درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۲-۷-۱۳۹۷, ۱۰:۱۸ صبح



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
بوستان سعدی-در قناعت
نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #1
بوستان سعدی-در قناعت

<h1 align="center">سرآغاز باب ششم<h1 align="center">در قناعت

خدا را ندانست و طاعت نکردکه بر بخت و روزی قناعت نکرد
قناعت توانگر کند مرد رخبر کن حریص جهانگرد ر
سکونی بدست آور ای بی ثباتکه بر سنگ گردان نروید نبات
مپرور تن ار مرد رای و هشیکه او را چو می پروری می کشی
خردمند مردم هنر پرورندکه تن پروران از هنر لاغرند
کی سیرت آدمی گوش کردکه اول سگ نفس خاموش کرد
خور و خواب تنها طریق ددستبر این بودن آیین نابخردست
خنک نیکبختی که در گوشه ایبه دست آرد از معرفت توشه ای
بر آنان که شد سر حق آشکارنکردند باطل بر او اختیار
ولیکن چو ظلمت نداند ز نورچه دیدار دیوش چه رخسار حور
تو خود را ازان در چه انداختیکه چه را ز ره باز نشناختی
بر اوج فلک چون پرد جره بازکه در شهپرش بسته ای سنگ آز ؟
گرش دامن از چنگ شهوت رهکنی، رفت تا سدرةالمنتهی
به کم خوردن از عادت خویش خوردتوان خویشتن را ملک خوی کرد
کجا سیر وحشی رسد در ملکنشاید پرید از ثری بر فلک [1]
نخست آدمی سیرتی پیشه کنپس آنگه ملک خویی اندیشه کن
تو بر کره ی توسنی بر کمرنگر تا نپیچد ز حکم تو سر
که گر پالهنگ از کفت در گسیختتن خویشتن کشت و خون تو ریخت
به اندازه خور زاد اگر مردمیچنین پر شکم، آدمی یا خمی ؟
درون جای قوت است و ذکر و نفستو پنداری از بهر نان است و بس
کجا ذکر گنجد در انبان آز ؟به سختی نفس می کند پا دراز
ندارند تن پروران آگهیکه پر معده باشد ز حکمت تهی
دو چشم و شکم پر نگردد به هیچتهی بهتر این روده ی پیچ پیچ
چو دوزخ که سیرش کنند از وقیددگر بانگ دارد که هل من مزید ؟
همی میردت عیسی از لاغریتو در بند آنی که خر پروی
به دین، ای فرومایه، دنیا مخرتو خر را به انجیل عیسی مخر
مگر می نبینی که دد را و دامنینداخت جز حرص خوردن به دام ؟
پلنگی که گردن کشد بر وحوشبه دام افتد از بهر خوردن چو موش
چو موش آن که نان و پنیرش خوریبه دامش درافتی و تیرش خوری

پانوشت :

1. این بیت در برخی از نسخه ها نیست.

موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
مشاعره فقط از اشعار سعدی
سعدی طلب شفاعت میکند از بنی فاطمه(علیهم السلام)
چند بیت از سعدی در مدح علی(ع)و اولاد او و طلب شفاعت از آنان
لیلی در اشعار سعدی
مژگان در اشعار سعدی
استقبال عبیدزاکانی از سعدی
استقبال اوحدی از سعدی
استقبال خواجوی کرمانی از سعدی
استقبال سیف فرغانی از سعدی
استقبال سلمان ساوجی از سعدی


۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۴۶ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #2
RE: بوستان سعدی-در قناعت

بوستان - باب ششم - حکایت یکم


مرا حاجیی شانه ی عاج دادکه رحمت بر اخلاق حجاج باد
شنیدم که باری سگم خوانده بود که از من به نوعی دلش مانده بود
بینداختم شانه کاین استخوان نمی بایدم دیگرم سگ مخوان
مپندار چون سرکه ی خود خورم که جور خداوند حلوا برم
قناعت کن ای نفس بر اندکیکه سلطان و درویش بینی یکی
چرا پیش خسرو به خواهش رویچو یک سو نهادی طمع، خسروی
وگر خود پرستی شکم طبله کندر خانه ی این و آن قبله کن


۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۴۷ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #3
RE: بوستان سعدی-در قناعت

بوستان - باب ششم - حکایت دوم


یکی پر طمع پیش خوارزمشاهشنیدم که شد بامدادی پگاه
چو دیدش به خدمت دوتا گشت و راستدگر روی بر خاک مالید و خاست
پسر گفتش ای بابک نامجوییکی مشکلت می بپرسم بگوی
نگفتی که قبله ست راه حجازچرا کردی امروز از این سو نماز ؟
مبر طاعت نفس شهوت پرستکه هر ساعتش قبله ی دیگرست
قناعت سرافرازد ای مرد هوشسر پر طمع بر نیاید ز دوش
طمع آبروی توقر بریختبرای دو جو دامنی در بریخت
چو سیراب خواهی شدن ز آب جویچرا ریزی از بهر برف آبروی ؟
مگر از تنعم شکیبا شویوگرنه ضرورت به درها شوی
برو خواجه کوتاه کن دست آزچه می بایدت ز آستین دراز ؟
کسی را که درج طمع درنوشتنباید به کس عبد و خادم نبشت
توقع براند ز هر مجلستبران از خودش تا نراند کست


۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۴۷ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #4
RE: بوستان سعدی-در قناعت

بوستان - باب ششم - حکایت سوم


یکی را تب آمد ز صاحبدلانکسی گفت شکر بخواه از فلان
بگفت ای پسر تلخی مردنمبه از جور روی ترش بردنم
شکر عاقل از دست آن کس نخوردکه روی از تکبر بر او سر که کرد
مرو از پی هرچه دل خواهدتکه تمکین تن نور جان کاهدت
کند مرد را نفس اماره خواراگر هوشمندی عزیزش مدار
اگر هرچه باشد مرادت خوریز دوران بسی نامرادی بری
تنور شکم دم بدم تافتنمصیبت بود روز نایافتن
به تنگی بریزاندت روی رنگچو وقت فراخی کنی معده تنگ
کشد مرد پرخواره بار شکموگر در نیابد کشد بار غم
شکم بنده بسیار بینی خجلشکم پیش من تنگ بهتر که دل


۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۴۸ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #5
RE: بوستان سعدی-در قناعت

<h1 align="center">حکایت در مذلت بسیار خوردن

چه آوردم از بصره دانی عجبحدیثی که شیرین ترست از رطب
تنی چند در خرقه راستانگذشتیم بر طرف خرماستان
یکی در میان معده انبار بوداز این تنگ چشمی شکم خوار بود
میان بست مسکین و شد بر درخت وزان جا به گردن در افتاد سخت
رئیس ده آمد که این را که کشت ؟ بگفتم مزن بانگ بر ما درشت
شکم دامن اندر کشیدش ز شاخبود تنگدل رودگانی فراخ
نه هر بار خرما توان خورد و برد لت انبار بد عاقبت خورد و مرد
شکم بند دست است و زنجیر پایشکم بنده نادر پرستد خدای
سراسر شکم شد ملخ لاجرمبه پایش کشد مور کوچک شکم
برو اندرونی بدست آر پاکشکم پر نخواهد شد الا به خاک

۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۴۸ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #6
RE: بوستان سعدی-در قناعت

بوستان - باب ششم - حکایت پنجم

شکم صوفیی را زبون کرد و فرجدو دینار بر هر دوان کرد خرج
یکی گفتش از دوستان در نهفتچه کردی بدین هر دو دینار ؟ گفت
به دیناری از پشت راندم نشاطبه دیگر، شکم را کشیدم سماط
فرومایگی کردم وابلهیکه این همچنان پر نشد وان تهی
غذا گر لطیف است و گر سرسریچو دیرت به دست اوفتد خوش خوری
سر آنگه به بالین نهد هوشمندکه خوابش به قهر آورد در کمند
مجال سخن تا نیابی مگویچو میدان نبینی نگهدار گوی
وز اندازه بیرون، مرو پیش زننه دیوانه ای تیغ بر خود مزن
به بی رغبتی شهوت انگیختنبه رغبت بود خون خود ریختن


۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۴۸ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #7
RE: بوستان سعدی-در قناعت

<h1 align="center">حکایت در عزت قناعت

یکی نیشکر داشت در طیفریچپ و راست گردیده بر مشتری
به صاحبدلی گفت در کنج دهکه بستان و چون دست یابی بده
بگفت آن خردمند زیبا سرشتجوابی که بر دیده باید نبشت
تو را صبر بر من نباشد مگرولیکن مرا باشد از نیشکر
حلاوت ندارد شکر در نیشچو باشد تقاضای تلخ از پیش
 





۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۴۹ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #8
RE: بوستان سعدی-در قناعت

بوستان - باب ششم - حکایت هفتم

یکی را ز مردان روشن ضمیرامیر ختن داد طاقی حریر
ز شادی چو گلبرگ خندان شکفتنپوشید و دستش ببوسید و گفت :
چه خوب است تشریف میر ختنوز او خوب تر خرقه ی خویشتن
گر آزاده ای بر زمین خسب و بسمکن بهر قالی زمین بوس کس
 





۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۴۹ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #9
RE: بوستان سعدی-در قناعت

بوستان - باب ششم - حکایت هشتم


یکی نان خورش جز پیازی نداشتچو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
کسی گفتش ای سغبه ی خاکساربرو طبخی از خوان یغما بیار
بخواه و مدار ای پسر شرم و باککه مقطوع روزی بود شرمناک
قبا بست و چاپک نوردید دستقبایش دریدند و دستش شکست
همی گفت و بر خویشتن می گریستکه مر خویشتن کرده را چاره چیست ؟
بلا جوی باشد گرفتار آزمن وخانه من بعد و نان و پیاز
جوینی که از سعی بازو خورمبه از میده بر خوان اهل کرم
چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوشکه بر سفره ی دیگران داشت گوش


۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۵۰ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 9 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 7,239
تاریخ عضویت: ۱۰ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 71
سپاس ها 8
سپاس شده 94 بار در 62 ارسال
ارسال: #10
RE: بوستان سعدی-در قناعت

 


<input name="email" id="email" value="" type="hidden"><input name="web" value="" type="hidden"><input name="title" value="" type="hidden">


بوستان - باب ششم - حکایت نهم


یکی گربه در خانه ی زال بودکه برگشته ایام و بدحال بود
دوان شد به مهمان سرای امیرغلامان سلطان زدندش به تیر
چکان خونش از استخوان، می دویدهمی گفت و از هول جان می دوید
اگر جستم از دست این تیر زنمن و موش و ویرانه ی پیرزن
نیرزد عسل، جان من، زخم نیشقناعت نکوتر به دوشاب خویش
خداوند از آن بنده خرسند نیستکه راضی به قسم خداوند نیست


۱۲-۱۲-۱۳۸۸ ۰۹:۵۰ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  ۞ تاپیک شعرها و جملات عاشقانه و زیباوسخنهای جالب ۞ NINJA_KNIGHT 3,696 328,650 ۱۵-۱۲-۱۳۹۳ ۰۸:۵۰ صبح
آخرین ارسال: bankisi
  اشعاری در وصف بهار از فریدون مشیری زندگی کن 0 1,049 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۴۲ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
  این شعر از کیه ..بقیه اش چیه؟ nasrinit 368 48,430 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۲۹ عصر
آخرین ارسال: امشاسپند
Thumbs Up اشعار زیبای حافظ درباره نوروز زندگی کن 0 1,145 ۱۳-۱۲-۱۳۹۳ ۰۷:۲۴ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
Thumbs Up سرودهای انقلابی مخصوص دهه فجر زندگی کن 0 874 ۲۲-۱۱-۱۳۹۳ ۰۲:۴۴ صبح
آخرین ارسال: زندگی کن


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان