درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۱-۸-۱۳۹۷, ۱۰:۲۷ عصر



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
ضرب المثل - مرده ناصر الدین شاه را می زنی ؟
نویسنده پیام
کاربر 7 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 3,187
تاریخ عضویت: ۶ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 45
سپاس ها 7
سپاس شده 10 بار در 8 ارسال
ارسال: #1
ضرب المثل - مرده ناصر الدین شاه را می زنی ؟



این مثل را وقتی می گویند که کسی خود را به تنبلی بزند و برای امرار معاش
سربار دیگران باشد و از بیکاری عار نداشته باشد ، که قصه آن چنین است :

می گویند در زمان ناصر الدین شاه ، عده ای بیکار و بیعار بودند . هر روز
یکی از آنها به نوبت خود را به مردن می زد ورفقای دیگر دور او را می
گرفتند و می گفتند : (( این مرد بیچاره مرده و کسی را ندارد )) و شروع می
کردند به پول جمع کردن برای خرج کفن و دفن او.



مدتها از این مقدمه گذشت و اینکار ادامه داشت و این عده از این راه کسب
معاش می کردند . تا بالاخره یک روز ناصر الدین شاه از آن مکان که یک نفر
از آنهاخود را به مردن زده بود می گذشت دید عده زیادی جمع شده اند . پرسید
: (( چه خبر است ؟ )) گفتند : (( یک نفر بیچاره بی خانمان مرده و کسی را
ندارد . برای کفن و دفن او پول جمع می کنند . )) دستورداد هر چه زودتر به
خرج او، مرده را دفن کنند . مبلغ ده تومان هم برای مرده شو داد . مرده را
به گورستان بردندو کفن مهیا کردند و ده تومان هم حق شستشو به مرده دادند .
چون مرده شو یک مرده دیگر هم داشت که بشوید ، این را در خانه گذاشت و در
را روی او قفل کرد و برای شستن آن مرده رفت. شخصی که خود را به مردن زده
بود و گرسنه و تشنه شده بود وقت را غنیمت شمرد و دنبال لقمه ای نان می گشت
. بلند شد و دید مقداری نان و حلوا روی طاقچه است . نان و حلوا را یکجا
خورد و دوباره سرجایش خوابید . چون سبیل داشت مقداری حلوا به سبیل او
مالیده شد، اما خبر نداشت .



مرده شو برگشت و دید نان و حلوا نیست . هر فکری کرد عقلش به جایی نرسید که
آن نان و حلوا چطور شده . مایوس شد رفت که مرده را برای شستشو آماد کند
سرپوش را که از روی مرده کنار زد دید سبیل او حلوایی است . فهمید که خوردن
نان و حلوا کار اوست . چوبی به جان او کشید و گفت : (( گور به گوری ، در
مردن هم نان و حلوا خوردی ؟ )) دو سه ترکه که به او زد ، مرد بلند شد و
گفت : (( مگر خبر نداری من مرده ناصرالدین شاه هستم ؟ مرده ناصرالدین شاه
را می زنی ؟ من به ناصر الدین شاه می گویم که مرده تو را آنقدر آن مرد
مرده شو با چوب زد که زنده شد . آن وقت توچه جواب خواهی داد ؟ )) مرده شو
که از قضیه بی خبر بود گفت : (( تو را به خدا قسم مبادا کتک زدن مرا به
ناصرالدین شاه بگویی . )) وقتی آن مرد دید مرده شو خیلی احمق است گفت : ((
مگر ده تومان را گرفته ای پس بدهی و این قضیه را نادیده بگیری . ))





غسال قبول کرد و مرد مقداری نان وحلوا و ده تومان از او پول گرفت و از غسالخانه خارج شد .

موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
یاد آر ز شمع مرده یاد آر(علی اکبر دهخدا)
بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود .....!!(ی متن کوتاه ولی خیلی قشنگ)
مولانا جلال الدین از مصایب کربلا می گوید.....!!
ضرب المثل های ایرانی
ضرب المثل های ایرانی-رفتم اصفهان برای كار آسان كپه گذاشتند به سرم گفتند ببر آسمان
ضرب المثل های ایرانی-راوی سنی است
ضرب المثل های ایرانی-راز دل به زن مگو با نو كیسه معامله نكن با آدم كم عقل رفیق نشو
ضرب المثل های ایرانی-روی یخ گرد و خاك بلند نكن
ضرب المثل های ایرانی-زد كه زد خوب كرد كه زد
ضرب المثل های ایرانی-زین حسن تا آن حسن صد گز رسن
داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
۲۳-۱۰-۱۳۸۸ ۰۹:۱۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  ۞ تاپیک شعرها و جملات عاشقانه و زیباوسخنهای جالب ۞ NINJA_KNIGHT 3,696 329,158 ۱۵-۱۲-۱۳۹۳ ۰۸:۵۰ صبح
آخرین ارسال: bankisi
  اشعاری در وصف بهار از فریدون مشیری زندگی کن 0 1,063 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۴۲ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
  این شعر از کیه ..بقیه اش چیه؟ nasrinit 368 48,644 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۲۹ عصر
آخرین ارسال: امشاسپند
Thumbs Up اشعار زیبای حافظ درباره نوروز زندگی کن 0 1,150 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۲۴ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
Thumbs Up سرودهای انقلابی مخصوص دهه فجر زندگی کن 0 882 ۲۲-۱۱-۱۳۹۳ ۰۲:۴۴ صبح
آخرین ارسال: زندگی کن


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان