درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۲۴-۷-۱۳۹۷, ۰۲:۴۱ صبح



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
ضرب المثل بر حسب حروف الفبا
نویسنده پیام
کاربر 7 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 3,187
تاریخ عضویت: ۶ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 45
سپاس ها 7
سپاس شده 10 بار در 8 ارسال
ارسال: #1
ضرب المثل بر حسب حروف الفبا

آ



• آش شله قلمكار



اکنون ببینیم آش شله قلمکار چیست و از چه زمانی معمول و متداول گردیده است...



... ناصرالدین شاه قاجار بنا بر نذری که داشت سالی یک روز آن هم در فصل
بهار، به شهرستانک، از ییلاقات شمال غرب تهران و بعدها به علت دوری راه،
به قریهء سرخه حصار، واقع در شرق تهران می رفت. *



به فرمان او دوازده دیگ آشی بار می گذاشتند که از قطعات گوشت چهارده راس
گوسفند و اغلب نباتات و انواع خوردنیها ترکیب می شد. کلیهء اعیان و اشراف
و رجال و شاهزادگان و زوجات شاه و وزراء در این آشپزان افتخار حضور داشتند
و جمعا" به کار طبخ و آشپزی می پرداختند. عده ای از افراد معروف و موجهین
کشور به کار پاک کردن نخود و سبزی و لوبیا و ماش و عدس و برنج مشغول
بودند. جمعی فلفل و زردچوبه و نمک تهیه می کردند. زنان و خاتون های محترمه
که در مواقع عادی و در خانهء مسکونی خود دست به سیاه و سفید نمی زدند، در
این محل چادر به کمر زده در پای دیگ آشپزان برای روشن کردن آتش و طبخ آش
کذایی از بر و دوش و سر و کول یکدیگر بالا می رفتند تا هر چه بیشتر مورد
لطف و عنایت قرار گیرند. خلاصه هر کس به فراخور شان و مقام خود کاری انجام
می داد تا آش مورد بحث، حاضر شود. چون این آش ترکیب نامناسبی از اغلب غلات
و خوردنیها بود، لذا هرکاری که ترکیب ناموزون داشته باشد و یا به قول
علامه دهخدا : " چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ " باشد؛ آن را به آش شله
قلمکار تشبیه می کنند.



* نذر ناصرالدین شاه این بود که در موقع بروز بیماری وبا در قریهء
شهرستانک آشی پخته و با تناول آن شفا یافته بود، به همین جهت آن آش به
گردن او حق بزرگ و ثابتی بود و هرساله باید خاطرهء خوش آن را تجدید می
کرد.



*********************



• آق تنگلی



آق تنگلی





قصه ی آق تنگلی از جمله قصه هایی است که در آن روح همکاری و اتحاد برای
انجام هدفی به چشم می خورد. گرچه روایت جا افتاده تری از این قصه در کتاب
" افسانه ها ، نمایشنامه ها و بازی های کردی " تحت عنوان " لاک پشت و
دوستانش " آمده اما قصهء آق تنگلی نیز با داشتن رنگ خاص محلی دارای ویژگی
های چشمگیری است. مساله ی مهم و اساسی در این قصه و روایت های دیگر آن،
استفاده از خواص و استعدادهای ویژه ی اشیاء و حیوانات است. مثلا" در این
قصه، گربه، سگ ، کلاغ، زنبور هر کدام مطابق استعداد و توانایی خود در
پیشبرد اهدافشان همکاری می کنند. این قصه به زبان شیرین محلی خراسانی
نوشته شده است که خواندن آن لذتی بیش از خود قصه دارد ...



پسری بود به اسم آق تنگلی که با مادرش زندگی می کرد. یک روز به مادرش گفت:
ننه جان دلم آش سرکه می خواهد. مادرش گفت: تو برو سرکه بیار تا من برایت
آش بپزم. او رفت که سرکه بیاورد در راه به کلاغی برخورد. کلاغ به او گفت :
کجا می روی؟ او گفت: می روم از خانه قاضی سرکه بدزدم ! کلاغ گفت : من هم
می آیم. همین طور رفتند تا در راه به یک گربه، یک سگ و یک زنبور رسیدند که
همگی با هم همراه شدند.



وقتی به خانهء قاضی رسیدند شب شده بود، سگ پشت درخت ها خوابید. کلاغ رفت و
روی یک درخت نشست. زنبور خود را در یک قوطی کبریت قایم کرد. گربه هم رفت و
توی اجاق خوابید. آق تنگلی هم رفت توی خمره برای دزدیدن سرکه.



قاضی از سر و صدا بیدار شد و زن خود را بیدار کرد و گفت که یکی دارد سرکه
می دزدد. زن رفت که کبریت بردارد زنبور به دستش زد و گفت: آخ دستم ! مرده
شور سرکهء تو را ببرد، خودت برو ببین چه خبره !



قاضی گفت: برو از اجاق آتش بردار و چراغ را روشن کن. زن رفت از اجاق آتش
بردارد که گربه او را چنگ زد. زن به حیاط رفت و گفت: خدایا این چه بساطیه
که امشب به آن دچار شده ام. که کلاغه از بالای درخت پرید و او را نوک زد.
زن آمد در حیاط را باز کند و بگذارد برود که سگ پاچهء او راگرفت !



آق تنگلی کوزهء خود را پر از سرکه کرد و آمد با رفقایش به خانه ننه اش رفتند .



ننه برایش آش سرکه پخت و با رفقایش نشستند به خوردن آش .





نمونه ای از نثر قصه به لهجه ی خراسانی :



یک بود یک نبود. غیر از خدا هیشکه نبود. یک آق تنگلی بود، یک ننه داش. یک
روز به ننش گف: ننه جان، مو آش سرکه مخام. ننش بزش گفت: تو برو سرکه شه
بیار تا مویم برت آش بپزم. آق تنگلی به ننش گف: تو آش ره بار بذار مویم
الان مرم سرکه می یارم. ای ره گفت و رفت و رفت توی را به یک کلاغه رسید.
کلاغه بزش گف: آق تنگلی کجا مری؟ گف: مرم از خنه آخوندم یک کمه سرکه بدزدم
. گف: مویم میام ...



*********************

• آنقدر مسجد شده که دولنگه گندم هم آرد نمی کنه ؟!



آن قدآسیاب قدیمی دهی را کوفته در جای آن مسجدی ساخته بودند. یک روستایی،
بی خبر از این تغییر و تبدیل، از آبادی مجاور دو لنگه گندم آورد که آرد
کند. گفتندش باید به آسیاب ده دیگری ببرد که این آسیاب مسجد شده . گفت :
یعنی آن قدر مسجد شده که دو لنگه گندم هم آسیا نمی کند ؟!



- مثل، را در ریشخند کسی می آورند که به مجرد گذشتن از مرز فقر و دست یافتن به شرایط بهتر، پیوند خود را با گذشته فراموش کند ...



******************

• آخر پیری، داغ امیری !



داغ، نشانه ای ست كه از طريق سوزاندن بر پوست چارپايان نقش می كنند تا
ملكيت آن مشخص باشد، داغ اميری نشانهء تعلق حيوان داغ خورده به سر طويلهء
امير و سلطان است)



ضرب المثل را در سرزنش كسی می آورند كه پس از عمری وارستگی و آزادگی به صرافت غلامی و آستان بوسی صاحب قدرتان افتاده باشد.





******************







• آستین نو ، بخور پلو !



ملانصرالدين را به ضيافتی خوانده بودند. مگر دربانان به جامهء فرسوده ای
كه در برداشت نشناختند و به خانه راهش ندادند. ملا به خانهء خود رفت، جامه
ای فاخر در بر كرد. بر استری با زين و يراق گرانبها برنشست و بازآمد.
دربانان پيش دويدند و به حرمت بسيار، فرودش آوردند و تعظيم كنان به درونش
بردند. چون خوان نهادند ملا، آستين قبا كنار كاسه گذاشت كه " بخور ! آستين
نو، پلو بخور ! " و چون سبب پرسيدند گفت : ساعتی پيش در جامهء همه روزی
خويش به اينجا آمدم، به خواری مرا از در راندند، اما چون در اين قبا
بازآمدم به تعظيم و تكريم مبالغه ای تمام كردند. لا محاله مهمان ضيافت،
اين قباست نه من !





اين قصه را به بهلول معروف نيز نسبت داده اند.







• آش نخورده و دهن سوخته



كيفر ديدن به گناه نكرده و بی آن كه محكوم، دست كم از لذايذ يا منافع اقدام به گناه مورد اتهام، منتفع شده باشد.





مترادف :



" گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده "



" نه خورده و نه برده، گرفته درد گُرده ! "



(کتاب کوچه ج.1. احمد شاملو )





• آن قدر شور بود كه خان هم فهميد !



عبدالله مستوفی بر اين مثل شرحی آورده كه :



خان لری بوده و ذائقه ی درست و حسابی نداشته هر شور و تلخی را كه جلوش می
گذاشتند می خورده و اعتراض نمی كرده. آشپزی داشته كه او هم شايد ذائقه اش
خوب نبوده و غذاها را خيلی شور از كار در می آورده. زيردستان كه بايد با
خان هم غذا باشند يا از آن غذا بخورند از اين وضع عذاب می كشيدند و چون
خان چيزی نمی گفته نمی توانستند اعتراض كنند. يك شب كه آشپز غذا را خيلی
شور كرده بودخان او را احضار كرد و طرف مواخذه قرار داد، ولی آشپز منكر
شوری دست پخت خود بود و بالاخره يكی از هم غذاها گفت : خانه خراب ! آن قدر
شورش كرده ای كه خان هم فهميد، با وجود اين تو انكار می كنی ؟



( اما توضيح مثل به اين قصه پردازی نيازی ندارد، سران عشاير به سادگی و
ساده لوحی بيش از حد، ضرب المثل بوده اند؛ آنچنان ساده و بيابانی بوده اند
كه شهريان خودپسند، به غلو، آنان را درك و فهم مزه ها نيز عاجز پنداشته
چنين مثلی پرداخته اند) .



مثل هنگامی به كار می رود كه در نابكاری و نادرستی و سوء استفاده چندان
افراط شده باشد كه ساده دل ترين و بی زبان ترين افراد نيز به اعتراض
برخاسته باشند .



*********************

• آن وقت ... می خوردم تنها، حالا عسل می خورم همراه !!





مردی زنی بسيار زشت داشت كه به پاكدامنی شهره بود. او را طلاق داد و زنی
ماهرو گرفت كه تاب مستوری نداشت و عاشقان را بی دريغ به وصل خويش، می
نواخت !



به او گفتند : اين چه كاريست كه نانجيبی چنين را به پاكدامنی چنان، ترجيح دادی ؟!



گفت : آن زمان ... می خوردم تنها ، اكنون عسل می خورم همراه !!



********************

• اون وقتی که جیک جیک مستونت بود، فکر زمستونت نبود ؟



به فكر فردای خود بايد بود و امروز را به بطالت صرف نبايد كرد.



پاسخ موری ست كه سراسر بهار را به دانه گرد آوردن گذرانده، به بلبل كه سال
را تا آغاز زمستان، به نغمهء عاشقانه سرودن طی كرده و اكنون كه ناگهان به
خزان زودرس گرفتار آمده از مور عاقبت انديش، كمك می طلبد.



********************



• آن که سبیلت را باهاش چرب می کردی، گربه برد !





كنايه از آن است كه فريب نهان آشكار شده و آنچه نهانی وسيله ی كلاشی و اخاذی شخصی فريبكار بود از پرده بيرون افتاده است.



اشاره به حكايت آن مرد است كه تظاهر به راه داشتن در دستگاه مالداران را
پاره ای پی جسته بود و سبيل به آن می آلود كه روز و شب بر سفره ی چرب و
شيرين می نشينم و مردی مالدار و ثروتمندم. مگر روزی در اين سخن بود كه
دخترك خردسالش دوان دوان درآمد كه : پدر ! آن كه سبيلت را بدان چرب می
كردی گربه برد !











داستان را مولوی به نظم آورده است .



********************





• آن قدر ها هم نر نبود !!



يك روستايی گريبان مردی را گرفت كه اين خر كه سواری از من است. مرد بی
درنگ به زير جست و جُلی بر گردهء خر افكند و گرد آمدگان را به شهادت گرفت
كه اگر مال از اوست بگويد كه نر است يا ماده !!



روستايی گفت خر مال من است و نر است .



نمد برداشتند، ماده بود !! روستايی گفت : راستی خر من هم آن قدرها نر نبود !



يا : خر من، هم نر نر نبود !



******************







• آدم می خواد با چشم ، بخوردش !



سخت زیبا و دل انگیز و خواستنی است. چنان زیباست که نگاه از او نمی توان گرفت.



*******************

• آن رو ، بالا آمدن



محمود آدم خوبی ست اما وای از وقتی که آن رویش بالا بیاید ! مترادف : کفری شدن



****************

• آدم دلش می خواد زمین دهن باز کنه ببلعدش !



عبارتی ست که بدان فرط شرمساری خود را بیان می کنند

__________________





ت



**********



• برای یک دستمال، قیصریه را آتش زدن !



در منافع خود پای بند اخلاق نبودن و ناچيزترين سود خود را، حتی اگر متضمن
زيان های كمرشكن و نابودكننده ديگران باشد، مرجح شمردن. در ارضای هوس
خويش، به خاطر دندان فشردن بر سيبی، باغی را ويران كردن.



... امينی حكايتی طولانی بر اين ضرب المثل آورده كه پيداست مو به مو با استفاده از اجزاء ضرب المثل ساخته شده و خلاصهء آن اين كه :



علاقبندی در قيصريهء شيراز دكه ای دارد و شاگردی كه سخت به عشق زنی گرفتار
است. يك شب، پس از آن كه علاقبند به خانه می رود و شاگرد دست در كار تعطيل
دكه است معشوقه به آنجا می آيد، چشمش به دستمال های گرانبهائی می افتد كه
توليد آن منحصر به همين دكه است، خواستار آن می شود. شاگرد كه نه روی رد
كردن خواهش معشوقه را دارد و نه درآمدش كفاف خريد آن را می دهد، ناگزير
دستمالی به او هديه می دهد اما برای از ميان بردن جرم خود، پيش از بستن
دكه، شمعی را چنان قرار می دهد كه ساعتی بعد، حريقی ايجاد كند تا اثر جرم
خود را از ميان ببرد و اين حريق سبب انهدام سراسر قيصريه می شود ...



* قيصريه عبارت از بازار كوتاهی است دارای دو دروازه و دو راسته دكان از طرفين و در حكم پاساژهای امروزی است.



***************



به دعای گربه سياه بارون نمی آيد





اين دعا يا نفرين را استجابتی نخواهد بود !



تب تند، عرقش زود در می آيد.



علاقه و احساس شديد ناگهانی، به همان سرعت نيز فروكش می كند و پايدار نمی ماند.



***************



با همین پر و پاچین، می خوای بری چین و ماچین ؟



خرچنگ را دیدند شتابان می رود.



گفتندش : کجا به سلامتی؟



گفت : چین !



گفتند : با همین پر و پاچین؟



- در جواب کسی می آورند که بدون داشتن امکانات مادی و معنوی ادعای انجام کارهای بزرگ دارد.



بعضی ها هم می گویند :



با همین ریش، می خوای بری تجریش ؟!



******************



با چادر رفتن، با کفن برگشتن !



تعبیری ست قدیمی از پایداری زنان در زندگی با شوهر خویش : " دختر باید با چادر به خانهء شوهر برود و با کفن برگردد. "





(خانواده های سنت گرا طلاق گرفتن را سخت نکوهش می کنند و زن طلاق دشنامی
ست که مردان ایشان به هیچ روی بر نمی تابند. در این خانواده ها معروف ترین
شعار این است که " زن باید با چادر به خانهء شوهر بیاید و با کفن برود "
که چادر، در عین حال کنایه از چشم و گوش بستگی و عفت و عصمت کامل دختر است
: دختر باید بدون هیچ گونه تجربه عاطفی و جنسی به خانه شوهر برود و تا دم
مرگ هر سختی و ناملایمی را تحمل کند !! و هرگز اندیشهء طلاق و جدایی را به
سر راه ندهد.



*******************



با چشم باز، از دنیا رفتن





با خیال راحت و خاطر آسوده نمردن. به هنگام مرگ نیز نگران موضوعی (مثلاً آیندهء تاریک فرزندان خود) بودن.



" یکی از ملوک خراسان، محمود سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او
ریخته بود و خاک شده، مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گردید و نظر
همی کرد.



سایر حکما از تاویل آن فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت : هنوز نگران است که ملکش با دگران است. "





(سعدی، گلستان، باب اول، حکایت دوم)



****************



با طناب پوسیده ی کسی در چاه ، رفتن !





با ریسمان (طناب) پوسیده ی کسی در چاه رفتن



به قول و قسم فردی بدقول، به پشتیبانی فردی غیر قابل اعتماد یا به راهنمایی شخصی ناآگاه قوی دل شدن و خود را به مهلکه انداختن.





"حسنی هزار تا چاقو بسازد یکیش دسته ندارد، چرا من باید با طناب پوسیده او به چاه بروم؟ "

****************



هر که نقش خویشتن بیند در آب ، برزگر باران و گازر آفتاب



پیرمردی بود دو تا دختر داشت که سال پیش آنها را شوهر داده بود. روزی از
روزها خرش را از طویله بیرون کشید، سوار شد و به زنش گفت : هوای خانه را
داشته باش من بروم سری به دخترها بزنم ببینم حال و روزشان از چه قرار است.




راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به ده دختر اولی، در زد و بسم الله گفت و
رفت تو، دید دختره تنها نشسته رو ایوان دارد دوک می ریسد. از دیدن هم
خوشحال شدند روبوسی و چاق سلامتی کردند دختر پا شد دو تا گل آتش تو سمار
حلبی انداخت یک استکان چای دم کرد گذاشت جلو پدره، پدره هم چپقی چاق کرد و
خستگی راه را از تنش گرفت. بعد از حال و روز و کسب و کاسبی دامادش پرسید.
دختر گفت: ای الحمدلله! امسال چند جریب زمین را به کمک هم شخم زده ایم و
الان هم مرد من داره تخم می پاشد. اگر آسمان بخل نکند و این چند روزه دو
سه تا باران حسابی بزند برای یکی دوسال کار و بارمان سکه است اگر هم نه که
هیچ !



پدر گفت: انشالله که می بارد. خدا بزرگ است!



شامی یا ناهاری آنجا ماند و دامادش را هم دید و روز بعد خرش را سوار شد
راهش را کشید رفت ده بعدی سراغ آن یکی دخترش. دم خانهء دامادش پیاده شد،
در زد، بسم اللهی گفت و رفت تو ، دید دخترش نشسته زیر آفتاب دارد جوراب می
بافد. از دیدن هم خوشحال شدند روبوسی و چاق سلامتی کردند و پیرمرد چای
تمیز تازه دمی خورد و چپقی چاق کرد کشید و خستگی اش که در رفت از کسب و
کار و حال و روز دامادش جویا شد، دختر گفت: ای بحمدلله! امسال به کمک هم
بیست بیست و پنج تایی خشت زده ایم. اگر آسمان خودش را لوس نکند و یک چند
روزی کونش را هم بکشد که خشت ها زیر باران وا نرود برای یکی دو سالی
بارمان را بسته ایم. اگر هم نه که هیچ!



پیرمرد گفت: انشالله که نمی بارد. خدا بزرگ است!



به ده خودشان که برگشت، در جواب پیرزنش که از وضع و حال دخترها می پرسید
گفت: والله چی بگم؟ زن، من به هر دوتاشان گفتم " خدا بزرگ است " اما توی
راه که برمی گشتم، هر چی فکر کردم دیدم خدا فقط توی یک ده می تواند بزرگ
باشد. در هر حال، حساب یکی از دخترهامان با کرام الکاتبین است !





(کتاب کوچه " احمد شاملو " ج.1. )



*******************



باد غبغب





باد به غبغب انداختن، قیافه ی مغرور، به خود گرفتن. گردن راست کردن و چانه
تو دادن که سبب برجسته شدن غبغب می شود. قیافه ئی که خودپسندان به خود می
گیرند.



*******************





__________________





ببین و نپرس !



ببین و نپرس ! (افعال امری معطوف : دیدن + پرسیدن) به مزاح، وقتی نام چیزی
را از کسی می پرسند که پاسخ درستی نمی تواند بدهد، این را به عنوان نام آن
چیز بر زبان می راند؛ بخصوص در پاسخ کودکان که کنجکاوند و مایلند نام همه
چیز را بدانند :

- بابا این که دستته اسمش چیه ؟

- ببین و نپرس !!







****************



باش تا صبح دولتت بدمد !





بیتی ست که دهخدا آن را از انوری دانسته (امثال و حکم. ج.1.ص.341. س.9)
اما بسیاری منابع دیگر آن را بیتی از قطعات و مدایح کمال الدین اسماعیل
اصفهانی معروف به خلاق المعانی شمرده اند که گویا روزگاری مردم به دیوانش
تفال می زده اند. گویند چون آوازه ی قیام شاه عباس اول در اردوی پدرش
سلطان محمد صفوی پیچید عاقبت کار او را از دیوان کمال الدین اسماعیل فالی
گرفتند این قطعه آمد : آسمان، دوش، با خرد می گفت که به نزدیک ما چنین خبر
است که بگیرد به تیغ چون خورشید هر چه خورشید را بر آن گذر است خردش گفت :
تو چه پنداری ؟ عرصه ی ملک او نه این قدر است : باش تا صبح دولتش بدمد
کاین هنوز از نتایج سحر است ! و این بیت آخر از همان روزگار بر زبان ها
افتاد. به رغم قرن ها سوء استفاده یی که متملقان و کاسه لیسان از این بیت
برای چاپلوسی های نوکر منشانه ی خود و تحمیق هر چه بیشتر ولی نعمت های بی
سر و پایشان کرده اند، تود ه ی مردم غالباً مدخل را به مزاح یا به ریشخند
می آورند، در شمار مترادفات " نشاشیدی شب دراز است " " حالا کجایش را دیده
ای ؟ " هنوز سر گنده زیر لحاف است " " نیم ذرع دیگرش در خانه است " .....



****************



بار شیشه داشتن





توجیه ریشخند آمیز حرکتی آهسته و یا بیش از حد محتاطانه است که گاه به
صورت کنایه ای مطرح می شود، گاه به شکل سوالی اعتراض آمیز : نادرکه می
دونی، همیشه همین جوریه انگار بار شیشه داره ! شما چرا اینجوری راه می
آیید؟ مگه بار شیشه دارین ؟ مترادف : عروس بردن (مگه عروس می برین ؟!) سر
پدر را بردن ( مگه سر پدرت رو می بری ؟!! )



******************





باید دخو خبر کرد !





دخو همان دهخداست، در تداول قزوینی ها، به معنی کدخدا و رئیس و کلانتر. و
در لطایف منسوب به آن شهر، مردی است مظهر سادگی و در عین حال « خود دانا
پنداری » که از کوشش برای مشکلات خلایق دریغ نمی کند اما استدلال های و
استنتاجات اگر سبب پیچیده تر شدن مشکلی نشود باری هرگز گرهی از آن نمی
گشاید. لطایف بی شماری به دخو نسبت می دهند که از آن جمله است : قزوینیان،
بیرون شهر، بر گذرگاه کاروان ها کاردی یافتند، چیزی که تا بدان هنگام
ندیده بودند. هر چه اندیشیدند نتوانستند بدانند که چیست و به چه کار می
آید، و سرانجام حل مشکل را دست در دامن دخو زدند. نگاهی در آن کرد و خندید
و گفت : مردم نادان ! این که پرسیدن ندارد، بچه ی اره است، هنوز دندان در
نیاورده . گاوی سر در خمره کرد و گرفتار شد. هر چه کردند از خمره نجاتش
دهند نتوانستند. التجا به دخو آوردند. گفت : اول باید سر گاو را ببرید.
بریدند. گفت : حالا خمره را بشکنید. سر گاو به راحتی بیرون می آید !!
قزوینیان نخستین بار بود که وزغ می دیدند. نزد دخو بردندش که چیست ؟ چون
گاه جانور قوری می کرد، گفت : والله از بلبلش که بلبل است. حالا، یا لندوک
است پَر در نیاورده یا پیر است پر ریزانده !!



*****************



باشه طلبت !





- می شه برای دو سه روز دو چرخه ات رو به من بدهی ؟

- باشه طلبت !!







*******************



بچه ی یکی یک دانه ، یا خل می شود یا دیوانه !!





از آنجا که بیش از حد مورد نوازش و مراقبت پدر و مادر است و به جای جدی
گرفتن امر تعلیم و تربیت وی تنها به ارضای خاطر و برآوردن خواست هایش می
کوشند، معمولاً ابله و متکی به غیر بار می آید. گاهی هم به صورت : یکی یه
دونه ، خل و دیوونه هم به کار می برند.





****************



باقلا کاشتم که قاتق نانم بشه، قاتل جانم شد !





مترادف : بچه ی سر راهی برداشتم پسرم بشه ، آقا بالاسرم شد ! (ترتیزک هم
به جای کلمه ی باقلا به کار می برند ) ( قاتق نیز کلمه ای ست ترکی، که در
فارسی به وزن قاتل آمده به معنی نانخورش، و هر چیز که با نان خورند.



********************



بازی بازی کردن





« بازی بازی نکن، درست غذایت را بخور »



*******************



بال بال زدن !



کوشش و جهد بی ثمر نشان دادن. ضمناً تعبیر با احساس همدردی گوینده همراه
است، چنانکه گویی از پرنده ی مجروحی سخن می رود : طفلکی بچه برای دیدن
مادرش بال بال می زند ! مترادف : بال و پر زدن ، پر و بال زدن ، پر پر زدن
.





*****************

__________________



باریک شدن در ...





« خوب که توی آدم ها باریک بشوی می بینی باطنشان چیز دیگری ست » به دقت
فوق العاده موضوعی را مورد توجه قرار دادن و در آن تفحص کردن: « تازگی ها
خیلی توی کارهای من باریک می شوی ! » مترادف : توی نخ چیزی رفتن .



****************



بد مسّب (به فتح میم و سین)



دشنام گونه ایست، هر چند که گاه در وصف مثبت نز به کار می رود : " بدمسّب
، رضا ، تاری می زنه که بیا و تماشا کن ! " آن را برای جاندار و بی جان و
جامد و مایع یکسان به کار می برند : " این تقی بدمسّب چه زخم زبونی به آدم
می زنه ! " " بد مسّب ماشین، درست سر گردنه بازیش گرفت " ...



******************



باران جوشید، ترک ها را پوشید !



نیازی به توضیح نداشته بید.



***************



با پا راه بری کفشت پاره می شه، با سر، کلاهت !



در این طریق، به هر حال جز زیان و ضرر هیچ به دست نمی آید.



****************



با پول، روی سبیل شاه می شه نقاره زد !



مترادف : زور یک مرد چه خواهی؟ زر یک مُرده بیار !



**************



تن ها باش و تنها باش !

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد !!



***************



باز جای شکرش باقیه !



بلا یا خطر یا زیان رسیده، می توانست از این هم ویرانگرتر باشد.



***************



باشِ لیلی



لیلی به مجنون گفت : باش تا بیایم ! و مجنون تا آخر عمر، به انتظار او
ماند ! باش لیلی = همچون باشی که لیلی به مجنون گفت و کنایه از معطلی و
سرگردانی بی نتیجه است : « بیخود وقتمان را به انتظار محمود، تلف می کنیم.
ما را توی باش لیلی، گذاشته و رفته !»



**************



بد عادت شدن



« این قدر بچه را بغل نگیر، بد عادت می شه، دیگه سر جایش آرام نمی گیره »
« بس که بادمجان دور قاب چین ها بهش بله قربان بله قربان گفته اند بد عادت
شده، خیال می کنه هر مهملی بگه باید تصدیق کنند »



***************



با خرس توی جوال رفتن



در مبارزه با دیگران رعایت جوانمردی و انصاف نمی کند . در گذشته ، یکی از
طرق شکنجه این بود که متهم را با خرسی در جوال کرده چوب به خرس می زدند و
حیوان که از فرط درد به خشم می آمد شخصی را که با او در جوال بود مورد
آزار قرار می داد. اصطلاح از آن جا ریشه گرفته است ... با چنین خرسی به
فرمان تو رفتم در جوال ور نه سودایم دماغ این تماشاها نداشت !!





****************

__________________





پ

سخنی به صراحت، و نه به کنایه یا در پرده : بگذار پوست باز کرده بهت بگم :
مهدی برای تو شوهر نمی شه !! مترادف : رک و پوست کنده ، بی تعارف ، بی
پرده ، رو راست

• پشت تاپو بار اومده !

از پیش افتاده ترین آداب اجتماعی بی خبر بودن.

مترادف : پشت کوه بار آمدن



***********



• باران دیدن و ترک ها هم آمدن ( هم رفتن ) !



به اصطلاح، چاله چوله ها را هموار کردن : اگه این طلب سوخته شده را
بتوانیم وصول کنیم، شب عیدی بارانی می بینیم و یک خرده ترک هایمان همی می
ره . - کنایه ای ست از پدیدار شدن مجدد فرصت طلبان سود جوی که پیش از
دیگران به سیلی خوردگان روزگار پشت می کنند، به گرد خانواده ای گرفتار که
اکنون از آن بوی گشایشی به مشام آمده یا امیر و وزیری معزول که دیگر بار
به کاخ قدرت فرا خوانده شده است ! - منشا تعبیر، اندود کاهگل پشت بام های
مناطق کویری ست که خشکی کامل سبب ترکیدن آن می شود و اندک رطوبتی باعث به
هم آمدن آن ترکیدگی ها.



****************

• پوست باز کرده

سخنی به صراحت، و نه به کنایه یا در پرده : بگذار پوست باز کرده بهت بگم :
مهدی برای تو شوهر نمی شه !! مترادف : رک و پوست کنده ، بی تعارف ، بی
پرده ، رو راست





****************

__________________





ت



• تخم مرغ دزد، شتر دزد می شه

آخر، تخم مرغ دزد، شتر دزد می شود !



پسرك خردسالی از مرغدانی همسايه تخم مرغی می دزدد و مادرش كه زنی تهيدست و
نادان است او را به اين كار تشويق می كند. پسرك به تدريج از سرقت تخم مرغ
به سرقت مرغ و خروس و بره و بوقلمون اهل محل می پردازد و همچنان كه سنين
عمرش بيشتر می شود دست به سرقت های بزرگ تری می زند تا آن كه سرانجام به
كاروانی حمله می برد و شتری را كه حامل جواهرات پادشاه بوده می ربايد و
دستگير می شود و به فرمان پادشاه می برند كه در ميدان شهر به دارش زنند.
چشم پسر به مادر پيرش می افتد كه اشك ريزان كنار ميدان ايستاده و با
مشاهدهء او از جلاد درخواست می كند كه بگذارد پيش از اجرای حكم، زبان
مادرش را به عنوان وداع ببوسد. با خواهش او موافقت می شود اما هنگامی كه
مادر، زبانش را بيرون می آورد محكوم، با يك فشار دندان های خود، آن را قطع
می كند ! چون علت اين عمل را جويا می شوند می گويد : هر چه بر سر من می
رود از اين زبان است. بار اولی كه تخم مرغی از خانهء همسايه دزديدم اگر
زبان مادرم به جای تشويق و تحسين من ، قبح عملم را متذكر شده بود كارم از
تخم مرغ دزدی به دزديدن شتر خزانهء پادشاه نمی كشيد و امروز طناب دار به
گردنم نمی افتاد ...



******************

• تنبل نرو به سایه ، سایه خودش میایه !

تنبل نرو به سايه



سايه خودش ميايه !





در تقبيح تنبل ها می آورند كه تنبلی خود را به پاسخ های حكيمانه توجيه می كنند.



خوشبخت آن كه كره خر آمد، الاغ رفت !!



شخص فهميده و حساس، رنگ آسايش و نيك بختی را نمی بيند. خوشبختی از آن كسانی ست كه نه حس می كنند و نه در می يابند.



**************

• تا می روی بگویی خر نیستم، از گوش تا دم بارت کرده اند !

روباهی را دیدند فرار می کند، سبب پرسیدند، گفت : شنیده ام الاغ ها را به
سخره می گیرند ! گفتند : تو که الاغ نیستی. گفت : اگر مرا بگیرند، تا ثابت
کنم الاغ نیستم، از گوش تا دم بارم کرده اند !!



*************

__________________





ج



• جهود بازی !

جهود بازی !





1. لئامت را از حد گذراندن 2. تظاهر به مظلومیت (مترادف : موش مردگی) 3.
با تظاهر به ترس و وحشت، جیغ و فریادی بسیار به راه انداختن 4. ظلم کردن و
مظلوم وانمودن. اشاره به حکایت آن جهود است که مسلمانی را می زد و فریاد
می کشید : مسلمون! چرا می زنی ؟!! 5. با سر و صدا و جیغ و داد بیش از حد،
حریف را از میدان به در کردن. (مترادف : کولی گری، کولی بازی)





*****************



چ •



چاچول بازی !

تردستی در فریب دادن این و آن



***************



ح





حرف راست را از دهن بچه

بشنو !

از آنجا که کودکان بدون توجه به خوبی و بدی یا اهمیت و بی اهمیتی مسائل، هر چه ببینند به زبان می آورند، چنین حکم کرده اند.




*************

حاتم بخشی



داد و دهشی اسرافکارانه و از سر خودنمایی.



************



حسنم به رو باشد، کچلیم زیر مو باشد !!



در ریشخند کسانی می آورند که دل خود را به توجیهات بی پر و پایه خوش می کنند.



*********************

__________________



خ

و کار را به بر آوردن اصوات ناهنجار و جفتک پرانی کشند ! هر محفل بی نظام پر جنجال : « این کلاس درس است یا خر بازار ؟!! »

• خل بازی !

اعمال و افعالی همچون حرکات غیر ارادی مردم تهی مغز ! « این خل بازی ها چه معنی داره که از خودتون در میارید ؟! »



**************

• خاله زنک بازی !

این زن ها اعتقاداتی سخیف دارند، به مبتذل ها دلخوش هستند و هر چه جز آن
را نشانه ی آخر زمان می شمارند و ... این اصطلاح به طور یکسان برای زنان و
مردان به کار می رود : منصور باز افتاد روی دور خاله زنک بازی





*************

• خر بازار

و کار را به بر آوردن اصوات ناهنجار و جفتک پرانی کشند ! هر محفل بی نظام پر جنجال : « این کلاس درس است یا خر بازار ؟!! »



**************

• خر بیار و باقلا بار کن !

فقیری خبر یافت که فلانی ، در خانه ی خویش ، باقلای بسیار انبار کرده است.
نیمه شبی کیسه ی کوچکی برداشت و دزدانه به سرای او در آمد که به قدر
خوراکی از آن باقلا ببرد. چندان که پای در انبار نهاد، صاحبخانه بجست و
گریبانش بگرفت اما دزد جوان و چالاک بود و صاحب خانه که سالخورده بود و
ضعیف به راحتی اسیر سر پنجه ی او شد. دزد گفت : مرا بردن مال تو ، بیش از
گنجایش این کیسه در سر نبود اما اکنون که کار بدین جا رسید، برو خر بیاور
و باقلا بار کن !

__________________





د

****************

• دروغ مصلحت آمیز، به ز راست فتنه انگیز !

دروغ مصلحت آميز، به از راست فتنه انگيز !



عبارتی است از سعدی، در نخستين حكايت از نخستين باب گلستان، كه در شمار امثال ساير در آمده است. حكايت به اختصار چنين است كه :



" پادشاهی به كشتن اسيری اشارت كرد. بيچاره در آن حالت نوميدی ملك را
دشنام دادن گرفت، چرا كه هر كه دست از جان بشويد هر چه در دل دارد بگويد.



ملك پرسيد : چه می گويد ؟



يكی از وزرای نيك محضر گفت :



- ای خداوند ! همی گويد " و الكاظمين الغيظ، و العافين عن الناس ! "



ملك را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.



وزير ديگر كه بر ضد او بود گفت : ما را نشايد در حضرت پادشاهان سخن جز به راستی گفتن ... اين ملك را دشنام داد و ناسزا گفت !



ملك روی از اين سخن در هم آورد كه : مرا آن دروغ پسنديده تر آمد از اين
راست، كه روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثتی. خردمندان گفته اند :
دروغ مصلحت آميز به از راست فتنه انگيز !



***************



• درخت هر چه بارش بیشتر می شه، سرش پایین تر میاد !

انسان هر چه خردمندتر و فرزانه تر باشد متواضع تر و خاشع تر می شود.



تواضع كند هوشمند گزين نهد شاخ پر ميوه سر بر زمين ( سعدی )



****************

• دانستن

آن كس كه بداند و بداند كه بداند



اسب شرف از گنبد گردون بجهاند



آن كس كه بداند و نداند كه بداند



بيدار كنندش، كه بسی خفته نماند



آن كس كه نداند و بداند كه نداند



لنگان خرك خويش به منزل برساند



آن كس كه نداند و نداند كه نداند



در جهل مركب، ابدالدهر بماند !



*************

• در جهان هر عملی موجب عکس العملی ست



در کشاقوس حوادث، حکما را مثلی ست

در جهان هر عملی موجب عکس العملی ست

هر که شد حرف ستم پیشگی، اندیشه ی او

عاقبت برکند اندیشه ی او، ریشه ی او



**************

• در باغ سبز نشان دادن

کسی را به قصد فریب، خوشبین کردن. طمع خوشبینانه ی کسی را برانگیختن و از این رهگذر به فریفتن او پرداختن.



***************





• داشتیم، بچه ها خوردند !

مردی شهری شبی به قریه ای پرت افتاده در خانه ی روستایی فقیری اتراق کرد.
چون بامداد شد او را پرسید : مستراح کجاست ؟ روستایی معنی این سخن در
نیافت. ناچار نزد زن خود رفت که : مهمان از مستراح می پرسد، تو می دانی
چیست ؟ زن گفت : من نیز نمی دانم ! اما برای حفظ آبرو به او بگو « داشتیم
بچه ها خوردند رفتند صحرا » - جمله را به صورت بچه ها خورند رفتند مدرسه
نیز می آورند. ( استاد دهخدا در امثال و حکم جلد دوم صفحه ی 703 ، مستراح
را به شیوه ی خود، به حمام بدل کرده و به عنوان نظیر ، این قطعه ی سنایی
را نیز آورده است : رادمردی ز غافلی پرسید چون ورا سخت جلف و نادان دید،
گفت : هرگز تو زعفران دیدی یا جز از نام هیچ نشنیدی؟ گفت : با ماست خورده
ام بسیار، صد ره و بیشتر ، نه خود یک بار ! مرد را گفت رادمرد حکیم : اینت
بیچاره ! اینت قلب سلیم ! تو ، بصل نیز هم نمی دانی ، بیهده ریش چند
جنبانی ؟!



***************

• دیوانه بازی !

اقدامات وحشیانه بر اثر خشم و عصبانیت یا به قصد تظاهر : « اگه بدونی وقتی
چشمش به من افتاد، چه دیوونه بازی در آورد ! نکنه پسره واقعاً یه چیزیش می
شه !؟! »



***************

• دست زور، بالا !



*************

• دست را باز گذاشتن

به کسی در کاری اختیار دادن : برادرم کارهای تجاری اش را به من سپرد و دستم را هم کاملاً باز گذاشت که هر چه می خواهم بکنم ...



**************

• دزدبازار

اداره، شهر یا کشوری که رد آن فساد به درجه ای باور نکردنی رسیده باشد و
مسوولان و رئیسان و صاحبان قدرت تنها به فکر سوء استفاده و بریدن کیسه ی
مراجعان باشند : اینجا کلانتری ست یا دزد بازار ؟ تشریف ببرید به ادارات
دولتی، ملاحظه بفرمایید چه دزد بازاری ست ! هر دو مترادف سر گردنه است.



*************

• دیگ چه کنم را بار گذاشتن

« مادرم دوباره دیگ چه کنم را بار گذاشته » « دیگه چه کنم رقیه خانم مدام سر بار است »





*************

• دکان جلوی دکان کسی باز کردن

از طریق فریب مردم با شعارهای دیگر و گرد آوردن ایشان بر خود : " قوام
السلطنه که دید مخالفانش متکی به احزاب سیاسی هستند با تشکیل حزب دولتی
دموکرات دکانی جلوی دکان مخالفان خود باز کرد "





**************

• دست و بال کسی بسته بودن

- محدود شدن دایره ی فعالیت یا اختیارات شخص به هر علتی : " با تصویب
قانون جدید، حتی دست و بال داسدستان ها هم بسته می شود . " - در مضیقه ی
مالی قرار داشتن یا قرار گرفتن : " با این کسادی بازار، دست و بال همه ی
تاجرها بسته است . " " اگر این پول را به تو بدهم دست و بال خودم بسته می
شود . "

__________________

موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
ضرب المثل های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی-رفتم اصفهان برای كار آسان كپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان
ضرب المثل های ایرانی-راوی سنی است
ضرب المثل های ایرانی-راز دل به زن مگو با نو كیسه معامله نكن با آدم كم عقل رفیق نشو
ضرب المثل های ایرانی-روی یخ گرد و خاك بلند نكن
ضرب المثل های ایرانی-زد كه زد خوب كرد كه زد
ضرب المثل های ایرانی-زین حسن تا آن حسن صد گز رسن
ضرب المثل - مرده ناصر الدین شاه را می زنی ؟
ضرب المثل - گرگ یوسف ندیده و دهان خون آلودم
ضرب المثل - مشک خالی پرهیز آب ؟
داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
۲۳-۱۰-۱۳۸۸ ۰۹:۰۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  ۞ تاپیک شعرها و جملات عاشقانه و زیباوسخنهای جالب ۞ NINJA_KNIGHT 3,696 329,019 ۱۵-۱۲-۱۳۹۳ ۰۸:۵۰ صبح
آخرین ارسال: bankisi
  اشعاری در وصف بهار از فریدون مشیری زندگی کن 0 1,060 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۴۲ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
  این شعر از کیه ..بقیه اش چیه؟ nasrinit 368 48,614 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۲۹ عصر
آخرین ارسال: امشاسپند
Thumbs Up اشعار زیبای حافظ درباره نوروز زندگی کن 0 1,148 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۲۴ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
Thumbs Up سرودهای انقلابی مخصوص دهه فجر زندگی کن 0 879 ۲۲-۱۱-۱۳۹۳ ۰۲:۴۴ صبح
آخرین ارسال: زندگی کن


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان