پاپاطوطي
· در سرزمين دوري در يك شهر بندري نوازندهاي زندگي ميكرد كه فلوت و حيوانات را خيلي دوست داشت. اما هيچ آدمي را دوست نداشت. فلوت زن غمگين بود چون دماغ درازي داشت و به همين دليل بچهها و بزرگترها مسخرهاش ميكردند و او را آزار ميدادند. به او ميگفتند: "هي دماغ دراز" يا حرفهاي ديگري مثل اين. بعضي وقتها فلوت زن گريهاش ميگرفت و اشكهايش روي صورتش جاري ميشدند.
.gif)
.gif)
· يك روز كه فلوتزن داشت در بازار گردش ميكرد چشمش به لباس قشنگي افتاد كه با پرهاي رنگارنگ درست شده بود. اين لباس يك نقاب با دماغ دراز داشت كه مثل نوك پرندهها بود. ناگهان فكري به سرش زد. " من مي توانم اين لباس را بپوشم و مثل يك نوازنده دورهگرد به خيابانها بروم. هيچ كس نميتواند دماغ مرا ببيند تا به درازي آن بخندد."
· فلوتزن لباس و نقاب را خريد. حالا بايد يك اسم براي خودش ميگذاشت. به لباسي كه خريده بود با دقت نگاه كرد. پرهاي رنگي لباس او را به ياد طوطي ميانداخت. نقاب هم مثل نوك پرندهها بود. با خودش گفت:
" فهميدم اسم من پاپا طوطي است." پاپا طوطي از آن روز به بعد در خيابانها فلوت ميزد. هم مردم و هم او همه خوشحال و شاد بودند.
· پاپاطوطي وقتي به خانه مي رفت نقاب را از روي صورتش بر ميداشت، هيچ وقت تمام روز اين نقاب را روي صورتش نميگذاشت. پاپا طوطي كلاغي داشت كه او را خيلي دوست داشت. اسم كلاغش فريدولين بود. فريدولين مجبور نبود تمام روز را در قفس بماند. او اجازه داشت آزادانه در اتاق پرواز كند.
· وقتي پاپا طوطي كاري نداشت با اشتياق به باغوحش ميرفت. او حيوانات را خيلي دوست داشت چون آنها هيچ وقت او را براي اينكه دماغش دراز بود مسخره نميكردند. پاپا طوطي دو تا از حيوانهاي باغ وحش را بيشتر از همه دوست داشت. اين دوتا حيوان فيل و لاكپشت بزرگ بودند. گاهي پاپا طوطي ساعتهاي زيادي را با آنها ميگذراند چون بازي كردن با آنها را خيلي دوست داشت.
· يك روز پاپا طوطي خيلي كنار آنها ماند تا اينكه شب شد. ماه بدون توجه به اينكه پاپا طوطي خوابش برده و آرام جلوي قفس حيوانها خرو پف ميكند، در آسمان پر ستاره نورافشاني ميكرد.
· پاپا طوطي خواب عجيبي ديد، توي خوابش يك پري آمد و گفت:" پاپا طوطي، پاپا طوطي بيچاره تو غمگين هستي چون مجبوري نقاب بزني تا كسي به خاطر دماغت ترا مسخره نكند. تو بايد با آدمها دوست بشوي. نگاه كن من برايت يك هديه آوردهام. اين كاغذ جادويي را بردار و آنرا به شكل فلوت در بياور. اين فلوت سحرآميز به تو كمك خواهد كرد. بعد از گفتن اين حرفها پري غيب شد."
· وقتي پاپا طوطي بيدار شد روز بود و همه جا روشن شده بود. با خودش فكر كرد چه خواب عجيب و غريبي ديدم. خواب يك پري را ديديم كه كاغذي جادويي به من هديه كرد ناگهان متوجه شد كه يك صفحه كاغذ كنارش روي زمين افتادهاست. پاپا طوطي فرياد زد: " نه ممكن نيست! اين كاغذ جادويي پري است، فلوت سحرآميز فقط در داستانها و قصههاست. او كاغذ را برداشت و به خانه رفت.
· پاپا طوطي در خانه آرام نبود دائم به خوابي كه ديده بود فكر ميكرد. فكر كرد:" شايد حق با پري است. اين چيز جالبي نيست كه آدم به خاطر اينكه ديگران به او نخندند لباس مخصوصي بپوشد. پري گفتهاست كه فلوت سحرآميز به من كمك خواهد كرد. ميتوانم امتحان كنم كه درست است يا غلط." پاپا طوطي كاغذ را برداشت و آنرا به شكل فلوت درآورد و در آن دميد اما هيچ اتفاقي نيفتاد. عصباني و ناراحت فلوت كاغذي را مچاله كرد. ناگهان صداي ضعيفي به او گفت: مواظب باش! احتياط كن، نزديك بود مرا له كني.
· پاپا طوطي گفت:" چه كسي دارد صحبت ميكند؟" آنجا مورچه ريز و كوچكي بود كه داشت با او حرف ميزد. مورچه گفت: " من اينجا روي زمين هستم نزديك بود پايت را روي من بگذاري" پاپا طوطي نميدانست كه بايد چه بگويد، در حاليكه زبانش بند آمده بود گفت:" الان من ديوانه ميشوم، مورچه سخنگو وجود ندارد." حشره كوچك سعي كرد او را آرام كند. به او گفت:" تو ديوانه نيستي اسم من آرمين است. من واقعاً وجود دارم تو مرا ميبيني و صدايم را ميشنوي. با كمك فلوت سحرآميز تو ميتواني زبان حيوانات را بفهمي، به همين دليل تو فرياد كمك خواستن مرا به موقع شنيدي." پاپا طوطي خوشحال بود نه به اين دليل كه مورچه نجات پيدا كرده بود، بلكه يك فكر خوب به ذهن او رسيده بود. گفت:" آرمين ميداني چيه ، من سعي ميكنم ترا به كمك جادو بزرگتر كنم، براي اينكه بهتر ببينمت تا از طرف من خطري ترا تهديد نكند. او فلوت را برداشت و نواخت مورچه بزرگ و بزرگتر شد تا جائيكه پاپا طوطي توانست او را براحتي ببيند. پاپا طوطي از اينكه دوست جديدي پيدا كرده بود خيلي خوشحال بود.
· پاپا طوطي فهميده بود كه با كمك فلوت سحرآميز مي تواند زبان حيوانات را بفهمد و با آنها صحبت كند. حالا ميتوانست با حيوانهاي مورد علاقهاش حرف بزند. پاپا طوطي فلوت سحرآميزش را برداشت و شادمان به باغوحش رفت. وقتي جلوي قفس فيل و لاكپشت ايستاد در فلوتش دميد. او مي توانست بشنود كه آن دو راجع به چه چيزي با هم حرف ميزنند. لاكپشت گفت: " دماغ خرطومي، اين آهنگ قشنگ نيست؟" فيل جواب داد:" درسته دوني اما من از وقتي كه در اين قفس افتادهام از شادترين آهنگها هم ديگر شاد نميشوم و هنوز هم غمگينم. چقدر دوست دارم فيل آزادي در خانهام آفريقاي دوست داشتني باشم." دوني با صدايي گريان جواب داد: " من هم مثل تو هستم اما چه چيزي را ميتوانيم عوض كنيم؟" پاپا طوطي به آنها گفت من يك فكر بكر دارم. امشب شما را آزاد خواهم كرد. بعد هم با هم فكر ميكنيم كه چطور ميتوانم شما را به آفريقا ببرم." دوني و دماغ خرطومي خيلي اميدوار شدند. آيا فلوت سحرآميز ميتواند واقعاً به آنها كمك كند.
· پاپا طوطي منتظر ماند تا شب برسد. وقتي آسمان پر از ستاره بود او با دوستانش آرمين و فريدولين آرام و پنهاني به باغوحش رفتند، نگهبان باغ وحش در كلبهاش خوابيدهبود. پاپا طوطي براي آزاد كردن دوني و دماغ خرطومي به كليد احتياج داشت. آرمين و فريدولين مراقب بودند تا كسي نيايد. پاپا طوطي با كمك فلوت سحرآميز توانست كليد باغ وحش را از پنجره كلبه نگهبان به پرواز دربياورد.
· آزاد شدن دماغ خرطومي و دوني حتمي بود. حالا ديگر كار مشكل نبود چون پاپا طوطي كليد قفسها را داشت. براي اينكه كسي متوجه آنها نشود پاپا طوطي و دوستانش بايد سريع و بيصدا پا به فرار ميگذاشتند. اما دوني لاكپشت و آرمين مورچه نميتوانستند با سرعت بدوند. پاپا طوطي براي اين مشكل راهحلي پيدا كرد. پاپا طوطي آنها را روي پشت دماغ خرطومي سوار كرد، فريدولين هم روي پشت لاك پشت جا گرفت. ناگهان دماغ خرطومي عطسه كرد:" ها هاپچه" نگهبان باغ وحش بيدار شد و فهميد كه آنها دارند فرار ميكنند. فرياد زد:" آهاي حقهبازها بايستيد." پاپا طوطي و دوستانش تا جائيكه ميتوانستند دويدند و دويدند.
· نگهبان باغ وحش پاپا طوطي و فراريها را دنبال كرد. او به نظر خيلي عصباني و ناراحت ميرسيد. حيوانها و پاپا طوطي بدوناينكه بخواهند به سمت بندر ميدويدند. ناگهان متوجه شدند كه خشكي تمام شدهاست و جلوي آنها فقط دريا باقي ماندهاست. دماغ خرطومي فرياد زد: " پاپا طوطي يك كاري بكن. زودباش عجله كن وگرنه گير ميافتيم." پاپا طوطي به سرعت پوست گردويي را از جيب شلوارش بيرون آورد و در دريا انداخت. با كمك فلوت سحرآميزش آن را بزرگ كرد و از اين پوست گردو به جاي قايق كوچكي استفاده كردند. پاپا طوطي و دوستانش به سرعت در قايق پريدند. باد آنها در دريا به طرف جلو ميبرد. همه از اينكه فرار كردهبودند حسابي خوشحال بودند.
· اين تجربه هيجانانگيز همه را خسته كردهبود به حدي كه پاپا طوطي و دوستانش فوراً به خواب رفتند. وقتي كه روز بعد بيدار شدند خودشان را روي دريا تنهاي تنها ديدند. در دوردستها هيچ سرزميني ديده نميشد. پاپا طوطي نگران شد چون آنها هيچ توشهاي با خودشان برنداشته بودند و گرسنه و تشنه شده بودند. پاپا طوطي از دكل قايق بالا رفت تا به فريدولين در ديده باني كمك كند. پاپا طوطي از فلوت سحرآميزش بهجاي دوربين استفاده كرد. با آن دورترها را نگاه كرد و يكدفعه فرياد زد:" آنجا را ببينيد. آنجا در افق خشكي ديده ميشود."
· پاپا طوطي در فلوت سحرآميزش دميد و قايق را به سمت خشكي هدايت كرد. پاپا طوطي به خشكي رفت براياينكه با دوستانش دنبال غذا و آب بگردند. خورشيد ميتابيد و هوا خيلي گرم بود پاپا طوطي نقابش را در قايق گذاشت چون نميخواست در اين هواي گرم آنرا به صورتش بزند. او با دوستانش براي پيدا كردن غذا آنجا را گشتند.
· پاهايشان خسته شد. تا چشم كار ميكرد همه جا شنهاي خشك بود. همه گرسنه و تشنه بودند . ناگهان از دور سايه كسي ديده شد كه نزديك و نزديكتر ميآمد. پاپا طوطي نمي توانست باور كند دختري با موهاي خيلي قشنگ جلويش ايستاده بود. با لبخند از آنها پرسيد شما كي هستيد و از كجا آمدهايد. پاپا طوطي خودش و دوستانش را معرفي كرد. بعد هم داستان طولاني سفرش را تعريف كرد.دختر با دقت و علاقه گوش ميكرد. فلوتزن فكر كرد" چقدر عجيب است او مرا بهدليل دماغدرازم مسخره نكرد و به من نخنديد. او چقدر با من مهربان است." پاپا طوطي بي اختيار عاشق اين دختر شد و به او گفت: "من دو آرزو دارم. ميخواهم اسم ترا بدانم و ديگر اينكه من و دوستانم آب و غذا ميخواهيم." دختر جواب داد:" آرزوهاي شما را من برآورده ميكنم اسم من ماما طوطي است. دنبال من بياييد تا به دهكده ما برويم اسمش ده دماغدرازها است.
· در ده دماغدرازها از پاپا طوطي و دوستانش با مهماننوازي استقبال شد. به آنها آب و غذا دادند. همه مردم ده با آنها خيلي مهربان بودند اما پاپا طوطي فقط نگاهش به ماما طوطي بود آنها با هم صحبت ميكردند. پاپا طوطي پرسيد:"اسم اين كشور چيست؟" ماما طوطي گفت: "آفريقا". پاپا طوطي به حيوانها گفت: " هي دوني ، دماغ خرطومي ما موفق شديم ما در آفريقا هستيم شما به خانههاي خودتان برگشتيد."
· ماما طوطي و پاپا طوطي روزهاي زيادي را با هم گذراندند هر چه بيشتر گذشت آنها بيشتر فهميدند كه همديگر را دوست دارند. پاپا طوطي از ماما طوطي خواستگاري كرد. ماما طوطي خوشحال شد و خواستگاري او را قبول كرد. آنها جشن باشكوهي گرفتند. همه خوشحال بودند كه پاپا طوطي و ماما طوطي يكديگر را پيدا كردهاند.[1]
اين داستاني است كه تعدادي از كودكان اتريشي با كمك مربي خود شان نوشتهاند.