درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۳-۳-۱۳۹۷, ۱۰:۳۸ صبح



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
متن کامل کتاب آن سه مرد
نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #1
متن کامل کتاب آن سه مرد

به‏ جاى مقدمه

... از شهدا كه نمى‏شود چيزى گفت. شهدا شمع محفل دوستانند، شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادى وصول‏شان، «عند ربهم يرزقون»اند و از نفوس مطمئنه‏اى هستند كه مورد خطاب «فأدخلى فى عبادى و ادخلى جنتى» پروردگارند. اينجا، صحبت عشق است و عشق، و قلم در ترسيم آن برخود مى‏شكافد.
«حضرت امام خمينى(ره)»
در جايى كه امام عزيز اين چنين احتياط مى‏كنند و در وصف شهداى عزيز لب فرو مى‏بندند از من ناچيز چه انتظار تا بتوانم سيماى نورانى اين عزيزان را ترسيم كنم، بى‏شك دفتر حاضر بازگو كننده تماميت وجوه شخصيتى شجاعان شهيدى نيست كه همت آنها كمر دشمنان ملت سلحشور ما را خم كرد. اما برگ سبزى است...
در اينجا لازم ديدم تا مراتب تقدير و تشكر خود را به پيشگاه همه عزيزانى كه مستقيم و يا با واسطه با مساعدت‏هاى خود، اعم از ارائه رهنمود، در اختيار نهادن عكس، اسناد و خاطره ياريم دادند، به ويژه خانواده‏هاى محترم اين شهيدان، همرزمان و دوستانشان در سپاه غرب و لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم، بالاخص دوست عزيز نويسنده‏ام «حسين بهزاد» كه مسؤوليت بازخوانى و كنترل نهايى متن دست‏نويس اين اثر را متقبل شد ابراز دارم.
هر چند اين قلم انداز در خور قدر بلند «آن سه مرد» افلاكى نيست اما خدا كند كه از قدر و منزلت خاكى ايشان در نظر خواننده اين اثر، چيزى نكاهد. در اين صورت مؤلف اجر خود را برده است.
ياد شهيدان به خير
تهران - تابستان 83 - گل‏على بابايى

موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
تاثیرات کتاب خواندن بر روی مغز انسان !
کتاب نوجوانانه – خاطرات یک بچه چلمن
۩•• ۩ معرفی کتاب ۩•• ۩
متن کتاب جاذبه و دافعه علی (ع) از شهید مطهری
متن کتاب اسطوره ی خدمت
متن کتاب لبیک یا حسین
متن کامل كتاب پاره های پولاد
متن کامل كتاب آذرخش مهاجر
متن کتاب "فرزند ملت"، مجموعه خ
۹-۱۰-۱۳۸۹ ۰۷:۲۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #2
RE: متن کامل کتاب آن سه مرد

حكايت اول:
[b]آبى، سبز، سرخ[/B]
زندگى‏نامه سردار دلاور اسلام، فاتح جنگهاى كردستان و علمدار نبردهاى حماسى جبهه غرب، از بازى دراز تا گيلان‏غرب؛ شهيد غلام‏على پيچك


پيچك اين باغ، آن شب تير خورد
يك شقايق در سحر شمشير خورد
«درود خدا و فرشتگان و صالحان بر سردار شجاع و صميمى و فداكار اسلام، غلام‏على پيچك، شهيدى كه در دشوارترين روزها، مخلصانه‏ترين اقدام‏ها را براى پيروزى در نبرد تحميلى انجام داد. يادش بخير و روانش شاد.»
«مقام معظم رهبرى»
«زندگى با آرامش، به لجنزارى مبدل خواهد شد و زندگى با تحرك، به مبارزه صرف مبدل مى‏شود، تنها و تنها زندگى مى‏تواند در تكاثر حقيقت باشد كه مانند موج با امواج ديگر تلفيق حاصل كند و تكثير بپذيرد.»
«شهيد غلام‏على پيچك»

«مولود شعبان»

پاييز غارتگر از راه مى‏رسد تا با بيرحمى بر درختان سرسبز بتازد و گرد زردى و نوميدى را بر شاخ و برگ‏هاى آن بپاشد. با بازگشايى مدارس، جنب و جوش در شهر افتاده و هركس مى‏دود تا از قافله عقب نماند، مردم آنقدر درد زندگى دارند كه به درد دينشان اصلاً توجهى نمى‏كنند. خيمه‏هاى گناه و غفلت در گوشه، گوشه شهر برپا شده تا در آن به يُمن پيشكش «خدايگان» ××× 1 يكى از ده‏ها لقب محمدرضا پهلوى شاه فرارى ايران كه مرداد 1359 در بيمارستان معادى قاهره پايتخت كشور مصر با فلاكت مرد. ××× كه چيزى جز دورى از خود و خويشتن نيست راه خود را گم كنند، تنها عده‏اى معدود تلاش مى‏كنند تا خود را از منجلاب غفلت و دين‏گريزى نجات دهند و در اين آشفته بازار دين فروشى، ايمان خود را حفظ كنند. شهر چراغانى مى‏شود، طاق نصرت‏هاى رنگارنگ و مدل به مدل در هر كوى و برزن جلوه فروشى مى‏كند. مردم خود را آماده مى‏كنند تا از مهدى موعود(عج) استقبال كنند!! نيمه شعبان در پيش است و اين خود بهانه‏اى شده تا شهر شب‏زده و گناه‏آلود، هر چند به ظاهر هم شده خود را منتظر مهدى موعود(عج) جا بزند.!
صداى تند موسيقى جاز و گاهى هم رقص و آوازهاى دست جمعى دختران و پسران كه براى تولد مولود نيمه شعبان جشن و سرور بپا كرده‏اند تو را از آن وادى دور مى‏كند. مى‏برد تا هزارتوى خيالات موهوم و...!!
در گوشه جنوبى شهر تهران، مادرى منتظر و دردمند در آتش انتظار تولد اولين فرزندش مى‏سوزد. او، هم از اين درد مى‏سوزد و هم از درد سخت ديندارى.
مادر غلام‏على مى‏گويد:
«وقتى درد زايمانم شديد شد من را بردند بيمارستان «راه‏آهن» تهران. آنجا چون سعى مى‏كردم حجابم را حفظ كنم مورد تمسخر و توهين چند تا از زنهاى لااُبالى قرار گرفتم. در آن حالت بغضم گرفت. پتو را كشيدم سرم و زدم زير گريه، در همان حال، احساس كردم يك نورى به طرفم مى‏آيد و به من مى‏گويد:
چرا ناراحتى؟ گفتم: ببين چطورى دارند من را مسخره مى‏كنند، مگر مسلمان بودن و حجاب داشتن جرم است كه بايد اينطورى مورد توهين اينها قرار بگيرم؟ گفت: به دل نگير، بعد گفت:
مگر تو آرزو نداشتى تا پسرى كاكل زرى داشته باشى كه غلام «على»عليه السلام باشد؟ گفتم چرا گفت: پس برو اسم پسرت را غلام‏على بگذار تا غلام واقعى «على»عليه السلام باشد.»
اينگونه بود كه در روز هشتم مهرماه سال 1338 مقارن با نيمه‏شعبان زادروز تولد حضرت مهدى(عج) «غلام‏على پيچك» قدم به جمع خاكيان گذاشت.
با آمدنش شادى و سرور را براى خانواده‏اش به ارمغان آورد. او آمده بود تا لبخند بر لبان پدر نشيند، او آمده بود تا همدم تنهايى‏هاى مادر باشد و او آمده بود تا...
۹-۱۰-۱۳۸۹ ۰۷:۲۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #3
RE: متن کامل کتاب آن سه مرد

آن چشمان آبى

چهره زيبا و دوست‏داشتنى غلام‏على با آن چشمهاى آبى آسمانيش جذبه روحانى خاصى به او بخشيده بود، هركس به او مى‏رسيد دوست داشت يك طورى احساساتش را بروز دهد.
در محيط گرم و صميمى خانواده پيچك، غلام‏على در زير سايه پدر و مادرى كه همه هستى آنها ايمانى بود كه در قلبشان جارى بود، رشد و نمو كرد. همراه مادر به جلسات قرآن و روضه‏خوانى مى‏رفت تا الفباى عشق را بياموزد.
«دبستان پسرانه فرح‏آباد» اولين مدرسه‏اى بود كه غلام‏على كوچك، براى آموختن الفباى دانستن، كيف و كتاب زير بغل گرفته، در آنجا، «بابا آب داد» را هجّى كرد. بعد به مدرسه «بابك» رفت تا در آنجا ادامه تحصيل بدهد. خودش مى‏گويد:
«بعد از «بابك» رفتم مدرسه «باباطاهر» و بعد «كيان» و بعد هم در مدرسه «روزبه» ادامه تحصيل دادم تا اينكه در دبيرستان «اديب» موفق به اخذ ديپلم شدم.
چريك كوچك
تنوع در مدارس و مكان‏هايى كه غلام‏على در آنها درس مى‏خواند، از او شاگرد با تجربه‏اى ساخته بود كه خيلى پخته و مدبرانه كارهايش را انجام مى‏داد.
در همان سال‏هاى دبيرستان بود كه از طريق يكى از معلمينش با مسائل سياسى روز آشنايى پيدا كرده و كم‏كم به محافل سياسى راه باز مى‏كرد.
سال 1354 غلام‏على هنوز شانزده بهار را بيشتر پشت سر نگذاشته كه پايش به «مسجدالَحُسين‏عليه السلام» خيابان صفا باز مى‏شود و همين امر بهانه‏اى مى‏گردد تا او در زمره شاگردان «شهيد شرافت»××× 1 شهيد شرافت بعد از پيروزى انقلاب اسلامى، نماينده مردم شوشتر در «مجلس شوراى اسلامى» شد و سرانجام در جريان انفجار بمب در دفتر مركزى حزب جمهورى اسلامى در هفت‏تير 1360 به شهادت رسيد. ××× قرار بگيرد، كلاس‏هاى اصول عقايد و مبانى اسلام شهيد شرافت بار علمى زيادى براى غلام‏على در بر داشت و او را در برابر فريب گروههاى منحرف كه آن روزها بروبيايى داشتند واكسينه كرد.
مجتبى فراهانى يكى از دوستان دوران نوجوانى غلام‏على مى‏گويد:
«آن زمانها يك عده‏اى به روش مبارزه مسلحانه اعتقاد داشتند و يك عده‏اى هم مبارزه منفى مى‏كردند. جمع ما از جمله گروههايى بود كه مبارزه منفى را در پيش گرفته بود. يكى از اصول اين گروهها جذب نيرو و يا به اصطلاح يارگيرى بود، كه از طرق مختلف انجام مى‏گرفت.
از جمله شيوه‏هاى يارگيرى همين جلسات و گاهى هم فعاليت در پوشش گروههاى فرهنگى ورزشى و انجام كوهنوردى بود.
آن روزها در جمع خودمان نوجوانى را مى‏ديديم كه عليرغم سن كمش خيلى فعاليت مى‏كرد و نقش اصلى را در يارگيرى ايفا مى‏نمود. غلام‏على خيلى زود قابليت‏هاى خودش را نشان داد و به مسؤولين جمع ما اطمينان داد كه مى‏توانند رويش سرمايه‏گذارى كنند.»
مسجد اَلحُسين‏عليه السلام با برخوردارى از امام جماعت آگاه و مردمى و متعهدى مثل «حاج‏آقا روشن» و عناصر فرهنگى فعالى چون «شهيد شرافت» به پايگاه مهمى براى نشر اسلام انقلابى مبدل شد.
هنوز انقلاب پا نگرفته بود و فعاليت گروههاى مخالف رژيم پهلوى، صرفاً در قالب مخفى‏كارى‏ها و حركت‏هاى مقطعى، مثل پخش اعلاميه و شب‏نامه خلاصه مى‏شد. بالطبع مسجد الحسين‏عليه السلام به لحاظ اين‏كه از نيروهاى بالقوه خوبى برخوردار بود در اينگونه امور حضور و فعاليت چشمگيرى داشت.
در همان ايام طرح ترور تيمسار «منوچهر خسرو داد» يكى از جلادان رژيم شاه در دستور كار بچه‏هاى مسجدالحسين‏عليه السلام قرار گرفت. آنها مقدمات كار را انجام دادند و براى اجراى طرح احتياج به اذن ولى امرشان يعنى امام خمينى(ره) داشتند. به همين جهت، از طريق حاج آقا «مجتبى تهرانى» با امام ارتباط برقرار كردند تا در اين مورد كسب تكليف نمايند كه بعد از انتقال موضوع به امام، ايشان با اين طرح مخالفت فرمودند و گفتند: من اين‏گونه مبارزات را در حال حاضر به صلاح نمى‏دانم.
دو سه سالِ قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، ايران از لحاظ فرهنگى بدترين شرايط را داشت و رواج فرهنگ منحط غربى جوانان را به سوى انحطاط فكرى سوق مى‏داد. در آن شرايط سالم زندگى كردن و انحراف پيدا نكردن خود ايمانى قوى را طلب مى‏كرد. غلام‏على با پشتوانه عقيدتى كه از كلاس‏هاى شهيد شرافت به دست آورده بود در برابر اين‏گونه كجروى‏ها و انحرافات مردانه ايستادگى نمود و حتى مشوق ديگر جوانان براى رهايى از منجلاب فساد و تباهى‏اى مى‏شد كه سوغات «دروازه‏هاى تمدن»××× 1 شعارى كه شاه در سالهاى آخر حكومت خود براى فريب مردم از آن بهره مى‏جست. ×××شاه به ميمنت حكومت 2500 ساله شاهنشاهى در ايران بود.
مسجدالحسين‏عليه السلام كم‏كم به پايگاهى ضدنظام استبدادى پهلوى تبديل شد، هر يك از نيروهاى اين مسجد، به افرادى تبديل شدند كه در سامان دادن به نهضت امام خمينى(ره) مى‏كوشيدند.
زمزمه‏هاى مخالفت ابتدا از مسجد به افراد خاص و بعد هم به صورت همه‏گير در جامعه پراكنده مى‏شد. يكى از دوستان غلام‏على مى‏گويد:
«يادم است اولين تظاهرات را ما از ميدان امام حسين‏عليه السلام «فوزيه سابق» راه انداختيم. اول يك نفر آمد سخنرانى كرد و بعد هم شعار مرگ بر شاه فضا را پر كرد...»
غلام‏على در كنار ادامه تحصيلات كلاسيك به يادگيرى دروس حوزوى همت گماشت. در مدت كوتاهى دروس مقدماتى را تمام كرد و سپس به تحصيل فقه و فلسفه پرداخت.
در خردادماه سال 1356 پيچك پس از اخذ ديپلم طبيعى در كنكور سراسرى دانشگاه‏ها شركت كرد و در «دانشكده انرژى اتمى» قبول شد و به تحصيل خود ادامه داد. در همين ايام با ورود به گروه‏هاى اسلامى مسلح، به فعاليت‏هاى خود عليه رژيم وسعت بخشيد و آماده ورود به عرصه مبارزه مسلحانه شد.
برادرش مى‏گويد:
«بهمن ماه سال 1356 يك روز رفتم سراغ كتابخانه غلام‏على. همينطورى كه داشتم كتابها را ورق مى‏زدم، ديدم لاى يكى از آنها، يك قبضه كلت با مهارت خاصى جاسازى شده. موضوع را مخفيانه، به دور از چشم خانواده به غلام‏على گفتم. او شروع كرد به توجيه كردن من و گفت: بچه‏ها دارند خودشان را براى مبارزه مسلحانه آماده مى‏كنند.
بعدها ديگر فعاليت‏هاى نظاميش را از من مخفى نمى‏كرد، سه ماه بعد ديدم با يك مسلسل سبك به خانه آمد...»
غلام‏على از همان ابتداى فعاليت مبارزاتى خود و حتى يكى دو سال قبل از شروع نهضت، دل به امام بسته بود و او را به عنوان مرجع خود انتخاب نمود و از طرفى در كنار مبارزه، براى كسب علم و معرفت نيز تلاش مى‏كرد.
برادرش رضا مى‏گويد:
«زندگى غلام‏على را مى‏توان به چند حوزه تقسيم كرد، در زندگى، او يك حوزه فكرى داشت و يك حوزه معنوى كه البته همراه با عمل بود. در حوزه فكرى، او به حدّى رسيد كه توانست در سطح دانسته‏هايش مقدمه‏اى به «منظومه» ملا هادى سبزوارى بنويسد. با وجودى كه در دبيرستان درس مى‏خواند و بعدازظهرها كار مى‏كرد توانسته بود «مبادى اللغة» و «جامع المقدمات» را تمام كند و به اين صورت عربى هم ياد بگيرد و تا حدودى هم به مسائل فقهى آشنايى پيدا كند. با اينكه من هم در همان كلاس‏ها، پابه‏پاى او پيش مى‏رفتم، اما او گوى سبقت را از ما ربود و من ناگهان احساس كردم كه با او از لحاظ ميزان دانايى و درك مسائل، تفاوت فكرى زيادى دارم. در حوزه سلوك معنوى هم جوانى كوشا بود: روزهايى از هفته را روزه مى‏گرفت و با اين‏كه كارهاى زيادى بلد بود، اما براى خودسازى و لمس رنج‏هاى زحمت‏كشان جامعه، به عملگى مى‏رفت. درآمد كار عصرها و روز جمعه‏اش را جمع نمى‏كرد بلكه به بچه‏هايى مى‏داد كه مى‏خواستند كتاب بخرند يا احتياج به پول داشتند. در دوران كوتاه تحصيلش در دانشگاه كه در رشته انرژى اتمى درس مى‏خواند، مدتى سرپرست انجمن اسلامى بود و با وجود اينكه مى‏توانست به آلمان هم برود اما قبول نكرد. قيد ادامه تحصيل را زد و از آذر 1356، به استخدام سازمان انرژى اتمى ايران درآمد.»
مجتبى فراهانى، از همرزمان پيش از انقلاب پيچك مى‏گويد:
«غلام‏على از جمله شخصيت‏هاى شجاع و آگاهِ جمع مبارزاتى ما محسوب مى‏شد كه از ضريب هوشى بالايى نيز برخوردار بود چه اين كه در تحصيلات، موفقيت‏هاى زيادى هم كسب كرد. همان سال تحصيلى 55-56 كه ما سال ششم دبيرستان بوديم توى مسجد جمع مى‏شديم و درسها را مرور مى‏كرديم. در اين گونه جلسات، او خيلى زود مطالب را مى‏گرفت و به قول معروف چند پله از ساير بچه‏ها جلوتر بود. مى‏توانيم ايشان را از نخبگان نسل خودش حساب كنيم. همين نخبگى باعث شد تا غلام‏على در جريانات و اتفاقات آن دوران، نقش محورى داشته باشد...»
غلام‏على حوادث انقلاب را از همان ابتداى نهضت پيگيرى و حتى به صورت روز شمار ثبت مى‏كرد. مقدارى از اين مدارك به صورت خاطرات مكتوب، به يادگار مانده. با اوج‏گيرى انقلاب ديگر همه هَم و غمّ او شده بود مبارزه بر عليه رژيم شاه.
مادرش مى‏گويد:
«... شب‏ها تا ساعت يك يا دو و بعضى مواقع هم تا صبح مى‏نشستم تا غلام‏على بيايد. يك شب شيطان رفت تو جلدم و گفتم: بچه جون شاه آنقدرها هم بد نيست كه تو مى‏گويى، گفت: نه مامان، خيلى بيشتر از اين حرف‏ها اين رژيم ظلم مى‏كند، الان توى شكنجه‏گاههاى اون پر از بچه مسلمان‏هايى است كه در راه عقيده‏اشان مبارزه مى‏كنند...»
پيچك هر چند روز يك بار مى‏رفت قم و از آخرين اخبار و تحولات انقلاب كسب خبر مى‏كرد و مى‏آمد تهران، مادرش مى‏گويد:
«يك روز از قم آمد، بعد يك عكس كوچك آقا را از جيبش درآورد و به من داد گفت: مامان اين را يادگارى نگه‏دار، گفتم: اين را چطورى آوردى؟ اگر گير مى‏افتادى دمار از روزگارت درمى‏آوردند. گفت: بالاخره راهش‏را بلدم كه چطورى بياورم، ديگر بعد از آن توى همه راهپيمايى‏ها شركت داشت و به من مى‏گفت: مامان، من از شما نه ناهار مى‏خواهم نه شام، فقط مى‏خواهم در همه راهپيمايى‏ها شركت كنى و با مشت گره كرده، تو دهان اين حكومت بزنى. من هم واقعاً پا به پايش مى‏رفتم تا بلكه شهادتى قسمت ما هم بشود اما متأسفانه نشد.»
انقلاب مسير خودش را پيدا كرده بود و مردم با رهنمودهاى قائد عظيم‏الشأن انقلاب حضرت روح‏الله(ره) به مرز پيروزى نزديك مى‏شدند. در آغاز دهه دوم بهمن 1357، كشور طاغوت‏زده مى‏رفت تا خود را مهياى استقبال از خورشيد انقلاب نمايد، امام مى‏آمد تا سياهى‏ها را بزدايد و نور ايمان را در قلوب امت پراكنده نمايد. غلام‏على در كميته استقبال از امام كمر همت بست تا گزندى به امام وارد نيايد، اوست كه مأمور مى‏شود تا مين‏هاى كار گذاشته شده توسط نظاميان سرسپرده دولت بختيار در بهشت‏زهرا در روز ورود امام(ره) را خنثى و جمع‏آورى كند.
صبح روز 12 بهمن، تصاوير ورود امام به كشور قرار بود به صورت زنده از تلويزيون پخش شود. در تهران و ساير شهرها و روستاهاى ايران، مردمى كه نتوانسته بودند خودشان را به فرودگاه مهرآباد برسانند، ذوق زده پاى تلويزيونهايشان نشسته و لحظات فرود هواپيماى حامل امام را تماشا مى‏كردند. درست از لحظه‏اى كه امام از هواپيما خارج شد، ناگهان پخش مستقيم تصاوير قطع شد. مأمورين حكومت نظامى كه از هفته‏ها قبل به خاطر اعتصاب كارمندان صدا سيما، تأسيسات راديو و تلويزيون را به زور اشغال كرده بودند، در يك اقدام جنون‏آميز، ضمن قطع پخش تصاوير امام، اسلايد چهره شاه‏فرارى را روى آنتن فرستادند و سرود منفور شاهنشاهى را هم چاشنى آن كردند! در واكنش به اين وقاحت چكمه‏پوشان طاغوت، بسيارى از مردم تلويزيون‏ها را شكستند و خشمگين به خيابان‏ها ريختند. امتناع تلويزيون نظاميان از پخش تصاوير و مصاحبه‏هاى امام تا شامگاه روز 21 بهمن 57 ادامه داشت. با اين حال، سيستم فراگير اطلاع‏رسانى مردمى در مساجد و دانشگاه‏ها، به اتكاى ايمان و عشق جوانان پويايى همچون غلام‏على، از طريق تكثير بيانيه‏ها و متن سخنرانى‏هاى حضرت امام و توزيع گسترده آنها در سطح محلات شهر، به مقابله با بايكوت خبرى چكمه‏پوشان اَبلَه دولت غيرقانونى بختيار برخاست و پوزه آنان را به خاك مذلت ماليد. روز 21 بهمن شبكه سراسرى راديو در اقدامى نامتعارف، اعلام كرد: به دستور مقامات فرماندارى نظامى تهران و حومه، مقررات منع آمد و رفت شبانه در سطح شهر به جاى ساعت 9 شب، از ساعت 4 بعدازظهر آغاز مى‏شود. در ادامه اخبار هم اعلام شد كه در همين شب گزارش تصويرى كامل مراسم سخنرانى روز دوازدهم بهمن امام در بهشت زهرا، از شبكه اول تلويزيون پخش خواهد شد. همه قرائن از برنامه‏ريزى عوامل دولت بختيار و حكومت نظامى براى اقدامى مشكوك عليه امام و مردم تهران حكايت داشت. عصر روز 21 بهمن اعلاميه امام خطاب به مردم منتشر شد: حكومت نظامى اعتبارى ندارد، اين دولت غيرقانونى است، مردم به خيابان‏ها بريزيد!
مردم تهران به خيابان‏ها سرازير شدند و درگيرى‏هاى پراكنده آنان با نظاميان در هر گوشه شهر آغاز شد. همان شب، در لحظاتى كه تصاوير سخنرانى امام از تلويزيون نظاميان پخش مى‏شد، از شرق تهران صداى تيراندازى‏هاى بسيار شديدى به گوش مى‏رسيد. مأمورين حكومت نظامى و عناصر وفادار به شاه در لشكر گارد نيروى زمينى به پايگاه نيروى هوايى دوشان تپه تهران حمله كرده بودند تا كار همافران، افسران و درجه‏دارن انقلابى اين پايگاه را كه روز نوزدهم بهمن با حضور در مدرسه علوى و ملاقات با امام، با انقلاب مردم اعلام همبستگى كرده بودند، يكسره كنند. رژيم قصد داشت ضمن سركوبى نظاميان طرفدار امام، همان شب در تهران يك كودتاى نظامى خونين را به اجراء بگذارد.
مادر غلام‏على از آن برهه خطير، اين گونه روايت مى‏كند:
«... آن شب تلويزيون داشت سخنرانى آقا را نشان مى‏داد. ما هم نشسته بوديم پاى تلويزيون و داشتيم نگاه مى‏كرديم. يكباره غلام‏على آمد منزل. گفتم بيا پسرم آقا را توى تلويزيون ببين. اصلاً توجهى نكرد و گفت: گاردى‏ها دارند پايگاه نيروى هوايى را به خاك و خون مى‏كشند و برادرهاى ما را در آنجا سلاخى مى‏كنند، آن وقت شما توقع داريد من توى خانه بنشينم تلويزيون تماشا كنم؟... نه مامان، من نيستم.
آن وقت‏ها توى خانه اسلحه داشت، سريع رفت و آن را برداشت. رفتم به او گفتم: غلام‏على، مادر جان مگر نشنيدى از ساعت 4 به بعد همه جا حكومت نظامى است؟ نكند اين جورى بيرون بروى؟ همان‏طور كه داشت كفش‏هايش را مى‏پوشيد به من گفت: حكومت نظامى چيه مامان؟ همه اين‏ها نقشه است، مى‏خواهند امام و ساير سران نهضت را بگيرند يا بكشند تا بلكه اين آتش قيام مردم خاموش بشود، ولى كور خوانده‏اند. ما مى‏ريزيم توى خيابان‏ها و همه نقشه‏هاى آنها را نقش بر آب مى‏كنيم. بعد از بستن بند كفش‏ها، وقتى بلند شد برود، به من گفت: اگر تو امشب توى خانه بمانى، اصلاً ديگر مادر من نيستى، تو هم وظيفه دارى دست داداش عباس و داداش حسين را بگيرى و بيايى توى خيابان! اين‏ها را گفت و از خانه بيرون رفت.
او كه رفت، من هم چادرم را به سر كشيدم، دست عباس و حسين را گرفتم و از خانه بيرون زدم. تمام شهر توى خيابان‏ها ريخته بودند. ما هم مثل بقيه مردم، آن شب تا صبح توى خيابان بوديم. تا دو روز بعد، از «غلام‏على» هيچ خبرى نداشتم. دست آخر، فرداى پيروزى انقلاب و سرنگونى حكومت شاهنشاهى بود كه به خانه برگشت و ما را از نگرانى درآورد.»
غلام‏على پيچك در درگيرى‏هاى مسلحانه مردم با نظاميان طاغوت در روزهاى 21 و 22 بهمن 57 شركت فعال داشت و در خلع سلاح مراكز نظامى رژيم در تهران، خصوصاً پادگان عشرت‏آباد، پايگاه نيروى هوايى و درگيرى‏هاى خونين خيابان تهران نو، نقش مؤثرى ايفا كرد.
به دنبال فروپاشى رژيم نامشروع شاهنشاهى و پيروزى انقلاب اسلامى مردم ايران، غلام‏على هم مثل ديگر جوان‏هاى مؤمن و انقلابى اين سرزمين، قيد پرداختن به خود را زد و سر از پاى نشناخته به طور كامل در اختيار انقلاب بود.
۹-۱۰-۱۳۸۹ ۰۷:۲۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #4
RE: متن کامل کتاب آن سه مرد

پاسدار انقلاب

با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامى غلام‏على پيچك جزو اولين نيروهايى بود كه به اين نهاد انقلابى پيوست او از اول روز اسفند 1357 در بخش فرهنگى سپاه منطقه 6 واقع در خيابان خردمند شهر تهران در كنار سردارانى چون احمد متوسليان××× 1 حاج احمد متوسليان فرمانده لشكر 27 محمد رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله وسلم بود كه در روز چهاردهم تيرماه 1361 در راه رهايى مردم مظلوم فلسطين اسير غاصبين صهيونيستى شد. ××× و محمد توسلى××× 2 محمد توسلى پس از آزادسازى مريوان از تصرف ضدانقلابيون مسلح دست نشانده رژيم بعث در 3 خرداد 59 به حكم احمد متوسليان، عهده‏دار سمت جانشين فرماندهى سپاه مريوان شد و در پاييز 59 به شهادت رسيد. ××× به فعاليت مشغول شد.
نصرت‏الله قريب از پاسداران سپاه خردمند مى‏گويد:
«... اوايل سال 58، انقلاب تازه پيروز شده بود. در كشور مشكلاتى وجود داشت . از جمله اين مشكلات كمبود مصنوعى ارزاق عمومى توسط محتكرين، كمبود سوخت و ناامنى بود. ما جزو نيروهاى سپاه منطقه 6 استان تهران بوديم و مقر اصلى ما، در خيابان خردمند قرار داشت. در همان‏جا با «برادر پيچك» آشنا شدم. او در بخش فرهنگى سپاه منطقه همه‏كاره بود، اما براى شركت در ساير مأموريت‏هاى سپاه هم، سر از پا نمى‏شناخت.
يادم هست يك ساختمانى در خيابان سميه داشتيم. در آنجا هر كارى كه لازم بود انجام مى‏داديم. يك روز ارزاق پخش مى‏كرديم، يك روز انبارهاى مخفى محتكرين ارزاق عمومى را پلمب مى‏كرديم، گاهى هم با عوامل ناامنى در شهرى مثل تهران مقابله مى‏كرديم.
خلاصه اين‏كه هر جا لازم مى‏شد، سراغمان مى‏آمدند و ما هم با جان و دل آماده انجام هر كارى بوديم...»
كار طاقت‏فرساى آن موقع و فعاليت شبانه‏روزى پيچك در سپاه او را قانع نمى‏كرد. از اين رو غلام‏على علاوه بر كار سپاه به شغل مقدس معلمى نيز مى‏پرداخت و در يكى از مدرسه‏هاى منطقه محروم تهران عهده‏دار تدريس نونهالان انقلاب شد.××× 3 طبق مستندات پرونده پيچك، وى از تاريخ 56/9/1 به استخدام رسمى سازمان انرژى اتمى درآمده و از 60/1/1 نيز از اين سازمان به وزارت آموزش و پرورش منتقل گرديد اما از سوى ديگر طبق حكم استخدامى از اول اسفند 1357 به عضويت رسمى سپاه درآمد. ×××
۹-۱۰-۱۳۸۹ ۰۷:۲۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #5
RE: متن کامل کتاب آن سه مرد

عاشق امام

آن روزها در مدرسه علوى نوجوانى چشم آبى مى‏آمد و در ميان جمعيت غوطه مى‏خورد تا براى لحظه‏اى چهره زيباى محبوبش را تماشا كند. او با ديدن سيماى نورانى امام و مراد خود آرامش مى‏گرفت و تمام خستگى از او دور مى‏شد. به دنبال صدور فرمان امام براى تشكيل نهاد «جهاد سازندگى» در بيست و هفتم خرداد 1358، غلام‏على بدون مطلع ساختن خانواده، به بهانه استقرار در نزديك تهران، به سيستان و بلوچستان رفت و در آنجا به كار معلمى مشغول شد. آن روزها بچه‏هاى محروم بلوچى، چشم به دهان معلم خوش سيمايى دوخته بودند كه آمده بود تا پيام انقلاب اسلامى را به گوششان برساند.
هنوز هم كپرها و آلونك‏هاى حاشيه كويرى استان سيستان و بلوچستان عطر حضور آن معلم چشم آبى و مؤمن را با خود دارند.
۹-۱۰-۱۳۸۹ ۰۷:۲۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #6
RE: متن کامل کتاب آن سه مرد

جنگ با دشمنان انقلاب

رژيمى كه 2500 سال ريشه در تار و پود اين كشور داشت از هم پاشيده شد. واضح بود كه اقشار مرفه وابسته به رژيم سابق و عناصر سياسى مخالف ماهيت مكتبى و رهبرى مذهبى انقلاب مردم ايران، ساكت ننشسته و شيطنت‏هاى خود را شروع مى‏كردند كه همينطور هم شد. چند صباحى از پيروزى انقلاب نگذشته بود كه توطئه‏هاى شوم عوامل خودفروخته از گوشه، گوشه كشور شروع شد. سپاه نوپا و عناصر انقلابى آن مأموريت يافتند تا بنابر فلسفه وجودى اين نهاد انقلابى، با اين تحركات ضدانقلابى مقابله كنند.
پيچك با بهره‏گيرى از تجربيات قبل از انقلاب خود خيلى زود توانست خودى نشان دهد. به همين دليل، از همان فرداى پيروزى انقلاب توسط گروه‏هاى تروريستى و ضدانقلاب در ليست سياه قرار گرفت كه در همين راستا سه بار او را مورد سوء قصد قرار دادند. با شروع غائله كردستان و هجوم ددمنشانه عوامل مزدور رژيم بعث عراق به شهر بى‏دفاع پاوه و قتل‏عام مظلومانه مردم و پاسداران مستقر در آن، پيچك جزو اولين نفراتى بود كه همراه شهيد دكتر مصطفى چمران در مرداد 1358 به آن جا شتافت و در سركوبى ضدانقلابيون سهم عمده‏اى داشت. اما در پاوه به خون نشسته، پيچك و همرزمان انقلابى او، شاهد چه رخدادهايى بودند؟
در فرازى از دست نوشته‏هاى شهيد چمران در خصوص حوادث پاوه مى‏خوانيم:
«... آخرين دقايق روز 26 مرداد 58، در گردابى از مصيبت‏هاى سخت، و طوفانى از حمله‏هاى همه جانبه هزاران مسلح خونخوار به پايان رسيد، و با غروب آفتاب استعمار و ضد انقلاب منتظر غروب انقلاب اسلامى ايران بود. جنگى سخت از هر طرف آغاز شد، و هجوم دشمن مثل سيل مى‏آمد كه آخرين بقاياى مقاومت را ريشه‏كن كند، و باقيمانده‏هاى پاسداران را در خون غرق نمايد، تا در خطه كردستان ديگر كسى نتواند از امام امت پشتيبانى كند، و يا به اسلام و انقلاب اسلامى ايران معتقد و ملتزم باشد. از شب تا صبح رگبار گلوله‏هاى سبك و سنگين و خمپاره‏ها و راكت‏ها مى‏باريد و دشمن كه سرمست پيروزى خود بود، مغرورانه رجز مى‏خواند، و بى‏مهابا پيش مى‏آمد. هر چه را در مسير خود مى‏يافت، مى‏سوزانيد و ريشه‏كن مى‏كرد.
در اين شب مخوف، فقط تعداد كمى پاسدار مجروح و دل‏شكسته در ميان محاصره هزاران مسلح ضد انقلاب، در غرقابه گردابى از بلا و مصيبت غوطه مى‏خوردند. فقط راه پرافتخار شهادت باقى مانده بود. پرچمداران انقلاب با حقانيت و مظلوميت خاصى در خون خود مى‏غلطيدند، و نوكران اجنبى و خونخواران ضدانقلابى پيروزى منحوس خود را جشن گرفته بودند.
رقصان و پايكوبان همراه با غرش خمپاره‏ها و رگبار مسلسل‏ها پيش مى‏رفتند. آنها مغرورانه اطمينان داشتند كه در آن شب سياه، آخرين نداى حق و انقلاب را در گلوى آخرين رزمنده شهيد براى هميشه خفه مى‏كنند و خبر شوم شكست انقلاب را همراه با سقوط جمهورى اسلامى ايران به طاغوت‏ها و ارباب‏ها و ابرقدرت‏ها بشارت مى‏دهند! چه شبى بود، اين شب قدر، اين شب مقاومت، اين شب تعيين كننده سرنوشت...
من هيچ اميدى به صبح نداشتم. دل به شهادت بسته بودم، با زمين و آسمان وداع كرده بودم و فقط تصميم داشتم كه در آخرين معركه زندگى، آن چنان ضرب شستى به دشمن نشان دهم كه هروقت اصحاب كفر و نفاق آن را به ياد بياورند بر خود بلرزند.
براى من جنگ‏هاى پاوه و مصيبت‏هاى آن امرى عادى بود، من با طنين رگبار مسلسل‏ها و غرش خمپاره‏ها از سالها پيش عادت داشتم، در لبنان، سال‏هاى دراز، شب و روز خود را در سنگرهاى سخت، زير آتش توپخانه‏ها و بمباران هواپيماهاى اسرائيل و رگبار مسلسل ]شبه نظاميان مسيحى طرفدار اسرائيل، معروف} كتائب به سر آورده بودم. خطر و شهادت براى من امرى
به طبيعى بود.
از همه شهر پاوه، فقط دو نقطه در دست ما بود، يكى پاسگاه ژاندارمرى در غرب پاوه و ديگرى محل پاسداران در وسط شهر كه خود من در آنجا بودم و بقيه جاهاى شهر و اطراف آن در دست دشمن بود.
پاسداران معدودى كه در خانه پاسداران باقى مانده بودند، كيسه‏هاى شنى را در بالاى ديوارهاى خانه قرار داده و مسلسل كاليبر 50 را در دو طرف مستقر ساخته مهماتى را كه همان عصر توسط هلى‏كوپتر رسيده بود، در آنجا متمركز كرده و از شب تا صبح با ديوارى از آتش جلوى پيشروى دشمن را سد نموده بودند. من بر بالاى ديوار خانه ايستاده بودم و گلوله‏هاى رسام را مشاهده مى‏كردم كه در هر دو طرف مى‏باريد و آن شب تار را چراغانى مى‏كرد.
ساعت 4 صبح، آن چنان قتل و غارت همه شهر را فرا گرفته بود كه گويى نيروهاى وسيع دشمن در باطلاقى فرو رفته‏اند و هيچ نيرويى قادر نيست كه مهاجمين را از قتل عام مردم و غارت خانه‏ها باز دارد و به سمت معركه اصلى نبرد بكشاند.
آنان ماشين حامل بلندگو آوردند و نعره كشيدند:
هركس وفادارى خود را به حزب دموكرات اعلام كند در امن و امان است. ما فقط آمده‏ايم كه پاسداران و دكتر چمران را سر ببريم...!»××× 1 رجوع كنيد به كتاب: كردستان، شهيد دكتر مصطفى چمران دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ چهارم، 1380، صص 75 و 76. ×××
در چنين شرايطى با ابلاغ پيام امام به يكباره همه‏چيز تغيير كرد و گردونه جنگ به نفع نيروهاى انقلاب به چرخش درآمد.
امام امت در اين پيام به ارتش و ساير نيروهاى مسلح انقلاب، 24 ساعت مهلت داده بود تا پاوه را از چنگال نيروهاى ضدانقلاب خارج كنند و به درستى كه اين‏گونه شد.
البته توطئه گسترده استكبار جهانى براى سرنگونى رژيم نوپاى جمهورى اسلامى خيلى وسيع بود. چون كه تقريباً تمامى مناطق كردستان را در برگرفته و ساواكى‏ها و نظاميان وطن فروش شاه با فرار به سمت مرزهاى غربى كشور و پناه گرفتن در آغوش طاغوت عراق و با هماهنگى گروههاى چپى و التقاطى با فريب مردم ساده‏لوح كردستان از طريق رهبران خائن و خود فروخته آنها، حمله گسترده‏اى به اكثر مناطق كردنشين غرب كشور را آغاز كردند به نحوى كه حتى سنندج مركز استان كردستان نيز از اين تهاجم در امان نماند و توسط ضدانقلابيون محاصره شد. از طرف ديگر با توطئه ضدانقلاب جنگ گنبد نيز آغاز شد كه غلام‏على جزو اولين نفراتى بود كه براى سركوبى اين توطئه به گنبد اعزام گرديد تا به همراه همرزمانش رگ حيات دشمن را در آنجا بخشكاند.
كمونيست‏هاى گردآمده در تشكيلات موسوم به «ستاد خلق تركمن» به يُمن كمك‏هاى مالى سيل آساى فئودال‏هاى طاغوتى و با استفاده از نفوذ سنتى خوانين به مقدرات روستائيان، هر روزه سوار بر خودروهاى غارت شده از ادارات دولتى روانه روستاهاى منطقه مى‏شدند و ضمن پخش فيلم‏هاى تبليغاتى، سخنرانى‏هاى پرآب و تاب در باب مظلوميت تاريخى خلق تركمن و دادن وعده و وعيدهاى فراوان، مردم را تحريك مى‏كردند تا عليه نظام نوپاى جمهورى اسلامى قيام كنند. جالب اين كه براساس گزارش پاسگاه‏هاى مرزى ژاندارمرى، كاميون‏هاى نظامى حامل هزاران قبضه سلاح و مهمات از مرز مشترك جمهورى سوسياليستى تركمنستان شوروى با ايران عبور مى‏كردند و محموله‏هاى مرگبار خود را به رفقاى كمونيست‏شان تحويل مى‏دادند! مقاومت مردم مسلمان گنبد و دشت در برابر تجزيه‏طلبان و نيز، حضور عناصر سپاهى مؤمنى چون پيچك باعث شد تا تمام نقشه‏هاى آنان نقش برآب شود.
پس از ختم غائله گنبد غلام‏على مجدداً براى دفاع از دستاوردهاى انقلاب راهى كردستان شد.
سنندج در محاصره دشمن قرار گرفته بود و نيروهاى خودى داخل آن در سخت‏ترين شرايط داشتند مقاومت مى‏كردند. «احمد متوسليان» همرزم پيچك در سپاه تهران و از فرماندهان شاخص نيروهاى انقلاب در نبرد با تجزيه‏طلبان مناطق كردنشين غرب كشور، در خصوص وضعيت كردستان مى‏گويد:
«... عرض كنم كه حدود هشت روز بعد از پيروزى انقلاب و به دنبال تحركات ضدانقلابيون به سركردگى «شيخ عزالدين حسينى» روحانى نماى دغل كار و عامل جيره‏خوار ساواك در مهاباد كه به محاصره و خلع سلاح پادگان اين شهر منجر شد، و بعد از اينكه مراكز نظامى مهمى از قبيل پادگان سردشت، پادگان بانه، پادگان سقز و پادگان مريوان را محاصره كردند، تصميم به خلع سلاح كليت لشكر 28 كردستان گرفته بودند. به اين معنا كه پس از حمله به پادگان‏هاى اين لشكر در سطح منطقه، نهايتاً به پادگان مركزى لشكر 28 شهر سنندج هم حمله كردند و قصد آنان از اين تهاجم، خلع سلاح پادگان بود. از طرفى با توجه به اينكه هنوز چند ماهى بيشتر از پيروزى انقلاب نمى‏گذشت، طبيعى بود كه شمارى از ايادى طرفدار رژيم طاغوت در ارتش وجود داشتند. موقعى كه ضدانقلابيون به سنندج حمله كردند، قسمت اعظم شهدايى كه در پادگان داده شد توسط ضدانقلابيونى كه از داخل ارتش عمل مى‏كردند از پشت تير خوردند. در همين حين بود كه تيمسار شهيد ولى‏الله قَرَنى، اولين رئيس ستاد مشترك ارتش جمهورى اسلامى، با توجه به كليه مسائلى كه بر شمردم و اينكه موجوديت لشكر 28 در خطر قرار گرفته و براى اين مملكت مسأله سرنوشت يك لشكر مطرح بود، دستور داد تا لشكر 28 با نهايت قدرت از خودش دفاع كند. لشكر 28 هم دفاع كرد.
اصولاً خطمشى شهيد قرنى با روند مدنظر ليبرال‏هاى حاكم بر دولت موقت انقلاب خوانايى نداشت و از همان روزهاى اول هم اين تضاد مشخص بود. روش كار شهيد قرنى به عنوان مسؤول مجموعه قواى نظامى انقلاب پيرو اين مطلب بود كه ارتش جمهورى اسلامى بايد اقتدار كامل داشته باشد. در صورتى كه سردمداران گروه نهضت آزادى چه در داخل دولت موقت و چه در شوراى انقلاب آمدند و گفتند مدت خدمت سربازى به جاى دو سال، بايد يك سال و نيم باشد و بعد هم هشت دوره از مشمولين را از خدمت زير پرچم معاف كردند تا زمينه مساعدى براى همه ضدانقلابيون در نقاط مختلف كشور براى شورش مسلحانه عليه انقلاب و يا بستر مناسبى براى يك حمله برق آساى خارجى به ايران توسط رژيم بعثى عراق را فراهم بياورند.
در حقيقت ليبرالها با اين اقدامات خود ارتش را صددرصد تضعيف كردند. بديهى است كه تضعيف نيروهاى مسلح يك انقلاب در عمل يعنى سركوب آن انقلاب!!...»××× 1 رجوع شود به كتاب: آذرخش مهاجر، سرگذشت ايثار و پيكار احمد متوسليان، به اهتمام: حسين بهزاد، چاپ اول 1383، مؤسسه فرهنگى هنرى شهيد آوينى، ص 43. ×××
۹-۱۰-۱۳۸۹ ۰۷:۲۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #7
RE: متن کامل کتاب آن سه مرد

سنندج در آستانه سقوط
در چنين شرايطى غلام‏على با گروه كوچكى از همرزمان سپاهيش آمدند تا سنندج را از لوث وجود عناصر وابسته به رژيم صدام حسين پاكسازى كنند، آنها با جنگى بى‏امان توانستند محاصره باشگاه افسران لشكر 28 ارتش را بشكنند و مهاجمان را از آنجا فرارى دهند. يكى از فرماندهان سپاه كه در آن مأموريت همراه پيچك بوده از آن ماجرا چنين ياد مى‏كند:
«... بعد از كلى معطلى بدون دليل، ساعت 3 بعدازظهر بود كه بالاخره از مقابل پادگان سنندج راه افتاديم، اما من به خوبى دريافته بودم كه چه ضربه‏اى خورديم، چرا كه بعد از آن همه توقف بى‏مورد ما در جلوى در خروجى پادگان و احتمالاً با همكارى ستون پنجم داخل پادگان، ضدانقلاب توانسته بود به راحتى تعداد نفرات و سلاح‏ها و تعداد خودروها و مسير حركت ما را فهميده و در مسير موردنظر با فرصت كافى سنگربندى كنند. من اين عقيده‏ام را به برادر «غلام‏على پيچك»، فرمانده گروه گفتم و او نيز معتقد بود كه معطل كردن ما تعمدى بوده و وى كاملاً به اوضاع مشكوك است. در هر صورت با بچه‏ها صحبت كردم و گفتم با جمع‏بندى شرايط موجود احتمال درگير شدن 100 درصد است و خود را كاملاً آماده كنيد. بچه‏ها همه آماده بودند و مرتباً با شوخى و خنده و با روحيه‏اى شاد آمادگى خود را نشان مى‏دادند.
خودروها با صداى بلند صلوات و تكبير برادران به راه افتادند و من كه در جلوى ماشين و در كنار راننده نشسته بودم بى‏اختيار اشك از چشمانم جارى شده بود، زيرا به خوبى مى‏دانستم كه تا چند لحظه و يا چند دقيقه ديگر ممكن است روح‏هاى پاك و صادق و چهره‏هاى نورانى بچه‏هاى هم گروهمان را ديگر نبينم و به همين خاطر مرتب از شيشه پشتى به عقب ماشين نگاه مى‏كردم و يكايك برادرانم را با وسواس و دقت برانداز مى‏نمودم. اما چه مى‏شد كرد؟ صورتم را پاك كردم و اسلحه‏ام را از پشت پنجره بيرون بردم و با دقت تمام ساختمانهاى كنار خيابان را از نظر گذراندم. در همين حين دو حركت مشكوك اتفاق افتاد كه در برنامه كارى ما تأثير داشت.
اول اينكه بچه‏ها از عقب ماشين خبر دادند كه ارتباط بى‏سيم با نفربر در حال حركت در جلوى ستون قطع شده است و دومين مسئله سبقت گرفتن و جلو افتادن ماشين آمبولانس بود كه با سرعت از پهلوى ما رد شد و به پشت نفربر رفت. در مورد اول به فرمانده گروه يعنى برادر «پيچك» دسترسى نداشتيم (وى در ماشين آخر ستون بود) وضعيت بسيار خطرناك و حاد بود. پيشنهاد بچه‏ها اين بود كه يا توقف كنيم و فركانس بى‏سيم‏ها را تنظيم كنيم و يا اينكه به پادگان برگرديم، ما نمى‏توانستيم از امكانات يكديگر هيچگونه استفاده‏اى داشته باشيم. در اين مورد كاملاً غافلگير شده بوديم و در مقابل سؤال بچه‏ها كه مى‏پرسيدند چكار كنيم؟ كاملاً درمانده بودم. تمام جوانب را در ذهنم مرور كردم و ديدم اگر توقف كرده يا به پادگان برگرديم دو خطر عمده وجود دارد:
اول آنكه - به علت برگشت بدون برنامه به پادگان در ضمن اين كار نظم و آرايش خود را از دست مى‏داديم بنابراين به شدت از قسمت عقب آسيب‏پذير مى‏شديم.
دوم آنكه - با توقف يا بازگشت ما، راهى نداريم تا تصميم جديدمان را به نفربر برسانيم. و نفربر به اميد پشتيبانى ما به راهش ادامه مى‏دهد و بطور حتم وقتى كه تنها بماند از همه طرف قابل هجوم و نابودى خواهد بود.
بعد از تجزيه و تحليل موضوع تصميم گرفتيم به راهمان ادامه دهيم.
تقريباً ششصد متر از پادگان فاصله گرفته بوديم و در حين عبور از مقابل استاندارى بود كه ديديم سطح خيابان را با ريختن چند كاميون سنگ و مقادير زيادى آهن مسدود كرده‏اند. بلافاصله شصتم خبردار شد كه مسدود كردن خيابان يعنى طعمه قرار دادن ما براى موشك‏هاى آر.پى.جى7 و تك تيراندازان مسلح به تفنگ‏هاى دوربين‏دار سيمونف. هنوز اين قضيه را داشتم در ذهنم مرور مى‏كردم كه ديدم بله حدس‏م درست بوده، از همه طرف مورد هجوم قرار گرفتيم، اما بحمدالله هيچ‏كدام از موشك‏ها به نفربر نخورد. نفربر تلاش فراوان مى‏كرد تا راهى براى فرار از آن مخمصه پيدا كند كه در اين امر موفق هم شد. نفربر پس از باز كردن راه مورد اصابت موشك قرار گرفت كه در جلوى چشمان حيرت‏زده ما تيربارچى آن از كمر به دو نيم شد و قسمت بالاى بدنش متلاشى و تكه تكه شد و فقط دو پاى باقيمانده از آن عزيز در نفربر افتاد. با اين حادثه نفربر دنده عقب گرفت و شروع به بازگشت نمود. با عقب‏نشينى نفربر، آمبولانسى كه در پشت سرش بود بين او و درخت‏هاى كنار خيابان پرس شد و سپس نفربر با سرعت زيادى از كنار ما عبور كرد و به طرف پادگان رفت، من خواستم با يارى گرفتن از برادران به كمك راننده و پزشك همراه آمبولانس برويم كه با اصابت يك موشك ديگر آمبولانس يكپارچه آتش شد و با شعله زيادى شروع به سوختن كرد. به دنبال آن يك موشك هم به طرف خودروى ما زدند كه از مقابل شيشه جلوى ماشين رد شد و خورد به خانه‏هاى آن طرف خيابان، اما فاصله دور شدنش از جلوى ما به قدرى اندك بود كه دودش كاملاً شيشه جلوى ماشين را تيره كرد. با اين حال راننده ما كه جوانى اهل كرمانشاه و خيلى با ايمان بود، دنده را عوض كرد و با سرعت از كنار موانع گذشت و شروع كرد به پيشروى. با وجود تيراندازى مداوم ضدانقلابيون فرصت نداشتيم تا از حال بچه‏هاى عقب ماشين خبرى بگيريم. در اين بين بچه‏ها كه در عقب بودند هر چند لحظه يكبار سرشان را بالا مى‏آوردند و رگبارى به سمت هدف شليك مى‏كردند، البته موقعيت‏شان طورى نبود كه بيشتر از اين كارى بكنند، چون ما درست در وسط سه‏راهى «مردوخ» واقع شده بوديم و از چهار طرف زير آتش شديدى قرار داشتيم.
اين مكان (يعنى سه راهى مردوخ) يكى از مهم‏ترين محل‏هايى بود كه ضدانقلاب به آن دل بسته بود و تقريباً بيشتر ستون‏هاى ارتش يا با تلفات زيادى از اين محل گذشته بودند و يا اينكه نتوانسته بودند بگذرند. ضد انقلاب در اين محل از چهار نقطه مهم نسبت به خيابان تسلط داشت آر.پى.جى‏زن‏هايشان از شهردارى و كوچه پايين‏تر از بانك صادرات و تك تيراندازهايشان از خيابان مشرف به سه راه و كوچه جنب مخابرات، شليك مى‏كردند. در آن موقعيت تنها فكرى كه به نظرم رسيد جلوگيرى از شليك موشك‏هايشان بود زيرا در مقابل تيراندازيهاى مكرر و بدون دقتشان آسيب‏پذيرى چندانى نداشتيم، ولى اگر يك آر.پى.جى به ماشين مى‏خورد، كار همگى تمام بود. براى همين با نشانه‏روى دقيق به سوى پنجره‏هاى ساختمان شهردارى كه دود از آنها بيرون مى‏آمد (حاكى از وجود آر.پى.جى‏زن بود) را به شدت زير آتش گرفتم و به راننده گفتم به حركتش ادامه بدهد.
در اثر تيراندازيهاى مداوم، اسلحه‏ام بشدت داغ شده بود و دستم را مى‏سوزاند و حتى دود غليظى نيز از لوله‏اش خارج مى‏شد. منتها نمى‏توانستم تيراندازى را قطع كنم، به راه خودمان ادامه داديم و از جلوى شهردارى و مخابرات گذشتيم. به جلوى مسجد جامع سنندج رسيديم. در جلوى ما سه راه «فرح» قرار داشت كه اگر ضدانقلاب روى سه راه «مردوخ» بعنوان يك خط دفاعى حساب مى‏كرد سه راه «فرح» در حقيقت برايش يك دژ مستحكم بود كه از همه طرف: از داخل پاساژ، از خيابان فرح، از كوچه بغل پاساژ، از فروشگاه ارتش، از ساختمان ستاد لشكر و... مى‏توانست هر جنبده‏اى را در خيابان به گلوله ببندد. من با اين شيوه حركت و با اين تاكتيك كه افراد توسط ماشين مسير اين مأموريت را طى كنند از ابتدا شديداً مخالف بودم ولى به خاطر اين كه مقام تصميم‏گيرنده در اين باره، فرمانده پادگان لشكر 28 بود و اين تصميم را هم ايشان اتخاذ كرده بود، برادر «پيچك» و ما از سر اضطرار به آن تن داديم. البته همه ما مى‏دانستيم كه صحيح‏ترين شيوه حركت در جنگ‏هاى «چريك شهرى» و خيابانى، پياده رفتن است نه حركت با ماشين، در مورد عبور از سه راه فرح هم معتقد بوديم كه بايد پياده از اين محل گذشت، اما به علت اين‏كه توقف ناممكن بود و بچه‏ها نيز در صورت پياده شدن قابل سازماندهى و تيم‏بندى نبودند و متفرق مى‏شدند و مشكلات تازه‏اى هم مى‏آفريدند، ناچار بوديم به همان طريق راه‏مان را ادامه بدهيم.
يك امتياز خوب ما داشتن راننده با روحيه مقاوم و شجاع بود كه با وجود اصابت گلوله‏هاى فراوان به شيشه جلو و به بدنه ماشين همچنان مصمم به ادامه مأموريت بود. به او گفتم كه بايد از سه راه عبور كند و پس از گذشتن از ستاد لشكر به سمت راست بپيچد و پس از طى 20 متر سربالايى با پيچيدن به سمت چپ وارد «باشگاه افسران» شود. با اين تصميم، وى به سرعتش افزود و ما سرنشينان خودرو با تيراندازى‏هاى مكرر توانستيم از اين مكان هم عبور كنيم و به پيچ باشگاه افسران برسيم. باشگاه افسران در محاصره بود و عمده نيروهاى ضدانقلاب هم در اطراف باشگاه مستقر بودند. گذشتن از اين قسمت مسير هم داراى مشكلات فراوانى بود. اين مشكلات وقتى بغرنج‏تر شد كه در سربالايى مسير منتهى به باشگاه، ماشين خاموش شد و شروع كرد به عقب‏عقب آمدن و در همان حال هم حداقل پنج آر.پى.جى و چندين نارنجك تفنگى و باران وسيع گلوله به سر و رويمان مى‏ريخت كه به لطف خدا هيچكدام به خودرو اصابت نكرد. خلاصه با بدبختى بسيار زياد ماشين شروع به حركت كرد و وارد باشگاه شد. با ورود ما صداى تكبير برادران مستقر در باشگاه با صداى عده‏اى ديگر كه از خوشحالى كف مى‏زدند همچون ندايى بهشتى گوش‏هايمان را نوازش و دلهايمان را آرامش داد. درون باشگاه افسران نيز زير تير ضدانقلاب قرار داشت و ما مجبور شديم پس از پياده شدن با حركت مارپيچ و سينه‏خيز خودمان را به داخل ساختمان برسانيم و در آنجا برادران ارتشى در حالى كه گريه مى‏كردند ما را در آغوش كشيدند و شروع به ديده بوسى كردند. من دنبال فرمانده گروه خودمان، برادر پيچك رفتم تا به كمك وى ترتيب استقرار برادران را بدهيم، اما از فرمانده و گروه همراهش خبرى نبود. از يكى از برادران سرباز پرسيدم: چند ماشين داخل باشگاه شده‏اند؟ وى جواب داد: «فقط يكى» تعجب كردم و به داخل ساختمان برگشتم تا از برادرانى كه در پشت ماشين بودند سؤال كنم، آنها جواب دادند كه ما ديديم ماشين آنها در جلوى مخابرات به علت تيرخوردن راننده‏اش به جوى كنار خيابان افتاد و بچه‏ها پياده شدند و سنگربندى كردند و برادر پيچك هم فرياد زد: شما برويد ما خودمان مى‏آييم. از اين همه ايثار فرمانده‏امان گريه‏ام گرفت ولى جلوى خودم را گرفتم و در عين حال مى‏دانستم محلى كه آنها توقف كرده‏اند كوچك‏ترين امكان خلاصى ندارد، زيرا درست روبروى‏شان تك تيراندازان شهردارى قرار دارند و پشت سرشان هم تك تيراندازان ساختمان مخابرات و كوچه مجاورش. اگر قصد بازگشت هم داشتند بايد از سه‏راه مردوخ مى‏گذشتند. به سرعت به بچه‏ها گفتم پانزده نفر داوطلب مى‏خواهم تا به كمك برادرانى كه جا مانده‏اند برويم. اين موضوع با مخالفت سروان فرمانده باشگاه مواجه شد. وى گفت: من با پادگان لشكر 28 تماس مى‏گيرم تا از آنجا به كمك‏شان بروند. اما به حرف اين برادر كه از روى دلسوزى بود توجهى نكردم و به بچه‏ها گفتم آماده بشوند. مى‏خواستيم حركت كنيم كه سروان فرمانده باشگاه با شتاب آمد و به من گفت: بيا برويم. به دنبالش به اتاق بى‏سيم رفتيم او گوشى را به من داد به وسيله بى‏سيم از برادرى كه صدايش مى‏آمد، از وضع حال پيچك و ساير برادرانى كه جا مانده بودند پرسيدم. وى در جواب گفت: «همگى سالم هستند و به استاندارى برگشته‏اند.» با اينكه مى‏دانستم عقب‏نشينى بچه‏ها بسيار مشكل است ولى به خاطر نزديكى استاندارى به آن محل اين امر هم قابل قبول بود. بچه‏ها از خوشحالى در پوست خود نمى‏گنجيدند.»××× 1 رجوع شود به كتاب: لحظه‏هاى يك پاسدار. ×××
اين تنها بيان گوشه‏اى از حقايق ناگفته جنگ‏هاى كردستان و مقاومت مظلومانه عزيزان رزمنده بالاخص فرمانده دلاورشان غلام‏على پيچك است. چرا كه اين گروه بعد از رسيدن به باشگاه افسران با مقاومتى دليرانه و جنگى عاشورايى حماسه‏اى بزرگ بوجود آوردند.
۹-۱۰-۱۳۸۹ ۰۷:۲۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #8
RE: متن کامل کتاب آن سه مرد

به سوى بانه
غلام‏على پس از نبردى دشوار و نفس‏گير در سنندج، عازم شهر محاصره شده بانه شد. اين شهر را ضدانقلاب از همه طرف در محاصره خود قرار داده بود و با گماردن عناصرى از نيروهاى كيفى خود در گردنه‏هاى منتهى به شهر و گلوگاه‏هاى مواصلاتى اصلى، مانع نفوذ نيروهاى انقلاب به شهر بانه مى‏شد.
«احمد متوسليان»، از همرزمان پيچك كه خود مسؤوليت گروهى از نيروهاى رزمى سپاه در نبرد بانه را به عهده داشت، مى‏گويد:
«... حركت بعدى ما آزاد كردن شهر بانه بود. بايد بگويم كه در بانه ضدانقلاب تا آنجا كه در توان داشت در برابر ما مقاومت كرد. مخصوصاً در درگيريهاى «گردنه خان». اگر شما از سمت سقز به طرف بانه برويد، اواسط راه، اين گردنه را خواهيد ديد كه موقعيتى بسيار سوق‏الجيشى دارد.
ضدانقلاب در اين گردنه خيلى مقاومت كرده بود تا به هر قيمتى كه شده نيروهاى ستون ما را زمين‏گير كند، ولى با اين همه، نيروهاى ما با تمام قدرت آنها را عقب زدند و طى يك مانور سريع وارد شهر شدند.
در جريان تصرف شهر، بين برادران ما و قواى ضدانقلاب زد و خورد سنگين درون شهرى بوجود آمد كه در نتيجه آن، ما تعدادى شهيد داديم و از عناصر ضدانقلاب هم تعداد كثيرى كشته شدند. نهايت اين‏كه نيروهاى ما توانستند خود را به پادگان بانه برسانند و بدين ترتيب اين پادگان هم پس از چند ماه از محاصره خارج شد.××× 1 رجوع شود به كتاب: آذرخش مهاجر، ص 53 ×××
پيچك در طول تمامى نبردهاى مظلومانه فرزندان انقلاب رشادت‏هاى زيادى از خود نشان داد و يكى از اركان اصلى جنگ‏هاى تن به تن كردستان بود. يكى از همرزمان او مى‏گويد:
«... تواضع او به حدى بود كه كسى باور نمى‏كرد ذره‏اى در او شجاعت باشد و در هنگام بروز شجاعتش كسى باور نمى‏كرد كه ذره‏اى تواضع داشته باشد، ولى او با اين‏كه صبر فوق‏العاده‏اى داشت، هنگامى كه معصيت ظالمين را مى‏ديد آنچنان به خروش مى‏آمد و به نبرد برمى‏خاست كه متعجب مى‏شديم.
يك بار در ده كيلومترى بانه، دو نفرى گير تعداد زيادى ضدانقلاب افتاديم، هيچ‏كس در آن شرايط حاضر به مبارزه نمى‏شود ولى ما با رشادت غلام‏على موضع گرفتيم و دو نفرى در حالى كه با هيچ جا ارتباط نداشتيم شروع به جنگيدن كرديم، در طول درگيرى، خنده‏هاى غلام‏على مرا عصبانى مى‏كرد و من به او مى‏گفتم: چطور در اين موقعيت مى‏توانى بخندى؟ و او مى‏گفت: «توكل بر خدا كن، اين جوجه ابليس‏ها نمى‏توانند جلوى سربازان جندالله عرض‏اندام كنند.»
ما با شجاعت و درايتِ خارق‏العاده پيچك توانستيم از آن مهلكه جان سالم بدر ببريم. در يك درگيرى ديگر، در حالى كه سه گلوله خورده بود دائماً اين‏طرف و آن طرف مى‏دويد و بچه‏ها را هدايت مى‏كرد و تا رسيدن نيروى كمكى، طى حدود هفت، هشت ساعت درگيرى، دو گلوله ديگر هم خورد. بعد از اينكه به بانه برگشتيم، حاضر نشد او را به بهدارى پادگان ببريم و مى‏گفت: من حالم خوبست به ساير بچه‏ها برسيد، اما در همين حال از شدت ضعف بيهوش شد و با پيكر غرق به خون و مدهوش او را به بهدارى رسانديم...»
۹-۱۰-۱۳۸۹ ۰۷:۲۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #9
RE: متن کامل کتاب آن سه مرد

لانه گرگ‏ها

دامنه فعاليت غلام‏على و يارانش به آزادى بانه منحصر نشد، بلكه آنها در صدد خشكاندن ريشه ضدانقلابيون در منطقه بودند. از اين رو پاسگاه‏هاى مرزى را يكى از پس ديگرى، به تسخير خود درآوردند تا راه ارتباطى ضدانقلابيون با كشور عراق، مسدود شود.
يكى از فرماندهان سپاه تهران كه چند روز پس از آزادى بانه به همراه تعدادى نيرو به اين شهر رفته بود مى‏گويد:
«... اوضاع پادگان بانه حسابى تغيير كرده بود، نيروها به كلى عوض شده و نيروهاى جديد آمده بودند. محوطه پادگان هم از لحاظ ظاهرى تا حدودى مرتب و منظم شده بود ولى ساختمان‏هايى كه در طى محاصره بر اثر برخورد خمپاره‏هاى ضدانقلاب ويران شده بودند، به همان صورت باقى مانده بود. بوسيله يك جيپ ارتشى به فرماندارى بانه كه به مقر سپاه مبدل شده بود رفتم و در آنجا مورد استقبال گرم بچه‏ها قرار گرفتم و با يك يك‏شان روبوسى كردم.
مسؤوليت سپاه را در آنجا برادرى بسيار فداكار و فهميده و مؤمن به نام غلام‏على پيچك عهده‏دار بود. وى از اولين بچه‏هايى بود كه با يكديگر وارد بانه شديم و بانه را پاكسازى كرده و سپاهش را به راه انداختيم...»
در طول درگيرى‏هاى كردستان، يكى از منابع تأمين نيروهاى سپاهى براى حفاظت از شهرهاى آزاد شده، نيروهاى جمعى 9 گردان رزمى پادگان ولى‏عصر سپاه منطقه 10 استان تهران بودند كه به صورت نوبت‏بندى و داوطلبانه به مأموريت اعزام مى‏شدند. يكى از گردان‏هايى كه در بحبوحه اين درگيرى‏ها و در زمان فرماندهى پيچك به بانه اعزام شد نيروهاى گردان چهار سپاه تهران بودند. قاسم نبى‏پور، از نيروهاى اين گردان مى‏گويد:
«... در تاريخ 20 تيرماه 59، گروهان دو از گردان چهار مستقر در پادگان ولى‏عصر(عج)، به فرماندهى برادر عباس ذوالفقارى××× 1 عباس ذوالفقارى بعدها به شهادت رسيد. ××× مأموريت يافت جهت جابجايى با برادران سپاهى اعزامى از پادگان توحيد تهران، به شهر بانه اعزام شود.
بعد از تجهيز نفرات، با دو دستگاه اتوبوس، شبانه به سمت شهرستان مراغه حركت كرديم.
صبح روز بيست و يكم تير، بعد از رسيدن به مراغه، توسط برادران مستقر در سپاه اين شهر، به پادگان 511 صحرايى اعزام شديم و از آن‏جا، توسط دو فروند هلى‏كوپتر ترابرى شنوك، به طرف بانه پرواز كرديم.
پس از رسيدن به پادگان بانه از سوى غلام‏على پيچك فرمانده سپاه، و شهيد خادمى فرمانده اطلاعات سپاه بانه مورد استقبال قرار گرفتيم.
اين عزيزان، ما را در دو مقر، يكى ساختمان فرماندارى و ديگرى ساختمان شركت دخانيات شهر، اسكان دادند. سكوت سنگينى بر شهر حاكم بود. بيشتر افراد داخل شهر را نيروهاى نظامى و تعدادى از اهالى شهر كه اكثراً پيرمرد و پيرزن بودند تشكيل مى‏دادند.
پس از يكى، دو روز استراحت، عده‏اى از ما را روى ارتفاعات مشرف به شهر و عده‏اى ديگر را در روى تپه‏اى در نزديكى گورستان شهر مستقر كردند، تعدادى از بچه‏ها در ورودى جاده بانه - سقز و بانه - سردشت موضع گرفتند و عده‏اى هم، براى ديده‏بانى به ارتفاعات «قله‏آر بابا» كه مشرف به شهر و پادگان بود اعزام شدند.
روزها آرامش نسبى در شهر حاكم بود ولى به محض تاريكى هوا از چند نقطه خارج از شهر به سمت مقر بچه‏ها تيراندازى مى‏شد و شهر را يك باره، هاله‏اى از آتش و دود فرا مى‏گرفت. روزهاى اول چون شناخت كافى از شهر و دشمن نداشتيم طبق دستور از مقر خودمان خارج نمى‏شديم بلكه از همان‏جا به مبادله آتش با آن‏ها مى‏پرداختيم.
بعدها با شناخت از ورودى‏ها، خروجى‏ها و كوچه پس كوچه‏هاى شهر با دو دستگاه خودروى آهو و يك دستگاه جيپ استيشن «چروكى چيف» به گشت مرزى در شهر مى‏پرداختيم.
از سوى ديگر شهيد عباس ذوالفقارى با تشكيل گروه‏هاى نه نفرى و استقرار آن‏ها در مبادى ورودى شهر، به همراه پيشمرگان مسلمان كُرد با جلوگيرى از نفوذ ضدانقلابيون به داخل بانه، ضربات سنگينى بر پيكر آن‏ها وارد مى‏كرد. از همرزمان پيشمرگ مسلمان كرد خودمان، مطلع شديم عناصر مسلح ضدانقلاب در چندين روستاى اطراف بانه خصوصاً روستاى «بويين سُفلى» تجمع كرده و آماده حمله به مقر نيروهاى سپاه هستند.
بلافاصله پس از اطلاع از اين خبر، برادر پيچك به همراه برادران محسن شفق، محمود خادمى، عباس ذوالفقارى و رضاقلى شهبازى جلسه‏اى در محل فرماندارى شهر تشكيل دادند. حاصل آن جلسه، اين شد كه عملياتى جهت پاكسازى روستاى بويين سفلى صورت گيرد. صبح روز 28 تيرماه سال 59 بچه‏ها توسط شهيد رضاقلى شهبازى فرمانده عمليات گردان توجيه شدند و پس از كنترل وسايل و تجهيزات انفرادى و اقامه نماز ظهر، سوار بر دو دستگاه خودروى وانت آهو و يك دستگاه نفربر «زيل» ارتشى به طرف ده «بوئين سفلى» حركت كردند. برادر پيچك براى جلوگيرى از غافلگيرى ستون و احياناً كمين دشمن، افرادى را در اطراف ستون نيروهاى ما گمارده بود كه حكم ديده‏ور را داشتند.
بعد از ساعاتى به محل موردنظر رسيديم، از ضدانقلابيون خبرى نبود. گشتى در اطراف زديم. بعد از اطمينان نسبت به عدم حضور ضدانقلاب، در حال خروج از روستا بوديم كه از دو طرف به ما حمله شد. در همان مرحله اول محمدرضا طاهرى، عليرضا وارسته و احمد سلطانى كه در پشت نفربر «زيل» قرار داشتند با رگبار كاليبر سبك ضدانقلاب به شهادت رسيدند. مابقى بچه‏ها از خودروها پياده و در اطراف پراكنده شدند. در اثر آتش شديد ضدانقلاب همه ما زمين‏گير شده بوديم.
نه راه پس داشتيم و نه راه پيش، پس از چند لحظه به خود آمديم، سينه‏خيز خودمان را به جاهايى كه جان‏پناه داشت رسانديم و از آن‏جا به سمت دشمن آتش گشوديم. حسين بلبلى كه قبضه آر.پى.جى داشت چند گلوله به سمت دشمن شليك كرد و همين كار او باعث شد تا بچه‏ها روحيه بگيرند و نظم و نظامى به خودشان بدهند.
بى‏سيم پى.آر.سى 77 كه بر پشت شهيد احمد سلطانى حمل مى‏شد با رگبار ضدانقلاب از كار افتاد. دموكرات‏ها در يك حمله غافلگيرانه حسين بلبلى را به اسارت گرفتند. وضعيت خيلى خراب بود... برادران رضاقلى شهبازى و هادى معافى جعفرى با وانت سيمرغ كه هر چهار چرخ آن پنچر بود و روى رينگ راه مى‏رفت، جهت آوردن نيروى كمكى از ميان آتش دشمن گذشتند و به سمت شهر حركت كردند. بچه‏ها چندين ساعت با دهان روزه در مقابل آتش سنگين ضدانقلاب مقاومت كرده بودند. غلام‏على پيچك، جعفر شاهگلى، مسعود جعفرى، محسن شفق و آغداشى مجروح شده بودند كه على لسانى‏فريد؛ پزشك گردان در حال پانسمان زخم‏هاى آن‏ها بود.
ضدانقلابيون براى تضعيف روحيه ما، با فحاشى از ما مى‏خواستند كه خودمان را تسليم كنيم. مى‏گفتند اگر تسليم شويد كارى به كار شما نداريم، اما اگر شما را دستگير كنيم سرتان را از بدن جدا مى‏كنيم...»
بهتر است روايتى ديگر از همين ماجرا را، از زبان يكى از همراهان پيچك در نبرد بويين سفلى، دنبال كنيم:
«قرار شد ما عمليات پاكسازى روى دهكده نسبتاً بزرگ بوئين سفلى كه مركز تداركات و فرماندهى عمليات ضدانقلاب بود داشته باشيم. ماه رمضان بود و ما قرار گذاشتيم عمليات را بعد از نماز ظهر انجام دهيم، چون احتمال مى‏داديم در آن لحظات به خاطر گرمى هوا، دشمن در حال استراحت باشد.
طبق خبرهايى كه برايمان آورده بودند دشمن در «بوئين سفلى» هيچ‏چيز براى براه‏انداختن يك كشتار كم نداشت، در آنجا علاوه بر ده‏ها شبه نظامى مسلح همه‏گونه سلاح سنگين وجود داشت. با اين حال ذره‏اى از آنهايى كه جلوى روى‏مان قرار داشتند واهمه نداشتيم و با روحيه بسيار خوب و با زبان روزه، مقتدر و سربلند به سوى هدف پيش مى‏رفتيم.
از پل روبروى ده كه رد شديم همه از ماشين‏ها پياده شدند و بلافاصله دسته‏ها بطور منظم حركت‏شان را شروع كردند، بجز دسته‏اى كه براى حفاظت از ماشين‏ها باقى مى‏ماند، بقيه مى‏بايست از طرفين ده به بالاى ده رسيده و از آنجا پاكسازى مى‏كردند و نقطه تجمع هم ميدان ده اعلام شده بود و دست آخر بايد همه آنجا جمع مى‏شدند. من و غلام‏على در حين گشت‏زنى در ده به يك موتور سيكلت كه لوله اگزوز و بدنه‏اش هنوز داغ بود مشكوك شديم. پس از پرس و جوى فراوان فهميديم متعلق به يكى از نيروهاى گروه ضدانقلابى كومله بوده كه با مشاهده ستون ما، موتور را همان جا رها كرد و از ترس به كوه‏ها پناه برد.
من و پيچك، سوار بر همان موتور، رفتيم اطراف ده گشتى بزنيم. در اثناى خروج از ده، گير يكى از كمين‏هاى ضدانقلاب افتاديم و صرفاً با يك معجزه بود كه توانستيم از دست آنها جان سالم بدر ببريم. يعنى خودمان هم نفهميديم چطورى از ميان آن همه رگبار آتش گلوله‏ها توانستيم فرار كنيم. وقتى از معركه دور شديم، برگشتم به غلام‏على كه ترك موتور سوار بود گفتم: غلام‏على، خدا را شكر. غلام‏على جوابى نداد. گرچه صورتش را نمى‏ديدم اما مى‏دانستم كه دارد اشك مى‏ريزد، زيرا خودم هم داشتم از شدت هيجان، آرام آرام مى‏گريستم، بعد از اين همه مدت دوستى با همديگر در بعضى موارد مطمئن بودم احساس و واكنش‏مان در مقابل يك قضيه، مشترك و همسان است.
اكثر انسان‏ها علم به بعضى مسائل دارند، اما مى‏بينيم در عمل بهايى به علم‏شان نمى‏دهند، چرا كه به دانسته‏هاشان يقين ندارند. در مورد مرگ هم عيناً همين است. همه علم به مرگ دارند ولى خيلى كم هستند آدم‏هايى كه به يقين هم رسيده باشند. شايد در آن لحظات واقعاً به يقين رسيديم و درك كرديم كه چقدر مرگ به انسان نزديك است حتى نزديكتر از سايه انسان.
برگشتم و به غلام‏على گفتم: چه كار كنيم غلام؟
گفت: چيه؟... چى مى‏گى!؟
گفتم: چه كار كنيم؟...
جواب داد: بچه‏هارو جمع و جور كن با سيمرغ برگرديم سروقت رفقامون.
پرسيدم: فكر مى‏كنى فايده‏اى داشته باشه؟!
خيلى مطمئن گفت: حتماً؛ چون ضدانقلاب‏ها اصلاً فكرش را هم نمى‏كنند كه ما جرأت برگشتن داشته باشيم و حتماً الان همين‏جورى آنجا ولو هستند و حسابى هم مى‏شود خدمت‏شان رسيد.
موتور را داخل ده گذاشتيم و به سرعت سوار وانت سيمرغ شديم و حركت كرديم. برادرى كه پشت تيربار كاليبر 50 قرار داشت قيافه‏اش گوياى اشتياقى بود كه به ديدن دشمن و گشودن آتش داشت. ماشين به سرعت حركت مى‏كرد و توى هر دست‏انداز مسير، ما را مرتباً بالا و پايين مى‏انداخت.
وقتى به محل درگيرى رسيديم، با كمال تعجب ديديم از ضدانقلابيون خبرى نيست. ولى ته دل‏مان گواهى مى‏داد كه كار بسيار سختى در پيش‏رو داشته باشيم و حكماً حضرات، بايستى خواب‏هاى زيادى برايمان ديده باشند.
خطوط اضطراب و دلهره را در چهره غلام‏على مى‏خواندم. هر چند خودم هم كمتر از او، پريشان نبودم.
خورشيد داشت پشت افق مخفى مى‏شد اما حرارت و تندى‏اش را هنوز از دست نداده بود و بچه‏ها را كه روزه بودند خسته‏تر مى‏كرد منتها هيچكدام از اين بابت ابراز ناراحتى نمى‏كردند. قيافه‏هاى با نشاط آنها، حكايت از روحيه‏اى بالا داشت.
غلام‏على بچه‏ها را گوشه‏اى جمع كرد و مفصل برايشان حرف زد. حرف‏ها و عباراتى كه او به كار مى‏برد، در چهارچوب الفاظ معمولى نمى‏گنجيدند، آنقدر با معرفت و شناخت حرف زد كه همه بچه‏ها، فقط به لب‏هاى او چشم دوخته بودند. او صحبت‏هايش را اينطورى تمام كرد:
«... كردستان آنقدر تحت سيطره طواغيت بوده كه همه مفاهيم انسانى و معنوى، و حتى دين هم در اين سرزمين مسخ شده و اين خونهاى ماست كه خاك كردستان را تطهير مى‏كند. فضا و هوايش را عطرآگين مى‏نمايد. لاله‏هايى كه از خون‏هاى ما در كردستان مى‏رويند، جوان‏هاى آينده كردستان هستند كه راهشان را اسلام اصيل قرار خواهند داد. آنها حق اين خون‏هايى كه همه‏جاى كردستان را رنگين كرده است، ادا خواهند كرد. خلاصه آنكه حسينى هستيم و حسينى عمل مى‏كنيم، مقاومت و جنگ مردانه و با شرافت تا آخرين گلوله! اگر گلوله هم تمام شد با سلاح اصلى و آخرين؛ يعنى خون‏مان، خط جهاد را به خط شهادت متصل مى‏كنيم.»
اينبار ديگر فرياد تكبير بچه‏ها انگار مى‏خواست سقف آسمان را سوراخ كند و بالاتر برود.
حرف‏هاى غلام‏على خيلى گرم و شيرين بر فطرت بيدار و پاك بچه‏ها مى‏نشست و احساسات‏شان را به آتش مى‏كشيد.
در آن روز خطابه پيچك شايد عالى‏ترين طرح جنگى و تاكتيك رزمى بود كه مى‏شد اتخاذ كرد. در آن شرايطى كه حتى اگر هر ژنرال چهار ستاره و دانشگاه جنگ ديده‏اى به جاى ما بود، مهم‏ترين راه را، زمين گذاشتن اسلحه مى‏يافت، اين حركت و تشديد روح معنويت در بچه‏ها، همه مسائل ما را حل كرد. ديگر اصلاً خراب بودن بى‏سيم و نداشتن ارتباط با بانه، نشناختن زمين و موقعيت، تنگ بودن وقت و كمبود نيرو و نبود سلاح سنگين و محدود بودن مهمات و نداشتن امكانات امدادى، مطرح نبود. همه آماده شده بودند تا با آنچه كه هست عاشورايى ديگر بيافرينند.
گرچه صحبت‏هاى غلام‏على كمى طولانى شد، اما هنوز بچه‏هايى كه بالاى تپه رفته بودند از تپه به پايين نرسيده و در نيمه راه بازگشت بودند. بعد از اينكه بچه‏ها را كاملاً توجيه كرديم، دستور حركت صادر شد.
در همين حين يكى فرياد زد:
«برادران قدر اين لحظه‏هاى خوب را بدانيد كه با زبان روزه، زير تيغ آفتاب داغ آمديد براى اسلام فداكارى كنيد، اين توفيق نصيب هركسى نمى‏شود.
برادران، خدا نصيب هركس نمى‏كند كه مثل حضرت على‏عليه السلام روزه‏اش را با شربت شهادت افطار كند. هركس نصيبش شد بقيه را از ياد نبرد و شفيع همه پيش ائمه‏عليهما السلام معصومين و پيش خدا باشد.»
قطار خودروها كم‏كم داشت آخرين پيچ منتهى به ده «بويين سفلى» را پشت‏سر مى‏گذاشت. احساس مى‏كردم آن‏جا براى من همان چيزى، كه مدتى بود در پى آن بودم، بسيار نزديك شده است.
ماشين ما پيچ را طى كرد و بعد از ما، نوبت ماشين «زيل» بود كه داشت به پيچ نزديك مى‏شد. ناگاه با صداى يك انفجار، تيراندازى به طرف ستون شروع شد. يكباره همه جا مثل جهنم زيرورو شد. تا آن موقع درگيرى به آن شدت نديده بودم. با همه نوع سلاح و آتشبار به طرف‏مان آتش مى‏ريختند.
بچه‏ها سريع از ماشين‏ها بيرون ريختند و كنار جاده موضع گرفتند و با چند تا تيرى كه به بدنه ماشين‏ها خورد، ما هم دنبال راه نجات بوديم كه ناگاه سوزش و درد عجيبى در بدنم احساس كردم، خونم روى لباس‏هاى غلام‏على ريخت، از لاى چشم‏هاى نيمه بازم، غلام‏على را مى‏ديدم كه داشت داد مى‏زد، اما اصلاً نمى‏فهميدم چه مى‏گويد.
غلام‏على داخل ماشين بود و سعى مى‏كرد لوله تيربار گرينوف‏اش را كه بين شيشه جلو و بدنه ماشين گير كرده بود بيرون بياورد. گلوله‏ها هم بدون لحظه‏اى درنگ و بى‏محابا به ماشين اصابت مى‏كردند.
غلام‏على بالاخره موفق شد لوله تيربارش را خلاص كند و بيرون بجهد. او در كنارم، روى زمين نشست. هنوز حرف نزده بود كه صداى انفجار شديدى هر دوى ما را به روى زمين پرت كرد. تا چند لحظه دود و گردوغبار ناشى از انفجار آن گلوله آر.پى.جى به حدّى بود كه هيچ‏چيز ديده نمى‏شد. وقتى هوا كمى صاف شد، ديدم صورت غلام‏على خونى شده و از گوشش خون مى‏آيد. غلام‏على بلند شد كه وضعيت بچه‏ها را بررسى كند. به محض برخاستن، تيرى كه به دست راستش خورد، او را بر جاى خود نشاند. دستش را گرفت و نشست و اصلاً به روى خودش نياورد. همه بچه‏ها پشت ماشين زيل سنگر گرفتند.
تيراندازى دشمن كمى سبك شده بود. آنها چون توانسته بودند ستون را متوقف كنند. ديگر فقط تك تيراندازى مى‏كردند.
به غلام‏على گفتم: وضعيت بچه‏هايى كه توى ماشين سيمرغ بودند چطوره، آيا مى‏توانى آنها را ببينى؟! غلام‏على برخاست كه عقب را نگاه كند كه وضعيت ماشين سيمرغ را بفهمد. باز هم به محض اينكه بلند شد يك تير ديگر به همان دست راستش در محلى پايين‏تر از محل اصابت تير قبلى اصابت كرد.
اينجا بود كه احساس كردم تير به جگر من خورد فرياد زدم:
غلام چرا حواس خودت را جمع نمى‏كنى؟!
فرياد من بى‏جا بود. آخر غلام‏على كه تقصير نداشت. با اين‏حال، او هيچ نگفت و سرش را پايين انداخت و گفت: «به چشم». در همين لحظه صداى بلندگويى بلند شد. چند بار ما را مخاطب قرار دادند: «برادران پاسدار، ما مى‏دانيم شما روزه هستيد، ما هم روزه هستيم!! بياييد تسليم شويد تا با هم برويم افطار كنيم.»
تازه يادم افتاد كه همگى‏مان روزه هستيم.
غلام‏على سرش را از شيار بالا آورد و تيربارش را روى لبه شيار گذاشت و رگبار گلوله‏ها را به طرفى كه صداى بلندگو مى‏آمد روانه ساخت. اين اولين و بهترين واكنش ما بود.
پيراهن غلام‏على را كشيدم و گفتم: اگر بتوانى بچه‏ها را پخش كنى... حلقه بزنند و نگذارند محاصره شويم، خيلى عالى است.»
گفت: پس من مى‏روم پيش بچه‏ها. راستى تو چكار مى‏كنى؟
گفتم: تو برو، من هم پشت سرت مى‏آيم.
گفت: خيلى خوب، پس معطل نكن.
غلام‏على اين را گفت و جستى زد و از درون شيار بيرون پريد و به طرف بچه‏ها شروع كرد به دويدن. صدها گلوله در آن مسير 20 مترى او را بدرقه كردند! الحمدالله توانست خودش را به بچه‏ها برساند.
تمام بدنم داشت از حركت مى‏ايستاد، در گلويم مزه ناخوشايند خون را حس مى‏كردم، هر لحظه تجمع خون حجم بيشترى مى‏يافت، مجبور شدم سرم را به پهلو بچرخانم تا خون به بيرون دهانم جريان پيدا كند و بتوانم نفس بكشم به ياد خدا و لطفى كه در حقّم كرده بود اشك مى‏ريختم.
به ذهنم فشار مى‏آوردم تا دريابم حالا كه از گلويم خون مى‏آيد. آيا اين خون روزه را باطل مى‏كند يا نه؟!
ناگهان غلام‏على چون فرشته نجاتى سر رسيد. تا چشمش به من افتاد زد زير گريه، خون داخل دهانم را جمع كردم و ريختم بيرون، پرسيدم: چيه؟ مگه چى شده؟
گفت: آخر تو تنها رفيق من هستى، اگر شهيد بشوى من چكار كنم؟
سعى كردم به زور لبخندى بر لب‏هايم بياورم!
گفتم: شنيدن اين حرف از دهان تو خيلى بچه‏گانه است. اين همه نيرو زير دستت ريخته و مسؤوليت همه اينها با تو است، آن‏وقت آمدى عزاى من را گرفته‏اى! پس تكليف بقيه چى مى‏شود؟
غلام‏على متقاعد شد كه كارى به كار من نداشته باشد و برود بچه‏ها را سازماندهى و رهبرى كند.
فانسقه خشاب‏هايم را باز كردم و به او دادم. خداحافظى گرمى با هم داشتيم و بعد، او رفت. غلام‏على رفت تا ارزش خودش را كه خاص اين لحظات و تنگناها بود نشان دهد.
او رفت تا با هيچ‏چيز جز خدا، در مقابل همه‏چيز دشمنِ بى‏خدا، مقابله كند. هدايت عملياتى كه هيچ فرد به اصطلاح عاقلى حتى حاضر نمى‏شد در آن شركت كند چه رسد به اين‏كه هدايتش كند.
پدافند در زمينى كه، آدمى هيچ آشنايى با آن ندارد. مهماتى كه براى يك ساعت استفاده هم كافى نيست و يا نفراتى كه نه جان پناهى دارند و نه اميد به رسيدن نيرو و كمك از جايى، اما با ايمان‏هايى كه با همه اين «نيست‏ها» و «نبودها» و «محدوديت‏ها» آماده‏اند، تا با تكه‏تكه شدن خود، استقامت‏شان را در راه عقيده‏شان به اثبات برسانند.
تقريباً يك ساعت از درگيرى گذشته بود كه ناگهان صداى حركت وانتِ سيمرغ از دور به گوش من رسيد كه داشت به طرف ما مى‏آمد. سيمرغ خيلى نزديك شده بود. جاى آن همه ترس و ناراحتى را اميد و خوشحالى گرفت. راننده ماشين برادر شهبازى بود كه با سه چرخ پنچر داشت با سرعت به طرف بانه حركت مى‏كرد گلوله‏ها در رفتن به طرفش دچار ازدحام شده بودند. اين حركت برادرمان سبب شد تا همه مطمئن شوند نيروى كمكى از راه خواهد رسيد و از اين لحظه به بعد، آرايش تدافعى بچه‏ها بدل به يك حالت تهاجمى شد. شدت گرفتن تيراندازى‏ها حكايت از وحشت بيشتر و بيش از اندازه دشمن از حركات برادران ما داشت.
تقريباً پس از چهار ساعت درگيرى، از دور، آمدن ستون نيروهاى كمكى را به چشم ديدم. با ورود آن‏ها به صحنه نبرد، به مدت چند دقيقه زد و خورد بسيار شديدى در گرفت، اما سرانجام، اين ضدانقلابيون بودند كه صحنه نبرد را خالى كردند و گريختند. دمى بعد، تيراندازى‏ها به تدريج آرام شد.
اولين مجروحى كه به طرف شهر بانه منتقل شد، من بودم. يك ساعت بعد از من، غلام‏على را هم كه كاملاً بى‏هوش بود، به بيمارستان آوردند. بعدها دو خبر عجيب را شنيدم؛ اولى مربوط مى‏شد به تعداد شهدايى كه در عمليات بويين سفلى انجام داده بوديم: هشت شهيد! و خبر دوم؛ تعداد ضدانقلابيونى كه روز قبل به دست نيروهاى ما به هلاكت رسيدند: سى‏نفر!
در بين كشته شدگان، اجساد فرمانده عمليات حزب دمكرات، فرمانده عمليات چريك‏هاى فدايى خلق و فرمانده عمليات گروه كومله، شناسايى شد».
در جريان پاكسازى بويين سفلى، پنج گلوله به دست پيچك اصابت كرد و يك تركش هم به پاى او خورد. به علت شدت خونريزى، او را سريعاً به تهران اعزام كردند و در بيمارستان شهيد مصطفى خمينى بسترى شد. بعد از آن كه نام او در فهرست مجروحين منتقل شده به تهران در يكى از روزنامه‏ها چاپ شد، عناصر تروريست وابسته به گروهك «كومله» در صدد ترور او برآمدند. پيچك به محض اطلاع از اين قضيه، ضمن يك صحنه‏سازى جالب، شبانه از بيمارستان فرار كرد و به خانه برگشت. بعد از اين ماجرا بود كه بيانيه گروهك كومله، با مضمون ترور ناكام «پيچك، مزدور خمينى» در شهر توزيع شد.
۹-۱۰-۱۳۸۹ ۰۷:۳۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #10
RE: متن کامل کتاب آن سه مرد

شيپور جنگ

به دنبال شروع جنگ تحميلى رژيم بعثى صدام حسين عليه كشورمان، غلام‏على به جبهه غرب شتافت تا در راه زمين‏گير كردن دشمن متجاوز، به سهم خود، گامى بردارد. نخستين عرصه نبرد پيچك، جبهه چپ سرپل ذهاب - يعنى مناطق بازى دراز، دشت ديره و كوه‏هاى سركش و سنبله - بود. به لحاظ لياقت و شايستگى كه در دوران جنگ‏هاى كردستان از خود بروز داده بود، از سوى فرمانده مقتدر سپاه منطقه 7 كشورى شهيد «محمد بروجردى»، به سمت مسؤول عمليات جبهه چپ سرپل ذهاب منصوب شد.
«پيچك» در آن روزها، فرمانده‏اى بود كه بر قلوب نيروهايش حكومت مى‏كرد. او با اخلاق عملى به آنها درس زيستنى سزاوار يك انسان را مى‏آموخت؛ انسانى كه فريب عناوين و القاب دهان پركن را نمى‏خورد و افسون پست و مقام بر جان مهذّبش كارگر نبود. يكى از نيروهاى تحت امر او در آغازين روزهاى جنگ، در اين‏باره گفته است:
«... برادر پيچك، علاوه بر اين كه استاد و فرمانده ما بود، در آن روزهاى سراسر غربت اوايل جنگ، در حكم پدرى مهربان براى ما محسوب مى‏شد. وقت خوردن غذا، اول مى‏آمد و همه بچه‏ها را دور سفره مى‏نشاند و به آن‏ها غذا مى‏داد. رسم رايج ما اين بود: نفر آخرى كه غذاى خودش را تمام كند، بايد كل ظروف را هم بشويد. به واسطه اين كه برادر پيچك هميشه سعى مى‏كرد اول بچه‏ها سير شوند و بعد او غذايش را بخورد، لذا هميشه شستن ظرف‏ها هم به عهده او مى‏ماند. هر چقدر هم بچه‏ها اصرار مى‏كردند تا به اين روال خاتمه بدهد، زير بار نمى‏رفت.»
غلام‏على در زندگى و سلوك فردى و جمعى، سيره حضرت امام على‏عليه السلام را براى خودش سرمشق قرار داده بود. چه اين كه چند بار هم اين تأسى و تأثيرپذيرى از سيره عملى زندگى مولاى متقيان‏عليه السلام را به دوستان خاص خودش متذكر شد. يكى از محرمان راز غلام‏على مى‏گويد:
«... غلام‏على مى‏گفت: امام على‏عليه السلام در وجود خودش دو جنبه را خيلى خوب و متوازن حفظ كرده بود؛ يكى اقتدار بى‏حد و حصر و ديگرى عدالت بى‏حد و مرز.
خيلى دلم مى‏خواهد از اين بابت به آقا اميرالمؤمنين‏عليه السلام اقتدا كنم. حالا اين كه چقدر خدا توفيق بدهد و چقدر عرضه‏اش را داشته باشم، بحثى ديگر است. با اين حال، من سعى خودم را مى‏كنم.»
پيچك به يمن برخوردارى از موهبت روحيه‏اى شاداب و چهره‏اى بشاش و دوست‏داشتنى، هر جا كه مى‏رفت، خيلى زود در دل اطرافيانش جا باز مى‏كرد و با آنان خودمانى مى‏شد. پس از به عهده گرفتن مسؤوليت محور چپ جبهه سرپل ذهاب و استقرار در پادگان ابوذر كه عقبه اصلى نيروهاى رزمى سپاه و ارتش در جبهه غرب بود، به واسطه همين خصائل، بسيارى از دليرمردان ارتش جمهورى اسلامى را هم به سلك دوستان صميمى‏اش درآورد. از جمله، بين او و عقاب سلحشور هوانيروز «على‏اكبر قربان شيرودى»××× 1 على‏اكبر قربان شيرودى» از خلبانان زبده تيم آتش يگان هوانيروز كرمانشاه بود كه در بدو تجاوز سپاه دوم ارتش بعث به مناطق غرب كشور، شمار زيادى از تانك‏هاى لشكر 6 زرهى دشمن را در منطقه سرپل ذهاب با آتش موشك‏هاى هلى‏كوپتر «كبرا»ى خودش نابود كرد. سرانجام اين خلبان قهرمان در جريان عمليات دوم بازى‏دراز، در روز هشتم ارديبهشت 1360 طى نبردى سنگين و نابرابر با دشمن، به شهادت رسيد. ××× دوستى و الفت گرمى برقرار شد. به نحوى كه اين دو به قدرى به يكديگر علاقه داشتند كه هر بار در پادگان ابوذر به هم مى‏رسيدند، گل از گل‏شان مى‏شكفت، با هم مزاح مى‏كردند و بعد شروع مى‏كردند به كشتى گرفتن با هم. «محمد ابراهيم شفيعى»، از فرماندهان سپاهى جبهه چپ سرپل ذهاب در آن روزها، با اشاره به اين يكدلى به وجود آمده بين خلبانان قهرمانى همچون شيرودى با پيچك مى‏گويد:
«... در پادگان ابوذر، بچه‏هاى سپاه در چند بلوك ساختمانى مستقر بودند. الباقى بلوك‏ها هم بين بچه‏هاى لشكر 81 زرهى كرمانشاه و هوانيروز تقسيم شده بود. با اين حال، وقت و بى‏وقت، ما مى‏ديديم كه «شيرودى» و «كشورى» مى‏آيند به مقر ما و با پيچك و ساير بچه‏هاى سپاه حشر و نشر دارند. يك روز از سر مزاح به شيرودى گفتم: آقاجان، معلوم هست شما اين جا چه كار مى‏كنيد؟ مگر خودتان استراحتگاه و مقر نداريد كه مدام اين جا مى‏آييد؟ شيرودى گفت: خب حالا مگر اين جا باشيم چه مى‏شود؟ گفتم: هيچى، فقط آدم بايد جايى باشد كه در آنجا احساس راحتى داشته باشد. او با لبخند گفت: خب ما هم وقتى اينجا با شما بچه سپاهى‏ها هستيم راحتيم.»
با توجه به مسؤوليت فرماندهى جبهه چپ سرپل ذهاب، پيچك خودش را مقيد كرده بود تا اكثر مواقع براى سركشى به محورها و شناسايى آخرين تحولات منطقه، شخصاً به خطوط مقدم برود. يكى از نيروهاى تحت امرش در اين‏باره مى‏گويد:
«... يك روز كه در پادگان ابوذر، پيچك مطابق معمول آماده مى‏شد تا براى سركشى به خط مقدم برود، حين حركتش به او گفتم: برادر پيچك، اجازه دارم مطلبى را با شما در ميان بگذارم؟ با همان لبخند زيباى خودش گفت: در خدمتيم، بفرماييد. گفتم: من يك مقدار نگران شما هستم. حالا كه داريد به خط مى‏رويد، پيشنهاد مى‏كنم كمى مواظب خودتان باشيد. كمى سگرمه‏هايش درهم رفت و گفت: ببين برادر، نه تير آدم را مى‏كشد، نه تركش، نه بعثى آدم را مى‏كشد، نه ضدانقلاب، تنها خدا است كه قبض روح اولاد آدم به دست اوست. با اين اوصاف، دليلى براى نگرانى باقى نمى‏ماند. پس شما هم بى‏دليل، نگران نباشيد.
اين را كه گفت، دوباره لبخند زد و سوار ماشين شد و رفت.»
پيچك براى آغاز تعرضى متقابل به مواضع دشمن اشغالگر، لحظه‏اى آرام و قرار نداشت. او با شناسايى شبانه‏روزى خطوط پدافندى واحدهاى ارتش بعث، در صدد طرح‏ريزى دقيق براى عملياتى بود كه با اجراى آن، بتوان اسطوره شكست‏ناپذيرى دشمن را در غرب، در هم كوبيد. ارتفاعات سركش و پيچيده «بازى‏دراز»، بسترى بود كه پيچك مى‏خواست به همراه معدود يارانش، روياى شيرين غلبه بر خصم را در آن تعبير شده ببيند.
در وهله نخست، پيچك در صدد برآمد تا با اجراى يك رشته عمليات محدود در بازى‏دراز، به دشمن ضرباتى وارد آورد. از اواخر مهرماه سال 1359 و پس از انجام شناسايى‏هاى ضرورى خطوط دشمن و فراهم آوردن نسبى مقدمات كار، مقرر شد تا در ارتفاعات بازى دراز و «افشار آباد» عملياتى انجام شود. از جمله اهداف جانبى اين عمليات، آزادسازى ارتفاع «دانه خشك» و خارج كردن پادگان ابوذر از ديد سپاه دوم ارتش بعث بود.
عمليات در موعد تعيين شده، از سه جناح آغاز شد و نيروها از سه محور «دانه خشك»، «سرآب گرم» و «دشت ديره»، به سوى مواضع دشمن هجوم بردند. منتها به دليل نرسيدن نيروى كمكى، آنان مجبور به عقب‏نشينى شدند. در همين عمليات كه بعدها در تقويم جنگ به «نبرد اول بازى دراز» مشهور شد، شمارى از رزمندگان كارنامه قبولى خود را از خداوند دريافت كردند و با نمره قبولى - شهادت - به آسمان پر گشودند. در خاتمه حمله، شهيد بزرگوار آيت‏الله دكتر «بهشتى» وارد منطقه شد. پيچك و ديگر نيروهاى رزمنده، بهشتى را چون نگينى درخشان در ميان گرفته و با او درددل مى‏كردند. آنان از بى‏عدالتى‏ها و پيمان‏شكنى‏هاى رييس‏جمهور و فرمانده كل قواى وقت - ابوالحسن بنى‏صدر - نسبت به مسؤوليت‏هاى قانونى‏اش در قبال رزمندگان جبهه غرب، دل‏شان به درد آمده بود و حال، با آمدن دكتر بهشتى، سنگ صبورى يافته بودند تا با او از رازهاى نهفته سخن بگويند. آنها گفتند و گفتند و بهشتى مظلوم، فقط شنيد و شنيد. سرانجام، سيدالشهداى انقلاب اسلامى خطاب به رزمندگان گفت:
«... براى كسب تجربه در جنگ، ما بايد بهايى بپردازيم و آن بهاء، چيزى نيست به جز خون عزيزان مان، در حال حاضر، چاره‏اى جز مقاومت وجود ندارد. يا بايد بگذاريم كه دشمن همه‏جا را بگيرد، يا با تمام وجود و با چنگ و دندان، جلوى متجاوزين را بگيريم. برادران عزيز! ما براى دفاع از اسلام به اين جا آمده‏ايم و بروز چنين مشكلاتى در هر جنگى طبيعى است. ما ناچاريم مقاومت كنيم و اين تنها راهى است كه پيش روى ما قرار دارد. ما نبايد اين همه انتقاد كنيم. بايد بكوشيم از تجربه اين نبردها درس بگيريم و با استفاده از همين درس‏ها، در عمليات بعدى، انتقام خون شهداى عزيزمان را از دشمن بگيريم.»
۹-۱۰-۱۳۸۹ ۰۷:۳۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  من یک شهریوری ام پریماه® 1 1,986 ۲-۱۲-۱۳۹۴ ۰۷:۱۸ عصر
آخرین ارسال: پریماه®
  سنگ های ماه تولد پریماه® 11 1,078 ۲۳-۱۱-۱۳۹۴ ۱۲:۴۷ صبح
آخرین ارسال: پریماه®
  دفتر شعر پریماه® 2 633 ۹-۱۱-۱۳۹۴ ۰۶:۴۲ عصر
آخرین ارسال: پریماه®
  معرفی دوره ی رایگان مفاهیم برنامه نویسی و دوره ی رایگان +Network به صورت آنلاین one hacker alone 0 727 ۲۴-۷-۱۳۹۴ ۰۹:۳۹ عصر
آخرین ارسال: one hacker alone
  منابع پنهان قندها را بشناسید tanha37 0 641 ۱۶-۳-۱۳۹۴ ۰۹:۰۷ صبح
آخرین ارسال: tanha37


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان

لینک دوستان