درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۴-۵-۱۳۹۳, ۰۳:۴۰ عصر


 
دکتر مریم یوسفی
سرزمین بلاگ حامد اسکندری

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
کلیله و دمنه
نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 70
سپاس ها 8
سپاس شده 91 بار در 59 ارسال
ارسال: #1
کلیله و دمنه

کلیله و دمنه

کلیله
و دمنه در واقع تالیفی است از چند اثر هندی که مهم ترین آن ها «پنجه
تنتره»(Pañcatantra به سانسکریت पञ्चतन्त्र به معنی پنج فصل) است. که در
زمان ساسانیان از اصل هندی آن به پهلوی ساسانی (فارسی میانه) ترجمه شد.
روایات
سنتی، برزویه «مهتر اطبّای پارس» هم زمان با خسرو انوشیروان را مولف این
اثر می دانند. نام پهلوی اثر «کلیلگ و دمنگ» بود. متاسفانه صورت پهلوی این
اثر به دست ما نرسیده است. اما ترجمه ای از آن به زبان سریانی امروز در
دست است. این ترجمه نزدیک ترین ترجمه از لحاظ زمانی به تالیف برزویه است.

پس
از اسلام «روزبه پوردادویه»(ابن مقفع) آن را به عربی ترجمه کرد. ترجمه ی
ابن مقفع بسیار مقبول افتاد و مظهری از فصاحت در زبان عربی تلقی شد. ترجمه
ی ابن مقفع امروز موجود است اما میان نسخ مختلف آن، گاه تفاوت های زیادی
دیده می شود.

کلیله و دمنه چندین بار از عربی به
فارسی دری برگردانده شده است. از جمله رودکی آن را به نظم درآورد اما
امروز جز چند بیت پراکنده از آن، چیزی باقی نمانده است.

در
سده ی ششم هجری «نصرالله منشی»(منشی بهرام شاه غزنوی) آن را به زبان فارسی
ترجمه کرد. این ترجمه ترجمه ای آزاد است و نصرالله هرجا لازم دانسته است
ابیات و امثال بسیار از خود و دیگران آورده است. ترجمه ی نصرالله منشی
همان ترجمه ای است که از آن به عنوان کلیله و دمنه در زبان فارسی یاد می
شود. گاه نیز آن را کلیله و دمنه ی بهرامشاهی می خوانند.

ترجمه
ی دیگری نیز، تقریبا همزمان با نصرالله منشی توسط «محمد بن عبدالله
بخاری»(منشی دربار اتابکان موصل) صورت گرفت که کمتر شناخته شده است.
برخلاف نصرالله منشی محمد بخاری به عبارت پردازی نپرداخته و کاملا به متن
اصلی وفادار مانده است. خود این موضوع را تصریح کرده است.

البته
پس از رودکی و پیش از این دو تن نیز ترجمه های زیادی از این اثر صورت
گرفته بود ولی از آن ها نیز هیچ کدام به زمان ما نرسیده است. نصرالله منشی
خود در دیباچه ی ترجمه اش به این موضوع اشاره کرده است.

آخرین
تحریر کلیله و دمنه متعلق است به «ابوالفضل علّامی» ادیب پارسی گوی هندی.
نثر این اثر روان و صحیح است. علامی به این ترجمه نام «عیاردانش» داده است.

این
نکته نیز جالب توجه است که یکبار نیز به فرمان پادشاه ادب دوست هند «اکبر
شاه همایون» کتاب پنجه تنتره مستقیما از سنسکریت به فارسی ترجمه شد. مسوول
این ترجمه شخصی بود به نام «مصطفی خالقداد عباسی». به گفته ی او «حکم شد
که هرچه خشک و تر در آن کتاب باشد به همان ترتیب رقم نماید تا قدر تفاوت
اصل سخن و ترتیب آن و زیادتی و نقصان ظاهر گردد.»

کلیله
و دمنه کتابی پندآمیز است که در آن حکایت های گوناگون (بیشتر از زبان
حیوانات) نقل شده است. نام آن از نام دو شغال با نام های کلیله و دمنه
گرفته شده است. بخش بزرگی از کتاب اختصاص به داستان این دو شغال دارد.

باب های کتاب :

باب شیر و گاو
باب کبوتر و طوق دار
باب بوزینه و سنگ پشت
باب بی تدبیری
باب موش و گربه
باب بوم و زاغ
باب شاه و پنزوه
باب تورگ (شغال)
باب بلاد و برهمنان
باب شاه موشان و وزیرانش

در
کلیله و دمنه ی نصرالله منشی، در فصل مقدمه ی ابن مقفع آمده است که کلیله
و دمنه پانزده باب است و در اصل کتاب که متعلق به هندیان بوده است ۱۰ باب
بوده است و پارسیان پنج باب دیگر به آن افزوده اند. باب های با اصل هندی
به صورت زیر ذکر شده است :

الأسد و الثَّور
الفحص عن امر دمنة
الحمامة المطوّقة
البوم و الغربان
الملک و الطّایر فَنزة
السِّنَّور و الجُرَذ
الاسد و ابن آویٰ
القِرْد و السُّلَحْفاة
الأسوارِ و اللَّبْوَة
الناسک و الضَّیف<h3 align="justify">باب های الحاقی پارسیان :

برزویة الطبیب
الناسَکَ و ابنِ عِرْس
البلار و البراهمة
السّائِحِ و الصّائِغ
ابن المَلِک و أصحابِه

باب های پنجه تنتره

باب های کلیله و دمنه ی سریانی

باب های کلیله و دمنه ی ابن مقفع

باب های کلیله و دمنه ی نصرالله منشی

باب های کلیله و دمنه ی محمد بخاری

جدایی دوستان
-
به دست آوردن دوستان
جنگ بومان و زاغان
ازدست دادن مزایای مکتسب
شیر و گاو
-
کبوتر طوق دار
بوم و زاغ
بی تدبیری (؟)
الاسد و الثور
الفحص عن امر دمنة
حمامة المطوقة
البوم و الغربان
 االقرد و الغیلم
الاسد و الثور
بازجست کار دمنه
باب دوستی کبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو
باب بوف و زاغ
باب بوزینه و باخه

شیر و گاو
کار دمنه که کجار رسید
کبوتر حمایلی و ...
کلاغان و بومان
حمدونه و سنگ پشت


<h3 align="justify">

۲۶-۱۱-۱۳۸۸ ۰۵:۴۶ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 70
سپاس ها 8
سپاس شده 91 بار در 59 ارسال
ارسال: #2
RE: کلیله و دمنه

خاتمه ی مترجم


اگر
بدین کتاب دابشـَلیم را، که عرصه ی مُلک او حصنی دو سه ویران و جنگلی پنج
شش پُر خار بوده است - بندگان این دولت را که پاینده باد اضعاف آن مُلک
هست - ذکری باقی توانست شد که بر امتداد روزگار مَدروس نمی گردد، و در امت
ها و ملت ها تازه و زنده می ماند، چون دیباجه ی آن به فر و جمال القاب
میمون و زیب و بهای نام مبارک خداوند،


فخر الملوک وارثِ سلطان نامدار
شاهی کزوست دوده ی محمود را شرف
بهرامشاه قبله ی شاهان نامور
شاهی کزوست گوهر مسعود را خطر

مزین
گشت و شمَتی از مَناقب ذات بی همال - که غـُرَت مَحاسن ایام است و واسطه ی
قلاده ی روزگار - در تشبیب آن تقریر افتاد؛ و نبذی از آثار رای و شمشیر
پادشاهانه، که مفاخر دین و دولت بدان آراسته گشته است و فضایل مُلک و ملت
به جمال آن کمال پذیرفته، در ضمن ِآن ایراد کرده آمد، و رمزی از مآثر
خاندان ِبزرگ شاهنشاهی و مَساعی ِحمیده ی خداوندان، ملوکِ اسلاف اناراللهُ
براهینهُم که گردن و گوش فلک سبک سیر به طوق منت و خدمت عبودیت ایشان گران
بار است، و صدر و منکب زمانه به ردای احسان و وِشاح ِانعام ِایشان مُتحلی
- بدان مقرون گردانیده شد؛ توان دانست که رغبت مردمان در مطالعَت این کتاب
چگونه صادق گردد، و به سبب قبولی که از مجلس عالی، ضاعَفَ الله ُاشراقهُ،
آن را ارزانی داشته است جهانیان را از چه نوع اقبال ها باشد و ذکر آن به
تبع اسم و دولت قاهره، لازالتْ ثابتة الارکانَ، سِمَت تـَخلید و تابید
یابد و تا آخر عمر [ عالم ] هر روز زیادت نظام و طراوت پذیرد، و البته دور
چرخ و قصد دهر تیرگی را به صفوت آن راه ندهد.

و اگر
بیدپای برهمن بدانستی که تصنیف او این شَرَف خواهد یافت بدان بسی تعزُز و
مُباهات نمودی، و در تمنی آن روزگار گذاشتی که این سعادت را دریابد و این
تشرُف و تفاخرْ خود را حاصل آرد، و چون ادراک این مراد دست ندادی معذرت در
این عبارت کردی که بونواس کرده است :

فانَ جَرَتِ الالفاظ ُیَوماً به مَدحَة

اگر به نام کسی گفت بایدم شعری

لغَیرکَ انساناً فانتَ الذی نَعنی

به پیش طبعْ تو باشی همه بهانه ی من

و
بحمدالله و منه ذکر مَعالی این دولت، ثبتها الله، شایع است و مُستفیض، و
اسم آن سایر و منتشر، و دیوان های مداحان بدان ناطق، و تواریخ بندگان
متقدم بر تفصیل آن مشتمل، و بر خصوصْ خواجه بوالفضل بیهقی، رحمة الله ُ،
در آن باب خدمتی پسندیده کرده است و یادگاری نفیس گذاشته؛ و فقیهْ
بوالقاسم ِ نیسابوری، رحمه الله ُ، تاریخ نوبتِ همایون ِشاهنشاهی، مدها
الله ُ، پرداخته است و در آن بر اندازه ی وقوفِ خویش، نه فراخور مآثر
پادشاهانه، قدمی گزارده، و دیگر بندگان به نظم و نثر آن چه ممکن شده است
به جای آورده اند و در آن بر قضیت اخلاص خود مُبالغت ها نموده؛ اما آن
کـُتـُب هواخواهان مخلص و بندگان یک دل خوانند، و این مجموع به نزدیک دوست
و دشمن و مسلمان و مشرک و معاهد و ذمی مقبول باشد؛ و تا زُبان پارسی میان
مردمان متداول است به هیچ تأویل مهجور نگردد، و به تقلب احوال و تجدُد
حوادث در آن نـُقصانی و تفاوتی صورت نبندد، چه در اصل وضعْ کان ِحکمتْ و
گنج ِحصافتْ است، و بدین لباس ِزیبا که بنده در آن پوشانید جمالی گرفت که
عالمیان را به خود مفتون گردانـَد و در مدتی اندک اقالیم روی زمین بگیرد.

و
این اشارت صِبغَتِ تصلـُف دارد، لکن چون تأملی رود و بر دیگر کتب فارسی که
اعیان و اکابر این حضرت عالیه، مد الله ظلالها و بَسط جَلالها، کرده اند
مقابله فرموده آید شناخته گردد که این ترجمه چگونه پرداخته آمده است و در
انواع سُخن قدرت تا چه حد بوده است.

و اگر این بنده
یک کتاب، از تازی به پارسی برد بدان تسوفی نمی جویَد، چه ذکر براعت او از
آن سایرتر است که بدین معانی حاجَت افتد، و خاص و عام را مواظبت او بر
استفادَت و تعلـُم مقرر گشته است، و کمال همت او در فراهم آوردن اسباب
سعادت و اکتساب انواع هنر معلوم شده.

وَلستُ إذا سَما للمَجدِ طرفُ
وَدَهری مُسعِفٌ والعُمرُ غَضٌ
وَلیسَ مُحَجنی الا شَبابٌ

زمانه ندارد ز من به پسر

أرُدُ نـَواظِری دونَ السَماکِ
وَنفسی حُرَة ٌوالعِرقُ زاکِ
حُرِمتُ به مَزیَة َذی اَحتناکِ

نهانم چه دارد چو بد دختری ؟

در
جمله، این بنده و بنده زاده را شرفی بزرگ حاصل آمد و ذکر آن بر روی روزگار
مُخَلد گشت، و فرطِ اخلاص در نیکْ بندگی او جهانیان را روشن شد. ایزد
تعالی خداوند عالم را در دین و دنیا به نهایت همت برساناد، و تمامی بلاد
شرق و غرب را به سایه ی رایت منصور و ظل چتر میمون شاهنشاهی منوَر
گرداناد، و تشنگان امید را در آفاق جهان که مُنتظر ِاحسان و عاطفتِ ملکانه
بمانده اند از جام عدل و رافت سیراب کناد، <h4 align="justify">انهُ
القادرُ عَلیهِ وَ المُتـَطـَوّلُ به. وَالحَمدُلله رَبَّ العَالمینَ
وَالصَلوة عَلی رَسولِه مُحَمَدٍ و آلهِ اَجمَعینَ و فـَرَغ مِن
ِاِنتِساخِهِ مَحمودُ بنُ عُثمانَ بن ِاَبی نـَصر ٍالطـَّبـَّریُ غـَفـَر
الله لهُ وَ لِوالدَیهِ ولِجَمیع ِالمؤمنین ِو لِمَن قالَ آمین ضَحوَة
َیَوم الخَمیس ِلِثلاثِ لیال ِبقینَ مِنَ المُحرَم سَنـَة إحدی و خـَمسینَ
و خـَمس ِمائةٍ.

 





۲۶-۱۱-۱۳۸۸ ۰۵:۴۹ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 70
سپاس ها 8
سپاس شده 91 بار در 59 ارسال
ارسال: #3
RE: کلیله و دمنه

<h3 align="justify">باب ابن الملک و اصحابه

رای
گفت : شنودم مثل اِصطناع ملوک و احتیاط واجب دیدن در آن چه تا بدگوهر
نادان را استیلا نیفتد، که قدر تربیت نداند و شکر اصطناع نگزارد. اکنون
بازگوید که چون کریم عاقل و زیرک واقف بسته ی بندِ بلا و خسته ی زخم ِعنا
می باشد. و لئیم غافل و ابلهِ جاهل در ظل نعمت و پناه غبطت روزگار می
گذارد، نه این را عقل و کیاست دست گیرد و نه آن را حماقت و جهل درآرد.


<h4 align="justify">إنی اَری الأکیاسَ قـَد تـُرکوا سُدی             وأعِنـَة ُالاموال ِطوع الأحمَق ِ<h4 align="justify">ز نحسش مُنزوی مانده دو صد دانا به یک منزل    ز دورش مُقتدا گشته دو صد ابله به یک بَرزَن

پس وجه حیلت در جذب منفعت و دفع مضرت چیست ؟

برهمن
جواب داد که : عقل عمده ی سعادت و مفتاح ِنِهمت است و هر که بدان فضیلت
مُتحلی بود و جَمال حلم و ثبات بدان پیوستْ سزاوار دولت و شایان عز و رفعت
گشت. اما ثمرات آن به تقدیر ازلی متعلق است. و پادشاهْ زاده ای بر در
مَنطور نبشته بود که «اصل ِسعادت قضای آسمانی است و کلی ِاسباب و وسایل
ضایع و باطل است»؛ و آن سخن را داستانی گویند.

رای پرسید که : چگونه است آن ؟ گفت :<h3 align="justify">بابُ ابن ِالمَلِکِ و اَصحابهِ - حکایت

آورده
اند که چهار کس در راهی یک جا افتادند : اول پادشاهْ زاده ای که آثار
طهارتِ عِرق و شرف منصب در حَرکات و سَکنات وی ظاهر بود و علامات اِقبال و
امارات دولت در افعال و اخلاق وی واضح، و استحقاق ِوی منزلت مملکت و رتبت
سلطنت را معلوم
<h4 align="justify">عالمی در یک قبا و لشکری در یک بدن

دوم
توانگر بچه ای نوخط که حور بهشت پیش جمالش سَجده بردی و شیر سوار فلک پیش
رُخسارش پیشاده شدی، طراوتی با لطافت، لِباقتی بی نهایت.
<h4 align="justify">من غلام آن خط مُشکین که گویی مورچه      پای مشک آلود بر برگ گل و نسرین نهاد

و سوم بازرگان بچه ای هُشیار ِکاردان ِوافر حزم ِکامل خردِ صایب رای ِثاقب فکرت.<h4 align="justify">جوادُ نجیحُ اَخو ماقطٍ         نقابُ یُحَدِثُ بالغائِب

و
چهارم برزیگر بچه ای توانا، با زور، و در ابواب زراعت، بصارتی شامل و در
اصناف حِراثت هدایتی تمام، در عمارت دستی چون ابر نیسان مبارک و در کسبْ
قدمی مانند کوه ثهلان ثابت.
و همگنان در رنج ِغربت افتاده و فاقه و
محنت دیده. روزی بر لفظ ملک زاده رفت که کارهای این سری به مقادیر آن سری
منوط است و به کوشش و جَهد آدمی تفاوتی بیشتر ممکن نشود، و آن اولیٰ تر که
خردمند در طلب آن خوض ننماید و نفس خطیر و عمر عزیز را فدای مرداری بسیار
خصم نگرداند.
<h4 align="justify">وما هیَ الا جیفـَة ٌ مُستـَحیلة ُ         عَلیها کِلابُ قد هممنَ اَجتذابَها

چه به حرص مردم، در روزی زیادت و نقصان صورت نبندد.

شریف
زاده گفت : جمال شرطی معتبر و سببی مؤکد است ادراک سعادت را و حصول عز و
نعمت را؛ و امانی جز بدان دالت تیسیر نپذیرد. پسر بازرگان گفت : منافع رای
راست و فواید تدبیر درست بر همه اسباب، سابق است، و هر که را پای در سنگ
آید انتِعاش او جز به نتایج عقل در امکان نیاید. برزگر گفت : وَالذین
جاهَدوا فینا لنَهدیَنهُم سُبُلنا، برکات کسب و مَیامِن مُجاهدت، مردم را
در معرض دوستکامی و مَسرت آرد و به شادکامی و بهجت آراسته گرداند و هر که
عزیمت بر طلب چیزی مصمم گردانید هرآینه برسد.

چون
به شهر منطور نزدیک رسیدند به طرفی برای آسایش توقف کردند و برزگر بچه را
گفتند : اُطریَ فإنَکَ ناعِلة ٌ، ما همه از کار بمانده ایم و از ثمره ی
اجتهادِ تو نصیبی طمع می داریم، تدبیر قوت ما بکن تا فردا که ماندگی ما گم
شده باشد ما نیز به نوبت گرد کسبی برآییم. سوی قصبه رفت و پرسید که : در
این شهر کدام کار بهتر رود ؟ گفتند : هیزم را عزتی است. در حال به کوه رفت
و پشت واره ای بست و به شهر رسانید و بفروخت و طعام خرید، و بر در شهر
بنبشت که «ثمرتِ اجتهادِ یک روزه قوت چهار کس است.»

دیگر
روز شریف زاده را گفتند : که امروز به جمال خویش کسبی اندیش که ما را
فراغی باشد. اندیشید که : اگر بی غرض بازگردم یاران ضایع مانند. در این
فکرت به شهر درآمد، رنجور و متأسف پشت به درختی بازنهاد. ناگهان زن
توانگری بر وی گذشت و او را بدید، مفتون گشت و گفت : ما هذا بشراً اِن هذا
اِلا مَلکُ کریمٌ. و کنیزک را گفت : تدبیری اندیش.
<h4 align="justify">نگارخانه ی چین است و نافِ آهو ِچین       درون چین دو زلف و برون چین قـَباش

کنیزک به نزدیک او آمد و گفت : کدبانو می گوید که :<h4 align="justify">وَقفَ الهَویٰ بی حَیثُ انتَ فلیسَ لی        متأخر عَنهُ ولا مُتقدمُ

اگر
به جمال خود ساعتی میزبانی کنی من عمر جاوید یابم و تو را زیان ندارد.
جواب داد : فرمان بُردارم، هیچ عذری نیست. در جمله برخاست و به خانه ی او
رفت.
<h4 align="justify">اندر برم و بریزم ای طرفه ی ری       در خانه تو را و در قدح پیش ِتو می
بیرون کشم و پاک کنم اندر پی           از پای تو موزه و ز بناگوش تو خوی

و
روزی در راحت و نعمت بگذرانید، و به وقت بازگشتن پانصد درم صِلتی یافت،
برگ یاران بساخت و بر در شهر بنبشت که «قیمت یک روزه ی جمال پانصد درم
است.» دیگر روز بازرگان بچه را گفتند : امروز ما مهمان عقل و کیاست تو
خواهیم بود. خواست که به شهر رود، در آن نزدیکی کشتی مَشحون به انواع
نفایس به کران آب رسیده بود، اما اهل شهر در خریدن آن توقفی می کردند تا
کِسادی پذیرد.او تمامی آن بر خود غَلا کرد، و هم در روز به نقد بفروخت و
صد هزار درم سود برداشت. اسباب یاران بساخت و بر در شهر بنبشت که «حاصل یک
روزه ی خرد صدهزار درم است.»

دیگر
روز پادشاه زاده را گفتند که : اگر توکل تو را ثمرتی است تیمار ما بباید
داشت. او در این فکرت روی به شهر آورد. از قضا را امیر آن شهر را وفات
رسیده بود، و مردم شهر به تعزیت مشغول بودند. او بر سبیل نظاره به سرای
ملک رفت و به طرفی بنشست. چون در جَزَع با دیگران موافقت نمی نمود دربان
او را جفاها گفت. چون جنازه بیرون بردند و سرای خالی ماند او همان جا
بازآمد بیستاد. کرت دیگر نظر دربان بر ملک زاده افتاد در سفاهت بیفزود و
او را ببُرد و حبس کرد.
دیگر روز اعیان آن شهر فراهم آمدند تا کار
امارت بر کسی قرار دهند، که ملک ایشان را وارثی نبود. در این مُفاوَضت
خوضی می داشتند، دربان ایشان را گفت : این کار مستورتر گزارید، که من
جاسوسی گرفته ام، تا از مُجادله ی شما وقوفی نیابد؛ و حکایت ملک زاده و
جفاهای خویش همه باز راند. صواب دیدند که او را بخوانند و از حال او
استکشافی کنند. کس رفت و ملک زاده را از حبس بیرون آورد. پرسیدند که :
موجب قدوم چه بوده است و منشاء و مولد کدام شهر است ؟ جواب نیکو و به وَجه
گفت و از نسب خویش ایشان را اعلام داد و مقرر گردانید که : چون پدر از
مُلک دنیا به نعیم آخرت انتقال کرد و برادر بر مُلک مستولی شد من برای
صیانت ذات به ترک شهر و وطن بگفتم و از نزاع بی فایده احتراز لازم شمردم،
و با خود گفتم : اذا نَزَلَ بکَ الشرُّ فاقعُد.

طایفه
ای از بازرگانان او را بشناختند. حال بزرگی خاندان و بسطت ملک اسلاف او
باز گفتند. اعیان شهر را حضور او موافق نمود و گفتند : شایسته ی امارت این
خطه اوست، چه ذات شریف و عرق کریم دارد، و بی شک در ابواب عدل و عاطفت
اقتدا و تقیُل به سلف خویش فرماید، و رسوم ستوده و آثار پسندیده ی ایشان
تازه و زنده گرداند. در حال بیعت کردند و مُلکی بدین سان آسان بدست او
افتاد، و توکل وی ثمرتی بدین بزرگی حاصل آورد.

و هرکه در مقام توکل ثبات قدم ورزد و آن را به صدق نیت قرین گرداند ثمرات آن در دین و دنیا هرچه مُهَناتر بیابد.

و
در آن شهر سُنـَتی بود که ملوک روز اول بر پیل سپید گرد شهر برآمدندی. او
همان سنت نگاه داشت؛ چون به دروازه رسید و خطوط یاران بدید بفرمود تا
پیوسته ی آن بنبشتند که «اجتهاد و جمال و عقل آنگاه ثمرَت دهد که قضای
آسمانی آن را موافقت نماید، و عبرَت همه جهان یک روزه حال من تمام است.»

پس
به سرای مُلک باز آمد و بر تختِ ملک بنشست و ملک بر وی قرار گرفت. و یاران
را بخواند، و صاحب عقل را با وزرا شریک گردانید؛ و صاحب جمال را صلتی گران
فرمود و مثال داد که : از این دیار بباید رفت تا زنان به تو مفتون نگردند
و از آن فسادی نزاید. و آنگاه علما و بزرگان حضرت را حاضر خواست و گفت :
در میان شما بسیار کس به عقل و شجاعت و هنر و کفایت بر من راجح است اما
ملک به عنایت ازلی و مساعدت روزگار توان یافت؛ و هم راهان من در کسب می
کوشیدند و هر کس را دست آویزی حاصل بود، من نه بر کسب و دانش خویش اعتماد
می داشتم و نه به معونت و مُظاهرت کسی استظهاری فرامی نمودم. و از آن
تاریخ که برادرم از مملکت موروث براند هرگز این دَرَجَت چشم نداشتم. و
نیکو گفته اند که :
<h4 align="justify">برعکس شود هرچه به غایت برسید         شادی کن چون غم به نهایت برسید

از
میان حاضران مردی سَیاح برخاست و گفت : آن چه بر لفظ مَلک می رود سخنی
سَخته است به شاهین خرد و تجربت و ذکا و فطنت، و هیچ اهلیت جهان داری را
چون علم و حکمت نیست؛ و استحقاق پادشاه بدین اشارت چون آفتاب تابان گشت، و
بر جهان آفرین خود موضع ترشیح و استقلال پوشیده نماند. اللهُ اعلمُ حیثُ
یَجعَلُ رسالتهُ. و سعادت اهل این ناحیت تو را بدین منزلت رسانید و نور
عدل و ظِل رأفت تو بر ایشان گسترد. چون او فارغ شد دیگری برخاست و گفت :
فصل در توقف خواهم داشت و بر این بیت اقتصار نمود :
<h4 align="justify">یگانه ی عالمی شاها، چه گویم بیش از این ؟ زیرا       همان آب است اگر کوبی هزاران بار در هاون

اگر فرمان باشد سرگذشتی بازگویم که به شگفتی پیوندد. مثال داد : بیار تا چه داری.

گفت
: من در خدمت یکی از بزرگان بودم. چون بی وفایی دنیا بشناختم و بدانستم که
این عروس ِزال بسیار شاهان جوان را خورَد و بسی عاشقان سرانداز را از پای
درآورد با خود گفتم : ای ابله، تو دل در کسی می بندی که دست رد بر سینه ی
هزار پادشاه کامگار و شهریار جبار نهاده است، خویشتن را دریاب، که وقت تنگ
است و عمر کوتاه و راهِ دراز در پیش. نفس من بدین موعظت انتباهی یافت و به
نشاط و رغبت روی به کار آخرت آورد.
روزی در بازاری می گذشتم صیادی جفتی
طوطی می گردانید؛ خواستم که از برای نجات آخرت ایشان را از بند برهانم.
صیاد به دو درم بها کرد و من در مِلک همان داشتم . متردد بماندم، چه از دل
مُخرج دوگانه رخصت نمی یافتم و خاطر بدان مرغان نگران بود؛ آخر توکل کردم
و بخریدم و ایشان را از شهر بیرون آوردم و در بیشه بگذاشتم. چندان که بر
بالای درختی بنشستند مرا آواز دادند و عذرها خواستند و گفتند : حالی دست
ما به مجازاتی نمی رسد، اما در زبر این درخت گنجی است، زمین بشکاف و
بردار. گفتم : ای عجب، گنج در زیر زمین می بتوانید دید، و از مکر صیاد
غافل بودید ! جواب دادند که : چون قضا نازل گشت به حیلت آن را دفع نتوان
کرد؛ که از عاقل بصیرت برُباید و از غافل بَصْر بستاند، تا نفاذ حکم در
ضمن آن حاصل آید. من زمین بشکافتم و گنج در ضبط آورد. و باز می نمایم تا
مثال دهد که به خزانه آرند، و اگر رای اقتضا کند مرا از آن نصیبی کند. ملک
گفت : تخم ِنیکی تو پراگنده ای ریع آن تو را باشد، مزاحمت شرط نیست.

چون
برهمن بدین جا رسید و این فصول بپرداخت رای خاموش ایستاد و بیش سوال نکرد.
برهمن گفت : آن چه در وسع و امکان بود در جواب و سوال با ملک تقدیم نمودم
و شرطِ خدمت اندران به جای آوردم. امیدوار یک کرامت می باشم، که مَلک خاطر
را در این ابواب کار فرماید که مَحاسن فکرَت و حکمت جمال دهد؛ و فایده ی
تجارب تنبیه است. و بدین کتاب فضیلت رای و رویت مَلکانه بر پادشاهان
ِگذشته ظاهر گشت، و در عمر ملک هزار سال بیفزود، و فرط خرد و کمال دانش او
جهانیان را معلوم شد، و ذکر مُلک و دولت او بر روی روزگار باقی ماند و به
همه اقالیم عالم و آفاق گیتی برسید. و گفت :
<h4 align="justify">تا کمرْ صَحبت میان طلبد         کمر ِمُلک بر میان ِتو باد


۲۶-۱۱-۱۳۸۸ ۰۵:۵۱ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 70
سپاس ها 8
سپاس شده 91 بار در 59 ارسال
ارسال: #4
RE: کلیله و دمنه

باب الصائغ و السیاح


رای گفت : شنودم
مَثـل حلم و تفضیل آن بر دیگر مَحاسن ِاخلاق ِملوک و مناقب عادات جهان
داران. اکنون بازگوید داستان ملوک در معنی اصطِناع به خدمتگاران و ترجیح
جانبِ صواب در استخدام ایشان، تا مقرر گردد که کدام طایفه قدر تربیت
نیکوتر شناسَند و شکر آن به سزاتر گزارند. برهمن جواب داد که :


<h4 align="justify">انَ الصَنیعة ًلاتـَکون صَنیعَة ً         حتـَّی یُصابَ بها طریقُ المَصنـَع ِ

و
قوی تر رُکنی در این معنی شناختن موضع اصطناع و محل اصطفاست، چه پادشاه
باید که صنایع خود را به انواع امتحان بر سنگ زَنَد و عَیار رای و رویت و
اخلاص و مُناصحت هر یک معلوم گرداند؛ و مُعَّول در آن تـَصَوّن و عفاف و
توَرع و صلاح را داند، که مایه ی خدمت ملوک سَداد است، و عمده ی سداد خدای
ترسی و دیانت، و آدمی را هیچ فضیلت از آن قوی تر نیست، که پیغمبر صلی الله
علیه و سلم : کـُلـُکـُم بنو آدمَ طـَفُّ الصاع ِبالصاع ِ، لیسَ لأحَدٍ
عَلی أحَدٍ فضلٌ الا بالتقوی.

و
صفت وَرَع آنگاه جمال گیرد که اَسلاف به نزاهت و تعفـُف مذکور باشند و به
صیانت و تقـشُف مشهور؛ و هرگاه که سَلـَف را این شرف حاصل آمد و صحت
انتمای خلف بدیشان از وجه عفتِ والده ثابت گشت، و هنر ذات و محاسن صفات،
این مفاخر را بیاراست، استحقاق سعادت و استقلال ترشیح و تربیت روشن شود. و
اگر در این شرایط شـُبهَتی ثابت شود البته نشاید که در معرض مَحرَمیت
افتد، و در اسرار مُلک مَجال مُداخلت یابد، که از آن خلل ها زاید و اثر آن
به مدت پیدا آید، و مَضرت بسیار به هر وقت در راه باشد و به هیچ تأویل
منفعتی صورت نبندد.
<h4 align="justify">جگرت گر ز آتش است کباب        تا ز ماهی نگر نجویی آب

و
چون در این طریق که اصل و عُمده است احتیاطی بلیغ رفت صدق خدمتگار و
احتراز او از تحریف و تزویز و تفاوت و تناقض باید که هم تقریر پذیرد، و
راستی و امانت در قول و فعل به تحقیق پیوندد، چه وَصمَت دروغ عظیم است و
نزدیکان پادشاه را تحرُّز و تجنُب از آن لازم و فریضه باشد. و اگر کسی را
این فضیلت فراهم آید تا به حق گزاری و وفاداری شهرتی تمام نیابد و اخلاص
او در حق دیگران آزموده نشود ثقت پادشاهان با حزم و هرگز بدو مستحکم
نگردد، که سست بُروت دون همت قدر انعام و کرامت به واجبی نداند و به هر
جانب که باران بیند پوستین بگرداند، و کافی خردمند و داهی هنرمند جان دادن
از این سَمْت کریه دوست تر دارد.

التفات
رای پادشاهان آن نیکوتر که به محاسن ذات چاکران افتد نه به تجمل و استظهار
و تمول بسیار. چه تجمل خدمتگار به نزدیک پادشاه عقل و کیاست است و استظهار
علم و کفایت؛ والذینَ أوتوا العلمَ دَرجاتٍ. و اسباب ظاهر در چشم اصحاب
بصیرت و دل ارباب بصارت وزنی نیارد.
<h4 align="justify">زنْ مردْ نگردد به نکو بستن دستار

و
در بعضی از طِباع این باشد که نزدیکان تخت را به اکرام و اِعزاز مخصوص
باید گردانید و مرد از خاندان های قدیم طلبید و نَهمت به اختیار اشراف و
مهتران مصروف داشت. این همه گفتند، اما عاقلان دانند که خاندان مردْ خرد و
دانش است و شرف او کوتاه دستی و پرهیزگاری. و شریف و گـُزیده آن کس توانَد
بود که پادشاه وقت و خسرو زمانه، او را برگزیند و مُشرف گرداند. قالَ
بَعضُ اللموکِ الاکابر ِ: نحنُ الزَمانُ، مَن رَفعناهُ اَرتـَفـَعَ و مَن
وَضعناهُ اتـَضَعَ. و از عاداتِ روزگار مالش اکابر و پرورش اراذل، معهود
است، و هیچ زیرک آن را مُحال و مُستنکر نشمرد، و هرگاه که لئیمی در معرض
وَجاهت افتاد نکبت کریمی توقع باید کرد.
<h4 align="justify">مَتیٰ اَرتِ الدُنیا نَباهة َخامل ٍ          فلا تـَرتـَقِب الا خُمولَ نَبیهِ

و
ملوک را نیز این همت باشد که پروردگان ِخود را کار فرمایند و اعتماد بر
اَبنای دولت خویش مَقصور دارند، و آن هم از فایده ای خالی نیست، که چون
خدمتگار از حقارت ذات خویش باز اندیشد شکر ایثار و اختیارْ لازم تر شناسد،
زیرا که دریافتن آن تربیت، خود را دالتی صورت نتواند کرد. اما این باب
آنگاه ممکن تواند بود که عفاف موروث و مُکتسب جمع باشد و حلیت فضل و براعت
حاصل، چه بی این مقدمات نه نام نیکِ بندگی درست آید و نه لباس حق گزاری
چُست.

و
چون کسی بدین اوصافِ پسندیده مُتحلی بود و از بوته ی امتحان بدین نـَسق که
تقریر افتاد مخلص بیرون آمد و اهلیت درجات از همه ی وجوه محقق گشت در
تربیت ترتیب هم نگاه باید داشت، و به آهستگی در مَراتب ترشیح و مَدارج
تقریب برمی کشید، تا در چشم ها درآید و حُرمت او به مدت، در دل ها جای
گیرد، و به یک تگ به طوس نرود، که بگسلد و طاعنان مجال وقیعت یابند.

و
پوشیده نمانـَد که اگر طبیب به نظر اول بیمای را علاج فرماید زود کالبَد
بپردازد، و همانا که بشریت دوم حاجت نیفتد؛ لکن طبیب حاذق آن است که از
حال ناتوان و مدتِ بیماری و کیفیتِ علتْ استکشافی کند و نبض بنگرد و دلیل
بخواهد، و پس از وقوف بر کلیات و جزویاتِ مرض در معالجتْ شرع ْپیوندد، و
در آنْ ترتیب نگاه دارد و از تفاوت هر روز بر حسب تراجـِع و تزایُدِ
ناتوانی غافل نباشد، تا یُمن نفس او ظاهر گردد و شفا و صحت روی نماید.

و
در جمله، بر پادشاه تعرُف حال خدمتگاران و شناخت اندازه ی کفایت هر یک فرض
است، تا بر بدیهه بر کسی اعتماد فرموده نشود، که موجب حَسرت و ندامت گردد.
و از نظایر این تشبیب حکایت آن مرد زرگر است.

رای گفت : چگونه است آن ؟ گفت :<h3 align="justify">بابُ الصائِغ ِو اَلسَّیّاح ِ - حکایت

آورده
اند که جماعتی از صیادان در بیابانی از برای دَد، چاهی فروبُردند، ببری و
بوزنه ای و ماری در آن افتادند، و بر اثر ایشان زرگری هم بدان مَضبوط گشت؛
و ایشان از رنج خود به ایذای او نرسیدند. و روزها بر آن قرار بماندند تا
یک روز سَیاحی بر ایشان گذشت و آن حال مشاهدت کرد و با خود گفت : این مرد
را از این محنت خلاصی طلبم و ثواب آن ذخیره آخرت گردانم. رشته فرو گذاشت،
بوزنه در آن آویخت، بار دیگر مار مسابقت کرد، بار سوم ببر. چون هر سه به
هامون رسیدند او را گفتند : تو را بر هر یک از ما نعمتی تمام متوجه شد. در
این وقت، مجازات مُیسر نمی گردد - بوزنه گفت : وطن من در کوه است پیوسته ی
شهر بوراخور؛ و ببر گفت : در آن حوالی بیشه ای است، من آن جا باشم؛ و مار
گفت : من در باره ی آن شهر خانه دارم - اگر آن جا گذری افتد و توفیقْ
مُساعدت نماید به قدر امکان عذر این احسان بخواهیم، و حالی نصیحتی داریم :
آن مرد را بیرون میار، که آدمی بدعهد باشد و پاداش نیکی، بدی لازم پندارد،
به جمال ظاهر ایشان فریفته نباید شد، که قـُبح باطن بر آن راجح است.
<h4 align="justify">خوب رویان زشت پیوندند           همه گریان کنان خوش خندند

علی
الخصوص این مرد، که روزها با ما رفیق بود، اخلاق او را شناختیم؛ البته مرد
وفا نیست و هرآینه روزی پشیمان گردی. قول ایشان باور نداشت و نصیحت ایشان
را به سمع قبول استماع ننمود.
<h4 align="justify">وَ کـَم آمر ٍبالرُشد غـَیرُ مُطاع ِ

رشته
فروگذاشت تا زرگر به سر چاه آمد. سیاح را خدمت ها کرد و عذرها خواست و
وَصایَت نمود که وقتی بر او گذرد و او را بطلبد، تا خدمتی و مکافاتی واجب
دارد. بر این ملاطفت یک دیگر را وداع کردند، و هر کس به جانبی رفت. یک
چندی بود، سیاح را بدان شهر گذر افتاد. بوزنه او را در راه بدید
تـَبَصبُصی و تواضعی تمام آورد و گفت : بوزنگان را محلی نباشد و از من
خدمتی نیاید، اما ساعتی توقف کن تا قـَدَری میوه آرم. و برفور بازگشت و
میوه ی بسیار آورد. سیاح به قدر حاجت بخورد و روان شد. از دورْ نظر بر ببر
افگند، بترسید، خواست که تحرُزی نماید. گفت : ایمن باش، که اگر خدمت ما تو
را فراموش شده است ما را حق نعمت تو یاد است هنوز.
<h4 align="justify">اِنی و اِن کنتُ مَرهوباً لعادیةٍ        أرمی عَدوی بها فی الفـَرطِ الحین ِ

پیش
آمد و در تقریر شکر و عذر افراط نمود و گفت : یک لحظه آمدن مرا انتظار
واجب بین. سیاح توقفی کرد و ببر در باغی رفت و دختر امیر را بکشت و پیرایه
ی او به نزدیک سیاح آورد. سیاح آن برداشت و ملاطفت او را به معذرت مقابله
کرد و روی به شهر آورد. در این میان از آن زرگر یاد کرد و گفت : در بَهایم
این حُسن عهد بود و معرفت ایشان چندین ثمرت داد، اگر او از وصول من خبر
یاوَد ابواب تلطـُف و تکلـُف لازم شمُرَد، و به قدوم من اهتزازی تمام
نماید و به مَعونت و ارشاد و مُظاهرتِ او این پیرایه به نرخی نیک خرج شود.

در
جمله، چندان که به شهر رسید او را طلب کرد. چون بدو رسید زرگر اِستبشاری
تمام فرمود و او را به اِعزاز و اِجلال فرود آورد، و ساعتی غم و شادی
گفتند و از مَجاری احوال یک دیگر استعلامی کردند. در اثنای مُفاوضتْ سیاح
ذکر پیرایه بازگردانید و عین ِآن بدو نمود. تازگی کرد و گفت : اَنا ابنُ
بجَدَتها، کار من است، به یک لحظه دل از این فارغ گردانم.
و آن بی مروت
در خدمت دختر امیر بودی، پیرایه را بشناخت، با خود گفت : فرصتی بزرگ
یافتم، اگر اِهمال وَرزم و آن را ضایع کنم از فواید حِزم و حِذاقت و
مَنافع عقل و کیاست بی بهره گردم، و پس از آن بسی باد پیمایم و در گرد آن
نرسم. عزیمت بر این غدر قرار داد و به درگاه رفت و خبر داد که : کـُشنده ی
دختر را با پیرایه بگرفته ام حاضر کرده. بیچاره چون مزاج کار بشناخت زرگر
را گفت :
<h4 align="justify">کـُشتی مرا بدوستی و کس نکشته بود        زین زارتر کسی، را هرگز به دشمنی

ملک
گمان برد که او گناه کار است،  و جواهر مصداق آن آمد؛ بفرمود تا او را
گِرد شهر بگردانند و بَرکشند. در اثنای این حال آن مار که ذکر او در
تشبیبِ حکایت بیامده است او را بدید، بشناخت و در حَرَس به نزدیک او رفت،
و چون صورت واقعه بشنود رنجور شد و گفت : تو را گفته بودیم که «آدمی
بدگوهر و بی وفا باشد و مکافات نیکیْ بدی پندارد و مقابله ی احسان به
إسائت لازم شمُرد قال علیه السلام : اَتق ِشرَ مَن اَحسنتَ اِلیهِ عِندَ
مَن لا اَصلَ لهُ. و هر که از لئیم بی اصل و خسیس بی عقلْ مردمی چشم دارد
و در دفع حوادث بدو استعانتی کند همچنان باشد که آن عربی گفته است
«مُثقـَلٌ اِستعانَ بذقنه.»

من
این محنت را درمانی اندیشیده ام و پسر امیر را زخمی زده ام، و همه ی شهر
در مُعالجت آن عاجز آمده اند. این گیاه را نگاه دار، اگر با تو مشاورتی
رود، پس از آن که کیفیت حادثه خویش مقرر گردانیده باشی بدو ده تا بخورَد و
شفا یابد. مگر بدین حیلت خلاص و نجات دست دهد، که آن را وجهی دیگر نمی
شناسم. سیاح عذرها خواست و گفت : خطا کردم در آن چه در راز خود ناجوانمردی
را مَحرم داشتم.
مار جواب داد که : از سر معذرت درگذر، که مَکارم ِتو سابق است و سوابق تو راجح.
<h4 align="justify">اِن عَجز ِعلقمة َبن سَیفٍ سعیه            لاعَجز ِببلاءِ یوم ٍواحدِ

پس
بر بالایی شد و آواز داد که همه اهل گوشک بشنودَند و کس او را ندید که :
«داوری مارگزیده نزدیک سیاح محبوس است». زود او را آن جا آوردند و پیش
امیر بردند. نخست حال خود بازنمود، و آنگاه پسر را علاج کرد و اثر صِحَت
پدید آمد و برائت ساحَت و نزاهَت جانب او از آن حوالت رای امیر را معلوم
شد. صِلتی گران فرمود و مثال داد تا به عوض او زرگر را بر دار کردند.

و
حد دروغ در آن زمانه آن بودی که اگر نـَمامی کسی را در بلایی افگندی چون
افترای او اندر آن ظاهر گشتی همان عقوبت که متهم ِمظلوم را خواستندی کرد
در حق آن کذاب لئیم تقدیم افتادی.

و
نیکوکاری هرگز ضایع نشود و جزای بدکرداران به هیچ تأویل در توقف نماند. و
عاقل باید که از ایذا و ظلم بپرهیزد و اسباب مُقام دنیا و توشه ی آخرت به
صلاح و کم آزاری بسازد.
<h4 align="justify">الخیرُ یَبغی و اِن طالع الزمانُ بهِ          و الشرُّ أخبثُ ما أوعیتَ من زادِ

این
است مثل پادشاهان، در اختیار صنایع و تعرُفِ حال اتباع و تحرُز از آن چه
بر بدیهه اعتمادی فرمایند، که بر این جمله از آن خلل ها زاید.
<h4 align="justify">واللهُ یَعصِمُنا و جَمیعَ المُسلمینَ عَما یوردُنا شرائعَ الهلکةِ و الشَقاء بمَنهِ و رَحمَتهِ.


۲۶-۱۱-۱۳۸۸ ۰۵:۵۱ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 70
سپاس ها 8
سپاس شده 91 بار در 59 ارسال
ارسال: #5
RE: کلیله و دمنه

باب الملک و البراهمة - حکایت دوم و پایان باب

<h3 align="justify">بابُ الملک و البراهمة - حکایت دوم

آورده
اند که جفتی کبوتر دانه فراهم آوردند تا خانه پُر کنند. نر گفت : تابستان
است و در دشت علف فراخ، این دانه نگاه داریم تا زمستان که در صحراها بیش
چیزی نیابیم بدین روزگار گذرانیم. ماده هم بر این اتفاق کرد و بپراگندند.
و دانه آنگاه که بنهاده بودن نم داشت، آوند پر شد.


چون
تابستان آمد و گرمی در آن اثر کرد دانه خشک شد و آوند تهی نمود، و نر غایب
بود، چون باز رسید و دانه اندک تر دید گفت : این در وجه نفقه ی زمستانی
بود. چرا خوردی ؟ ماده هر چند گفت «نخورده ام» سود نداشت. می زدش تا سپری
شد.

در
فصل زمستان که باران ها متواتر شد دانه نم کشید و به قرار اصل باز رفت. نر
وقوف یافت که موجب نقصان چیست، جزع و زاری بر دست گرفت و می نالید و می
گفت : دشوارتر آن که پشیمانی سود نخواهد داشت.
و حکیم و عاقل باید که
در نِکایت تعجیل روا نبیند تا همچون کبوتر به سوز هِجر مبتلا نگردد. و
فایده ی حَذق و کیاست آن است که عواقب کارها دیده آید و در مصالح حال و
مآل غفلت برزیده نشود، چه اگر کسی همه ی اَدَوات بزرگی فراهم آرد چون
استعمال به وقت و در محل دست ندهد از منافع آن بی بهره ماند. و پادشاه
موفق آن است که تامل او از خَواتِم کارها قاصر نیاید. و نظر بصیرت او به
اواخر اعمال محیط گردد، و نَهمت به اختیار کم آزاری و ایثار نکوکاری مصروف
دارد و، سخن بندگان ناصح را استماع نماید.
<h4 align="justify">بد کاستن و نیک فزودن باید        زیرا که همی کـَشت درودن باید

و
معلوم است که ملک به رای صایب و فکرت ثاقب خویش مستقل است و از شنودن این
تـُرَّهات مُستغنی، و هر مثال که دهد جز به تلقین دولت و الهام سعادت [
نتواند بود ]. و به دست بندگان همین است که در تقریر نصایح اِطناب لازم
شمرند. مگر بعضی از حقوق اولیای نعم به ادا رسد. و بنده این قدر مقرر می
گرداند که : اگر رای ملک بیند که زبان های خاص و عام ثنای او را گویان
باشد و دل ها وَلای او را جویان.
<h4 align="justify">هر کجا فریاد خیزد مقصد فریاد باش        سایه بر مظلوم گستر آفتاب داد باش

و
شاه از این موعظت مستغنی است، و این غلو بدان رفت تا برای یک زن چندین
فکرت به ضمیر مبارک راه ندهد، که از تمتع دوازده هزار زن که در خدمت سرای
اند بازماند و از آن فایده ای حاصل نیاید.

چون
ملک این فصل بشنود از هلاک زن بترسید، گفت : به یک کلمه که در حال خشم بر
زبان ما رفت تعلق کردی و نفس بی نظیر را باطل گردانیدی، و در آن چنان که
لایق حال ناصحان تواند بود تأملی و تثبُتی به جای نیاوردی ؟ در اثنای این
عبارت بر لفظ راند که : سخت اندوهناک شدم به هلاک ایران دخت. وزیر گفت :
دو تن همیشه اسیر اندوه و بسته ی غم باشند : یکی آن که نهمت به بدکرداری
مصروف دارد؛ و دیگر آن که در حال قدرت، نیکویی کردن فرض نشمرد، مدت دولت و
تمتع نعمت به دنیا ایشان را اندک دست دهد و غم و حسرت در آخرت بسیار.

ملک
گفت : از تو دور و درست. گفت : از دو تن دوری باید گزید : یکی آن که نیکی
و بدی یکسان پندارد و عِقاب عُقبی را انکار آرد، و دیگر آن که چشم را از
نظر حرام و گوش را از سَماع ِفحش و غیبت و فـَرج را از ناشایست، و دل را
از اندیشه ی حرص و حسد و ایذا بازتواند داشت.
ملک گفت : حاضر جواب
مردی، ای بلار ! گفت : سه تن بر این سیرت توانند بود : پادشاهی که در
ذخایر خویش لشکر و رعیت را شرکت دهد، و زن که برای جفت خویش ساخته و آماده
آید، و عالمی که اعمال او به توفیق آراسته باشد.
ملک گفت : رنجور
گردانید تعزیت تو مرا، ای بلار ! گفت : صفت رنجوری بر دو تن درست آید.
سوار اسپ نیکو منظر زشت مخبر؛ و شوی زن با جمال و جوان که دست اکرام، و
انعام و تعهد او ندارد، پیوسته از وی ناسزا شنوَد.
ملک گفت : ملکه را [
هلاک کردی ] به سعی ضایع بی حق متوجه. گفت : سعی سه تن ضایع باشد : آن که
جامه ای سپید پوشد و شیشه گری کند؛ و گازُری که همت جامه ی مرتفع دارد و
همه روز در آب ایستد؛ و بازرگانی که زن نیکو و کودک گزیند و عمر در سفر
گذارد.
ملک گفت : سزاواری که در تعذیب تو مبالغت رود. گفت : دو تن
شایان این معاملت توانند بودن : یکی آن که بی گناه را عقوبت فرماید؛ دیگر
آن که در سوال با مردمان الحاح کند و اگر عذری گویند نشنود.
ملک گفت :
صفت سفاهت بر تو درست می آید و کِسوت وقاحت بر تو چُست. گفت : سه تن بابت
این سمت باشند : درودگری که چوب می تراشد و تراشه در خانه می گذارد تا
خانه بر وی تنگ شود؛ و حَلاقی که در کار خویش مهارتی ندارد، سر مردمان
مجروح می گرداند و از اُجرت محروم ماند؛ و توانگری که در غُربت مقام کند و
مال او به دست دشمن افتد و به اهل و فرزند نرسد.
ملک گفت : آرزوی دیدار
ایران دخت می باشد. گفت : سه تن آرزوی چیزی بَرَند و نیابَند : مفسدی که
ثواب مُصلحان چشم دارد؛ و بخیلی که ثنای اصحاب مروت توقع کند؛ و جاهلی که
از سر شهوت و غضب و حرص و حسد برنخیزد و تمنی آنـَش باشد که جای او با جای
نیک مردان برابر بوَد.
ملک گفت : من خود را در این رنج افگنده ام. گفت
: سه تن خود را در رنج دارند : آن که در مصافْ خود را فروگذارد تا زخمی
گران یابد؛ و بازرگان ِحریص ِبی وارث که مال از وجه ربا و حرام گرد می
کند؛ ناگاه به قصد حاسدی [ سپری ] شود، وَبال باقی ماند؛ و پیری که زن
نابکار خواهد، هر روز از وی سردی می شنوَد و از سوز او نهمت بر تمنی مرگ
مقصور می گرداند و آخر هلاک او در آن باشد.
ملک گفت : ما در چشم تو نیک
حقیر می نماییم که گزارْد این سخن جایز می شمری ! گفت : مَخدوم در چشم سه
طایفه سبک نماید : بنده ی فراخْ سخن که ادب مُفاوضتِ مخدومان نداند و گاه
و بی گاه در خاست و نشست و چاشت و شام با ایشان برابر باشد، و مخدوم هم
مزاح دوست و فحاش، و از رفعت منزلت و نِخوت سیاست بی بهر. و بنده ی خائن
مُستولی بر اموال مخدوم، چنان که به مدت مال او از مال مخدوم درگذرد، و
خود را رُجحانی صورت کند؛ و بنده ای که در حَرَم ِمخدوم بی استحقاق، منزلت
اعتماد باید و به مُخالِطتِ ایشان بر اسرار واقف گردد و بدان مغرور شود.
ملک
گفت : تو را بادْ دستی مُضَیَّع و سَبُک سَری مُسرف یافتم، ای بلار ! گفت
: سه تن بدین مُعاتـَب، توانند بود. آن که جاهل ِسفیه را به راه راست
خواند و بر طلب علم تحریض نماید، چندان که جاهل مُستظهر گشت از وی بسی
ناسزا شنود و ندامت فایده ندهد؛ و آن که احمقی بی عاقبت را به تألـُفِ نه
در محل بر خویشتن مستولی گرداند و در اسرار محرم دارد. هر ساعت از وی
دروغی روایت می کند و مُنکری به وی حوالت می شود و انگشت گزیدن دست نگیرد،
و آن که سِر با کسی گوید که در کتمان راز خویش به تمالک و تـَیَقـُظ مذکور
نباشد.
ملک گفت : بدین کار بر تهتـُک تو دلیل گرفتم. گفت : جهل و خفت
سه تن به حرکات و سکنات ایشان ظاهر گردد : آن که مال خود را به دست اجنبی
ودیعت نهد و ناشناخته را میان خود و خصم حکم سازد؛ و آن که دعوی شجاعت و
صبر و کسب مال و تألف دوستان و ضبط اعمال کند و آن را روز جنگ و هنگام
نکبت و میان توانگران و وقت قهر ِدشمنان و به فرصت استیلا بر پادشاهان
برهانی نتواند آورد، و آن که گوید «من از آرزوهای جسمانی فارغ ام و اقبال
من بر لذت روحانی مقصور است.» و در همه احوال سُخره ی هوا باشد و قبله ی
احکام خشم و شهوت را شناسد.
ملک گفت : می خواهی تا ما را مُلک تلقین
کنی و کفایت مُمَوَّه ومُزَوَر خود بر مردمان عرض دهی ؟ گفت : سه تن بر
خود گـَمان مهارت دارند و هنوز در مقام جهالت باشند : مُطربی نوآموز که هر
چند کوشد زخمه ی او با ساز و الحان یاران نسازد و نیامیزد، و تمزیج ِزیر و
بم، برابر، در صعود و نزول نشناسد، و نقاش بی تجربت که دعوی صورت گری
پیوندد و رنگ آمیزی نداند؛ و شوخی ِبی مایه که در محافل لافِ کارگزاری زند
و چون در معرض مهمی آید از زیردستان در چند و چگونه سُفته خواهد.
ملک
گفت : به ناحق کشتی ایران دخت را، ای بلار ! گفت : سه تن به ناحق در کارها
شرع کنند : آن که تصلـُف دروغ بسیار کند، و فعل و قول را به تحقیق نرساند،
و کاهلی که بر خشم قادر نباشد؛ و پادشاهی که هرکسی را بر عَزایم خاصه در
کارهای بزرگ اطلاع دهد. ملک گفت : ما از تو ترسانیم. ای بلار ! گفت : غلبه
ی هراس بی موجبی بر چهار کس مَعهود است : آن مرغی خـُرد که بر شاخ باریک
نشسته باشد و می ترسد از آن چه آسمان بر وی افتد، و از برای دفع آن پای در
هوا می دارد، و [ کلنگ که ] هر دو پای از برای گرانی جسم خود بر زمین
ننهد، و کرمی که غذای او خاک است و او ترسان از آن چه نماند، و خفاش که
روز بیرون نیاید تا مردمان به جمال او مفتون نگردند و همچون دیگر مرغان
اسیر دام و محبوس قفص نشود.
ملک گفت : راحت دل و خرمی عیش را پَدرود
باید کرد به فقد ایران دخت. گفت : دو تن همیشه از شادکامی بی نصیب باشند :
عاقلی که به صحبت جاهلان مبتلا گردد ، و بدخویی که از اخلاق ِناپسندیده
خود به هیچ تأویل خلاص نیابد.
ملک گفت : مُزد از بَزَه و نیک از بد نمی
شناسی، ای بلار ! گفت : چهار کس بدین معانی محیط نگردند : آن که به دردی
دایم و علتی هایل مبتلا باشد و به اندیشه ای دیگر نپردازد، و بنده ی خائن
ِگناه کار که در مواجهه ی مخدوم کامگار افتد؛ و آن که با دشمن شجاع در
کارزار آید و ذهن او از تمامی کار منقطع شود؛ و ستم گاری بی باک که در دست
ظالمی از خود قوی تر درماند و در انتظار بلاهای بزرگ بنشیند.
ملک گفت :
همه نیکی ها را گم کردی ! گفت : این وصفْ چهار تن را زیبا نماید : آن که
جور و تهور را فضیلت شمرد؛ و آن که به رای خویش مُعْجَب باشد؛ و آن که با
دزدان اِلف گیرد، و آن که زود در خشم و دیر به رضا گرایَد.
ملک گفت :
به تو واثق نشاید بود، ای بلار ! گفت : ثِقت خردمندان به چهار کس مستحکم
نگردد : ماری آشفته؛ و ددی گرسنه؛ و پادشاهی بی رحمت، و حاکمی بی دیانت.
ملک گفت : مُخالطت تو بر ما حرام است. گفت : مخالطت چهار چیز متعذر است : مصلح و مفسد و خیر و شر؛ نور و ظلمت؛ روز و شب.
ملک
گفت : اعتماد ما از تو برخاست. گفت : چهار کس را اهلیت اعتماد نتواند بود
: دزدی مُقتحِم؛ حَشَم سِتـَنـْبَه؛ فحاش آزرده؛ اندک عقلی نادان.
ملک
گفت : [ رنج من بدان بی نهایت است که درمان دیگر دردهای من دیدار ایران
دخت بودی و ] درد فراق ایران دخت را شفا نمی بینم. گفت : از جهت پنج نوع
زنان غم خوردن مباح است : آن که اصلی کریم و ذاتِ شریف دارد و جمالی رایق
و عفافی شایع؛ و آن که دانا و بردبار و مخلص و یکدل باشد؛ و آن که در همه
ابواب نصیحت بَرزَد و حضور و غیبت جُفت بی رعایت نگذارد؛ و آن که در نیک و
بد و خیر و شر موافقت و انقیاد را شِعار سازد؛ و آن که منفعت بسیار در
صحبت او مشاهدت افتد.
ملک گفت : اگر [ کسی ] ایران دخت را به ما
بازرساند زیادت از تمنی او را مال دهیم. گفت : مال نزدیک چهار تن از جان
عزیزتر است : آن که جنگ برای اجرت کند؛ و آن که زیر دیوارهای گران برای
دانگانه سُمج گیرد؛ و آن که بازارگانی دریا کند؛ و آن که در مَعادن مُزدور
ایستد.
ملک گفت : در دل ما از تو جراحتی مُتمکن شد که به رفق چرخ و لطف
دهر آن را مرهم نتوان کرد. گفت : عداوت میان چهار کس بر این طریق متصور
است : گرگ و میش و؛ گربه و موش و؛ باز و دُراج و؛ بوم و زاغ.
ملک گفت :
بدین ارتکاب، خدمت همه عمر تباه کردی. گفت : هفت تن بدین عیب موسوم اند :
آن که احسان و مروت خود را به منت و اذیت باطل کند؛ و پادشاهی که بنده ی
کاهل و دروغ زن را تربیت فرماید؛ و مهتری درشت خوی که عقوبت او بر مَبَرَت
او بچربد؛ و مادری مُشفق که در تعهُد فرزند عاق مبالغت نماید؛ و آزادمردی
سَخی که بَد عهدِ مَکار را بر وَدیعت خویش مُعتمد پندارد؛ و آن که به بد
گفت دوستان فخر کند؛ و آن که زاهدان را از عقیدت اجلال لازم نشمرد و ظاهر
و باطن در حق ایشان یکسان بدارد.
ملک گفت : باطل گردانیدی جمال ایران
دخت را به کشتن او. گفت : پنج چیز همه اوصاف ستوده را باطل گرداند : خشمْ
حِلم مرد را در لباس تهتـُک عرضه دهد و علم او را در صیغت جهل فرا نماید؛
غم عقل را بپوشاند و تن را نزار کند؛ کارزار دایم در مصاف ها نفس را به
فنا سپارَد؛ گرسنگی و تشنگی جانوران را ناچیز کند.
ملک گفت : ما را با
تو پس از این کاری نماند، ای بلار ! گفت : خردمندان را با شش کس آشنایی
نتواند بود : یکی آن که مشورت با کسی کند که از پیرایه ی علم عاطل است؛ و
خُرد حوصله ای که از کارهای شایگانی تنگ آید؛ و دروغ زنی که به رای خود
اعجاب نماید، و حریصی که مال را بر نفسْ ترجیح نهد؛ و ضعیفی که سفر دور
دست اختیار کند؛ و خویشتن بینی که استاد و مخدوم سیرت او نپسندد.
گفت :
تو ناآزموده به بودی، ای بلار ! گفت : ده تن را بشاید آزمود : یکی شجاع را
در جنگ، و یکی برزگر را در کشاورزی؛ و مخدوم را در ضُجرت، و بازرگان را در
حساب؛ و دوست را در وقت حاجت؛ اهل را در ایام نکبت؛ زاهد را در احراز
ثواب؛ فاقه زده را در درویشی به صلاح عزیمت؛ و کسی را که به ترک مال و
زنان گفت از سر قدرت در خویشتن داری.

چون سخن به این جا رسید و اثر تغیُر در بُشره ی ملک بدید بلار خاموش شد و با خود اندیشید :<h4 align="justify">وقت است اگر نوبت غم درگذرد

وقت
است که ملک را به دیدار ایران دخت شادمان گردانم، که اشتیاق به کمال رسیده
است؛ و نیز عظیم اغماضی فرمود بر چندین ژاژ و سَفساف که من ایراد کردم. و
آنگاه گفت :
زندگانی ملک دراز باد ! در روی زمین او را نظیری نمی دانم
و در آن چه به ما رسیده است از تواریخ نشان نداده اند، و تا آخر عمر ِعالم
هم نخواهد بود، که با حقارت قدر و خست منزلت خویش بر آن جمله سخن فراخ می
راندم و قدم از اندازه ی خویش بیرون می نهادم، البته خشمی بر ملک غالب
نگشت. ذات بزرگوار او چنان به جمال حلم و سکینت آراسته است و به زینت صبر
و وقار مُتحَلی، و جمال حلم و بسطت علم او بی نهایت و، جانب عفو او بندگان
را مُمَهَد و، خیرات او جملگی مردمان را شامل؛ و آثار کم آزاری و رأفت او
شایع. و اگر از گردش چرخ بلایی نازل گردد و از تصرف دهر حادثه ای واقع شود
که بعضی نعمت های آسمانی را مُنَغَص گرداند در آن هیچ کس ملک را غمناک
نتواند دید، و جناب او از وَصمت جزع و قـَلـَق منزه باشد و، نفس ِکریم را
در همه ی شَداید ریاضت دهد و، رضا را به قضا از فرایض شناسد، با آن که
کمال استیلا و استعلا حاصل است و اسباب امکان و مَقدُرَت، ظاهر تجاوز و
اغماض مَلکانه در حق بندگان مخلص بر این سیاقت است، و باز   جماعتی که
خویشتن در محل لِدات دارند اگر اندک نخوتی و تمردی اظهار کنند، و به تلویح
و تصریح چیزی فرانمایند که به معارضه و موازنه مانند شود، در تقدیم و
تعریک ایشان آن مبالغت رود که عزت و هیبت پادشاهی اقتضا کند. و خاص و عام
و لشکر و رعیت را از عَجز و انقیاد آن مشاهدت کند.
<h4 align="justify">گرچرخ فلک خصم تو باشد تو به حجت        با چرخ بکوشی به همه حال و برآیی

و
چون این قدرت بدیدند و سر به خط آوردند در اکرام و انعام فراخور علو همت و
فرط سیادت، آن افراط فرموده می آید که تاریخ مَفاخر جهان و فهرست مآثر
ملوک، بدان آراسته گردد و ذکر آن بر روی روزگار باقی ماند.

با
آن کامگاری و اقتدار که تقریر افتاد سخنان بی محابا را که بر لفظ من رفت
استماع ارزانی فرمود، کدام بنده این عاطفت را شکر تواند گزارد ؟ شمشیر
بُرّان حاضر و بنده در مقام تبسُط، اقامت رسم سیاست را جز حلم و کرم مَلک
چه حجاب صورت توان کرد ؟ و من بنده به گناه خویش اعتراف می آرم و اگر
عقوبتی فرماید مُحِق و مُصیب باشد، که خطایی کرده ام و در امضای فرمان،
تأخیر جایز شمرده ام، و از بیم این مقام و هول این خطاب بازاندیشیده، و
بازمی نمایم که ملکه ی جهان بر جای است.

چندان
که مَلک این کلمه بشنود شادی و نشاط بر وی غالب گشت، و دلایل فرح و ابتهاج
و مَخایل مَسرّت و ارتیاح در ناصیه ی مبارک او ظاهر گشت.
<h4 align="justify">این منم یافته مقصود و مراد دل خویش         از حوادث شده بیگانه و با دولت، خویش ؟

و
پس فرمود که : مانع سَخط و حایل سیاست آن بود که صدق اخلاص و مُناصحت تو
می شناختم و می دانستم که در امضای آن مثال، توقفی کنی و پس از مراجعت و
استطلاع در آن شرعی پیوندی، که سهو ایران دخت اگر چه بزرگ بود عذاب آن تا
این حد هم نشایست، و بر تو ای بلار، در این مفاوضت تاوان نیست چه می
خواستی که قرار عزیمت ما در تقدیم و تأخیر آن غرض بشناسی و به اتقانی تمام
قدم در کار نهی، بدین حزم خرد و حصافت تو آزموده تر گشت و اعتماد بر نیک
بندگی و طاعت تو بیفزود و خدمت تو در آن موقعی هر چه پسندیده تر یافت و
ثمرت آن هر چه مُهَناتر ارزانی داریم، و خدمتگار باید که به زیور ِوقار و
حزمْ متحلی باشد تا استخدام او متضمن ِفایده گردد، و راست گفته اند که :
زاحم بعَودِ او دَع.
<h4 align="justify">پیش حصار حزم تو کان حصن دولت است         بحر محیط ْسنگ نیارد به خندقی

این ساعت بباید رفت و پرسش ما با فراوان آرزومندی و معذرت به ایران دخت رسانید و گفت :<h4 align="justify">بی طلعت تو مجلس بی ماه بوَد گردون         بی قامت تو میدان، بی سرو بود بستان

و
تعجیل باید نمود تا زودتر بباید و بهجت و اعتداد ما که به حیات او تازه
گشته است تمام گردانـَد، و ما نیز از حُجره ی مفارقت به حجله ی مواصلت
خرامیم و مثال دهیم تا مجلس خرم بیارایند و بیارند.
<h4 align="justify">زان می که چو آه عاشقان از تـَف         انگشت کند بر آب زورق را

بلار گفت : صواب همین است و در امضای این عزیمت تردد نیست.<h4 align="justify">می کش که غم ها می کشد،            اندوه مردان وی کشد،
در راه، رستم کی کشد،                جز رخش بار روستم ؟

پس بیرون آمد و به نزدیک ایران دخت رفت و گفت :<h4 align="justify">روز مبارک، شد و مراد برآمد            باز چو اقبال روزگار درآمد

و
بشارت خلاص و مثال حضور به هم برسانید. مستوره برفور ساخته و پسیجیده به
خدمت، شتافت و هر دو به هم پیش ملک درآمدند. پس ایران دخت زمین ببوسید و
گفت : شکر پادشاه را بر این بخشایش که فرمود چگونه توانم گزارد ؟ و اگر
بلار به کمال حلم و رأفت و فرط کرم و رحمت مَلکانه ثقت مستحکم نداشتی هرگز
آن تأنی و تأمل نیارستی کرد.
ملک بلار را گفت : بزرگ منتی متوجه
گردانیدی، و من همیشه به مناصحت تو واثق بوده ام لکن امروز زیادت گشت. قوی
دل باش که دست تو در مملکت ما گشاده است و فرمان تو بر فرمان برداران نافذ
است، و بر استصواب تو در حل و عقد و صرف و تقریر اعتراضی نخواهد رفت.
بلارد
گفت : دولت ملک در مَزید بَسطت و دوام قدرتْ دایم و پاینده باد ! بر
بندگان تقدیم لوازم عبودیت و ادای فرایض طاعت، واجب است، و اگر توفیقی
یابند بر آن مَحمَدت چشم ندارند، با آن که سوابق کرامات و سوالِف عواطف
پادشاهانه بر خدمت بندگان رُجحان پیدا و روشن دارد، و اگر هزار سال عمر
باشد و در طلب رضا و تحری ِفراغ، مُستـَغرَق گردانند هزارْ یک آن را شکر
نتوانند گزارد. اما حاجت به بنده نوازی مَلک آن است که پس از این در کارها
تعجیل نفرماید تا عواقب آن از ندامت و حسرت مسلم ماند.
ملک گفت این
مُناصحت را به سمع قبول اِصغا فرمودیم و در مُستقبل بی تأمل و مشاورت و
تدبُر و استخارت مثالی ندهیم. و صِلتی گران ایران دخت را و بلار را ارزانی
داشت.
هر دو شرط خدمت به جای آوردند و در معنی کشتن آن طایفه از براهمه
که خواب ها را بر آن نَمَط تعبیر کرده بودن بر آن رای قرار دادند، و ملک
مثالی داد تا ایشان را نـَکال کردند، و بعضی را بر دار کشیدند. و کارایدون
حکیم را حاضر خواست و به مَواهب خطیر مستغنی گردانید، و مثال داد تا
براهمه را بر آن حال بدو نمودند؛ گفت : جزای خائنان و سزای غادران این
است. روی به پادشاه آورد و آفرین ها کرد و بر لفظ راند :
<h4 align="justify">رضا ندادی جز صبح در جهان نمّام          رها نکردی جز مُشک بر زمین غـَمّاز

او برفت. ملک بلار را فرمود که : باز باید گشت و آسایشی داد تا ما هم به مجلس اُنس خرامیم، که راست نیاید چنین.<h4 align="justify">در جهان شاهدی و ما فارغ           در قدح جرعه ای و ما هُشیار
خیز تا ز آب روی بنشانیم                باد این خاک ، توده غدار
ترک تازی کنیم و برشکنیم             نفس ، زنگی مزاج را بازار

این
است داستان فضیلت حِلم و ترجیح آن بر دیگر اخلاق ملوک و عادات پادشاهان،
بر خردمندان پوشیده نماند که فایده ی بیان این اَمثال اعتبار خوانندگان و
انتباه مستعمان است. و هر که به عنایت ازلی مخصوص گشت نمودار او تجارب
مُتقدمان و اشارت حکیمان باشد و بنای کارهای حال و استقبال و مَصالح امروز
و فردا بر قاعده ی حکمت و بُنلاد حِصافت نهد.
<h4 align="justify">وَالله ُالمُوَفـَقُ لِما یَنفـَعُ فِی العاجـِل وَ الآجـِل.


۲۶-۱۱-۱۳۸۸ ۰۵:۵۲ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 70
سپاس ها 8
سپاس شده 91 بار در 59 ارسال
ارسال: #6
RE: کلیله و دمنه

باب الملک والطائر فنزة

رای گفت برهمن را : شنودم مثل کسی که دشمنان غالب و
خصوم قاهر بدو محیط شوند و مَفزع و مَهرب از همه ی جوانب مُتعذر باشد و او
به یکی از ایشان طوعاً او کرهاً استظهار جوید و با او صلح پیوندد، تا از
دیگران برهد و از خطر و مخافت ایمن گردد، و عهد خویش در آن واقعه با دشمن
به وفا رساند، و پس از ادراک مقصود در تصون نفس بر حسب خرد برود، و به
یُمن حَزم و مبارکی ِخرد از دشمن مُسَلّم ماند.

اکنون بازگوید داستان اصحاب حِقد و عداوت که از ایشان
احتراز و مُجانبت نیکوتر یا با ایشان انبساط و مقاربت بهتر، و اگر یکی از
آن طایفه گرد استمالت برآید بدان التفات شاید نمود و آن را در ضمیر جای
باید داد یا نه ؟

برهمن گفت : هر که به مادَت روح
قدس متظهر شد و به مدد عقل کل موید گشت در کارها احتیاطی هر چه تمام تر
واجب بیند و مواضع خیر و شر و نفع و ضر اندر آن نیکو بشناسد، و بر تمییز
او پوشیده نماند که از دوست مستزید و قرین ِآزرده تحرّز ستوده تر و از
مکامن غَدر و مکر او تجنب اولی تر، خاصه که تغیظ باطن و تفاوت اعتقاد او
به چشم خرد می بیند و جراحت دل او به نظر بصیرت مشاهدت می کند و آن را از
جهت خویش به اهمالی مرموز یا مکاشفتی صریح موجبات می داند، چه اگر به چرب
زبانی و توَدُد او فریفته شود و جانب تحفظ و تیقظ را بی رعایت گرداند
هرآینه تیر آفت را جانْ هدف ساخته باشد و تیغ بلا را به مغناطیس جهل سوی
خود کشیده.<h4 align="justify">لا تأنن قوماً ضَلمتـَهُمُ               و بدأتهُم بالشَتم ِوالرَغم ِ
ان یأبروا نخلاً لغیرُهُم              فالشیءُ تحقرُهُ و قد یَنمی

و از اخوات این سیاقت حکایت آن مرغ است.

رای پرسید که : چگونه است آن ؟ گفت :<h3 align="justify">حکایت

آورده
اند که مَلِکی بود او را ابن مدین خواندندی، مرغی داشت فـَنزَه نام با
حِسّی سَلیم و نطق دل گشای، در گوشک مَلک بیضه نهاد و بچه بیرون آورد. ملک
فرمود تا او را به سرای حرم بردند و مثال داد تا در تعهد او و فـَرْخ او
مبالغت نمایند. آن پادشاه را پسری آمد که انوار رشد و نجابت در ناصیه ی او
تابان بود و شعاع اقبال و سعادت بر صفحات حال وی دُرفشان.<h4 align="justify">فِی المهدِ ینطقُ عَن سَعادَةِ جَدَّهِ               أثـَرُ النجابةِ ساطِعُ البُرهان ِ
إنَّ الهلال إذا رأیتَ نموَّهُ                      أیقنتَ بَدراً مِنهُ فِی اللَمعان ِ

در
جمله شاه زاده را با بچه ی مرغ اِلفی تمام افتاد، پیوسته با او بازی کردی
و هر روز فنزه به کوه رفتی و از میوه های کوه که آن را در میان مردمان
نامی نتوان یافت دو عدد بیاوردی، یکی پسر ملک را دادی و یکی بچه ی خود را،
و کودکان حالی بدان تلذذی می نمودند از حلاوت آن، و به نشاط و رغبت آن را
می خوردند، و اثر منفعت آن در قوت ذات و بسطت جسم هر چه زودتر پیدا می
آمد، چنان که در مدت اندک ببالیدند و مخایل نفع آن هر چه ظاهرتر مشاهده
کردند، و وسیلت فنزه بدان خدمت موکدتر گشت و هر روز قربت و منزلت وی می
افزود.
و چون یک چندی بگذشت روزی فنزه غایب بود بچه ی او در کنار پسر
ملک جَست و به نوعی او را بیازُرد. آتش خشم، شاه زاده را در غرقاب ضُجرَت
کشید تا خاک در چشم مَردمی و مروت خود زد، و اِلف صحبت قدیم به باد داد،
پای او بگرفت و گرد سر بگردانید و بر زمین زد، چنان که برفور هلاک شد. چون
فنزه باز آمد بچه ی خود را کشته دید، پر غم و رنجور گشت و در توَجّع و
تحسّر افتاد، و بانگ و نفیر به آسمان رسانید، و می گفت : بیچاره کسی که به
صحبت جباران مبتلا گردد، که عقده ی عهد ایشان سخت زود سست شود، و همیشه
رخسار وفای ایشان به چنگال جفا محروم باشد، نه اخلاص و مناصحت نزدیک ایشان
محلی دارد و نه دالت خدمت و ذمام معرفت در دل ایشان وزنی آرد، محبت و
عداوت ایشان بر حدوث حاجت و زوال منفعت مقثور است، عفو در مذهب انتقام
محظور شناسند، اهمال حقوق در شرع نخوت و جبروت مباح پندارند، ثمره ی خدمتِ
مخلصان کم یاد دارند، و عقوبت زلّت جانیان دیر فراموش کند، ارتکاب های
بزرگ را از جهت خویش خُرد و حقیر شمرند، و سهوهای خُرد از جهت دیگران بزرگ
و خطیر دانند، و من باری فرصت مجازات فایت نگردانم و کینه ی بچه ی خود از
این بی رحمت غادر بخواهم که همزاد و هم نشین خود را بکشت، و هم خانه و هم
خوابه ی خود را هلاک کرد. پس بر روی مَلکْ زاده جست و چشم های جهان بین او
بَرکـَنـْد، و پروازی کرد و بر نشیمن حصین نشست.
خبر به ملک رسید، برای
چَشم های پسر جَزَع ها کرد و خواست که مرغ را بدست آرد و به دام مَکر و
حیلت در قفص بلا و محنت افگند، و آن گاه آن چه سزای چُنو بی عاقبت و جزای
چنان مقتحمی تواند بود در باب او تقدیم فرماید. پس برنشست<h4 align="justify">بر باره ای که چون بشتابد چو آفتاب          از غُرتش طلوع کند کوکبِ ظفر<h4 align="justify">فکأنـَما لطمَ الصَباحُ جَبینَهُ                 فـَاقتصَّ منهُ فخاضَ فِی أحشائِه

و
پیش آن بالا رفت و فنزه را آواز داد و گفت : ایمنی، فرود آی. فنزه اِبا
نمود و گفت : مطاوعت ملک بر من فرض است، و بادیه ی فراق او بی شک دراز و
بی پایان خواهد گذشت، که همه عمر کعبه ی اقبال من درگاه او بوده است و
عمده ی سعادت، عمره ی رعایت او را شناخته ام، اگر جان شیرین را عوضی
شناسمی لبیک زنان احرام خدمت گیرمی، و گمان چنان بود که من در سایه ی او
چون کبوتر در مکه مرفه توانم زیست و در فراز صفا و مروه ی او پرواز توانم
کرد، اکنون خون پسرم چون ذبایح در حریم امن او مباح داشتند هنوز مرا تمنی
و آرزوی بازگشتن ؟! و در خبر آمده است که : لا یُلدَغ ُالمومِنُ مِن جُحرٍ
مَرَتـَین ِ. و موافق تر تدبیری بقای مرا مخالفت این فرمان است، و از آن
جا که رحمت ملک است امیدوارم که معذور دارد.
و نیز مقرر است ملک را که
مجرم را ایمن نشاید زیست، اگر چه در عاجل توقفی رود عذاب آجل بی شُبهت
منتظر و مترصد باشد، و هر چند روزگار بیش گذرَد مایه زیادت گیرد، و اگر به
موافقت تقدیر و مساعدت بخت از آن برَهَد اعقاب را تلخی آن بباید چشید و
خواری و نَکال آن بدید، و پسر ملک با بچه ی من غدری اندیشید و من از سوز
فرزند آن پاسخ دادم، و مرا بر تو اعتماد نباید کرد و به رَسَن مخادعت تو
مرا فرو چاه نشاید شد که<h4 align="justify">چشم ندیده ست چنو کینوَر

ملک
گفت : از جانبین ابتدا و جوانی رفت، اکنون نه ما را بر تو کراهیتی متوجه
است و نه تو را از ما آزاری باقی، قول ما باور دار و بیهوده مفارقت جان
گداز اختیار مکن. و بدان که من انتقام و تشفی را از معایب روزگار مردان
شمرم و هرگز از روزگار خویش در آن مبالغت روا نبینم.<h4 align="justify">خشم نبوده ست بر اعدام هیچ      چشم ندیده ست در ابروم چین

فنزه
گفت : بازآمدن هرگز ممکن نگردد، که خردمندان از مقاربت یار مستـَوحش نهی
کرده اند. و گویند هر چند مردم آزرده را لطف و دل جویی بیش واجب دارند و
اکرام و احسان لازم تر شناسند بدگمانی و نفرت بیشتر شود و احتراز و احتراس
فراوان تر لازم آید. و حکما مادر و پدر را به منزلت دوستان دانند، و برادر
را در محل رفیق، و زن را به مثابت الیف شمرند، و اقربا را در رتبت غریمان،
و دختر را در موازنه ی خصمان دانند، و پسر را برای بقای ذکر خواهند و در
نفس و ذات خویشتن را یکتا شناسند و در عزت آن کس را شکرت ندهند. چه هر گاه
که مهمی حادث گردد هر کس به گوشه ای نشینند و به هیچ تاویل خود را از برای
دیگران در میان نهند.<h4 align="justify">داشت زالی به روستای چکاو             مهستی نام دختری و دو گاو
نو عروسی چو سرو ِتر بالان             گشت روزی ز چشمْ بد نالان
گشت بدرش چو ماهِ نو باریک            شد جهان پیش پیر زن تاریک
دلش آتش گرفت و سوخت جگر           که  نیازی  چنو  نداشت  دگر
از قضا گاو زالک از پی خورد           پوز روزی به دیگش اندر کرد
ماند چون پای مُقعَد اندر ریگ            آن سر مرده ریگش اندر دیگ
گاو مانند دیوی از دوزخ                   سوی آن زال تاخت از مطبخ
زال پنداشت هست عزراییل                بانگ برداشت پیش گاو نبیل
که : ای مکلموت من نه مهستیم            من  یکی  پیر  زال  محنتیم
گر تو را مهستی همی باید                  رو مر او را بُبَر ، مرا شاید
بی بلا نازنین شمرد او را                  چون بلا دید در سپرد او را
تا بدانی که وقت پیچاپیچ                   هیچ کس مر تو را نباشد هیچ

و
من امروز از همه ی علایق منقطع شده ام و از همه ی خلایق مفرد گشته، و از
خدمت تو چندان توشه ی غم برداشته ام که راحله ی من بدان گران بار شده است،
و کدام جانور طاقت تحمل آن دارد ؟ در جمله، جگر گوشه و میوه ی دل و
روشنایی ِدیده و راحت جان در صحبت تو بباختم.<h4 align="justify">دشمن خندید بر من و دوست گریست        کو بی دل و جان و دیده چون خواهد زیست<h4 align="justify">وإنما أولادَنا بَیننا               أکبادُنا تمشی علی الارض ِ
لوهب الریحُ علی بَعضهم     لا متنعت عینی منَ الغمض ِ

و با این همه به جان ایمن نیستم و بدین لاوه فریفته شدن از خرد و کیاست دور می نماید، رای من هجر است و صبر.

ملک
گفت : اگر آن از جهت تو بر سبیل ابتدا رفتی تحرز نیکو نمودی، ولکن چون بر
سبیل قصاص و جزا کاری پیوستی، و قضیت معدلت همین است، مانع ثقت و موجب
نفرت چیست ؟ فنزه گفت : موضع خشم در ضمایر موجع است و محل حقد در دل ها
مولم، وا گر به خلاف این چیزی شنوده شود اعتماد را نشاید، که زبان در این
معانی از مضمون عقیدت، عبارت راست نکند و بیان در این سفارت حق امانت
نگزارد، اما دل ها یک دیگر را شاهد عدل و گواه به حق است و از یکی بر
دیگری دلیل توان گرفت، و دل تو در آن چه می گویی موافق زبان نیست، و من
صعوبت صولت تو را نیکو شناسم و در هیچ وقت از بأس تو ایمن نتوانم بود.<h4 align="justify">کز کوه گاه زخم گران تر کنی رکاب        وز باد وقت حمله سبک تر کنی عنان<h4 align="justify">تتقوضُ الافلاکُ إن خالـِفنهُ            وَیُعاضُ مِن بعدِ الحراکِ سُکونُ

ملک
گفت : میان دوستان و معارف أحقاد و ضَغائن بسیار حادث گردد، چه امکان
جهانیان از بسته گردانیدن راه آزار و خصومت قاصر است، و هر که به نور عقل
آراسته باشد و به زینت خرد متحلی بر میرانیدن آن حرص نماید و از احیای آن
تجنب لازم شمرد. فنزه گفت : العَوانُ لاتـُعَلمُ الخِمرة ُ. من گرم و سرد
جهان بسیار دیده ام و عمر در نظاره ی مهره بازی چرخ به پایان رسانیده ام،
و بسیار نفایس زیر حقه ی این دهر بوالعجب به باد داده ام، و از ذخایر
تجربت و ممارست استظهاری وافر حاصل آورده، و به حقیقت بشناخته که هر که بر
پشت کره ی خاک دست خویش مطلق دید دل او چون سر چوگان بهمگنان کژ شود و بر
اطلاق فرق مروت را زیر قدم بسپرد و روی آزرم وفا را خراشیده گرداند؛ و بر
من این معانی مُشتبه نگردد؛ و پیرْ فریفتنْ روزگار، ضایع گردانیدن است.<h4 align="justify">وَقد عَجَمَتْ تلکَ الخُطوبُ قناتـَنا            فزادَ عَلی عَجْم ِالخُطوبِ اعتِدالـُها

و
آن چه بر لفظ ملک می رود عین صدق و محض حقیقت است، اما در مذهب خرد قبول
عذر ارباب حِقد محظور است و طلب صلح اصحاب عداوت حرام. زیرا که در آن خطر
بزرگ است و جان بازی نـَدَبی گران، تا حریف ظریف و کعبتین راست و مُجاهز
امین نباشد در آن شروع نشاید پیوست. و نیز صورت نبندد که خصم موجبات وحشت
فروگذارد و از ترصد فرصت در مکافات آن اعراض نماید، و بسیار دشمنانند که
به قوت و زور بر ایشان دست نتوان یافت و به حیلت و مکر در قبضه ی قدرت و
چنگال نـَقمت توان کشید، چنان که پیل وحشی به مؤانسَت پیل اهلی در دام
افتد. و من به هیچ وقت و در هیچ حال از انتقام ملک ایمن نتوانم بود، روزی
در خدمت او بر من سالی گذرد، چه ضعف و حیرت من ظاهر است و شکوه و مهابت او
غالب.<h4 align="justify">شیطان ِسنان ِآب دارَت را        ناداده شهاب کوبِ شیطانی
باران کمان کامگارت را          نادوخته  روزگار  بارانی

ملک
گفت : کریم، الیف را در سوز فراق نیفگند و بهر بدگمانی انقطاع دوستی و
برادری روا ندارد و معرفت قدیم و صحبت مستقیم را به ظن مجرد ضایع و بی
ثمره نگرداند، اگر چه در آن خطر نفس و مخافت جان باشد. و این خـُلق در
حقیر قـَدْر و خَسیسْ منزلت از جانوران هم یافته شود.<h4 align="justify">المعرفة ُ تنفعُ و لو مَعَ الکلبِ العَقور<h4 align="justify">هوَ الکلبُ إلا أنَ فیهِ ملالة ً            و سوءَ مُراعاةٍ وَما ذاکَ بالکلبِ

فنزه
گفت : حِقد و آزار در اصل مخوف است، خاصه که اندر ضمایر ملوک ممکن گردد،
که پادشاه در مذهب تشفی صُلب باشد و در دین انتقام غالی؛ تاویل و رُخصت را
البته در حوالی سُخط و کراهیت راه ندهند، و فرصت مجازات را فرضی متعین
شمرند، و امضای عزیمت را در تدارک زَلت جانیان و تلافی سهو مفسدان فخر
بزرگ و دُخر نافع، و اگر کسی به خلاف این چشم دارد زرد روی شود که فلک در
این هوس دیده سپید کرد و در این تگاپوی پشت کوژ، و بدین مراد نتوانست رسید.<h4 align="justify">طلبتُ وَفاءَ الغانیاتِ واِنما           تکلَفتُ إیراءً بمِقدَحةٍ صَلدِ

و
مَثـَل کینه در سینه مادام که مهیجی نباشد چون انگشت افروخته ی بی هیزم
است، اگر چه حالی اثری ظاهر نگردانـَد چندان که بهانه ای یافت و علتی دید
بر آن مثال که آتش در خَف افتد فروغ خشم بالا گیرد و جهانی را بسوزد و دود
آن بسیار دماغ های تو ر را خشک گرداند، و هرگز آن آتش را مال و سخن جانی و
لطف مجرم و چاپلوسی و تضرع گناهکار و اخلاص و مناصحت خدمتگار تسکین ندهد،
و تا نفس آن متهم باقی است فورت خشم کم نشود، چنان که تا هیزم بر جای است
آتش نمیرد. و با این همه اگر کسی از گناه کاران را امکان توانـَد بود که
در مراعات جوانب لطفی به جای آرد و در طلب رضا و تحری فراغ دوستان سعی
پیوندد و در کسب منافع و دفع مضار معونتی و مظاهرتی واجب دارد ممکن است که
آن وحشت برخیزد، و هم عقیدتِ مستزید را صفوتی حاصل آید و هم دل خایفِ مجرم
به نسیم امن خوش و خنک گردد. و من از آن ضعیف تر و عاجزترم که از این
ابواب چیزی بر خاطر یارَم گذرانید، یا توانم اندیشید که خدمت من موجب
استزادت را نفی کند و سبب الفت را مثبت گرداند، اگر بازآیم پیوسته در خوف
و خشیت باشم و هر روز بل هر ساعت مرگِ تازه مشاهده کنم، در این مراجعت مرا
فایده ای نمانده است که خود را دست دیَت نمی بینم و سر و گردن فدای تیغ
نمی توانم داشت.<h4 align="justify">نه مرا بر تکاب تو پایاب         نه مرا بر گشاد تو جوشن

ملک
گفت : هیچ کس بر نفع و ضر در حق کسی بی خواست باری عزاسمهُ قادر نتواند
بود و اندک و بسیار و خـُرد و بزرگِ آن به تقدیری سابق و حکمی مبرم باز
بسته است، چنان که دست مخلوق از ایجاد احیا قاصر است، اهلاک و افنا از جهت
وی هم متعذر باشد و مفاتحت پسر من و مکافات تو به قضای آسمانی و مَشیت
ایزدی نفاذ یافت، و ایشان علت آن غرض و شرط آن حکم بودند، ما را به مقادیر
آسمانی مواخذت منمای، که اگر این هجر اتفاق افتد به تقسم خاطر و التفات
ضمیر کشد، و شادمانگی و مسرت از کامرانی و بَسطت آن گاه مُهنا گردد که
اتباع و پیوستگان را از آن نصیبی باشد.<h4 align="justify">أ أسر أن أحظی و یُمنعُ صاحبی             إنی اذا للحُرَ ألأمُ جار ِ

فنزه
گفت : عجز آفریدگان از دفع قضای آفریدگار عزاسمهُ ظاهر است، و مقرر است که
انواع خیر و شر و ابواب نفع و ضر بر حَسَب ارادت و قضیت مشیت خداوند جل
جلاله نافذ می گردد، و به جهد و کوشش خلایق در آن تقدیم و تاخیر و
مُماطِلت و تعجیل صورت نبندد، لا مَرَدَ لقضاءِ الله و لا مُعَقـَبَ
لِحکمهِ یَفعَلُ اللهُ مایَشاءُ و یَحکـُمُ مایُریدُ. [ با این همه ]
اجماع کلی و اتفاق جملی است بر آن که جانب حزم و احتیاط را مهمل نشاید
گذاشت و تصون نفس از مکاره واجب باید شناخت. اعقِلها و توَکل علی الله. و
میان گفتار و کردار تو مسافت تمام می توان شناخت، و راه اقتحام مخوف است و
من به نفسْ معلول، و تجنب از خطر لازم، و تو می خواهی که درد دل خود را به
کشتن من تشفی دهی و به حیلت مرا در دام افگنی، و نفس من از مرگ ابا می
نماید، و الحق هیچ جانور به اختیار این شربت نخورد و تا عنان مراد بدست
اوست از آن تحرز صواب بیند. و گفته اند که : غم بلاست و فاقه بلاست و
نزدیکی دشمن بلا و فراق دوست بلا و ناتوانی بلا و خوف بلا، و عنوان همه
بلاها مرگ است، و صوفیان آن را آکـُفت کبیر خوانند.<h4 align="justify">این بنده دگر باره نروید نی نیست

و
از مضمون ضمیر مصیبت زده آن کس تنسم تواند کرد که بارها به سوز آن مبتلا
بوده باشد و هم از آن نوع شربت های تلخ تجرع کرده. و من امروز از دل خویش
بر عقیدت مَلک دلیل می توانم کرد و کمال حسرت و ضجرت او به چشم خرد می
توانم دید؛ و فرط توجع و تاسف من نمودار حال اوست. و نیز متیقنم که هر گاه
ملک را از بینایی پسر یاد آید، و من از بچه ی خود براندیشم، تغیُری و
تفاوتی در باطن ها پیدا آید، و نتوان دانست که از آن چه زاید. در این صحبت
بیش راحتی نیست، مفارقت اولی تر.<h4 align="justify">با هر که بدی کردی تا مرگ براندیش

ملک
گفت : چه خیر تواند بود در آن کس که از سهوهای دوستان اعراض نتواند نمود
و، از سر حِقد و آزار چنان برنتواند خاست که در مدت عمر بدان مراجعت
نپیوندد و، به هیچ وقت و در هیچ حال بر صحیفه ی دل او از آن اندک و بسیار
نشانی یافته نشود و، اعتذار و استغفار اصحاب را به اهتزاز و استبشار تلقی
ننماید ؟ قال النبی صلی الله علیه و سلم : الا انبئِکُم بشَّرَ الناس :
مَن لایَقبَلُ عُذراً و لایُقیلُ عُثرة ً. و من باری ضمیر خود را هر چه
صافی تر می بینم و از ین ابواب که برشمرده می آید در خاطر خود اثری نمی
یابم، و همیشه جانب عفو من اتباع را ممهد بوده است و اِنعام و اِحسان من
خدمتگاران را مبذول.<h4 align="justify">وَلَیسَ بقـُفـّةٍ جذلی إذاما         أتی الجَربی إلیهِ لاحتکاکِ
وَلا أنا إذتدارکَ ذنبُ خلٍ       عَجَزتُ لهو عن ِالعفو الدراکِ

فنزه گفت :<h4 align="justify">گر باد انتقام تو بر بحر بگذرد          از آب هر بخار که خیزد شود غبار

من
می دانم که گناه کارم، و اگر چه مبتدی نبوده ام معتدی هستم، و هر که در کف
پای او قـُرحَه ای باشد اگر چه به ثبات عزم و قوت طبع بی باکی کند و در
سنگ درشت رفتن جایز شمرده چاره نباشد از آن چه جراحت تازه شود و پای از
کار بماند. چنان که بر خاک نرم رفتن بیش دست ندهد، و آن که با علتِ رَمَد
استقبال شَمال جایز بیند همت او بر تعرض کوری مقصور باشد. و مقاربت من با
تو همین مزاج دارد و تحرزِ از آن از وجهِ شرع و قانون ِرسم فرض است، قال
الله تعالی : ولاتلقوا بایدیکـُم الی التهلـُکةِ. و استطاعت خلایق از آن
نتواند گذشت که در صیانت ذات خود آن قدر مُبالغت نمایند که به نزد خود
معذور گردند. چه هر که بر قوت ذات و زور نفس اعتماد کند لاشک در مَخاوف و
مَضایق افتد و اقتحام او موجب هلاک و بوار باشد، و هر که مقدار طعام و
شراب نشناسد و چندان خورد که معده از هضم آن عاجز آید، یا لقمه بر اندازه
ی دهان نکند تا در گلو بیاویزد، او را دشمن خود باید شمرد.<h4 align="justify">حیات را چه گوارنده تر ز آب ولیک        کسی که بیشترش خورد بکشد استسقاش

و
هر که به غرور خصم فریفته شود به نزدیک اصحاب خرد از ارباب جهل و ضلالت
معدود گردد. و هیچ کس نتواند شناخت که تقدیر در حق وی چگونه رانده شده است
و او را مترصد سعادت روزگار می باید گذاشت یا منتظر شقاوت زیست. لکن بر
همگنان واجب است که کارهای خویش بر مقتضای رای های صایب می گزارند، و در
مراعات جانب حزم و خرد تکلف واجب می بینند، و در حساب نفس خویش ابواب
مناقشت لازم می شمرند، و در میدان هوا عنان خود گرد می گیرند، و با دوست و
دشمن در خیرات سبقت می جویند، تا همیشه مستعد قبول و اقبال و دولت توانند
بود، و اگر اتفاق خوب روی نماید از جمال آن خالی نمانند.

و
کارهای جهان خود بر قضیت حکم آسمانی می رود، و در آن زیادت و نقصان و
تقدیم و تاخیر صورت نبندد. و بر اطلاق عاقل آن کس را توان شناخت که از ظلم
کردن و ایذای جانوران بپرهیزد، و مادام که راه حذر پیش وی گشاده باشد در
مقام خوف و فزع نه ایستد. و من به مَهرب نزدیکم و گریزگاه، بسیار دارم، و
حرام است بر من توقف در این حیرت و تردد، که سَخطِ مَلک خون ِمن حلال دارد
و آن چه از وجه دیانت و مروت محظور است مباح داند. و امید چنین می دارم که
هر کجا روم اسباب معیشت من ساخته و مهیا باشد. چه هر که پنج خصلت را بضاعت
و سرمایه ی عمر خویش سازد به هر جانب که روی نهد اغراض پیش او متعذر نگردد
و مرافقت رفیقان ممتنع نباشد و وحشت غربت او را به موانست بدل گردد، از
بدکرداری باز بودن، و از ریبت و خطر پهلو تهی کردن، و مکارم اخلاق را لازم
گرفتن، و شِعار و دِثار خود کم آزاری و نیکو کاری ساختن، و حسن ادب در همه
اوقات نگاه داشتن. و عاقل چون در منشاء و مَولد و میان اقربا و عشیرت به
جان ایمن نتواند بودن، دل بر فراق اهل و دوستان و فرزندان و پیوستگان خوش
کند، که این همه را عوض ممکن گردد.<h4 align="justify">تـَلقی بکلَ بلادٍ إن حللتَ بها                أهلاً بأهلٍ و جیراناً بجیران ِ<h4 align="justify">و از نفس و ذات عوض صورت نبندد             این بنده دگر باره نروید نی نیست

و
بباید دانست که ضایع تر مال ها آن است که از آن انتفاع نباشد و در وجه
انفاق ننشیند، و نابکارتر زنان اوست که با شوی نسازد، و بتر ِفرزندان آن
است که از اطاعت مادر و پدر ابا نماید و همت بر عقوق مقصور دارد، و لئیم
تر دوستان اوست که در حال شدت و نکبت دوستی و صداقت را مهمل گذارد، و غافل
تر ملوک آن است که بی گناهان از او ترسان باشند و در حفظ ممالک و اهتمام
رعایا نکوشد، و ویران تر شهرها آن است که در او امن کم اتفاق افتد. و هر
چند مَلک کرامت می فرماید و انواع تمنیت و قوت دل ارزانی می دارد و آن را
به عهود و مواثیق موکد می گرداند البته مرا به نزدیک او امان نیست و در
خدمت و جوار او ایمن نتوانم زیست، چه روزگار میان ما مُفارقتی افگند که
مواصلت را در حوالی آن مجال نتواند بود، و در مستقبل هر گاه که اشتیاقی
غالب گردد حکایت جمال تخت آرای ملک بر چهره ی ماه و پیکر مهر خواهم دید و
اخبار سعادت او از نسیم سحری خواهم پرسید.<h4 align="justify">أقولُ وَ أروی کـُلما هَبتِ الصبا :         «ألایا صبا نجدٍ مَتی هجتِ مِن نجدِ»
نَسیمَ الصبا قـُل للاحِبةِ مُنشداً :             «سلامٌ علیکم کیفَ حالـُکمُ بَعدی»

و از حال غربت من رای ملک را هم بر این مزاج معلوم تواند شد.<h4 align="justify">فإذا الصبا هبَت فانَ نَسیمَها       یُهدی عِلیکَ تحیتی و ثنائی<h4 align="justify">ای باد صبح دم گذری کن به کوی من         پیغام من بُبَر بَبر ِماه روی من

بر این کلمه سخن به آخر رساندیدند و ملک را وداع کرد.<h4 align="justify">بجست با رخ زرد از نهیب تیغ کبود       چنان که برگ بهاری ز پیش باد خزاناین
است داستان حذر از مُخادعت دشمن مستولی و احتراز از تصدیق لاوه و زرق خصم
غالب. و بر عاقل پوشیده نماند که غرض از بیان این مثال آن بوده است تا
خردمندان در حوادث هر یک را امام سازند و بنای کارها بر قضیت آن نهند.
ایزد تعالی جملگی مومنان را شناسای مصالح حال و مآل و بینای مناظم دین و
دنیا کناد، بمنه و رَحمته.




۲۶-۱۱-۱۳۸۸ ۰۵:۵۵ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 70
سپاس ها 8
سپاس شده 91 بار در 59 ارسال
ارسال: #7
RE: کلیله و دمنه

باب السنور و الجرذ

رای
گفت شنودم مَثـَل آن کس که بی فکرت و رویّت خود را در دریای حیرت و
نـَدامت افگنـْد و بسته ی دام غرامت و پشیمانی گردانید. اکنون بازگوید
داستان آن که دشمنان انبوه از چپ و راست و پس و پیش او درآیند چُنان که در
چنگال هلاک و قبضه ی تلف افتد، پس مخرج خویش در ملاطفت و موالات ایشان
بیند و جمال حال خود لطیف گرداند و به سلامت بجَهَد و عهد با دشمن به وفا
رَساند. و اگر این باب میسر نشود گرد ملاطفت چگونه درآید و صلح به چه طریق
التماس نماید ؟

برهمن جواب داد که : اغلب دوستی و دشمنایگی قایم و
ثابت نباشد، و هرآینه بعضی به حوادث روزگار استحالت پذیرد. و مثال آن چون
ابر بهاریست که گاه می بارد و گاه آفتاب می تابد و آن را دوامی و ثباتی
بیشتر صورت نبندد.<h4 align="justify">سَحابة ُصیفٍ لیس یَرجی دَوامُها

و
وفاق زنان و قربت سلطان و ملاطفت دیوانه و جمال اَمرد همین مزاج دارد و دل
در بقای آن نتوان بست؛ و بسیار دوستی است که به کمال لطف و یگانگی رَسیده
باشد و نما و طراوت آن بر امتداد روزگار باقی ماندَه، ناگاه چشم زخمی افتد
و به عَداوت و استزادَت کـَشَد؛ و باز عداوت های قدیم و عصبیت های مَوروث
به یک مُجاملت ناچیز گردد و بنای مَودت و اساس محبت موکد و مستحکم شود. و
خردمند روشن رای در هر دو باب بر قضیت فرمان حضرت نبوّت رود - قال النبیُ
صلی الله علیهِ و علی آله «اَحبـِب حَبیبکَ هوناً ما، عَسی اَن یکونَ
بغیضکَ یوماً ما؛ و ابغض بغیضکَ هوناً ما، عَسی اَن یکونَ حبیبکَ یوماً
ما». نه تالـُف دشمن فروگذارد  و طمع از دوستی او مُنقطع گرداند و نه بر
هر دوستی اعتماد کلی جایز شمرد و به وفای او ثِقت افزاید. و از مکر دهر و
زهر چرخ در پریشان گردانیدن آن ایمن شود. و اما عاقبت اندیش التماس صلح و
مقاربتِ دشمن را غنیمت پندارد چون متضمن دفع مَضرتی و جرّ منفعتی باشد
برای این اغراض که تقریر افتاد. و هر که در این معانی وجه کار پیش چشم
داشت و طریق مصلحت به وقت بدید به حصول غرض و نجح مراد نزدیک نشیند، و به
فتح باب دَولت و طلوع صبح سعادت مخصوص گردد. و از قرائن و اخوات آن، حکایت
گربه و موش است.

رای پرسید که : چگونه است ؟ گفت :<h3 align="justify">حکایت

آورده
اند که به فلان شهر درختی بود، و در زیر درخت سوراخ موش، و نزدیک آن گربه
ای خانه داشت؛ و صیادان آن جا بسیار آمدندی. روزی صیاد دام بنهاد . گربه
در دام افتاد و بماند. و موش به طلب طعمه از سوراخ بیرون رفت. به هر جانب
برای احتیاط چشم می انداخت و راه سَره می کرد، ناگاه نظر بر گربه افگند.
چون گربَه را بسته دید شاد گشت. در این میان از پس نگریست راسویی از جهت
او کمین کرده بود، سوی درخت التفاتی نمود بومی قصد او داشت. بترسید و
اندیشید که : اگر بازگردم راسو در من آویزد، و اگر بر جای قرار گیرم بوم
فرود آید، و اگر پیشتر روم گربَه بر راه است. با خود گفت : درِ بلاها باز
است و انواع آفت به من محیط و راه مخوف، و با این همه دل از خود نشاید برد.<h4 align="justify">اَقـُولُ لَها؛ وَقَد طارتْ شَعاعاً        مِن الابْطال ِ : وَیْحَکِ لـَن تُراعی

و
هیچ پناهی مرا به از سایه ی عقل و هیچ کس دست گیرتر از سالار خرد نیست. و
قوی رای به هیچ حال دَهشت را به خود راه ندهد و خَوف و حیرت را در حَواشی
دل مجال نگذارد، چه محنت اهل کیاست و حَصافت تا آن حد نرسد که عقل را
بپوشاند، و راحت در ضمیر ایشان هم آن محل نیابد که بَطَر مستولی گردد و
تدبیری فروماند. و مثال باطن ایشان چون غَور دریاست که قعر آن در نتوان
یافت و اندازه ی ژرفی آن نتوان شناخت، و هر چه در وی انداخته شود در وی
پدید نیاید و در حوصله ی وی بگنجد و اثر تیرگی در وی ظاهر نگردد. و مرا
هیچ تدبیر موافق تر از صلح گربه نیست که در عین بلا ماندهَ است و بی
مَعونت من از آن خلاص نتواند یافت، و شاید بود که سخن من بگوش خرد استماع
نماید و تمییز عاقلانَه در میان آرد و بر صِدق گفتار من وقوف یابد، و
بداند که آن را به اِخداع و نفاق آسیبی صورت نبندد و از معرض مکر و زَرق
دور است، و به طمع مَعونت مصالحت من بپذیرد، و هر دو را به برکات راستی و
یُمن وفاق نجاتی حاصل آید.
پس نزدیک گربه رفت و پرسید که حال چیست ؟
گفت : مَقرون به ابواب بلا و مشقت. موش گفت : لو لَم اَترُکِ الکِذبَ
تاَثـُماً لتـَرکتـُه تکرُماً و تذمُماً.هرگز هیچ شنوده ای از من جز راست
؟ و من همیشه به غم تو شاد بودمی و ناکامی تو را عین شادکامی خود شمردی، و
نـَهمَت بر آن چه به مضرت پیوندد مقصور داشتمی، لکن امروز شریک تـُوْم در
بلا، و خلاص خویش در آن می پندارم که بر خلاص تو مشتمل است، بَدان سبب
مهربان گشته ام. و بر خرد و حَصافت تو پوشیده نیست که من راست می گویم و
در این خیانت و بدسگالی نمی دارم، و نیز راسو را بر اثر من و بوم را بر
بالای درخت می توان دید، و هر دو قصد من دارند و دشمنان تو اند، و هرگاه
که به تو نزدیک شدم طمع ایشان از من منقطع گشت.<h4 align="justify">لقای تو سبب راحت است در ارواح      بقای تو سبب صحت است در ابدان

اکنون
مرا ایمن گردان و تاکیدی به جای آر تا به تو پیوندم، و غرض من به حصول رسد
و بندهای تو همه ببُرم و فرج یابی. این سخن را یاد دار و به حسن سیرت و
طهارت سریرت من واثق باش، که هیچ کس از یافتن حَسنات و اِدراک سعادات از
دو تن محروم تر نباشد : اول آن که بر کسی اعتماد نکند و به گفتار خردمندان
ثقت او مستحکم نشود، دیگر آن که دیگران از قبول روایت و تصدیق شهادت او
امتناع نمایند و در آن چه گوید خردمندان را جواب نبوَد. و من در عُهده ی
وفای خود می آیم و می گویم :<h4 align="justify">اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنم        ز عشق و مهر دگر دلبران کرانه کنم

این
ملاطفت بپذیر و در این کار تاخیر منمای، که عاقل در مُهمات توَقف و در
کارها تردد جایز نشمرد، و دل به بقای من خوش کن که من به حیات تو شادم، چه
رستگاری هر یک از ما به بقای دیگری متعلق است، چنان که کـَشتی به سَعی
کشتی بان به کرانه رسد و کشتی بان به دالـَت کشتی خلاص یابد. و صدق من به
آزمایش معلوم خواهد گشت و چون آفتاب روشن شد که قول من از عمل قاصر است و
کردار من بر گفتار راجح.
چون گربَه سخن موش بشنود و جمال راستی بر
صفحات آن بدید شاد شد و گفت : سخن تو به حق می ماند، و من این مُصالحت می
پذیرم، که فرمان باری عزَّ اسمهُ بر آن جملتست : و ان جَنَحُوا لِلسَلم
ِفاَجنَح لَها. و امید می دارم که هر دو جانب را به یُمن آن خلاص پیدا آید
و من مجازات آن بر خود واجب گردانم و همه عمر التزام شکر و منت نمایم.
موش
گفت : من چون به تو پیوستم باید که ترحیبی تمام و اجلالی بَسَزا رود، تا
قاصدان من به مشاهده ی آن بر لطف حال مُصافات و استحکام عقد مَوالات واقف
شوند و خایب و خاسر بازگردند، و من با فراغت و مَسرت بندهای تو ببُرم. گفت
: چنین کنم.
آنگه موش پیش تر آمد. گربه او را گرم بپرسید، و راسو و بوم
هر دو نومید برفتند، و موش به آهستگی بندها بریدن گرفت. گربَه استبطایی
کرد و گفت : زود ملول شدی، و اعتقاد من در کرم عهد تو به خلاف این بود،
چون بر حاجت خویش پیروز آمدی مگر نیت بَدَل کردی و در اِنجاز وَعد مُدافعت
می اندیشی ؟ بدان که قوت عزیمت و ثبات رای هر کس در هنگام نکبت توان
آزمود، زیرا که حوادث زمانه بوته ی وفا و مِحَک مردان است.<h4 align="justify">آتش کند هرآینه صافی عیار زر

این
مماطلت به اخلاق کریمان لایق نیست و با عادات بزرگان مناسبتی ندارد، و
منافع مودت و فواید حُریّت من هرچه عاجل تر بیافتی و طمع دشمنان غالب از
ذات تو منقطع گشت، و حالی به مروت آن لایق تر که مکافات آن لازم شمُری و
زودتر بندهای من ببُری و سَوالفِ وحشت را فروگذاری، که این موافقت که میان
ما تازه گشت سوابق مناقشت را، بحمدالله ومنه، برداشت؛ و فضیلت وفاداری و
شرف حق گزاری بر خرد و رای تو پوشیده نماند، و وَصمَت غدر و منقصت مکر
سمتی کریه است و خدشه ای زشت، کریم جمال مناقب و آینه ی محاسن خویش بدان
ناقص و معیوب نگرداند. و هر که را به حریت میلی است ظاهر و باطن با دوستان
پس از معاهدت برابر دارد. و نیز اگر خواهی که کعبتین کژ در میان آری هم بر
آن اطلاع افتد و معایب آن بر هر کس مستور نماند.<h4 align="justify">اَتـُخفی مابـِوُدَکَ مِن سقام ٍ                 وَهَل یَخفیَ السقامُ عَلیَ النَطاسیّ

و
هر کجا کرمی شامل و مروتی شایع است طبع از اهمال حقوق نفور باشد و همت
برگزاردِ مواجب آن مقصور. و مرد خوب سیرتِ نیکو سَریرت به یک توَدد قدم در
میدان مُخالصت نهد و بنای دوستی و مُصادِقت را به اوج کیوان رَساند، و
نهال مردمی و مودت را پیراسته و سیراب گرداند، و اگر در ضمیر سابقه ی
وحشتی و خشونتی بیند سبک محو کند و آن را غنیمت بزرگ و تجارتی مُربـِح
شمرد، خاصه که وثیقتی در میان آمده باشد و به سوگندان مغلظه موکد گشته.
و
بباید شناخت که عقوبت غادران زود نازل گردد، و سوگند دروغ قواعد عمر و
اساس زندگانی زود با خلل کند، و زبان نبوت بدین دقیقه اشارت کند که :
الیَمینُ الغَمُوسَ تدَعُ الدَیارَ بلاقِعَ. و آن کس که به تواضع و تضرع
مقدمات آزار فرو نتواند گذاشت و در عفو و تجاوز پیش دستی و مبادرت نتواند
نمود از پیرایه ی نیکونامی عاطل گردد و در پیش مردان سرافگنده ماند.<h4 align="justify">یاری که ببندگیت اقرار دهد          با او تو چنین کنی ! دلت بار دهد ؟

موش
گفت : هرکس که در وفای تو سوگند بشکند پشت و دلش به زخم حوادث زمانه شکسته
باد. و بدان که دوستان دو نوع اند : اول آن که به صدق رغبت و طوع دل به
موالات گرایند؛ و دوم آن که از روی اضطرار صحبتی نمایند. و هر دو جنس از
التماس منافع و احتمال مَضار غافل نتوانند بود؛ اما آن که بی مخافت به
دواعی صفای عقیدت افتتاحی کند بر وی در همه احوال اعتماد باشد و به همه
وقت از او ایمن توان زیست، و هر انبساط که نموده آید از خرد دور نیفتد، و
آن که به ضرورت در پناه دوستی کسی درآید حالات میان ایشان متفاوت رود :
گاه آمیختگی و مُباسَطت، و گاه دامن درچیدن و محانبت، و همیشه زیرک بعضی
از حاجات چنین کس را در صورت تعذر فرا می نماید. آن گاه آن را به آهستگی
به تـَیسیر می رساند، و در اثنای آن خویشتن نگاه می دارد، که صیانت نفس در
همه احوال فرض است، تا هم به مَنقبَت مروت مذکور گردد و هم به رتبت رای و
رویت مشهور شود.
و کلی مواصلات عالمیان جز برای عاجل نفع ممکن نباشد. و
من بدانچه قبول کرده ام قیام می نمایم و در صیانت ذات مبالغت جایز می
شمرم. چه مخافت من از تو زیادت از آن است که از آن طایفه که به اهتمام تو
از قصد ایشان ایمن گشتم و قبول صلح تو برای رد حمله ی ایشان فرض گشت، و
مُجاملتی که از جهت تو در میان آمد هم برای مصلحت وقت و دفع مضرت حالی
بود، که هر کاری را حیلتی است. و هر که صلاح آن ساعته را فروگذاشت چگونه
توان گفت او را در عواقب کارها نظری است ؟ و من تمامی بندهای تو می برم و
هنگام فرصت آن نگاه می دارم، و یک عقدَه را برای گرو جان خود گوش می دارم
تا به وقتی بُرم که تو را از قصد من فریضه تر کاری باشد و بدان نپردازی که
به من رنجی رسانی.
و هم بر این جمله که تحریر افتاد موش بندها ببرید و
یکی که عمدَه بود بگذاشت، و آن شب ببودند. چندان که سیمرغ سحرگاه در افق
مشرقی پروازی کرد و بال نورگستر خود را بر اطراف عالم پوشانید صیاد از دور
پدید آمد. موش گفت : وقت آن است که باقی ضَمان خود به ادا رسانم؛ و آن
عقدَه ببُرید. و گربَه به هلاک چنان متیقن بود و بدگمانی و دِهشت چنان
مستولی بود که از موشش یاد نیامد، پای کشان بر سر درخت رفت، و موش در
سوراخ خزید، و صیاد پای دام گسسته و نومید و خایب بازگشت.
دیگر روز موش
از سوراخ بیرون آمد و گربَه را از دور بدید، کراهیت داشت که نزدیک او رود.
گربَه آواز داد که : تحرز چرا می نمایی ؟ قداَستکرَمتَ فارتبـِط. در این
فرصت نفیس ذخیرتی بدست آوردی و برای فرزندان و اَعقاب دوستی کار آمده
الفغدی.
پیش تر آی تا پاداش شفقت و مروت خویش هر چه بسزاتر مشاهدَه کنی. موش احتراز می نمود. گفت :<h4 align="justify">علام اذا جَنَحتُ الی انبـِساطٍ         بدَرتَ الی انقِباض ٍو احتراس ِ
و تولعُ باطراحی و اِجتنابی         و تزهدُ فی ارتباطی و احتسابی

دیدار
از من دریغ مدار و دوستی و برادری ضایع مگردان. چه هر که دوستی را به جهد
بسیار در دایره ی محبت کشد و بی موجبی بیرون گذارد از ثمرات مَوالات محروم
ماند و دیگر، دوستان از وی نومید شوند.<h4 align="justify">بد کسی دان که دوست کم دارد         زو بتر چون گرفت بگذارد
گرچه صد بار باز کردِت یار          سوی او بازگرد چون طومار

و تو را بر من نعمت جان و منت زندگانی است، و چنان که تو را در آن معنی توفیق مساعدت کرد هیچ کس را میسر نتواند بود.<h4 align="justify">وَرشتَ جناحی المقصوصَ              حَتی غدا وحفَ القوادم والش*****ِ

و
مادام که عمر من باقی است حقوق تو را فراموش نکنم و از طلب فرصت مجازات و
ترصد وقت مکافات فرو نه ایستم و هرچه در امکان آید مبذول دارم. سوگندان
یاد کرد و بسیار کوشید تا حجاب مجانبت از میان بردارد و راه مواصلت گشاده
گرداند، البته مفید نبود. موش جواب داد که : جایی که ظاهر حال مبنی بر
عداوت دیده می شود چون به حکم مقدمات در باطن گمان مودت افتد اگر انبساطی
رود و آمیختگی افتد از عیب منزه ماند و از رَیب دور باشد، و باز جایی که
در باطن شُبهَتی متصور گردد اگر چه ظاهر از کینه مبرا مشاهده کرده می آید
بدان التفات نشاید نمود و از توقی و تصوّن هیچ باقی نباید گذاشت، که مضرت
آن بسیار است و عاقبت آن وخیم، و راست آن را ماند که کسی بر دندان پیل
نشیند و آن گاه نشاط خواب و عزیمت استراحت کند. لاجرم سرنگون در زیر پای
او غلطد و به اندک حرکتی هلاک شود.
و مَیل جهانیان به دوستان برای
منافع است، و پرهیز از دشمنان برای مَضار. اما عاقل اگر در رنجی افتد که
در خلاص از آن به اهتمام دشمن امید دارد و فرج از چنگال بلا بی عَون او
نتواند یافت گردِ تودد برآید و در اظهار مودت کوشد؛ و باز اگر از دوستی
خلاف بیند تجنب نماید و عداوت ظاهر گرداند، و بچگان بهایم بر اثر مادران
برای شیر دَوَند، و چون از آن فارغ شدند بی سوابق وحشت و سَوالف ریبت
آشنایی هم فرو گذارند، و هیچ خردمند آن را برعداوت حمل نکند. اما چون
فایده منقطع گشت ترک مَواصلت به خرد نزدیک تر باشد.
و عاقل همچنین در
کارها بر مزاج روزگار می رود و پوستین سوی باران می گرداند، و هر حادثه را
فراخور حال و موافق وقت تدبیری می اندیشد و با دشمنان و دوستان در انقباض
و انبساط و رضا و سخط و تجلد و تواضع چنان که ملایم مصلحت تواند بود
زندگانی می کند، و در همه ی معانی جانب رفق و مدارا به رعایت می رساند.
و
بدان که اصل خلقت ما بر معادات بوده است و از مرور روزگار مایه گرفته است
و در طبع ها تمکـُن یافته، و بر دوستی که بر حاجت حادث گشته است چندان
تکیه نتوان کرد و آن را عِبره ای بیشتر نتوان نهاد، که چون موجب از میان
برخاست به قرار اصل باز رود، چنان که آب مادام که آتش در زیر او می داری
گرم می باشد، چون آتش از او بازگرفتی به اصل سردی باز شود و هیچ دشمن موش
را از گربه زیان کارتر نیست، و هر دو را اضطرار حال و دواعی حاجت بر آن
داشت که صلح پیوستیم. امروز که موجب زایل شد بی شبهت عداوت تازه گردد.
و
هیچ خیر نیست خصم ذلیل را در مَواصلت خصم عزیز،  و در مُجاورت دشمن قوی
خصم ضعیف را، و تو را هیچ اشتیاقی نمی شناسم به خود جز آن که به خون من
ناهار بشکنی، و به هیچ تاویل نشاید که به تو فریفته شوم. و به دوستی تو
ثقت موش را کی بوده است ؟ چه به سلامت آن نزدیک تر که بی تـُوان از صحبت
تـُوانا احتراز نماید و عاجز از مقاومت قادر پرهیز واجب بیند، که اگر به
خلاف این اتفاق افتد غافل وار زخم گران پذیرد. و هر که به آسیب غرور و
غفلت درگردد کمتر تواند خاست.
و خردمند چون عنان اختیار بدست آورد و
دواعی اضطرار زایل گردانید در مفارقت دشمن مُسارَعَت فرض شناسد، و مثلا
لحظتی تاخیر و توقف و تانی و تردُد جایز نشمرد؛ هر چند از جوانب خویش
سراسر ثبات و وَقار مشاهده کند از جانب خصم آن در وهم نیارد، و هر آینه از
وی دوری گزیند. و هیچ چیز به حزم و سلامت از آن لایق تر نیست که تو از
صیاد پرهیز واجب بینی و من از تو برحذر باشم. و میان دوستان چون طریق
مهادات و ملاطفت بسته مانـْد و دل جویی و شفقت در توقف افتاد صفای عقیدت
معتبر دارند و بنای مخالصت بر قاعده ی مناجات ضمایر نهند. بر این اختصار
باید نمود که اجتماع ممکن نگردد و از خرد و رای راست دور باشد.

گربه اضطرابی کرد و جَزَع و قـَلق ظاهر گردانید و گفت :<h4 align="justify">همی داد گویی دل من گوایی           که باشد مرا از تو روزی جدایی
چنین من گمان برده بودم ولیکن        نه چونان که یکسو نهی آشنایی

بر این کلمه یک دیگر را وداع کردند و بپراگند.

این
است مثل خردمند روشن رای که فرصت مصالحت دشمن به وقت حاجت فائِت نگرداند و
پس از حصول غرض از مراعات جانب حزم و احتیاط غافل نباشد.
سبحان الله !
موشی با ضعف و عجز خویش چون آفات بدو محیط گشت و دشمنان غالب گرد او
درآمدند دل از جای نبرد و به دقایق مخادعت یکی را از ایشان در دام موافقت
کشید، تا بدان وثیقت و وسیلت محنت از وی دور گشت، و از عُهده ی عَهد دشمن
به وقت بیرون آمد، و پس از ادراک نهمت در تصون ذات ابواب تیقظ به جای
آورد. اگر اصحاب خرد و کیاست و ذَکا و فطنت این تجارب را نمودار عزایم
خویش گردانند و در تقدیم مهمات این اشارت را امام سازند فواتح و خواتم
کارهای ایشان به مزید دوستکامی و غبط مقرون باشد و سعادت عاجل و آجل به
روزگار ایشان متصل گردد، والله ُولیُ التوفیق.
 





۲۶-۱۱-۱۳۸۸ ۰۵:۵۶ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 70
سپاس ها 8
سپاس شده 91 بار در 59 ارسال
ارسال: #8
RE: کلیله و دمنه

باب الزاهد و ابن عرس - حکایت دوم و پایان باب

پارسا
مردی بود و در جوار او بازارگانی بود که شهد و روغن فروختی، و هر روز
بامداد قدری از بضاعت خویش برای قوت او بفرستادی. چیزی از آن به کار بردی
و باقی در سبویی می کردی و در طرفی از خانه می آویخت.

به آهستگی سبوی پر شد. یک روزی در آن می نگریست.
اندیشید که : «اگر این شهد و روغن به دَه درم بتوانم فروخت، از آن پنج سر
گوسپند خَرَم، هر ماهی پنج بزایند و از نتایج ایشان رَمَه ها سازم و مرا
بدان استظهاری تمام باشد، اسباب خویش ساخته گردانم و زنی از خاندان
بخواهم؛ لاشک پسری آید، نام نیکوش نهم و علم و ادب درآموزم، چون یال برکشد
اگر تمردی نماید بدین عصا ادب فرمایم. این فکرت چنان قوی شد و این اندیشه
چنان مستولی گشت که ناگاه عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوی زد، در حال
بشکست و شهد و روغن تمام به روی او فرو دوید.

و این
مثل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقان تمام و یقین صادق از عیبی
خالی نماند و خاتمت آن به ندامت کشد. زاهد بدین اشارت حالی انتباهی یافت،
و بیش ذکر آن بر زبان نراند، تا مدت حمل سپری شد. الحق پسری زیبا صورت
مقبول طلعت آمد. شادی ها کردند و نذرها به وفا رسانید. چون مدت ملالت زن
بگذشت خواست که به حمامی رود، پسر را به پدر سپرد و برفت. ساعتی بود معتمد
پادشاه روزگار به استدعای زاهد آمد. تاخیر ممکن نگشت؛ و در خانه راسُوِی
داشتند که با ایشان یک جا بودی و به هر نوع از وی فراغی حاصل شمردندی، او
را با پسر بگذاشت و برفت. چندان که او غایب شد ماری روی به مهد کودک نهاد
تا او را هلاک کند. راسو مار را بکشت و پسر را خلاص داد. چون زاهد باز آمد
راسو در خون غلطیده پیش او باز دوید. زاهد پنداشت که آن خون پسر است، بی
هوش گشت و پیش از تعرف کار و تتبع حال عصا را در راسو گرفت و سرش بکوفت.
چون در خانه آمد پسر را به سلامت یافت و مار را ریزه ریزه دید. لختی بر دل
کوفت و مدهوش وار پشت به دیوار بازگشت و روی و سینه می خراشید :<h4 align="justify">نه به تلخی چو عیش من عیشی      نه به ظلمت چو روز من قاری

و
کاشکی این کودک هرگز نزادی و مرا با او این الف نبودی تا به سبب او این
خون ناحق ریخته نشدی و این اقدام بی وجه نیفتادی؛ و کدام مصیبت از این
هایل تر که هم خانه ی خود را بی موجبی هلاک کردم و بی تاویل لباس تلف
پوشانیدم ؟<h4 align="justify">کفی حَزَنا ألا أزال أری القنا             تمُجُ نجیعً من ذِراعی ومن عُضدی

شکر
نعمت ایزدی در حال پیری که فرزندی ارزانی داشت این بود که رفت ! و هر که
در ادای شکر و شناخت قدر نعمت غفلت ورزد نام او در جریده ی عاصیان مثبت
گردد و ذکر او از صحیفه ی شاکران محو شود. او در این فکرت می پیچید و در
این حیرت می نالید که زن از حمام در رسید و آن حال مشاهدت کرد؛ در تنگ دلی
و ضُجرت با او مشارکت نمود و ساعتی در این مُفاوضت خوض پیوستند، آخر زاهد
را گفت : این مثل یاد دار که هر که در کارها عجلت نماید و از منافع وقار و
سکینت بی بهر ماند بدین حکایت او را انتباهی باشد و از این تجربت اعتباری
حاصل آید.

این است داستان کسی که پیش از قرار عزیمت
کاری به امضا رساند. و خردمند باید که این تجارب را امام سازد، و آینه ی
رای خویش را به اشارت حکما صیقلی کند، و در همه ی ابواب به تـَثـَبُت و
تانی و تدبُر گراید، و از تعجیل و خفت بپرهیزد، تا وفود اقبال و دولت به
ساحت او متواتر شود و امداد خیر و سعادت به جانب او متصل گردد، والله ولی
التوفیق.
 





۲۶-۱۱-۱۳۸۸ ۰۵:۵۶ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  این شعر از کیه ..بقیه اش چیه؟ nasrinit 362 20,943 دیروز ۰۱:۴۵ صبح
آخرین ارسال: mahya28
  بانوی سکوت.... mahsun seven 305 1,211 ۲۴-۴-۱۳۹۳ ۱۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: یلداخسرونژاد
  جملات قصار از بزرگان DeViL 598 29,806 ۲۱-۳-۱۳۹۳ ۰۳:۰۸ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
  ۞ تاپیک شعرها و جملات عاشقانه و زیباوسخنهای جالب ۞ NINJA_KNIGHT 3,474 152,699 ۱۸-۳-۱۳۹۳ ۰۲:۵۳ صبح
آخرین ارسال: کتابخواندن
Heart عاشقانه nasrinit 143 11,515 ۱۱-۳-۱۳۹۳ ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: ghanbari93

درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 750.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

جستجو در انجمن