با سلام براي جلوگيري از شلوغي و ارائه تاپيكي مرجع براي هر شاعر تاپيك هايي واحد براي هر شاعر زده ميشه كه همه كاربران اگر شعري از اون شاعر رو دارند تو همون تاپيك قرار بده پس با افرادي كه شعر هاشون رو جايي غير از تاپيك مربوطه قرار بدن برخورد خواهد شد.
تهيدست. دختري خرد به مهماني رفت در صف دختركي چند خزيد
آن يك افگنده بر ابروي گره وين يكي جامه به يك سوي كشيد
اين يكي وصله زانوش بنمود وان به پيراهن تنگش خنديد
آن ز ژوليدگي مويش گفت وين ز بيرنگي رويش پرسيد
گر چه آهسته سخن مي گفتند همه را گوش فرا داد و شنيد
گفت: خنديد به افتاده ، سپهر زان شما نيز به من مي خنديد؟
ز كه رنجد دل فرسوده من بايد از گردش گيتي رنجيد
چه شكايت كنم از طعنه خلق به من از دهر رسيد آنچه رسيد
نيستيد آگه ازين زخم ، از آنك مار ادبار ، شما را نگزيد
درزي مفلس و منعم نه يكي است فقر از بهر من اين جامه بريد
مادرم دست بشست از هستي دست شفقت بر سر من نكشيد
شانه ي موي من ، انگشت من است هيچكس شانه برايم نخريد
تلخ بود آنچه به من نوشاندند مي تقدير ، ببايد نوشيد
خوش بود بازي اطفال وليك هيچ طفليم به بازي نگزيد
بهره از كودكي آن طفل چه برد؟ كه نه خنديد و نه جست و نه دويد
جامه ي سبز مرا بند گسست موزه سرخ مرا ، رنگ پريد
جامه عيد نكردم در بر سوي گرمابه نرفتم ، شب عيد
اين ره و رسم قديم فلك است كه توانگر ز تهيدست بريد
خيره از من نرميديد شما هر كه آفت زده اي ديد رميد
به نويد و به نوا طفل خوشست من چه دارم ز نوا و ز نويد
كس به رويم در شادي نگشود آنكه در بست ، نهان كرد كليد
دوش تا صبح توانگر بودم زان گهر ها كه ز چشمم غلطيد
مادري بوسه به دختر مي داد كاش اين درد به دل مي گنجيد
من كجا بوسه ي مادر ديدم اشك بود آنكه ز رويم بوسيد
خرم آن طفل كه بودش مادر روشن آن ديده كه رويش مي ديد
مادرم گوهر من بود ز دهر زاغ گيتي ، گهرم را دزديد
سپهر : آسمان ، فلك. افتاده: از پا در آمده. ادبار : بخت برگشتگي. درزي: جامه دوز. هستي: كنايه از مردن است. صرصر : باد شديد و سخت و سرد. ياره : دست بند. موزه : چكمه.
دیده های عقل گر بینا شوند خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید شحنه ما را دید قاضی را ندید
من براه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را
میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران می خواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش با ردای عجب(Ojob) عیب خود مپوش
چیره دستان می ربایند آنچه هست میبرند آنگه ز دزد کاه دست
در دل ما حرص آلایش فزود نیت پاکان چرا آلوده بود
دزد اگر شب، گرم یغما کردنست دزدی حکام روز روشن است
حاجت ار ما را ز راه راست برد دیو قاضی را به هر جا خواست برد __________________ صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است
خدایا
کودکان گل فروش را میبینی ؟
مردان خانه به دوش
دخترکان تن فروش
واعظان دین فروش
پسران کلیه فروش
انسانهای آدم فروش
همه را میبینی؟
میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم ، دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد!!!
اشک طرف دیده را گردید و رفت اوفتاد آهسته و غلطید و رفت بر سپهر تیره ی هستی دمی چون ستاره روشنی بخشید و رفت گر چه دریای وجودش جای بود عاقبت یک قطره خون نوشید و رفت گشت اندر چشمه ی خون ناپدید قیمت هر قطره را سنجید و رفت من چو از جور فلک بگریستم بر من و بر گریه ام خندید و رفت رنجشی ما را نبود اندر میان کس نمیداند چرا رنجید و رفت تا دل از اندوه گرد آلود گشت دامن پاکیزه را برچید و رفت موج و سیل و فتنه و آشوب خاست بحر طوفانی شد و ترسید و رفت همچو شبنم در گلستان وجود بر گل و رخساره ای تابید و رفت مدتی در خانه دل کرد جای مخزن اسرار جان را دید و رفت رمزهای زندگانی را نوشت دفتر و طومار خود پیچید و رفت شد چو از پیچ و خم ره با خبر مقصد تحقیق را پرسید و رفت جلوه ی رونق گرفت از قلب و چشم میوه ای از هر درختی چید و رفت عقل دور اندیش با دل هر چه گفت گوش داد و جمله را بشنید و رفت تلخی و شیرینی هستی چشید از حوادث با خبر گردید و رفت قاصد معشوق بود از کوی عشق چهره ی عشاق را بوسید و رفت اوفتاد اندر ترازوی قضا کاش میگفتند چند ارزید و رفت
خدایا
کودکان گل فروش را میبینی ؟
مردان خانه به دوش
دخترکان تن فروش
واعظان دین فروش
پسران کلیه فروش
انسانهای آدم فروش
همه را میبینی؟
میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم ، دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد!!!
جوانی چنین گفت روزی به پیری که چون است با پیریت زندگانی بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم که معنیش جز وقت پیری ندانی تو به کز توانائی خویش گوئی چه میپرسی از دوره ی ناتوانی جوانی نکودار کاین مرغ زیبا نماند در این خانه استخوانی متاعی که من رایگان دادم از کف تو گر میتوانی مده رایگانی هر آن سرگرانی که من کردم اول جهان کرد از آن بیشتر سرگرانی چو سرمایه ام سوخت از کار ماندم که بازی است بیمایه بازارگانی از آن برد گنج مرا دزد گیتی که در خواب بودم گه پاسبانی
خدایا
کودکان گل فروش را میبینی ؟
مردان خانه به دوش
دخترکان تن فروش
واعظان دین فروش
پسران کلیه فروش
انسانهای آدم فروش
همه را میبینی؟
میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم ، دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد!!!
آن نشنیدید که یک قطره اشک صبحدم از چشم یتیمی چکید برد بسی رنج نشیب و فراز گاه درافتاد و زمانی دوید گاه درخشید و گهی تیره ماند گاه نهان گشت و گهی شد پدید عاقبت افتاد بدامان خاک سرخ نگینی به سر راه دید گفت که ای پیشه و نام تو چیست ؟ گفت مرا با تو چه گفت و شنید من گهر ناب و تو یک قطره آب من ز ازل پاک و تو پست و پلید دوست نگردند فقیر و غنی یار نباشند شقی و سعید اشک بخندید که رخ بر متاب بی سبب از خلق نباید رمید داد بهر یک ,هنر و پرتوی آنکه درو گوهر و اشک آفرید من گهر روشن , گنج دلم فارغم از زحمت قفل و کلید پرده نشین بودم از این پیشتر دور جهان پرده ز کارم کشید برد مرا با حوادث نوا داد تو را پیک سعادت نوید من سفر دیده ز دل کرده ام کس نتوانست چنین ره برید آتش آهیم چنین آب کرد آب شنیدید کز آتش جهید من بنظر قطره به معنی یمم دیده ز موجم نتواند رهید همنفسم گشت شبی آرزو همسفرم بود صباحی امید تیرگی ملک تنم رنجه کرد رنگم از آنروی بدینسان پرید تاب من از تاب تو افزونتر است گر چه تو سرخی بنظر من سپید چهر من از چهره ی جان یافت رنگ نور من از روشنی دل رسید نکته در اینجاست که ما را فروخت گوهری دهر و شما را خرید کاش قضایم چو تو بر میفراشت کاش سپهرم چو تو بر مینگرید
خدایا
کودکان گل فروش را میبینی ؟
مردان خانه به دوش
دخترکان تن فروش
واعظان دین فروش
پسران کلیه فروش
انسانهای آدم فروش
همه را میبینی؟
میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم ، دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد!!!