درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۲۴-۸-۱۳۹۷, ۰۲:۴۵ عصر



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
بوستان سعدی-در عدل و تدبیر و رای
نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #1
بوستان سعدی-در عدل و تدبیر و رای

<h1 align="center">سرآغاز باب اول<h1 align="center">در عدل و تدبیر و رای

شنیدم که در وقت نزع روانبه هرمز چنین گفت نوشیروان
که خاطر نگهدار درویش باشنه در بند آسایش خویش باش
نیاساید اندر دیار تو کسچو آسایش خویش جویی و بس
نیاید به نزدیک دانا پسندشبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درویش محتاج دارکه شاه از رعیت بود تاجدار
رعیت چو بیخند و سلطان درختدرخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت
مکن تا توانی دل خلق ریشوگر می کنی می کنی بیخ خویش
اگر جاده ای بایدت مستقیمره پارسایان امیدست و بیم
طبیعت شود مرد را بخردیبه امید نیکی و بیم بدی
گر این هر دو در پادشه یافتیدر اقلیم و ملکش پنه یافتی
که بخشایش آرد بر امیدواربه امید بخشایش کردگار
گزند کسانش نیاید پسندکه ترسد که در ملکش آید گزند
وگر در سرشت وی این خوی نیستدر آن کشور آسودگی بوی نیست
اگر پای بندی رضا پیش گیروگر یک سواره سر خویش گیر
فراخی در آن مرز و کشور مخواهکه دلتنگ بینی رعیت ز شاه
ز مستکبران دلاور بترسازان کو نترسد ز داور بترس
دگر کشور آباد بیند به خوابکه دارد دل اهل کشور خراب
خرابی و بدنامی آید ز جوررسد پیش بین این سخن را به غور
رعیت نشاید به بیداد کشتکه مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان کن از بهر خویشکه مزدور خوشدل کند کار بیش
مروت نباشد بدی با کسیکز او نیکویی دیده باشی بسی
 <h1 align="center">٭٭٭

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت در آن دم که چشمش زدیدن بخفت
برآن باش تا هرچه نیت کنینظر در صلاح رعیت کنی
الا تا نپیچی سر از عدل و رایکه مردم ز دستت نپیچند پای
گریزد رعیت ز بیدادگرکند نام زشتش به گیتی سمر
بسی بر نیاید که بنیاد خودبکند آن که بنهاد بنیاد بد
خرابی کند مرد شمشیر زننه چندان که دود دل طفل و زن
چراغی که بیوه زنی برفروخت بسی دیده باشی که شهری بسوخت
ازان بهره ورتر در آفاق نیستکه در ملکرانی بانصاف زیست
چو نوبت رسد زین جهان غربتشترحم فرستند بر تربتش
بدو نیک مردم چو می بگذرندهمان به که نامت به نیکی برند
 <h1 align="center">٭٭٭

خدا ترس را بر رعیت گمارکه معمار ملک است پرهیزگار
بد اندیش تست آن و خونخوار خلق که نفع تو جوید در آزار خلق
ریاست به دست کسانی خطاستکه از دستشان دستها برخداست
نکو کار پرور نبیند بدیچو بد پروری خصم خون خودی
مکافات موذی به مالش مکنکه بیخش برآورد باید ز بن
مکن صبر بر عامل ظلم دوستچه از فربهی بایدش کند پوست
سر گرگ باید هم اول بریدنه چون گوسفندان مردم درید
 <h1 align="center">٭٭٭

چه خوش گفت بازارگانی اسیرچو گردش گرفتند دزدان به تیر
چو مردانگی آید از رهزنانچه مردان لشکر، چه خیل زنان
شهنشه که بازارگان را بخست در خیر بر شهر و لشکر ببست
کی آن جا دگر هوشمندان روندچو آوازه ی رسم بد بشنوند ؟
نکو بایدت نام و نیکو قبولنکودار بازارگان و رسول
بزرگان مسافر بجان پرورندکه نام نکویی به عالم برند
تبه گردد آن مملکت عن قریبکز او خاطر آزرده آید غریب
غریب آشنا باش و سیاح دوست که سیاح جلاب نام نکوست
نکودار ضیف و مسافر عزیزوز آسیبشان بر حذر باش نیز
ز بیگانه پرهیز کردن نکوستکه دشمن توان بود در زی دوست
 <h1 align="center">٭٭٭

قدیمان خود را بیفزای قدرکه هرگز نیاید ز پرورده غدر
چو خدمتگزاریت گردد کهنحق سالیانش فرامش مکن
گر او را هرم دست خدمت ببستتو را بر کرم همچنان دست هست
شنیدم که شاپور دم در کشید چو خسرو به رسمش قلم درکشید
چو شد حالش از بینوایی تباهنبشت این حکایت به نزدیک شاه
چو بذل تو کردم جوانی خویشبه هنگام پیری مرانم ز پیش
 <h1 align="center">٭٭٭

غریبی که پر فتنه باشد سرش میازار و بیرون کن از کشورش
تو گر خشم بروی نگیری رواستکه خود خوی بد دشمنش در قفاست
وگر پارسی باشدش زاد بومبه صنعاش مفرست و سقلاب و روم
هم آن جا امانش مده تا به چاشت نشاید بلا بر دگر کس گماشت
که گویند برگشته باد آن زمینکز او مردم آیند بیرون چنین
 <h1 align="center">٭٭٭

عمل گر دهی مرد منعم شناسکه مفلس ندارد ز سلطان هراس
چو مفلس فرو برد گردن به دوشاز او بر نیاید دگر جز خروش
چو مشرف دو دست از امانت بداشت بباید بر او ناظری بر گماشت
ور او نیز در ساخت با خاطرشز مشرف عمل بر کن و ناظرش
خدا ترس باید امانت گزارامین کز تو ترسد امینش مدار
امین باید از داور اندیشناکنه از رفع دیوان و زجر و هلاک
بیفشان و بشمار و فارغ نشینکه از صد یکی را نبینی امین
دو همجنس دیرینه را هم قلمنباید فرستاد یک جا بهم
چه دانی که همدست گردند و یار یکی دزد باشد، یکی پرده دار
چو دزدان زهم باک دارند و بیم رود در میان کاروانی سلیم
 <h1 align="center">٭٭٭

یکی را که معزول کردی ز جاهچو چندی برآید ببخشش گناه
بر آوردن کام امیدواربه از قید بندی شکستن هزار
نویسنده را گر ستون عملبیفتد، نبرد طناب امل
به فرمانبران بر شه دادگرپدروار خشم آورد بر پسر
گهش می زند تا شود دردناکگهی می کند آبش از دیده پاک
چو نرمی کنی خصم گردد دلیروگر خشم گیری شوند از تو سیر
درشتی و نرمی بهم در به است چو رگ زن که جراح و مرهم نه است
جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باشچو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
نیامد کس اندر جهان کو بماند مگر آن کز او نام نیکو بماند
نمرد آن که ماند پس از وی بجای پل و خانی و خان و مهمان سرای
هر آن کو نماند از پسش یادگار درخت وجودش نیاورد بار
وگر رفت و آثار خیرش نماندنشاید پس مرگش الحمد خواند
 <h1 align="center">٭٭٭

چو خواهی که نامت بود جاودانمکن نام نیک بزرگان نهان
همین نقش بر خوان پس از عهد خویش که دیدی پس از عهد شاهان پیش
همین کام و ناز و طرب داشتندبه آخر برفتند و بگذاشتند
یکی نام نیکو ببرد از جهانیکی رسم بد ماند از او جاودان
 <h1 align="center">٭٭٭

به سمع رضا مشنو ایذای کسوگر گفته آید به غورش برس
گنهکار را عذر نسیان بنهچو زنهار خواهند زنهار ده
گر آید گنهکاری اندر پناهنه شرط است کشتن به اول گناه
چو باری بگفتند و نشنید پنددگر گوش مالش به زندان و بند
وگر پند و بندش نیاید بکاردرختی خبیث است بیخش برآر
چو خشم آیدت بر گناه کسیتأمل کنش در عقوبت بسی
که سهل است لعل بدخشان شکستشکسته نشاید دگرباره بست
 

موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
مشاعره فقط از اشعار سعدی
سعدی طلب شفاعت میکند از بنی فاطمه(علیهم السلام)
چند بیت از سعدی در مدح علی(ع)و اولاد او و طلب شفاعت از آنان
لیلی در اشعار سعدی
مژگان در اشعار سعدی
استقبال عبیدزاکانی از سعدی
استقبال اوحدی از سعدی
استقبال خواجوی کرمانی از سعدی
استقبال سیف فرغانی از سعدی
استقبال سلمان ساوجی از سعدی

۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۰۵ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #2
RE: بوستان سعدی-در عدل و تدبیر و رای

<h1 align="center">حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست

ز دریای عمان برآمد کسیسفر کرده هامون و دریا بسی
عرب دیده و ترک و تاجیک و رومز هر جنس در نفس پاکش علوم
جهان گشته و دانش اندوختهسفر کرده و صحبت آموخته
به هیکل قوی چون تناور درختولیکن فرو مانده بی برگ سخت
دو صد رقعه بالای هم دوختهز حراق و او در میان سوخته
به شهری درآمد ز دریا کناربزرگی در آن ناحیت شهریار
که طبعی نکونامی اندیش داشتسر عجز بر پای درویش داشت
بشستند خدمتگزاران شاهسر و تن به حمامش از گرد راه
چو بر آستان ملک سر نهادنیایش کنان دست بر بر نهاد
درآمد به ایوان شاهنشهیکه بختت جوان باد و دولت رهی
نرفتم در این مملکت منزلیکز آسیبت آزرده دیدم دلی
ملک را همین ملک پیرایه بسکه راضی نگرد به آزار کس
ندیدم کسی سرگران از شرابمگر هم خرابات دیدم خراب
سخن گفت و دامان گوهر فشاندبه نطقی که شاه آستین برفشاند
پسند آمدش حسن گفتار مردبه نزد خودش خواند و اکرام کرد
زرش داد و گوهر به شکر قدومبپرسیدش از گوهر و زاد بوم
بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشتبه قربت ز دیگر کسان بر گذشت
ملک با دل خویش در گفت و گوکه دست وزارت سپارد بدو
ولیکن بتدریج تا انجمنبه سستی نخندند بر رای من
به عقلش بباید نخست آزمودبقدر هنر پایگاهش فزود
برد بر دل از جور غم بارهکه نا آزموده کند کاره
نظر کن چو سوفار داری به شستنه آنگه که پرتاب کردی ز دست
چو یوسف کسی در صلاح و تمیزبه یک سال باید که گردد عزیز
به ایام تا بر نیاید بسینشاید رسیدن به غور کسی
زهر نوعی اخلاق او کشف کردخردمند و پاکیزه دین بود مرد
نکو سیرتش دید و روشن قیاسسخن سنج و مقدار مردم شناس
به رای از بزرگان مهش دید و بیشنشاندش زبردست دستور خویش
چنان حکمت و معرفت کار بستکه از امر و نهیش درونی نخست
در آورد ملکی به زیر قلمکز او بر وجودی نیامد الم
زبان همه حرف گیران ببستکه حرفی بدش برنیامد ز دست
حسودی که یک جو خیانت ندیدبه کارش به تابه چو گندم تپید
ز روشن دلش ملک پرتو گرفتوزیر کهن را غم نو گرفت
ندید آن خردمند را رخنه ایکه در وی تواند زدن طعنه ای
امین و بد اندیش طشتند و مورنشاید در او رخنه کردن بزور
ملک را دو خورشید طلعت غلامبه سر بر، کمر بسته بودی مدام
دو پاکیزه پیکر چو حور و پریچو خورشید و ماه از سدیگر بری
دو صورت که گفتی یکی نیست بیشنموده در آیینه همتای خویش
سخنهای دانای شیرین سخنگرفت اندر آن هر دو شمشاد بن
چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوستبطبعش هواخواه گشتند و دوست
در او هم اثر کرد میل بشرنه میلی چو کوتاه بینان به شر
از آسایش آنگه خبر داشتیکه در روی ایشان نظر داشتی
چو خواهی که قدرت بماند بلنددل، ای خواجه، در ساده رویان مبند
وگر خود نباشد غرض در میانحذر کن که دارد به هیبت زیان
وزیر اندر این شمه ای راه بردبخبث این حکایت بر شاه برد
که این را ندانم چه خوانند و کیست!نخواهد بسامان در این ملک زیست
سفر کردگان لاابالی زیندکه پرورده ی ملک و دولت نیند
شنیدم که با بندگانش سرستخیانت پسندست و شهوت پرست
نشاید چنین خیره روی تباهکه بد نامی آرد در ایوان شاه
مگر نعمت شه فرامش کنمکه بینم تباهی و خامش کنم
به پندار نتوان سخن گفت زودنگفتم تو را تا یقینم نبود
ز فرمانبرانم کسی گوش داشتکه آغوش رومی در آغوش داشت
من این گفتم اکنون ملک راست رایچنان کازمودم تو نیز آزمای
به ناخوب تر صورتی شرح دادکه بد مرد را نیکروزی مباد
بداندیش بر خرده چون دست یافتدرون بزرگان به آتش بتافت
به خرده توان آتش افروختنپس آنگه درخت کهن سوختن
ملک را چنان گرم کرد این خبرکه جوشش برآمد چو مرجل به سر
غضب دست در خون درویش داشتولیکن سکون دست در پیش داشت
که پرورده کشتن نه مردی بودستم در پی داد، سردی بود
میازار پرورده ی خویشتنچو تیر تو دارد به تیرش مزن
به نعمت نبایست پروردنشچو خواهی به بیداد خون خوردنش
از او تا هنرها یقینت نشددر ایوان شاهی قرینت نشد
کنون تا یقینت نگردد گناهبه گفتار دشمن گزندش مخواه
ملک در دل این راز پوشیده داشتکه قول حکیمان نیوشیده داشت
دل است، ای خردمند، زندان رازچو گفتی نیاید به زنجیر باز
نظر کرد پوشیده در کار مردخلل دید در راه هشیار مرد
که ناگه نظر زی یکی بنده کردپری چهره بر زیر لب خنده کرد
دو کس را که با هم بود جان و هوشحکایت کنانند و ایشان خموش
چو دیده به دیدار کردی دلیرنگردی چو مستسقی از دجله سیر
ملک را گمان بدی راست شدز سودا بر او خشمگین خواست شد
هم از حسن تدبیر و رای تمامباهستگی گفتش ای نیک نام
تو را من خردمند پنداشتمبر اسرار ملکت امین داشتم
گمان بردمت زیرک و هوشمندندانستمت خیره و ناپسند
چنین مرتفع پایه جای تو نیستگناه از من آمد خطای تو نیست
که چون بدگهر پرورم لاجرمخیانت روا داردم در حرم
برآورد سر مرد بسیاردانچنین گفت با خسرو کاردان
مرا چون بود دامن از جرم پاکنیاید ز خبث بداندیش باک
به خاطر درم هرگز این ظن نرفتندانم که گفت اینچه بر من نرفت
شهنشاه گفت: آنچه گفتم برتبگویند خصمان به روی اندرت
چنین گفت با من وزیر کهنتو نیز آنچه دانی بگوی و بکن
بخندید و انگشت بر لب گرفتکز او هرچه آید نیاید شگفت
حسودی که بیند بجای خودمکجا بر زبان آورد جز بدم
من آن ساعت انگاشتم دشمنشکه خسرو فروتر نشاند از منش
چو سلطان فضیلت نهد بر ویمندانی که دشمن بود در پیم ؟
مرا تا قیامت نگیرد بدوستچو بیند که در عز من ذل اوست
بر اینت بگویم حدیثی درستاگر گوش با بنده داری نخست
 <h1 align="center">٭ ٭ ٭

ندانم کجا دیده ام در کتاب که ابلیس را دید شخصی به خواب
به بالا صنوبر، به دیدن چو حور چو خورشیدش از چهره می تافت نور
فرا رفت و گفت: ای عجب، این تویی فرشته نباشد بدین نیکویی
تو کاین روی داری به حسن قمرچرا در جهانی به زشتی سمر ؟
چرا نقش بندت در ایوان شاهدژم روی کرده ست و زشت و تباه ؟
شنید این سخن بخت برگشته دیو بزاری برآورد بانگ و غریو
که ای نیکبخت این نه شکل من است ولیکن قلم در کف دشمن است
 <h1 align="center">٭ ٭ ٭
مرا همچنین نام نیک است لیکز علت نگوید بداندیش نیک
وزیری که جاه من آبش بریخت به فرسنگ باید ز مکرش گریخت
ولیکن نیندیشم از خشم شاهدلاور بود در سخن، بی گناه
اگر محتسب گردد آن را غم استکه سنگ ترازوی بارش کم است
چو حرفم برآمد درست از قلممرا از همه حرف گیران چه غم ؟
ملک در سخن گفتنش خیره ماندسر دست فرماندهی برفشاند
که مجرم به زرق و زبان آوریز جرمی که دارد نگردد بری
ز خصمت همانا که نشنیده امنه آخر به چشم خودت دیده ام ؟
کز این زمره خلق در بارگاهنمی باشدت جز در اینان نگاه
بخندید مرد سخنگوی و گفتحق است این سخن، حق نشاید نهفت
در این نکته ای هست اگر بشنویکه حکمت روان باد و دولت قوی
نبینی که درویش بی دستگاهبحسرت کند در توانگر نگاه
مرا دستگاه جوانی برفتبه لهو و لعب زندگانی برفت
ز دیدار اینان ندارم شکیبکه سرمایه داران حسنند و زیب
مرا همچنین چهره گلپام بودبلورینم از خوبی اندام بود
در این غایتم رشت باید کفنکه مویم چو پنبه است و دوکم بدن
مرا همچنین جعد شبرنگ بودقبا در بر از فربهی تنگ بود
دو رسته درم در دهن داشت جایچو دیواری از خشت سیمین بپای
کنونم نگه کن به وقت سخنبیفتاده یک یک چو سور کهن
در اینان بحسرت چرا ننگرم ؟که عمر تلف کرده یاد آورم
برفت از من آن روزهای عزیزبپایان رسد ناگه این روز نیز
چو دانشور این در معنی بسفتبگفت این کز این به محال است گفت
در ارکان دولت نگه کرد شاهکز این خوبتر لفظ و معنی مخواه
کسی را نظر سوی شاهد رواستکه داند بدین شاهدی عذر خواست
بعقل ار نه آهستگی کردمیبه گفتار خصمش بیازردمی
بتندی سبک دست بردن به تیغبه دندان برد پشت دست دریغ
ز صاحب غرض تا سخن نشنویکه گر کار بندی پشیمان شوی
نکونام را جاه و تشریف و مالبیفزود و، بدگوی را گوش مال
به تدبیر دستور دانشورشبه نیکی بشد نام در کشورش
به عدل و کرم سالها ملک راندبرفت و نکونامی از وی بماند
چنین پادشاهان که دین پرورند به بازوی دین، گوی دولت برند
از آنان نبینم در این عهد کسوگر هست بوبکر سعدست و بس
بهشتی درختی تو، ای پادشاه که افگنده ای سایه یک ساله راه
طمع بود در بخت نیک اخترمکه بال همای افگند بر سرم
خرد گفت دولت نبخشد همایگر اقبال خواهی در این سایه آی
خدایا برحمت نظر کرده ایکه این سایه بر خلق گسترده ای
دعا گوی این دولتم بنده وارخدایا تو این سایه پاینده دار
صواب است پیش از کشش بند کرد که نتوان سر کشته پیوند کرد
خداوند فرمان و رای و شکوه ز غوغای مردم نگردد ستوه
سر پر غرور از تحمل تهیحرامش بود تاج شاهنشهی
نگویم چو جنگ آوری پای دار چو خشم آیدت عقل بر جای دار
تحمل کند هر که را عقل هست نه عقلی که خشمش کند زیردست
چو لشکر برون تاخت خشم از کمین نه انصاف ماند نه تقوی نه دین
ندیدم چنین دیو زیر فلککز او می گریزند چندین ملک

۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۰۶ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #3
RE: بوستان سعدی-در عدل و تدبیر و رای

<h1 align="center">گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان

نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست وگر خون به فتوی بریزی رواست
کرا شرع فتوی دهد بر هلاکالا تا نداری ز کشتنش باک
وگر دانی اندر تبارش کسانبرایشان ببخشای و راحت رسان
گنه بود مرد ستمگاره رچه تاوان زن و طفل بیچاره را؟
<h1 align="center">٭ ٭ ٭

تنت زورمندست و لشکر گرانولیکن در اقلیم دشمن مران
که وی بر حصاری گریزد بلندرسد کشوری بی گنه را گزند
<h1 align="center">٭ ٭ ٭

نظر کن در احوال زندانیانکه ممکن بود بی‌گنه در میان
<h1 align="center">٭ ٭ ٭
چو بازارگان در دیارت بمردبه مالش خساست بود دستبرد
کزان پس که بر وی بگریند زار بهم باز گویند خویش و تبار
که مسکین در اقلیم غربت بمردمتاعی کز او ماند ظالم ببرد
بیندیش ازان طفلک بی پدروز آه دل دردمندش حذر
بسا نام نیکوی پنجاه سالکه یک نام زشتش کند پایمال
پسندیده کاران جاوید نامتطاول نکردند بر مال عام
بر آفاق اگر سر بسر پادشاستچو مال از توانگر ستاند گداست
بمرد از تهیدستی آزاد مردز پهلوی مسکین شکم پر نکرد

۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۰۶ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #4
RE: بوستان سعدی-در عدل و تدبیر و رای

<h1 align="center">در معنی شفقت بر حال رعیت

شنیدم که فرماندهی دادگرقبا داشتی هر دو روی آستر
یکی گفتش ای خسرو نیکروزز دیبای چینی قبایی بدوز
بگفت این قدر ستر و آسایش استوز این بگذری زیب و آرایش است
نه از بهر آن می‌ستانم خراجکه زینت کنم بر خود و تخت و تاج
چو همچون زنان حله در تن کنمبمردی کجا دفع دشمن کنم؟
مرا هم ز صد گونه آز و هواستولیکن خزینه نه تنها مراست
خزاین پر از بهر لشکر بودنه از بهر آذین و زیور بود
<h1 align="center">٭ ٭ ٭

سپاهی که خوشدل نباشد ز شاهندارد حدود ولایت نگاه
چو دشمن خر روستایی بردملک باج و ده یک چرا می‌خورد؟
مخالف خرش برد و سلطان خراجچه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟
مروت نباشد بر افتاده زوربرد مرغ‌دون دانه از پیش مور
رعیت درخت است اگر پروریبه کام دل دوستان برخوری
به بی‌رحمی از بیخ و بارش مکنکه نادان کند حیف بر خویشتن
کسان برخورند از جوانی و بختکه با زیردستان نگیرند سخت
اگر زیردستی درآید ز پایحذر کن ز نالیدنش بر خدای
<h1 align="center">٭ ٭ ٭
چو شاید گرفتن بنرمی دیاربه پیکار خون از مشامی میار
به مردی که ملک سراسر زمیننیرزد که خونی چکد بر زمین
شنیدم که جمشید فرخ سرشتبه سرچشمه‌ای بر به سنگی نبشت
بر این چشمه چون ما بسی دم زدندبرفتند چون چشم بر هم زدند
گرفتیم عالم به مردی و زورولیکن نبردیم با خود به گور
چو بر دشمنی باشدت دسترسمرنجانش کو را همین غصه بس
عدو زنده سرگشته پیرامنتبه از خون او کشته در گردنت

۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۰۶ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #5
RE: بوستان سعدی-در عدل و تدبیر و رای

<h1 align="center">حکایت در شناختن دوست و دشمن را

شنیدم که دارای فرخ تبارز لشکر جدا ماند روز شکار
دوان آمدش گله‌بانی به پیشبدل گفت دارای فرخنده کیش
مگر دشمن است این که آمد به جنگز دورش بدوزم به تیر خدنگ
کمان کیانی به زه راست کردبه یک دم وجودش عدم خواست کرد
بگفت ای خداوند ایران و تورکه چشم بد از روزگار تو دور
من آنم که اسبان شه پرورمبه خدمت بدین مرغزار اندرم
ملک را دل رفته آمد بجایبخندید و گفت: ای نکوهیده رای
تو را یاوری کرد فرخ سروشوگر نه زه آورده بودم به گوش
نگهبان مرعی بخندید و گفت:نصحیت ز منعم نباید نهفت
نه تدبیر محمود و رای نکوستکه دشمن نداند شهنشه ز دوست
چنان است در مهتری شرط زیستکه هر کهتری را بدانی که کیست
مرا بارها در حضر دیده‌ایز خیل و چراگاه پرسیده‌ای
کنونت به مهر آمدم پیشبازنمی‌دانیم از بداندیش باز
توانم من، ای نامور شهریارکه اسبی برون آرم از صد هزار
مرا گله‌بانی به عقل است و رایتو هم گله‌ی خویش داری، بپای
در آن تخت و ملک از خلل غم بودکه تدبیر شاه از شبان کم بود

۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۰۷ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #6
RE: بوستان سعدی-در عدل و تدبیر و رای

<h1 align="center">گفتار اندر نظر در حق رعیت مظلوم

تو کی بشنوی ناله‌ی دادخواهبه کیوان برت کله‌ی خوابگاه؟
چنان خسب کاید فغانت به گوشاگر دادخواهی برآرد خروش
که نالد ز ظالم که در دور تست؟که هر جور کو می‌کند جور تست
نه سگ دامن کاروانی دریدکه دهقان نادان که سگ پرورید
دلیر آمدی سعدیا در سخنچو تیغت به دست است فتحی بکن
بگوی آنچه دانی که حق گفته بهنه رشوت ستانی و نه عشوه ده
طمع بند و دفتر ز حکمت بشویطمع بگسل و هرچه خواهی بگوی
 





۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۰۷ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #7
RE: بوستان سعدی-در عدل و تدبیر و رای

<h1 align="center">هم در این معنی

خبر یافت گردن‌کشی در عراق که می‌گفت مسکینی از زیر طاق
تو هم بر دری هستی امیدوار پس امید بر در نشینان برآر
<h1 align="center">٭ ٭ ٭

نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان برآور ز بند
پریشانی خاطر دادخواه براندازد از مملکت پادشاه
تو خفته خنک در حرم نیمروز غریب از برون گو به گرما بسوز
ستاننده داد آن کس خداست که نتواند از پادشه دادخواست
 





۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۰۸ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #8
RE: بوستان سعدی-در عدل و تدبیر و رای

<h1 align="center">حکایت در معنی شفقت

یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند ز ابن عبدالعزیز
که بودش نگینی بر انگشتری فرو مانده در قیمتش جوهری
به شب گفتی از جرم گیتی فروز دری بود در روشنایی چو روز
قضا را درآمد یکی خشک سال که شد بدر سیمای مردم هلال
چو در مردم آرام و قوت ندید خود آسوده بودن مروت ندید
چو بیند کسی زهر در کام خلق کیش بگذرد آب نوشین به حلق
بفرمود و بفروختندش به سیم که رحم آمدش بر غریب و یتیم
به یک هفته نقدش به تاراج داد به درویش و مسکین و محتاج داد
فتادند در وی ملامت کنان که دیگر به دستت نیاید چنان
شنیدم که می‌گفت و باران دمع فرو می‌دویدش به عارض چو شمع
که زشت است پیرایه بر شهریار دل شهری از ناتوانی فگار
مرا شاید انگشتری بی‌نگین نشاید دل خلقی اندوهگین
خنک آن که آسایش مرد و زن گزیند بر آرایش خویشتن
نکردند رغبت هنر پروران به شادی خویش از غم دیگران
<h1 align="center">٭ ٭ ٭

اگر خوش بخسبد ملک بر سریر نپندارم آسوده خسبد فقیر
وگر زنده دارد شب دیر تاز بخسبند مردم به آرام و ناز
بحمدالله این سیرت و راه راست اتابک ابوبکر بن سعد راست
کس از فتنه در پارس دیگر نشان نبیند مگر قامت مهوشان
یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش که در مجلسی می‌سرودند دوش
مرا راحت از زندگی دوش بود که آن ماهرویم در آغوش بود
مر او را چو دیدم سر از خواب مست بدو گفتم ای سرو پیش تو پست
دمی نرگس از خواب نوشین بشوی چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی
چه می‌خسبی ای فتنه روزگار؟ بیا و می لعل نوشین بیار
نگه کرد شوریده از خواب و گفت مرا فتنه خوانی و گویی مخفت
در ایام سلطان روشن نفس نبیند دگر فتنه بیدار کس
 





۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۰۹ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #9
RE: بوستان سعدی-در عدل و تدبیر و رای

<h1 align="center">حکایت اتابک تکله

در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست
به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد اگر خود همین بود و بس
چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم بسر رفت بی حاصلی
بخواهم به کنج عبادت نشست که دریابم این پنج روزی که هست
چو می‌بگذرد ملک و جاه و سریر نبرد از جهان دولت الا فقیر
چو بشنید دانای روشن نفس بتندی برآشفت کای تکله بس!
طریقت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست
تو بر تخت سلطانی خویش باش به اخلاق پاکیزه درویش باش
بصدق و ارادت میان بسته‌دار ز طامات و دعوی زبان بسته‌دار
قدم باید اندر طریقت نه دم که اصلی ندارد دم بی‌قدم
بزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند

۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۱۰ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #10
RE: بوستان سعدی-در عدل و تدبیر و رای

<h1 align="center">حکایت ملک روم با دانشمند

شنیدم که بگریست سلطان روم بر نیکمردی ز اهل علوم
که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه در شهر با من نماند
بسی جهد کردم که فرزند من پس از من بود سرور انجمن
کنون دشمن بدگهر دست یافت سر دست مردی و جهدم بتافت
چه تدبیر سازم، چه درمان کنم؟ که از غم بفرسود جان در تنم
بگفت ای برادر غم خویش خور که از عمر بهتر شد و بیشتر
تو را این قدر تا بمانی بس است چو رفتی جهان جای دیگر کس است
اگر هوشمندست وگر بی‌خرد غم او مخور کو غم خود خورد
مشقت نیرزد جهان داشتن گرفتن به شمشیر و بگذاشتن
که را دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم
که در تخت و ملکش نیامد زوال؟ نماند بجز ملک ایزد تعال
که را جاودان ماندن امید ماند چو کس را نبینی که جاوید ماند؟
کرا سیم و زر ماند و گنج و مال پس از وی به چندی شود پایمال
وزان کس که خیری بماند روان دمادم رسد رحمتش بر روان
بزرگی کز او نام نیکو نماند توان گفت با اهل دل کو نماند
الا تا درخت کرم پروری گر امیدواری کز او بر خوری
کرم کن که فردا که دیوان نهند منازل بمقدار احسان دهند
یکی را که سعی قدم پیشتر به درگاه حق، منزلت بیشتر
یکی باز پس خاین و شرمسار نیابد همی مزد ناکرده کار
بهل تا به دندان برد پشت دست تنوری چنین گرم و نان درنبست
بدانی گه غله برداشتن که سستی بود تخم ناکاشتن
 





۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۱۰ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  ۞ تاپیک شعرها و جملات عاشقانه و زیباوسخنهای جالب ۞ NINJA_KNIGHT 3,696 329,505 ۱۵-۱۲-۱۳۹۳ ۰۸:۵۰ صبح
آخرین ارسال: bankisi
  اشعاری در وصف بهار از فریدون مشیری زندگی کن 0 1,083 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۴۲ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
  این شعر از کیه ..بقیه اش چیه؟ nasrinit 368 48,800 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۲۹ عصر
آخرین ارسال: امشاسپند
Thumbs Up اشعار زیبای حافظ درباره نوروز زندگی کن 0 1,168 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۲۴ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
Thumbs Up سرودهای انقلابی مخصوص دهه فجر زندگی کن 0 897 ۲۲-۱۱-۱۳۹۳ ۰۲:۴۴ صبح
آخرین ارسال: زندگی کن


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان