برادر عزیز
نميداني چند وقت بود نامه اي به دستم نرسيده بود، نميداني چقدر ارزشمند است كه روزي نامهاي از آن سر دنيا به دستت برسد كه براي تو نوشته شده، نامه اي كه 8 ماه براي رسيدن به تو در راه بوده. روزي كه تو برايم نامه نوشتي تابستان بود و حالا پاييز و زمستان گذشته و همه آرام آرام منتظر بهارند. مثل هر سال شهر پر از شلوغي است، خيابانها بوي عيد ميگيرند و ماهيها براي تنفس ميآيند روي آب و بچهها دست مادرانشان را ميان بازارهاي پر از سبزي و سرخي سبزه ها و ماهي ها ميكشند. شهر مثل هر سال پر از بوي عید است و گفتن اينها براي تو كه ديري در
اين شهر زيسته اي چه حاصلي دارد؟ مدتهاست كه از شروع هر نامه اي ترسيده ام. مدتهاست. شروع، هميشه سختترين كار است و من مدتهاست از بد شروع كردن ترسيده ام. هنوز نميدانم كه اين خطوط هم، آيا به دست تو خواهد رسيد يا در ترديد انتخاب كلمات مناسب حذف خواهد
شد اما نامه تو، مرا وادار به نوشتن ميكند، نوشتني كه برايم خوشايند و البته ضروري است...صحنه اول آژانس شيشهاي حاتمي كيا را ديده اي و هنوز به ياد داري؟ خيابانهاي شلوغ شب عيد است و قرار نيست هيچ اتفاق تازهاي بيافتد. نامه تو در اين روزها برايم تداعيگر آن صحنه آغازين بود، آن اتفاق تازه كه خود را ميان آن دنياي شلوغ پنهان ميكرد و دست خطت كه مرا اميدوار ميكرد كه هنوز آدمها براي هم نامه مينويسند و مرا دلخوش ميكرد به اين كه كسي – يسناي عزيز – هنوز مرا در آن انتهاي درياها در خاطر دارد. ساعت 1:45است و اگر خسته ات نكنم حكايات زيادي هست كه بايد برايم بگويي و برايت بگويم. تو آن روزهاي مرا به ياد ميآوري، آن روز كه خسته و تنها بعد مدتها ديدمت و خوب ميداني، تنهايي، خستگي، آدمها را كم حوصله ميكند. آن
روزهاي مرا به ياد مياوري كه به دنبال ديواري، تكيه گاهي بودم كه در سايهاش اندكي بياسايم و مثل مسافري خسته بار بر دوش را به زمين بگذارم.... اينها اهميتي ندارد برادر، زندگي پر از چيزهاي گنگ است كه ما تا به انتها دليل آنها را نميفهميم و پر از حكايات است كه ما در رخدادشان بي تقصيريم.ما زندگي ميكنيم، روزي عاشق ميشويم، روز ديگري ازدواج ميكنيم و روزي ميميريم و در ميان اين فاصله از تولد تا مرگ، تكرار مكرر رسم ديرينه آدميانيم، ما بي هيچ تفاوتي در روزهاي عاشقيمان عاشقيم و در روزهاي ... آدمهاي عادي شايد به غريزه عادت زندگي كردن را از پدران و مادرانشان ميآموزند...برادر عزيز، نمي دانم كه چند بار ديگر زندگي فرصتي براي نوشتن به من خواهد داد، آرامش روزهاي آخر اسفند را و تلالو صداي پرندگان بهاري را ميان حياط قديمي دانشگاه، چيزي مكدر ميكند. اين بار شايد پنجمين مرتبه است كه اين كاغذها را براي نوشتن بيرون ميآورم و هر بار جز چند سطر سياه چيزي به دست نميآورم. به ديوار مسجد دانشگاه تكيه دادهام و به حياط كه آرام مثل پيرمردي ساكت و صبور آمدن بهار را انتظار ميكشد نگاه ميكنم. فكر ميكنم كه پيش از من چند نفر اينجا روي اين صندلي نشستهاند و چيزي نوشته اند. چند نفر از 1370 تا به امروز، زير صداي همين پرندگان، زير سايه اين كاجها و زير اين نسيم آرام كه به آدم مي قبولاند كه: زندگي هر چه هست كافي است ... كه زندگي خوب است و شيريني نشستن زير درختان و اجازه دادن به نسيم تا گونههايت را بنوازد با هيچ چيزي قابل تعويض نيست. برادر عزيز، اين آرامش كودكانه را سايه ظلمت كه بر سر اين سرزمين افتاده پريشان ميكند. حقيقا چند بار ديگر براي من22 ساله فرصت نوشتن خواهد بود؟ نميدانم و از اين بابت ذره اي نگران نيستم اما به ياد مياورم اوراقم
را كه روزي در آن نوشته بودم:« فرصت زيستن چه در صلح و چه در جنگ كوتاه است، به كوتاهي آنچه ما از گذشته هاي خويش به ياد مي آوريم...» هيچ كس، حتي تو، در آن سوي آبها و در سرزميني پر از صلح و آرامش به درستي نخواهي دانست كه چقدر براي زيستن، براي خوب زيستن، براي آموختن، براي دوست داشتن و دوست داشته شدن فرصت خواهي داشت. اين راز زندگي است، غير منتظره و غير قابل پيشبيني بودن و بي وقفه جريان داشتن. اين راز زندگي است كه در سخت ترين و گيج ترين لحظات بيوقفه جاري است و بي اعتنا به خستگي ما، به غم، شادي، نشاط، اضطراب و درماندگيمان راه خود را چونان هميشه ميپيمايد. مثل اين حياط، اين حياط كه شاهد هزاران دختر وپسر از نسل هاي كهنه و تازه و از سالهاي دور و نزديك بوده است. آنهايي كه روي اين نيمكتها سرمايه ماكس ورق ميزدند و آنها كه كتاب شريعتي زير بغل اينجا نشستهاند،
آنها كه سالهاست زير باران و باد زير تابش خورشيد در قطعات خلوت بهشت زهرا آرميدهاند و برادر جز آن خداي آسمانها و جز اين ساختمانها و اين حياط و اين درختان چه كسي از آن مردان و زنان ياد ميآورد؟ اين ديوارها، اين محوطه هفتاد سالند كه اينجايند و با اين همه عشق نا فرجام و اين همه مرد در خاك و اين همه سنگ قبر از ياد رفته، هر بهار باز هم درختها جوانه ميزنند برادر! چه فرقي ميكند من با كه ازدواج ميكنم و تو با كه، چه فرقي ميكند كه در كدام سرزمين و كدام قاره به خورشيد آسمانهايمان خيره ميشويم، روزي تمام اينها در لحظهاي از ذهنت عبور ميكند و شايد آن روز تنها خوب بودن، تنها در «لحظه» خوب بودن، تنها شاد كردن و آزادانه لبخند زدن چاره ثانيههامان باشد. الا من اتي الله بقلب سليم...
برايم نگو كه فرق ميكند. من هر روز در ترديد اين سوالم و حالا دوستان زيادي در آن سوي آب از من دور و به تو نزديكند. مهاجرت، جنگ، اخلاق و مذهب. اينها سوالات هر روزه منند. من اينها را ميدانم و اميد، اميد به وجود چيزي وراي اينها مرا به نوشتن وادار ميكند. اميد به جوانه زدن شكوفه اي در بهار، اميد به خلقت چيزي تازه، من با اميد مينويسم و از اين سوي زمين براي تو هم وطنم، دوستم
چيزي جز اميد ندارم. اميدي كه در پس جنگ، ويراني، بي اخلاقي و بي شرافتي پنهان است، اميد به تولد كودكاني كه با نوري تازه زاده ميشوند و ما برادر جز اين براي هم چه ميتوانيم انجام دهيم؟
از ترديد گفتم، از ترديد در زمانه اي كه هيچ يقيني نيست و نسبيت اصل قاطع و ميزان سنجش هر چيز است، از ترديد گفتم و يادم آمد روزي نوشتهاي را كه گوشه ديوار كتابخانه چسبانده بودم كه: «غايت خلقت جهان پرورش انسانهايي است كه در برابر شدائد بر هر چه ترس و شك و ترديد و تعلق غلبه كنند و حسيني شوند...
و من با حسين برايت از قصه اي تكراري و ديني خسته و رسومي جاهلي نميگويم. گفتن از اين نام گفتن از فرقه اي مذهبي نيست، گفتن از مفهومي است فارغ از هر مرام و عقيده و خارج از هر زبان و كلام. گفتن از خوان گسترده اي است كه عالمي را حيات ميدهد و از هندو و مسيحي، بهايي و بودايي نام نميپرسد و نان ميدهد. اين نام امروز تنها اميد و مايملك من، دين من و دليل دينداريم است. اين سرآغاز و پايان نوشتن است و مايه مستي همه آنان است كه نانپاره خويش با تو تقسيم كرده اند. اين دست اوست، دست اوست در قامت افراشته موساي صدر ايراني يا قد خميده مادر ترزاي يوگوسلاو. اين دست اوست در فراز بيرقها و پنجره فولادي سقاخانه ها كه هنوز بعد هزار سال نوازشگر سرهاي بيپناه و دادرس بيپناهان بي ياور است. دست اوست كه هنوز بعد از هزار سال در گوشهاي پنهان تمام چيزهاي خوب عالم را تقسيم ميكند...
... تنها و بدنها، اين روحهاي اسير در بند تن و اين دستهاي
نيازمند، ما را از هم جدا كردهاند، ما آدمهاي تنها را كه از هم دور و به هم
نزديكيم، اين قلبهاي نيازمند را كه به قطرهاي از زلال محبت محتاج است. ما اسير
رابطههاييم، رابطه ها كه در هم گره ميخورند و جز تنهايي هيچ حاصلي برايمان نميآورند
و كجاست! كجاست برادر! دستي كه اين چراغهاي تاريك رابطه را روشن كند و كجاست جاي
رسيدن...؟ نگراني صبحگاهي تو بيهوده نبود، حالا ساعت 3:25 صبح است و من در اهواز ادامه آن چيزي را كه مدتهاست شروع كردهام پي ميگيرم. حالا ديگر عيد با تمام بدي ها و خوبيهايش گذشته و از روزهاي رفته جز خاطرهاي و قاب عكسي براي نگريستن چه باقي ميماند؟ جز ياد گذشته، جز تكرار اين عبارت كه :« با مهر به گذشته بنگر » با مهر، به اعمال آدمها وقتي در جاي خود و روزهاي خود قسمتي از قاب خاطرات ما را پر كردهاند...
اين كاغذها، اين كلمات شايد تنها پاسخ نامه تو نبود، جبران رجوع تو به آن صفحات غبار گرفته و خالي بود و تلاش دوباره اي براي نوشتن. اين كاغذها را با خود از شمال تا جنوب اين سرزمين همراه بردهام و شايد اينجا، اين شهر، آن طور كه دلم به آن رضا ميدهد مقصد نهايي اين اوراق باشد. كلمات هميشه در جستجوي مخاطبان خويش اند و راهها و فاصلهها كلمات را از رسيدن به خانههاشان محروم نميكند. آنچه از آن توست روزي به دست تو خواهد رسيد، آن چه از آن توست
هميشه از آن تو خواهد ماند و فرقي نميكند كجا باشد و به تو دور باشد يا نزديك، آنچه از آن توست روزي به سوي تو باز ميگردد، دير يا زود...
اين كلمات را روزي ان پيرمرد در گوشمان زمزمه كرده بود و ما فراموش كرده بوديم. ما در اضطرابمان در از دست دادن، در جدايي و در فقدان تمام چيزهاي خوب عالم يادمان رفته بود كه روي تمام چيزهاي رفته به سويمان باز ميگردند. تمام چيزهاي خوب عالم، تمام چيزهاي گمشدهاي كه به راستي از آن ما بودهاند، مادربزرگ مهربان رفته و رفيق خوب كودكي، دفترچه نوشته هاي قديم و دوستيهامان، مهرباني گمشدهمان و خاك سرزمينمان روزي به سوي ما بر ميگردند، در جايي كه مثل اينجا نيست و هر كسي در جاي خودش است. درست سر جاي خودش...!
همين فراموشيهاست، همين هاست كه دلمان را ميلرزاند و خيلي چيزها را از يادمان ميبرد و واي از فراموشي، فراموشي كه آدم آرام آرام نام خودش را و قبيلهاش را در شلوغي شهرها و خيابانها گم ميكند و واي از فراموشي كه خويشاوندي را از ما ميگيرد و ما را تنها، تنها و غريب رها ميكند...
زياد شد برادر، زياد شد و در اين همه چيزي نيست كه ارزش گفتن و ارزش خواندن دوباره تو را داشته باشد. زياد شد و بايد از روزهاي تو ميپرسيدم و از شبهاي سرزمين غريب و از آنچه ميكني و برايت از خودم ميگفتم... زياد شد و در اين فرصت كم، در اين مهلت اندك فرصتي براي موعظه و شاعرانگي نيست. شعرا و وعاظ ميمانند و زمان، فرصت بيان كلمات ساده را از ما خواهد گرفت، فرصت براي اين كه حال هم را بپرسيم، فرصتي براي اين كه از احوالات هم جويا شويم و در لابهلاي اين كلمات به هم، به نزديكانمان، به دوستانمان بفهمانيم كه دوستشان داريم. شعرا باقي ميمانند و در سخت ترين سالهاي وبا و قحطي و جنگ، مجالس وعظ تعطيلي نميپذيرد. اما كجاست صداي آشنا و دست گرمي كه در روزهاي سخت تو را به جاودانگي زندگاني اميدوار كند؟
از لابهلاي همين كلمات، از لاي همين خطوط حالت را ميپرسم و از صاحب اين گنبد طلايي سلامتت را ميخواهم، هر جاي دنيا كه باشي و مشغول هر كاري، وقتي كه بالاي رديف صندليهاي پر آدم حرف مي زني و وقتي كه فرصتي براي نگاه كردن به آسمان پيدا ميكني، وقتي كه دنيا فرصت هر به ياد آوردني را از تو دريغ ميكند و وقتي كه تنهايي و فرصتي براي تفكر و نگريستن داري، هر جا كه باشي و در هر حال، با هر كسي و در هر كاري برايت قلبي پر از روشني آرزو ميكنم و اگر زندگي فرصت دوباره اي براي نوشتن به ما نداد، تنها، دوستي را، آن ور درياها به ياد آور كه آن قدرها هم بيمعرفت نبود و قدردان آدمها بود، وقتي او را، حتي اندكي، در خاطراتشان به ياد ميآوردند...
سلام الي جان خيلي دلم واست تنگ شده خيلي غصه دارم يادته هميشه وقتي غصه دار ميشديم چقد همديگرو دلداري مداديم من واسه غصه ي تو و تو واسه غصه ي من اشك ميريختي ... حالا كجايي ؟ نميدوني بي تو چه حالي دارم چقد مي توني بي معرفت باشي منم هموني كه مامانت ميگفت از غم جداييت مريض شدي حالا كه نزديك توام اما .... به دلم موند كه چي شد چي شنيدي ... چه دروغ بزرگي بهت گفت ؟ ميدوني باورم نميشد هموني كه صميميت ما رو باور نداشت بخواد اين جور جدامون كنه ... من و تو تو پرده ي ابهاميم باور كن بي تقصيرم ... چي بگم اگه بهت حقيقت و بگم زندگيت نابود ميشد ساكت شدم جداييت و خريدم تا تو با خوشي به زندگيت ادامه بدي ... عزيزم هر جا باشي خدا تو و دختر قشنگت و نگه داره ....
غربت را نبايد در شهري غريب
يا در گم شدن لحظه آشنا جستجو كرد
هرگاه عزيزت نگاهش را به ديگري تعارف كرد
انگاه تو غريبي.
ازدست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست حوصله ای نیست سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم هر لحضه جز این دست مرا مشغله ای نیست دیرست که از خانه خرابان جهانم بر سقف فرو ریختم چلچله ای نیست چلچله ای نیست در حصرت دیدار تو اواره ترینم هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست فاصله ای نیست رو به روی تو کی یم من یه اسیر سر سپرده چهره ای تکیده ای که تو غبار اینه مرده من برای تو چی هستم کوه تنهای تحمل بین ما پل عذابه من خسته پایه پل ای که نزدیکی مثل من گاهی اما خیلی دوری خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری کاشکی میشد تو بدونی من برای تو چی هستم از تو بیش از همه دنیا از خودم بیش از تو خسته ام ببین که ...
برای من کافیه که بدونم کسی تو این دنیا به یادم هست از مردن نمی ترسم از فراموش شدن هراس دارم همه دردم اینه کی نکنه کسی حرفم رو نفهمه و من بدون اینکه حرفم رو بگم از این دنیا برم برای من این دنیا ارزشی نداره این ادمهای توی دنیا هستن که برای من زندگی رو با ارزش و قابل تحمل می کنه کاشکی می شد این حرف ها رو بهت بگم اما تو نیستی من تنها موندم تو من رو تنها گذاشتی و رفتی نگفتی من بدون تو باید چی کار کنم دردم رو به کی بگم
زیر باران با تو بودن یه ستون نیمه جونم این که اسمش زندگی نیست جون به لبهام میرسونم هیچی جز شعر شکستن قصه ای فردای من نیست این ترانه ای زمانه این صدا صدای من نیست ببین که خسته ام تنها غرورم عصای دستم کاشکی می شد تو ... .
نگفتمت تنها مرو شب در كمين نشسته سيماي آن آزاده را غم بر جبيننشسته نگفتمت با من بيا تا سرزمين خورشيد كه رنگ غم بر قامت اين سرزميننشسته نگفتمت كه ظلمت بر جادهها نشسته صد پيچ كاروانكُش تا شهر مانشسته رفتي و به راه ماندهاي در شب سياه ماندهاي رفتي و به راه ماندهاي درشب سياه ماندهاي
سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست ... سکوت ، سر درخشش آن چشمهاست که هنوز از آن نگاه کهنه مي سوزند ... بعضي کلمات را نبايد خرج کرد باران بعضي چيز ها را نبايد فروخت باران.. روي بعضي چيزها نبايد قيمت گذاشت ... نبايد ... . من همه چيز را فروخته ام ... همه چيز را...ترسم از اين نيست ... ترسم از بي چيزي در بازار شلوغي که در آن همه چيز را ارزان مي خرند و مي فروشند نيست ... ترسم انتهايي است که بر آن پاياني متصور نيست ... بر انتهايي که از سوي ديگري مرا به خود مي کشد... از هجوم دنيايي که صاف ترين لحظات مرا طلب مي کند ... پنهان ترين نگاه وجودم را مي خرد ... بهايش را مي دهد ... و مرا با خود تنها مي گذارد ... ترسم از تسليم شدن است ... تسليم ... تسليم ...کي باران ؟ کي ؟ اين درياها آرام مي شوند ... کي من نقش آن جزيره را در آن دورها مي بينم ...کي مي رسد که او که خير الفاصلين است ...
کي ميرسد که او که تمام لحظه هاي عالم مال اوست ... کي مي رسد او که مهربان است و هميشه چشمانش اين پايين ما را نگاه مي کند ، آن فاصله ها را که با آن مي توان از تمامي درها گذشت ، از آن در تنگي که مسيح گفته ، از آن گذرگاه عافيت که تنگ است ... نشانم دهد باران ؟ کي مي شود که نشانم دهد و نترسم ...! نترسم ... نترسم ...دلم مي خواهد نه براي تو ، براي کسي که شبي در انتهاي آن روزهاي سياه که هر لحظه اش هزار شب تاريک بود ، براي کسي که شبي در آن روزها که زشت ترين روزهاي عمرم بود و پر بود از تيره ترين کلام عالم ، پر بود از کينه ، به من مهر را آموخت ، دلم مي خواهد نه براي تو ، که براي او بنويسم ...باران ، من روزهاي زيادي را با کينه زيسته ام ... روزهاي زيادي را که حتي يک روزشان هم براي يک زندگي زياد است ... من روزها با کينه زندگي کرده ام باران ...اما نه ... زندگي با کينه زندگي نيست ...
تکرار هر روزه مرگ است ... تنفس بيمار مسلولي است که با هر نفسش مرگ را به درون مي کشد ... تنفس بيماري است که هر نفسش تمام زير و بم دستگاه تنفسش را پنجه مي کشد و از درون خفه اش مي کند ... باران من روزهايي از حق زيستن محروم بوده ام و بگذار برايت داستاني تعريف کنم از شبي که من ميهمان غريبه کسي بوده ام و ميزباني داشته ام باران که ميزبان خوبي بود ... خوب باران ... خوب بود .. .آن خوبي که تو مي داني معنايش چيست ... آن خوبي که
هنوز هر وقت که چشمانم را ببندم و لبانم را ، به من لبخند مي زند و مثل دخترک کبريت فروش روشن مي کند آن تاريکي ها را که هنوز تاريک تاريک تاريک است ... خيلي چيزها را نمي شود فراموش کرد باران ...
خيلي چيزهاي کوچک را نمي شود فراموش کرد
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۶-۱۰-۱۳۸۹ ۰۷:۱۱ صبح، توسط batista-ameri.)
پیش خودت فکر کردی سال 88 چه جوری گذشت؟! ولی عجب سالی بود دیگه حاضر
نیستم تکرار بشه حتی نمیخوام برای یک لحظه به عقب برگردم!!! خاطره های خوب و
بدش توی همون 88 بمونه و دیگه جلوی من خود نمایی نکنه! چقدر تجربه جدید(!)
کسب کردم که ای کاش توی همون نادونی خودم باقی میموندم! تمام نوشته هام
تعجب داره و تو خوب دلیل تعجباش و میدونی! باهات بیشتر از اونی که فکر
میکردم صمیمی شدم! حالا واقعا این صمیمیت خوبه؟!
یک سال گذشت،یادته؟؟؟؟!!! اقتصاد خوشحالی چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و این سوال
شد ادامه ماجرای ما! ادامه دوستی و قهر و آشتی ما! ادامه دلتنگی ها و
دیدارای پی در پی ما! چه شبایی که واسه رسیدن فردا و دیدن هم دیگه نقشه
میکشیدیم و لحظه شماری میکردیم! چه شبایی که با عصبانیت تمام از دست
همدیگه، خواب به چشمامون نیومد و تا صبح داشتیم فکر میکردیم! چه شبا و
روزایی که به کارهامون فکر کردیم و سبک سنگین کردیم که آیا خوبه،آیا بده؟!
خلاصه دوستی ما هم یک ساله شد و جشن یک سالگیش و این دفعه هم دور از هم
میگیریم! تنها آرزویی که میتونم برای جفتمون بکنم اینه که : از تجربه های
سال 88 درس بگیریم و سعی کنیم کاری کنیم که روز به روز بهتر بشیم و از بخشش خدا نا امید نشیم و تمام این اتفاقات و بذاریم به
حساب ..... نمیدونم به حساب چی بذاریم ولی به فال نیک بگیریم البته من که
خودم به سختی میتونم با این مساله کنار بیام !!!!!!!!!!!!!!
برای تو و همه دوستان آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم تجربه ها و کنجکاوی
های جدید به ضرر هیچ کسی نباشه و سال خوبی و از همون اولش یعنی 1/1/89 تا
آخرش یعنی 29/12/89سپری کنید!
در آخر هم باید بگم همچنان دوستت دارم در نبودت گاهی اشک از چشمام سرازیر میشه و حس عجیبی دارم درست
مثل همین الان
<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 12"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 12">.
</style>
سلام
میدونم این نامه هرگز به دستت نخواهد رسید اما چون ادرسی از تو ندارم
در این جا خواهم نوشت تا شاید روزی به دستت برسد حال من خوب است با اخره یاد گرفتم
که چطور سوت بزنم اما به خوبی تو نمی تونم سوت بزنم صداش زیاد بلند نیست اما دارم
پیشرفت می کنم همه چی مثل قبلا چیزی عوض نشده هنوز هم میرم تو پارک میشینم سر جای
همیشگی شاید تو بیای اما خبر از تو نیست دلم خیلی برات تنگ شده تنها یادگاری که از
تو مونده همون عکاسی هستن که بهم دادی یه روز میام دنبالت و پیدات می کنم قول میدم
باران! اين طوفانها هنوز همه چيز را از من نگرفته اند ... هنوز چيزهايي براي من مانده است ... خيال نکن که آن حقيقي ترين هيچ گاه مجال ظهور بر پست ترين وادي را خواهد يافت ... گمان مبر که روزي اين چشمهاي رهگذر ، اين چشمهاي جستجوگر قانع ، توان راه يابي به آن گم شده را مي يابند ... باران کلام محبت کلامي نيست که اين قدر راحت ميان کوچه و بازار روان شود ...
باران
! من عزيزترين داراييم را جايي در انتهاي قلبم پنهان کرده ام
... جايي
که هيچ کلمه اي به آنجا نخواهد رسيد ... جايي که هيچ دستي به آن جا راه نخواهد برد
... داراييم را نگاه مي دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بيايد من چيزي
از دست نخواهم داد ... آنچه ماندني است خواهد ماند . خواهد ماند ...
شباران ، تنها لحظات
اندکي ، تنها ثانيه هاي کوتاهي ، به کوتاهي تمامي خوابهايي که ديدم و نيمه
رهايم کردند ... کوتاه ... تنها ميان چشمهاي اندکي ...چيزي از آن اصل روان
خواهد شد ... چيزي بي کلام ... سکوتي
بي کلام ... در نگاهي کوتاه .. که عابري به عابر ديگر مي کرد
... عابري
که غريبه بود ... عابري که رفت ... رفت براي آن که رفتن تمام داراييش بود ... براي
آن که بايد مي رفت ... غريب ... غريبه ... مسافر ... مثل : ربوار ... يادت مي آيد باران آن
شب را در آن غروب ، در آن ثانيه ها ، که تو به دنيا آمدي ، که اگر پسر بودي
ربوار ... اگر دختر
باران !