درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۲۳-۸-۱۳۹۷, ۱۱:۲۳ صبح



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
♤ بانک داستان هـــــای کوتاه ♤
نویسنده پیام
کاربر 2 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 235
تاریخ عضویت: ۱۰ آذر ۱۳۹۱
اعتبار: 5
سپاس ها 2
سپاس شده 74 بار در 61 ارسال
ارسال: #1
♤ بانک داستان هـــــای کوتاه ♤

مادر
خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در
آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده،
به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: «مامان! مامان ! وقتی من
داشتم تو حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه
ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!» مادر
آهی کشید و فریاد زد: «حالا تامی کجاست؟» و رفت به اطاق تامی کوچولو. تامی
از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد
کشید: «تو پسر خیلی بدی هستی» و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی
سطل آشغال. تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق
پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با
ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!

مادر درحالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود
آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هرروز به آن اطاق می رفت
و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
داستان ضرب المثل ها
داستان های خواندنی 93
داستان گربه را دم حجله کشتن
داستان های زیبا
داستان وقتی دوست دخترم را به خانه بردم
دانلود کتاب داستان خروس گردو دزد
دانلود كتاب داستان کتاب صلح حیوانات
دانلود كتاب داستان گرگ و كلاغ | كودكان
دانلود كتاب داستان گربه و روباه
دانلود كتاب داستان قورباغه
۱۰-۹-۱۳۹۱ ۰۶:۴۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 2 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 235
تاریخ عضویت: ۱۰ آذر ۱۳۹۱
اعتبار: 5
سپاس ها 2
سپاس شده 74 بار در 61 ارسال
ارسال: #2
RE: ♤ بانک داستان هـــــای کوتاه ♤

زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.

انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.

زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم

مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!

زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم

مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري

زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني

مرد جوان: مرا محکم بگير

زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟

مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي

سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند

برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه

که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،

يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت

مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن

جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت

و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

رفت تا او زنده بماند

و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا
۱۰-۹-۱۳۹۱ ۰۶:۴۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 2 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 235
تاریخ عضویت: ۱۰ آذر ۱۳۹۱
اعتبار: 5
سپاس ها 2
سپاس شده 74 بار در 61 ارسال
ارسال: #3
RE: ♤ بانک داستان هـــــای کوتاه ♤

[font=Arial][b][size=large]در اتاقو قفل کرد

پرده پنجره اتاق رو کشید

نشست روی صندلی

ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد

تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت

و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,

به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد

دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد

انگار تاری%
۱۰-۹-۱۳۹۱ ۰۶:۴۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 2 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 235
تاریخ عضویت: ۱۰ آذر ۱۳۹۱
اعتبار: 5
سپاس ها 2
سپاس شده 74 بار در 61 ارسال
ارسال: #4
RE: ♤ بانک داستان هـــــای کوتاه ♤

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست…
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:ای وای تو اونجایی!

می دانم صدای معرکه ای داری!

چه شانسی آوردم!

اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت:این حرفهای مسخره را رها کن!

اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.
روباه گفت:ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم.کلاغ گفت:باز که شروع کردی!

اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.
روباه دهانش را باز باز کرد.کلاغ گفت :بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.روباه گفت :بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .خلاصه … بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد :بی شعور ، این چی بود !کلاغ گفت :کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تغاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد.
۱۰-۹-۱۳۹۱ ۰۶:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 2 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 235
تاریخ عضویت: ۱۰ آذر ۱۳۹۱
اعتبار: 5
سپاس ها 2
سپاس شده 74 بار در 61 ارسال
ارسال: #5
RE: ♤ بانک داستان هـــــای کوتاه ♤





در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود. شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند و مردم از او کناره گیری می کردند. قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد. سالها
این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی
گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز
دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا
همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با
وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب
مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و
به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند
زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای
با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی
پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می
کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می
یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند
ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز
پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت
نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود
۱۰-۹-۱۳۹۱ ۰۶:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 2 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 235
تاریخ عضویت: ۱۰ آذر ۱۳۹۱
اعتبار: 5
سپاس ها 2
سپاس شده 74 بار در 61 ارسال
ارسال: #6
RE: ♤ بانک داستان هـــــای کوتاه ♤

زنی در دادگاه خانواده گفت: با خواستگاری کردن از شوهرم سنت دیرینه‌ای را شکستم و همین امر باعث از هم پاشیدگی زندگیم شد. به
گزارش ایسنا، زنی با حضور در دادگاه خانواده درخواست طلاق خود را ارایه
کرد و گفت: چند سال پیش در یک موسسه خوشنویسی کارآموز بودم و همسرم استادم
بود. به مرور زمان به همسرم علاقمند شدم و به خاطر شخص او به موسسه
می‌رفتم. این علاقه به حدی بود که حتی یک روز ندیدن همسرم باعث ناراحتی‌ام
می‌شد. ابتدا سعی کردم مساله را از خانواده‌ام پنهان کنم اما نتوانستم و
موضوع را با پدر و مادرم درمیان گذاشتم.
وی
در ادامه افزود: متاسفانه علاقه شدید به همسرم باعث شد سنت‌ها را زیر پا
بگذارم و فکر خواستگاری از او در ذهنم نقش ببندد. پدر و مادرم با این مساله
به شدت مخالفت کردند زیرا آنها آرزو داشتند یگانه فرزندشان با تشکیلات
بهتری روانه خانه بخت شود اما من هیچ کدام از این حرف‌ها را نمی‌شنیدم و
فقط به هدفم فکر می‌کردم و نصیحت‌های پدرانه و مادرانه راه به جایی نبرد.
این
زن جوان اظهارکرد: تا اینکه یک روز تصمیم خود را گرفتم که از همسرم
خواستگاری کنم. آن روز وقتی از همسرم خواستگاری کردم او ابتدا باور نکرد
اما وقتی جدی بودن صحبت‌های من را دید از من خواست تا در این باره فکر کند.
مرد
که در دادگاه حضور داشت در ادامه اظهارات همسرش گفت: وقتی همسرم خواسته‌اش
را با من در میان گذاشت ابتدا باور کردنش برایم سخت بود اما وقتی دقیق به
مساله فکر کردم متوجه صادق و سادگی همسرم شدم و آن زمان به نظر من کار
اشتباهی انجام نداده بود و پنج روز بعد به همسرم پاسخ مثبت دادم و مراسم
تشریفاتی ازدواج‌مان به زودی شروع شد.
وی
عنوان کرد: ابتدا از این امر خشنود بودم که همسری ساده دارم که احساساتش
را خیلی راحت بیان کرد و زندگی خوبی داشتم اما بعد از گذشت مدتی زمزمه‌های
اطرافیان گوش مرا پر کرد. از پدر و مادر خودم شروع و به دوست و آشنا ختم
شد. سر کوچکترین مساله دعوا می‌کردیم و خیلی از حرمت‌ها از بین رفت.
زن
جوان با بیان اینکه خودم متوجه اشتباهم شدم و دیگر نمی‌توانم این زندگی را
که بیشتر شبیه به جهنم است، تحمل کنم، گفت: از طرف خانواده همسرم خیلی تحت
فشار بودم اما تحمل کردم ولی زمانی که حرف‌های آنها به توهین تبدیل شد
دیگر نتوانستم تحمل کنم زیرا خود به این اشتباهم پی بردم. من آن زمان فقط
احساسات پاک خود را می‌دیدم و متوجه حرف‌ها و نصیحت‌های خانواده‌ام نبودم.
اکنون دیگر حاضر به ادامه زندگی با همسرم نیستم زیرا او خودش خواهان خراب
شدن زندگیمان بود.
مرد بعد از شنیدن اظهارات همسرش افزود: من هم دیگر نمی‌توانم با این وضع به زندگی ادامه دهم زیرا حرمت‌ها بین ما از بین رفته است.
قاضی
جلسه بعد از شنیدن اظهارات طرفین ابتدا آنها را به ادامه زندگی مشترک دعوت
کرد، ولی با رضایت ندادن زوجین به این امر حکم طلاق را صادر کرد.
۱۰-۹-۱۳۹۱ ۰۶:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 2 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 235
تاریخ عضویت: ۱۰ آذر ۱۳۹۱
اعتبار: 5
سپاس ها 2
سپاس شده 74 بار در 61 ارسال
ارسال: #7
RE: ♤ بانک داستان هـــــای کوتاه ♤

که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد … شاگردان
با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم
آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود
و رفت … فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا
سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده
تا به پای صندلی استاد برسد. که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر
کردند اثری از استاد نبود … یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و
او را دنبال می نمود.
در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید: چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟! ابوریحان گفت: یک
بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک نویسنده و شاعر خود
فروخته کشوری را به آتش می کشد… شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که
ابوریحان بیرونی از او دور شد … ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که
هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن
ابوریحان های دیگر کرد ، روانش شاد …
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : هنرمند و نویسنده مزدور ، از هر کشنده ای زیانبارتر است …
۱۰-۹-۱۳۹۱ ۰۶:۴۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 2 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 235
تاریخ عضویت: ۱۰ آذر ۱۳۹۱
اعتبار: 5
سپاس ها 2
سپاس شده 74 بار در 61 ارسال
ارسال: #8
RE: ♤ بانک داستان هـــــای کوتاه ♤


نشان لیاقت عشق





فرمانروایی
که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری
محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و
بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و
همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با
پایتخت فرستاده شدند
.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید:
"ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟"
سردار پاسخ داد:
"ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود."
فرمانروا پرسید:
"و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟"
سردار گفت:
"آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!"
فرمانروا
از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید
بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد
.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:
[align=JUSTIFY][color=#ff1493][size=large][font=Times New Roman]"آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته ش
۱۰-۹-۱۳۹۱ ۰۶:۴۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 2 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 235
تاریخ عضویت: ۱۰ آذر ۱۳۹۱
اعتبار: 5
سپاس ها 2
سپاس شده 74 بار در 61 ارسال
ارسال: #9
RE: ♤ بانک داستان هـــــای کوتاه ♤

بمانید





همین
چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم
دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم . به او گفتم: "بنشینید «یولیا واسیلی
‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و
آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به
شما بدهم این طور نیست؟
-"چهل روبل".
-"نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.[b]شما دو ماه برای من کار کردید.[b][/b]
-"دو ماه و پنج روز"
-"دقیقاً
دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا
یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا»
نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید
.

سه تعطیلی . . .

«یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.[/b][b]"سه
تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض
بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و
دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد
از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید. دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید.
آن مرخصی‌‌‌ها؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
[b]
[/b]
چشم
چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش
می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی
نگفت
.
"و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید.فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.موارد
دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا» از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره
کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با
کفش‌‌‌های «وانیا» فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز
می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید. پس پنج تا دیگر کم
می‌‌کنیم. در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید
..."
«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: "من نگرفتم".
امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
-"خیلی خوب شما، شاید .
-"از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند."
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
-"من فقط مقدار کمی گرفتم" .
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: "من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم...! نه بیشتر."- دیدی
حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به
کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا،
سه‌‌‌تا ... یکی و یکی
.
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
به آهستگی گفت: متشکّرم!
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: "چرا گفتی متشکرم؟"
-"به خاطر پول."
-"یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟"
-"در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
"-آن‌‌ها
به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه
می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این
جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده
.

ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در
نیامد؟ ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟" لبخند تلخی به من زد که
یعنی بله، ممکن است.

بخاطر
بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش
خیلی غیرمنتظره بود پرداختم. برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس،
گفت: متشکرم
!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم: در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود!
۱۰-۹-۱۳۹۱ ۰۶:۴۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 2 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 235
تاریخ عضویت: ۱۰ آذر ۱۳۹۱
اعتبار: 5
سپاس ها 2
سپاس شده 74 بار در 61 ارسال
ارسال: #10
RE: ♤ بانک داستان هـــــای کوتاه ♤

داستان چهار شمع





چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید.

شمع اول گفت: "من صلح و آرامش هستم، هیچ کسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می‌میرم......."

سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

شمع دوم گفت:
"من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی
نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن بمانم........."


سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت

.

شمع سوم
با ناراحتی گفت: "من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن
بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درک
نمی‌کنند، آنها حتی فراموش کرده‌اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند
.............."


طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد

.

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش
را دید، گفت: "چرا شما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند که شما تا آخرین
لحظه روشن بمانید .........". سپس شروع به گریستن کرد...........


پــــــــس...

شمع چهارم گفت: "نگران نباش تا زمانیکه من وجود دارم ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن کنیم، مـن امـــید هستم

.

با چشمانی که از اشک و شوق می‌درخشید، کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن کرد

.



[i]نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود[/b]
۱۰-۹-۱۳۹۱ ۰۶:۵۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  دوروز مانده به پایان جهان(عرفان نظرآهاری) پریماه® 0 2,361 ۲۶-۱۱-۱۳۹۴ ۱۱:۲۰ عصر
آخرین ارسال: پریماه®
Information دانلود کتاب های صادق هدایت admin 13 8,779 ۲۰-۱۲-۱۳۹۳ ۰۳:۳۳ صبح
آخرین ارسال: hamidonly
Thumbs Up آنکس که مصیبت دید، قدر عافیت را مى داند زندگی کن 0 961 ۱۴-۱۱-۱۳۹۳ ۱۰:۵۷ صبح
آخرین ارسال: زندگی کن
  یکی از همین روزها yaldaetemadi 0 1,051 ۱۶-۷-۱۳۹۳ ۰۲:۵۱ عصر
آخرین ارسال: yaldaetemadi
  مرده خورها(صادق هدايت ) yaldaetemadi 0 1,155 ۱۶-۷-۱۳۹۳ ۰۲:۴۷ عصر
آخرین ارسال: yaldaetemadi


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان