درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۱۰-۸-۱۳۹۳, ۱۰:۳۳ صبح


 

سرزمین بلاگ حامد اسکندری

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
رمان طنین عشق
نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 15,443
تاریخ عضویت: ۲۲ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 102
سپاس ها 1464
سپاس شده 894 بار در 602 ارسال
ارسال: #31
RE: رمان طنین عشق

می خواستم به آشپزخانه برم که سینه به سینه با پویا برخورد کردم.
-چرا عجله می کنی؟؟
-می خواستم برم آشپزخانه
-شما بفرما برو تو اتاق تا منم بیام
-نمی شه
-چرا؟؟
-می خوام برم پیش مادر
-نمی شه
-اذیتم نکن
راهم رو سد کرده بود و به هر سمتی می رفتم او هم به همان سمت می رفت.کلافه شدم و با صدای بلند مادر رو صدا کردم
-جانم؟؟
-به این پسرتون یه چیزی بگید...نمی ذاره بیام پیش شما
-اِ...پویا؟؟ولش کن بذار راحت باشه
-مگه من چه کارش دارم؟می گم بره تو اتاق تا منم بیام
-مادر جون خودتون که می دونید واسه چی باهاش قهرم
پویا با تعجب به مامان خیره شد:
-مگه قهره؟؟
مادر خندید و گفت:
-آره قهره.بدجوریم قهر کرده
-پس کی بود که اومده بود تو بغلم و دیگه بیرون نمیومد؟
آنقدر خجالت کشیدم که دوست داشتم زمین دهان باز کند و من را ببلعد.
هر دو خندیدند و مادر گفت:
-پویا دخترمو اذیت نکن...نگاش کن مثل لبو قرمز شده
پویا سرش رو نزدیک آورد و گفت:
-حالا برو تو اتاق تا منم بیام
با سرعت به اتاق او رفتم.دیگه حتی روم نمی شد به صورت مادر نگاه کنم چه برسد به اینکه بخواهم در کنارش بایستم و با او صحبت کنم
***
وقتی به خودم اومدم دیدم هیچ کس نیست و همه آنجا رو ترک کردند.ترس عجیبی به جانم افتاد و دوان دوان از آنجا گریختم و به اتاقم رفتم.همه برقها رو خاموش کردم و زیر نور کم آباژور روی تخت خوابیدم و به فکر فرو رفتم.دلم می خواست تا ابد به آن روزهای شیرین بیندیشم.چقدر خوشبخت بودم.وقتی در کنار پویا بودم،دیگر هیچ چیزی جز او برایم مهم نبود و این حس که من خوشبخت ترین زن دنیا هستم،لحظه ای رهایم نمی کرد.
***
روی تخت او نشستم و از حرص ناخنهایم رو می جویدم.به هزار زحمت بلندشون کرده بودم و حالا از حرص یکی یکی می خوردمشون...
تقه ای به در خورد ولی کسی وار نشد.
-بله؟؟
سکوت...
-پویا تویی؟؟
کمی در باز شد.دست مردانه ی پویا که یک انگشتش را مثل بچه دبستانی ها بالا آورده بود،پیدا شد.
-خانم اجازه هست بیام تو؟؟
با صدای بلند گفتم:
-پویا خیلی لوسی خیلی خیلی زیاد...آبروی منو بردی
سرم رو بین دستانم گرفتم و برای آبروی ریخته شده ام اشک ریختم.
موهایم رو نوازش کرد:
-آخه چرا فکر می کنی آبروت رفته؟؟عزیز من خیلی طبیعیه که من تو رو بغل کنم.ناسلامتی ما محرم هستیم.
سرم رو بالا گرفت:
-هییین...چرا گریه می کنی؟عجب غلطی کردما...من خودم می رم به مادر می گم که اشتباه شده،طنین تو بغلم نبود،دختر همسایه پایینی بود
چنان با خشم نگاهش کردم که حسابی جا خورد و بعد با صدای بلند خندید.من هم از خنده ی او خنده ام گرفت ولی می خواستم مثلا پرستیژ خودم رو حفظ کنم.
-حالا اخماتو باز کن...می ترسما...طنین یه چیزی بگو.این یه هفته که به اندازه صد هفته گذشت و حالا که اینجا کنارم نشستی همه اش اخم می کنی.چرا دلت برام نمی سوزه؟؟بابا به خدا منم گناه دارم.نمی دونی امروز چی کشیدم؟؟از بعد از ظهر زنگ می زدم به گوشیت بر نمی داشتی.هر چی اس.ام.اس می زدم که جواب نمی دادی.داشتم می مردم.نمی دونی تا اینجا چطوری رانندگی کردم.2 بار نزدیک بود تصادف کنم.توی راه به خونتون زنگ زدم که کسی جواب نداد.دیگه نمی دونستم چه کار کنم.اومدم خونه تا اگر خبری ازت نشد،بیام خونتون که دیگه خودت بقیشو می دونی...
دلم برایش کباب شد...دو بار نزدیک بوده تصادف کنه.
-الهی بمیرم...ببخش
-قربونت برم خدا نکنه تو بمیری.
-پویا؟؟
-جانم؟؟
-اگر من بمیرم چه کار میکنی؟
دو دستش را بالا گرفت:
-ای خدا خودت به دادم برس...باز شروع کرد
خندیدم:
-می دونی چیه؟اگر اون حرفا رو زدی که دلم برات بسوزه و خونتون بمونم باید بگم که کور خوندی.من اینجا نمی مونم
-اگر تونستی که برو.
-مثلا چطوری می خوای جلومو بگیری؟؟
-کاری نداره.مثل آب خوردن
-باشه.حالا می بینیم...
بلند شدم و کش و قوصی به بدنم دادم و خواستم از اتاق بیرون برم
-باز دوباره قهر کردی؟؟
-نه بابا...قهر چیه؟؟دارم می رم پیش مادر کمکشون کنم
-روت می شه تو صورتش نگاه کنی؟؟
لبم را به دندان گرفتم و گفتم:
-وای پویا...دوباره یادم افتاد.آخه این چه حرفی بود که زدی؟
قهقهه ای زد و دستم رو گرفت و با خودش کشید.مدام غرلند می کردم.هر چه تقلا کردم تا دستم رو بیرون بکشم،نتونستم.مادر در نیشیمن نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد.پویا صدایش کرد .
وقتی او برگشت من از خجالت سربه زیر انداختم و دوباره سرخ شدم.
روی کاناپه نشستیم و پویا رو به مادرش گفت:
-مادر یه چیزی به طنین بگید که از اون موقع تا حالا داره مخ منو می خوره و می گه این چه حرفی بود که زدی؟
مادر با صدای بلند خندید و گفت:
-از بس که عزیز دلم با حیاست...
-اِ...مادر؟شما بجای اینکه طرف منو بگیری داری حمایتش می کنی؟
من و مادر خندیدیم
-پس دست به یکی کردین امشب منو زجرکش کنید!آره؟؟
در همین حین پدر هم از راه رسید و همه به احترامش بلند شدیم.پدر هم مثل بابای خودم بود و من خیلی خیلی دوستش داشتم.در آغوشش فرو رفتم. او هم از دیدنم خیلی خوشحال شد و سرم رو بوسید
خیلی شوخ بود و همه اش سربه سرم می گذاشت.اون شب،شب خیلی خوبی بود و همه چیز بر وفق مراد بود.من،مادر و پویا وسایل شام رو آماده کردیم و در کنار پدر شام دل پذیری نوش جان کردیم.
مادر،برای من و پویا در یک ظرف غذا کشید و گفت که باید با هم بخوریم.خیلی خجالت کشیدم و از جام بلند شدم ویک بشقاب دیگه آوردم و از مادر خواستم در آن ظرف برایم غذا بکشد ولی او قبول نکرد و هر چقدر اصرار کردم بی فایده بود.پویا لبخندی به لب داشت که با دیدنش،عصبی می شدم و دوست داشتم همه ظرف ها را روی سرش بشکنم.خلاصه به هر طریقی بود اون شب من و پویا در یک ظرف غذا خوردیم.البته از حق نگذریم،خیلی بهم چسبید و اشتهایم دو برابر شده بود.
بعداز صرف شام،من و مادر ظرف ها رو شستیم.در نشیمن نشسته بودیم و مادر مدام پذیرایی می کرد.جلوی پدر روم نمی شد با پویا بحث کنم.زیر گوشش زمزمه کردم:
-پویا جان یه چند لحظه بیا تو اتاق کارت دارم
با تعجب نگاه کرد و من برای اینکه از شر نگاهش خلاص شوم،به اتاقش رفتم و روی تخت نشستم تا بیاد.در زد و وارد شد
-جانم؟؟
-پویا آژانس بگیرم یا می رسونیم؟
-اینو نمی تونستی پایین بپرسی؟
با خجالت سربه زیر انداختم:
-راستش جلوی پدر روم نمی شه بحث کنیم
خندید:خیلی خب...خودم می رسونمت
از اینکه بیشتر از اون بحث رو ادامه نداده بود،خوشحال شدم و گفتم:
-حالا می تونی بری؟
به سمتم اومد و گفت:
-اِ...حالا می تونم برم؟
در آغوشش فرو رفتم و گفتم:
-برو دیگه...ببین خودت ولم نمی کنی.بعد نری به پدرت بگی از بغلم نمیومد بیرون.هر دو خندیدیم.
-بیچاره طاها..یه عمر از دست زبون تو چی کشیده!
-بیچاره فقط ناز کشیده
گونه ام رو بوسید و گفت:
-خدا به داد من برسه
ار بغلش بیرون اومدم و گفتم:
-خب دیگه بریم پایین زشته بیشتر از این پدر جونو تنها بذاریم
تقه ای به در خورد و مادر جون وارد اتاق شد و با لبخند گوشی موبایلم رو به دستم داد و گفت:
-عزیزم مامانته
-سلام مامان
-سلام عزیزم.نمی خوای بیای؟؟
-چرا مامان دیگه دارم حاضر می شم که پویا برسونتم
-خیلی خب مادر.داشتی راه می افتادی یه زنگ بزن
-باشه چشم
گوشی را قطع کردم
-کی گفته قراره من برسونمت؟
متعجب نگاهش کردم
-اینطوری نگام نکن.من نمی رسونمت
-یعنی چی؟؟
-یعنی همین.
با خجالت به مادر گفتم:
-مادر جون می شه لطف کنید زنگ بزنید آژانس یه ماشین برام بگیرید
-آره مادر جون
پویا عصبی شد:
-یعنی چی واسه خودتون می برید و می دوزید؟؟اگه من گذاشتم اونوقت شما باید زنگ بزنید.من به هیچ عنوان دلم نمی خواد آخر شب،زنم با آژانس بره جایی
پوزخند زدم:
-فعلا که من زنت نیستم
-اِ...اگر زنم نیستی پس چی هستی؟؟
خودم هم نمی دونستم چی باید بگم.خندیدم و گفتم:
-پویا اذیت نکن من می خوام برم خونمون
با قاطعیت گفت:
-ن.م.ی.شه
مادر به بحث ما می خندید و دست آخر هم خسته شد و گفت:
-ما که رفتیم.شما هم انقدر بزنید تو سرو کله هم تا صبح شه.
-پویا؟؟؟
-جانم؟عزیزم؟
-پاشو دیگه...لباس بپوش بریم
-کجا بریم؟؟
-خونه من
-خونه ی تو اینجاست
-ای خدا...آخر سر از دست تو دق می کنم و می میرم
-خدا نکنه خانمم...زود باش به مامان زنگ بزن تا نگران نشن
شماره خونه رو گرفتم
-بله؟؟
-سلام بابا
-سلام دخترم.داری میای؟؟
به حالت گریه گفتم:
-بابا؟؟پویا نمی ذاره بیام
به قدری خندید که من خجالت کشیدم
-اگه پویا اونجاست،گوشی رو بده دستش
گوشی رو به طرفش گرفتم و گفتم:
-بابامه.می خواد دعوات کنه
رنگ از رویش پرید و گوشی رو گرفت
-سلام بابا جان.خوب هستید؟؟........ممنون مرسی...........بله بله...........(نگاه مشتاقش رو به من سپرد)من نمی دونم چرا............خواهش می کنم..............ببخشید دیگه.............باشه باشه حتما..........سلام بنده رو به مامان برسونید..........چشم چشم حتما.............خدافظ
-حالا دیگه منو دست میندازی شیطون؟؟
خندیدم و از اتاق بیرون رفتم و به مادر اعلام کردم که می مونم.ساعت 2 بامداد بود و همه در پذیرایی نشسته بودیم و می گفتیم و می خندیدیم.اولین خمیازه رو من کشیدم . بعدهم یکی یکی خمیازه ها شروع شد.مادر گفت:
-پاشیم بخوابیم که فردا کلی کار داریم
پویا بلند شد و دست منو گرفت و گفت:
-شب همگی بخیر
بلند شدم و در حالی که دستم رو از دست پویا بیرون می کشیدم،به سمت مادر و پدر رفتم و هردو را بوسیدم و هر دو لبریز از محبت شدند و با مهربانی نگاهم کردند....
پویا هم با نگاهش که رنگ قدردانی داشت،نگاهم کرد و بعد با هم به اتاق پویا رفتیم.
-پویا؟؟
-جانم؟؟
-من رو تخت می خوابم
با دلخوری نگاهم کرد و گفت باشه.
-پویا ....من که مسواک نیاوردم
-مسواک منو بزن
-اَه...چطور می تونی همچین پیشنهادی بدی؟
خندید و گفت:
-شوخی کردم.یه مسواک اضافه توی حمام هست.می تونی از اون استفاده کنی
-پس تا من میام،جاتو بنداز
-خیالت راحت
بعد از مسواک به اتاق برگشتم و دیدم جاشو انداخته و خوابیده.بلند گفتم:
-چه خبرته؟؟صدای خرو پفت کل خونه رو برداشته
چیزی نگفت.روی تخت دراز کشیدم و پتو را تا خرخره بالا کشیدم و دستانم رو زیر سرم قلاب کردم.آرام گفتم:پویا؟؟
سکوت...
این بار با صدای بلندتری اسمش رو صدا کردم ولی باز هم جواب نداد.طاقت اون همه بی محلی رو نداشتم.او با این کارش قلبم رو فشرد
بلند شدم و برق رو روشن کردم.کنارش نشستم و به صورتش خیره شدم...
-پویا؟؟
لبخندی روی لبهایش نقش بست.باز صدایش کردم و اینبار چشمهایش نیمه باز شد و موقعیت مرا جستوجو کرد و تا مرا دید،زد زیر خنده
-خیلی بدی...گلوم پاره شد از بس صدات زدم
دستش رو باز کرد تا به آغوشش بروم ولی بلند شدم و روی تخت نشستم
-اِ...مگه تو اینو نمی خواستی؟
-نخیرم
روی تخت دراز کشیدم و زیر پتو رفتم.حالا او هر چی صدا می کرد جوابش رو نمی دادم.هر دو انقدر خندیدیم که اشک از دیدگانمان جاری شد و بعد از کلی حرف زدن،به خواب رفتیم.البته اون شب من اصلا نتونستم بخوابم.احساس کردم پویا خوابیده.بلند شدم و پتو و بالشم رو کنارش گذاشتم و خوابیدم.چند لحظه بعد دستانش به دورم حلقه شد و دوباره به خواب رفت.من هم کمی چرتم برد ولی انگار مغزم بیدار بود.
صبح زود پویا بیدار شد.خیلی آرام می خواست از کنارم بلند شود که دستش رو گرفتم و نذاشتم بلند شه.
خندید:چه کار می کنی؟؟
-کجا؟؟
-می خوام برم شرکت
-قصد جسارت نداشتم ولی امروز جمعه ست.
سپس با کنایه ادامه دادم:
-البته اگه قرار مداری چیزی داری بگو تا با هم بریم،منم ببینمش
-وای...امروز جمعه ست!....
بعد با حرص نگاهم کرد و گفت:
-اصلا دلم نمی خواد انقدر ذهنت منحرف باشه
مثل بچه های معصوم سرم را پایین انداختم و گفتم:
-چمش!!
از حالت بچگانه م خنده ش گرفت و گونه ام را بوسید...
-راستی امروز مادر قراره بره خونه یکی از دوستاش...دوتایی حسابی خوش می گذرونیم!
-اِ....دلت میاد مادر جون نباشه....اصلا اگر اون نبود که من الان اینجا نبودم....پویا خودمونیما...مامانت خیلی شیطونه!
خندید و گفت:
-آره مثل توئه
-نخیرم من مثل اونم
-حالا چه فرقی داره؟
-اِ...پویا فرق داره....
-باشه بابا...هرچی تو بگی
-آفرین پسر گلم
بغلش کردم و چشمانم را بستم...حلقه دستانش را تنگ تر کرد و سرش را روی سرم گذاشت...
چشمانم گرم شدند و به خواب رفتم.
وقتی چشمانم رو باز کردم،پویا رو دیدم که دستش را زیر چانه اش زده بود و با لبخندی ملیح نگاهم می کرد...
-چرا بیدار شدی؟؟
کش و قوصی به بدنم دادم و گفتم:
-ساعت چنده؟
-12
مثل فنر سر جایم نشستم و گفتم:
-اونوقت به من می گی چرا بیدارشدی؟...وای چرا انقدر خوابیدم؟؟
-نترس بابا....مادر رفته بیرون!
با حالت خاصی نگاهش کردم و گفتم:
-مگه من به خاطر مادر می خواستم بلند شم؟
خندید و سرش را روی بالش گذاشت و به سقف خیره شد.
-طنین؟...نمی دونی وقتی می خوابی چقدر شبیه پونه می شی....شکل فرشته ها می شی...واسه همین گفتم چرا بیدار شدی...دلم می خواست حالا حالاها بهت نگا کنم...
متاثر شدم و چیزی نگفتم.خیلی دلم می خواست الان پونه زنده بود و در کنار ما بود و از شادی ما شاد می شد.
ناخداگاه گریه ام گرفت... و به قول بابا،مثل ابر بهار گریه ام گرفت...دلم نمی خواست پویا رو ناراحت کنم....می خواستم از اتاق بیرون برم که پویا صدام زد و گفت:
-ببینمت
همانطور که پشت به او ایستاده بودم،ایستادم و با صدایی لرزان از بغز،گفتم:
-کاری داری؟؟
بلند شد و از پشت سر بغلم کرد و گفت:
-چرا گریه کردی؟
اشکهایم رو پاک کرده بودم،ولی صدایم لرزش محسوسی داشت...
-نه من گریه نکردم
صورتش را نزدیک کرد و به چشمانم خیره شد و گفت:
-تو بعد از این همه مدت متوجه نشدی که من گریه کردنتو حس می کنم...
بغزم شکست و به گریه افتادم...پویا با چشمانی گرد نگاهم کرد و گفت:
-من واقعا دلیلی واسه گریه نمی بینم
روی تخت نشستیم...پویا دلیل گریه ام را متوجه شده بود...نوازشم می کرد و سعی می کرد با حرف های روح نوازش آرامم کند
ای کاش الان هم پیشم بود تا هر وقت گریه می کردم نوازشم می کرد و ازم می خواست دیگه گریه نکنم.ولی افسوس که نبود... .
چقدر بهش احتیاج داشتم.خدایا...ازت می خوام کمکم کنی.خدا جونم کمکم کن تا دوباره خودم رو در کنار پویا و خانواده ام ببینم و احساس خوشبختی کنم
این مصیبتی که بر من وارد شده بود به یک معجزه ی الهی نیاز داشت که من و خانواده ام باز هم در کنار هم باشیم...
چشمانم رو بستم و باز هم سعی کردم لحظه به لحظه ی اون روز عزیز رو به یاد بیارم...
۲۳-۱۰-۱۳۸۹ ۱۲:۴۴ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 15,443
تاریخ عضویت: ۲۲ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 102
سپاس ها 1464
سپاس شده 894 بار در 602 ارسال
ارسال: #32
RE: رمان طنین عشق

فصل10-قسمت دوم
اون روز یکی از بهترین روزهای دوران نامزدیمون بود.خیلی خوش گذشت.
احساس دلتنگی عجیبی داشتم ولی باید خودم رو کنترل می کردم.گوشی موبایلم رو که بعد از چند روز روشن کرده بودم،بعد از چند دقیقه زنگ خورد.شماره ی ناشناسی بود.جواب ندادم و دوباره گوشی رو خاموش کردم.شاید پویا بوده.نمی دونم.ای کاش جواب داده بودم تا لااقل صداشو می شنیدم.ولی نه...خوب کاری کردم که جواب ندادم.
چشمانم رو بستم و دوباره به یاد اون روزها افتادم.اون شب انگار خیال خوابیدن نداشتم و فقط دوست داشتم به او و خاطرات او فکر کنم
بعد از آنکه کمی آرامتر شدم به طبقه پایین رفتیم و همانطور که سربه سر هم می گذاشتیم،به آشپزخانه رفتیم و وسایل صبحانه رو با هم آماده کردیم...
-واقعا که خجات داره...آخه این موقع روز کی صبحانه می خوره؟؟
-خب منو و تو دیگه.
خندید و همانطور که به صندلی تکیه زده بود،مرا زیر نظر داشت.می ترسیدم زیر نگاه مشتاقش تاب نیارم و از هیجان،کاری دست خودم بدم.به همین خاطر هم کارهامو با وسواس بیشتری انجام می دادم...
بالاخره تموم شد...نفس آسوده ای کشیدم و با لحن خاصی گفتم:
-بفرمایید لطفا!
پشت میز نشست و چشمانش را بست.حس می کردم ذهن و فکرش درگیره و حال مساعدی نداره...کمی نگران شدم و پرسیدم:
-چیزی شده؟ پویا؟
-با آرامش خاصی نگاهم کرد و گفت:
-نه
-دیشب نخوابیدی؟؟...خیلی چشمات قرمزه
لب ملیحی زد و گفت:
-نه اصلا خوابم نبرد....دم صبح تازه خوابم برده بود که بیدار شدم
با شیطنت گفتم:
-عوضش تا دلت بخواد من خوب و راحت خوابیدم...
-خوش به حالت!
-راستشو بخوای منم زیاد نخوابیدم ولی همون مدتم خیلی راحت بودم
برایش لقمه درست می کردم و او هم با کمال میل آنها را نوش جان می کرد.یاد روزی افتادم که در بیمارستان بودم و پویا برایم لقمه می کرد و با وجود مخالفت های من،آن را به دهانم می گذاشت....دلم می خواست تمام محبتهایش را جبران کنم و تمام عشق و علاقه ام را به او تقدیم کنم و هر کاری برای خوشبخت شدنش انجام دهم...
وسایل صبحانه را جمع کردیم و به اصرار پویا من پشت میز نشستم و او ظرفها را شست...هرچقدر اصرار کردم قبول نمی کرد.
-خیلی زن ذلیلی!
-پس چی؟
-بدم میاد...مرد باید جذبه داشته باشه
-اِ...نه بابا....پس دلت می خواد با کتک بشونمت...آره؟
-چه ربطی داره؟....تو...
همانطور بحثمان ادامه پیدا کرد و با خنده و شوخی همراه بود...از این همه محبت او غرق در لذت می شدم و قند در دلم آب می شد ولی با ابن حال با او مخالفت می کردم...
بعد از اینکه ظرفها را شست،پشت میز نشست و گفت:
-خب...حالا دوست داری بریم کجا؟
-همینجا خوبه...الان مادر جونم میاد
-به به...چه خانم کم خرجی!
با اخم غلیظی که چاشنی صورتش کرده بود،ادامه داد:
-یا همین الان می گی کجا بریم یا اینکه خودم می برمت یه جای بد
-مثلا کجا؟
-خب می ریم....می ریم پارک سر کوچه!
خندیدم و گفتم:
-خب پس بریم جمشیدیه!
-کتونی آوردی؟
-آره...مجهز اومدم
همانطور که به اتاق می رفتیم تا حاضر شویم،به صحبتمان ادامه می دادیم....
-اِ...؟پس از قبل برام نقشه کشیده بودی؟
چشمکی زدم و گفتم:
-خیلی باهوش شدیا
روی دست بلندم و کرد و هرچقدر جیغ و فریاد کردم،فایده ای نداشت.
-دختر آرومتر...چه خبرته؟
-پویا بذارم زمین...
-می خوای از همین بالا پرتت کنم پایین؟...بلای جون منی تو
-اِ..خیلی بدی!!....اصلا همین الان پرتم کن...من دلم نمی خواد بلای جونت...
هنوز حرفم تمام نشده بود که پویا نزدیک نرده ها رفت و گفت:
-واسه من شجاع بازی در میاری؟؟...پرتت کنم؟؟
خندیدم و با بی خیالی گفتم:
-اون دیگه به خودت بستگی داره...اگر بلای جون نمی خوای پرتم کن...
و با صدای بلند خندیدیم...
پایینو نگاه کردم...به نظرم خیلی وحشتناک اومد....با اینکه همیشه کوهنوردی می کردم و از ارتفاع هم نمی ترسیدم ولی اینبار حس کردم،سرم به دوران افتاد و چشمانم سیاهی رفت....
به گردن پویا چسبیدم و گفتم:
-وای پویا....سرم داره گیج می ره
-دیگه کار از کار گذشته...وقت اظهار پشیمونی نیست
-پویا جدی می گم...حالم خوب نیست...بذارم زمین
به اتاق رفتیم و پویا مرا روی تخت گذاشت و با نگرانی گفت:
-چرا انقدر رنگت پریده؟
شوری خونو تو دهنم حس کردم...
پویا با صدایی لرزان گفت:
-طنین حالت خوبه؟...دهنتو باز کن ببینم....هییین!!....چرا لثه ت داره خون میاد؟؟
-نمی دونم...
دوان دوان به سمت دستمال کاغذی رفت و چند تا دستمال را باهم بیرون کشید و باز هم به سمتم اومد و آنها را روی لثه م گذاشت...با نگرانی به صورتم خیره شده بود
-تا حالا سابقه داشته؟؟
-نه یادم نمیاد....حتی خون دماغ هم نشده بود
حسابی کلافه شده بود...معلوم بود که اصلا طاقت دیدن مرا در ان وضعیت ندارد.
-باید بریم دکتر
با تمسخر گفتم:
-پویا مگه چی شده حالا؟؟....یه خونریزی ساده ست
دستمو گرفت و کمکم کرد تا بلند شم و به سمت دستشویی هدایتم کرد و گفت:
-بشورش...
تقریبا خونش بند اومده بود...پویا پشت در ایستاده بود و نگران،سرش را به دیوار تکیه داده بود...
-پویا این چه قیافه ایه؟....مگه چی شده حالا
-حاضر شو بریم دکتر
-آخه کی واسه خونریزی لثه می ره دکتر؟
-تو اولیش باش...زود برو حاضر شو
با هزار ترفند و التماس راضیش کردم که جایی نریم و در عوض به جمشیدیه ای بریم...
می خواستم حاضر شم که پویا گفت:
-باید صبر کنی تا من ریشامو بزنم
با هیجان گفتم:
-وای نه....تو روخدا پویا جونم!!....
با تعجب نگاهم کرد و من ادامه دادم:
-باور کن خیلی بهت میاد...نزنیشونا....باشه؟؟
لبخند زیبایی تحویلم داد و گفت:
-باشه بابا...به روی چشم!
-مرسی پویا...تو خیلی خوبی
حاضر شدیم و از خانه بیرون زدیم...اون شب یکی از رویایی ترین شبهای زندگیم بود و حس کردم عشق و علاقه ام به پویا هزاران برابر شده....تا شب آنجا بودیم و از طبیعت زیبا لذت می بردیم...
وقتی به خانه برگشتیم،مادر آمده بود و با خوش رویی تمام از ما استقبال کرد...تا اواخر شب می گفتیم و می خندیدم...پدر هم آمده بود و دور هم شاد بودیم.
اصلا دلم نمی خواست به خانه بروم ولی چاره ای نبود....با وجود اصرارهای پویا و مادر،باز هم همراه پویا به خانه رفتم..
اون شب اصلا دلم نمی خواست به خونه برم و دست آخر هم با گریه از پویا جدا شده بودم....او هم حسابی گرفته بود و دلش نمی خواست اجازه رفتن مرا بدهد...
روی صندلی میز تحریرم نشسته بودم و مطالعه می کردم که گوشی همراهم زنگ زد
-سلام
-سلام عزیزم
خوبی؟؟
-بهتر از همیشه
-پویا؟
-جونم؟
-دلم برات تنگ شده
-منم همینطور.پاشو حاضر شو بیا پایین
-کدوم پایین؟؟
-همین پایین
خندیدم:
-معلوم هست چی می گی؟الان کجایی؟
با خونسردی گفت:
-اینجام
کلافه شدم و گفتم:
-کجا؟؟
-همینجا
-ای خدا آخرش من...
هنوز جمله مو تموم نکرده بودم که در اتاق باز شد. پویا در چارچوب در ظاهر شد.آنقدر در بهت بودم که اصلا متوجه نبودم و بِر و بِر نگاهش می کردم.جلو اومد و گفت:
-سلام ...فکر کردی فقط خودت بلدی آدمو غافلگیر کنی؟
زیر لب سلامی دادم و خندیدم ولی همانطور نگاهش می کردم.انگار هنوز هم باور نکرده بودم که او الان در اتاق من و روبه روی من است.
-چیه؟چرا اینطوری نگام می کنی؟؟
-تو چطور اومدی بالا؟مامان که خونه نبود
-چرا اتفاقا مامان خونه بود.تازه می خواست بره بیرون که من اومدم
به احترامش بلند شدم.اخم کردم و با لحن شوخی گفتم:
-مگه تو کار و زندگی نداری که دَم به دقیقه اینجایی؟
-چرا دارم.کار و زندگی من تویی
نگاه عمیقی کردم:
-ای زن ذلیل...
از صدای خنده اش بند دلم برید.خودم هم خنده ام گرفت.روی تخت نشستم و او هم در کنارم جای گرفت.
-امروز یکی از دوستام می خواد بیاد خونمون،اومدم تو رو هم ببرم اونجا
متعجب نگاهش کردم:
-دوست تو به من چه ربطی داره؟
-این یکی با بقیه شون فرق می کنه
-چطور؟؟
-داره از پاریس میاد
-به به ...چه دوستایی داشتی و من خبر نداشتم
-آره...خلاصه که اسمش رضاست و برای تحصیل می ره پاریس که برای همیشه اونجا موندگار می شه.خیلی از اونجا تعریف می کنه.قرار شده یه بار منم برم تا ببینم اونجا چه خبره
-اتفاقا چند وقت پیش با دوستان صحبت می کردیم که قرار شد دست جمعی بریم آلمان
خیره نگاهم کرد.
-چرا اینطور نگاه می کنی؟
-با اجازه کی؟؟
-با همون اجازه ای که تو می خوای بری پاریس،من دارم می رم آلمان
قش قش خنده اش به هوا رفت.انگار تازه فهمیده بود که این را برای تلافی گفتم.
-خانمم من یه چیزی گفتم،مگه می شه من،اونم من،تو رو تنها بذارم و برم خوش گذرونی؟اصلا مگه می شه یه هفته شایدم بیشتر نبینمت؟زندگیم جهنم می شه.خودت که بهتر می دونی
خندیدم و گفتم:
-ولی قضیه آلمان جدیه
-خب؟
-ولی من گفتم ما دیگه ایالوار شدیم و نمی تونیم از این کارا بکنیم
خندید و مرا در آغوش گرفت:
-قربونت برم که انقدر زود ایالوار شدی...الانم پاشو...نه نه یه کم دیگه بشین
-بعدش؟؟
-بعدشم خدا بزرگه
خندیدیم:بعدش برو حاضر شو تا بریم خونه ما
بلند شدم و می خواستم برم حاضر شم که گفت:
-راستی یه چند دست لباس بردار.ممکنه یه چند روزی اونجا بمونی
-جدی؟؟
-آره....از مامان و بابا اجازه تو گرفتم.هرچند اجازه ت دست منه
-این چه حرفیه می زنی؟اجازه شما هم دست ماست
-اون که بله...
-می گم حالا باید چمدون بردارم؟؟
-نه بابا...یه ساک کافیه
-ساک نداریم که...
-ساک ورزشی چی؟؟
-باید بگردم
-دور من؟؟
-آره دیگه...
-ای شیطون!....خدا نکنه
-پیدا کردم.اینجاست
چند دست لباس زیبا و در عین حال پوشیده برداشتم و دو-سه دست مانتو هم برداشتم و راه افتادیم.
-پویا نکنه کلک زدی؟
-چی رو؟؟
-اینکه دوستت رضا می خواد بیاد؟!
خندید:نه بابا واقعا داره میاد
-نکنه از مامان و بابا اجازه نگرفتی؟!
-این یکیو باید بگم که حق با توئه
با نگرانی نگاهش کردم
-بابا شوخی کردم.مگه هوس تلاق کردم؟
خندیدیم و به سمت خونه رفتیم.مادر می دونست که من میام و با شنیدن صدای ماشین پویا به حیاط اومد و من هم دویدم و در آغوشش آرام گرفتم و او را بوسیدم.
پویا هم اومد و همگی به داخل رفتیم.وسایلم رو در اتاق پویا گذاشتم و لباس شیری رنگی رو انتخاب کردم و پوشیدم.لباس خیلی زیبایی بود که طاها برایم خریده بود و درست اندازه خودم بود.کمی آرایش کردم و به طبقه ی پایین رفتم.
-طنین برای بعد از ظهر آماده باش می ریم فرودگاه
-باشه...مادر جون می شه بریم حیاط؟؟
-آره دخترم.تو و پویا برید منم میام
-باشه چشم...پویا بیا بریم
سیب سبزی به سمتم انداخت و گفت:
-بیا اینو بخور یه کم تقویت شی
-وا؟؟می خوای بگی خونه بابام تقویت نمی شم؟
-من کی همچین جسارتی کردم؟؟می خوام اینجا حسابی بهت برسم که بابات فکر نکنه اینجا شکنجه ت کردیم
خندیدم و در آلاچیق نشستیم.دستم رو ستون چانه ام کردم و او را تماشا می کردم.چقدر بامزه سیب می خورد...
-مگه داری فیلم سینمایی می بینی؟
-یه چیزی تو این مایه ها...
-بلا گرفته چرا اینطوری نگام می کنی؟؟می خوای نابودم کنی؟
دستم را برداشتم و متعجب نگاهش کردم
-ای خدا...ما رو از شر این شیطان که همون طنینه حفظ کن
به جونش افتادم و همانطور که بی رحمانه مشتهایم رو روی سینه اش می کوبیدم،گفتم:
-حالا دیگه من شیطونم آره؟؟صبر کن یَک آبروتو ببرم جلو این دوست خارجیت...واسه من دوست خارجکی می گیره...
همانطور که تقلا می کرد تا مشتهای منو مهار کنه گفت:
-کی واسه تو دوست پیدا کرد؟دوست خودمه...من کی گفتم دوست توئه؟
خندیدم و رهایش کردم.مادر با ظرفی پر از میوه های جوراجور وارد شد و گفت:
-ادامه بدید...خجالت نکشید
حس کردم صورتم سرخ شده.
مادر با شیطنت گفت:
-حالا دیگه پسر منو می زنی هان؟؟صبر کن یک مادرشوهری بهت نشون بدم...صبر کن
من و پویا خندیدیم و پویا گفت:
-مادر به جوونیش رحم کن.گناه داره...
-اِ...چطور وقتی پسر مثل دسته گلمو می زنه گناه نداره؟
-مادر جون بگم غلط کردم کافیه؟؟
-نه
-پس چه کار کنم تا از دلتون در بیاد؟؟
-من که هیچی!باید از دل پسرم در بیاری
خندیدم و گونه ی پویا رو بوسیدم:
-در اومد؟؟
-چی در اومد؟؟
-از دلت در اومد؟؟
تازه دوزاریش افتاده بود.خندید:
-نه هنوز رو دلم مونده.با این چیزا که در نمیاد
-دیگه به من چه...همینشم زیادی بود...اونم در جوار مادر جون
هر سه خندیدیم و بعد مادر میوه تعارف کرد.خیلی سربه سر گذاشتیم و شوخی کردیم و گفتیم و خنیدیم.
پویا نگاهی به ساعت انداخت:
-اوه اوه...طنین پاشو...طنین فقط پاشو که دیر شد...خدا ذلیلت نکنه که انقدر حواس منو پرت می کنی!!...خدا بگم چی کارت کنه...ای وای...زود باش
هر دو می دویدیم و او مدام غرلند می کرد.
داخل اتاق شدیم
-پویا؟؟
-جون؟
-برو بیرون.
-چرا؟
-می خوام لباس عوض کنم
-من نگات نمی کنم...زود باش
خیلی سریع مانتو زیبایی به رنگ کرم و شلوار جین مشکی پوشیدم و شال بنفش سر کردم.داشتم خودم رو جلوی آینه درست می کردم.
-تو هنوزم زود آماده می شی؟؟
-منظورت چیه؟؟
-آخه اونوقتا من همیشه دقت می کردم ببینم کی آماده می شی و می دیدم که حتی زود تر از من آماده می شی.
-تو به چه جراتی من رو زیرنظر می گرفتی؟؟
-به همون جراتی که تو منو زیر نظر می گرفتی
-تهمت نزن...من هیچ وقت تو رو زیر نظر نگرفتم
-خیلی خب...الان وقت این حرفا نیست.بعدا بهت می گم زیرنظر می گرفتی یا نه
هر دو خندیدم و از مادر خداحافظی کردیم و راه افتادیم.خوشبختانه زیاد ترافیک نبود و زود رسیدیم.البته ترافیک بود ولی نسبت به همیشه کمتر بود.
۲۳-۱۰-۱۳۸۹ ۱۲:۴۴ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 15,443
تاریخ عضویت: ۲۲ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 102
سپاس ها 1464
سپاس شده 894 بار در 602 ارسال
ارسال: #33
RE: رمان طنین عشق

فصل 11-قسمت اول
اون روز اولین بار بود که رضا رو می دیدم.به نظرم پسر خیلی خوب و نجیبی بود و زندگی در پاریس از او پسری بی بند و بار نساخته بود و در عوض خیلی هم پاک و نجیب بود.چهره ی ساده ولی گیرایی داشت که آدم رو جذب می کرد...
در اون مدت خیلی با هم اخت شدیم و او یک بار به شوخی گفت:
-اگه یه وقت پویا اذیتت کرد،به خودم بگو که برنامَتو ردیف کنم بی سر و صدا بیای اونجا
من هم خندیدم و به او گفتم:
-اگر پویا یک دنیا اذیت هم داشته باشه،با تمام وجود دوستش دارم و برای یک لحظه هم ترکش نمی کنم
او خیلی خوشش اومده بود و گفت:
-دعا کنید یه خانم خوب مثل شما گیر من بیاد
منم واسش دعا کردم تا عاقبت به خیر و موفق باشه
پویا به محض دیدن او،برایش دست تکان داد و دست مرا گرفت و به دنبال خودش کشید.حتی لحظه ای مرا رها نمی کرد و هر جا که می رفت،من هم باید همراهش می رفتم.
قبل از هیچ حرفی محکم او را در آغوش گرفت و هر دو اشک ریختند.بعد از چند لحظه تازه پویا یادش افتاد که منم هستم و بعد از اینکه از آغوشش بیرون اومد،به من اشاره کرد و گفت:
-ایشون عزیز دل من،طنین جان هستند
دستش رو جلو آورد و خواست دست بدهد.نمی دونستم باید چه کار کنم.سرم رو پایین انداختم و پویا سرفه ای مصنوعی کرد و به جای من دست او را گرفت و گفت:
-ایشونم که رضا...دوست و رفیق نیمه راه من هستند
رضا از خجالت سرخ شد و سر به زیر شد.
من گفتم:
-از آشناییتون خوشوقتم
-همچنین
کاملا مشخص بود که خیلی خسته ست.چمدان کوچکی دستش بود که آن را هم خودش حمل کرد.داخل ماشین نشستیم و من به احترام او روی صندلی عقب نشستم.
کمی از راه را رفته بودیم که رضا گفت:
-پویا جان یه هتل خوب کجا هست که ما رو ببری؟
-تو نگران نباش...دارم می برمت یه هتل 5 ستاره که ستاره هاش من،طنین جونم،پدر و مادر و خودت هستیم.
هر سه خندیدیم و رضا گفت:
-اصلا دلم نمی خواد زحمت بدم
-مگه ما دلمون می خواد؟
انقدر بحث کردند تا خونه رسیدیم.مادر جون برای استقبال او آمده بود
روز اول به استراحت گذشت و او بیشتر خواب بود و من و پویا در اتاق بودیم.
-پویا من خوابم میاد
خمیازه کرد:
-منم خوابم میاد
-برم جا بیارم بنداز رو زمین،منم رو تخت می خوابم
-که دوباره بیدار شم ببینم تو بغلمی؟؟
خندیدم:
-اگه ناراحتی دیگه این کارو نمی کنم
با لحن خنده داری گفت:
-نه غلط کردم...راضی شدی؟
-آره
جاشو رو زمین انداختم ولی او روی تخت خوابید و منو مجبور کرد روی زمین بخوابم
-پویا اذیت نکن کمرم درد می کنه
-منم کمرم درد می کنه.اگر دوست داری دو نفری رو تخت می خوابیم
هنوز از در کنار او بودن خجالت می کشیدم....گفتم:
-غلط کردم.من راحتم
خندید و چیزی نگفت.پتو را تا خرخره بالا کشیده بودم و به سقف خیره شدم.خوابم نمی برد
-پویا؟؟
پتو و بالشش رو کنارم گذاشت و اومد کنارم.
-بله؟؟
-من برم رو تخت؟؟
-نخیر.من اومدم پیش شما اونوقت می خوای بری بالا؟
چیزی نگفتم و او ادامه داد:
-می گم فکر کنم رضا چشمش گرفته
برای اولین بار بود که اینطوری صحبت می کرد.خیلی تعجب کردم.شاید به این خاطر که خیلی به او اطمینان داشت اینطوری می گفت
-می گفت این طنین خانم خواهر نداره؟
-منم گفتم اگه خیلی دوست داری یه داداش داره
هر دو خندیدیم و گفتم:
-حالا غیبت داداش منو می کنید؟؟...باشه آقا پویا...دارم برات
-وای تو رو خدا....ترسیدم...چار ستون بدنم داره م لرزه...به جوونیم رحم کن
تا یکی دو ساعت بعد هم، می گفتیم و می خندیدم.خواب از سرمان پریده بود و دوست داشتیم از در کنار هم بودن نهایت استفاده رو ببریم
خیلی به پویا وابسته شده بودم و حس می کردم بدون او برای لحظه ای هم زنده نیستم.
فضای شوخ اتاق جایش رو به فضای عاشقانه سپرد
پویا گفت:
-طنین؟اگر یه روزی مجبورمون کردن دور از هم زندگی کنیم،چه کار می کنی؟
-حتی نمی تونم بهش فکر کنم...چون از همین حالا دیوونه می شم
به پهلو خوابید و دستش رو تکیه گاه سرش کرد و گفت:
-یعنی انقدر دوستم داری که بدون من دیوونه می شی؟؟
خواستم سربه سرش بذارم که گفتم:
-نه اونقدرها ولی دوستت دارم
چهره اش گرفته شد ولی چیزی نگفت.در آغوشش فرو رفتم و گفتم:
-شوخی کردم...انقدر دوستت دارم که حتی از فکر بی تو بودن هم دیوونه می شم
مرا به خودش فشرد:
-منم خیلی خیلی خیلی دوستت دارم
در حالی که موهایم رو نوازش می کرد،خوابم برد.چه خواب راحت و آسوده ای...بدون هیچ دغدغه ای..
از وقتی او را ترک کرده بودم،همچین خواب راحت و آسوده ای نداشتم.چقدر سخت بود با خاطرات عشق زیستن...چقدر سخت..
وقتی بیدار شدم،پویا در کنارم نبود.بلند شدم و لباس مناسبی که سبز خیلی خوش رنگی بود،پوشیدم و روسری ساده ای هم به سر انداختم و به طبقه ی پایین رفتم.پویا و رضا روی کاناپه نشسته بودند و صحبت می کردند.رضا با دیدنم،نیم خیز شد و ادای احترام کرد.
-تو رو خدا راحت باشید.بفرمایید
به آشپزخانه رفتم و به مادر کمک کردم.خیلی دوستش داشتم و گاهی چنان با عشق نگاهش می کردم که خودش هم متعجب می شد.در عرض اون چند دقیقه ای که در کنارش بودم،هزار بار بوسیدمش.زن واقعا نازنینی بود و اصلا بهش نمی خورد پسر بزرگی مثل پویا داشته باشد.خیلی جوان بود...
پویا به آشپزخانه اومد و گفت:
-طنین جان شما کار نکنی نمی شه؟؟بیا دو دقیقه پیش ما
متعجب نگاهش کردم:
-من فکر کردم می خوای با رضا تنها باشی
-نه عزیزم بیا
ظرف آجیل رو در دست گرفتم و به پذیرایی رفتم و کنار پویا نشستم.پویا دستش رو دور شانه ام حلقه کرد و مدام ازم تعریف کرد و به اعتراض های من که زیر لب بهش هشدار می دادم،توجهی نمی کرد.اون روز رضا به عمق علاقه ی ما پی برد و آرزو کرد مثل پویا خوش شانس باشد و همسری مثل من نصیبش بشه
اون چند روز مثل برق و باد گذشت.و خاطرات خیلی خوبی در ذهنمان حک کرد.رضا واقعا پسر خوبی بود و پویا آنقدر بهش اطمینان داشت که راضی شده بود اونطور در موردش صحبت کنه.من در ابتدا خیلی تعجب کردم ولی طی نشست و برخواست هایمان متوجه شدم که اگر منم بودم،برام مسئله ای نداشت که اونطور در موردش صحبت کنم.
بالاخره خواب به چشمانم اومده بود.گوشیم رو روشن کردم و بعد از چند لحظه پیام کوتاهی برام رسید.
"لطفا جوابمو بده.نگران نباش!"
نمی دونم چرا با خوندن پیام،دلشوره ی عجیبی به جانم افتاد و گوشی رو خاموش کردم و به سمت دیگه ای پرتاب کردم.برام مهم نبود چه اتفاقی براش افتاده.فقط دلم می خواست تا زنده هستم کمی آرامش خیال داشته باشم و با خیال راحت سر بذارم و بمیرم.یعنی می شد که بی هیچ دغدغه ای سرم رو روی زمین بذارم و بمیرم؟؟
از فکر کردم به این موضوع دلم مالش رفت و دوست داشتم زود تر بمیرم.شاید بعد از این همه سختی که کشیدم،اون شبی که رویایم(مرگ)به حقیقت بپیوندد،اولین شب آرامشم باشه.چقدر خوب و لذت بخش بود...
در همین افکار بودم که خوابم برد...
با اینکه خیلی دیر خوابیده بودم،صبح ساعت 7بیدار شدم و دل ضعفه ی شدیدی داشتم.تصمیم گرفتم به سالن غذا خوری برم و صبحانه مفصلی بخورم.فکر و رویا لحظه ای رهایم نمی کرد و همانطور که آرام آرام کارهایم رو انجام می دادم و صبحانه می خوردم باز هم به یاد گذشته افتادم..
اون روز،روز پنجمی بود که رضا اونجا بود.در اون چند روز حسابی به گردش و تفریح رفته بودیم.اون روز هم به در خواست رضا می خواستیم به پیاده روی بریم و به پیشنهاد من به پارک جمشیدیه رفتیم.من همیشه عاشق این پارک بودم و قدم گذاشتن در اون برایم آرامش رو به همراه داشت.
در اتاق بودم و موهایم رو شانه می کشیدم که پویا اومد
-هنوز حاضر نشدی؟
-مگه الان می خواید برید؟
-آره عزیزم...کاش می شد من نیام شما دو تا برید
چنان با خشم نگاهش کردم که جا خورد:
-ببخشید بابا...شوخی کردم
-دیگه از این شوخیا نکن چون اصلا خوشم نیومد
مرا در آغوش گرفت:
-ببخش
-بخشیدمت لوش نشو
-چی می خوای بپوشی؟؟
-نمی دونم.این چند روز همه مانتوهایی که آورده بودم رو پوشیدم.به نظرت اشکالی نداره تکراری بپوشم؟؟
-نه اصلا.چرا انقدر این چیزا برات مهمه؟؟
-واسه من مهم نیست گفتم شاید تو حساس باشی
-نه خیالت راحت.من تو رو به خاطر خودت دوست دارم نه لباسات
نمی دونم چرا ولی وقتی این حرف رو زد از ته دل خندیدم و او هم از خنده ی من لبخند زد.
به هر حال که راه افتادیم.در راه رضا و پویا مدام سربه سرم می گذاشتند و اذیتم می کردند و با صدای بلند می خندیدند.من هم حرص می خوردم ولی چاره ای نداشتم چون اونا دو نفر بودند و من تک افتاده بودم.
پویا اخم مصنوعی کرد و گفت:
-اِ...رضا.بسه دیگه زن منو اذیت نکن
-با اون اخم کردنت...مثلا الان می خواستی بگی غیرتی شدی؟باشه بابا...منو نخور دیگه اذیتش نمی کنم
او همانطور می گفت و من و پویا می خندیدیم.بیش تر از همه لحن بامزه اش خنده دار بود.اون چند روزی که او در آنجا بود،واقعا به ما خوش گذشت.پویا زودتر از سرکار برمی گشت و مدام بیرون از خونه بودیم و برای غذا خوردن به خونه میومدیم چون رضا ترجیح می داد تا می تونه غذای ایرانی و خونگی بخوره.اصلا تعارف نداشت و چقدر هم خوب بود که اصلا تعارف نمی کرد و حرف دلش رو می زد.
چقدر پیاده روی را دوست داشتم و چقدر بهم آرامش می داد.مخصوصا حالا که در کنار عشقم بودم و خیالم از هر جهت آسوده بود.
اون روز هم یکی از بهترین روزها بود و برای همیشه در ذهنم حک شد...
***
من و پویا نزدیک یک سال نامزد بودم.در اون یک سال به قدری بهم وابسته شده بودیم،که فکر زندگی کردن بدون هم،برایمان مثل کابوسی ویرانگر بود.
***
تصمیم گرفتیم چند روزی به شمال برویم.البته رضا این پیشنهاد رو داده بود و قرار شده بود من و پویا و رضا به ویلای پدری رضا در یکی از شهرهای با صفای شمال برویم.به گفته ی رضا،ویلای پدرش جنگلی بود و تقریبا از دریا دور بود.
سه شنبه بود که به خونه برگشتم تا چمدانم رو آماده کنم.رضا تاکید کرده بود هیچ وسیله ای جز وسایل شخصی خودم همراه نبرم.
با مامان و بابا صحبت کردم و آنها هم بعد از صحبتهای پویا،اجازه رو صادر کرده بودند.روز آخر طاها هم متوجه شد و گفت که من و طناز هم میایم.خیلی خوشحال بودم که طناز هم همسفرمان هست.
بعد از ظهر بود که پویا زنگ زد
-الو؟
-سلام عروس گلم
-پویا؟؟
-بله؟
-چرا مثل بابابزرگا بهم سلام می کنی؟
خندید و چیزی نگفت.
-خب داشتی می گفتی
-من چیزی نمی گفتم
-پس چرا زنگ زدی؟
-آهان!تازه یادم افتاد...می دونی چیه؟وقتی با تو حرف می زنم انقدر هول می شم که یادم می ره چی می خوام بگم


۲۳-۱۰-۱۳۸۹ ۱۲:۴۶ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 15,443
تاریخ عضویت: ۲۲ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 102
سپاس ها 1464
سپاس شده 894 بار در 602 ارسال
ارسال: #34
RE: رمان طنین عشق

ناگهان صدای فریادش بند دلم رو برید
-پویا؟؟؟چی شد؟
صدای فریادش اومد:
-رضا اگه دستم بهت برسه می دونم جه بلایی سرت در بیارم
صدای فریاد رضا سکوت را شکست:
-بدبخت...بهت می گم انقدر زن زلیل نباش.یه کم جُربُزه داشته باش...از خودت جذبه نشون بده...این چه طرزشه؟
ادای پویا رو در آورد:
-هول می شم
صدای قهقهه ی من به هوا رفت.پویا گفت:
-حالا نوبت خودتم می رسه بهت می گم آقا رضا
و بعد ادامه داد:
-طنین جان حرفای اینو جدی نگیر...قربونت برم که انقدر ماهی...دلم برات یه ذره شده
رضا:
-واقعا برات متاسفم...دو روز دیگه بهت می گم که چرا باید از خودت جذبه نشون بدی
-پویا جان منم دلم برات یه ذره شده...راستی طاها زنگ زد؟
-نه..مگه اتفاقی افتاده؟
-وقتی شنید داریم می ریم شمال گفت من و طناز هم میایم
-چه خوب.خوشحال می شیم.بگو حتما بیان
-باشه
-فردا صبح زود میام دنبالت
-چرا صبح زود؟
-طنین جان به فکر دل منم باش یه کم...
-منظورت چیه؟
-بابا دلم برات تنگ شده
-خب اگه دل تنگ باباتی وقتی اومد خونه ببینتش
-طنین؟؟اذیتم نکن دیگه
-پویا دلت برام نمی سوزه باید صبح زود بیدار شم؟
-نه.تو که همیشه صبح زود بیدار می شی
-خیلی خب باشه.من که حریف تو نمی شم
-پس،فردا بیام دیگه؟
-ساعت چند؟
-ساعت 9 من جلو خونه م
-باشه
خداحافظی کردیم.
خیلی خوشحال بودم که فردا می بینمش.با اینکه در اون مدت همیشه می دیدمش و همه ش خونشون بودم ولی باز هم دلم برایش تنگ شده بود.هر چقدر می گذشت بیشتر به دیدنش حریص می شدم و بیشتر دوستش داشتم و بیشتر وابسته اش می شدم.
به طناز زنگ زدم.همه کارهایش رو انجام داده بود.کمی با هم حرف زدیم.بعد به حمام رفتم و دوش آب گرمی گرفتم.
مامان به اتاقم اومد و کلی با هم حرف زدیم.انقدر صحبت کردیم که بابا هم به خونه اومد.اون شب هم شب خاطره انگیزی بود.تمام لحظاتش با عطر وجود بابا و مامان می گذشت و من خیلی خوشحال بودم.
همه وسایلم رو جمع کرده بودم و دیگر کاری نداشتم.آخر شب پویا زنگ زد و کمی با هم حرف زدیم.بعد کارهایم رو انجام دادم و خوابیدم.
با صدای زنگ تلفن همراهم بیدار شدم.با صدای خوابالود و گرفته ای جواب دادم
-الو؟
-تو هنوز خوابی؟
-مگه ساعت چنده؟
-8/30
-خب مگه قرار نشد ساعت 9 بیای دنبالم
-آره.ولی باید پاشی کاراتو انجام بدی
-همه کارامو انجام دادم
-خیلی خب.دیگه بلند شو حاضر شو.من همین الان دارم راه میفتم
-تو چرا انقدر عجله می کنی؟می خوام یه کم دیگه بخوابم
-نمی شه.زود باش زود باش حاضر شو من میام اونجا دیگه معطل نشم
با بی حالی و اکراه باشه گفتم و قطع کردم.کمی دیگر در جایم غلط خوردم ولی دیگر خواب از سرم پریده بود.بلند شدم و آماده شدم و منتظر نشستم.چند لحظه ی بعد تک زنگی به موبایلم زده شد.پویا بود.در را برایش باز کردم.
شب قبل از مامان و بابا خداحافظی کرده بودم و دیگر از خواب بیدارشان نکردم.
پویا در حیاط منتظر ایستاده بود.به محض دیدن من جلو آمد و وسایلم رو گرفت و زمین گذاشت.بغلم کرد و گفت:
-سلام خانم خوابالو
-سلام آقای عجول
-قربونت برم دلم برات یه ذره شده بود
اخم هایم رو در هم کردم:
-لازم نکرده قربونم بری
خندید و وسایلم رو در صندوق عقب اتومبیل جای داد.هر دو در ماشین نشستیم
به پخش ماشین اشاره کرد:
-نمی دونم چرا از دیروز تا حالا کار نمی کنه
-شاید سی دی خرابه
کمی دیگر خودش را مشغول کرد.بعد از چند دقیقه تعمیرش کرد و راه افتادیم
-به من می گن مهندس
-حالا انگار هواپیما تعمیر کرده
-پس چی فکر کردی؟این از هواپیما هم سخت تره
-چه جالب...نمی دونستم
کمی دیگر سربه سر گذاشتیم.به خانه رسیدیم.مادر در آشپزخانه بود.از پشت سرش او را در آغوش گرفتم و بوسیدم.اول کمی ترسید ولی وقتی خیالش راحت شد،او هم مرا بغل کرد و بوسید.
-دلم براتون تنگ شده بود
-منم همینطور عزیز دلم.به خدا اگه می شد دیگه نمی ذاشتم بری خونتون و همینجا نگهت می داشتم
خندیدم:
-نمی شه که مادر جان.این چند وقت هم اصلا درست و حسابی مامان و بابا رو ندیدم
-یه عمر پیش اونا بودی،حالا یه چند وقتی هم پیش ما باش تا انشاءالله برید سر خونه و زندگیتون
-من که از خدامه ولی نمی شه
-به خدا وقتی اینجا نیستی هممون،به خصوص پویا خیلی کلافه ایم
پویا به آشپزخانه اومد و گفت:
-مادر جان طنین فقط مال شما نیستا.بذارید پیش ما هم بیاد
مادر خندید و دست مرا در دست پویا گذاشت:
-بیا مال خودت.ما نخواستیم
خندیدیم و با پویا به سالن نشیمن رفتیم.رضا هم آنجا بود.بلند شد و سلام کرد
-سلام طنین خانم
-سلام خوب هستید
-نه به خوبی پویا.نمی دونید چه کار کرد!فکر نمی کردم تا این حد زن ذلیل باشه!اصلا آبروی هر چی مردِ برده
پویا کوسنی به سمتش پرتاب کرد:
-بسه دیگه...مخ منو خوردی.از وقتی تو رفتی دیگه منو ول نکرده.همه ش غر می زنه.دیگه اعصاب واسه من نذاشته
-اصلا می دونید چیه؟؟من دلم برای پویا سوخت که گفتم یه شمال دست جمعی بریم.وگرنه مگه مرض دارم خرج بذارم رو دست خودم و بقیه و از همه مهمتر منت بابا رو بکشم
من و پویا با صدای بلند خندیدیم.رضا پسر خیلی شوخ و بامزه ای بود و خیلی زود خودش رو در دلها جا می کرد.
در سالن نشسته بودیم و صحبت می کردیم.
-راستی به طاها و طناز بگم ساعت چند حاضر باشن؟
-شما نگران نباش.ما قبلا با هم صحبت کردیم
بلند شدم و به آشپزخانه رفتم.تا کمی کمک مادر کنم.
-مادر جان چه کار می کنید؟
-دارم نهار درست می کنم
-بذارید منم کمکتون کنم
-دلت می خواد از پویا کتک بخورم؟
-چطور مگه؟
-مگه نمی بینی هر وقت می یای کار می کنی،میاد غرشو سر من بد بخت می زنه؟
-ولی من دلم می خواد کمکتون کنم
-نه عزیزم تو برو پیش بچه ها.منم دیگه الان میام
-آخه...
-اِ...دیگه آخه ماخه نداره.برو
لیوان آب خنکی نوشیدم و همانجا ایستادم و مادر رو نگاه کردم که با وسواس خاصی سیب زمینی ها رو سرخ می کرد.
-پس چرا نمی ری؟
-مادر؟من چند روز پیش اونام و حسابی می بینمشون.ولی تو این چند روز که شما رو نمی بینم.حسابی دلم براتون تنگ می شه
خندید و بغلم کرد و قربان صدقه ام رفت.خودم رو لوس کردم:
-حالا اجازه می دید من سیب زمینی ها رو سرخ کنم؟
دستم رو گرفت و با خودش به نشیمن برد.
-پویا؟
-بله مادر؟
-بیا دست این زنتو بگیر.اومده تو آشپزخانه می خواد کار کنه
رضا با لحن بامزه ای گفت:
-اِ...پویا شما مگه چند تا زن داری که مادر جون می گن دست این زنتو بگیر؟....اون زنت کجاست پس؟
شلیک خنده به هوا رفت.من هم به ظاهر خندیدم ولی در دل حس بدی پیدا کردم.اصلا از این شوخی ها خوشم نمیومد.
خلاصه که اون روز اجازه ندادن به مادر کمک کنم.طناز و طاها هم برای صرف نهار پیش ما بودند.بعد از نهار،راه افتادیم.
من و پویا و رضا با ماشین پویا،و طناز و طاها با ماشین طاها راه افتادند.
پویا و رضا مدام سربه سر هم می ذاشتند و شوخی می کردند.خیلی خوابم میومد و با وجود شوخی های پویا و رضا،خوابم برد.
وقتی بیدار شدم،پویا و رضا آرام گرفته بودند و دیگه شوخی نمی کردند.رضا خوابیده بود و پویا تنها مانده بود.
در صندلی وسط نشستم و سرم رو جلو بردم و به پویا گفتم:
-خوابت نبره؟
لبخند زیبایی زد:
-اگه یه کم دیگه تنها می موندم همه رو به کشتن می دادم
-پس خدا حسابی رحم کرده
رضا هم بیدار شد
-به به...طنین خانم.ماشین بدون شما صفایی نداشت،منم خوابیدم
-شما لطف دارید
طاها به گوشی همراهم زنگ زد
-سلام
-سلام خانم خوابالو
-تو از کجا فهمیدی؟
-هر وقت از کنار ماشینتون رد شدم،خواب بودی...نمی خواین یه جا ایست بزنید؟
-نمی دونم صبر کن از پویا بپرسم
پویا جان،طاها می گه یه جا نگه نمی دارید؟
-بگو هر جا راحتید نگه دارید،ما هم میایم
-شنیدی؟
-آره.پس پشت ما بیاید
-باشه
تلفن را قطع کردم.
-پشت سرشون برو که هر جا نگه داشتن ماهم نگه داریم
-ای به چشم
گوشه ای با صفا رو انتخاب کردند و نگه داشتند.خوراکی هایی رو که مادر برامون گذاشته بود رو برداشتم و پیاده شدم.روی زیراندازی که طاها پهن کرده بود،نشستیم و مشغول شدیم.
پویا گفت:
-طنین بیا بریم یه کم قدم بزنیم
باشه گفتم و بلند شدم.رضا هم بلند شد و گفت:
-منم میام
پویا برافروخته شد:
-اِ...مرد حسابی دو دقیقه می خوام با زنم تنها باشم.هر جا می رم که نمی شه تو رو با خودم ببرم
شلیک خنده به هوا رفت.رضا خجالت زده شد و سرجایش نشست.
-حالا آقا رضا،این دفعه رو تشریف بیارید
-نه طنین خانم شما بفرمایید
خندیدیم و با پویا راه افتادیم.جای خیلی قشنگی بود و برای پیاده روی خیلی با صفا بود.
-خب چه خبرا؟
-سلامتی
دستش رو دور گردنم حلقه کرد:
-خیلی دلم برات تنگ شده بود
-اِ...من که تازه از پیشت برگشته بودم
-تو که نمی دونی تو دل من چی می گذره.تو این فکرم که زودتر عروسی کنیم تا دیگه مجبور نشی بری خونتون.
-قرار شد حداقل یک سال نامزد بمونیم
-خب دلم برات تنگ می شه
-من که هر روز اونجام
-دلم می خواد دیگه نری خونتون.یه خونه دیدم،خیلی باحاله.از همون خونه هایی که تو دوست داری
-حیاط داره؟
-اصلا به خاطر حیاطش خریدمش
-اِ...مگه خریدیش؟
-آره.وقتی برگشتیم تهران،وسایلمونو به سلیقه خودت می چینیم توش
کنار رودخانه،روی تخته سنگی نشستیم
-تو که از من خوش سلیقه تری.
-منظورت اینه که من بچینم؟
-آره
-با هم می چینیم.هر چی باشه قراره چند سال توش زندگی کنیم
با هیجان گفتم:
-چه شکلیه؟
-برگشتیم تهران می برمت تا خودت ببینی
-چی رو می خوای نشونش بدی؟
رضا بود...از آغوش پویا بیرون اومدم و با خشم نگاهش کردم
-چرا اینطوری نگاه می کنی؟
-تو فکر نمی کنی قلب من ضعیفه؟ممکنه از ترس اینجا سکته کنم؟
-تا اونجایی که من یادم میاد،شما قلبت از قلب منم سالم تره
پویا:
-رضا،مگه من نگفتم می خوام با طنین تنها باشم؟
کمی فکر کرد:
-راست می گی.ولی من از اون دور دیدم اینطوری دست انداختی دور گردن طنین و داری یه چیزایی بهش می گی،حس کنجکاوی قلقلکم می داد،واسه همینم اومدم ببینم چی بهش می گی
-بد کاری کردی...خیلی بدکاری کردی.ما از دست تو روزگار نداریم.نمی تونیم دو کلام خصوصی حرف بزنیم.از بس که تو فضولی.الهی شکر که ایران زندگی نمی کنی.هزار بهت گفتم شاید من بخوام...استغفرالله
من و رضا خندیدیم.
-به هر حال که خیالتون راحت باشه...حس کنجکاویم ارضا شد.می تونید ادامه بدید.قول می دم به طاها و طناز نگم که خونه خریدید
پویا دنبالش دوید تا کتکش بزند ولی او با زیرکی تمام در رفت و پیش طاها و طناز رفت.
پویا کلافه بود:
-خیلی فضوله...تا حالا مرد به این فضولی ندیده بودم.خجالتم نمی کشه.انگار نه انگار که 30 سالشه.فکر می کنه هنوز 20 سالشه...طنین تو یه دختر دم بخت که از جونش سیر شده باشه سراغ نداری؟
خندیدم:
-نه والا.هیچ دختری نیست که از جونش سیر شده باشه.
-دلم براش می سوزه.تا آخر عمر مجرد می مونه
خندیدیم و راه افتادیم و آرام آرام به سمت ماشین حرکت کردیم.
-نگفتی چه شکلیه؟
-بهت نشون می دم دیگه
-خب من از کنجکاوی خوابم نمی بره
-عیبی نداره.منم نمی خوابم تا صبح با هم حرف می زنیم
کمی در جمع آنها نشستیم و صحبت کردیم.
بالاخره رضایت دادند و راه افتادیم.
دو ساعت بعد به شهر رسیدیم و یک ساعت بعدش جلوی ویلای زیبا و جنگلی پدر رضا بودیم.
ساختمان شیک و کوچکی بود.البته خیلی هم کوچک نبود ولی خیلی باصفا بود.
دوبلکس بود و یک اتاق در طبقه ی بالا و دو اتاق در طبقه ی پایین داشت.سالن بزرگی داشت و مبلمان شیک و کرمی رنگی در آن چیده شده بود.آشپزخانه کوچکی داشت که در گوشه ی سمت راست قرار داشت و یکی از اتاق ها کنار آشپزخانه بود.یکی دیگر از اتاق ها در گوشه ی سمت چپ سالن بود.
پویا دوان دوان به طبقه ی بالا رفت و گفت:
-از الان بگم،این اتاق مال من و طنینه
رضا گفت:
-هول نزن بابا...مال خودتون
طناز و طاها هم یکی از اتاق های گوشه ی سالن را انتخاب کردند.
من و پویا در اتاق بودیم و وسایلمون رو می چیدیم که تقه ای به در خورد و رضا داخل اومد
-چیه؟دیگه چه خوابی برامون دیدی؟
-راستش...می خوام امشب پیش شما بخوابم،فردا شب هم پیش طاها و طناز.
من و پویا خندیدیم و چیزی نگفتیم.
-از شوخی گذشته،هوس کردم برم لب دریا،کی میاد؟
بلا فاصله دستم رو بالا گرفتم.پویا گفت:
-با ماشین می رید؟
-آره...تقریبا دوره
-از کدوم سمت باید بریم؟
رضا او را راهنمایی کرد و گفت:
-طاها و طناز منتظرن.زودباشید
-شما برید.ما خودمون میایم
-می خوایم یه ماشین ببریم.
-گفتم که شما برید ما دلمون می خواد خودمون دو نفری بیایم
-خیلی خب بابا...ما که رفتیم.اونجا رسیدید،زنگ بزنید تا بگم کجا نشستیم شما هم بیاید.البته اگه نمی خواید اونجا هم تنها باشید
-نه دیگه.اونجا افتخار می دیم پیش شما بمونیم
خندید و رفت.
-حالا چرا با اونا نرفتیم؟
-دلم می خواد خودمون دو نفری بریم.پاشو لباساتو عوض کن
مانتوی اسپرت سفید رنگی با شلوار گرم کن سفید پوشیدم و کلاه اسپرت مشکی هم سر کردم.
-اینطوری می خوای بیای؟
-آره
-پس بهتره بشینیم تو خونه و هیچ جا نریم
-یعنی چی؟؟
-یعنی اینکه من دلم نمی خواد اینطوری لباس بپوشی
دستش رو گرفتم و به سمت چمدانم بردم
-خودت بگو چی بپوشم؟
کمی لباس هایم را جابه جا کرد و مانتوی مشکی رنگی رو با یک شوار جین آبی و یک شال مشکی بهم داد و گفت:
-اینا رو بپوش
-پویا؟؟
-جونم؟
-مگه می خوایم بریم مجلس ختم؟اینا دیگه چیه؟
-همینا رو بپوش وگرنه هیچ جا نمی ریم
چیزی نگفتم و روی تخت خوابیدم و پتو رو روی سرم انداختم.
روی تخت دراز کشیدم و پتو را روی سرم انداختم
-یعنی ترجیح می دی تو خونه بمونی و این لباسا رو نپوشی؟؟
-آره دقیقا
چند دقیقه ای همانطور زیر پتو بودم.حسابی گرمم شده بود ولی غرورم اجازه نمی داد از زیر پتو بیرون بیام.
پتو را کنار کشید و گفت:
-پاشو بریم
-نمیام
-خیلی خب.با همینا بیا.فقط شال سرت کن
نگاهش کردم تا مطمئن بشم دستم ننداخته
-چرا اینطوری نگاه می کنی؟
-می خوام ببینم شوخی می کنی یا نه
-نه شوخی ندارم فقط...
شلوار گرم کن مشکیم را به سمتم گرفت:
-فقط اینو پات کن و یه شال هم سرت کن.
خنده ام گرفت.مثلا گفته بود با همین لباسا بیا ولی کلا تیپم رو عوض کرده بود.
بیشتر از این لجبازی نکردم و شلوارم رو عوض کردم و شال سفیدی سر کردم و راه افتادیم.
طاها به موبایلم زنگ زد
-سلام طاها جان
-سلام گلم.نیومدید
-چرا دیگه داری میایم
-زیاد راهی نیست رسیدید زنگ بزنید
-باشه چشم.
تلفن رو قطع کردم و راه افتادیم.
اون شب واقعاخوش گذشت.یادم میاد انقدر طولش داده بودیم که بچه ها خسته شده بودند و به خونه رفته بودند و ما تازه به دریا رسیده بودیم.چقدر در کنار دریا نشستن را دوست داشتم و چقدر بهم آرامش می داد.دیگر مجبور نبودم دور از پویا باشم و دیگر مجبور نبودم جلوی دیگران مراقب رفتارم باشم تا به علاقه ی من و پویا پی نبرند.خیلی دوستش داشتم و حاضر بودم از همه چیزم به خاطر او بگذرم.
البته الان هم که در این شرایط هستم،از همه چیزم گذشته ام فقط به خاطر پویا...از مامان و بابام گذشته بودم،از تمام امکانات و تمام دلبستگی هایم در ایران گذشته بودم و فقط به خاطر او به این فلاکت افتاده بودم.اگر این اتفاق نمیفتاد مطمئنم که من و پویا خوشبخت ترین های عالم بودیم.چون هر دو به هم علاقه داشتیم و یکدیگر را می پرستیدیم.
صبحانه ام را خورده بودم.از هتل بیرون رفتم و مشغول پیاده روی شدم...
۲۳-۱۰-۱۳۸۹ ۱۲:۴۶ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 15,443
تاریخ عضویت: ۲۲ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 102
سپاس ها 1464
سپاس شده 894 بار در 602 ارسال
ارسال: #35
RE: رمان طنین عشق

اون شب،شب خیلی قشنگی بود.من و پویا کنار دریا نشستیم و کلی صحبت کردیم.آخر شب بود که دیگه رضایت دادیم و به خونه رفتیم.رضا،طناز و طاها در حیاط نشسته بودند.
طاها با صدای بلند گفت:
-چه عجب...چشم ما به جمال شما روشن شد
خندیدیم و در کنار آنها نشستیم.رضا داخل رفت و با پاستور برگشت.
تا نزدیکای صبح بازی می کردیم.خیلی خوش گذشت.
ساعت 4/30 بود.همه خسته و کوفته بودیم.هر کدام به اتاق های خودمون رفتیم و خوابیدیم.
اتاق ما تخت یه نفره ای داشت و تعدادی رخت خواب هم در اتاق بود.پویا روی تخت خوابید و منو مجبور کرد تا روی زمین بخوابم.خیلی حرص خوردم ولی راضی نمی شد.جامو روی زمین انداختم و به دقیقه نکشید که خوابم برد.
وقتی بیدار شدم دیدم روی تخت خوابیدم.خیلی تعجب کردم.روی زمین رو نگاه کردم،پویا جای من خوابیده بود و مرا روی تخت خوابانده بود.دلم برایش سوخت چون شب گذشته خیلی بهش غر زده بودم.هوا کمی سرد شده بود.از پنجره نگاهی به بیرون انداختم.
نم نم باران شروع شده بود.ساعت 8 صبح بود.هر چقدر در جا غلط خوردم،خوابم نبرد.بلند شدم و پتو را روی پویا کشیدم و کاپشن و شلوار گرم کن سفید رنگم رو پوشیدم و به حیاط رفتم.
ویلا روی دره مانندی ساخته شده بود.نمای خیلی قشنگی داشت.از ویلا بیرون رفتم و متوجه شدم راهی خاکی،در دره ساخته اند.آرام آرام شروع به پیاده روی کردم.واقعا با صفا بود.از آن همه زیبایی در حیرت بودم.هزاران بار خدا را برای خلقت آن همه زیبایی شکر کردم.
خیلی از خانه دور شده بودم.دست خوش ترسی عجیب شده بودم.تصمیم گرفتم با پویا به اینجا بیام.دوان دوان به خانه برگشتم.هنوز هیچکس بیدار نشده بود.صبحانه ی مفصلی درست کردم.با ماشین به شهر رفتم و نان تازه خریدم و برگشتم.ولی هنوز هم همه خواب بودند.در دل خودم رو تحسین کردم که انقدر سحرخیز هستم.نان ها را در جانونی گذاشتم تا خشک نشوند.
به اتاق رفتم تا پویا رو بیدار کنم
هر چقدر صداش زدم بیدار نشد.پتو را کنار می کشیدم ولی به زور اونو روی خودش می کشید و دوباره می خوابید.ساعت 11 بود.خیلی کلافه بودم.پتو و بالشم رو کنار او گذاشتم و خوابیدم.
با تکان های پویا بیدار شدم.
-پاشو تنبل...
-من تنبلم یا تو؟
-اِ...چرا من؟
-هزار بار صدات کردم مگه بیدار می شی؟
-من که یادم نمیاد
انقدر تعجب کردم که همانجا نشستم و خیره نگاهش کردم
-باور کن یادم نمیاد
-من صبح زود ساعت 7بیدار شدم.رفتم کلی پیاده روی.بعد اومدم بساط صبحانه رو حاضر کردم.رفتم نون تازه خریدم.اومدم انقدر باهات کلنجار رفتم تا بیدار شی ولی انگار نه انگار...
اخمهایش رو در هم کرد:
-با کی رفتی پیاده روی؟
از حرص دندانهایم رو روی هم فشردم و سرجام خوابیدم و پتو را روی سرم کشیدم
-چرا قهر می کنی؟می گم با کی رفتی پیاده روی؟
-با خودم.مشکلیه؟
پتو رو محکم کنار کشید
-چرا منو بیدار نکردی؟
با خشم نگاهش کردم:
-ساعت 11 اومدم بیدارت کنم،انقدر خواب بودی که اصلا یادت نمیاد اونوقت توقع داری ساعت 7بیدارت می کردم
-نباید می رفتی.اینجا امنیت نداره
-اتفاقا خیلی هم داره
-باید صبر می کردی با هم می رفتیم
-الانم دیر نشده با هم می ریم
ساعت 12بود.
-صبحانه خوردی؟
-آره.خیلی چسبید.دستت درد نکنه
-نوش جان
-پاشو یه چیزی بخور تا بریم بیرون
بلند شدم و به طبقه ی پایین رفتم.طاها و رضا صبحانه می خوردند.
-صبح بخیر طنین خانم
-ظهر جناب عالی هم بخیر.
خندید:
-من که خیلی وقته بیدارم
-تا ساعت 11 که هیچ کس بیدار نبود
-من از ساعت 9 بیدارم
-هیییییییین!آقا رضا؟چرا دروغ می گید؟من از ساعت 7 بیدارم.پیاده روی رفتم،صبحانه حاضر کردم،نون تازه خریدم،ساعت 11 یه چرت کوچولو زدم تا حالا...شما کی بیدار بودی؟
شلیک خنده به هوا رفت.
رضا شرمنده گفت:
-طنین خانم شنیده بودم جلوی شما اصلا نمی شه خالی بست ولی باور نکرده بودم
طناز هم اومد و بعد از صرف صبحانه،همه حاضر شدم تا برای پیاده روی به پشت خانه برویم.
پیاده روی خیلی خوب و دل پذیری بود.به همه خوش گذشت.رضا هوس کرده بود به ایران باز گردد ولی پویا منصرفش کرد چون به قول خودش اگر میومد،زندگی واسه ما نمی ذاشت.
خلاصه که بعد از کلی پیاده روی به خونه برگشتیم.
در اتاق هایمان بودیم و استراحت می کردیم.
-پویا؟
با حالت بامزه ای گفت:
-جانـــــــــم؟
-جرا دیشب رو زمین خوابیدی؟
-دلم برات سوخت.
-چرا؟
-از سرما پیچیده بودی به خودت.اولش پتوی خودمو انداختم روت بعد یاد غرغرات افتادم،دلم به رحم اومد و گذاشتمت رو تخت.
-دیگه لازم نیست از این کارا بکنی
-بدکاری کردم؟
-آره.وقتی بیدار شدم،هیچ پتویی روت نبود،به قول خودت از سرما پیچیده بودی به خودت
-خب دیگه...این کارا و این از خود گذشتگی ها یه وقتایی لازمه
انقدر حرف زدیم تا بالاخره خوابمان برد
اون چند روز واقعا خوش گذشت.من و طناز خیلی با هم صمیمی تر شدیم.مدام سربه سرش می ذاشتم و مثلا خواهرشوهر بازی در میاوردم.در اون مدت رابطه ی من و پویا هم خیلی صمیمی تر شد.البته صمیمی بودیم ولی خیلی وابسته تر شدیم.پویا ازهر نظر ایده آل بود.هرچند گاهی اوقات سخت می گرفت ولی درکش می کردم...چون مرد بود و غیرت داشت!
شب ها تا صبح بیدار بودیم و حرف می زدیم.حرف های امیدوار کننده ای که فقط از زبان او شنیدم و دیگر هیچ وقت نشنیدم.
با اینکه دیشب دیر خوابیده بودم،باز هم صبح زود بیدار شدم.دست و صورتم رو شستم و پویا رو بیدار کردم تا دو نفری به پیاده روی بریم.هر چقدر تقلا کردم بیدار نشد.آخر سر هم خودم خوابم برد.
با نوازش های پویا از خواب بیدار شدم.
-پاشو دیگه...مگه نمی خواستی دو نفری بریم پیاده روی؟
-چرا...بذار یه کم دیگه بخوابم،بعد می ریم...آی...
بلند بلند می خندیدم و به پویا التماس می کردم که قلقلکم نده.ولی گوشش بدهکار نبود.صدای قهقهه م همه ی خونه رو برداشته بود.رضا بالا اومد...
پویا بلند شد و بیرون رفت و در رو بست.
-مرد حسابی هنوز یاد نگرفتی تو اتاقی که یه خانم هست،نباید بدون در زدن بری؟
صدای خنده ی رضا میومد که می گفت:
-شرمنده.صدای خنده ی طنین همه جا رو برداشته بود،اومدم ببینم چی شده صبح اول صبحی اینطوری ریسه می ره
-حالا فهمیدی؟
-نه والا...نشد که بفهمم.یه کم سریع عمل کردی
خندیدم.شالی روی سرم انداختم و بیرون رفتم
-صبح بخیر آقا رضا
-صبح بخیر...من نمی دونم این آقا چیه دیگه می گی؟؟
پویا گفت:
-راست می گه دیگه...این کجاش به آقاها شبیهه؟
خندیدم و به طبقه ی پایین رفتم.پویا با صدای بلند گفت:
-طنین بیا حاضر شو دیگه دیر می شه ها
-الان میام
طناز و طاها هنوز خواب بودند.تخت آنها دو نفره بود.خیلی آرام رفتم و بین آنها خوابیدم.
دوست داشتم،قیافه طناز رو ببینم...
دستم رو دور گردن طاها حلقه کردم و خودم رو در آغوشش جا دادم و پشت به طناز خوابیدم.
کمی تکان خوردم تا هر دو بیدار شوند.
طاها خوابالود گفت:
-طناز چرا انقدر وول می خوری دختر؟
داشتم از خنده ریسه می رفتم ولی نمی تونستم بخندم.کمی دیگر تکان خوردم.
ناگهان صدای جیغ طناز پرده ی گوشم رو پاره کرد.رضا و پویا داخل اتاق دویدند.طاها روی تخت نشست بود و متحیر به من خیره شده بود.طناز هم خجالت زده،پتو را روی سرش کشیده بود تا موهاش معلوم نباشه.
من با دیدن آنها قهقهه ی بلندی زدم.طاها گفت:
-خدا ذلیلت کنه دختر.این چه کاری بود؟نمی گی طناز حساسه؟نمی گی از غصه دق می کنه؟نمی گی یه وقت...
-ای بابا بسه دیگه...نه .هیچ کدوم از اینها رو با خودم نگفتم.خیالت راحت شد؟
شلیک خنده به هوا رفت.
پویا گفت:
-اگه آتیشاتو سوزوندی،بیا حاضر شو تا بریم
در گوش طناز زمزمه کردم:
-راستشو بگو چه فکری با خودت کردی؟
-نمی دونم.راستش اون لحظه به هیچ چی فکر نکردم.
از شدت خنده روی تخت ولو شدم.
بعد از اینکه کمی آرام تر شدم همراه پویا به طبقه ی بالا رفتیم.لباس هایم رو عوض کردم و با پویا راه افتادیم.از همان سرپایینی که به دره می خورد،رفتیم.واقعا زیبا بود.اونجا احساس می کردم خیلی به خدا نزدیک ترم و برای همین هم خیلی دوستش داشتم و احساس راحتی می کردم.البته حضور پویا هم خالی از لطف نبود.در کنارش واقعا احساس خوشبختی و آرامش می کردم.بعد از اینکه پیاده روی حسابی کردیم،به یک امامزاده رسیدیم.محوطه ی خیلی با صفایی داشت.به داخل رفتیم.پیرمرد بامزه ای با همسرش در آنجا زندگی می کردند.می گفتند اون پیرمرد دلش روشنه.یعنی همه چیز به دلش میفته.من و پویا جلو رفتیم و کمی باهاش حرف زدیم.رو به من گفت:
-سختی خیلی زیادی کشیدی...انقدر که کمرت خم شده.باید با درایت کارتو پیش ببری وگرنه کلات پس معرکه ست
با لهجه بامزه ای اینها رو می گفت.من و پویا به هم نگاه می کردیم و لبخند می زدیم.
اون روز حرف های اون پیرمرد برام بی معنی بود و حتی به حرفهای مردم در مورد او شک کردم و آنها را مسخره می کردم.ولی الان به حرفش رسیده بودم و باید به توصیه اش گوش می دادم و با درایت کارهایم رو پیش می بردم وگرنه معلوم نیست چه اتفاقی برام میفته.
کلافه بودم خیلی کلافه بودم...نمی دونستم آخر این بازی چی می شه و تا کی این قایم موشک بازی ادامه داره.پیدا کردن من توی این شهر،کار خیلی ساده ای بود.باید خودم رو برای اتفاقات جدید آماده می کردم
به پویا گفت:
-تو هم معلومه که خیلی عاشقی.ولی باید مواظب عشقت باشی که ممکنه از دستش بدی
با این حرفش لبخند روی لب پویا ماسید و به من خیره شد.
گفتم:
-حاجی منظورتون چیه؟
-هر دوتون سختی زیادی کشیدید.اگر دقت نکنید همه چیز رو از دست می دید
همسرش با لهجه ی بامزه اش صداش کرد و او هم ما رو تنها گذاشت.از او تشکر کردیم و رفتیم.
زیاد نمی شد به حرفاش اعتماد کرد،می گفت من سختی زیادی کشیدم که کمرم خم شده،
۲۳-۱۰-۱۳۸۹ ۱۲:۴۷ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 15,443
تاریخ عضویت: ۲۲ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 102
سپاس ها 1464
سپاس شده 894 بار در 602 ارسال
ارسال: #36
RE: رمان طنین عشق

فصل11-قسمت2
ساعت 7 بود.وقتی دیدم دراز کشیدن توی رختخواب دیگه فایده نداره،بلند شدم و صبحانه ی مفصلی درست کردم.و بعد به پیاده روی رفتم.لباس مناسبی پوشیدم و از همان سرپایینی،پایین رفتم.روی یک تخته سنگ بزرگ نشستم و به اعماق دره نگاه کردم.واقعا که هولناک بود.واسه خود کشی معرکه بود.با خودم تصمیم گرفتم هر وقت از زندگی و از پویا سیر شدم،اینجا بیام و خودکشی کنم.البته هیچ وقت از پویا سیر نمی شدم ولی شاید روزی از زندگی سیر می شدم.
چند ساعتی همانجا نشستم.با صدای سرفه های ممتدی،نگاهم رو به عقب دوختم.پویا بود...
-تو دوباره اومدی اینجا؟
باز هم به سرفه افتاد
-اوه اوه...وضع گلوت خیلی خرابه.بیا بریم درمانگاه
-نیازی نیست
زیر بازویش رو گرفتم و کمکش کردم تا به خونه برگرده.مدام سرفه می کرد
-همه ش تقصیر خودته.بهت می گم اگه کَفیم کنی،خیست می کنم،انگار نه انگار...کار خودتو می کنی
-نخیرم.همه ش تقصیر توئه.آخه اونم تهدید بود تو کردی.من که چمیدونستم اینطوری می شه
قرص سرماخوردگی بهش دادم.خورد و خوابید.مثل پروانه بالای سرش می چرخیدم و ازش پرستاری می کردم.صدای اعتراض رضا و طاها بلند شده بود.معلوم بود که حسابی حسادت می کنند.
فردای اون روز،به تهران برگشتیم.رضا رانندگی می کرد و پویا روی صندلی عقب،استراحت می کرد.
***
توی اون مدت که پویا زیاد حالش خوب نبود،بی هیچ منتی در کنارش بودم و ازش مراقبت می کردم.شب ها به خونه ی خودمون می رفتم و روز بعد دوباره برمی گشتم.مادر خیلی اصرار داشت که همونجا بمونم ولی قبول نمی کردم.چون مامان و بابا هم گناه داشتند.خیلی وقت بود که درست و حسابی ندیده بودمشون.
در محوطه نشسته بودم و به رفت و آمد توریست ها نگاه می کردم.چقدر شاد و سرحال بودند.همه ی اعضای خانواده در کنار هم بودند.شاد و خوشحال.چقدر لذت بخش...
یک مدت بود که پویا مشغله ی کاری زیادی داشت و اعصابش خیلی ضعیف شده بود ولی با این حال لحظه ای از ابراز علاقه اش دریغ نمی کرد.تازه در اون مدت خیلی بیشتر به من عشق می ورزید و مرا غرق در لذت می کرد.چه چیزی از این بهتر که بدونی برای یک نفر عزیز هستی؟مخصوصا این که اون شخص،شریک زندگی آینده ات باشد.کسی که قرار است یک عمر باهاش زندگی کنی و در تمام مراحل شادی و غم در کنارش باشی.در تمام مراحل سختی و آسایش و...
پویا در کنارم نشسته بود و با حرف هایش به من آرامش می داد.آرامش خاطری که بعد از اون هیچ وقت نتونستم بدست بیارم.
یهو بی مقدمه گفت:
-طنین می دونی اگر ترکم کنی دیوونه می شم.
-مگه دیوونه ام که ترکت کنم؟
نفس حبس شده اش را با صدا بیرون فرستاد و گفت:
نمی دونم ...نمی دونم
چشمانم را تا آخرین حد گشودم:
-منظورت اینه که نمی دونی من دیوونه ام یا نه؟
خنده ی بلندی سر داد و گفت:
-نه بابا...منظورم اینه که نمی دونم چی به سرم میاد.تو واقعا اولین و تنها عشق منی.من نمی تونم بعد از تو به کس دیگه ای فکر کنم.نمی تونم به این فکر کنم که یه روزی ممکنه دیگه تو رو کنارم نبینم.
سرش رو بین دستانش گرفت و گفت:
-وای...وای...دارم دیوونه می شم.نه...اگه یه روز این کارو بکنی هیچ وقت نمی بخشمت...
-حالا چرا انقدر از این حرفا می زنی؟؟مگه قراره من ترکت کنم؟؟ببینم نکنه یه کاری کردی که می دونی اگه من بفهمم صد در صد ترکت می کنم؟؟آره؟؟
-وای طنین...تو چرا انقدر ذهنت منحرفه؟؟من دارم اینجا جون می دم می گم اگه تو نباشی دیوونه می شم تو می گی نکنه یه کاری کردی؟
انقدر بامزه ادایم رو در آورد که نتونستم خوردم رو کنترل کنم و با صدای بلند خندیدم.
-شایدم دوباره حرفای اون پیرمرد...آره؟
-آره می ترسم
-خواهش می کنم پویا...داری با این حرفات منو دیوونه می کنی
مرا در آغوشش جای داد و گفت:
-نمی دونم چرا به دلم افتاده دیگه زیاد نمی بینمت...شاید قراره بمیرم
ترس تمام وجودم رو گرفت...
پویا با صدایی لرزان گفت:
-طنین؟؟
-جانم؟؟
-چرا انقدر داری می لرزی؟؟اِاِ...نگاش کن عین بید داره می لرزه
-پویا؟
-جون دلم؟؟
-دیگه از این حرفا نزن من می ترسم
-باشه عزیزم...دیگه نمی گم
-قول می دی برای همیشه پیشم بمونی؟؟
-آره عزیزم.قول مردونه می دم...حالا که چیزی نشده.به اعصابت مسلط باش...وای طنین...داری دیوونه ام می کنی.چرا انقدر می لرزی؟؟
-پویا نمی تونم خودم رو کنترل کنم
-دوست داری گریه کنی؟؟
-آره
-گریه کن عزیز دلم...گریه کن
***
از همون روز زیبا و رویایی،اشک و ناله های من شروع شد.آن روز انقدر گریه کردم که دیگر جانی برایم نمانده بود...انگار برای عزیزی از دست رفته گریه می کنم.پویا هم پا به پای من اشک ریخت و باهام همدردی کرد...
یاد روزی افتادم که برای همیشه دودمانم رو سوزانده بود.چقدر گریه کردم و چقدر اشک ریختم.
از فکر کردن به آن روز معده ام به شدت تیر کشید و نتونستم تحمل کنم.همانطور که روی صندلی نشسته بودم،روی شکمم دولا شدم و دو دستی آن را گرفته بودم.نفسم بالا نمیومد و از شدت درد چهره ام کبود شده بود.سرم گیج می رفت و نمی تونستم جایی رو ببینم.آخرین چیزی که یادم میاد این بود که چندین نفر دورم را گرفتند و یک مرد مسن،مرا روی دستش بلند کرد و دیگر چیزی متوجه نشدم.
وقتی چشمم رو باز کردم روی تخت بیمارستان بودم.خدای من...من هنوز زنده ام؟چرا خلاصم نمی کنی؟؟چرا برای همیشه راحتم نمی کنی؟؟
گریه می کردم و زجه می زدم و این جملات را بلند بلند بر زبان میاوردم.پرستار که متوجه زبان من نمی شد،خیلی نگران بود و آمپولی در سرمم تزریق کرد و دوباره سرم گیج رفت و بی هوش شدم...
نمی دونم چه مدت بود که روی تخت بیمارستان بودم...باز هم لثه هایم خونریزی کرده بودند.فکر و خیال اون روزها رهایم نمی کرد.ای کاش اون روز به حرف رضا گوش کرده بودم و شرکت نمی رفتم تا با دیدن پویا همه خاطرات برایم زنده شوند و با اعصابم بازی کنند...
چند روزی بود که اصلا حالم مساعد نبود.مدام سرگیجه داشتم و بی حال بودم.گاهی اوقات چنان سست می شدم که برای راه رفتن باید از یک نفر کمک می گرفتم.بیشتر اوقات که در کنار پویا بودم،می گفت نمی دونم چرا داغی...تب های خفیفی داشتم و استخوان درد داشتم.نمی دونستم چرا همه دردها باهم به سراغم اومده بود.گاهی اوقات لثه هایم خونریزی می کردند.پویا خیلی نگرانم بود و مدام می گفت باید بریم دکتر ولی من اهمیتی نمی دادم.
در اون روز کذایی و خسته کننده که باران می بارید و به نظرم خیلی دلگیر بود،خودم به تنهایی به پزشک مراجعه کردم.پویا چندین بار با تلفن همراهم تماس گرفت و بهش گفتم کتابخونه هستم و بعدا تماس می گیرم.خلاصه که تمام علائم رو به پزشک معالجم گفتم.نگاهی عمیق به چشمانم انداخت و به علامت تاسف و شاید هم ترحم سرش را به طرفین تکان داد.روی برگه چندین آزمایش که شامل آزمایش جسمی،خون،سیتوژنتیک بود را نوشت و گفت می تونم از آزمایشگاه بیمارستان استفاده کنم.گفت حتما جوابش رو برای خودش ببرم.خیلی ترسیده بودم و تصمیم گرفتم از این موضوع با هیچ کس صحبت نکنم.
اون روز پویا به خونمون اومدوفکر می کنم متوجه سردرگمی و کلافگی من شده بود.مدام می پرسید از چیزی ترسیدی؟
من هم با اینکه با تمام وجود از اون موضوع می ترسیدم با بی خیالی می گفتم مثلا از چی باید بترسم؟
چه روزهایی که پویا لحظه ای از محبتش دریغ نمی کرد و من نگران بودم.
شب ها پنهانی گریه می کردم و از ترس وحشتناکی که در دلم بود،با هیچکس صحبت نمی کردم.حتی با مامان که روزی تمام مسائل رو براش می گفتم و کوچکترین مسئله ای رو ازش پنهان نمی کردم...
چند روزی بود که جواب آزمایش ها اومده بود ولی جرات رفتن پیش پزشکم رو نداشتم.
بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم،تصمیم گرفتم دوباره به کتابخونه برم یعنی به پویا بگم که می رم کتابخونه و بعد می رفتم پیش پزشک...
از بخت برگشت خورده ی من پویا گیر داده بود که خودش به کتابخونه برسونتم و می گفت چه لزومی داره که خودت تنهایی راه بیفتی بری...پویا خیلی به من وابسته شده بود و لحظه ای رهایم نمی کرد و همین مسئله خیلی نگرانم می کرد.
خلاصه که اون روز واقعا به کتابخونه رفتم و به پویا گفتم شب بیاد دنبالم چون کتابخونه شبانه روزی بود.وقتی مطمئن شدم که پویا رفته با عجله از کتابخونه بیرون زدم و با تاکسی خودم رو به بیمارستان رسوندم.آزمایش ها رو جلوی پزشک گذاشتم.
نگاهش بوی تردید و شک می داد.انگار سر دوراهی گیر کرده بود.گفتم:
-آقای دکتر؟
-بله؟
-اتفاقی افتاده؟؟
-اتفاق که...ببینم کسی همراهتون نیومده؟؟
-خواهش می کنم اگر اتفاقی افتاده به خودم بگید.کسی همراهم نیست
برای اینکه حقیقت را بفهمم متوصل به دروغ شدم...
-راستشو بخواین در حال حاضر هیچ کدوم از اقوام نزدیکم ایران نیستن
چشمانش از تعجب گرد شد و در فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه کلنجار رفتن با خودش بالاخره گفت:
-خب این حق طبیعی شماست که بدونید چه بلایی داره سر زندگیتون میاد...
از ترس داشتم سکته می کردم...
-راستش با توجه به علائمی که دارید و نتیجه آزمایش ها،شما....چطور بگم؟؟...شما...
-آقای دکتر خواهش می کنم یه دفعه بگید...شما اینطوری دارید منو زجر کش می کنید...
-شما وقت زیادی برای زندگی ندارید و به زودی خواهید مرد...در واقع شما سرطان خون دارید و ...
دنیا در برابر چشمان تیره و تار شد.دیگه نه چیزی می شنیدم و نه چیزی می دیدم...بلند شدم و با همان حال خرابم،همانطور که دیوار را گرفته بودم تا از زمین خوردنم جلوگیری کنم،راه افتادم...
-خانم رها...خانم رها
با سختی گفتم:
-آقای دکتر من حالم خوبه...نگران نباشید
اصلا متوجه نشدم چطور خودم رو به بیرون از بیمارستان رسوندم...
در کنار خیابان راه می رفتم و بی توجه به همه چیز به خوشبختیم فکر می کردم که چطور انقدر ساده از دستش داده بودم.چطور یکدفعه بخت و شانس از من روی برگردان شده بودند...چطور خدا یکدفعه همه چیز رو ازم گرفته بود...
پویا...وای پویا...چه بلایی سر او میومد؟بیچاره...به دلش افتاده بود که به زودی از دستش خواهم رفت.اون پیرمرد...حرفهای او راست بود...پویا چقدر غصه می خورد...نه...نباید بهش بگم...نباید بذارم بیشتر از این بهم وابسته بشه...نباید بذارم داغون بشه...باید یه کاری می کردم تا خودش ولم کنه و تنهام بذاره...باید کاری می کردم که دوستم نداشته باشه...باید خودم رو از چشمش می نداختم...نمی دونم...نمی دونم...
ماشینی پی در پی برایم بوق می زد.بی توجه به او فقط به راهم ادامه می دادم که یکدفعه جلویم پیچید...خدای من...پویا
انقدر عصبانی بود که حس کردم دود از کله اش بلند می شود.جلوم ایستاد و تمام خشمش را نثار چشمانم کرد.
حس کردم روی صورتم آب جوش ریختند.چنان می سوخت که نمی توانستم نفس بکشم...
پویا تمام خشمش را به یک باره روی صورتم خالی کرده بود...تصمیم گرفتم همان را بهانه ای قرار دهم و انقدر عذابش دهم تا ازم سیر شود و رهایم کند تا با درد خودم بمیرم.
سوزش عجیبی در معده ام حس کردم.
می خواستم دولا شوم و شکمم رو بگیرم که پویا با یک حرکت چنان دستم رو گرفت و به داخل ماشین انداختم،که از استخوان درد و معده درد نفس کشیدن برایم حرام شده بود...
خودش هم در پشت ماشین قرار گرفت و با سرعتی سرسام آور رانندگی می کرد.
صدای فریادش بند دلم را برید:
-خانم مثلا رفتن کتابخونه تا مطالعه کنند...اونوقت من نمی دونم چرا از اینجا سردر میاره...همچین وسط خیابون رژه می ره که انکار مایکنه...
ماشین رو به سمتی هدایت کرد و چنان با خشم به سمتم برگشت که از ترس مردم و زنده شدم
-کدوم گوری رفته بودی؟؟هااااان؟
صدای فریادش رعشه بر اندامم انداخت و برای چند لحظه چشمانم رو بستم.
شانه ام رو گرفت و با خشم تکانم می داد:
-دِ لعنتی...؟چرا جواب نمی دی؟؟کدوم گوری رفته بودی که این موقع شب باید از وسط خیابون جمعت کنم؟؟
با صدایی لرزان گفتم:
-ک...ک...کتاب..
-دِ تو غلط کردی
باز هم چشمانم رو بستم.
-چرا دروغ می گی طنین؟؟چرا هر چی به گوشیت زنگ می زنم خاموشی؟؟اصلا گوشیتو بده ببینم
با دستانی لرازن گوشی رو از کیف در آوردم و می خواستم به او بسپرم که از دستم کشید.مثل بازرس های جنایی گوشیمو چک می کرد.
صورتش رو نزدیک کرد:
-لعنتی چرا همه رو پاک کردی؟
۲۳-۱۰-۱۳۸۹ ۱۲:۴۸ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 15,443
تاریخ عضویت: ۲۲ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 102
سپاس ها 1464
سپاس شده 894 بار در 602 ارسال
ارسال: #37
RE: رمان طنین عشق

متوجه منظورش نمی شدم...یعنی او فکر می کرد من با کسی رابطه دارم...اوه خدایا...بدتر از این نمی شد
-طنین اگر حرفی نزنی به ولای علی می کشمت...
حالم دگرگون شده بود...به این فکر می کردم که چرا همه دست به یکی کرده بودند تا مرا به کشتن بدند؟
سوزش معده ام لحظه ای رهایم نمی کرد...چنان حالم دگرگون شد که بالاجبار از ماشین پیاده شدم و بالا آوردم.
حس کردم پویا کمی آرام تر شده.از پشت ماشین شیشه آبی بیرون آورد و به دستم داد و در ماشین نشست.کمی قدم زدم و وقتی حس کردم حالم بهتر شده،داخل ماشین نشستم و پویا بدون حرفی مرا به خانه خودشان برد.
با مادر سلام کردم.او با خوشحالی به سمتم اومد ولی لبخند روی لبش ماسید
-طنین مادر اتفاقی افتاده؟؟چرا لبت داره خون میاد؟چرا رنگت پریده؟؟...پویا؟؟
پویا وارد شد و بعد از سلام گفت چیز خاصی نیست مادر جان.لطفا گاز استریل و اینجور چیزا رو برام بیارید تا لبش رو پانسمان کنم
خوشبختانه مادر دیگر چیزی نپرسید و از اوامر پویا اطاعت کرد.
هنوز رگه های خشم در نگاه پویا می درخشید.دستم رو گرفت و خیلی بی رحمانه مرا از پله ها بالا کشید.در اتاقش رو باز کرد و با یک حرکت مرا روی تختش پرتاب کرد.
طاقت نداشتم در عرض چند دقیقه انقدر غرورم بشکند.مثل بدبخت،بیچاره ها روی تخت افتاده بودم و چیزی نمی گفتم.پویا با صدای آرام ولی با حرص گفت:
-تا بهم نگی تو اون خیابون لعنتی چه غلطی می کردی،نمی ذارم بری خونتون
تمام قدرتم رو در صدایم جمع کردم و بالاخره با صدایی لرزان و آرام که از اعماق حنجره ام بلند می شد گفتم:
-پویا...ازت متنفرم.ازت بدم میاد.دوستت ندارم.نمی تونم تحملت کنم.واسم سخته کنارت باشم.وقتی بغلم می کنی حالم بهم می خوره
نمی دونم چرا تصمیم گرفته بودم انقدر بی رحمانه با او برخورد کنم.
ناامیدی و خشم در نگاهش موج می زد.همانطور که حرف می زدم جلو تر میومد و آخر سر هم تمام حرصش را روی صورتم خالی کرد.
بر سرش فریاد کشیدم:
-بی شعور...ازت متنفرم....ازت متنفرم...می فهمی؟؟
یکدفعه در باز شد و مادر به داخل اومد...با تعجب به ما چشم دوخته بود.از دیدن من در اون وضعیت،خیلی جا خورد و وسایلی که در دستش بود،به زمین افتاد و محکم روی صورتش زد و به سمتم اومد.
-طنین مادر؟؟چرا اینطوری شدی تو؟؟وای خدا مرگم بده...لبش پاره شده...پویا؟
چنان با فریاد پویا رو صدا زد که از ترس خشکم زد.تا به حال صدای فریاد مادر رو نشنیده بودم و حالا با تمام وجودش فریاد می کشید...
پویا روی لبه ی تخت نشسته بود و مدام پایش رو تکان می داد.سرش رو بین دستانش گذاشته بود و با سر انگشتانش،شقیقه هایش رو نوازش می کرد.فکر می کنم با حرفهایم تمام شک و تردیدهای او را به یقین تبدیل کرده بودم.
او فکر می کرد من با کسی رابطه دارم و برای همین از او متنفر هستم...حیف که نمی دانست چقدر دوستش دارم و فقط و فقط به خاطر اوست که این زجر ها رو تحمل می کنم.نمی دونست که با این کارم اول از همه به خودم ضربه می زنم و خودم رو داغون می کنم...
از همون روز،عذاب من شروع شد.جهنم رو با چشمان خودم می دیدم و چقدر برایم سخت بود که دم نمی زدم...
مادر گفت:
-پاشو پاشو حاضر شو...باید بریم درمانگاه
باز هم درد معده امانم نداد و با آن حال وخیم به سمت توالت سرازیر شدم...به قدری بالا آوردم که چشمانم سیاهی می رفت و مثل آدم های مست تلو تلو می خوردم و بالاخره تعادلم رو از دست دادم و درست جلوی پله ها داشتم می خوردم زمین که در آغوش پویا جای گرفتم و دیگر چیزی نفهمیدم...
وقتی چشم باز کردم در درمانگاه بودم و پرستار لبم رو پانسمان می کرد.با تمام دردهایی که از پویا بهم رسیده بود،باز هم عاشقانه او را دوست داشتم.چقدر برام سخت بود که کاری کنم تا دیگر دوستم نداشته باشد.دلم برای خودم می سوخت و از وقتی بهوش اومده بودم به قول پرستار مثل ابر بهار گریه می کردم.
مادر بالای سرم ایستاده بود و اظهار تاسف می کرد.می گفت مامانم زنگ زده و خیلی نگران بوده ولی مادر روش نشده بگه چه اتفاقی برای دخترش افتاده.ازم خواهش کرد منم چیزی نگم.من هم قبول کردم چون پویا رو خیلی دوست داشتم.البته اگر بیمار نبودم،هیچ وقت همچین خفتی رو تحمل نمی کردم ولی چون می دونستم آخرین روزهایی است که او را می بینم،برایم اهمیت نداشت که خانواده ام چیزی بدونند یا نه...
وقتی به خونه برگشتیم،پویا به مادر زنگ زد و ازش خواست اجازه بده من چند روزی اونجا بمونم و او هم بعد از اینکه با خودم صحبت کرد،اجازه داده بود.البته پویا با این کارش نمی خواست مثلا از دل من در بیاره در واقع می خواست منو عذاب بده چون فکر می کرد من با کسی رابطه دارم.هر دقیقه و هر لحظه در کنارم بود و در خواب و بیداری رهایم نمی کرد...
من گاه و بی گاه بالا میاوردم و حالم به شدت بهم می خورد.
تازگی ها مادر یه طوری نگاهم می کرد.می ترسیدم پویا از افکار احمقانه اش برای مادر هم گفته باشد و او دیگر دوستم نداشته باشد...خیلی می ترسیدم...
غذایم به شدت کم شده بود.
پویا دیگر سرکار نمی رفت و از صبح تا شب در کنارم بود.می خواستم کاری کنم تا وابستگی او نسبت بهم کمتر بشه ولی برعکس خواسته من وابستگیش روز به روز بیشتر می شد.می فهمیدم که همه این کارها رو به خاطر علاقه اش به من انجام می داد.باهام حرفی نمی زد.می خواست عذابم بده.
حالم به شدت بهم خورد و بعد از اینکه از توالت برگشتم،به اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم...پویا هم در اتاق بود و خودش رو سرگرم مطالعه کرده بود.گوشی موبایلم رو گرفته بود و لحظه ای از خودش جدا نمی کرد تا به قول خودش مچم رو بگیرد.مادر به اتاق اومد و گفت:
-پویا برو بیرون می خوام با طنین صحبت کنم
-مادر جان من و طنین چیزی مخفی از هم نداریم.هر چی می خواین بهش بگین باید منم بدونم
مادر چشم غره ای بهش رفت و بعد از چند لحظه پویا بلند شد و گوشی مرا برداشت و با خودش برد.
مادر لبه تخت نشست و همانطور که موهایم رو نوازش می کرد،پرسید:
-طنین جان تو حامله ای؟؟
آب دهانم رو به زور قورت دادم و نمی تونستم چیزی بگم.این چه حرفی بود که او می زد.من و پویا هنوز نامزد بودیم.هر چند که محرم بودیم ولی...
-چرا خجالت می کشی مادر؟من برم خبر خوشحالی رو به پویا بگم...قربونش برم که داره بابا می شه
صدایی از حنجره ام خارج نمی شد.می خواستم بگم نه این درست نیست ولی نمی تونستم...چند لحظه بعد پویا وارد اتاق شد و با چشمانی گرد به من خیره شد:
-این چه حرفی بود به مادر زدی؟؟
بعد از چند روز این اولین جمله ای بود که به زبون میاورد.احساس کردم دارم زیر نگاهش ذوب می شم.خیلی وقت بود که اینطوری نگاهم نکرده بود.
کنارم نشست و بهم خیره شد:
-طنین خواهش می کنم با من حرف بزن.می دونی چند وقته اصلا صداتو نشنیدم؟
خودم هم به یاد ندارم آخرین باری که حرف زده بودم کی بود.یعنی او هم بی تاب شنیدن صدایم بود؟؟وای خدایا...دارم دیوانه می شم...
-طنین؟؟
سکوت...
-طنین جونم؟؟
باز هم سکوت...نمی تونستم کلمه ای حرف بزنم
-طنین من طاقت ندارم که تو اینطوری بی محلم کنی.ببخش که بهت شک کردم.تو خیلی پاک تر از اون چیزی هستی که من فکر می کردم.فقط می خوام بدونم اون روز اونجا چه کار می کردی؟باور کن می دونم هیچ تقصیری نداری.من بی خودی بهت شک کردم.ولی حس کنجکاوی مثل خوره افتاده به جونم که بدونم تو چطور بعد از کتابخونه،یهو از اونجا سردرآوردی؟الان که فکر می کنم می بینم تو اصلا اون روز تو حال خودت نبودی...من واقعا نمی دونم چطور اون فکر رو در موردت کردم؟چطور به خودم اجازه دادم اونطور بی رحمانه بزنم تو گوشت؟
کف دستش رو نشونم داد و گفت:
-ببین...خودمو به خاطرش مجازات کردم
برق از سرم پرید.خیلی ناجور دستش تاول زده بود
-چرا اینطوری شده؟؟
چشمانش از خوشحالی برق می زدند.چنان مرا در آغوش گرفت که اشک شوق به چشمانم هجوم آورد...
-می دونی بعد از چند روز،این اولین جمله ای بود که گفتی؟طنین؟؟دلم برای طنین صدا تنگ شده بود...خیلی دوستت دارم
-منم...
ناگهان موقعیتم به یادم اومد و به خودم نهیب زدم که نباید بیشتر از این احساساتش را به قلیان بیندازم.
-تو هم چی؟چرا نمی گی؟
تو که روزی هزار بار بهم می گفتی دوستم داری،الان می دونی دقیقا 4روز که این جمله رو از زبونت نشنیدم.
اشک ریختم و اشک ریختم....
دلم نمیومد تو ذوقش بزنم.با خودم تصمیم گرفتم ترکش کنم.پس باید عشقم رو بهش ثابت می کردم و بعد برای همیشه ترکش می کردم...
هق هق گریه ام بلند شده بود و میان گریه گفتم:
-پویا خیلی دوستت دارم...به خدا نمی دونم چطور راضی شدم اون جمله ها رو به زبون بیارم؟؟اصلا دست خودم نبود...
او هم گریه می کرد:
-تو با اون حرفا منو داغون کردی،نابودم کردی...حس کردم تمام این مدت گولتو خوردم و برات بازیچه بودم.پشیمون شده بودم که چرا به حرف مادر گوش نداده بودم....ولی الانم پشیمونم که چرا اون فکرا رو درموردت کردم؟...راستی کلک چرا به مادر گفتی حامله ای؟؟نکنه واقعا خبریه؟؟
قهقهه زدم:
-نه بابا...پویا از تو بعیده...مادر خودش گفت هستی؟منم نتونستم چیزی بگم و از خودم دفاع کنم
-می دونی چند وقته صدای خندتو نشنیده بودم؟؟
خندیدم و چیزی نگفتم.
-آخرش نگفتی تو اونجا چه کار می کردی؟
-می شه یه روز دیگه در موردش صحبت کنیم؟
-باشه عزیزم.اصلا دیگه در موردش حرفی نمی زنم
-اگه خیالت راحت نیست می تونی شماره ی گوشیمو عوض کنی
کمی فکر کرد و گفت:
-نه قربونت برم.نیازی نیست.من به تو خیلی اطمینان دارم.اگه بهت شک کنم خیلی احمقم!
خوشحال بودم...چون دیگه به گناه نکرده مجازات و محکوم نمی شدم...
از اون شب،دیگه معده ام درد نمی گرفت و بالا نمیاوردم.به این نتیجه رسیدم که همه اش فشار عصبی بوده...
هنوز هم لثه ام خونرزی شدید داشت و تب های خفیف رهایم نمی کردند...حالا دیگه علت تمام این دردها را می دانستم
بعد از چند روز به خونه خودمون رفتم.با حسرت به مامان و بابا نگاه می کردم.با نگاهم از آنها خداحافظی می کردم.نمی دونستم کجا باید برم که دست هیج احدی بهم نرسه.
در اون چند روزی که خونه خودمون بودم،مدام فکرم درگیر بود و به این فکر می کردم که چطور باید برم؟؟کجا باید برم؟؟به کسی بگم یا نه؟؟نمی دونم چطور اون همه غم رو خودم به تنهایی تحمل می کردم و دم نمی زدم.بعد از چند روز دوباره پویا به دنبالم اومد و منو با خودش برد.
روی تخت نشسته بودیم که پویا بدون مقدمه گفت:
-طنین اتفاقی افتاده که تو داری ازم پنهون می کنی؟
حس کردم با نگاهم خودم رو لو دادم.با صدایی لرزان گفتم:
-نه.مثلا چه اتفاقی؟
-نمی دونم.تازگی ها خیلی عوض شدی.توی نگاهت یه چیزی هست که نمی تونم متوجه بشم.یه چیزی مثل...نمی دونم
به چشمانم خیره شده بود و داشت نگاهم رو معنی می کرد:
-یه چیزی مابین عشق و محبت،ترس و وحشت،غم و اندوه،خواستن و نرسیدن و...
دیگه نتونستم تحمل کنم.اشک از دیدگانم جاری شده بود.چشمانم رو بستم و دیگه اجازه ندادم به چشمانم نگاه کنه.
-چیه؟چرا ترسیدی؟...اِ...طنین؟؟چرا داری گریه می کنی؟
اشکامو پاک کرد ...می خواستم از اتاق بیرون بیام چون دیگه نمی تونستم تحل کنم.نمی دونستم در اون مدت چطور غم به اون بزرگی رو تحمل کرده بودم؟داشتم می رفتم که دستمو کشید و گفت:
-تا نگی چی شده نمی ذارم بری
هق هق گریه امانم نداد.سرم رو روی سینه اش گذاشتم و تا توانستم گریه کردم...تا توانستم عقده ی این چند روز سختی را خالی کردم و فقط اشک ریختم...
-طنین؟؟طنین؟ داری نابودم می کنی؟بگو دیگه...چی شده؟هان؟می دونم هر چی هست مربوط به اون روز تو خیابونه...
تمام نیرویم رو جمع کردم و با صدایی لرزان گفتم:
-اون روز...راستش اون روز من رفته بودم بیمارستان...
به چشمانم خیره شد و گفت:
-بیمارستان واسه چی؟؟
-یادته هی می گفتی بریم بیمارستان ببینیم علت این علائم چیه؟؟
-آره...خب؟
-خودم به تنهایی رفتم بیمارستان...من کلا تو عمرم دو بار رفتم کتابخانه که اونم هر دو دفعه رو پیچوندم و رفتم بیمارستان
-خب؟
-وقتی علائمم رو برای پزشک گفتم،یک سری آزمایش برام نوشت و گفت حتما جوابشو برام بیار.اون روز که اون اتفاقات افتاد جوابا رو براش برده بودم،همین...
-خب؟
-چی خب؟
-دکتر چی گفت؟؟بیماریت چی بود؟؟
با خونسردی گفتم:
-چیز خاصی نبود...
-طنین دیگه دارم دیوونه می شم از دستت...بگو دیگه لعنتی...دکتر چی گفت؟
-خیی دوست داری بشنوی؟
-خب معلومه...
-من دارم می میرم...همینو می خواستی بشنوی؟
بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم.طبقه ی پایین رفتم و پیش مادر که داشت تلویزیون تماشا می کرد،نشستم...
نیم ساعت گذشت ولی از پویا خبری نشد...بلند شدم و کمک مادر شام درست کردم
دو ساعت گذشت ولی از پویا خبری نشد...نگران بودم ولی جرات نداشتم به اتاقش برم
-مادر جان پویا کجاست؟
-خوابیده
-گفتم شاید دوباره قهر کردید
-نه نگران نباشید
سرم رو به نحوی گرم کردم.
3 ساعت گذشت و از پویا خبری نشد.پدر اومد و می خواستیم شام بخوریم.مادر ازم خواست برم صداش کنم.جرات نداشتم وارد اتاق بشم.بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم،آرام در اتاق رو باز کردم.
در جا خشکم زد...
همانطور که 3 ساعت پیش روی تخت نشسته بود،باقی مونده بود...خدایا...یعنی انقدرضربه ام کاری بود که اینطور مات و مبهوت بر جا مانده بود؟
آرام صدایش کردم ولی جوابی نداد.خیلی ترسیدم و به طبقه ی پایین رفتم و به مادر گفتم:
-مادر جون؟نمی دونم چرا پویا خشکش زده؟؟
بیچاره انقدر ترسید که از خودم خجالت کشیدم.در آشپزخانه نشستم و مادر به طبقه ی بالا رفت.چند لحظه بعد صدای فریادهای پویا رو می شنیدم:
-ولم کن...نابود شدم.خدایا...خدایا...مگه تو خدا نیستی؟؟...نابودم کردی...آخه چرا؟چرا این کارو با من کردی؟؟....طنین؟طنین؟طنین؟
بی وقفه نامم رو صدا می زد.
-طنین؟؟...نابودم کردی...آه...خدایا خدایا خدایا...نابود شدم
به سختی خودم رو داخل سالن رسوندم.جلوی پله ها ایستادم و بالا رو نگاه کردم.مادر و پدر به سختی مشت های او را که بر سر و صورت خودش می کوبید مهار می کردند و سعی می کردند او را آرام کنند.
هزار بار بر خودم لعنت فرستادم که چرا به او حقیقت را گفتم...
پدر چک محکمی به صورت او نواخت که حس کردم طرف چپ صورتم داغ شد و بی اختیار دستم رو روی صورتم گذاشتم.کمی از بهت خارج شده بود...
به طبقه ی بالا رفتم و از لای در پنهانی آنها را نگاه کردم.پدر و مادر اشک می ریختند و پسر یکی یه دانه شان را که انگار بی هوش شده بود،روی تخت می گذاشتند.
مادر مرا در آغوش گرفت و گریه کرد...الهی شکر چیزی ازم نپرسید.پدر هم مرا بوسید و به طبقه ی پایین رفت.از این همه مهربانی آنها در بهت بودم.شاید فکر می کردند واقعا پسرشان دیوانه شده و من بی تفصیر هستم...
در سالن نشسته بودیم.مادر و پدر در فکر بودند و من با ترس به آنها نگاه می کردم.
صدای فریادهای پویا که باز هم بی وقفه نامم رو صدا می کرد،رعشه بر اندامم انداخت و بی اختیار می لرزیدم...پدر دوان دوان به طبقه ی بالا رفت و مادر گفت:
-الهی برات بمیرم.چرا اینطوری می لرزی؟فکر می کنم پویا توهمی شده...بچه ام خیلی فشار روشه...تو رو خدا به دل نگیر
نتونستم چیزی بگم.نباید از این راز پرده برمی داشتم...
پویا می خواست به طبقه ی پایین بیاد ولی پدر سرسختانه از اومدنش جلوگیری می کرد.شاید می ترسید بلایی سر من در آورد.چون هنوز هم اسمم رو صدا می زد.پدر به تنهایی حریفش نمی شد.مادر هم به کمکش رفت و من پشت کاناپه پناه گرفتم.
دوباره پدر چک محکمی به صورتش نواخت و او بی رمق روی پله ها نشست و به من خیره شد...توان حرکت نداشتم.دوست داشتم نزدیکش می رفتم و دلداریش می دادم ولی نمی تونستم.شاید صلاح کار این بود که اقدامی نمی کردم
پویا آخرین نیروی خود را به کار برد و بی رمق تر از همیشه گفت:
-طنین؟؟بیا اینجا...
پدر و مادر رنگ به رو نداشتند و با نگرانی مرا نگاه می کردند.آرام جلو رفتم.تا به حال در عمرم تا این اندازه نترسیده بودم.
دستم رو گرفت و با خودش به اتاق برد.نگاهی به پدر و مادر انداختم که با نگرانی به ما چشم دوخته بودند...
۲۳-۱۰-۱۳۸۹ ۱۲:۴۹ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 15,443
تاریخ عضویت: ۲۲ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 102
سپاس ها 1464
سپاس شده 894 بار در 602 ارسال
ارسال: #38
RE: رمان طنین عشق

هق هق می کردم و اشک هایم بی وقفه روی گونه ام می ریختند.
-طنین؟
-بله؟
-بیماریت...چیه؟
-نه...دیگه چیزی بهت نمی گم
با خشم به چشمانم خیره شد.از ترس از دهانم پرید و گفتم:
-سرطان
حس کردم دیگه جایی رو نمی بینه.دستش رو به سرش گرفت و با صدای وحشتناکی روی زمین افتاد.به خودم اومدم و متوجه شدم که فریادهای وحشتناکی می کشم و پویا رو صدا می زنم...با صدای مادر به خودم اومدم...
به روبه رو خیره شدم و دیگه پویا رو اونجا ندیدم.
مادر روی تخت نشست و گریه کرد:
-زنگ زدیم آمبولانس...اومدن بردنش
قلبم از غصه داغ شد.پاهایم سست شد و روی زمین افتادم و چندین بار سرم رو به زمین کوبیدم.تنها چیزی که یادم میاد زجه های مادر بود که ازم می خواست دیگه ادامه ندم و بعد شوری خون را حس کردم و بعد هم همه جا تاریک شد...تاریک مثل قلب من که آنطور بی رحمانه خبر مرگم را که به زودی فرا می رسید، به پویا گفته بودم.دلم برایش کباب بود...
چشمانم رو باز کردم...همه بالا سرم ایستاده بودند...مامان و بابا با حسرت نگاهم می کردند شاید فکر می کردند دخترشان به پای پویا تباه شده و نمی دونستند که این پویا بود که به پای من تباه شده بود و زندگیش را باخته بود.چطور می خواست با نبود من کنار بیاد..من باید می رفتم...باید...
متوجه شدم که سرم بدجوری شکسته و 7 یا 8 تا بخیه خورده.حقم بود...باید می کشیدم...
تا دیگه پویا رو عذاب ندم...
همه سعی می کردند باهام حرف بزنند و یا ازم حرف بکشند ولی رمق صحبت کردن نداشتم.
طاها اومد و گفت:
-مثل اینکه پویا اصلا حالش خوب نیست و می خواد طنینو ببینه...اونجا رو گذاشته رو سرش...هر چی بهش مُسکن می زنن فایده نداره و وقتی بیدار می شه دوباره سراغ طنین رو می گیره.می گن بیشتر از این نمی شه با مسکن کنترلش کرد و باید به خواستش عمل کنیم.الانم دارن میارنش اینجا...
متوجه شدم که تو اتاق پویا هستم.نمی دونم چند روز بود که روی تخت بودم ولی احساس می کردم کمرم داره دونصف می شه.زنگ در نواخته شد.چند لحظه بعد همه بیرون رفتند و پویا وارد شد.
از دیدنش قلبم فشرده شد.تقریبا نصف شده بود.خیلی داغون به نظر می رسید و با کمک دو نفر راه می رفت.وقتی منو دید،اشک از چشماش جاری شد و دستش رو از دست اون دو نفر بیرون کشید و به سمت من اومد.موهایم رو نوازش کرد و سرم رو بوسید.با اینکه از درد می خواستم فریاد بکشم،ولی چیزی نگفتم.
اشک هایش گونه اش رو نوازش می دادند.چشم های بارانی اش جونم رو به لب رسانده بود.ولی دم نمی زدم.فقط نگاهش می کردم...سیر نگاهش کردم...چون می دونستم دیگه نمی بینمش و شاید این آخرین باریه که انقدر واضح می بینمش
***
اون شب واقعا تا صبح بیدار بودم و فکر می کردم.پویا را به زور از من جدا کردند و به زجه های او که بر قلبم خنجر می شکید،توجهی نمی کردند...او بارها و بارها به من گفته بود که اگر تو نباشی من دیوونه می شم و من احمق با بی رحمی تمام از نبودم گفته بودم...
چه شب سختی رو پشت سر می گذاشتم...چه شب تلخی...
در نهایت تصمیم گرفتم به رضا که در پاریس بود زنگ بزنم و ازش بخوام کاری کنه تا بدون دردسر به اونجا برم و او هم قول داده بود کارهایم رو ردیف کنه.به دروغ متصل شده بودم و گفتم پویا آدم ناتویی از آب در اومده و منو خیلی اذیت می کنه و او هم که خیلی روی من حساس بود قول داده بود کمکم کنه.
نامه ای نوشتم و به در اتاق پویا چسباندم.
سلام
در حال حاضر که این نامه رو می نویسم،اصلا حالم خوب نیست و کنار چمدانم که با خون دل آن را بسته ام،نشسته ام و اشک می ریزم.پویای عزیزم،اگر من هم جای تو بودم حتما دیوانه می شدم ولی من نباید اجازه بدم بیشتر از این به هم وابسته شیم.تو بعد از مدتی خوب خواهی شد.اگر من در کنارت نباشم،حتما به زودی مرا از یاد خواهی برد.امیدوارم همسر آینده ات لیاقت همسری تو را داشته باشد.من به زودی خواهم مرد...
پس چه فایده که اینجا بمانم و باعث عذاب تو و دیگران باشم؟؟بهتر اینکه از هم دور باشیم تا با مردنم،ضربه ی شدیدتری به روحیه ات وارد نکنم
متاسفانه وقتی این خبر رو بهت گفتم به قدری داغون شدی که نتونستم بگم از چه بیماری رنج می برم...پزشک معالجم گفت به سرطان خون مبتلا شدم و به زودی خواهم مرد...
می خواهم بروم...از این شهر از این دیار...نپرس کجا چون نمی توانم بگویم...شاید به شهر دیگری رفتم...شاید به کشور دیگری رفتم و شاید هم به دنیای دیگر...بیشتر از این خودت را عذاب نده...و این رو بدون که من همیشه دوستت داشتم و دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.امیدوارم برای این کار مرا ببخشی...
همسرت طنین
بعد از نوشتن این نامه،نامه ای هم برای خانواده ام نوشتم و در اتاقم گذاشتم:
سلام
ای کاش هیچ وقت به دنیا نیامده بودم تا اینگونه باعث بدبختی دیگران شوم...ای کاش هیچ وقت با پویا ازدواج نمی کردم تا اینگونه نابودش کنم...من هیچ وقت از انتخابم در مورد شریک زندگیم پشیمان نشدم...چون پویا تنها کسی بود که رنگ خوشبختی را به من نشان داد...در این چند روز اخیر من از سرطان خون رنج می برم و به زودی خواهم مرد...می خواهم بروم...از این کشور می روم...با همه تان خداحافظی کرده ام البته با نگاهم...دلتنگم نباشید...نگران نباشید...جایی من امن است...مشکلی نخواهم داشت پس نگران نباشید
همه تان را دوست دارم و برایتان آرزوی خوشبختی دارم...امیدوارم مرا ببخشید
به هر سختی و بدبختی که بود خودم رو به پاریس رسوندم.در اون مدت همه سرگرم پویا بودند و من هم با خیال راحت تری کارهایم رو انجام می دادم.رضا یه پارتی خیلی کلفت داشت که بدون دردسر مرا به پاریس رساند.
اون روز رضا به فرودگاه اومده بود و با دیدن سرم،فکر کرده بود که پویا این کارو کرده و من هم در برابر اشتباه او سکوت کردم و چیزی نگفتم.
رضا خونه ای برایم اجاره کرد و در شرکتش برایم کاری دست و پا کرد که از روز دوم مشغول شدم.الهی شکر حقوقم زیاد بود و بعد از چند ماه به کمک رضا تونستم خونه ای رو که الان توش می شینم رو بخرم.فقط خدا می دونه که چقدر سختی کشیدم.غم غربت...غم دوری...به هیچ وجه نمی تونستم از خانواده ام خبر بگیرم.نمی دونستم پویا زنده ست یا خودش رو کشته.رضا چندین بار ازم خواسته بود تا باهاش ازدواج کنم ولی من بهانه های مختلف آورده بودم.یه روز که خیلی اصرار می کرد تا دلیل مخالفتم رو بدونه،دلم رو به دریا زدم و همه چیزی را برایش گفتم و او هم اشک ریخت و به حال پویا دلسوزی کرد. بهش گفتم:
-به تمام مقدساتی که قبول داری و می پرستی قسمت می دم که به پویا نگی من اینجا هستم
و او هم قول داده بود که چیزی نگه...
هر شب قبل از خواب یک عالم گریه می کردم و بعد خوابم می برد...
چقدر سختی کشیدم،خدا عالم است به قول معروف که الله اعلم
یک شب با رضا بیرون رفته بودیم و اون شب حسابی گریه کردم و اشک ریختم و رضا ازم خواست که فردا به شرکت نرم ولی من قبول نکردم و به شرکت رفتم.توی اتاقم بودم و داشتم کارم رو انجام می دادم که وقتی سر برگردوندم،نفس در سینه ام حبس شد.فکر می کردم خواب هستم.چندین بار چشمانم رو مالیدم تا به اون چیزی که می بینم ایمان پیدا کنم و بعد هم این اتفاقات افتاد و الان در بیمارستان هستم و باز هم اشک می ریزم..
۲۳-۱۰-۱۳۸۹ ۱۲:۵۰ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 15,443
تاریخ عضویت: ۲۲ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 102
سپاس ها 1464
سپاس شده 894 بار در 602 ارسال
ارسال: #39
RE: رمان طنین عشق

فصل12-قسمت اول
از خودم دلگیر بودم...از زندگی دلگیر بودم...از خدا دلگیر بودم.خدیا مگر من چقدر طاقت داشتم که بار غم به آن سنگینی را باید روی شانه هایم که دیگر خمیده شده بودند،تحمل می کردم؟مگر چقدر زنده بودم که باید انقدر عذاب می کشیدم.فقط از خدا می خواستم که پویا مرا ببخشد
سرمی بهم وصل کرده بودند که با نگاه کردن به آن که خیلی خونسرد کار خودش رو می کرد،حرصم می گرفت.نگاهی به اطراف انداختم خبری از پرستار ها نبود.با حرص سِرُم را از خودم جدا کردم.سرم گیج می رفت ولی برام مهم نبود.دوان دوان از بیمارستان بیرون اومدم و به هتل رفتم.روی تخت خوابیده بودم که نگاهم روی گوشی موبایلم که گوشه ی اتاقم افتاد بود،ثابت ماند.بلند شدم و روشنش کردم.به نظرم رسید که دیگه روشن نمی شه چون ضربه ی خیلی بدی بهش وارد شده بود.
روشنش کردم و روی تخت دراز کشیدم که خوابم برد...
با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم.هنوز در عالم خواب بودم که گوشی رو جواب دادم:
-الو؟
-....
-الو؟
-....
hi-
-الو؟
خدای من پویا بود...چقدر صدایش غمگین بود.چقدر دوستش داشتم.چقدر دلتنگش بودم.چقدر عذابش داده بودم.
بار دیگر صدای بغزآلودش گوشم رو نوازش داد:
-الو طنین؟؟تو رو خدا قطع نکن
حالا من سکوت کرده بودم و چیزی نمی گفتم.
-چرا از خونه ت فراری شدی؟پاشو بیا اینجا.تو رو خدا بیا.دلم برات تنگ شده.دارم دیوونه می شم.الو طنین؟صدامو می شنوی؟
-آره
-قربونت برم...پاشو بیا دیگه...میای؟؟!
سکوت کرده بودم و چیزی نمی گفتم.حالم دگرگون شده بود.اعصابم متشنج بود و دلم می خواست فریاد بزنم.
گوشی رو قطع کردم و همانطور با لباس ،زیر دوش حمام ایستادم.بعد از اینکه کمی حالم جا اومد،دوش آب گرمی گرفتم و از داخل کمد،لباس شیکی رو که چند وقت پیش خریده بودم،پوشیدم.موهام فر خورده بود و بامزه شده بود.همانطور رهایش کردم و روی کاناپه نشستم و بی هدف به تلویزیون زل زدم.
نمی دونم چند ساعت بود که روی کاناپه نشسته بودم.تلفن زنگ زد...
-(بله؟)
-(سلام.من بانا «کارمند پذیرش» هستم...یه نفر اینجا هست که باهاتون کار داره)
متعجب شدم....نمی دونستم اون وقت شب کی باهام کار داره.
-(متاسفم!کسی با من کاری نداره)
تلفن رو قطع کردم..نمی دونستم باید برم پایین یا نه.اصلا فکرم کار نمی کرد.
همانطور روی کاناپه ولو شده بودم که در باز شد.از ترس داشتم سکته می کردم.بلند شدم و همانطور سرجایم ایستادم و به در زل زدم تا ببینم کی میاد تو...ولی خبری نبود.به خودم که این هتل رو انتخاب کرده بودم و به این هتل که اصلا امنیت نداشت لعنت فرستادم.
می خواستم در رو ببندم ولی نمی شد.لای در رو نگاه کردم.کفش مردانه ای بود.از ترس داشتم سکته می زدم.به بیرون نگاهی انداختم...
پویا بود...پویا
چقدر بی رمق بود...دیگر آن شادابی و نشاط گذشته را نداشت...آن را هم من از او دریغ کرده بودم...لعنت بر من که انقدر بی فکر هستم...او از کجا مرا پیدا کرده؟
نمی دونم چه مدت بود که بِر و بِر نگاهش می کردم.احساس کردم از نگاه خیره ام در عذاب است و کلافه شده...
-نمی خوای دعوتم کنی بیام داخل؟
نه گفتم و در را بستم ولی باز هم مانع بسته شدن در شده بود.
با بغز غلیظی گفتم:
-پویا...بیشتر از این عذابم نده.بذار درو ببندم
-من تو رو عذاب می دم یا تو منو؟معلوم هست تو این چند وقت اینجا چه کار می کنی؟چرا خونه ت نیومدی؟پول هتل رو از کجا آوردی؟اصلا چرا اون روز فرار کردی؟
یک ریز سوال می کرد و من مات و مبهوت نگاهش می کردم...در یک لحظه تصمیمم رو گرفتم...در رو باز کردم و با سرعت دویدم...برام مهم نبود چه اتفاقی میفته.فقط می خواستم فرار کنم.احساس می کردم دارم پرواز می کنم.به پله ها رسیدم...می خواستم پایین برم که لباسم از پشت کشیده شد و روی زمین افتادم.پویا بالای سرم روی زانوهایش نشسته بود و اشک می ریخت و می گفت:دیگه نمی ذارم فرار کنی
روی دست ،مرا بلند کرد و به اتاقم برد.
مرا به خودش فشرد و موهایم رو نوازش کرد و دلداریم داد...من هم اشک می ریختم و خون گریه می کردم.
-تو فکر نکردی من که دیوونه شده بودم،ممکن بود با رفتنت دیگه خوب نشم؟
-نه...به هیچ چیز فکر نکرده بودم جز اینکه نباید بذارم بیشتر از این به هم وابسته بشیم
-آخه عزیز من از کجا معلوم که تشخیص اون دکتردرست بوده؟؟؟از کجا معلوم که قابل درمان نباشه؟؟.....شاید بیماری پیشرفت چندانی نکرده باشه
-ولی اون پزشک به من گفت که دارم می میرم
-اون پزشک خیلی غلط کرد...مگه من مردم که بذارم بلایی سر تو بیاد؟
-پویا؟؟
-جونم عزیزم؟
-قول بده که هیچ وقت تنهام نذاری...نمی دونی تو این چند وقت چی کشیدم!خوراک شب و روزم شده بود اشک و ناله و حسرت...دلم انقدر برات تنگ شده بود که دوست داشتم بمیرم
-زبونتو گاز بگیر...اگر قرار باشه خدایی نکرده خدایی نکرده(هزار بار گفت خدایی نکرده)اتفاقی برات بیفته،بدون همون روز اول من میام پیشت و از تنهایی درت میارم.
-اینطوری نگو هوس می کنم و زودتر بمیرم
-باز دوباره گفت...ای خدا...
-خیلی خب دیگه نمی گم
-آفرین دختر خوب
-پویا؟از مامان و باباها چه خبر؟
چیزی نگفت...به صورتش خیره شدم و متوجه شدم رنگش پریده.
با صدایی لرزان گفتم:
-بگو...من که این همه سختی کشیدم،این یکی هم روش...بگو کدومشون
گریه کرد:
-بعد از اینکه تو غیبت می زنه،بابات سکته قلبی می کنه و بعد از چند وقت فوت می شه
مامانت هم از غصه فلج شده
هر کدوم از کلمه هایش مثل تازیانه ای بر پیکر خسته ام بود...مثل روح شده بودم...حس می کردم خیلی سبک شدم...اشکم خشک شده بود و حنجره ام یاری ام نمی کرد...تمام بدنم بی اختیار می لرزید...
-طاها؟؟...چی؟
-طاها هم الان صاحب یه دختر شده...بیچاره تو چه شرایطی به دنیا اومده.مثل اینکه تو جریانات من و تو،طناز باردار بوده...
-بیچاره...
-اسم دختر طاها چیه؟
با شیطنت گفت:
-طنین
می خواستم بخندم ولی بی رمق تر از آن بودم که بتوانم لب از لب بردارم و بخندم...
بلند شدم و روی تختم دراز کشیدم و به یاد پدر گریستم...پویا نوازشم می کرد و دلداریم می داد ولی آرام نمی شدم.
خسته تر از خسته بودم...بی جان تر از مرده بودم...
بعد از چندین روز،شاید هم سال و برای من بعد از قرن ها،پویا در کنارم بود و مثل گذشته با حرف ها و نوازش های لطیفش،موجب تسلی روحم می شد....
یاد بابا،باعث می شد از خود بی خود شم...گریه می کردم و باز هم پویا در تمام مراحل،آرامم می کرد....
خیلی سخت بود...می دونستم که عامل تمام این بدبختی ها من هستم.برای طنین،برادرزاده عزیزم که تا به حال ندیده بودمش،آرزوی خوشبختی کردم و امیدوار بودم سرنوشتش مثل سرنوشت من شوم نباشد.
نمی دونم کی خوابم برد...با هرم نفس های گرم پویا از خواب بیدار شدم.حتما او هم مثل من،در این چند وقت، خواب راحتی نداشته است...
سرش رو نوازش کردم و بوسیدم که از خواب بیدار شد و نگاه پرمحبتش رو نثار چشمان خسته ام کرد...
-می خوام بدونم تو این مدتی که من اونجا نبودم،چه اتفاقاتی افتاده؟
-همه ش غم و غصه ست بهتره ندونی
-ولی خیلی دلم می خواد بدونم...تعریف کن دیگه
-به شرطی که گریه نکنی
-باشه قول می دم
-توی اون مدتی که تیمارستان بستری بودم،مدام سراغ تو رو می گرفتم.مثل اینکه خیلی اذیتشون کردم.هرچقدر آمپول تزریق می کردند،فایده ای نداشته چون وقتی بهوش میومدم باز هم مثل قبل سراغ تو رو می گرفتم و می خواستم ببینمت.وقتی که تو رفتی،پدر یه روانپزشک متخصص برام آورد.با حرفاش می خواست کم کم بهم بگه که تو برای همیشه منو ترک کردی... .توی اون مدت کمی بهتر شده بودم و آمادگی شنیدن همچین خبری رو داشتم.البته باز هم شدیدا سراغ تو رو می گرفتم ولی داد و بیداد راه نمی انداختم.خلاصه که وقتی خبر رفتن تو رو بهم گفت،از قبل هم دیوونه تر شدم.بماند که چقدر اون پزشک تلاش کرد تا دوباه سلامت روانیم رو بدست بیارم.توی اون مدت مادر و پدر خیلی پیگیری کردند تا اینکه متوجه شدند تو به پاریس اومدی.بعد از اینکه کمی بهتر شده بودم،پزشک معالجم،خبر پیدا شدن تو رو بهم داد.مثل آبی که روی آتش بریزند،حالم خوب شده بود.اصلا انگار نه انگار که مشکل روانی داشتم.بعد از اینکه بهشون ثابت کردم که حالم کاملا خوبه،اجازه دادند تا بیام دنبالت.بیچاره مامانت...خیلی ذوق می کرد و مدام دعام می کرد و ازم می خواست دست خالی برنگردم...
از تاریکی اتاق استفاده کردم و اشک ریختم.خوشبختانه پویا متوجه نشد وگرنه دیگه برام تعریف نمی کرد
-نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود...مگه من هزار بار بهت نگفته بودم اگر تو نباشی من دیوونه می شم؟
چیزی نگفتم...از خودم،از او خجالت می کشیدم
-جواب منو بده طنین.
-چرا گفته بودی
-پس چرا این کارو کردی؟
-من که گفتم اون وقت هیچ چیز جز اینکه بیشتر از این نباید بهم وابسته بشیم،برام مهم نبود
نفسی تازه کرد و دیگر به آن بحث خاتمه داد.
-میای بریم شام بخوریم؟
-اتفاقا خیلی وقته یه شام درست و حسابی نخوردم
-پس پاشو حاضر شو
باشه گفتم و بلند شدم.تی شرت زیبایی به تن کردم و موهایم رو با کش جمع کردم و بستم.
پویا نگاه تب داری کرد و گفت:
-این همه مدت که اینجا بودی،اینطوری لباس می پوشیدی؟
-آره
-خیلی کار بدی کردی...تو دوباره چشم منو دور دیدی؟
-عزیزم اینجا همه اینطوری هستن.واسه مردمشون خیلی عادیه.
-ولی من دلم می خواد فقط من تو رو این شکلی ببینم
-خب الان دقیقا باید چه کار کنم؟
شونه هاشو بالا انداخت و گفت نمی دونم
لباس پوشیده تری پوشیدم و کلاه زیبایی به سر کردم و موهامو باهاش پوشوندم...
-آهان!حالا شد
-بریم؟
-بله بریم
-بنده خدا رضا این چند وقت خیلی سختی کشیده
-آره.باید سر فرصت از خجالتش در بیام،فعلا که نمی خوام از تو دور بشم.می ترسم فرار کنی
خندیدم و راه افتادیم.رستوران شیکی در آن حوالی قرار داشت.قدم زنان به آنجا رفتیم و شام خوش مزه ای خوردیم.بعد از اون همه مدت واقعا نیاز داشتم.وقتی اولین قاشق رو وارد دهانم کردم،تازه متوجه شدم چقدر گرسنه هستم.
بعد از صرف شام،قدم زنان در خیابان راه افتادیم.نسیم خنکی می وزید و هوا خیلی خوب و رویایی بود.مطمئن بودم که جای پدرم خیلی خوبه.پویا با حرفاش و کاراش می خواست حواسم رو پرت کنه تا کمتر فکر و خیال کنم.و تا حدودی هم موفق شده بود.
-راستی طنین یه چیزی هست که خیلی فکرمو به خودش مشغول کرده
-بپرس
-نمی دونم اون شب خواب دیدم یا اینکه نه تو واقعا بالا سرم بودی
-کدوم شب
-ولش کن فکر کنم خواب دیدم
-می شه بگی چه خوابی دیدی؟
-دراز کشیده بودم رو تخت و ع**** بغل کرده بودم که احساس کردم خیلی خیلی بهم نزدیک هستی.شاید باورت نشه ولی قشنگ نفسات به صورتم می خورد،وقتی چشمامو باز کردم دیدم داری می دوی،منم هر چی صدات کردم وای نستادی و رفتی و ..
نتونستم خودم رو کنترل کنم و با صدای بند خندیدم.
با تعجب نگاه کرد و گفت:
-می دونستم غیر عادیه ولی نمی دونستم انقدر خنده داره
-آخه اون شب من واقعا اونجا بودم...اومده بودم عکس تو رو بردارم که نشد
با شیطنت گفت:
-الهی بمیرم...ترسیده بودی؟
-چطور؟؟
-تند تند نفس می کشیدی...
خندیدم و چیزی نگفتم...
اون شب تا صبح راه رفتیم و حرف زدیم...چقدر لذت بخش بود بعد از تحمل این همه سختی درکنار او قدم برداشتن...چقدر لذت بخش بود بعد از اون همه گریه و ناله با او حرف زدن...
خدایا شکر...خدایا ممنونم...و دوستت دارم
یکدفعه یادم افتاد که ممکنه تا چند وقت دیگه بمیرم،با ترس دلهره از آغوش پویا بیرون اومدم
-چی شده عزیزم؟...اِ چرا انقدر رنگت پریده؟
-پویا ممکنه تا چند وقت دیگه من بمیرم
-خدا نکنه عزیزم.از همین فردا شروع می کنیم می ریم پیش دکترای متخصص خوب تا ببینیم چی می شه
کمی خیالم آسوده شد...
اون شب برای غمِ نبودِ بابا،گریه کردم و برای پویا درد و دل کردم.او هم پا به پای من اشک ریخت.پویا هم خیلی بابا رو دوست داشت و همیشه از او به نیکی یاد می کرد.
باز هم طبق معمول صبح زود از خواب بیدار شدم.دلم برای خانه ام تنگ شده بود و در اتاقم احساس آرمش می کردم.هوس صبحانه های مفصل مامان رو کرده بودم.
سعی کردم پویا رو بیدار نکنم و خیلی آروم از کنارش بلند شدم ولی به محض آنکه از اتاق بیرون رفتم،صدایش غافلگیرم کرد:
-صبح بخیر خانم سحرخیز!
با خوش رویی پاسخش را دادم و به آشپزخانه رفتم تا صبحانه را حاضر کنم.
پویا هم پشت سرم وارد آشپرخانه شد و سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
-امروز باید بریم شرکت رضا...بنده خدا خیلی حرص منو تو رو می خوره....این چند وقت حسابی از کارو زندگیش افتاده.
غم در صدایم موج می زد:
-من واقعا متاسفم!نمی خواستم اینطوری بشه
-دیگه حرفشو نزن...مهم اینه که الان اینجایی!
بعد از صرف صبحانه،سراغ کمد لباسهایم رفتم...یادم افتاد که قبل از رفتنم اتاقم را زیرو رو کرده بودم ولی الان مثل دسته گل شده بود.
به پویا که روی تخت دراز کشیده بود و زیرچشمی مرا نگاه می کرد،گفتم:
-تو خونه رو مرتب کردی؟
دستش را تکیه گاه سرش قرار داد و با لحن بامزه ای گفت:
-نه بابا...من اومدم،اینجا مثل دسته گل بود
خندیدم و گفتم:
-خیلی لوسی!
-البته دست شما درد نکنه که انقدر زحمت کشیدید و خونه رو مرتب کردید...
-خواهش می کنم وظیفه بود...
لبخند زیبایی چاشنی صورت نمکی و بامزه ش کرد و گفت:
-که اینطور...وظیفه من بوده؟!!
خندیدم و چیزی نگفتم...دلم می خواست تا ابد سربه سرش بگذارم و لبخندهایش را شاهد باشم.
دقایقی بعد،هر دو از خانه بیرون رفتیم...
در آن مدت،قدم زدن در کنار او برایم رویا شده بود و حالا این رویا به حقیقت پیوسته بود.
غرور خاصی بهم دست داده بود.چون باز هم در کنار عشق بودم و باز هم همه چیزم را متعلق به عشق می دانستم چون عشق حس مقدسی ست که همه را به زندگی فرا می خواند.
۲۳-۱۰-۱۳۸۹ ۱۲:۵۱ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 15,443
تاریخ عضویت: ۲۲ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 102
سپاس ها 1464
سپاس شده 894 بار در 602 ارسال
ارسال: #40
RE: رمان طنین عشق

با یادآوری نبود بابا،غم بزرگی قلبم را چنگ می نداخت و دلم می خواست وجودم را از روی زمین پاک کنم...خیلی سخت ِ که بدونی به خاطر تو،یک عزیز از دست رفته!
وجود پویا کمی از تشویش درونم را کم می کرد...
بعد از پیاده روی نسبتا زیادی،به شرکت رضا رسیدیم...
به محض ورودمان با رضا که طبق معمول پرکار بود،روبه رو شدیم...
پویا او را در آغوش گرفت و دسته گلی را که برایش خریده بود،تقدیمش کرد.
رضا انگار که در خواب باشد،هیچ حرکتی انجام نمی داد و فقط مثل بهت زده ها به من و پویا نگاه می کرد.من و پویا می خندیدیم و پویا سربه سرش می گذاشت.
در اتاق رضا نشستیم و به دستور رضا،برایمان قهوه آوردند.
لحظات خوبی رو با هم گذروندیم و پویا آدرس یک پزشک مشهور که از دوستان پدر رضا بود را گرفت و قرار بر این شد که از دو روز آینده،شروع کنیم و کارهای لازم رو برای معالجه من،انجام بدیم.
در دلم غوغایی برپا بود....از طرفی غم نبود بابا آزارم می داد و از طرفی دلشوره داشتم....می ترسیدم آب پاکی رو روی دستم بریزند...و بگن دیگه هیچ وقت خوب نمی شی و باید با درد خودت بمیری!
هنوز هم اون علائم رو داشتم و همین بیشتر نگرانم می کرد.
به دستور پزشک،باید باز هم همان آزمایش های مسخره رو تکرار می کردم ولی این بار همراه با عطر وجود پویا و بدون اضطراب از خبر دار شدن او!
مدتی طول کشید تا نتایج آزمایش ها به دستمون برسه...در این مدت پویا روحیه خوبی نداشت ولی سعی می کرد خیلی عادی رفتار کنه و من رو هم آرام کنه.
رضا هم با وجود کارهای زیادش در شرکت،مدام زنگ می زد و جویای احوال من می شد.
بالاخره روز حیاتی فرا رسید....از شب قبل،اصلا نخوابیده بودم و از استرس زیاد،معده درد داشتم و مدام حالم بهم می خورد....پویا دیگه نمی تونست تظاهر به خونسردی کند و از شدت اضطراب،مدام در اتاق راه می رفت و سرش را می خاراند....همیشه مواقعی که استرس داشت،سرش به خارش میفتاد.
من حسابی روحیه ام را باخته بودم و مثل مرده ها روی تخت افتاده بودم...
از ته دلم از خدا می خواستم تا تشخیص پزشک قبلی،غلط باشه و من سرطانی نباشم...
البته شنیده بودم آنهایی که سرطان دارند،خیلی زود از بین می روند ولی من...
ته دلم روزنه های امید می درخشیدند...
تمام بدنم رو کرختی خاصی گرفته بود...اصلا حس بلند شدن نداشتم...
پویا روی تخت نشست و گفت:
-عزیزم...نمی خوای بیدار شی؟؟....باید بریم دیگه
او نمی دونست که در تمام این مدت من بیدار بودم و شاهد تمام راه رفتن ها و دلواپسی های او بوده ام...
چشمانم رو باز کردم و با چهره بشاش پویا مواجه شدم....انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش پر از تشویش و اضطراب بود...
-بیدارم
-بیا این لباسا رو بپوش تا بریم...داره دیر می شه...
-پویا؟....من می ترسم....می شه نریم؟
چشمانش را تا آخرین حد گشود و گفت:
-نریم؟؟....این چه حرفیه؟؟ می دونی رضا چقدر منت این دوست قدیمی ِ پدرش رو کشیده تا راضی شده یه وقت بده...بعدشم....
-بعدشم چی؟
-هیچی!!...پاشو بریم
با نام خدا از جا بلند شدم...باز هم معده درد امانم نداد و از شدت درد،به خودم پیچیدم...
-ای بابا....دوباره چی شد؟
-پویا....نمی تونم راه برم....معده م
-به خاطر استرسه...
با شیطنت گفت:
-بلا...نکنه می خوی من بغلت کنم؟
ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
-حالا که اینطور شد،اصلا نمی خواد تو بیای...کمکمم نکن...خودم می رم و میام
دستش را جلو آورد تا کمکم کنه ولی به سرعت خودم را عقب کشیدم و گفتم:
-نمی خوام.....
با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و گفت:
-حالا قهر بمونه واسه بعد...الان باید بریم پیش دکتر تا دختر لوسمو معاینه کنه
نتونستم به قهر ادامه بدم و با صدای بلند خندیدم.به هر بدبختی بود،سر وقت خودمونو رسوندیم...
دکتر با دیدن آزمایش ها،از بالای شیشه عینکش،به من خیره شد و چیزی نگفت.به پویا نگاه کردم...رنگش مثل گچ سفید شده بود و با ترس به دکتر،خیره شده بود.
دکتر،با خونسردی تمام برگه های آزمایش رو بالا و پایین می کرد و هرازگاهی هم به من و پویا چشم می دوخت.
من که از شدت استرس روی پایم بند نبودم،بلند شدم و شروع به قدم زدن در اتاق کردم.پویا گفت:
-آقای دکتر چیزی شده؟
چیزی نگفت و با خونسردی کارهایش رو دنبال کرد و بعد هم یک سری مطالب رو روی برگه،یادداشت کرد و رو به پویا با لهجه مسخره ای گفت:
-باید یه بار دیگه این آزمایش ها رو انجام بده
پویا چشمانش رو روی هم گذاشت و به صندلی تکیه داد و نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد.
دکتر بلند شد و برگه را روی میز جلوی پویا گذاشت و گفت:
- آدرس آزمایشگاهی رو که باید برید،روی برگه نوشتم....امیدوارم خیلی زود جوابا رو آماده کنن
پویا تشکر مختصری کرد و بلند شد.
من هم تشکر کردم و دنبال پویا راه افتادم.اصلا حالم خوب نبود.تکلیف خودم رو نمی دونستم و در برزخ دست و پا می زدم.
پویا متوجه حال خراب من شده بود و چیزی نمی گفت و من هم در افکار خودم سیر می کردم و در سکوت به دنبال پویا می رفتم.
بازهم آزمایش ها رو تکرار کردم...از هر آزمایشی منزجر شده بودم ولی چاره ای نداشتم...
شب و روزم در انتظار سپری می شد...باز هم غم نبود بابا روی دلم سنگینی می کرد.
آرزو می کردم تمام این ها را در خواب دیده باشم و هنوز هم بابا رو در کنارم حس کنم...
روی مبل دراز کشیدم و خیلی زود به خواب رفتم...
(روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و گریه می کردم....در اتاق باز شد و بابا با لباس های خیلی قشنگ و سفید رنگی وارد شد.شاخه گلی رو که با خودش آورده بود،روی تخت گذاشت و می خواست بره که گفتم:
-بابایی جونم نرو....منم با خودت ببر...از این تخت خسته شدم....از زندگی خسته شدم....منم با خودت ببر...من خیلی عذابتون دادم....
به هق هق افتادم...بابا بغلم کرد و پیشونیمو بوسید و گفت:
-دختر عزیزم تو مقصر نیستی...هرکسی یه عمر مشخصی داره...دیگه گریه نکن...
حالا هم پاشو برو که مامان منتظرته...پویا هم داره از غصه دق می کنه...به فکر اونا هم باش...
اشکهای روی گونه ام رو پاک کرد و دستم رو گرفت و کمکم کرد تا بلند شم.
پویا هم وارد اتاق شد و به من و بابا خیره شد...بابا به نشانه قدردانی گونه اش را بوسید و دستش را در دست من گذاشت و از اتاق بیرون رفت...هرچقدر فریاد زدم و او را صدا زدم،فایده ای نداشت...رفت و مرا هم با خود نبرد.)
از خواب پریدم و پویا رو دیدم که سرش رو روی شکمم گذاشته و به خواب رفته...دلم نیومد بیدارش کنم...به نظرم خیلی خسته میومد...یاد خوابی که دیده بودم،افتادم...دلم برای بابا تنگ شده بود...خدا رو شکر کردم که لااقل خوابش رو دیدم...وگرنه حتما دیوانه می شدم
***
-الو سلام طاها
صدای بغز آلودش در گوشی تلفن پیچید:
-سلام پویا جان...چه خبر؟
-سلامتی...چیزی شده؟
-نه...از طنین چه خبر؟تونستی کاری بکنی؟
-مثل اینکه شما هنوز ما رو نشناختی....
-یعنی چی؟؟.....یعنی الان...
-الو؟
با خوشحالی ادامه داد:
-یعنی الان طنین پیشته؟؟
من که دیگر طاقت نداشتم،به هق هق افتادم و گوشی را از دست پویا گرفتم...با اینکه به پویا قول داده بودم گریه نکنم،باز هم گریه ام گرفته بود.
-الو طاها....
سکوت...
-الو چرا حرف نمی زنی داداشم؟
-س...سلام
گریه ام شدت گرفت و چیزی نگفتم.
-گریه نکن عزیز دلم...گریه نکن...خوبی؟؟
-آره بهتر از همیشه...مامان خوبه؟؟بابا...
ناگهان یادم افتاد که بابا ما رو ترک کرده و دوباره گریه کردم....طاها هم گریه می کرد...
-ببخشید...اصلا یادم نبود که....
-نه عزیزم...عیبی نداره...هنوز هیچکی باورش نشده که بابا...
-بیچاره مامان...
-طنین از خودت بگو...
-چی بگم؟...فعلا که منتظر نتایج آزمایش هستیم...تا ببینیم چی می شه
-الو طنین؟؟
-سلام طناز جونم
-سلام قربونت برم
-خدا نکنه عزیزم
-چطوری خوبی؟؟چه خبر؟؟
خنده ام گرفت و گفتم:
-خوبم...خبرا هم دست شماست...
-وای طنین...دلم برای صدات تنگ شده بود
-عزیز دلم منم برای شما دلم تنگ شده...دعا کن کارای مداوام زودتر تموم شه تا برگردم ایران...دلم برای همه چی تنگ شده...راستی...بچه تون مبارک باشه
-وای طنین...اگه بدونی چقدر شبیه توئه....خیلی قشنگه...
با شیطنت گفتم:
-اسمشم خیلی قشنگه...
خندید و گفت:
-آره دیگه...باباش خیلی خوش سلیقه س
-مامانم چطوره؟؟
-طنین.....فقط منتظره یه خبر خوب از تو بشنوه....باور کن دیگه طاقت نداره...هرروز یک عالمه برات قرآن می خونه...
-الهی بمیرم....
پویا گوشی را از دستم گرفت و بعد از سلام و احوال پرسی گفت:
-طناز خانم می شه یه لطفی بکنید نتایج آزمایشی رو که توی ایران انجام داده،بفرستید...
-بله حتما...فقط کجا هستن؟
پویا به من نگاه کرد و گفت:
-کجان؟
کمی فکر کردم تا به یاد بیارم...
-آها...دست خود دکترِ...
طناز-پیش کدوم دکتر رفتی؟
اسمش رو گفتم و طناز هم متوجه شد...کمی دیگر با او و طاها صحبت کردم و بعد هم با بغزی که سعی در مهار کردنش داشتم،تلفن رو قطع کردم.تصمیم گرفته بودیم تا قبل از تشخیص پزشک،چیزی به مامان نگیم...چون ممکن بود با یه شوک دیگه همه چیز بهم بریزه و من نمی خواستم باز هم غم دوری یکی دیگر از عزیزانم رو در قلبم حس کنم...
خوابم رو برای پویا تعریف کردم...پویا خیلی امیدوار بود و می گفت من مطمئنم بابات بی خودی این حرفا رو نزده...حتما خبرای خوبی در انتظارمونه....
من هم با ناامیدی گفتم:
-از قدیم گفتن خواب زن چپه....بی خودی امیدوار نشو
رضا هرازگاهی به دیدنم میومد و سربه سرم می گذاشت و مثلا می خواست روحیه ام را عوض کند...من هم به ظاهر می خندیدم ولی در دلم غوغایی بود که فقط خدا عمق آن را درک می کرد...
نتایج آزمایش های اولیه ام رو فرستاده بودند و نتایج آزمایش های جدیدم هم اومده بودند...باز هم باید پیش دکتر می رفتم...حالم از هرچی بیمارستان و دکتر بود،بهم می خورد...ولی چاره ای نبود.
باز هم دکتر،با خونسردی تمام،کارهایش رو انجام می داد.پویا،آزمایش هایی رو که فرستاده بودند،رو روی میز گذاشت و گفت:
-فکر می کنم اینا هم لازم باشه
دکتر چندین بار نتایج رو نگاه کرد و برگه ها را بالا و پایین کرد و با آزمایش های قبلی تطبیق داد...پویا حسابی کلافه بود و دست سرد مرا در دستش می فشرد...
دکتر تلفن رو برداشت و شماره گیری کرد و با لهجه زیبایی شروع به انگلیسی صحبت کردن،کرد...اصلا حوصله نداشتم به حرفهایش گوش دهم تا متوجه معنی آن بشم....
پویا هم دست کمی از من نداشت...
بعد از چند لحظه،مردی مسن با موهای جوگندمی و چهره ای معصوم و زیبا وارد اتاق شد و من و پویا به احترام او بلند شدیم.
روی یکی از صندلی ها نشست و مشغول بررسی آزمایش ها شد...من و پویا بهم نگاه می کردیم...نگرانی در چهره هردویمان موج می زد...ناخداگاه زیر لب صلوات می فرستادم...
پویا بلند شد و با معذرت خواهی مختصری از اتاق خارج شد...
دنبالش راه افتادم...
گوشه ای از محوطه ایستاد و مشغول سیگار کشیدن شد...کنارش ایستادم و گفتم:
-مگه قرار نشد دیگه سیگار نکشی؟
-تو چرا اومدی بیرون؟
-جواب سوالو با سوال نمی دن....
سیگار را در مشتش خاموش کرد و گفت:
-طنین دیگه طاقتم تموم شده....ای خدا خودت کمک کن...
روی نیمکت نشست و سرش را بین دستانش گرفت و با صدای بلند گریه کرد...شانه هایش به طرز غمناکی بالا و پایین می شدند و دل هر بیننده ای را به درد می آوردند...کنارش نشستم و بغلش کردم ولی هیچ حرفی برای گفتن نداشتم...بعد از چند لحظه کمی آرامتر شد...
-ببخشید...دیگه نتونستم تحمل کنم...
-حق داری...
-بهتره بریم ببینیم چه خوابی برامون دیدن...
خندیدیم و با هم راه افتادیم.
دکتر به انتظار نشسته بود و با دیدن ما لبخندی زد و گفت:
-بالاخره تشریف آوردید؟
پویا گفت:
-شرمنده!!
-خواهش می کنم...بفرمایید بشینید


۲۳-۱۰-۱۳۸۹ ۱۲:۵۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  غمگین اما زیبا man fallah 675 39,362 ۳۰-۶-۱۳۹۲ ۰۲:۴۰ صبح
آخرین ارسال: عسل رفیعی
  داستان عاشقانه ی یک شعر.... امشاسپند 0 512 ۱۵-۶-۱۳۹۲ ۰۴:۲۹ صبح
آخرین ارسال: امشاسپند
Bug و خداوند سکوت را آفرید . . . ( جالبه بخونید ) Arezou-66 11 2,337 ۶-۶-۱۳۹۲ ۱۱:۵۲ عصر
آخرین ارسال: امشاسپند
  کتاب "روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس" | عرفان نظر آهاري Arezou-66 21 2,406 ۳۰-۴-۱۳۹۲ ۰۲:۰۱ عصر
آخرین ارسال: haleki
  دختر بچه ای که خدا از او عکس می گرفت Lord Forum 3 979 ۹-۳-۱۳۹۲ ۰۲:۰۳ عصر
آخرین ارسال: موج مثبت

درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 750.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

جستجو در انجمن