درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۳۱-۲-۱۳۹۷, ۰۹:۲۷ صبح



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
داستان های زیبا
نویسنده پیام
مدیر کل ایران فروم
مدیر کل سایت
********
آفلاین
ارسال‌ها: 38,512
تاریخ عضویت: ۳ اسفند ۱۳۸۷
اعتبار: 163
سپاس ها 686
سپاس شده 2806 بار در 1259 ارسال
ارسال: #1
Photo داستان های زیبا

گنجشک و خدا | داستان های زیبا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند
:و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت
می آید، من تنها گوشی هستم
که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد
و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از انچه سنگینی ... توست."
گنجشک گفت "
لانه کوچکی داشتم ،
ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام .
تو همان را هم از من گرفتی .
این توفان بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟
و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد .
فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود .
خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
انگاه تو از کمین مار پر گشودی .
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم
از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود .
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
آقایان به فکر زیبا تر شدن!
ایرانی ها چه نوع صورتی را زیبا می دانند
داستان-سد و مانع
به من بگو-داستان كوتاه
اميد به زندگي-داستان
داستان-زيباترين چيز در دنيا
قدرت انديشه-داستان كوتاه
عشق-داستان كوتاه
داستان-كوروش
داستان-ميترادات
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...
۱۱-۱-۱۳۸۸ ۱۰:۳۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر کل ایران فروم
مدیر کل سایت
********
آفلاین
ارسال‌ها: 38,512
تاریخ عضویت: ۳ اسفند ۱۳۸۷
اعتبار: 163
سپاس ها 686
سپاس شده 2806 بار در 1259 ارسال
ارسال: #2
RE: داستان های زیبا

گدای نابینا | داستان های زیبا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار
داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی
از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه
داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را
برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک
کرد.
عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان
کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری
نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته
است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:
امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید
بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت
است .... لبخند بزنید
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...
۱۱-۱-۱۳۸۸ ۱۰:۳۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۱-۱-۱۳۸۸ ۱۱:۲۸ عصر، توسط admin.)
مدیر کل ایران فروم
مدیر کل سایت
********
آفلاین
ارسال‌ها: 38,512
تاریخ عضویت: ۳ اسفند ۱۳۸۷
اعتبار: 163
سپاس ها 686
سپاس شده 2806 بار در 1259 ارسال
ارسال: #3
RE: داستان های زیبا

3 داستان زیبا وخواندنی


ديوار مشترك


ميترا داور



خيلي‌ وقت‌ها دوست‌ دارم‌ اين‌ ديوار مثل‌ پرده‌ئي‌ نازك‌ كنار برود، تا ببينم‌ پشت‌ اين‌ ديوار، پشت‌ آن‌ پرده‌ قرمز و پچ‌پچه‌ها چه‌ مي‌گذرد.

گاه‌ جلوي‌ در ورودي‌ مي‌بينمش‌ با موهاي‌ قرمز و كاپشني‌ قرمز.
همه‌ي‌ محل‌ او را مي‌ شناسند، حتا جوان‌ هاي‌ خيابان‌ بالاتر وپائين‌تر، محدوده‌اش‌ نمي‌دانم‌ تا كجاست‌.

پشت‌ پنجره‌ مي‌ايستم‌. مرد جواني‌ را مي‌ بينم‌ كه‌ از كنار ديوار مشترك‌ ورودي‌ ما رد مي‌شود. نگاهي‌ به‌ طبقه‌ چهارم‌ مي‌اندازد.سرم‌ را مي‌كشم‌ پشت‌ ديوار. بعضي‌ از آن‌ها احتمالاً آدرس‌ را دقيق‌ نمي‌دانند، چشم‌ هاي‌شان‌ سرگردان‌ است‌ تا دختري‌ را ببينند با صورت‌ گرد، موهاي‌ كوتاه‌، بيست‌ و دوسه‌ ساله‌.

هر بار مرا مي‌بيند، چشم‌هايش‌ را برمي‌گرداند. گاه‌ دنبال‌ بهانه‌ئي‌ مي‌گردم‌ تا چيزي‌ ازش‌ بپرسم‌... معمولاً بي‌حوصله‌ به‌ نظر مي‌رسد با سه‌ گره‌هاي‌ توهم‌.
روز سه‌ شنبه‌ ساعت‌ شش‌ تو باشگاه‌ ورزشي‌ ديدمش‌. شال‌ گردن‌ قرمز حرير دور گردنش‌ بسته‌ بود. با آمدنش‌ به‌ باشگاه‌ پچ‌ پچه‌ توي‌ زن‌ ها شروع‌ شد.
پريسا گفت‌: اومده‌ پي‌ مشتري‌.
زني‌ كه‌ سرش‌ را تكيه‌ داده‌ بود به‌ دوچرخه‌ي‌ ثابت‌ گفت‌: كي‌ دنبال‌ مشتري‌ يه‌؟
گفتم‌: خوابت‌ پريد!
با حركتي‌ كُند سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌ چرخاند. با صداي‌ كش‌ داري‌ گفت‌:
ـ تو خوابت‌ نمي‌ياد؟
گفتم‌: نه‌. تو هم‌ بهتره‌ بري‌ دكتر.
دستش‌ را روي‌ بازويم‌ كشيد و گفت‌: دكتربازي‌؟
دستم‌ را كشيدم‌ عقب‌. رفت‌ پي‌ تارا. از چند متري‌ مي‌ديدمش‌ ، داشت‌ دست‌ مي‌كشيد روي‌ بازوي‌ تارا و چيزي‌ مي‌گفت‌.
به‌ نظرم‌ تارا پي‌ مشتري‌ نبود، بيش‌تر غرق‌ تماشاي‌ خودش‌ بود.

مربي‌ باشگاه‌ وسط‌ ايستاده‌ بود و با صداي‌ بلند مي‌گفت‌: بدو...بدو...
من‌ و پريسا كنار هم‌ مي‌ دويديم‌ و حرف‌ مي‌زديم‌.
به‌ پريسا گفتم‌: پي‌ مشتري‌ نيست‌. همه‌رو براي‌ خودش‌ نگه‌ داشته‌. خيلي‌هاشونو دوست‌ داره‌. نمي‌خواد بذل‌ و بخشش‌ كنه‌.
ـ خيلي‌ ساده‌ئي‌! دنبال‌ پوله‌.
ـ پول‌ هم‌ مي‌گيره‌، اما بيش‌تر دوست‌ شون‌ داره‌. من‌ قيافه‌ي‌ اون‌ بروبچه‌هارو ديدم‌.
ـ قيافه‌ چي‌چي‌يه‌! گرگ‌ روزگارن‌.
ـ يكي‌شون‌ با موتورش‌ مي‌ياد، گاهي‌ وقت‌ غروب‌. هردوشون‌ وقتي‌ همديگرو مي‌بينن‌، حالت‌ عصبي‌ دارن‌. تارا هي‌ آدامس‌ مي‌ جووه‌...پسره‌ خيلي‌ لاغره‌. موهاش‌ خرمايي‌ يه‌.
مربي‌ رو به‌ من‌ و پريسا گفت‌: تندتر خانما...جلوي‌ بقيه‌ رو گرفتين‌!
چند دقيقه‌ جدا از هم‌ دويديم‌. مربي‌ كه‌ سرش‌ گرم‌ شد به‌ حرف‌ زدن‌، دوباره‌ من‌ و پريسا شروع‌ كرديم‌.
پريسا گفت‌: من‌ نگران‌ شوهرمم‌!
ـ ديوونه‌ئي‌!
ـ ديوونه‌ چي‌يه‌؟ اينا مهره‌ي‌ مار دارن‌. كتاب‌ باز مي‌كنن‌.
ـ بيش‌تر دنبال‌ هم‌سن‌ و سالاي‌ خودشه‌. بيست‌ و سه‌ چهار ساله‌، اين‌ حدودا.
ـ تو محل‌ همچين‌ دخترايي‌ خطرناكن‌.
ـ همه‌ جا هستن‌. اين‌ جا تو مي‌بيني‌.
ـ يادته‌ رفته‌ بوديم‌ آلمان‌؟ پاشو تو يه‌ كفش‌ كرد برگرديم‌. مي‌دوني‌ اون‌جا ... همه‌اش‌ مي‌ترسيد كه‌ منو از دست‌ بده‌، حالا اين‌ جا اين‌قدر قلدري‌ مي‌كنه‌.

مربي‌ آهنگ‌ اي‌ ايران‌ را انداخته‌ بود ، صداي‌ آهنگ‌ را كه‌ زياد كرد، سرعت‌ بچه‌ ها زياد شد.
ـ بدو...بدو...پنج‌ دقيقه‌ي‌ آخر...

جلوي‌ در رو به‌ مادرش‌ فرياد مي‌زند:
ـ به‌ تك‌ تك‌ اون‌ هايي‌ كه‌ اونجا نشستن‌، مي‌گم‌ اين‌ مادرمه‌، همه‌ مي‌تونيد...
زن‌ ها با ناخن‌ مي‌كشند روي‌ صورت‌.
پچ‌ پچه‌ مي‌پيچد بين‌ زن‌ هايي‌ كه‌ بيرون‌ آمده‌اند. صداها گنگ‌ و تاريك‌ است‌.
ـ پدر مادرن‌ دارن‌؟
ـ آره‌ بابا! پدر بيچاره‌شون‌ داغون‌ شده‌، نگاه‌ به‌ موهاي‌ سفيدش‌ نكنيد،كمتر از پنجاه‌ ست‌.
ـ مي‌گن‌ مادره‌ شروع‌ كرده‌.
ـ پريروز مادره‌ داد مي‌زد بدبخت‌! تو به‌ خاطر هزار تومن‌...
ـ مي‌گه‌ يعني‌ كمه‌ ها!

حداقل‌ ده‌ بيست‌ نفرشان‌ را خودم‌ ديده‌ام‌. بين‌ هيجده‌ تا بيست‌ و هفت‌ هشت‌ ساله‌، بيش‌تر قد بلند.

تارا نشسته‌ بود روي‌ دوچرخه‌ي‌ ثابت‌ و پا مي‌زد. به‌ چهره‌اش‌ كه‌ نگاه‌ مي‌كردي‌ به‌ نظر نقاشي‌ ماهر با قلم‌ نشسته‌ بود به‌ نقاشي‌. تو آينه‌ به‌ خودش‌ خيره‌ شده‌ بود. من‌ هم‌ از تو آينه‌ به‌اش‌ نگاه‌ مي‌كردم‌ و بعد به‌ خودم‌ و به‌ بقيه‌ زن‌ها.

زن‌ ها دور تا دور سالن‌ مي‌دويدند. براي‌ زيبايي‌ اندام‌ ونگه‌ داشتن‌ جواني‌ همه‌ تلاش‌ مي‌كرديم‌.
از تارا پرسيدم‌: چرا براي‌ زن‌هااين‌ قدر زيبايي‌ مهمه‌؟ كمتر مردي‌ به‌ صورتش‌ رنگ‌ و روغن‌ مي‌ماله‌ .
نگاه‌ام‌ كرد. بدون‌ جوابي‌ پا مي‌زد. زن‌ خواب‌ آلود با كندي‌ خودش‌ را جلو مي‌كشاند. دوباره‌ دست‌ روي‌ بازويم‌ كشيد و پرسيد:
ـ دكتربازي‌؟
پريسا ايستاده‌ بود روي‌ دستگاه‌ كمر، مدام‌ پاها و كمرش‌ را به‌ چپ‌ و راست‌ مي‌ چرخاند، از توي‌ آينه‌ تمام‌ حواسش‌ به‌ تارا بود. تارا حواسش‌ به‌ دختر جوان‌ سبزه‌ئي‌ بود كه‌ گوش‌واره‌ حلقه‌ئي‌ طلا گوشش‌ بود. موهاي‌ مشكي‌اش‌ را از پشت‌ بسته‌ بود. وقتي‌ مي‌دويد موهايش‌ را با طنازي‌ به‌ چپ‌ و راست‌ مي‌چرخاند. پريسا آمد كنارم‌ و گفت‌: ديدي‌؟ اون‌ سبزه‌! چه‌ خوش‌ سليقه‌ ست‌ .

وقتي‌ لباس‌ مان‌ را عوض‌ مي‌كرديم‌ ديدم‌ كه‌ تارا با همان‌ دختر سبزهه‌ خوش‌ و بش‌ مي‌كرد. موقع‌ حرف‌ زدن‌ چند بار با خيسي‌ زبان‌، خشكي‌ لبش‌ را گرفت‌. همان‌ موقع‌ پريسا تنه‌ زد و تو گوشم‌ گفت‌: براي‌ دل‌ خودشون‌؟ گرگ‌ روزگارن‌!

به‌ ديوار مشترك‌مان‌ خيره‌ مي‌ شوم‌. اين‌ ديوار مشترك‌ هميشه‌ هست‌ و من‌ خيلي‌ اوقات‌ به‌اش‌ تكيه‌ مي‌دهم‌، بي‌آنكه‌ بدانم‌ چه‌ كسي‌ يا چه‌ كساني‌ به‌ اين‌ ديوار تكيه‌ داده‌اند.

پنجره‌ را باز مي‌كنم‌، نيمي‌ از شب‌ گذشته‌. تمام‌ خانه‌ها در خاموشي‌ و تاريكي‌ فرو رفته‌اند. در دوردست‌ چراغي‌ سوسو مي‌زند...

بعضي‌ از مهماني‌ها، بي‌زن‌ و مردي‌، در خلوت‌ مي‌گذرد... بعضي‌ چراغ‌ ها در جايي‌ روشن‌ مي‌شود اما ديده‌ نمي‌شود.

 


آهوی رمیده


مرضيه ستوده


 
جاده باریک بود و پیچ در پیچ. این‌جا آن‌جا که جاده باریکتر می‌شد، درخت‌ها و بوته‌ها انگار سرشان را می‌آوردند تو ماشین و دالی می‌کردند. این‌جور وقت‌ها آدم دلش می‌خواست یکی کنارش نشسته بود. شرجی‌ی هوا‌، بخار مرداب، بوی صمغ، بوی علف، رخوت ناخواسته‌ای ایجاد می‌کرد. کششی درونی، گیج و گم اما دلچسب. تابلوی گذر حیوانات که یک عکس آهو یا گوزن بود، حواسم را به خود کشید. همیشه وحشت دارم از این‌که یکی از این‌ها بپرد توی جاده و من ندانم چی کار کنم.
زود رسیده بودم. همیشه بار اول زودتر می‌روم. برخورد اول مهم است. این را تو کانادا خوب شیرفهم شده‌ام. از ماشین زدم بیرون و پیاده گشتی دور و بر زدم. نرمه بادی می‌وزید. عرق زیرموهام را باد دادم. گرده‌ی‌ گل‌های ماده، پر و پخش درهوای کلاله‌های نر، چرخ و واچرخ می‌خوردند. هوا ناز بود.
رفتم در زدم. ساعت دوازده و نیم با آقا و خانم هافمن قرار داشتم. قرار بود از مادر آقای هافمن نگهداری کنم. تلفنی با خانم هافمن حرف زده بودم.
من توی هرخانه‌ای که می‌روم از همان اول می‌فهمم که اعضای خانواده به جان هم غر می‌زنند یا نه. از حالتی که خانم خانه دستش را یک ور می‌کند تا نشانم دهد سطل آشغال کجاست یا بگوید از خشک کن که استفاده می‌کنید این کلید را حتما فشار دهید. و از نظمی که چطور دمپایی‌هاشان را می‌گذارند کنار هم، می‌فهمم.
داشتیم قهوه می‌خوردیم و خودمان را معرفی می‌کردیم، من گفتم که چند سالی در دوسِلدُرف زندگی کردم. نیکلاس گفت- بعد حتما فرار کردید و آمدید کانادا. من خنده‌م گرفت. نیکلاس و میراندا، پدر و مادرشان آلمانی بودند اما خودشان هرگز در آلمان زندگی نکرده بودند، فقط گذری و برای مسافرت. بعد از کلیسای جامع کلن حرف زدیم و رود راین و کارناوال و آبجوی هاینه‌کن. میراندا رفت کنار پنجره به بیرون خیره شد. گفتم - جای قشنگیه. گفت- این‌جا آهو رد می‌شه با ماشین می‌آی مواظب باش. بی‌ اختیار تو دلم گفتم - دارم‌ات. بعد نیکلاس انگار که یادش افتاده باشد من برای چه آن‌جا هستم، پریشان بلند شد گفت برویم سراغ مادرم.
خانم کاتارینا هافمن هشتاد ساله، سکته‌ای، از ده سال پیش، طرف راستش از فرق سر تا نوک پا لمس بود. و طرف چپش مدام درد داشت و گزگز می‌کرد. معمولا او باید در خانه‌ی سالمندان باشد. در کانادا که این‌طور است. وقتی سالمندی را در خانه نگهداری می‌کنند، جزو فرهنگ‌شان نیست بلکه یک جای کار عیب دارد. بیشتر مسئله‌ی ارث و میراث است و نفوذ سالمند روی اطرافیان. نیکلاس که خودش پنجاه ساله بود آخرین فرزند کاتارینا، به مادرش دلبستگی‌ی غریبی داشت. فرزندان دیگرش در کالیفرینا بودند و حتما شب‌های کریسمس و یا عید شکرگزاری تلفن می‌زدند و خانم هافمن با نوه‌هاش که نمی‌دانست کدام به کدام است، یک‌وری حرف می‌زد و عید خوبی را برایشان آرزو می‌کرد.
توی راهرو، نیکلاس گفت که عذر پرستار قبلی را خواسته‌اند. بعد مرا به مادرش معرفی کرد. خانم هافمن یک وری روی صندلی چرخدار نشسته بود. یک دستش جمع شده روی زانوش، رها بود. انگار چیزی تو مشتش قایم کرده بود. یک چشمش برآمده و لوچ، مات بود. با آن یکی خوب مرا ورانداز کرد، سر تا به پا، پا تا به سر. انگار می‌خواست برده بخرد. احساس کردم اگر سر پا بود، دستی به گرده و بازوهام می‌کشید. نیکلاس تند تند توضیحات لازم را می‌داد، من هم خوب به خاطر می‌سپردم چون می‌دانم سالمند، باید همانطور که عادت دارد مو به مو همه چیز طبق خواسته‌اش و عادت‌های سالیانش باشد. اگر نه، مرخصت می‌کنند. فقط سر چه جور خوابیدنش گیج شدم از بس گفت اول این ملافه، بعد این پتو، بعد سرش این ور، آن دستش آن ور. بعد لبخند زد و گفت برای خوابیدن خودم کمک‌ات می‌کنم.
خانم هافمن، از همان روز اول وقتی که داشتم صبحانه‌اش را می‌دادم و چکه‌ی شیر را از چانه‌اش می‌گرفتم، همانطور جویده حرف زد و پشت عروسش صفحه گذاشت. من دم به دمش ندادم. لجش گرفت و صبحانه را پس زد. روز دوم سوم، وقت لباس عوض کردن، وقتی خوب از کت و کول افتادم، فهمیدم پرستار قبلی، حتما گذاشته رفته. معمولا سکته‌ای‌ها، لباس خواب گشاد که از جلو یا پشت باز است می‌پوشند اما خانم کاتارینا هافمن انگار توی پنجاه شصت سالگی‌اش مانده بود. مرا زور می‌کرد که دوپیس تنش کنم. باید بلندش می‌کردم می‌رفتم زیر خم‌اش، دامن را از باسن‌اش بالا کشیده نکشیده تن لخت و گنده‌اش، ول می‌شد روی صندلی چرخدار. بعد دست لمس‌اش را باید می‌کشیدم، باز می‌کردم، آستین را می‌سراندم، چین می‌دادم روی کتف و بازوش. هر چی گفتم این کت به شما کوچک است به خرجش نرفت. همان کت تنگ و چسبان را، عرق‌ریز و دم به گریه، تنش کردم. بعد که جوراب نایلون و کفش خانه پاش کردم و پاهاش را گذاشتم روی پدال‌های صندلی، گفت من را ببر جلوی میز آرایش که کشوهای تو در تو داشت و به رنگ همه‌ی دوپیس‌هاش گوشواره و گردنبند بود که حتما باید به خودش آویزان می‌کرد. گاهی فکر می‌کرد دارد به من لطف می‌کند، می‌گفت خودت انتخاب کن. بعد نوبت آرایش موها می‌رسید همان چهارتارشویدی را باید حالت می‌دادم و روی پیشانی‌اش دالبر درست می‌کردم. وقتی حالت دالبر درست سرجایی قرار می‌گرفت که باب دلش بود، بعد یک وری لبخند می‌زد. لبخندش را دوست داشتم، رُکی‌ی چشم ورقلمبیده‌اش را می‌گرفت. و سرانجام نوبت عطر و پیتان بود. کم کم فهمیدم که این استراژی‌ی کاتاریناست که بگوید من سرحال و سرزنده‌ام و غیر مستقیم خوب حالیشان کند که او باید در خانه‌ی خودش باشد نه در خانه‌ی سالمندان. خانه‌ی خودش، خانه‌ای اعیانی که اتاق‌های تو در توی بزرگ داشت، و او با صندلی چرخدار به همه جا سرک می‌کشید. یک چشمی گاهی با ذره بین، عتیقه‌ها را وارسی می‌کرد. یکدستی دست می‌کشید به شمعدان‌های نقره و گلدان‌های بلورتراش و با سرانگشت، شکنج سر حباب‌ها و کنگره‌ی چراغ‌ها را به خود یادآوری می‌کرد و گاهی می‌رفت کنار عکس قدی‌ی آقای هافمن، صداش می‌کرد و از من و میراندا و نیکی باهاش حرف می‌زد. انگار اقای هافمن، آنجا روبرویش ایستاده بود بعد صبر می‌کرد آقای هافمن جوابش را بدهد بعد باز کاتارینا ادامه می‌داد و می‌گفت که نگران نیکی است.

نظم نظامی‌ی خانه، همان هفته‌ی اول مرا روانی کرد. اتاق کار میراندا و اتاق خوابشان انگار اتاق عروسکی بود. مثل اینکه، اشیاء را چیده بودند سرجایشان و خودشان رفته بودند و غیب‌‌شان زده بود. گویی هیچکس هرگز پایش را آن‌جا نگذاشته بود. عکسی قدیمی، اتاق یخ‌زده را حالتی داده بود. دختری هفت هشت ساله با پدر و مادرش، هر سه با هم، بچه آهویی را در بغل گرفته بودند. عکسی سیاه و سفید که به اتاق، رنگ شادی می‌داد.
هفته‌ای یک بار زنی سیاه‌پوست، ورزیده، می‌آمد نظافت می‌کرد. اما عتیقه‌ها را خود میراندا گردگیری می‌کرد و جلا می‌داد.
طبق عادت سالیان، کاتارینا صبح با صبحانه، روزنامه می‌خواند یعنی من براش می‌خواندم. آن هم فقط یک پاراگراف که فالش را می‌گفت و آن روزش را پیشگویی می‌کرد. حالا آن جمله‌ها هر چه می‌خواست باشد اما کاتارینا آن را به میراندا نسبت می‌داد و خودش را آماده می‌کرد که شب چگونه با میراندا برخورد کند.
یک روز بی‌مقدمه زد زیرگریه. گریه‌اش دلخراش بود. یک چشمش رُک زده به ساعت دیواری، یک چشمش آشک ریز، یک‌وری هق هق کرد و گفت- من می‌فهمم میراندا دلش می‌خواد من بمیرم. میراندا منتظر مرگ من است. من آمدم آرامش کنم، آمدم بگویم اشتباه می‌کند، که ناگهان یک‌دستی یقه‌ام را گرفت کشید به طرف خودش و شدیدتر هق هق اوج گرفت، بالا رفت، لوسترها را لرزاند. هق هق در آویزچراغ‌ها تکثیر شد. مرگ در گلدان‌های بلورتراش، طنین ‌انداخت.

میراندا ناظم دبیرستان بود. لفظ قلم حرف می‌زد، حتی با پسرش، حتی با نیکلاس. پسرش توماس، دانشجوی فلسفه بود در شهری دیگر. گاهی تعطیلات می‌آمد. موهاش منگول منگول بلند تا روی شانه، خوش‌حالت‌، به موهای مادرش رفته بود. همیشه بوی ماری‌جوآنا می‌داد و حرف‌های با حال می‌زد. رخوتی تو صداش بود مثل شرجی‌ی هوا، مثل بخار مرداب زیر آفتاب داغ. من فکر می‌کردم چون پسر من دیپرشن دارد مثل بزغاله نگاه می‌کند اما توماس هم انگار کیان من.
توماس با پدرش نرم‌تر بود تا با میراندا. جلوی میراندا سیخم میخم می‌نشست. وقتی می‌آمد بیشتر می‌رفت تو زیرزمین. نیکلاس آرشیتکت داخلی و طراح ویترین بود ولی درعمل، سفارشی کار می‌کرد. در زیرزمین، کارگاه کوچکی داشت. زیرزمین از حوزه‌ی ستاد فرمانده‌‌هی‌ی میراندا بیرون بود. زیرزمین خنکای مطبوعی داشت و بوی زندگی در آن جاری بود، بوی عرق تن، بوی شور و جذبه‌ی کار و اره کشیدن و ساییدن چوب، بوی مستی و شراب بود، بوی خلوت و راحتی بود و گاه، صدای خنده‌های کش‌آمده و از خود بی‌خودِ پدر و پسر بود.

از پله‌های زیرزمین که می‌رفتم پایین، پله پله، گام به گام، پایین پایین‌تر، بوی خاک اره با بوی شراب، آمیخته می‌شد و من چهارده ساله می‌شدم. در یک آن، در یک لحظه، زندگی‌ مکرر زیر پوستم می‌جوشید، بوی عرق تن و نفس‌های پدر، من را به من بازمی‌گرداند. تکه تکه‌هایم را این‌جا، آن‌جا که رها کرده بودم یا درغفلتی جا گذاشته بودم، مجموع می‌کرد. لرزشی شیرین، تکان دهنده، بر تیره‌ی پشت. پیوند این نمی‌دانم کی با آن ‌پاره‌های معلٌق آشنا، پیچان و چرخان در حریر خاطره. به تنهایی بوی خاک اره، یا فقط بوی شراب، من را چهارده ساله نمی‌کند باید از چند پله بروم پایین و آغشتگی‌ی این بوها با هم، و شنیدن صدایش در شولای زمان" شنیدی چی گفتم آقا جون"، تا یادم بیاید که زندگی کرده‌ام. تا یادت بیاید عزیز بوده‌ای. تا یادم بیاید به جاآورده می‌شدم‌. تا یادت بیاید دوست داشته شده‌ای.

غروب‌ها قبل از شام، نیکلاس و میراندا همینطور که با هم الکی حرف می‌زدند، آن زیرمیرها خودشان را گرم می‌کردند تا حال یکدیگر را بگیرند. مثل کشتی‌گیرها فوتی توی مشت‌ها، کش و قوسی به گل و گردن، تا شام تمام می‌شد. بعد همینطور که میز را جمع می‌کردند و غذای فردایشان را کنار می‌گذاشتند، فن فتیله پیچ و زیر یک خم، اجرا می‌شد. اشتباه‌های یکدیگر را می‌زدند تو سر همدیگر. پته‌ی یکدیگر را می‌ریختند روی آب.
...که نیکلاس هی شغلش را از دست می‌دهد و بیرونش می‌کنند و بی‌عرضه است، که نیکلاس شلخته است و همیشه بوی گند عرق می‌دهد، که نیکلاس الکلی شده و ریده به روح و روان توماس، که نیکلاس کلک زده و خانه را به اسم خودش و میراندا نکرده، که نیکلاس...
...که میراندا یبس است، که یک رفیق ندارد و همه‌ روابط و زندگی‌اش از روی تقویم و سرساعت است، که میراندا پرونده‌ی دادگاه داشته چون تو مدرسه جلوی همه، یکی را سکه‌ی یک پول کرده و دختره قرص خورده که خودکشی کند. که توماس از دست او گذاشته و رفته، که میراندا روزشماری می‌کند تا کاتارینا بمیرد بمیرد بمیرد.
نیکلاس بد دهن بود. فحاشی می‌کرد. گاهی لیوانی را هم تو مشتش فشار می‌داد بعد دستش می‌لرزید و یک جایی ولش می‌کرد، جرینگ... میراندا خونسرد با جمله‌های سنجیده، در کمال آرامش، فن جر و واجر را اجرا می‌کرد و غائله می‌خوابید تا فرداشب. لنگ‌های نیکلاس را از مخرج می‌گرفت جر جر جر، جر و واجرش می‌کرد. با کلامات سنجیده، با منطق کوبنده، با قدرت کلام. ترور شخصیت.
پیش می‌آمد، ماهی دو سه شب هم نرم می‌شدند، خوش و بشی می‌کردند، تن میراندا کش می‌آمد و مثل گربه خودش را می‌مالید به نیکلاس. این‌جور شب‌ها نیکلاس می‌شد نیکی. میراندا می‌شد میرا. میراندا شیرین می‌خندید و نیکلاس گونه‌اش را نیشگون می‌گرفت. گیلاس‌هاشان را لبالب می‌زدند به هم. به سلامتی. فردای شب‌های به سلامتی، آرامشی گنگ به دنبال داشت. سکوتی پر معنی همه جا چنبره می‌زد.

یکی دو بار میراندا گیر داد به من که پوشک‌های کاتارینا را دیر بردم پایین و پودر رختشویی ریخته دور ماشین. توی چشم‌های شفافش نگاه کردم گفتم وقت پوشک بردن، تنظیم‌اش با من و کاتاریناست و پودر هم پودر است دیگر، خب می‌ریزد. بعد چشم‌هایش را دراند و داشت منطق کوبنده‌اش‌، کلام سنجیده‌اش می‌زد بالا که من جاخالی دادم. فکر کرد ترسیدم. البته من هر وقت یکی چشم بدراند یا صداش بالا برود، دماغم تیر می‌کشد و معلوم می‌شود. حال که به میانسالی رسیده‌ام با خود می‌گویم آیا این ضعف است؟ ترس است؟ ترس از چی؟ یا سبک‌پایی و رمیدن است؟ من همیشه فرار را بر قرار ترجیح داده‌ام زیرا تاب ماندن در لحظه‌های دریده‌ گی و وقاحت را ندارم چون همیشه به جای طرف، من خجالت می‌کشم. نمی‌دانم، شاید هم دارم ضعف خود را تبرئه و توجیه می‌کنم. من طرفدار فن جاخالی هستم. اگر انسان در این کار ورزیده شود، یکهو می‌بیند انگار که دارد باله می‌رقصد چابک، سبک‌پا، موزون، نرم نرم نرم فضا را می‌شکافد، آرام آرام آرام چرخ می خورد و در پیچی نرم، چرخشی از درون و برون به قرار، جاخالی می‌دهد. اما فن جاخالی، بدیش این است که طرف، بار دیگر ممکن است وقیح‌تر شود، بعد باید بلندتر پرید، نرم‌تر چرخید، چابک‌تر پیچید. ‌
از پس ِ میراندا، گاهی فقط گاهی، توماس برمی‌آمد. با شیوه‌ی خودش در کمال آرامش، جمله‌های سنجیده‌اش را پس و پیش می‌کرد تحویل خودش می‌داد. قدرت کلام و منطق کوبنده، به بازی و مسخره گرفته می‌شد. بعد میراندا چشم‌هاش گر می‌گرفت و مات می‌شد به بیرون. صدای بنگ در که می‌آمد می‌دوید دنبال توماس که - یواش برو، مواظب باش آهو رد می‌شه.
تنها چیزی که ما را به هم نزدیک می‌کرد تنها و تنها پدیده‌ای که بین ما مشترک بود، آهو بود. حرف آهوها که می‌شد به هم نزدیک می‌شدیم حتی فاصله‌ی فیزیکی‌مان کم می‌شد، کنار هم می‌ایستادیم، با خوشحالی قرار می‌گذاشتیم آخر هفته برویم کمین کنیم تا آهو ببینیم. نیکلاس به ما یاد می‌داد که وقتی آهو رد می‌شود، چطور بی‌حرکت بایستیم. کلی می‌خندیدیم از اداهاش. چند باری دیدیم‌شان. چابک، سبک‌پا، رمیده...
هیجان‌زده، هیجان فروخورده، بی‌حرکت دست‌های یکدیگر را گرفته بودیم. سیاهی‌ی چشم‌های آهو بود و نازکای تنش... سیاهی‌ی چشم‌های آهو بود و نزدیکی‌ی دست‌های ما و تپش قلب‌هامان که می‌رفت با هم ریتم بگیرد. گاهی جور نمی‌شد که با هم برویم، تنها تنها می‌رفتیم. گاه میراندا از خود بی‌خود‌، خیس عرق می‌دوید به طرف زیرزمین نیکلاس را صدا می‌‌زد. میراندا هفت ساله می‌شد. از توی پله‌ها من را هم بلند بلند صدا می‌زد. برق شادی گداخته بودش، خودش را به نیکلاس می‌سپرد، خودش را به من می‌سپرد. غشائی نورانی، چهره‌اش را گلگون می‌کرد. کلامش مکث می‌گرفت، چشم‌هاش می‌رفت و از خرام آهو می‌گفت...

اوقات خوشی هم گاهی با کاتارینا می‌گذشت. می‌خواست برایش کتاب بخوانم. توی قفسه‌اش کتاب‌های جین آستن و مارک توآین بود و دهها مجله‌ی کهنه‌ی زن و زندگی. اما آن‌ها را نمی‌خواست. با دست اشاره می‌کرد آن یکی، یا این یکی. داستان‌های عشقی‌ی دوآتشه. عشق‌های ممنوع. آن جایی که ماچ و بوسه بود، می‌گفت دوباره بخوان. قند تو دلش آب می‌شد. صورتش یک وری می‌شکفت. نیکلاس سرش را می‌کرد تو اتاق، با برق شیطنتی تو چشم‌هاش، چشمکی می‌زد و می‌رفت. نیکلاس در هر فرصتی از من رسما سپاسگزاری می‌کرد و به آرامش و رضایت مادرش اشاره می‌کرد و از طرف کاتارینا هدایایی برای من می‌خرید.
نیکلاس برای مادرش نیکی مانده بود. ریش و سبیل جوگندمی‌اش را می‌کرد تو گردن و سینه‌ی مادرش و مادرش یک دستی او را غلغلک می‌داد و خنده‌هاشان کودکانه می‌شد. گاهی وقفه‌ای میان خنده می‌افتاد انگار *****که‌ای و بعد زوزه‌ای دردناک، درون سینه‌ی مادر خالی می‌شد و کاتارینا یک دستی پسرش را نوازش می‌کرد.

تابستان گرمی بود، من رفتم موهام را پسرانه کوتاه کردم. از در که آمدم تو، نیکلاس جور دیگری نگاهم کرد. میراندا رد نگاه را گرفت. شب که با نیکلاس داشتیم با هم کاتارینا را می‌خواباندیم، ساعدهامان به هم فشرده شد، نبض‌هامان در یکدیگر تپید، هردو در همان حالت ماندیم، مثل برق گرفتگی خشکمان زد به هم. بعد از آن، گویی سبویی شکست. بعد از آن، غباری مثل گرده‌های گل تو هوا موج می‌زد. هوایی سنگین، سمج، سکرآور. دست‌های نیکلاس بازیگوش، در تلاشی نامرئی بود تا هوای سنگین را پس بزند و مرا لمس کند. میراندا، نامرئی را مرئی به عین می‌دید. هیچ به روی خودش نمی‌آورد. اما مات زده شده بود. نیکلاس را انگار غریبه‌ای یا که از اول خلقت دارد به او نگاه می‌کند، مات و مبهوت نگاه می‌کرد. من شناور در شعف و لذتی ناخواسته اما آزموده، مست و لولی، بی فردا، بی آینده، به پوچی و مسخره‌گی‌ی زندگی‌هامان می‌نگریستم. به تکرار زخم‌های زندگی در زندگی‌های یکدیگر.
میراندا هر بار به من نگاه می‌کرد، همانطور مات‌زده می‌گفت بوی ادرار، بوی ادرار می‌آید. من به سینه‌های کوچکش که هنوز خوش فرم مانده بود، نگاه می‌کردم و مجسم می‌کردم، وقتی با نیکلاس می‌خوابد، نیکلاس چطور دستش را هلال می‌کند بر پستانش و در اوج لذت چه در گوشش زمزمه می‌کند و درمانده‌گی‌ی لذت را چگونه در نگاهش ویران می کند، تا تکان‌های آخر کمر، تا بند آمدن نفس، تا فوران نیست شدن در کبودی‌ی کهربای لذت...

چند روزی از آن سبوی شکسته، گذشته بود، از پله‌ها می‌رفتم پایین که بعد بپیچم تا از چند پله‌ی دیگر بروم بالا که پوشک‌ها را در ظرف زباله بیندازم، تا پیچیدم نیکلاس دستم را کشید تو پاگرد زیرزمین. بسته‌ها را ول کردم. از پشت بغلم کرد. خاموش. بی‌حرکت. خنکای زیرزمین بر پوست می‌نشست. نفس‌اش از پشت گردنم، آرام آرام در درونم جاری شد. لب‌هاش را جا به جا که می‌رفت برمی‌گشت حس می‌کردم و شادی‌ی درونم را با فشردن دست‌هاش، مهار می‌کردم. هوهوی نفس به زمزمه‌ای ناشناخته روی مهره‌های پشت، از روی شلوار چند تکان و چند فشار و بعد وقفه‌ای و بعد، های های پیرانه سری...

میراندا دست بسته انگار که خودش را بغل کرده باشد کنار پنجره می‌ایستاد زل می‌زد به جایی. نگاهش به آهوی رمیده می‌مانست. میراندا می‌سوخت و آب می‌شد. این سوختن را می‌شناسم.
چندین و چند بار سر خودم آمده بود. وقتی با شوهر سابقم زندگی می‌کردم، همیشه یکی بود، همیشه یکی بین ما بود، همیشه یک چیزی تو هوا بود، همیشه بوس و کناری گوشه‌ی راه پله‌ها، سه‌کنج یخچال، روی پشت بام... و من تسلیم، از درون می‌سوختم. و مات‌زده، به دخترخاله و دخترِ دخترخاله و زن همسایه، نگاه می‌کردم.
وقتی شوهرم با من می‌خوابید آیا لب‌های مرا از آن خود می‌کرد یا لب‌های دخترخاله‌ام را؟ یا دهان غنچه‌ی دخترِدخترخاله‌ام را. چرا دیگر به گودی‌ی کمرم که قبلاها دیوانه‌اش می‌کرد دست نمی‌کشید؟ این‌ها را نمی‌شود گفت به کسی، که چطور گودی‌ی کمرم ضعف می‌رفت و خالی می‌ماند برای پر شدنی که دیوانه‌وار به تمنا می‌فشردش تا از درد تهی بودن پر شود و من نفسم از نمی‌دانم کجایم بالا بیاید تا ستاره‌ها در چشم‌هایم بسوزند.
دخترخاله‌ام که می‌آمد خانه‌مان یا ما می‌رفتیم خانه‌شان، نمایش چاک سینه و زنجیر اجرا می‌شد. یعنی دخترخاله، پستان‌های درشت و با حالش را انگار تو سینی می‌گرفت هی تعارف شوهرم می کرد، یک زنجیر طلا هم به دفعات خودش می‌رفت لای چاک و درمی‌آمد. مهیٌج‌ترین قسمتش این بود که با هم گِز می‌رفتند. بعد تا من می‌رفتم تو اتاق یا رویم را می‌کردم طرفشان، صاف صاف می‌نشستند به بالای پرده یا لوستر، نگاه می‌کردند.
من ذره ذره آب می‌شدم، تحقیر می‌شدم. مدام دست‌های شوهرم را مجسم می‌کردم که کجای تن او را پر می‌کند. کدام تکه‌هایش را از آن خودش می‌کند. اما در این ذره ذره آب شدن‌ها، گاهی لبخندی هم به پیروزی نزد خود می‌زدم. زیرا پاهای خودم را با پاهای چاق و خپل دخترخاله، مقایسه می‌کردم یا دست‌های ظریفم را که چشم‌ها را به خود می‌کشید، با دست‌های عضلانی و یقر او که نمی‌شد هیچگاه آن دست‌ها را به نرمی به دست گرفت و بر آن بوسه‌ای زد. اما دختر ِ دخترخاله‌ام که می‌آمد، سراپا آتش می‌گرفتم. دخترک فتنه، مثل چاغاله بادام نوبرانه بود، ترد و تر و تازه.
وقتی صدای نفس‌نفس و تابیدن اندام‌شان را توی اتاقک پشت‌بام شنیدم، ناگهان پرتاب شدم تا خط استوا، بیرون از مقایسه‌ی مضحک و مسابقه‌ی مسخره‌ی ران یا پستان و لبخند پیروزی و یا زهر شکست. بی جنسیت، سیال، غلتیدم تا خط کمربندی‌ی زمین که منظومه را دور می‌زند و گویی زمین را به بغل گرفته‌ست.
بعد انقدر آدم می‌سوزد که سرٌ می‌شود، تمام می‌شود. و چون دردی است که نمی‌شود گفت به کسی، درد می‌شود مونس آدم. آنقدر از درون می‌سوزد، آب می‌شود که به مرگ می‌رسد. تا تولدی دیگر. تا نرمه‌ بادی او را به رقص ببرد، تا شاخه‌ها‌ی درخت‌ها به او سلام کنند، تا با گرده‌ی گل‌ها، گرده‌افشانی کند.

من داشتم کاتارینا را آماده می‌کردم که باید آنجا را ترک کنم. روزها، سمج و طولانی می‌گذشت. کاتارینا می‌رفت جلوی عکس آقای هافمن، یک چشمی گریه می‌کرد. من در آینه به خود نگاه می‌کردم و نگاه صدها آهوی رمیده و بی‌جفت، در آینه تکثیر می‌شد.
شبی طوفانی، غروب پاییده بود و هوا تاریک روشن بود. دلشوره‌ی زمین، در آسمان سرخ و کبود می‌زد. هوهوی باد، در درخت‌ها می‌پیچید و سرشاخه‌ها را خم می‌کرد، راست می‌کرد، می‌پیچاند، رها می‌کرد باز هوهو می‌کرد... صدای گریه‌ی کاتارینا و هوهوی باد، نگاه میراندا که من به هر طرف می‌چرخیدم به باسن‌ام خیره بود یا پشت گردنم یا حرکت دست‌هام، نگاه میراندا، هوهوی باد، گریه‌ی کاتارینا، سرب مذاب... از خانه زدم بیرون. آهسته می‌رفتم. نمی‌دانم به کجا. بار چندم بود زده بودم بیرون به نمی‌دانم کجا؟
کشیدم تو خاکی. از ماشین پیاده شدم. می‌خواستم باد روی پوستم هوهو کند. با درخت‌ها خم و راست شوم، باد گیج‌ام کند، مرا با خود ببرد، در شب بپیچد. شب شده بود. ناگهان از دور انگار یک جفت الماس سیاه، غلیظ‌تر از سیاهی‌ی شب، در ظلمت درخشید. شعف روی دلشوره رمبید. بعد جفتی دیگر. آمدند. دو تا دو تا، چند تا چند تا، الماس روان در دل تاریکی، در پناه یکدیگر می‌آمدند. در قفای هم، برگرده‌ی یکدیگر، مواج می‌آمدند. آشنا و هم‌پا می‌آمدند. نزدیک، نزدیک‌تر حلقه زدند، گرد برگرد شب.



يك شب شورانگيز


منيرو رواني‌پور


تلفن كه زنگ زد دوشش را گرفته بود و دراز كشيده بود روي تخت. "هملت" نيمه‌باز توي دستش بود: "چيزي در سرزمين دانمارك پوسيده است..." زن كتاب را بست و گوشي تلفن را برداشت: «كجا؟ ميدان انقلاب؟ قبول». تلفن قطع شد،‌ زن گوشي را گذاشت، لبخندي بر لبانش نشست، دو ماه بود كه او را مي‌شناخت، چهره‌اي سوخته و چشماني كه مثل دو تا تيله سياه برق ميزد، جنوبي بود، خانه و كاشانه‌اش را در خرمشهر از دست داده بود و ديگر چيزي نداشت، نه زني و نه بچه‌اي، در تهران پيكاني خريده بود و كار ميكرد، او را يك روز وقتي كنار خيابان منتظر تاكسي ايستاده بود ديد، آشنا شدند. اين آشنايي براي زني كه يك سال از ماجراي طلاقش مي‌گذشت حادثه‌اي بود، حادثه‌اي خوش...

اين‌بار مي‌خواست او را به خانه بياورد. شيفت شب را به پرستار ديگري واگذار كرده بود تا امشب براي خودش زندگي كند، سه ماه براي شناختن مردي كه هميشه در كنارت مي‌نشيند و آرام و ساكت به حرفهايت گوش مي‌دهد كافي است. ديگر قبرستان گردي معنايي ندارد، وقتي مي‌تواني در خانه‌ات بنشيني وقهوه‌اي بخوري و حرفي بزني...

مرد تمام قبرستان‌ها را مي‌شناخت و تمام خيابان‌ها را. اولين بار كه مي‌خواستند جايي براي نشستن پيدا كنند، مرد او را به بهشت زهرا برده بود.

«بهشت زهرا؟»

«اونجا كسي نمي‌فهمه.»

بر سر قبري نشسته بودند و حرف زده بودند بي آنكه كسي شك كند و يا جواني بيايد و بپرسد: شما چه نسبتي با هم داريد؟

زن هميشه سياه مي‌پوشيد و چادرش را توي كيف مي‌گذاشت، چون هميشه ميدانست براي حرف زدن و نشستن كجا مي‌روند. توي بهشت زهرا كسي، كسي را نمي‌پاييد. جفتها اينجا و انجا نشسته بودند و كاري به هيچ كس نداشتند. انها كنار سنگ قبري مي‌نشستند، نوشته‌ي روي سنگ را مي‌خواندند، تاريخ تولد و تاريخ مرگ را به خاطر مي‌سپردند و درباره‌ي مرده حرف مي‌زدند. وقتي خسته مي‌شدند، راه مي‌افتادند و روبروي در بزرگ بهشت زهرا از فروشندگان دوره‌گرد خريد مي‌كردند. پيازها و سيب‌زميني‌هاي خريداري‌شده را پشت شيشه‌ي عقب ماشين مي‌گذاشتند تا همه ببينند و از فروشنده كه خندخندان مي‌گفت هرگز به اين جور جاها نياييد وغم آخرتان باشد، خداحافظي مي‌كردند و مي‌آمدند.

اين بار ديگر نمي‌خواست سياه بپوشد و لبه‌ي روسري سياهش را روي صورتش بگيرد و جلوي مردم كه مي‌رسد وانمود كند عزادار است. اين بار اتفاق ديگري مي‌افتاد، اتفاقي خوش. او را به‌ خانه‌اش مي‌برد، امشب مي توانستند دوتايي تا دير وقت بنشينند و حرف بزنند، فقط بايد كمي ديرتر به خانه مي‌آمدند تا همسايه‌ها نبينند.

زن بلند شده بود و روبروي كمد لباسي ايستاده بود. كدام يكي را بپوشم؟ از چه رنگي خوشش مي‌آيد؟ زن دست به كمر، دور خودش چرخي زد. هنوز درباره‌ي رنگها حرفي نزده بودند، سليقه‌ي مرد را نمي‌دانست، سليقه‌ي خودش را به خاطر داشت... پيراهن ليمويي با برگهاي ريز سبز، آن را از توي كمد درآورد، روبروي آينه ايستاد، به خودش خنديد... امروز تو را مي‌پوشم... تو را...

لباس را كه تن كرد، بشكني زد و دور خودش چرخيد، روبروي آينه ايستاد و ناگهان دلشوره از توي آينه به صورتش پاشيد. ترسيده از آينه دور شد، اگر تصادف ميكردند و او را به بيمارستان آراد مي‌بردند و همكارانش مي‌فهميدند كه زير مانتوي سياه لباس ليمويي با گلهاي ريز سبز پوشيده،‌ گلهاي ريز سبز؟ مرد گفته بود زن عاقل هميشه سياه مي‌پوشه، مرد گفته بود اينطوري هيچكي نمي‌فهمه...

نه، ‌لباسش را عوض نمي‌كند، تصادف بي تصادف، همين را مي‌پوشد با يك مانتو سياه و روسري گلدار. روسري گلدار؟ بله گل‌دار... مي‌تواند اگر كسي پرسيد بگويد كه ختنه سوران پسر كوچكش است، دارند ميروند كه چيزي بخرند يا... چي؟ .... آخ ول مي‌كني يا نه؟ زن دستي تو صورتش برد و يك‌بار ديگر توي آينه خنديد، روسري گلدارش را سر كرد و راه افتاد.

هوا سوز سردي داشت، زن از تاكسي كه پياده شد مرد را ديد، ايستاده بود و چپ و راست گردن مي‌كشيد. به طرفش رفت. مرد دور و برش را پاييد، لبخندي زد، دستهاي روغنيش را به او نشان داد: خراب شد بردمش تعميرگاه. زن خنديد: چه خوب. مرد گيج نگاهش كرد.

«ميخواي يه روز ديگه بريم بگرديم؟»

و بعد روسري گلدار را ديد، با صدايي آرام، متعجب و خفه گفت:

«اين چيه سرت؟»

زن دوباره خنديد:

«بهشت زهرا كه نميريم.»

«پس كجا مي‌ريم؟»

«خونه‌ي من.»

مرد آب دهانش را قورت داد. بر و بر نگاهش كرد:

«خونه‌ي تو؟»

زن خنديد و گفت:

«بله.»

مرد مردد و بلاتكليف ماند.

«ببين هوا سرده، نميشه قدم زد، الان بهشت زهرا ده درجه از اين جا سردتره.»

زن نگاهش نميكرد، مي‌ترسيد مرد شادماني را در چشمانش ببيند. آن طرف خيابان ماشين گشت مي‌گذشت. زنها روسريشان را شتابزده روي پيشاني مي‌كشيدند. جفتهاي جوان لابلاي جمعيت گم مي‌شدند.

ساعت شش بود و هوا سوز سردي داشت. جلوي تاكسي نشسته بودند و راننده راديو را باز كرده بود. سه مسافر عقب ساكت نشسته بودند. از پشت شيشه مي‌توانست تهران را ببيند، سرد و كز كرده در خود. بزرگراه خلوت بود. انگار همه در خانه‌هاي خود چپيده بودند. راديو سرود انقلابي پخش مي‌كرد:

ايران اي بيشه دليران...

راننده نگاهي به ساعت مچي، پيچ راديو را چرخاند و گفت:

«شايد امشب بزنه.»

صدايي از پشت سر گفت:

«ديشب كه نزد.»

راننده گفت:

«گفته شهر بايد تخليه بشه.»

سكوت. زن فكر كرد كه بايد رستوراني پيدا كند، رستوراني شلوغ كه دير نوبت شامشان شود و وقت بگذرد و بعد بتواند بي‌آنكه كسي ببيند به خانه بروند.

توي رستوران مرد ساكت بود. غذا را به سختي فرو مي‌داد، زن دايم به ساعتش نگاه مي‌كرد. فقط يك ساعت گذشته بود. ساعت هفت بود اما هوا چنان تاريك كه خيال مي‌كردي دير وقت شب است. گارسون ميرفت و مي‌آمد. خانواده‌هاي زيادي توي صف به دنبال جاي خالي گردن مي‌كشيدند. جاي ماندن نبود، زن كيفش را باز كرد، نگاهش به صورت حساب روي ميز بود. مرد گفت:

«زشته،‌ مي‌فهمن.»

زن با تعجب نگاهش كرد، مرد توضيح داد:

«مي‌فهمن كه با هم نسبتي نداريم.»

زن سرش را تكان داد، لبخندي زد وگفت:

«آها.»

بيرون هوا تاريك تاريك بود و تا خانه فاصله‌اي نبود. مرد مردد راه مي‌رفت، انگار با خودش در كلنجار بود... زن زير لب چيزي مي‌خواند، ترانه‌اي كه نمي‌دانست از كجا بيادش مانده:

«شب شب شور و شعره...»

نرسيده به انتهاي پارك، پاركي كه روبروي رستوران بود، مرد آهسته گفت:

«چطوره من نيام؟»

زن با آرنج به پهلوي مرد زد و خنديد. قدمهاي مرد محكم شد و هر دو در سكوت به در پاركينگ مجتمع نزديك شدند. مجتمع با پرده‌هاي توري پشت پنجره‌ها و طبقات چهارگانه‌اش زيبا بود، زن خانه‌اش را دوست داشت، چهار‌ماه بود كه آنجا زندگي مي‌كرد و امشب مي‌رفت تا اولين خاطره‌ي خوشش را در چهارديواري آن تجربه كند.

زن با لحني خوش و بي‌دغدغه گفت:

« من از در پاركينگ مي‌رم، تو از در شيشه‌اي.»

مرد آهسته پرسيد:

«در شيشه‌اي كجاست؟»

صداي زن هم پايين آمد:

«اون پشت،‌ نشونت مي‌دم.»

زن به سمت راست مجتمع پيچيد، مرد مردد به دنبالش كشيده شد.

روبروي در شيشه‌اي زن ديد كه مرد هراسان به راه‌ آمده نگاه مي‌كند، زن گفت:

«برو ديگه...»

مرد آب دهانش را قورت داد:

«يعني بايد از پله‌ها بالا برم...؟»

صداي زن خفه بود:

«‌سه چار تا پله كه بيشتر نيس، مي‌ري بالا، يه دقيقه صبر مي‌كني تا من برسم به در پاركينگ، بعد در شيشه‌اي رو هل مي‌دي...»

«يعني از اون درا نيس كه خود به خود باز ميشه؟»

زن آهسته خنديد:

«اينجا كه فرودگاه نيس، بايد با دست هل بدي...»

مرد مستاصل سر تكان داد:

«خب... باشه.»

زن گفت:

«موفق باشي.» آهسته گفت، دور خودش نيم چرخي زد و به طرف در پاركينگ راه افتاد.

ورودي پاركينگ خلوت بود، ‌تلفنچي مجتمع در تلفن‌خانه، تلفن به دست با كسي حرف مي‌زد، بايد خودي نشان دهد تا منشي و ديگران بدانند كه تنهاست، بايد تلنگري به شيشه اتاقك بزند و رد شود، اما اگر وراجي‌اش گل كند؟ مرد بالا در طبقه چهارم پشت در مي‌ماند و شايد پله‌ها را دو تا يكي كند و برگردد. بي آنكه نگاه كند، به سرعت از جلوي اتاقك گذشت، محوطه پاركينگ را تقريبا دويد و هنوز پايش به اولين پله نرسيده بود كه ضدهوايي‌ها شروع كردند به كوبيدن.

صداي آژير در ساختمان پيچيد،‌ موقعيت قرمز بود و در آپارتمانها يكي يكي باز مي‌شد و مرد و زن و بچه سراسيمه و وحشت‌زده از پله‌ها سرازير مي‌شدند.

وقتي به طبقه چهارم رسيد نفس نفس مي‌زد. مرد پشت در بسته مانده بود. همسايه روبرو، روسريش را مرتب مي‌كرد، بچه‌اش را بغل زده بود وبه طرف پله‌ها مي‌دويد.

زن به زحمت كليد را در قفل چرخاند. دستهايش ميلرزيد. مرد كز كرده بود و هراسان به پايين پله‌ها نگاه ميكرد. ضدهوايي‌ها همچنان كار مي‌كردند.

زن در را باز كرد خودش را داخل انداخت و آهسته گفت: «بيا تو.» مرد قوزكرده توي سالن چپيد. زن در را بست و يادش آمد كه كليد را توي قفل جاگذاشته،‌ آهسته در را باز كرد، كليد را از توي قفل در آورد. كسي توي راه‌پله‌ها نبود.

سكوت. سكوتي ناخواسته در اتاق و ضدهوايي‌ها كه انگار بغل ديوار شليك مي‌كردند. زن و مرد منتظر و ساكت روي كاناپه به فاصله‌اي زياد از هم نشسته بودند. صداي ضدهوايي‌ كه پيدا بود به هيچ چيز و هيچ كجا نمي‌خورد قطع نمي‌شد.

با صداي دور دست بمبي كه محله‌اي را خراب كرد، زن نفس بلندي كشيد،‌ در جستجوي راديو فندكش را روشن كرد. گوينده با صدايي آرام و بي‌دغدغه مي‌گفت: «به پناهگاه برويد... آرامش خود را حفظ كنيد... شيرهاي گاز را ببنديد و از كنار پنجره دور شويد.» زن ناخنش را مي‌جويد. مرد گفت:

« صداشو يواش كن، مي‌فهمن.»

زن پيچ راديو را چرخاند، ‌صدا ضعيف شد، خيلي ضعيف.

با دومين صداي انفجار كه بسيار نزديك بود،‌ زن احساس كرد سقف خانه روي سرش خراب مي‌شود، ‌سرش را در پناه دست گرفت، ‌شيشه پنجره ترك برداشت.

«بريم پايين تو پناهگاه...»

صداي زن مي‌لرزيد. مرد گفت:

«مي‌فهمن خوب نيست.»

زن آب دهانش را قورت داد. سرش تير مي‌كشيد، ثانيه‌ها به كندي مي‌گذشت راديو موزيك پخش مي‌كرد. صدايش بلند بود، كسي پيچ را چرخانده بود.

سومين بمب، دور خيلي دور، جايي را كوبيد، زن لبخندي زد، راديو موزيكش را قطع كرد: «صدايي كه هم‌اكنون مي‌شنويد آژير سفيد و معنا و مفهوم آن،‌ اين است كه حمله هوايي تمام شده...»

تمام شده؟ هر دو نفس بلندي كشيدند و زن گفت:

«به خير گذشت.»

صداي پاي همسايه‌ها كه از پناهگاه بيرون آمده بودند و توي راه‌پله‌ها خوشحال از زنده ماندن بلند بلند حرف مي‌زدند. چراغها همچنان خاموش بود، زن كورمال كورمال توي آشپزخانه رفت، فندك زد، قهوه‌جوش را پيدا كرد، شعله فندك انگشتش را سوزاند. آرام گفت: آخ... دوباره فندك زد، قهوه‌جوش را زير شير آب گرفت، دوباره انگشتش سوخت، دوباره فندك زد، گاز را روشن كرد و قهوه‌جوش را روي آن گذاشت.

خيلي دير، وقتي راه‌پله‌ها خلوت شد، برق آمد، زن متوجه شد كه يك ضدهوايي با نور سرخ‌رنگ خود پشت پنجره موذيانه ايستاده است. مرد هم انگار فهميده بود. شعله سرخ رنگ ضدهوايي روي چهره‌اش افتاده بود و مرد با انگشتي كه مي‌لرزيد به پنجره اشاره مي‌كرد، بي‌آنكه بتواند حرفي بزند.

فضاي خانه سرخ بود انگار كسي چراغ خوابي روشن كرده بود. زن گفت:

«پرده رو بكشم؟»

مرد از جايش تكان نخورد و با صدايي كه از ته گلو در مي‌آمد گفت:

«نه مي‌فهمن.»

زن گيج و مبهوت ماند و با صداي سر رفتن قهوه‌جوش به آشپزخانه رفت، گاز خاموش شده بود،‌ توي قهوه‌جوش قهوه‌اي نريخته بود. زن سرگردان با قهوه جوش بيرون آمد. مرد گفت:

«هيچي نمي‌خواد، هيچي، مي‌فهمن.»

زن قهوه‌جوش به دست نشست و زل زد به نور قرمز. مرد گفت:

«چطوره من برم؟»

زن آب دهانش را قورت داد:

«اين وقت شب؟ اگه تو راه ازت پرسيدن كجا بودي چي مي‌گي؟»

مرد مستاصل سرش را تكان داد. پنهاني به ساعتش نگاه كرد و زن هم خيره شد به ساعت سرخ رنگ روي ديوار. ساعت نه بود و هيچ معلوم نبود كه كي صبح ميشود.
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...
۱۱-۱-۱۳۸۸ ۱۱:۲۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر کل ایران فروم
مدیر کل سایت
********
آفلاین
ارسال‌ها: 38,512
تاریخ عضویت: ۳ اسفند ۱۳۸۷
اعتبار: 163
سپاس ها 686
سپاس شده 2806 بار در 1259 ارسال
ارسال: #4
RE: داستان های زیبا

داستان قشنگ شیطان ونمازگذار

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد .

در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد .

در راه به مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمین خورد!او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت . یک بار دیگر لباسهایشرا عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.مرد پاسخ داد : من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید،از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم .

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند .

همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدستدر خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.مرد دوم پاسخ داد :

من شیطان هستم. مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.شیطان در ادامه توضیح می دهد:

من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم .و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید . به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید . من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم ، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید . بنا براین ، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم .

نتیجه داستان :

1- کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است از مواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید .

2- پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد . این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید .

3-اگر ارسال این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد ، پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت. آیا آسان نیست . که فقط کلید “ارسال” را فشار دهید و این پاداش را دریافت کنید ؟

ستایش خدایی را است بلند مرتبه
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...
۱۲-۱-۱۳۸۸ ۰۶:۰۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 4 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 734
تاریخ عضویت: ۲۳ تير ۱۳۸۸
اعتبار: 12
سپاس ها 0
سپاس شده 6 بار در 6 ارسال
ارسال: #5
RE: داستان های زیبا

فرشته
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیار فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تونگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه .
اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها رانمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهدکرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی؟
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم ؟
خدا برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخندزد و گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.
او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید : خدایا اگر من باید همین حالابروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد.
به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.
۲۳-۴-۱۳۸۸ ۰۵:۵۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 4 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 734
تاریخ عضویت: ۲۳ تير ۱۳۸۸
اعتبار: 12
سپاس ها 0
سپاس شده 6 بار در 6 ارسال
ارسال: #6
RE: داستان های زیبا

لبخند خدا
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت.
همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
۲۳-۴-۱۳۸۸ ۰۶:۰۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,148
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 90
سپاس ها 84
سپاس شده 484 بار در 427 ارسال
ارسال: #7
RE: داستان های زیبا

داستان بیسکویت


يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها یک بیسکویت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد

حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۷-۴-۱۳۸۸ ۱۲:۴۱ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,148
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 90
سپاس ها 84
سپاس شده 484 بار در 427 ارسال
ارسال: #8
RE: داستان های زیبا

فرشته و خانم میان سال

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟




فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!

حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۲۷-۴-۱۳۸۸ ۰۵:۳۰ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,148
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 90
سپاس ها 84
سپاس شده 484 بار در 427 ارسال
ارسال: #9
RE: داستان های زیبا

چرا زنها گريه مي كنند


يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني؟
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم.
پسر بچه گفت: من نمي فهمم!
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد.
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند؟
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند.
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند.
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند.
.او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت:

زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد.
بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد.
و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد.
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد.
ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد.
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود.
به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند.
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.
به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد.
اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد.
او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد.
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست،
ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۱۰-۵-۱۳۸۸ ۱۲:۳۰ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,148
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 90
سپاس ها 84
سپاس شده 484 بار در 427 ارسال
ارسال: #10
RE: داستان های زیبا

عشق دستمال کاغذی به اشک !

دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت.

حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۱۴-۵-۱۳۸۸ ۰۴:۴۴ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Question قدرتمندترین پاسپورت‌های جهان در سال 2016 زندگی کن 0 758 ۱۱-۱۲-۱۳۹۴ ۰۴:۳۶ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
Thumbs Up اندر حکایت دهه شصتی ها و دهه هفتادی ها زندگی کن 0 897 ۱۵-۷-۱۳۹۴ ۱۰:۴۱ صبح
آخرین ارسال: زندگی کن
Shocked لو رفتن همسر اول علی دایی زندگی کن 0 1,386 ۱۹-۵-۱۳۹۴ ۰۸:۴۱ صبح
آخرین ارسال: زندگی کن
Lightbulb نگاهی به اثرات منفی امواج گوشی های همراه در بدن انسان زندگی کن 0 903 ۶-۵-۱۳۹۴ ۱۲:۴۸ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
Tongue آمریکا چهارشنبه به ایران حمله میکند زندگی کن 0 897 ۱۴-۳-۱۳۹۴ ۰۷:۱۱ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان

لینک دوستان