها باشد و در نتيجه صبر كند، و آن عبارت است از: داستان ايوب پيغمبر (عـليـه السـلام ) و مـحـنت و گرفتاريهايى كه خدا برايش پيش آورد تا او را بيازمايد. و سپس ‍ رفع آن گرفتاريها و عافيت خدا و عطاى او را ذكر كرده ، و سپس دستور مى دهد تا ابراهيم و پنج نفر از ذريه او از انبيا را به ياد آورد.

و اذكر عبدنا ايوب اذ نادى ربه انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب

اين جمله دعايى است از ايوب (عليه السلام ) كه در آن از خدا مى خواهد عافيتش دهد، و سوء حـالى كـه بـدان مـبـتـلا شـده از او بـرطـرف سـازد. و بـه مـنـظـور رعـايـت تـواضـع و تـذلل درخـواسـت و نـيـاز خـود را ذكـر نـمـى كـنـد، و تنها از اينكه خدا را به نام (ربى پروردگارم ) صدا مى زند فهميده مى شود كه او را براى حاجتى مى خواند.

مقصود از (نصب و عذاب ) كه ايوب (عليه السلام ) بدان مبتلا بود


كـلمـه (نصب ) به معناى تعب و به تنگ آمدن است . و جمله (اذ نادى ...) به اصطلاح ادبى بدل اشتمال است . در آغاز مى فرمايد: (به ياد آر بنده ما ايوب را) بعدا بعضى از خاطرات او را نام برده ، مى فرمايد: به ياد آر اين خاطره اش را كه پروردگار خود را خـوانـد كـه (اى پـروردگـار مـن ...) . پـس جـمـله (اذ نـادى ) هـم مـى تـوانـد بدل اشتمال از كلمه (عبدنا) باشد، و هم از كلمه (ايوب ) . و جمله (انى مسنى ...) حكايت نداى ايوب است .
و از ظـاهـر آيـات بـعـدى بـرمـى آيـد كـه مـرادش از (نـصـب و عـذاب ) بـد حـالى و گرفتاريهايى است كه در بدن او و در خاندانش پيدا شد.
هـمـان گـرفـتـاريـهـايـى كـه در سـوره انـبيا، آن را از آن جناب چنين حكايت كرده كه گفت : (مـسـنـى الضـر و انـت ارحـم الراحـمين ) . البته اين در صورتى است كه بگوييم كلمه (ضـر) شـامـل مـصـيبت در خود آدمى و اهلبيتش مى شود. و در اين سوره و سوره انبياء هيچ اشاره اى به از بين رفتن اموال آن جناب نشده ، هر چند كه اين معنا در روايات آمده است .

وجـه ايـنـكـه ايـوب (ع ) ابـتـلاء خـود بـه آن دو را بـه شـيـطـان نـسـبـت داد (انـى مسنى الشيطانبنصب و عذاب ).


و ظـاهـرا مـراد از (مـس شـيـطـان بـه نصب و عذاب ) اين است كه : مى خواهد (نصب ) و (عذاب ) را به نحوى از سببيت و تاءثير به شيطان نسبت دهد. و بگويد كه شيطان در اين گرفتاريهاى من مؤ ثر و دخيل بوده است . و همين معنا از روايات هم برمى آيد.
و در ايـنجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه يكى از گرفتاريهاى ايوب مرض او بود، و مرض عـلل و اسباب عادى و طبيعى دارد، پس چگونه آن جناب مرض خود را هم به شيطان نسبت داد و هـم بـه بـعضى از علل طبيعى ؟ جواب اين اشكال آن است كه : اين دو سبب يعنى شيطان و عـوامل طبيعى ، دو سبب در عرض هم نيستند، تا در يك مسبب جمع نشوند، و نشود مرض را به هـر دو نـسـبـت داد، بـلكـه دو سـبـب طـولى انـد و تـوضـيـح آن در تـفـسـيـر آيـه (و لو ان اهـل القـرى آمـنـوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء) ، در جلد هشتم اين كتاب بيان گرديده ، بدانجا مراجعه شود.
مـمـكـن اسـت گـفـتـه شـود: اگـر چـنـيـن اسـتـنـادى مـمـكـن بـاشـد، ولى صـرف امـكـان دليـل بـر وقـوع آن نـمى شود، از كجا كه شيطان چنين تاءثيرى در انسانها داشته باشد كـه هـر كـس را خـواسـت بـيـمـار كـند؟ در پاسخ مى گوييم : نه تنها دليلى بر امتناع آن نـداريـم ، بـلكـه آيـه شـريـفـه (انـمـا الخـمـر و المـيـسـر و الانـصـاب و الازلام رجـس مـن عمل الشيطان ) دليل بر وقوع آن است ، براى اينكه در اين آيه ، شراب و قمار و بتها و ازلام را بـه شـيـطـان نـسبت داده و آن را عمل شيطان خوانده ، و نيز از حضرت موسى (عليه السـلام ) حـكـايـت كـرده كـه بـعـد از كـشـتـن آن مـرد قـبـطـى گـفـتـه : (هـذا مـن عـمـل الشـيـطـان انـه عـدو مضل مبين ) كه در تفسيرش گفتيم كلمه (هذا) اشاره است به مقاتله آن دو.
و بـه فـرضـى هـم كـه از روايـات چـشـم پـوشـى كـنـيـم ، مـمـكـن اسـت احتمال دهيم كه مراد از نسبت دادن (نصب ) و (عذاب ) به شيطان اين باشد كه شيطان بـا وسـوسـه خـود مـردم را فـريـب داده و بـه مـردم گـفت : از اين مرد دورى كنيد و نزديكش نشويد، چون اگر او پيغمبر بود اين قدر بلاء از همه طرف احاطه اش نمى كرد، و كارش بـديـنـجـا نـمـى كشيد، و عاقبتش بدينجا كه همه زبان به شماتت و استهزايش ‍ بگشايند نمى انجاميد.

بـيـان امـكـان مـداخـله شـيـطـان در ابـدان و امـوال و ديـگـر متعلقات مادى معصومين (عليهم السلام)


در تـفـسير كشاف اين وجه را كه گفتيم انكار كرده و گفته : به هيچ وجه نمى توانيم اين وجـه را بـپـذيـريـم كه خدا شيطان را بر انبياى خود مسلط كند تا هر جور دلش خواست آن حـضـرات را اذيـت و آزار كـنـد و دچـار عـذاب نـمـايـد و از ايـن راه داغ دل خود را از آنان بستاند، چون اگر بنا باشد اين كار نسبت به انبياء جايز باشد، نسبت بـه پـيـروان انـبـيـاء يـعـنـى مردم صالح نيز (به طريق اولى ) جايز است ، آن وقت رانده درگـاه خـدا هيچ مؤ من صالحى را از اين انتقام خود سالم نمى گذارد، همه را بيچاره و هلاك مـى كـنـد با اينكه در قرآن كريم مكرر آمده ، كه شيطان به غير از وسوسه هيچ دخالت و تاءثير ديگر ندارد.
ليكن اين اشكال زمخشرى وارد نيست ؛ براى اينكه آنچه در قرآن كريم از خصائص انبياء و سـايـر معصومين شمرده شده ، همانا عصمت است كه به خاطر داشتن آن ، از تاءثير شيطان در نـفوسشان ايمنند، و شيطان نمى تواند در دلهاى آنان وسوسه كند. و اما تاءثيرش در بـدنـهـاى انـبـيـاء و يـا امـوال و اولاد و سـايـر متعلقات ايشان ، به اينكه از اين راه وسيله نـاراحـتـى آنـان را فـراهـم سـازد، نـه تـنـها هيچ دليلى بر امتناع آن در دست نيست ، بلكه دليـل بـر امـكـان وقـوع آن هـسـت ، و آن آيـه شـريفه (فانى نسيت الحوت و ما انسانيه الا الشـيـطـان ان اذكـره ) مـى بـاشد كه راجع است به داستان مسافرت موسى با همسفرش يـوشـع (عـليـه السـلام ) و يوشع به موسى مى گويد: اگر ماهى را فراموش كردم اين فراموشى كار شيطان بود، او بود كه نگذاشت من به ياد ماهى بيفتم .
پـس از ايـن آيـه بـرمـى آيـد كـه شـيـطـان ايـن گـونـه دخـل و تـصـرفـهـا را در دلهـاى مـعـصـومـين دارد. و اما اينكه گفت : لازمه جواز و امكان مداخله شـيـطـان در دلهـاى انـبـيـاء ايـن اسـت كـه در دلهـاى پـيـروان انـبـيـاء نـيـز دخـل و تـصـرف بـكـنـد، در پـاسـخـش مـى گـويـيـم : ايـن مـلازمـه را قـبـول نـداريـم ؛ زيـرا مـا كـه مـى گـويـيـم مـمكن است شيطان چنين تصرفهايى در دلهاى مـعـصـومين بكند، معتقديم كه هر جا چنين تصرفهايى بكند به اذن خدا مى كند، به اين معنا كـه خـدا جـلوگـيرش نمى شود، چون مداخله شيطان را مطابق مصلحت مى بيند، مثلا مى خواهد مقدار صبر و حوصله بنده اش معين شود.
و لازمـه ايـن حـرف اين نيست كه شيطان بدون مشيت و اذن خدا هر چه دلش خواست بكند و هر بلايى كه خواست بر سر بندگان خدا بياورد، و اين خود روشن است .

اســـتـــجـــاب دعـــاى ايـــوب (عـــليـــه الســـلام ) بـــا شـــفـــاى امـــراضـــش و بـازگـرداناهل او به او


اءركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب

واقع شدن اين آيه در دنبال آيه قبلى كه درخواست و نداى ايوب (عليه السلام ) را حكايت مى كرد، اين معنا را افاده مى كند كه خداى سبحان خواسته است به وى اعلام كند كه دعايش مـسـتـجـاب گـشـتـه . و جـمـله (اءركـض برجلك ) حكايت آن وحيى است كه در هنگام كشف از اسـتـجـابـت بـه آن جـنـاب فـرمـوده . و يـا ايـنـكـه در ايـن جـمـله چـيـزى از مـاده (قـول ) تـقـديـر گـرفته شده ، كه اگر اظهار مى شد چنين مى شد: (فاستجبنا له و قـلنـا اءركض ...) و سياق آيه كه سياق امر است اشعار دارد بلكه كشف مى كند از اينكه : آن جناب در آن موقع آن قدر از پا درآمده بود كه قادر به ايستادن و راه رفتن با پاى خود نـبـوده ، و در سـراپـاى بـدن بـيـمـارى داشـتـه ، و خـداى تـعـالى اول مـرض ‍ پاى او را شفا داده ، و بعد چشمهاى در آنجا برايش جوشانده ، و دستور داد كه از آن چشمه حمام بگيرد، و بنوشد تا ظاهر و باطن بدنش از ساير مرضها بهبودى يابد. و اين مطالبى كه گفتيم از سياق آيه استفاده مى شود، مورد تاءييد روايات هم هست .
و در آيـه شـريفه از طريق حذف جزئيات ايجاز به كار رفته ، و تقدير آن اين است كه : (اءركـض بـرجـلك هـذا مـغـتـسـل بـارد و شـراب ، فـركـض بـرجـله و اغـتـسـل و شـرب فـبـراء اللّه مـن مرضه پاى خود به زمين بكش كه پهلويت چشمهاى خنك و نـوشـيـدنـى ايـجـاد شـده ، پـس ‍ ايـوب پـاى خود بدان سو كشيد، و چشمه را يافته از آن غسل كرد، و از آبش نوشيد و در نتيجه خدا او را از همه مرضها بهبودى داد) .

و وهبنا له اءهله و مثلهم معهم رحمة منا و ذكرى لاولى الالباب

در روايـات آمـده : تـمـامـى كـسـان او بـه غـيـر از هـمـسـرش مـردنـد و آن جـنـاب به داغ همه فـرزنـدانـش مـبـتـلا شـده بـود، و بـعـدا خـدا هـمـه را بـرايـش زنـده كـرد، و آنـان را و مثل آنان را به آن جناب بخشيد.
بـعضى گفته اند كه فرزندانش در ايام ابتلايش از او دورى كردند و خدا با بهبودى اش آنان را دوباره دورش جمع كرد، و همان فرزندان زن گرفتند و بچه دار شدند. پس معناى ايـنكه خدا فرزندانش را و مثل آنان را به وى بخشيد همين است كه آنان و فرزندان آنان را دوباره دورش جمع كرد.
(رحـمـة مـنـا و ذكـرى لاولى الالبـاب ) - كـلمـه (رحـمـة ) مفعول له است . و معناى جمله اين است كه : ما اين كار را كرديم براى اينكه رحمتى از ما به وى بـوده بـاشـد، و نـيـز تـذكـرى بـراى صـاحـبـان عقل باشد تا با شنيدن سرگذشت آن جناب متذكر شوند.

و خذ بيدك ضغثا فاضرب به و لا تحنث انا وجدناه صابرا نعم العبد انه اواب

در مـجـمـع البيان مى گويد: كلمه (ضغث ) به معناى يك مشت پر از شاخه درخت و يا از گياه و يا از خوشه خرما است و ايوب (عليه السلام ) سوگند خورده بود كه اگر حالش خوب شود همسرش را صد تازيانه بزند، چون در امرى او را ناراحت كرده بود - كه به زودى روايـتـش ذكـر مى شود - و چون خداى تعالى عافيتش داد، به وى فرمود تا يك مشت شـاخـه بـه عدد تازيانه هايى كه بر آن سوگند خورده بود (صد عدد) در دست گرفته يك نوبت آن را به همسرش بزند تا آن كه سوگند خود را نشكسته باشد.
و سـيـاق ايـن آيـه به آنچه ذكر شده اشاره دارد. و اگر جرم همسر او و سبب سوگند او را ذكر نكرده براى اين است كه هم تادب و هم نامبرده را احترام كرده باشد.
(انـا وجـدنـاه صـابـرا) - يعنى ما او را در برابر ابتلائاتى كه به وسيله آن او را آزمـوديـم يـعـنـى در بـرابـر مـرض و از بـيـن رفـتـن اهـل و مـال صـابـر يـافـتـيـم . و ايـن جـمـله تـعـليـل جـمـله (و اذكـر) و يـا تـعـليـل جـمله (عبدنا) است و چنين معنا مى دهد كه اگر ما او را عبد ناميديم ، و يا عبد خود ناميديم ، براى اين است كه ما او را صابر يافتيم .
البته در بين اين دو احتمال احتمال اول بهتر است . و جمله (نعم العبد انه اواب ) مدح ايوب (عليه السلام ) است .

وجـــه ايـــنـــكــه ابـراهـيـم و اسـحـق و يعقوب (عليهم السلام ) را به داشتن دست و چشم مدحفرمود


و اذكر عبادنا ابراهيم و اسحق و يعقوب اولى الايدى و الابصار

ايـن آيـه شـريفه انبياى نامبرده را مدح مى كند به اينكه : داراى ايدى و ابصارند، و كلمه (يـد) و نـيز كلمه (بصر) وقتى قابل مدحند كه دست و چشم انسان باشند (و گرنه حـيـوانـات هـم دسـت و چـشـم دارنـد) و در مـواردى استعمالش نمايند كه آفريدگار آن دو را براى همان موارد آفريده باشد، و شخص نامبرده دست و چشم خود را در راه انسانيت خود به خـدمـت گـرفـتـه بـاشـد، و در نـتـيـجـه بـا دسـت خـود اعـمـال صـالح انـجـام داده ، و خـيـر بـه سـوى خلق خدا جارى ساخته باشد. و با چشم خود راهـهـاى عـافيت و سلامت را از موارد هلاكت تميز داده ، و به حق رسيده باشد، نه اينكه حق و باطل برايش يكسان و مشتبه باشد.
پـس ايـنـكـه فرمود: ابراهيم و اسحاق و يعقوب داراى دست و چشم بودند، در حقيقت خواسته است به كنايه بفهماند نامبردگان در طاعت خدا و رساندن خير به خلق ، و نيز در بينايى شان در تشخيص اعتقاد و عمل حق ، بسيار قوى بوده اند.
آيـه شـريـفـه (و وهـبـنـا له اسـحاق و يعقوب نافلة و كلا جعلنا صالحين و جعلناهم ائمة يـهـدون بـامـرنـا و اوحـينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين ) به آن دو معنا كه در آيه مورد بحث آمده اشاره نموده و متعرض هر دو شده است ، چون ائمه بودن ، و به امر خدا هدايت كردن ، و وحى خدا را گرفتن همه آثار (ابصار) اسـت و زكـات دادن و فعل خيرات ، و اقامه نماز، آثار (ايدى ) است . اين معنا را قمى هم در تـفـسـيـر خود از ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده ، چون در آن روايـت (اولى الايدى ) به نيرومندى در عبادت ، و ابصار به داشتن بصيرت در عبادت تفسير شده است .

انا اخلصناهم بخالصة ذكرى الدار

كلمه (خالصة ) وصفى است كه در جاى موصوف خود آمده . و حرف (با) كه بر سر - آن اسـت ، بـاى سـبـبـيـت اسـت ، و تـقـديـر كـلام (بـسبب خصلة خالصة ) است . و جمله (ذكرى الدار) بيان آن خصلت است . و منظور از كلمه (دار) دار آخرت مى باشد.

مـعـنـاى ايـنـكـه در تـعـليـل مـدح ايـشـان فـرمـود: (انـا اخـلصـنـا هـم بـخـالصـة ذكرى الدار)


ايـن آيه ، يعنى جمله (انا اخلصناهم ...) تعليل مضمون آيه قبلى است كه نامبردگان از انـبـيـا را (اولى الايـدى و الابـصـار) مـى خـوانـد. مـمـكـن هـم هـسـت تـعـليـل بـاشـد بـراى كـلمـه (عـبـادنـا) و يـا بـراى جـمـله (و اذكـر) و از ايـن سـه احـتمال اولى از همه مناسب تر است ؛ براى اينكه وقتى انسان مستغرق در ياد آخرت و جوار رب العـالمـيـن شـد، و تـمـامـى هـمـش مـرتـكـز در آن گـرديـد، قـهـرا معرفتش نسبت به خدا كامل گشته ، نظرش در تشخيص عقايد حق مصاب مى گردد، و نيز در سلوك راه عبوديت حق ، تـبـصـر پـيـدا مى كند، و ديگر بر ظاهر حيات دنيا و زينت آن مانند ابناى دنيا جمود ندارد، هـمـچـنـان كـه در شـان چـنـين كسانى در جاى ديگر نيز فرموده : (فاعرض عمن تولى عن ذكـرنـا و لم يـرد الا الحـيـوة الدنـيـا ذلك مـبلغهم من العلم ) ، پس جمله (انا اخلصناهم ) بـراى تعليل جمله (اولى الايدى و الابصار) مناسب تر است تا براى جمله (عبادنا) و يا جمله (و اذكر) .
و مـعناى آيه اين است كه : اگر گفتيم اينان صاحبان ايدى و ابصارند، براى اين است كه ما آنان را به خصلتى خالص و غير مشوب ، خالص كرديم ، خصلتى بس عظيم الشان ، و آن عبارت است از ياد خانه آخرت .
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كلمه (دار) همين دار دنيا است ، و منظور آيه اين است كه : ما ايشان را خالص كرديم براى دار دنيا يعنى مادام كه دنيا برقرار باشد ذكر خير آنـان بر سر زبانها باشد، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (وهبنا له اسحق و يعقوب ) - تـا آنـجـا كـه مـى فرمايد - (و جعلنا لهم لسان صدق عليا) ولى وجه سابق به نظر ما مناسب تر است .

و انهم عندنا لمن المصطفين الاخيار

در سـابق گذشت كه (اصطفا) ملازم با اسلام و تسليم شدن به تمام معنا براى خداى سـبـحان است . و در اين آيه شريفه اشاره اى دارد به آيه (ان اللّه اصطفى ادم و نوحا و ال ابراهيم و آل عمران على العالمين ) .
كـلمـه (اخـيـار) - بـه طـورى كـه گـفـتـه انـد - جـمـع (خـيـر) اسـت كـه در مـعـنـا مقابل (شر) است ولى بعضى گفته اند كه : (جمع (خير) - با تشديد ياء ، و يا با تخفيف -، مانند (اموات ) كه جمع (ميت ) - با تشديد -، و (ميت ) - بدون تشديد - است .

و اذكر اسمعيل و اليسع و ذا الكفل و كل من الاخيار

معناى اين آيه روشن است و حاجتى به توضيح ندارد.
گـفـتـارى در سـرگـذشـت ايـوب (عـليـه السـلام ) در چـنـد فصل

گفتارى درباره سرگذشت ايوب (عليه السلام ) (در قرآن و حديث )


1 - داستان ايوب از نظر قرآن : در قرآن كريم از داستان آن جناب به جز اين نيامده كه : خداى تعالى او را به ناراحتى جسمى و به داغ فرزندان مبتلا نمود، و سپس ، هم عافيتش داد، و هم فرزندانش را و مثل آنان را به وى برگردانيد.
و اين كار را به مقتضاى رحمت خود كرد، و به اين منظور كرد تا سرگذشت او مايه تذكر عابدان باشد.
2 - ثناى جميل خداى تعالى نسبت به آن جناب : خداى تعالى ايوب (عليه السلام ) را در زمره انبيا و از ذريه ابراهيم شمرده ، و نهايت درجه ثنا را بر او خوانده و در سوره (ص ) او را صابر، بهترين عبد، و اواب خوانده است .
3 - داسـتـان آن جـنـاب از نـظـر روايـات : در تـفـسـيـر قـمـى آمـده كـه پـدرم از ابـن فـضال ، از عبد اللّه بن بحر، از ابن مسكان ، از ابى بصير، از امام صادق (عليه السلام ) چـنـيـن حـديـث كـرد كـه ابـو بـصـير گفت : از آن جناب پرسيدم گرفتاريهايى كه خداى تـعالى ايوب (عليه السلام ) را در دنيا بدانها مبتلا كرد چه بود، و چرا مبتلايش كرد؟ در جـوابـم فـرمـود: خـداى تـعـالى نـعمتى به ايوب ارزانى داشت ، و ايوب (عليه السلام ) هـمـواره شـكـر آن را بـه جـاى مى آورد، و در آن تاريخ شيطان هنوز از آسمانها ممنوع نشده بـود و تـا زير عرش بالا مى رفت . روزى از آسمان متوجه شكر ايوب شد و به وى حسد ورزيـده عرضه داشت : پروردگارا! ايوب شكر اين نعمت كه تو به وى ارزانى داشتهاى بـه جـاى نـيـاورده ، زيـرا هر جور كه بخواهد شكر اين نعمت را بگذارد، باز با نعمت تو بوده ، از دنيايى كه تو به وى دادهاى انفاق كرده ، شاهدش هم اين است كه : اگر دنيا را از او بـگـيـرى خواهى ديد كه ديگر شكر آن نعمت را نخواهد گذاشت . پس مرا بر دنياى او مـسـلط بـفـرما تا همه را از دستش بگيرم ، آن وقت خواهى ديد چگونه لب از شكر فرو مى بـنـدد، و ديـگر عملى از باب شكر انجام نمى دهد. از ناحيه عرش به وى خطاب شد كه من تو را بر مال و اولاد او مسلط كردم ، هر چه مى خواهى بكن .
امـام سـپـس فـرمـود : ابـليـس از آسـمـان سـرازيـر شـد، چـيـزى نـگـذشـت كـه تـمـام امـوال و اولاد ايـوب از بـيـن رفـتـنـد، ولى بـه جـاى اينكه ايوب از شكر بازايستد، شكر بـيـشـتـرى كـرد، و حـمـد خـدا زيـاده بـگـفـت . ابـليـس بـه خـداى تـعـالى عـرضـه داشـت : حـال مـرا بـر زراعـتـش مـسـلط گـردان . خـداى تـعـالى فرمود: مسلطت كردم . ابليس با همه شـيـطـانـهاى زير فرمانش بيامد، و به زراعت ايوب بدميدند، همه طعمه حريق گشت . باز ديـدنـد كـه شـكـر و حـمـد ايـوب زيـادت يـافـت . عـرضـه داشـت : پـروردگـارا مـرا بـر گوسفندانش مسلط كن تا همه را هلاك سازم ، خداى تعالى مسلطش كرد. گوسفندان هم كه از بين رفتند باز شكر و حمد ايوب بيشتر شد.
ابليس عرضه داشت : خدايا مرا بر بدنش مسلط كن ، فرموده مسلط كردم كه در بدن او به جـز عـقـل و دو ديـدگـانـش ، هـر تـصرفى بخواهى بكنى . ابليس بر بدن ايوب بدميد و سـراپـايـش زخـم و جـراحـت شـد. مـدتـى طـولانـى بـديـن حـال بـمـانـد، در هـمـه مـدت گـرم شـكـر خـدا و حـمـد او بـود، حـتـى از طـول مـدت جـراحـات كـرم در زخـمهايش افتاد، و او از شكر و حمد خدا باز نمى ايستاد، حتى اگـر يـكـى از كـرمها از بدنش مى افتاد، آن را به جاى خودش برمى گردانيد، و مى گفت به همانجايى برگرد كه خدا از آنجا تو را آفريد. اين بار بوى تعفن به بدنش افتاد، و مردم قريه از بوى او متاءذّى شده ، او را به خارج قريه بردند و در مزبله اى افكندند.
در ايـن مـيان خدمتى كه از همسر او - كه نامش (رحمت ) دختر افراييم فرزند يوسف بن يـعـقـوب بـن اسـحـاق بـن ابـراهـيـم (عـليهما السلام ) بود - سرزد اين كه دست به كار گـدايـى زده ، هـر چـه از مـردم صـدقـه مـى گـرفـت نـزد ايوب مى آورد، و از اين راه از او پرستارى و پذيرايى مى كرد.
امام سپس فرمود: چون مدت بلا بر ايوب به درازا كشيده شد، و ابليس صبر او را بديد، نـزد عـده اى از اصحاب ايوب كه راهبان بودند، و در كوهها زندگى مى كردند برفت ، و بـه ايـشـان گـفـت : بـيـايـيـد مرا به نزد اين بنده مبتلا ببريد، احوالى از او بپرسيم ، و عـيـادتـى از او بكنيم . اصحاب بر قاطرانى سفيد سوار شده ، نزد ايوب شدند، همين كه بـه نـزديكى وى رسيدند، قاطران از بوى تعفن آن جناب نفرت كرده ، رميدند. بعضى از آنـان بـه يـكـديـگر نگريسته آنگاه پياده به نزدش شدند، و در ميان آنان جوانى نورس بـود. هـمـگـى نـزد آن جـنـاب نشسته عرضه داشتند: خوبست به ما بگويى كه چه گناهى مرتكب شدى ؟ شايد ما از خدا آمرزش آن را مسالت كنيم ، و ما گمان مى كنيم اين بلايى كه تـو بـدان مـبـتلا شده اى ، و احدى به چنين بلايى مبتلا نشده ، به خاطر امرى است كه تو تاكنون از ما پوشيده مى دارى .
ايوب (عليه السلام ) گفت : به مقربان پروردگارم سوگند كه خود او مى داند تاكنون هيچ طعامى نخورده ام ، مگر آنكه يتيم و يا ضعيفى با من بوده ، و از آن طعام خورده است ، و بـر سـر هـيـچ دو راهـى كـه هـر دو طـاعت خدا بود قرار نگرفته ام ، مگر آن كه آن راهى را انـتـخـاب كـرده ام كـه طاعت خدا در آن سخت تر و بر بدنم گرانبارتر بوده است . از بين اصحاب آن جوان نورس رو به سايرين كرد و گفت : واى بر شما آيا مردى را كه پيغمبر خـداسـت سـرزنـش كرديد تا مجبور شد از عبادتهايش كه تاكنون پوشيده مى داشته پرده بردارد، و نزد شما اظهار كند؟!
ايـوب در ايـنـجـا مـتـوجـه پـروردگارش شد، و عرضه داشت : پروردگارا اگر روزى در مـحـكـمـه عـدل تـو راه يـابـم ، و قـرار شود كه نسبت به خودم اقامه حجت كنم ، آن وقت همه حرفها و درد دلهايم را فاش مى گويم .
ناگهان متوجه ابرى شد كه تا بالاى سرش بالا آمد، و از آن ابر صدايى برخاست : اى ايـوب تـو هـم اكـنـون در بـرابـر مـحـكـمه منى ، حجتهاى خود را بياور كه من اينك به تو نزديكم هر چند كه هميشه نزديك بوده ام .
ايـوب (عـليـه السلام ) عرضه داشت : پروردگارا! تو مى دانى كه هيچگاه دو امر برايم پـيـش نـيـامد كه هر دو اطاعت تو باشد و يكى از ديگرى دشوارتر، مگر آن كه من آن اطاعت دشـوارتـر را انـتـخـاب كـرده ام ، پـروردگارا آيا تو را حمد و شكر نگفتم ؟ و يا تسبيحت نكردم كه اين چنين مبتلا شدم ؟!
بـار ديـگـر از ابـر صـدا بـرخـاست ، صدايى كه با ده هزار زبان سخن مى گفت ، بدين مضمون كه اى ايوب ! چه كسى تو را به اين پايه از بندگى خدا رسانيد؟ در حالى كه سـايـر مـردم از آن غـافـل و مـحـرومند؟ چه كسى زبان تو را به حمد و تسبيح و تكبير خدا جـارى سـاخـت ، در حـالى كه ساير مردم از آن غافلند. اى ايوب ! آيا بر خدا منت مى نهى ، به چيزى كه خود منت خداست بر تو؟ امام مى فرمايد: در اينجا ايوب مشتى خاك برداشت و در دهان خود ريخت ، و عرضه داشت : پروردگارا منت همگى از تو است و تو بودى كه مرا توفيق بندگى دادى .
پـس خـداى عزّوجلّ فرشته اى بر او نازل كرد، و آن فرشته با پاى خود زمين را خراشى داد، و چـشـمـه آبـى جـارى شـد، و ايـوب را بـا آن آب بـشـست ، و تمامى زخمهايش بهبودى يافته داراى بدنى شاداب تر و زيباتر از حد تصور شد، و خدا پيرامونش باغى سبز و خرم برويانيد، و اهل و مالش و فرزندانش و زراعتش را به وى برگردانيد، و آن فرشته را مونسش كرد تا با او بنشيند و گفتگو كند.
در ايـن مـيـان هـمـسـرش از راه رسـيد، در حالى كه پاره نانى همراه داشت ، از دور نظر به مـزبـله ايـوب افـكـنـد، ديد وضع آن محل دگرگون شده و به جاى يك نفر دو نفر در آنجا نـشـسـتـه انـد، از هـمـان دور بـگريست كه اى ايوب چه بر سرت آمد و تو را كجا بردند؟ ايوب صدا زد، اين منم ، نزديك بيا، همسرش نزديك آمد، و چون او را ديد كه خدا همه چيز را بـه او بـرگـردانـيـده ، بـه سجده شكر افتاد. در سجده نظر ايوب به گيسوان همسرش افـتـاد كـه بريده شده ، و جريان از اين قرار بود كه او نزد مردم مى رفت تا صدقه اى بگيرد، و طعامى براى ايوب تحصيل كند و چون گيسوانى زيبا داشت ، بدو گفتند: ما طعام بـه تـو مـى دهـيـم بـه شـرطـى كـه گـيـسـوانـت را بـه ما بفروشى . (رحمت ) از روى اضـطـرار و نـاچـارى و بـه مـنـظـور اين كه همسرش ايوب گرسنه نماند گيسوان خود را بفروخت .
ايوب چون ديد گيسوان همسرش بريده شده قبل از اينكه از جريان بپرسد سوگند خورد كه صد تازيانه به او بزند، و چون همسرش ‍ علت بريدن گيسوانش را شرح داد، ايوب (عليه السلام ) در اندوه شد كه اين چه سوگندى بود كه من خودم ، پس خداى عزّوجلّ بدو وحـى كرد: (و خذ بيدك ضغثا فاضرب به و لا تحنث يك مشت شاخه در دست بگير و به او بـزن تـا سـوگـنـد خـود را نـشـكـسـتـه بـاشـى . او نـيـز يـك مـشـت شـاخـه كـه مشتمل بر صد تركه بود گرفته چنين كرد و از عهده سوگند برآمد) .


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۰-۸-۱۳۸۹ ۰۹:۲۸ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,149
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 89
سپاس ها 84
سپاس شده 457 بار در 407 ارسال
ارسال: #30
RE:تفسير الميزان جلد 17 - علامه طباطبايي رحمه الله عليه

رواياتى در ذيل داستان ايوب (عليه السلام ) و ابتلائات او


مـؤ لف : ابـن عـباس هم قريب به اين مضمون را روايت كرده . و از وهب روايت شده كه همسر ايـوب دخـتـر مـيـشا فرزند يوسف بوده . و اين روايت - به طورى كه ملاحظه گرديد - ابتلاى ايوب را به نحوى بيان كرد كه مايه نفرت طبع هر كسى است ، و البته روايات ديـگـرى هـم مـؤ يـد ايـن روايـات هـسـت ، ولى از سـوى ديـگـر از ائمـه اهل بيت (عليهم السلام ) رواياتى رسيده كه اين معنا را با شديدترين لحن انكار مى كند و - ان شـاء اللّه - آن روايـات از نـظـر خـوانـنـده خـواهـد گـذشـت . و از خصال نقل شده كه از قطان از سكرى ، از جوهرى ، از ابن عماره ، از پدرش از امام صادق ، از پـدرش (عـليـهـمـا السـلام ) روايـت كـرده كـه فـرمـود: ايـوب (عـليـه السـلام ) هـفـت سـال مـبتلا شد، بدون اينكه گناهى كرده باشد، چون انبيا به خاطر عصمت و طهارتى كه دارنـد، گـنـاه نـمـى كـنـنـد، و حـتـى بـه سـوى گـنـاه - هـر چـنـد صـغـيـره بـاشـد - متمايل نمى شوند.
و نـيز فرمود: هيچ يك از ابتلائات ايوب (عليه السلام ) عفونت پيدا نكرد، و بدبو نشد، و نيز صورتش زشت و زننده نگرديد، و حتى ذره اى خون و يا چرك از بدنش بيرون نيامد، و احـدى از ديدن او تنفر نيافت و از مشاهده اش وحشت نكرد ، و هيچ جاى بدنش كرم نينداخت ، چه ، رفتار خداى عزّوجلّ درباره انبيا و اولياى مكرمش كه مورد ابتلايشان قرار مى دهد، اين چـنـيـن اسـت . و اگـر مـردم از او دورى كردند، به خاطر بى پولى و ضعف ظاهرى او بود، چـون مـردم نـسـبـت بـه مـقـامـى كـه او نـزد پـروردگـارش داشـت جـاهـل بـودنـد، و نـمى دانستند كه خداى تعالى او را تاءييد كرده ، و به زودى فرجى در كـارش ايـجـاد مـى كند و لذا مى بينيم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرموده : گرفتارترين مردم از جهت بلاء انبيا و بعد از آنان هر كسى است كه مقامى نزديك تر به مقام انبيا داشته باشد.
و اگـر خـداى تـعـالى او را بـه بـلايـى عـظـيم گرفتار كرد، بلايى كه با آن در نظر تـمـامـى مردم خوار و بى مقدار گرديد، براى اين بود كه مردم درباره اش دعوى ربوبيت نكنند، و از مشاهده نعمتهاى عظيمى كه خدا به وى ارزانى داشته ، او را خدا نخوانند.
و نـيـز بـراى ايـن بـود كـه مـردم از ديـدن وضـع او اسـتـدلال كـنـند بر اينكه ثوابهاى خدايى دو نوع است ، چون خداوند بعضى را به خاطر اسـتـحقاقشان ثواب مى دهد، و بعضى ديگر را بدون استحقاق به نعمتهايى اختصاص مى دهد.
و نـيـز از ديـدن وضع او عبرت گرفته ، ديگر هيچ ضعيف و فقير و مريضى را به خاطر ضـعـف و فـقر و مرضش تحقير نكنند، چون ممكن است خدا فرجى در كار آنان داده ، ضعيف را قوى ، و فقير را توانگر، و مريض را بهبودى دهد.
و نـيـز بـدانـنـد كـه ايـن خداست كه هر كس را بخواهد مريض مى كند، هر چند كه پيغمبرش باشد، و هر كه را بخواهد شفا مى دهد به هر جور و به هر سببى كه بخواهد، و نيز همين صـحـنـه را مـايـه عـبـرت كـسـانى قرار مى دهد، كه باز مشيتش به عبرتگيرى آنان تعلق گرفته باشد، همچنان كه همين صحنه را مايه شقاوت كسى قرار مى دهد كه خود خواسته بـاشـد و مـايـه سـعـادت كـسـى قـرار مـى دهـد كـه خـود اراه كـرده بـاشـد، و در عـيـن حـال او در هـمـه اين مشيتها عادل در قضا، و حكم در افعالش است . و با بندگانش هيچ عملى نمى كند مگر آن كه صالحتر به حال آنان باشد و بندگانش هر نيرو و قوتى كه داشته باشند از او دارند.
و در تـفـسـيـر قـمـى در ذيل جمله (و وهبنا له اهله و مثلهم معهم ...) آمده كه خداى تعالى آن افـرادى را هـم كـه از اهـل خـانه ايوب قبل از ايام بلاء مرده بودند به وى برگردانيد، و نيز آن افرادى را كه بعد از دوران بلاء مرده بودند همه را زنده كرد و با ايوب زندگى كردند.
و وقـتـى از ايـوب بـعـد از عـافـيـت يافتنش پرسيدند: از انواع بلاها كه بدان مبتلا شدى كداميك بر تو شديدتر بود؟ فرمود: شماتت دشمنان ) .
و در تفسير مجمع البيان در ذيل جمله (انى مسنى الشيطان ...) گفته : بعضى ها گفته انـد دخالت شيطان در كار ايوب بدين قرار بود، كه وقتى مرض او شدت يافت بطورى كه مردم از او دورى كردند، شيطان در دل آنان وسوسه كرد كه آن جناب را پليد پنداشته ، و از او بدشان بيايد، و نيز به دلهايشان انداخت كه او را از شهر و از بين خود بيرون كـنـنـد، و حـتـى اجـازه آن نـدهـند كه همسرش كه يگانه پرستار او بود، بر آنان درآيد، و ايـوب از ايـن بـابـت سخت متاءذى شد، به طورى كه در مناجاتش هيچ شكوه اى از دردها كه خـدا بـر او مسلط كرده بود نكرد. بلكه تنها از شيطنت شيطان شكوه كرد كه او را از نظر مردم انداخت .
قتاده گفته : اين وضع ايوب هفت سال ادامه داشت ، و همين معنا از امام صادق (عليه السلام ) هم روايت شده .

خبرى از (يسع ) و (ذوالكفل )


خبرى از يسع و ذو الكفل (عليهما السلام )
خـداى سـبـحان نام اين دو بزرگوار را در كلام مجيدش برده ، و آن دو را از انبيا شمرده ، و بـر آن دو ثـنـا خـوانـده ، و آنـهـا را از اخـيـار مـعـرفـى فـرمـوده . و ذو الكفل را از صابران شمرده . در روايات هم نامى از اين دو پيغمبر ديده مى شود.
در بـحـار از كتاب احتجاج ، و كتاب توحيد، و كتاب عيون ، در ضمن خبرى طولانى كه حسن بـن مـحـمـد نـوفـلى آن را از حـضـرت رضـا (عـليـه السـلام ) نـقـل كرده آمده : آن جناب در ضمن احتجاج عليه جاثليق نصارى به اينجا رسيد كه فرمود: يسع همان كارهايى را مى كرد كه عيسى (عليه السلام ) مى كرد، يعنى او نيز روى آب راه مـى رفـت ، و مـردگـان را زنده مى كرد، و كور مادرزاد، و بيمار برصى را شفا مى داد با ايـن تـفـاوت كـه امـت او قـائل بـه خـدايـى او نـشـدنـد، و شـمـا قائل به خدايى مسيح (عليه السلام ) شديد... .
و از قـصـص الانـبـيـاء نـقـل شـده كـه صـدوق ، از دقـاق ، از اسـدى ، از سـهـل ، از عـبـد العـظـيم حسنى (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: نامهاى به امام جواد (عـليـه السـلام ) نوشتم ، و در آن از ذو الكفل پرسيدم كه نامش چه بود؟ و آيا از مرسلين بـود يـا خير؟ در جوابم نوشت : خداى عزّوجلّ صد و بيست و چهار هزار پيغمبر فرستاد كه سـيـصـد و سـيـزده نـفـر آنـان مـرسل بودند، و ذو الكفل يكى از آن مرسلين است كه بعد از سـليمان بن داوود مى زيست ، و در ميان مردم مانند داوود (عليه السلام ) قضاوت مى كرد، و جز براى خداى عزّوجلّ خشم نكرد، و نام شريفش (عويديا) بود، و او همان است كه خداى عـزّوجـلّ در كـتـاب عـزيـزش نـامـش را بـرده ، و فـرمـوده : (و اذكـر فـى الكـتـاب اسمعيل و اليسع و ذا الكفل كل من الاخيار) .
مـؤ لف : البـتـه دربـاره ذو الكفل و يسع روايات متفرقه ديگرى درباره گوشه هايى از زندگى آن دو بزرگوار هست كه چون معتبر و قوى نبود، و نمى شد بر آنها اعتماد كرد از ايرادش صرف نظر كرديم .

آيات 64 - 49 سوره ص


هـذا ذكـر و ان للمـتـقـيـن لحسن ماب (49) جنت عدن مفتحة لهم الابواب (50) متكين فيها يدعون فيها بفكهة كثيرة و شراب (51) و عندهم قصرت الطرف اتراب (52) هذا ما توعدون ليوم الحـسـاب (53) ان هـذا لرزقـنـا مـا له مـن نـفـاد (54) هذا و ان للطغيان لشر ماب (55) جهنم يصلونها فبئس المهاد (56) هذا فليذوقوه حميم و غساق (57) و آخر من شكله ازواج (58) هذا فـوج مـقـتـحـم مـعـكـم لا مـرحـبـا بـهـم انـهـم صـالوا النـار (59) قـالوا بـل انتم لا مرحبا بكم انتم قدمتموه لنا فبئس القرار (60) قالوا ربنا من قدم لنا هذا فزده عـذابـا ضـعـفـا فـى النـار (61) و قـالوا مـا لنـا لا نرى رجالا كنا نعدهم من الاشرار (62) اتـخـذنـهـم سـخـريـّا ام زاغـت عـنـهـم الابـصـار (63) ان ذلك لحـق تـخـاصـم اهل النار (64)

ترجمه آيات


ايـن داسـتـانـهـا كـه از (اوابـيـن ) آورديـم ثناى جميلى بود از ايشان ، و مردم با تقوى سرانجامى نيك دارند (49).
بهشتهايى دائمى با درهاى گشوده و بدون مانع (50).
در حالى كه در بهشت تكيه داده ميوه هاى بسيار و نوشيدنى در اختيار دارند (51).
پرهيزكاران همسرانى پرناز و كرشمه دارند (52).
اين همان پاداشهايى است كه براى روز قيامت وعده داده شده ايد (53).
اين همان رزق ما است كه فنا پذير نيست (54).
اين بود آنچه مربوط به متقين است و اما طاغيان بدترين بازگشتگاهى دارند (55).
جهنمى كه حرارتش را خواهند چشيد و چه بد بسترى است جهنم (56).
اين است كه بايد آن را بچشند، آبى است داغ و چركى است متعفن (57).
و اشباه ديگرى نظير آن (58).
اين فوج انبوه كه با خود مى بينيد پيروان شما پيشوايانند. در پاسخ مى گويند: مرحبا برايشان مباد، چون بطور قطع داخل آتش خواهند شد (59).
پـيـروان در پـاسـخ گـويـنـد: بلكه مرحبا بر خودتان مباد، چون شما اين آتش را از پيش براى ما درست كرديد كه چه بد قرارگاهى است (60).
گفتند: پروردگارا هر كس اين عذاب را از پيش براى ما درست كرد عذابى دو چندان برايش در آتش بيفزاى (61).
و گفتند چه مى شود ما را كه نمى بينيم مردانى را كه همواره از اشرارشان مى پنداشتيم ؟ (62).
آيا آنان را به خطا مسخره گرفته بوديم يا چشمهايمان به آنان نمى افتد؟ (63).
اين است به حقيقت تخاصم اهل آتش (64).

بيان آيات


ايـن آيـات فـصـل ديـگرى است از كلام كه در آن سرانجام كار متقين و طاغيان را بيان نموده متقين را بشارت داده ، و كفار را انذار و تهديد مى كند.

وصف حال متقيان در بهشت


هذا ذكر و ان للمتقين لحسن ماب

كـلمـه (هـذا) اشـاره اسـت بـه داسـتـانـهـايـى كـه از (اوابـيـن ) از انـبـيـاى گـرام نـقل فرموده و اينكه مى فرمايد: (اين ذكر است ) مراد از (ذكر) شرف و ثناى جميلى است كه : از (اوابين ) كرده . و معناى جمله - به طورى كه ديگران هم گفته اند - اين اسـت كـه : ايـن داسـتـانـهـا كـه آورديـم شـرف و ذكـر جميل و ثناى نيكى است براى (اوابين ) از انبياء.
و خـاطـرات و ذكر خيرى است كه تا دنيا برقرار است از ايشان مى ماند، همچنان كه ثواب آخرت هم برايشان آماده است ، تا بازگشتگاه نيكى برايشان باشد.
و بـنـابـرايـن تـفـسير، مراد از (متقين ) يا فقط همان انبياى نامبرده شده هستند و يا عموم اهل تقوى خواهد بود كه انبياء هم داخل آنان هستند. و در نتيجه زمينه گفتار همان متقين هستند، و اگر در پنج آيه بعد سخنى از طاغيان به ميان آورده ، از باب استطراد مى باشد.
ولى بـه نـظر ما اين طور نيست ، چون از ظاهر آيه برمى آيد كه كلمه (هذا) اشاره به قـرآن بـاشـد. مـى فـرمـايـد: قـرآن ذكـر اسـت ، يـعـنـى كـتـابـى اسـت مـشـتـمـل بـر ذكـر، و در نـتـيـجـه از ايـن آيـه بـه بـعـد، اجـمـال در آيـه اول سـوره كـه مـى فـرمـود: (و القـرآن ذى الذكـر) بـه تـفـصـيـل بـيـان مـى شـود، و در اين آيات خداى سبحان دار آخرت را شرح مى دهد كه در آن براى متقين ثواب ، و براى طاغيان عقاب آماده شده است .
(و ان للمـتـقين لحسن ماب ) - كلمه (مآب ) به معناى (مرجع ) است . و اگر آن را نكره آورده به منظور تعظيم آن است . و معناى جمله روشن است .

جنات عدن مفتحة لهم الابواب

يعنى آن بازگشتگاه خوب ، عبارت است از جنت هاى با استقرار و دائمى . و باز بودن درها به روى آنان ، كنايه است از اينكه متقين هيچ مانعى از تنعم به نعمتهاى موجود در آن جنات ندارند؛ چون جنات براى آنها درست شده ، و مال آنان است .
بـعضى از مفسرين گفته اند: مراد از اين جمله اين است كه : درها به روى ايشان باز است ، و احتياجى نيست كه پشت در بايستند، و يا حلقه در را بكوبند، تا به رويشان باز شود. بـعـضـى ديـگـر گـفـته اند: مراد اين است كه : درها بدون كليد به رويشان باز، و بدون قـفـل بـه رويشان بسته مى شود. و به هر حال اين آيه و چند آيه بعد در مقام بيان (حسن ماب ) است .

متكئين فيها يدعون فيها بفاكهة كثيرة و شراب

يـعـنـى در حـالى كـه در آن جـنـات نـشـسـتـه بـاشند، و مانند اشراف و عزيزان تكيه كرده باشند.
و مـنـظـور از جـمـله (يـدعـون فـيـهـا بـفـاكـهـة كـثـيـرة و شـراب ) ايـن اسـت كه بفهماند اهـل تقوى در بهشت حكمشان روا است ، به نحوى كه بين آنان و خواسته هايشان واسطه اى نيست ، مثلا، از ميوه هاى بهشتى كه انواعى بسيار است ، هر يك را صدا بزنند خود آن ميوه و يـا شـراب نـزدشـان حـاضـر مـى شـود، بـدون ايـن كـه احـتـياج باشد كه كسى آن ميوه را برايشان بياورد.

و عندهم قاصرات الطرف اتراب

ضـمـير (هم ) به متقين برمى گردد. و كلمه (قاصرات الطرف ) صفتى است كه در جـاى مـوصـوف خود به كار رفته ، و تقدير كلام (و عندهم ازواج قاصرات الطرف نزد ايشان همسرانى است قاصرات الطرف ) مى باشد و منظور از صفت (قاصرات الطرف ) ايـن است كه : آن همسران به شوهران خود راضى و قانعند، و چشم به ديگرى ندارند. ممكن هم هست كنايه باشد از اينكه همسرانى پر ناز و كرشمه اند.
و كلمه (اتراب ) به معناى (اقران ) است . مى خواهد بفرمايد: همسران بهشتى همتاى شـوهـران خـويـشـنـد، نـه از جـهـت سـن بـا آنـان اخـتـلاف دارنـد، و نـه از جـهـت جـمـال . مـمـكـن هـم هـسـت مـراد از (اقـران ) ايـن بـاشـد كـه مـثـل شـوهـران خـويـشـند، هر قدر شوهران نور و بهائشان بيشتر شود، از ايشان هم حسن و جمال بيشتر مى گردد.

هذا ما توعدون ليوم الحساب

كلمه (هذا) اشاره به مطالبى است كه درباره بهشت و نعمتهايش بيان كرد. و خطاب در (تـوعـدون وعده داده شده ايد) به متقين است ، در نتيجه در آيه شريفه التفاتى از غيبت به خطاب به كار رفته و نكته اش اين است كه : خواسته است بفهماند صاحب سخن (خداى تـعـالى ) به شما اهل بهشت نزديك است ، و به شما اشراف دارد تا نعمتهاى صورى شما با اين نعمت معنوى تكميل گردد.

ان هذا لرزقنا ما له من نفاد

كـلمـه (نفاد) به معناى فنا، و قطع شدن جيره است . و به طورى كه از سياق به دست مى آيد آيه شريفه تتمه خطاب قبلى است .

وصف حال طاغيان در جهنم


هذا و ان للطاغين لشر ماب

كـلمـه (هـذا) اشـاره به مطالبى است كه درباره متقين بيان نموده مى فرمايد: اينها كه گـفـتـيـم دربـاره بـازگشتگاه متقين بود. ممكن هم هست كلمه (هذا) اصلا اسم اشاره نباشد بلكه اسم فعل باشد و به معناى (خذهذا) . و بقيه الفاظ آيه روشن است .

جهنم يصلونها فبئس المهاد

كـلمـه (يـصـلونـهـا) از مـصـدر (الصـلى ) اسـت كـه بـه مـعـنـاى داخـل آتـش شـدن ، و چـشـيـدن حـرارت آن است . و يا به معناى تابع آتش ‍ شدن است . كلمه (مـهـاد) - بـه طـورى كه در مجمع البيان آمده - به معناى بستر گسترده است ، مثلا، وقـتـى گـفـتـه مـى شـود: (مـهـدت له تـمـهـيـدا) معنايش نظير معناى اين عبارت است كه : بگوييم (وطات له توطية ) . و آيه شريفه با آيه بعدش تفسير سرانجام طاغيان است .

هذا فليذوقوه حميم و غساق

كـلمه (حميم ) به معناى حرارت بسيار زياد است . و كلمه (غساق ) - به طورى كه در مـجـمـع البـيـان آمـده - به معناى چركى است كه تعفن بسيار داشته باشد. البته به معناى ديگرى هم تفسير شده است و دو كلمه (حميم و غساق ) بيان مى كنند كلمه (هذا) را. و جمله (فليذوقوه ) مى فهماند كه خود طاغيان نمى خواهند از (حميم ) و (غساق ) بخورند؛ ولى مجبورشان مى كنند به خوردن ؛ چون قاعده آن است كه مى فرمود: (هذا حـمـيـم و غـسـاق فـليـذوقـوه ايـن حـمـيـم و غـسـاق اسـت كـه بـايـد بخورندش ) ولى جمله (فـليذوقوه ) را جلوتر آورد و به حميم و غساق اشاره كرد تا در هنگام فرمان نام آنها را نبرده باشد.

و آخر من شكله ازواج

شـكـل هـر چيزى عبارت است از چيزى كه مشابه آن ، و از جنس آن باشد. و كلمه (ازواج ) بـه مـعـنـاى انـواع و اقـسام است . و معناى جمله اين است كه : اين نوع ديگرى از جنس حميم و غساق است كه انواع مختلفى دارد و بايد آن را بچشند.

حكايت تخاصم و مشاجره متبوعان و تابعان در دوزخ


هذا فوج مقتحم معكم ... فى النار

ايـن سـه آيـه - به طورى كه از سياق برمى آيد - تخاصم تابعان و متبوعان دوزخى را كه از طاغيان بودند حكايت مى كند.
پس جمله (هذا فوج مقتحم معكم ) خطابى است از ناحيه خداى تعالى به متبوعين ، و كلمه (هـذا) اشـاره بـه فـوجـى از تـابـعـيـن اسـت كـه دنـبـال مـتـبـوعـيـن بـه دوزخ مـى رونـد، و كـلمـه (مـقـتـحـم ) اسـم فاعل از (اقتحام ) است كه به معناى داخل شدن به سختى و دشوارى است .
و جـمـله (لا مـرحـبـا بـهـم انهم صالوا النار) پاسخى است كه متبوعين به گوينده جمله (هذا فوج مقتحم ) مى دهند. و كلمه (مرحبا) تحيتى است كه به شخص وارد مى دهند، و در حـقـيـقـت رحـب (وسعت ) خانه را تقديم آن شخص مى كنند، پس اين كه پيشوايان و متبوعين ضـلالت دربـاره تابعين خود مى گويند (لا مرحبا بهم ) . معنايش اين است كه : وسعت و گـشـايـشى براى آنان مباد. و اينكه باز درباره آنان مى گويند: (انهم صالوا النار) مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : ايـشـان در آتـش داخل خواهند شد، و حرارت آن را خواهند چشيد، و يا تـابـع آتـش خـواهـنـد شـد. و ايـن جـمـله در حـقـيـقـت جـمـله (لا مـرحـبـابـهـم ) را تعليل مى كند.
و جـمله (قالوا بل انتم لا مرحبا بكم انتم قدمتموه لنا فبئس القرار) ، حكايت جوابى است كه تابعان به متبوعان داده ، مى گويند: بلكه (لا مرحبا) به خود شما كه اين آتش را شما به جان ما افكنديد، و ما را به اين قرارگاه كه بدترين قرارگاهست مبتلا ساختيد.

قالوا ربنا من قدم لنا هذا فزده عذابا ضعفا فى النار

خـداى سـبـحان در اينجا ديگر نقل نمى كند كه پيشوايان در جواب پيروان كه گناه را به گـردن ايـشـان انداختند چه گفتند، ولى در سوره صافات كه باز تخاصم آنان را حكايت كـرده ، نـقـل مـى كـنـد كه گفته اند: (بل لم تكونوا مؤ منين و ما كان لنا عليكم من سلطان بـل كـنـتـم قـومـا طـاغـيـن ) پـس آيـه مـورد بـحـث كـه از قـول پـيـروان نـقـل مى كند كه گفتند: (پروردگارا هر كس كه اين سرنوشت را براى ما درست كرد، به دو برابر عذاب در آتش مبتلا كن ) در حقيقت سخنى است كه پيروان بعد از ختم تخاصم گفته اند.
و جـمـله (مـن قدم ) جمله شرطيه ، و جمله (فزده عذابا) جزاى آن است . و كلمه (ضعف ) بـه مـعـنـاى مـثـل اسـت . و (عـذاب ضـعـف ) بـه مـعـنـاى عـذاب داراى ضـعـف و مثل است ، و خلاصه عذاب دو برابر است .

و قالوا ما لنا لا نرى رجالا كنا نعدهم من الاشرار

گـويـنـدگـان ايـن سـخـن - بـه طـورى كـه از سـيـاق بـرمـى آيـد - عـمـوم اهل دوزخ ‌اند، و مرادشان از رجالى كه دوزخيان آنان را از اشرار مى پنداشتند ، مؤ منين است كه در آن هنگام كه در بهشت هستند و دوزخيان دنبال آنان مى گردند، و پيدايشان نمى كنند، بـه يـكديگر مى گويند: چه مى شود ما را كه آن مردانى را كه از اشرار مى دانستيم نمى بينيم و پيدا نمى كنيم ؟

اتخذناهم سخريا ام زاغت عنهم الابصار

يـعـنـى : آيـا ما ايشان را در دنيا به مسخره گرفته بوديم ، و به خطا رفتيم ، در حالى كه آنان اهل نجات بودند؟ و يا آنكه چشم ما در دوزخ به ايشان نمى افتد؟

ان ذلك لحق تخاصم اهل النار

كلمه (ذلك ) اشاره است به همان تخاصمى كه در بالا از ايشان حكايت فرمود. و بيان مـى كـنـد كـه ايـن تـخـاصـم اهـل دوزخ امـرى است ثابت و واقع شدنى كه هيچ ترديدى در وقوعش نيست ، چون در حقيقت تخاصم آن روزشان كشف و ظهور ملكاتى است كه دلهايشان در دنيا، در اثر ممارست در تنازع و تشاجر كسب كرده است ،


حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۰-۸-۱۳۸۹ ۰۹:۳۰ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  فضیلت و خواص سوره قصص امشاسپند 0 159 ۴-۷-۱۳۹۲ ۱۱:۵۷ عصر
آخرین ارسال: امشاسپند
Lightbulb توصیه هایی به قاریان و حافظان قرآن chakavak 0 340 ۱۴-۱۰-۱۳۹۱ ۰۲:۴۹ صبح
آخرین ارسال: chakavak
Star عمل به این سوره هم واجب است ! chakavak 0 290 ۱۴-۱۰-۱۳۹۱ ۰۲:۴۲ صبح
آخرین ارسال: chakavak
Star اشاره قرآن به جنسیت ملکه زنبور عسل chakavak 0 367 ۱۴-۱۰-۱۳۹۱ ۰۲:۴۰ صبح
آخرین ارسال: chakavak
Star خاصیت آیات 8و9سوره یاسین chakavak 0 385 ۱۲-۱۰-۱۳۹۱ ۰۳:۴۲ عصر
آخرین ارسال: chakavak

درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 750.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

جستجو در انجمن