درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۷-۲-۱۳۹۷, ۰۱:۱۶ عصر



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
زندگینامه شاعران ایرانی - سهراب سپهري
نویسنده پیام
مدیر کل ایران فروم
مدیر کل سایت
********
آفلاین
ارسال‌ها: 38,512
تاریخ عضویت: ۳ اسفند ۱۳۸۷
اعتبار: 163
سپاس ها 686
سپاس شده 2806 بار در 1259 ارسال
ارسال: #1
زندگینامه شاعران ایرانی - سهراب سپهري


بیوگرافی و زندگینامه

” ... ده ساله بودم كه اولين شعرم را نوشتم. هنوز يك بيت آن را به ياد دارم:
ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان
نكردم هيچ يادي از دبستان
اما تا هجده سالگي شعري ننوشتم. اين را بگويم كه من تا هجده سالگي كودك بودم. من دير بزرگ شدم. دبستان را كه تمام كردم, تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم. نمي دانم تابستان چه سالي, ملخ به شهر ما هجوم آورد. زيانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آبادي ها شدم.
راستش را بخواهيد حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. وقتي ميان مزارع راه مي رفتم, سعي مي كردم پا روي ملخ ها نگذارم. اگر محصول را مي خوردند پيدا بود كه گرسنه اند.منطق من ساده و هموار بود...
... اگر يك روز طلوع و غروب خورشيد را نمي ديدم گناهكار بودم.هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت. من سالها نماز خوانده ام.
بزرگترها مي خواندند, من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.
روزي در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:” نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديك تر باشيد.“
مذهب شوخي سنگيني بود كه كه محيط با من كرد. و من سالها مذهبي ماندم, بي آنكه خدايي داشته باشم. “
- هنوز در سفرم - ” سهراب سپهري“


کاشان - مشهد اردهال - امام زاده طاهر

موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
زندگینامه سعدی شیرازی
زندگینامه عراقى
معرفی شاعران بزرگ
زندگینامه رودکى
زندگینامه شيخ محمود شبسترى
زندگینامه صائب‌ تبريزى
زندگینامه منوچهرى
زندگینامه خواجوى کرمانى
زندگینامه اَوْحَدى
زندگینامه امیر خسرو دهلوى
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...
۱۳-۲-۱۳۸۸ ۰۱:۰۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,148
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 90
سپاس ها 84
سپاس شده 484 بار در 427 ارسال
ارسال: #2
RE: زندگینامه شاعران ایرانی - سهراب سپهري

سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد.
خود سهراب میگوید :
… مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیاآمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است…
پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
… کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگیبیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تارمینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد…
درگذشت پدر در سال 1341
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین میگوید :
… خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایمبه بیابان راه داشت…

سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) کاشان.
… مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مراشکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدمو غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد…
… در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بستهبود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدانزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنکه خدایی داشته باشم …
سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید :
… آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد…
خرداد سال 1319 ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.
… دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانهریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستانچه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه باملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگرمحصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم،سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم….
مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان.
… در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود…
سال 1322، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد.
… در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیمو آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرایمقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود…
آذرماه سال 1325 به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.
… شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیدهبودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به منآموخت…

سال 1326 و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام “در کنار چمن یا آرامگاه عشق” در 26 صفحه منتشر شد.
…دل به کف عشق هر آنکس سپرد
جان به در از وادی محنت نبرد
زندگی افسانه محنت فزاست
زندگی یک بی سر و ته ماجراست
غیر غم و محنت و اندوه و رنج
نیست در این کهنه سرای سپنج…
مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیکرد.

سال 1327، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، بامنصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشناشد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.
… آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ونگوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچهمیدیدم غرابت داشت.
شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم…

شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ کاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید.
در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نیما یوشیج میرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر “مرگ رنگ” منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در “هشت کتاب” تجدید چاپ شد.
بخشهایی حذف شده از ” مرگ رنگ ” :
… جهان آسوده خوابیده است،
فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ
چنان که من به روی خویش …
سال 1332، پایان دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت مدرک لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
… در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خیر قربان
و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. …
اواخر سال 1332، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان “زندگی خوابها” با طراحی جلد خود او و با کاغذی ارزان قیمت در 63 صفحه منتشر شد.
در مردادماه 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میکند.

در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر میکند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میاموزد.
سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :
… از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حالخودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن وروزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.
و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم…
در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان میکند.
در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود.

تیرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
… وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه منمیدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام کهاز روشنی حرف بزنم …
فروردین سال 1343، سفر به هند و دیدار از دهلی و کشمیر و در راه بازگشت درپاکستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از کابل.
در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد.
منظومه “صدای پای آب” در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.
سال 1358، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون.
دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر میکند و اسفندماه به ایران باز میگردد.
سال 1359… اول اردیبهشت… ساعت 6 بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهران …
فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحنامامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدیسهراب گردید.

آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ایاز هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:
به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
… کاشان تنها جایی است که به من آرامش میدهد و میدانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد…

حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۱-۶-۱۳۸۸ ۰۷:۳۳ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,148
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 90
سپاس ها 84
سپاس شده 484 بار در 427 ارسال
ارسال: #3
RE: زندگینامه شاعران ایرانی - سهراب سپهري

مسافر
دم غروب،میان حضور خسته ی اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید.
و روی میز،هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را،باد،روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.
و مثل بادبزن،ذهن،سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
"چه اسمان تمیزی!"
و امتداد خیابان غربت او را برد.

غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می امد.
مسافر امده بود
و روی صندلی راحتی،کنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده ها در اندوه دامنه ها گم شده بود.
چه دره های عجیبی!
و اسب،یادت هست،
سپید بود
و مثل واژه پاکی،سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد.
و بعد،غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد،تونل ها.
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه نارنج می شود
خاموش،
نه این صداقت حرفی،که در سکوت میان دو برگ این
گل شبوست،
نه،هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و من فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد."

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:
"چه سیب های قشنگی!
حیات نشئه ی تنهایی است."
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق،تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق،تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
- و نوشداروی اندوه؟
- صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.

و حال،شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می خوردند.

-چرا گرفته دلت مثل انکه تنهایی.
- چقدر هم تنها!
- خیال می کنم
دچار ان رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار یعنی
- عاشق.
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک،دچار ابی دریای بیکران باشد.
- چه فکر نازک غمناکی!
- و غم تبسم پوشیدهً نگاه گیاه است.
و غم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست.
- خوشا به حال گیاهان که عاشق نوردند
و دست منبسط نور روی شانه انهاست.
- نه،وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی اب بالش خوبی است
برای خواب دل اویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
وگرنه زمزمه ی حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
- غرق ابهامند.
- نه،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
و او و ثانیه ها می روند ان طرف روز.
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند.
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به اب می بخشند.
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گرهً رود خانه را نگشود.
و نیمه شب ها،با زورق قدیمی اشراق
در ابهای روزانه هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند.
- هوای حرف تو ادم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی!

حیاط روشن بود
و باد می امد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد.

{تاق خلوت پاکی است.
برای فکر،چه ابعاد ساده ای دارد!
عجیب دلم گرفته است.
خیال خواب ندارم."
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست:
"هنوز در سفرم.
خیال میکنم
در ابهای جهان قایقی است
و من – مسافر قایق – هزار ها سال است
سرود زنده ی دریا نوردان کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم.
مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن،و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف در زیر شیر مجاور؟

و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

شراب باید خورد
و در جوانی یک سایه راه باید رفت،
همین.

کجاست سمت حیات؟
و من از کدام طرف می رسم به یک هدهد؟
و گوش کن،که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجرهً خواب را بهم می زد.
چه چیز در همهً راه زیر گوش تو می خواند؟
درست فکر کن
کجاست هستهً پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلک تو را می فشرد،
چه وزن گرم دل انگیزی؟
سفر دراز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت کم میکرد.
و در مصاحبهً باد و شیروانی ها
اشاره ها به سر اغاز هوش بر می گشت.
در ان دقیقه که در ارتفاع تابستان
به"جاجرود"خروشان نگاه می کردی،
چه اتفاق افتاد
که خواب سبز تو را سار ها درو کردند؟
و فصل فصل درو بود.
و با نشستن یک سار روی شاخهً یک سرو
کتاب فصل ورق خورد
و سطر اول این بود:
حیات،غفلت رنگین یک دقیقهً "حوا"ست.

نگاه می کردی:
میان گاو و چمن ذهن باد در جریان بود.

به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
نگاه می کردی،
حضور سبز قبایی در میان شبدر ها
خراش صورت احساس را مرمت می کرد.

ببین،همیشه خراشی هست روی صورت احساس.
همیشه چیزی،انگار هوشیاری خواب،
به نرمی قدم مرگ میرسد از پشت
و روی شانهً ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشت های روشن او را
بسان سم گوارایی
کنار حادثه سر می کشیم.
"ونیز" یادت هست،
و روی ترعهً ارام؟
در ان مجادلهً زنگدار اب و زمین
که وقت از پس منشور دیده می شد
تکان قایق،ذهن تو را تکانی داد:
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست.
همیشه با نفس تازه باید راه رفت
و فوت باید کرد
که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ.

کجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت یک درخت می ایم
که روی پوستهً ان دستهای سادهً غربت
اثر گذاشته بود:
"به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی"

شراب را بدهید.
شتاب باید کرد:
من از سیاحت در یک حماسه می ایم
و مثل اب
تمام قصهً سهراب و نوشدارو را
روانم.

سفر مرا به باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد،
صدای پرپری امد
و در که باز شد
من از حجوم حقیقت به زمین افتادم.

و بار دیگر،در زیر اسمان"مزامیر"،
د ران سفر که لب رودخانهً " بابل"
به هوش امدم،
نوای بر بط خاموش بود
و خوب که گوش دادم،صدای گریه می امد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند.

ودر مسیر سفر راهبان پاک مسیحی
به سمت پرده خاموش"ارمیای نبی"
اشاره میکردند.
ومن بلند بلند
"کتاب جامعه" می خواندم.
و چند زارع لبنانی
که زیر صدر کهنسالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش را در ذهن
شماره می کردند.

کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط "لوح حمورابی"
نگاه می کردند.

و در مسیر سفر روزنامه های جهان را
مرور می کردم.

سفر پر از سیلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سیاه
و بوی روغن می داد.
و روی خاک سفر شیشه های خالی مشروب،
شیار های غریزه،و سایه های مجال
کنار هم بودند.
میان راه سفر،از سرای مسلولین
صدای سرفه می امد.
زنان فاحشه در اسمان ابی شهر
شیار روشن "جت" ها را
نگاه می کردند
و کودکان پی پرپرچه ها روان بودند،
سپورهای خیابان سرود می خواندند
وشاعران بزرگ
به برگ های مهاجر نماز می بردند.
و راه دور سفر،از میان ادم و اهن
به سمت جوهر پنهان زندگی می رفت،
به غربت تریک جوی اب می پیوست،
به برق ساکت یک فلس،
به اشنایی یک لحن،
به بی کرانی یک رنگ.

سفر مرا به زمین های استوایی برد.
و زیر سایهً ان "بانیان" سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش،و تنها،و سر به زیر،و سخت.

من از مصاحبت افتاب می ایم،
سایه کجاست؟

ولی هنوز قدم گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد می اید.
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بیهوشی است.
در این کشاکش رنگین،کسی چه می داند
که سنگ عزلت من در کدام نقطهً فصل است.
هنوز جنگل،ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد.
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چیزی به باد می گوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر،حضور مبهم رفتار ادمی زاد است.

صدای همهمه می اید.
و من مخاطب تنهای باد های جهانم.
و رود های جهان رمز پاک محو شدن را
به من می اموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشکهای درهً گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
و برای گوش بی اذین دختران بنارس
کنار جادهً "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اس سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم.
و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین
وفور سایهً خود را به من خطاب کنید،
به این مسافر تنها،که از سیاحت اطراف "طور" می اید
و از حرارت "تکلیم" در تب و تاب است.

ولی مکالمه،یک روز،محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاه پرک های انتشار حواس
سپید خواهد کرد.

برای این غم موزون چه شعر هاست که سرودند!

ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت.
ولی هنوز سواری است پشت بارهً شهر
که وزن خواب خوش فتح قادسیه
به دوش پلک تر اوست.
هنوز شیههً اسبان بی شکیب مغولها
بلند می شود از خلوت مزارع ینجه.
هنوز تاجر یزدی،کنار"جاده ادویه"
به بوی امتعهً هند می رود از هوش.
و در کرانهً "هامون"،هنوز می شنوی:
- بدی تمام زمین را فرا گرفت.
- هزار سال گذشت،
- صدای ابتنی کردن به گوش نیامد
و عکس پیکر دوشیزه ای در اب نیافتاد.

و نیمه راه سفر، روی ساحل "جمنا"
نشسته بودم
و عکس "تاج محل "را در اب
نگاه می کردم:
دوام مرمری لحظه های اکسیری
و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ.
ببین،دو بال بزرگ
به سمت حاشیهً روح اب در سفرند.
جرقه های عجیبی است در مجاورت دست.
بیا،و ضلمت ادراک را چراغانی کن
که یک اساره بس است:
حیات ضربهً ارامی است
به تخته سنگ "مگار"

و در مسیر مرغ های "باغ نشاط"
غبار تجربه را از نگاه من شستند،
به من سلامت یک سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
به پاس روشنی حال،
کنار "تال" نشستم،و گرم زمزمه کردم.

عبور باید کرد
و هم نورد افقهای دور باید شد
و گاه در یک حرف خیمه باید زد.
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.

من از کنار تغزل عبور می کردم
و موسم برکت بود
و زیر پای من ارقام شن لگد می شد.
زنی شنید،
کنار پنجره امد،نگاه کرد به فصل.
در ابتدای خودش بود
و دست بدوی او شبنم دقایق را
به نرمی از تن احساس مرگ بر می چید.
من ایستادم.
و افتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخیر خواب ها بودم
و ضربه های گیاه عجیبی را به تن ذهن
شماره می کردم:
خیال می کردیم
بدون حاشیه هستیم.
خیال می کردیم
میان متن اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
و چند ثانیه غفلت،حضور هستی ماست.

در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
که چشم زن به من افتاد:
صدای پای تو امد،خیال کردم باد
عبور میکند از روی پرده های قدیمی.
صدای پای تو را در حوالی اشیا
شنیده بودم.
- کجاست جشن خطوط؟
- نگاه کن به تموج،به انتشار تن من.
- من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ؟
- و امتداد مرا تا سطح تر ایوان
پر از سطوح عطش کن.
- کجا حیات به اندازهً شکستن یک ظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرک را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد؟
- و در تراکم زیبای دستها،یک روز،
صدای پیدن یک خوشه را به گوش شنیدیم.
- و در کدام زمین بود
که روی هیچ نشستیم
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم؟
- جرقه های محال از وجود بر می خاست.
- کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و ناپدید تر از راه یک پرنده به مرگ؟
- و در مکالمهً جسم ها مسیر سپیدار
چقدر روشن بود!
- کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد.
صدای باد می اید،عبور باید کرد.
و من مسافرم،ای باد های همواره!
مرا به وسعت تشکیل ابر ها ببرید.
مرا به کودکی شور ابها برسانید.
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید.
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در اسمان سپید غریزه اوج دهید.
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشدهً پاک.
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا به هم بزنید.
روان کنیدم دنبال بادبادک ان روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.
حضور "هیچ"ملایم را
به من نشان بدهید.}

بابل،بهار 1345

حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۱-۶-۱۳۸۸ ۰۷:۳۹ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 14,148
تاریخ عضویت: ۱۲ خرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 90
سپاس ها 84
سپاس شده 484 بار در 427 ارسال
ارسال: #4
RE: زندگینامه شاعران ایرانی - سهراب سپهري

پر زمزمه
مانده تا برف زمین اب شود.
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارنهً چتر.
نا تمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه اواز پری می رسد از روزن منظومهً برف
تشنهً زمزمه ام.
مانده تا مرغ سر چینهً هزیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنهً زمزمه ام؟

بهتر انست که بر خیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشهً مرغی بکشم.

حتی روز" مرگم "هم با هم تفاهم نداریم
من سفید میپوشم
تو سیاه...
۳۱-۶-۱۳۸۸ ۰۷:۴۴ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
غایب
ارسال‌ها: 29,087
تاریخ عضویت: ۱۳ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 115
سپاس ها 0
سپاس شده 1082 بار در 1049 ارسال
ارسال: #5
RE:زندگینامه شاعران ایرانی - سهراب سپهري


زندگینامه سهراب سپهری


سهراب سپهری

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره


پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب


علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.


سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده


است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:

 

در عالم خیال به چشم آمدم پدر


کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود


دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر


یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود


مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و


سپهری او را بسیار دوست می داشت.


دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر


گذرانید.


سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه


مند بود.


سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه


نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:


ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان


نکردم هیچ یادی از دبستان


ز درد دل شب و روزم گرفتار


ندارم من دمی از درد آرام


در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پایان رساند.


سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندکی بیش از یک سال بعد


از به پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی به استخدام اداره فرهنگ کاشان


(اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهریور 1327 در این اداره ماند.


در این هنگام در امتحانات ادبیات شرکت کرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان را نیز گرفت.


سال بعد او به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت. وقتی که در این دانشکده بود، نخستین دفتر


شعرهایش را چاپ کرد و مشفق کاشانی با دیدن شعرهای سپهری پیش بینی کرد که او در آینده آثار


ارزشمندی به ادبیات ایران هدیه خواهد داد.


اولین کتاب سپهری با نام "مرگ رنگ" در تهران منتشر شد که به سبک نیما یوشیج بود.


سپهری دومین مجموعه شعر خود را با نام "زندگی خواب ها" در سال 1332 سرود و در همین سال بود


که دوره لیسانس نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا با رتبه اول و دریافت نشان اول علمی به پایان


رساند.


از سال 1332 به بعد، زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حکاکی در پاریس، رم و هند و


شرکت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت، تا جایی که بعضی او را "شاعری نقاش"


خوانده اند و بعضی دیگر "نقاشی شاعر".


سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و


سرانجام در سال 1340 این دو کتاب به انضمام "زندگی خواب ها" زیر عنوان "آوار کتاب" منتشر شد.


در این کتاب می توان به جلوه های زبان خاص سپهری برخورد کرد و همچنین شور و شوق آمیختگی با


طبیعت را- که در شعرهای بعدی کاملاً واضح می شود- بیشتر دید.


در "شرق اندوه" سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی است و شعرهای این مجموعه همه شادمانه


و شورانگیزند.


دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.

 

 

 

 

 

شهرت سپهری از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صدای پای آب" آغاز شد. در "صدای پای آب" است که


محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش را می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، از "صدای پای آب" به بعد


به هماهنگی می رسند.


"صدای پای آب"، کنایه از صدای پای مسافری در سفر زندگی است.


این شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبیت او افزود، اولین بار در فصلنامه ی آرش در آبان همان سال


منتشر شد.


سپهری که تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندک و تنهایی خود می


زیست و بدین سبب از طرف نشریات جدی گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند "مسافر"


که یکی از درخشان ترین شعرهای فارسی است، بزرگی و شاعری اش را بر نشریات تحمیل کرد.


"مسافر" تأمل و سیر و سفر شاعر است در فلسفه ی زندگی.


"جحم سبز" هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنها است.


"حجم سبز" پایان آخرین جستجوی های سپهری در شعر "مسافر" اوست. گویی پاسخ همه پرسش ها


را یافته و به همه حقایق رسیده است.


شاعر دیگر منتظر مژده دهندگان نمی ماند بلکه خود قصد می کند که بیاید و پیام آورد:


روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ...


هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری "ما هیچ، ما نگاه" است.


در این کتاب بر خلاف مجموعه"حجم سبز" و دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" شاعر روی به یأس


دارد. اما یأسی که جز از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون نمی تراود.


سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب" گرد آورد.


"هشت کتاب" نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است، از اعتراضات سیاسی تا شور


جست و جو و ره سپردن در عرفانی زمینی.


"هشت کتاب" یکی از اثر گذارترین و محبوب ترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است.


 

سپهری در سال 1357 به بیماری سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 برای درمان به انگلستان رفت،


اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهری به ابدیت


پیوست.


نخست قرار بود که طبق خواست خودش او را در روستای"گلستانه" به خاک بسپارند، اما به پیشنهاد


یکی از دوستانش برای اینکه طغیان رود، مزارش را از بین نبرد او را در صحن "امامزاده سلطان علی"


دهستان مشهد اردهال به خاک سپردند.

 

 

 

 

 

نمونه ای از شعر سهراب سپهری از مجموعه "حجم سبز"


به باغ هم‌سفران


صدا کن مرا


صدای تو خوب است.


صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است


که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

******


کسی نیست،


بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت


میان دو دیدار قسمت کنیم.


بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.


بیا زودتر چیزها را ببینیم.


ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض


زمان را به گردی بدل می‌کنند.


بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.


بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

***


مرا گرم کن


(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد


و باران تندی گرفت


و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،


اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

***


در این کوچه‌هایی که تاریک هستند


من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.


من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.


بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.


مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.


مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.


اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.


و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.


و آن وقت حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.


حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.


بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.


در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت


قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.


بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.


چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.


چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

***


و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،


تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید. ~~

۱۵-۶-۱۳۸۹ ۰۳:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 6,132
تاریخ عضویت: ۲۹ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 24
سپاس ها 51
سپاس شده 44 بار در 26 ارسال
ارسال: #6
RE: زندگینامه شاعران ایرانی - سهراب سپهري

- ” سهراب سپهري“ کاشان - مشهد اردهال - امام زاده طاهر [/quote]

 

 

كاشان - مشهد اردهال - امامزاده سلطانعلي محمد ابن باقر (ع) 

A (7) دوستي : مثل ايستادن روى سيمان خيسه هر چى بيشتر بمونى , رفتنت سخت تر ميشه ولى اگه رفتى جاي پاهات براى هميشه ميمونه
۲۹-۷-۱۳۸۹ ۰۹:۲۵ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  زندگینامه سعدی شیرازی mary.sdi 0 2,548 ۱۵-۷-۱۳۹۳ ۰۴:۱۰ عصر
آخرین ارسال: mary.sdi
  زندگی نامه حکیم عمر خیام mary.sdi 0 1,030 ۱۵-۷-۱۳۹۳ ۰۴:۰۳ عصر
آخرین ارسال: mary.sdi
  پیامک به مناسبت روز بزرگداشت مولوی navidxz 0 724 ۸-۷-۱۳۹۳ ۱۱:۳۶ صبح
آخرین ارسال: navidxz
  پادشاهان شاهنامه را چقدر می شناسید؟ Lord Forum 0 717 ۶-۳-۱۳۹۳ ۱۰:۳۱ عصر
آخرین ارسال: Lord Forum
  زندگی نامه يغمـا گلـرويي Lord Forum 4 1,391 ۶-۳-۱۳۹۳ ۱۰:۳۰ عصر
آخرین ارسال: Lord Forum


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان

لینک دوستان