درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۲۷-۸-۱۳۹۷, ۰۶:۴۰ عصر



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
داستان بسیار زیبای رنگ عشق
نویسنده پیام
*
آفلاین
ارسال‌ها: 5
تاریخ عضویت: ۹ آذر ۱۳۹۱
اعتبار: 0
سپاس ها 1
سپاس شده 3 بار در 2 ارسال
ارسال: #1
Heart داستان بسیار زیبای رنگ عشق

[size=8]از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد ..

بي تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست...

چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما کسي در درونش فرياد ميزد
يک دنيا اما دنيا به چشمش کوچک بود...به اندازه ي تمام ثانيه هايي که با ياد او.فکر او صداي او زندگي کرده بود...

اما باز هم کم بود چون همه ي انها به نظرش به کوتاهي يک روياي شيرين بي بازگشت بود....

هر اندازه که بود.مطمعن بود که ديگر بدون او حتي نفس هم برايش سنگين خواهد بودو مي دانست ديگر بي او زندگي چيزي کم دارد به رنگ عشق!

نگاهش
به جعبه ي کوچکي بود که روي ميز بود. دستش را دراز کرد جعبه را
برداشت.نفسش داشت بند مي امد. ياد يک هفته پيش افتاد که با چه شوق و ذوقي
رفت

و خريدش تا بدهدش يادگاري .يادگاري که با ان عشق را جاودان
سازد..چه قدر زيبا بود ... درخشش نگينش توجه همه را به خود جلب ميکرد. چه
قدر با خودش تمرين

کرد. شب از هيجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش
قرار داشت . صبح زود بلند شد . يک دوش گرفت. کت شلواري را که مي دانست خيلي
دوست دارد پوشيد. حسابي

خوش تيپ کرد. جعبه را گذاشت تو جيبش. اما
طاقت نياورد باز کرد و بار ديگر نگاهش کرد. چه قدر زيبا بود اما ميدانست
اين زيبايي در برار ان عزيز که دلش را سال ها

بود دزديده بود هيچ است.

سر
ساعت رسيد. از تاخير داشتن متنفر بود.چند دقيقه بعد او امد. کمي اشفته
بود. با خودش گفت حتما براي رسيدن به من عجله کرده است. سر ميز هميشگي

شان
نشستند. کمي صحبت کردند. کم حرف بود. بيشتر دوست داشت که بشنود. از همه
چيز برايش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور مي کرد. از اضطراب

تو
جيبش با جعبه بازي مي کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پريد
گفت.. .... يک چيزي را مي خواستم بهت بگم. من دارم ميرم. تا اخر هفته ي
ديگه...

ديگه هيچي نشنيد .. انگار که مرد.. قلبش ديگه نمي زد.. صداش
در نمي امد.گلوش خشک شده بود....تا اينکه به سختي گفت؟ چي ؟؟؟ يک بار ديگه
بگو... بغض کرد

گفت: من دارم ميرم. مجبورم. بابا برام بيليت گرفته.
خودم هم نمي دونستم.. اصلا باورم نميشه.فقط يک خواهش دارم اين يک هفته ي
اخر را باهم خوش باشيم و بذار

با يک دنيا خاطرات قشنگ اين داستان
تموم شه...نمي خواست هيچي بشنوه. حاضر بود بقيه عمرش را بده و زمان در چند
دقيقه قبل ثابت بمونه. اما حيف نمي شد..

از سر ميز بلند شد. ناي راه
رفتن نداشت. انگار همه ي دنيا روي دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ ميزنم.
صدايي راشنيد که ميگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت

باش...
نفهميد چه طوري خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو
تخت. و تنها صداي يک احساس خيس بود که سکوت تنهاييش را مي شکاند.

نفهميد
چند ساعت گذشته بود. برايش مهم نبود. موبايلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس
با 3 تا ميسکال! مي دانست که از نگراني دارد مي ميرد. بهش زنگ زد. سعي

کرد
بروز ندهد اما نشد تا صدايش را شنيد که گفت بله بفرماييد بغضش
ترکيد....گوشي را قطع کرد . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد
بسته بود که اخرين

خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و اين يک
هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهايي سر ميزدند که با هم رفته بودند.
جاهايي که با هم خاطره داشتند.

شب ها هم تا سپيده با تلفن حرف مي زدند. به ياد تمام شب هايي که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.

ثانيه
برايشان عزيز بود. قيمتش قدر تمام عشقي بود که بهم تقديم کرده بودند. اما
اين ثانيه ي عزيز خيلي بي رحم و بي تفاوت به زمين و زمان در گذر بود و يک
هفته به

سرعت يک نيم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ي اخر
فرا رسيد ... وقت گفتن خداحافظي ... نمي خواست از دستش بدهد . نمي خواست
بذارد برود...

نمي خواست.......... اما...............

نگاهش کرد. اخرين نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همين طور. سخت نگير اين نيز بگذرد.

گفت:
بي تو نمي گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمي خواست اشکهايش را
ببيند!بوسيدش.. چقدر گرمايش را دوست داشت . اما حيف که اخرين بوسه

بود... براي اخرين بار نگاهش کرد سرش را به زير انداخت و رفت بي خداحافظي.. صدايي را مي شنيد که مي گفت: خداحافظ...

نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اينکه همين چند ساعت پيش او را ديده بود اما دلش تنگ شده بود.. خيلي تنگ.

صداي موبايل او را از عالم رويا به واقعيت بازگرداند . گوشي را برداشت. صداي اشنايي بود..: من پروازم را از دست دادم. نميرم.

مي اي دنبالم؟

اين بار هم چيزي نمي شنيد . صدا گفت: صدام مياد؟ ميگم نمي رم. پيشت مي مونم . دوست دارم. مي اي دنبالم؟

به خودش امد: اره . همين الان اومدم

گوشي را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگي با عشق و ديگر هيچ.چشمش به جعبه ي روي ميز افتاد هنوز هم درخشش زيبا بود!!!!
[/size]

موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
داستان ضرب المثل ها
داستان های خواندنی 93
داستان گربه را دم حجله کشتن
داستان های زیبا
داستان وقتی دوست دخترم را به خانه بردم
دانلود کتاب داستان خروس گردو دزد
دانلود كتاب داستان کتاب صلح حیوانات
دانلود كتاب داستان گرگ و كلاغ | كودكان
دانلود كتاب داستان گربه و روباه
دانلود كتاب داستان قورباغه
۱۱-۹-۱۳۹۱ ۰۹:۵۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر افتخاری تالار
کاربر افتخاری
**
آفلاین
ارسال‌ها: 12,426
تاریخ عضویت: ۱۴ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 84
سپاس ها 3326
سپاس شده 3027 بار در 1461 ارسال
ارسال: #2
RE: داستان بسیار زیبای رنگ عشق

بسیار زیبا
شما قادر به مشاهده لينک ها نمي باشيد . برای عضویت سریع کلیک کنید.
۱۱-۹-۱۳۹۱ ۰۹:۵۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  دوروز مانده به پایان جهان(عرفان نظرآهاری) پریماه® 0 2,365 ۲۶-۱۱-۱۳۹۴ ۱۱:۲۰ عصر
آخرین ارسال: پریماه®
Information دانلود کتاب های صادق هدایت admin 13 8,782 ۲۰-۱۲-۱۳۹۳ ۰۳:۳۳ صبح
آخرین ارسال: hamidonly
Thumbs Up آنکس که مصیبت دید، قدر عافیت را مى داند زندگی کن 0 961 ۱۴-۱۱-۱۳۹۳ ۱۰:۵۷ صبح
آخرین ارسال: زندگی کن
  یکی از همین روزها yaldaetemadi 0 1,051 ۱۶-۷-۱۳۹۳ ۰۲:۵۱ عصر
آخرین ارسال: yaldaetemadi
  مرده خورها(صادق هدايت ) yaldaetemadi 0 1,155 ۱۶-۷-۱۳۹۳ ۰۲:۴۷ عصر
آخرین ارسال: yaldaetemadi


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان