درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۲۹-۶-۱۳۹۷, ۰۱:۱۵ صبح



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
چند داستان بامزه و خواندنی
نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 18,467
تاریخ عضویت: ۲۳ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 73
سپاس ها 226
سپاس شده 269 بار در 162 ارسال
ارسال: #1
Smile چند داستان بامزه و خواندنی

<strong style="font-weight: 400;">
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!


****************



عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشويق مي‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شديد به اين عكس  نگاه کنيد و بگوئيد : اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله.

يکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده.


****************


معلم داشت جريان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى اين که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر

شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بايستم، همان طور که مى‌دانيد خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.

بچه‌ها گفتند: بله

معلم  ادامه داد: پس چرا الان که ايستاده‌ام خون در پاهايم جمع نمى‌شود؟

يکى از بچه‌ها گفت: براى اين که پاهاتون خالى نيست.


****************



بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته

بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.

در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد

برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست



موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
طنز جالب و خواندنی از دنیای زن و شوهر ها
داستان طنز معرفت ایرانی ها !
تست هوش بسیار خواندنی و خنده دار
جنی (داستان طنز)
انشای یک دانش آموز بامزه
داستان های فراموش شده(طنز)
حلیل داستان بز بز قندی
جوک و لطیفه بامزه (جوک جدید)
داستان های کوتاه و خنده دار از ملانصرالدین
ادبیات بامزه دختران امروزی!
۳۰-۶-۱۳۸۸ ۰۹:۴۹ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۰-۶-۱۳۸۸ ۱۰:۱۰ صبح، توسط amir3faz.)
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 18,467
تاریخ عضویت: ۲۳ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 73
سپاس ها 226
سپاس شده 269 بار در 162 ارسال
ارسال: #2
RE: چند داستان بامزه و خواندنی

         دختر كوچولو و نهنگ ها


<strong style="font-weight: 400;">دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار

عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر     فيزيكي   غيرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

۳۰-۶-۱۳۸۸ ۱۰:۰۷ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 18,467
تاریخ عضویت: ۲۳ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 73
سپاس ها 226
سپاس شده 269 بار در 162 ارسال
ارسال: #3
RE: چند داستان بامزه و خواندنی


فرق ديوانه و احمق

<strong style="font-weight: 400;">مردی
در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا
به تعویض لاستیک بپردازد. هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به
سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون
جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد، مرد حیران مانده بود که چکار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود. در این
حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این
ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستيك را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی   فكر جالب و هوشمندانه ای داشتی.پس چرا توی تیمارستان انداختنت». دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!

۳۰-۶-۱۳۸۸ ۱۰:۱۸ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  شعرطنز با موضوع دماغ عمل نکرده:) پریماه® 0 725 ۹-۱-۱۳۹۵ ۰۶:۲۳ عصر
آخرین ارسال: پریماه®
Wink شعر طنز درباره عید نوروز از ایرج میرزا زندگی کن 0 690 ۱۲-۱۲-۱۳۹۴ ۰۴:۲۷ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
  جالبه!!!! atish73 29 5,079 ۱۰-۳-۱۳۹۴ ۰۵:۰۸ صبح
آخرین ارسال: *پرستو*
  طنز جالب و خواندنی از دنیای زن و شوهر ها Adel_Transporter 4 2,294 ۱۷-۹-۱۳۹۳ ۰۲:۰۴ صبح
آخرین ارسال: *پرستو*
  مطلب هایی که هیچ جا پیدا نمیشه Lord Forum 98 17,139 ۲۹-۳-۱۳۹۳ ۱۰:۲۵ صبح
آخرین ارسال: *پرستو*


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان