http://www.ads.iran-forum.ir/banner/img/sarzaminblog.gif

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان های کودکانه
نویسنده پیام
مشخصات كاربر:
admin
مدیر کل ایران فروم
********
مدیر کل سایت
ارسال ها:38,094
محل سکونت : تهران آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ اسفند ۱۳۸۷
عضو شماره:1
اعتبار: 160
مدال تولبار الکساآپلودر فایلبرترین ارسال کننده
   
سپاس ها 590
سپاس شده 2490 بار در 1135 ارسال
ارسال: #1
داستان های کودکانه
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...

۹-۴-۱۳۸۸ ۰۸:۳۲ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
admin
مدیر کل ایران فروم
********
مدیر کل سایت
ارسال ها:38,094
محل سکونت : تهران آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ اسفند ۱۳۸۷
عضو شماره:1
اعتبار: 160
مدال تولبار الکساآپلودر فایلبرترین ارسال کننده
   
سپاس ها 590
سپاس شده 2490 بار در 1135 ارسال
ارسال: #2
RE: داستان های کودکانه
داستان عمو نوروز



به كوشش: تورج ا. قوچاني



يكی بود، يكی نبود. پير مردی بود به نام عمو نوروز كه هر سال روز اول بهار با كلاه نمدی، زلف و ريش حنا بسته، كمرچين قدك آبي، شال خليل خانی، شلوار قصب و گيوه تخت نازك از كوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر.

بيرون از دروازه شهر پيرزنی زندگی می كرد كه دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هر بهار، صبح زود پا مي شد، جايش را جمع مي كرد و بعد از خانه تكانی و آب و جاروی حياط، خودش را حسابی تر و تميز می كرد. به سر و دست و پايش حنای مفصلی می گذاشت و هفت قلم، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرك آرايش می كرد. يل ترمه و تنبان قرمز و شليته پرچين می پوشيد و مشك و عنبر به سر و صورت و گيسش می زد و فرشش را می آورد می انداخت رو ايوان، جلو حوضچه فواره دار رو به روی باغچه اش كه پر بود از همه جور درخت ميوه پر شكوفه و گل رنگارنگ بهاری و در يك سينی قشنگ و پاكيزه سير، سركه، سماق، سنجد، سيب، سبزی و سمنو می چيد و در يك سينی ديگر هفت جور ميوه خشك و نقل و نبات می ريخت. بعد منقل را آتش می كرد و می رفت قليان می آورد می گذاشت دم دستش. اما، سر قليان آتش نمی گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز می نشست.

چندان طول نمی كشيد كه پلك هاي پيرزن سنگين می شد و يواش يواش خواب به سراغش می آمد و كم كم خرناسش می رفت به هوا.

در اين بين عمو نوروز از راه می رسيد و دلش نمی آمد پيرزن را بيدار كند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه می چيد رو سينه او می گذاشت و می نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمی داشت می گذاشت سر قليان و چند پك به آن مي زد و يك نارنج از وسط نصف می كرد؛ يك پاره اش را با قندآب می خورد. آتش منقل را براي اينكه زود سرد نشود مي كرد زير خاكستر؛ روی پيرزن را می بوسيد و پا می شد راه می افتاد.

آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن می شد و پيرزن بيدار مي شد. اول چيزي دستگيرش نمی شد. اما يك خرده كه چشمش را باز مي كرد می ديد اي داد بي داد همه چيز دست خورده. آتش رفته سر قليان. نارنج از وسط نصف شده. آتش ها رفته اند زير خاكستر، لپش هم تر است. آن وقت می فهميد كه عمو نوروز آمده و رفته و نخواسته او را بيدار كند.

پير زن خيلي غصه می خورد كه چرا بعد از آن همه زحمتی كه براي ديدن عمو نوروز كشيده، درست همان موقعی كه بايد بيدار می ماند خوابش برده و نتوانسته عمو نوروز را ببيند و هر روز پيش اين و آن درد دل می كرد كه چه كند و چه نكند تا بتواند عمو نوروز را ببيند؛ تا يك روزی كسي به او گفت چاره ای ندارد جز يك دفعه ديگر باد بهار بوزد و روز اول بهار برسد و عمو نوروز باز از سر كوه راه بيفتد به سمت شهر و او بتواند چشم به ديدارش روشن كند.

پير زن هم قبول كرد. اما هيچ كس نمي داند كه سال ديگر پيرزن توانست عمو نوروز را ببيند يا نه. چون بعضی ها می گويند اگر اين ها همديگر را ببينند دنيا به آخر می رسد و از آنجا كه دنيا هنوز به آخر نرسيده پيرزن و عمو نوروز همديگر را نديده اند.
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...

۹-۴-۱۳۸۸ ۰۸:۳۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
admin
مدیر کل ایران فروم
********
مدیر کل سایت
ارسال ها:38,094
محل سکونت : تهران آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ اسفند ۱۳۸۷
عضو شماره:1
اعتبار: 160
مدال تولبار الکساآپلودر فایلبرترین ارسال کننده
   
سپاس ها 590
سپاس شده 2490 بار در 1135 ارسال
ارسال: #3
RE: داستان های کودکانه
داستان كدو قلقله زن

یكی داشت؛ یكی نداشت. پیرزنی سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.
روزی از روزها از تنهایی حوصله اش سر رفت. با خودش گف «از وقتی دختر كوچكترم را فرستاده ام خانه بخت, خانه ام خیلی سوت و كور شده, خوب است بروم سری بزنم به او و آب و هوایی عوض كنم.»
پیرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانه دختر تازه عروسش كه بیرون شهر, بالای تپه ای قرار داشت.
چشمتان روز بد نبیند! از دروازه شهر كه پا گذاشت بیرون گرگ گرسنه ای جلوش سبز شد. پیرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالایی كرد.
گرگ گفت «ای پیرزن! كجا می روی؟»
پیرزن گفت «می روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
گرگ گفت «بی خود به خودت زحمت نده. چون من همین حالا یك لقمه ات می كنم.»
پیرزن گفت «یك لقمه پوست و استخوان كه سیرت نمی كند؛ بگذار برم خانه دخترم؛ چند روزی خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بیارد و حسابی چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.»
گرگ گفت «بسیار خوب! اما یادت باشد من از اینجا جم نمی خورم تا تو برگردی.»
پیرزن گفت «خیالت تخت باشد. زود برمی گردم.» و راه افتاد.
چند قدم كه رفت پلنگی, مثل اجل معلق پرید جلوش و پرسید «كجا می روی پیرزن؟»
پیرزن از ترس جانش تعظیم كرد و گفت «می روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خیلی گرسنه ام و همین حالا باید تو را بخورم.»
پیرزن گفت «یك لقمه پیرزن كجای شكمت را پر می كند؟ بگذار برم خانه دخترم, چند روزی خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابی چاق وچله بشوم, آن وقت برمی گردم اینجا, من را بخور.»
پلنگ گفت «بدفكری نیست. تا تو برگردی, من دندان رو جگر می گذارم و همین دور و بر می پلكم.»
پیرزن گفت «زیاد چشم به انتظارت نمی گذارم؛ زود برمی گردم.»
و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانه دخترش نرسیده بود كه شیری غرش كنان جلوش را گرفت. پیرزن از ترس سر جاش خشكش زد و اته پته كنان سلام كرد و جلو شیر افتاد به خاك.
شیر گفت «كجا داری می روی پیرزن؟»
پیرزن گفت «دارم می روم خانه دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
شیر گفت «نه. نمی گذارم؛ چون شكم من از گشنگی افتاده به غار و غور و همین حالا تو را می خورم.»
پیرزن گفت «ای شیر! تو سلطان جنگلی؛ دل و جگر گاو نر ران گورخر هم شكمت را سیر نمی كند؛ تا چه رسد به من پیرزن كه یك چنگ پوست و استخوان بیشتر نیستم؛ صبر كن برم خانه دخترم, چند روزی خوب بخورم و بخوابم, حسابی چاق و چله بشوم و برگردم. آن وقت من را بخور.»
شیر گفت «برو! اما زیاد معطل نكن كه خیلی گشنه ام.»
پیرزن گفت «زیاد چشم به راهت نمی گذارم.»
و راهش را گرفت رفت تا به خانه دخترش رسید.
دختر و دامادش خوشحال شدند. وقت شام پیرزن را بالای سفره نشاندند و پلو و خورش و میوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند.
پیرزن سه چهار روز خورد و خوابید. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو یك كدو تنبل بزرگ برای من بیار.»
دختر رفت كدوی بزرگی آورد.
پیرزن گفت «در جمع و جوری برای كدو بساز و توی كدو را خوب خالی كن.»
دختر پرسید «برای چه این كار را بكنم؟»
پیرزن هر چه را كه موقع آمدن براش پیش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتی خواستم برم, می روم توی كدو؟ تو هم ببرم بیرون هلم بده و قلم بده.»
دختر توی كدو را خوب خالی كرد. پیرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بیرون و از سرازیری جاده قلش داد پایین.
كدو قلقله زن قل خورد تا رسید نزدیك شیر.
شیر تا دید كدو دارد می آید, پرید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»
كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
شیر گفت «خیلی خوب.» و كدو را قل داد و ول داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك پلنگ.
پلنگ تا دید كدو دارد می آید, رفت جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»
كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
پلنگ هم گفت «خیلی خوب!»
و كدو را قل داد و ول داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا رسید نزدیك گرگ.
گرگ تا دید كدو دارد می آید, دوید جلو گفت «كدو قلقله زن! ندیدی پیرزن؟»
كدو گفت «والله ندیدم؛ بالله ندیدم؛ به سنگ تق تق ندیدم؛ به جوز لق لق ندیدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
گرگ صدای پیرزن را شناخت. گفت «سر من كلاه می گذاری؟ تو همان پیرزنی هستی كه قرار بود بخورمت. حالا رفته ای توی كدو.»
گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همین كه از این ور كدو رفت تو, پیرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بیرون. دوید توی خانه اش و در را پشت سرش بست.
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...

۹-۴-۱۳۸۸ ۰۸:۳۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
admin
مدیر کل ایران فروم
********
مدیر کل سایت
ارسال ها:38,094
محل سکونت : تهران آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ اسفند ۱۳۸۷
عضو شماره:1
اعتبار: 160
مدال تولبار الکساآپلودر فایلبرترین ارسال کننده
   
سپاس ها 590
سپاس شده 2490 بار در 1135 ارسال
ارسال: #4
RE: داستان های کودکانه
پرنده آبي

روزی، روزگاری پیرمرد و پیرزن فقیری در آسیاب خرابه ای زندگی می كردند.
سال های سال بود كه پیرمرد پرنده می گرفت می برد بازار می فروخت و از این راه زندگی فقیرانه اش را می گذراند.
روزی از روزها، وقتی رفت دامش را جمع كند، دید پرنده طلایی قشنگی افتاده تو دام. پرنده را گرفت و خواست آن را بگذارد توی توبره اش كه یك دفعه قفل زبان پرنده واشد و گفت «ای مرد! من چندتا جوجه دارم و الان منتظرند براشان غذا ببرم. بیا من را آزاد كن. در عوض هر چه بخواهی به تو می دهم.»
پیرمرد گفت «ای پرنده طلایی! من آرزو دارم از زندگی در این آسیاب خرابه خلاص شوم و با زنم در خانه خوبی زندگی كنم.»
پرنده طلایی گفت «آزادم كن تا تو را به آرزویت برسانم.»
پیرمرد پرنده طلایی را آزاد كرد.
پرنده طلایی پیرمرد و پیرزن را برد به خانه قشنگی كه در كنار جنگلی قرار داشت و همه جور وسایل آسایش و خورد و خوراك در آن مهیا بود.
پرنده طلایی گفت «این خانه و هر چه در آن است مال شما. با هم به خوبی و خوشی زندگی كنید.»
بعد، یكی از پرهاش را داد به آن ها. گفت «هر وقت با من كاری داشتید، ای پر را آتش بزنید فوراً حاضر شوم.» و خداحافظی كرد و پر زد و رفت.
پیرزن و پیرمرد خیلی خوشحال شدند كه بخت با آن ها یاری كرد و زندگیشان از این رو به آن رو شد. دیگر هیچ غم و غصه ای نداشتند. صبح به صبح از خواب بیدار می شدند. با هم گشتی می زدند. بعد می آمدند می نشستند تو ایوان. سماور را آتش می كردند. صبحانه می خوردند و باز در میان سبزه و گل ها گشت می زدند و وقت می گذراندند تا ظهر بشود و شب برسد. نه با كسی كاری داشتند و نه كسی با آن ها كاری داشت.
دو سه سالی گذشت. یك روز پیرزن به پیرمرد گفت «تا كی باید تك و تن ها در گوشه این جنگل سوت و كور زندگی كنیم؟»
پیرمرد گفت «زبانت را گاز بگیر و این حرف را نزن. مگر یادت رفته در آن آسیاب خرابه با چه مشقتی صبح را به شب می رساندیم و شب را به صبح و هر وقت برف و باران می آمد یك وجب زمین خشك پیدا نمی شد كه روی آن بنشینیم و مجبور بودیم با كاسه و كوزه از زیر پایمان آب جمع كنیم و بریزیم بیرون.»
پیرزن گفت «نخیر! ای طور هم كه تو می گویی نیست. آدمی زاد قابل ترقی است و نباید قانع باشد. فوری پرنده طلایی را حاضر كن كه فكری به حال ما بكند والا در این بر بیابان و بین این همه جك و جانور دق می كنم.»
پیرمرد وقتی دید گوش زنش به این حرف ها بدهكار نیست و هر چه به او می گوید فایده ای ندارد، رفت پر را آورد و آتش زد.
پرنده طلایی فی الفور حاضر شد و گفت «چه خبر شده؟»
پیرمرد گفت «از این زن بپرس.»
پیرزن گفت «ای پرنده طلایی، ما در اینجا خیلی ناراحتیم. مونس ما شده كلاغ و زاغچه و هیچ تنابنده ای دور و بر ما نیست كه با او خوش و بش كنیم. ما را ببر به شهر كه این آخر عمری مثل آدمی زاد زندگی كنیم. از این و آن چیز یاد بگیریم تا پس فردا كه مردیم و از ما سؤال و جواب كردند، پیش خدای خودمان رو سفید بشویم.»
پرنده طلایی گفت «اشكالی ندارد. اینجا را همین طور بگذارید و دنبال من بیایید.»
پرنده آن ها را به شهری برد و عمارت بزرگی در اختیارشان گذاشت كه از شیر مرغ گرفته تا جان آدمی زاد در آن وجود داشت.
پیرزن تا چشمش به چنین دم و دستگاهی افتاد ذوق زده شد و به پیرمرد گفت «دیدی هی می گفتم آدمی زاد نباید قانع باشد و تو همه اش مخالفت می كردی و نق می زدی. حالا اینجا برای خودت كیف كن.»
پرنده طلایی گفت «كار دیگری با من ندارید؟»
گفتند «نه! برو به سلامت.»
پرنده طلایی باز هم یكی از پرهاش را به آن ها داد، خداحافظی كرد و رفت.
پیرمرد و پیرزن زندگی تازه شان را شروع كردند. همه چیز براشان آماده بود. روزها در شهر گشت می زدند. شب ها به مهمانی می رفتند و خوش و خرم زندگی می كردند.
یكی دو سال بعد، پیرزن به شوهرش گفت «ای پیرمرد! حالا كه این پرنده طلایی در خدمت ما هست و هر چه بخواهیم برامان آماده می كند، چرا به این زندگی قانع باشیم؟»
پیرمرد گفت «تو را به خدا دست از سرم وردار و این قدر ناشكری نكن كه آخرش بیچاره می شویم.»
پیرزن گفت «دنیا ارزش این حرف ها را ندارد. یالا برو پر را بیار آتش بزن كه حوصله ام از دست این زندگی سر رفته.»
خلاصه! زور پیرزن به شوهرش چربید. پیرمرد هم از روی ناچاری رفت پر را آورد و آتش زد.
پرنده طلایی حاضر شد و گفت «دیگر چه خبر شده؟»
پیرمرد گفت «نمی دانم. از این پیرزن بپرس.»
پیرزن گفت «ای پرنده طلایی ما از این وضع خیلی ناراحتیم.»
پرنده پرسید «چه مشكلی دارید؟»
پیرزن جواب داد «دلم می خواهد شوهرم را حاكم این شهر بكنی و من هم بشوم ملكه.»
پرنده طلایی گفت «اینجا را همین طور بگذارید و دنبال من راه بیفتید.»
پرنده از روی هوا و آن ها از روی زمین راه افتادند و رفتند تا رسیدند به قصری كه در آن وزیر و خزانه دار و كلفت و كنیز و جلاد دست به سینه آماده خدمت بودند.
پرنده گفت «از همین حالا شما صاحب اختیار این شهر هستید. اگر كاری با من ندارید دیگر برم.»
گفتند «برو به خیر و به سلامت.»
پرنده طلایی باز هم یكی از پرهاش را به آن ها داد و خداحافظی كرد و رفت.
پیرزن و پیرمرد در مدتی كه حاكم و ملكه شهر بودند آن قدر خودخواه و خوشگذران شدند كه به كلی مردم را فراموش كردند.
پیرزن وقتی به حمام می رفت به جای آب تنش را با شیر می شست و بعد می گرفت در آفتاب می خوابید كه چین و چروك پوستش صاف بشود.
یك روز پیرزن رفت حمام و آمد رو ایوان قصر لم داد توی آفتاب. در این موقع تكه ابری در آسمان پیدا شد و جلو آفتاب را گرفت.
پیرزن عصبانی شد. شوهرش را صدا زد و گفت «ای ریش سفید! چرا این ابر جلو آفتاب را گرفته؟»
پیرمرد گفت «من از كجا بدانم.»
پیرزن گفت «یالا برو پر را بیار آتش بزن كه با پرنده طلایی كار دارم.»
پیرمرد گفت «این دفعه چه خیالی داری؟»
پیرزن داد كشید «لغز نخوان پیرمرد. زود كاری را كه می گویم بكن والا پوستم نرم نمی شود.»
پیرمرد رفت پر را آورد و آتش زد.
پرنده طلایی حاضر شد و گفت «این دفعه چه می خواهید؟»
پیرمرد گفت «نمی دانم. از این پیرزن بپرس.»
پیرزن گفت «ای پرنده طلایی، جلو آفتاب نشسته بودم كه این تكه ابر آمد و سایه اش را انداخت رو من. می خواهم فرمان زمین و آسمان را بدی به من كه بتوانم به همه چیز امر و نهی كنم.»
پرنده طلایی گفت «اینجا را همین طور بگذارید و دنبال من بیایید.»
پرنده از جلو و آن دو به دنبال او راه افتادند. وقتی از شهر رفتند بیرون، یك دفعه پرنده غیبش زد. هوا تیره و تار شد. باد تندی آمد و به قدری خاك و خل به پا كرد كه چشم چشم را نمی دید.
پیرزن و پیرمرد دست هم را گرفتند و كورمال كورمال رفتند جلو تا رسیدند به آسیاب خرابه ای كه قبلاً در آن زندگی می كردند.
پیرمرد آهی از ته دل كشید و به زنش گفت «ای فلان فلان شده! ما را برگرداندی جای اولمان. حالا برو كاسه ای پیدا كن و آب كف آسیاب را بریز بیرون كه بنشینم زمین و خستگی در كنم.»
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...

۹-۴-۱۳۸۸ ۰۸:۳۴ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
admin
مدیر کل ایران فروم
********
مدیر کل سایت
ارسال ها:38,094
محل سکونت : تهران آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ اسفند ۱۳۸۷
عضو شماره:1
اعتبار: 160
مدال تولبار الکساآپلودر فایلبرترین ارسال کننده
   
سپاس ها 590
سپاس شده 2490 بار در 1135 ارسال
ارسال: #5
RE: داستان های کودکانه
داستان هفت برادران

یكی بود؛ یكی نبود. غیر از خدا هیچ كس نبود. زنی بود كه هفت تا پسر داشت و خیلی غصه می خورد چرا دختر ندارد.
مدتی گذشت و برای بار هشتم حامله شد. وقتی می خواست بچه اش را به دنیا بیاورد، پسرانش گفتند «ما می رویم شكار. اگر دختر زاییدی، الك را جلو در آویزان كن تا ما برگردیم خانه و اگر باز هم پسر به دنیا آوردی تفنگ را آویزان كن كه ما برنگردیم؛ چون دیگر بدون خواهر طاقت نداریم پا به این خانه بگذاریم.»
پسرها این را گفتند و از خانه رفتند بیرون.
طولی نكشید كه زن دختر زایید و خیلی خوشحال شد. به زن برادرش گفت «بی زحمت الك را آویزان كن جلو در؛ الان است كه پسرانم برگردند.»
ولی زن برادرش كه بچه نداشت، حسودی كرد و به جای الك تفنگ را آویخت.
پسرها وقتی برگشتند و چشمشان افتاد به تفنگ، از همان جا راهشان را كج كردند؛ پشت به خانه و رو به بیابان رفتند و دیگر پیداشان نشد.
سال ها گذشت و دختر بزرگ شد.
یك روز كه داشت با رفقاش بازی می كرد، دید وقتی آن ها می خواهند حرفشان را به او بقبولانند، می گویند «به جان برادرم قسم راست می گویم.»
دخترك فكر كرد من كه برادر ندارم باید چه بگویم كه حرفم را باور كنند؟ بعد، گفت «به جان گوساله مان قسم راست می گویم.»
رفقاش گفتند «چرا به جان هفت برادرت قسم نمی خوری؟»
دختر گفت طمن برادر ندارم.»
گفتند «ای دروغگو! تو هفت تا برادر داری؛ آن وقت به جان گوساله تان قسم می خوری و می خواهی حرفت را باور كنیم.»
دختر افتاد به گریه؛ رفت خانه و به مادرش گفت «بچه ها سر به سرم می گذارند و می گویند تو هفت تا برادر داری!»
مادرش گفت «راست می گویند دخترم.»
دختر گفت «چرا تا حالا به من نگفته بودی؟»
مادرش گفت «می خواستم غصه نخوری؛ چون برادرهات همان روزی كه تو آمدی به دنیا از خانه رفتند و دیگر برنگشتند.»
دخترك گفت «خودم می روم آن ها را پیدا می كنم.» و راه افتاد رفت و رفت تا به خانه ای رسید.
دختر هر چه در زد، خبری نشد. آخر سر خودش در را وا كرد رفت تو. دید هیچ كس در خانه نیست؛ اما پیدا بود كسانی در آنجا زندگی می كنند كه در آن موقع رفته اند بیرون.
دختر خانه را جارو زد؛ غذا پخت و رفت گوشه ای پنهان شد ببیند چه پیش می آید. طولی نكشید كه هفت مرد آمدند خانه. وقتی دیدند غذا آماده است، همه جا جارو شده خیلی تعجب كردند.
گفتند «این چه معنی دارد؟»
اما هر چه فكر كردند عقلشان به جایی نرسید.
چند روز به همین ترتیب گذشت و دختر خودش را نشان نداد. یك روز پسرها قرار گذاشتند یكی از آن ها بماند در خانه و گوشه ای پنهان شود، بلكه بفهمد چه سری در كار است تكه وقتی آن ها در خانه نیستند خانه جارو می شود و غذا آماده.
آن روز، شش تا از پسرها رفتند بیرون و هفتمی ماند خانه و گوشه ای پنهان شد. دخترك به خیال اینكه كسی خانه نیست، از جایی كه قایم شده بود درآمد و بنا كرد به رفت و روب. بعد، غذا پخت و رفت آب آورد تا خمیر درست كند و نان بپزد، كه پسر پرید بیرون؛ دست دختر را گرفت و گفت «بگو ببینم كی هستی و اینجا چه كار می كنی؟»
دختر گفت «دارم دنبال هفت تا برادرم می گردم.»
پسر پرسید «از كی برادرهات را گم كرده ای؟»
دختر جواب داد «از روزی كه من آمدم دنیا، آن ها به خانه برنگشتند.»
پسر خیلی خوشحال شد و گفت «غلط نكنم تو خواهر ما هستی. همین جا بمان تا برم برادرهام را خبر كنم.»
بعد، رفت دنبال برادرهاش و همه با هم برگشتند خانه. از دختر پرسیدند «چطور شد برادرهات خانه و زندگیشان را ترك كردند.»
دختر گفت «قبل از دنیا آمدن من، برادرهام كه خیلی دوست داشتند خواهر داشته باشند رفتند شكار و به مادرم گفتند اگر دختر زاییدی الك را جلو در آویزان كن و اگر پسر به دنیا آوردی تفنگ را بیاویز كه ما بفهمیم چه شده و به خانه برنگردیم. من كه آمدم دنیا مادرم خیلی خوشحال شد كه دختر زاییده و به زن برادرش گفت برو الك را بیاویز بالای در. او هم از حسودیش رفت و به جای الك تفنگ را آویزان كرد.»
برادرها از خوشحالی خواهرشان را غرق بوسه كردند و به او گفتند «مدتی پیش ما بمان تا ببینیم بعدش خدا چه می خواهد.»
در این میان زن دایی شان آن قدر از خود راضی شده بود كه دیگر خدا را بنده نبود. یك شب از ماه پرسید «ای ماه! بگو ببینم تو زیباتری یا من؟»
ماه جواب داد «نه تو نه من؛ خواهر هفت برادران از همه زیباتر است.»
زن دایی با خودش گفت «من را ببین كه دلم خوش است هفت برادران گورشان را گم كرده اند و دختر هم رفته وردست آن ها، باید برم هر طور شده او را پیدا كنم و بلایی سرش بیارم كه ماه دیگر اسمش را نبرد و خوشگلی او را به رخم نكشد.»
بعد، راه افتاد از این دیار به آن دیار و از این دخ به آن ده گشت و خانه آن ها را پیدا كرد. دختر از دیدن زن دایی اش خوشحال شد و او را برد تو خانه.
زن دایی دختر گفت «خیلی تشنه ام، كمی آب بیار بخورم.»
دختر رفت آب آورد. زن آب نوشید و گفت «حالا خودت بخور.»
دختر گفت «تشنه نیستم.»
زن دایی اش گفت «دستم را رد نكن.»
دختر كاسه آب را گرفت و خورد. زن دایی اش دزدكی انگشتری خودش را انداخت تو كاسه آب و دختر افتاد و مرد.
زن با خودش گفت «حالا دلم سبك شد.» و پا شد تند رفت پی كارش.
وقتی برادرها برگشتند خانه، دیدند خواهرشان افتاده زمین و مرده و بنا كردند به گریه زاری. آخر سر هم دلشان نیامد او را به خاك بسپارند. صندوقی درست كردند. خواهرشان را گذاشتند تو آن. یك طرف صندوق را با طلا و طرف دیگرش را با نقره پوشاندند و آن را بستند رو شتر و شتر را ول كردند به صحرا.
از قضای روزگار، پسر پادشاه در آن روز رفت به شكار و دید شتری در صحرا سرگردان است و صندوقی بسته شده پشتش كه یك طرفش طلاست و طرف دیگرش نقره. پسر پادشاه شتر را برد به كاخ خودش و صندوق را آورد پایین و درش را واكرد. دید جنازه دختر زیبایی تو صندوق است.
پسر پادشاه به كنیزهاش دستور داد دختر را بشورند، كفن كنند و به خاك بسپارند.
در این موقع پسركی كه نزدیك جنازه دختر ایستاده بود، گفت «بروید كنار!»
و دست برد از دهان دختر انگشتری را درآورد و دختر تكانی خورد، چشم هاش را واكرد و بلند شد نشست.
كنیزها رفتند به پسر پادشاه خبر دادند «دختر زنده شد؛ حالا چه دستور می دهی؟»
پسر پادشاه آمد دید دختری به قشنگی ماه شب چهارده نشسته تو صندوق طلا و نقره. پسر پاشاه از حال و روز دختر جویا شد و او هم سرگذشتش را از اول تا آخر نقل كرد.
پسر پادشاه گفت «حاضری زن من بشوی؟»
دختر رضا داد و پسر پادشاه فرستاد مادر و هفت برادر او را آوردند. بعد، هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و با دختر عروسی كرد.
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...

۹-۴-۱۳۸۸ ۰۸:۳۴ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
admin
مدیر کل ایران فروم
********
مدیر کل سایت
ارسال ها:38,094
محل سکونت : تهران آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ اسفند ۱۳۸۷
عضو شماره:1
اعتبار: 160
مدال تولبار الکساآپلودر فایلبرترین ارسال کننده
   
سپاس ها 590
سپاس شده 2490 بار در 1135 ارسال
ارسال: #6
RE: داستان های کودکانه
داستان علي بهانه گير

روزگاری در همین شهر خودمان مردی بود كه همه به او می گفتند علی بهانه گیر.
علی بهانه گیر یازده تا زن داشت كه هر كدام را به یك بهانه ای زده بود ناقص كرده بود؛ طوری كه وقتی زن ها می خواستند بروند حمام، پول و پله ای می دادند به حمامی و حمام را قوروق می كردند كه پیش این و آن خجالت نكشند.
از قضا یك روز كه زن های علی بهانه گیر می خواستند بروند حمام، دختر ترشیده ای رفت تو حمام قایم شد كه ببیند چه سری در این كارست كه زن های علی بهانه گیر از دیگران كناره می گیرند و همیشه با هم به حمام می روند.
وقتی زن ها رفتند حمام و مشغول شست و شوی خود شدند، دختر ترشیده از جایی كه قایم شده بود، آمد بیرون، رفت بین آن ها و دید همه ناقص اند. یكی گوشش بریده؛ یكی انگشت ندارد؛ یكی فلان جاش بریده و یكی بهمان جاش ناقص است. خلاصه دید تن و بدن هیچ كدامشان بی عیب نیست.
دختر گفت «چرا شماها همه تان درب داغان هستید؟»
زن ها كه دیدند كار از كار گذشته و رازشان برملا شده، گفتند «علی بهانه گیر ما را به این روز انداخته.»
دختر گفت «حالا كه او این قدر بی رحم است، لااقل شما یك كاری بكنید كه بهانه دستش ندهید.»
گفتند «فایده ندارد! هر كاری بكنیم، بالاخره یك بهانه ای می گیرد و می افتد به جان ما.»
دختر دلش به حال آن ها سوخت. گفت «از بی عرضگی خودتان است. بیایید من را براش بگیرید تا انتقام شما را از او بگیرم و بلایی به سرش بیارم كه از خجالت نتواند سر بلند كند.»
بعد، نشانی خانه اش را داد به آن ها و از حمام رفت بیرون.
زن های علی بهانه گیر وقتی برگشتند خانه، نهار مفصلی درست كردند و سر ظهر سفره انداختند.
علی بهانه گیر آمد خانه و بی آنكه سلام علیك كند یا یك كلمه حرف بزند، رفت نشست سر سفره. اما همین كه مزه غذا را چشید بشقاب را ورداشت انداخت وسط سفره و خودش را عقب كشید و بغ كرد.
زن ها كه جرئت حرف زدن نداشتند، با ترس و لرز جلوش دست به سینه ایستادند. علی بهانه گیر به حرف درآمد و گفت «اگر یك زن خوب داشتم حال و روزم بهتر از این بود و مجبور نبودم همیشه غذاهای بیمزه بخورم.»
زن اول گفت «مشهدی علی! امروز تو حمام دختری دیدم كه صورتش مثل قرص قمر می درخشید.»
زن دوم گفت «چرا از چشم هاش نمی گویی كه از چشم آهو قشنگ تر بود.»
زن سوم گفت «چرا از لپ هاش نمی گویی كه مثل سیب سرخ بود.»
زن چهارم گفت «چه لب و دندانی داشت.»
خلاصه! زن ها آن قدر از دختر تعریف كردند كه دل از دست علی بهانه گیر رفت و ندیده یك دل نه صد دل عاشق دختر شد.
زن اول علی بهانه گیر وقتی دید آب از لب و لوچه شوهرش راه افتاده و معلوم است كه دختر را می خواهد، گفت «مشهدی علی! راضی هستی بریم و او را برات بگیریم؟»
علی بهانه گیر سری خاراند و گفت «راضی كه هستم؛ ولی از خرج و برجش می ترسم.»
زن دوم گفت «هر چی باشد تو به گردن ما حق داری؛ من خودم لباس هاش را می خرم.»
زن سوم گفت «من هم طلا و جواهراتش را می دهم.»
زن چهارم گفت «كفش و چادرش با من.»
زن پنجم گفت «صندوقچه اش را هم من می دهم.»
چه دردسرتان بدهم!
هر كدام از زن ها قبول كردند چیزی بدهند و بساط عقد و عروسی را راه بندازند.
زن اول گفت «حالا كه این جور شد، فقط می ماند خرج ملا، كه آن را هم یك جوری جور می كنیم.»
و علی بهانه گیر را شیر كرد و هر دو با هم بلند شدند رفتند خواستگاری.
بعد از كمی گفت و گو، پدر دختر قبول كرد دخترش را بدهد به علی بهانه گیر و همان روز عقد و حنابندان و عروسی سرگرفت.
شب عروسی، دختر یك دست و پا و یك طرف صورتش را بزك كرد و رفت به حجله.
علی بهانه گیر صبح كه از خواب پاشد و دختر را در روشنایی روز دید، با خودش گفت «جل الخالق! این دیگر چه جور بزك كردنی است كه این كرده؟»
می خواست شروع كند به بهانه جویی؛ ولی چون دیرش شده بود تند راه افتاد رفت بازار و سر راهش یك گونی بادنجان خرید و فرستاد خانه.
عروس به زن ها گفت «این تازه اول كار است. علی بهانه گیر دنبال بهانه می گردد؛ ما باید هر جور غذایی كه با بادنجان درست می شود، درست كنیم و هیچ بهانه ای دست او ندهیم.» و همین كار را هم كردند.
آخر كار، عروس داشت پوست بادنجان ها را جمع می كرد كه دید یك بادنجان مانده زیر آن ها. بادنجان را ورداشت داد به یكی از زن ها و گفت «این یكی را همین طور پوست نكنده نگه دارید شاید به دردمان بخورد.»
سر شب علی بهانه گیر آمد خانه و یكراست رفت نشست سر سفره و تا چشمش افتاد به چلو خورش بادنجان، ترش كرد و گفت «شما از كجا می دانستید من چلو خورش بادنجان می خواستم! شاید می خواستم آش بادنجان بخورم.»
یكی از زن ها رفت یك قرابه آش بادنجان آورد گذاشت وسط سفره و گفت «بفرمایید مشهدی علی.»
علی بهانه گیر كه دید این طور است، گفت «شاید من دلم دلمه بادنجان بخواهد. چرا قبلاً مشورت نمی كنید و سر خود هر چه دلتان می خواهد می پزید؟»
یكی دیگر زود رفت یكی سینی دلمه بادنجان آورد گذاشت تو سفره.
علی بهانه گیر گفت «شاید من هوس كشك و بادنجان كرده بودم، نباید از من می پرسیدید؟»
یكی از زن ها تند رفت یك دیس كشك و بادنجان آورد گذاشت جلو علی بهانه گیر.
علی بهانه گیر كه دید دیگر نمی تواند بهانه بگیرد و هر چه می خواهد تند می آورند و می گذارند جلوش، خیلی رفت تو هم و با اوقات تلخی گفت «شاید من دلم می خواست یك بادنجان پوست نكنده را گلی كنم و همان طور خام خام بخورم.»
عروس رفت بادنجان پوست نكنده را گذاشت تو بشقاب؛ كمی گل هم ریخت كنارش و بشقاب را آورد گذاشت توسفره. گفت «بفرمایید میل كنید مشهدی علی! نوش جانتان.»
علی بهانه گیر كه دید نمی تواند هیچ بهانه ای بگیرد، سرش را انداخت پایین؛ غذایش را خورد و بی سر و صدا رفت خوابید. اما، به قدری ناراحت بود كه تا صبح از غصه خوابش نبرد و همه اش توی این فكر بود كه فردا چه جوری از زن ها بهانه بگیرد.
صبح زود، علی بهانه گیر بلند شد، صبحانه نخورده یكراست رفت بازار. گونی بزرگی خرید و به حمالی پول داد و گفت «من می روم توی گونی، تو هم در گونی را محكم ببند و آن را ببر خانه من تحویل زن هایم بده و بگو مشهدی علی گفته در گونی را وا نكنید تا خودم بیایم خانه.»
بعد، رفت توی گونی. حمال در گونی را بست. آن را كول كرد و هن و هن كنان برد خانه علی بهانه گیر و به زن ها گفت «مشهدی علی سفارش كرده در گونی را وا نكنید تا خودم بیایم خانه.»
همین كه حمال رفت، عروس فكری ماند این دیگر چه حقه ای است كه علی بهانه گیر سوار كرده است و مدتی گونی را زیر نظر گرفت كه یك دفعه دید گونی تكان خورد.
عروس فهمید علی بهانه گیر رفته تو گونی و این كلك را سوار كرده كه بفهمد زن ها پشت سرش چه می گویند و چه كار می كنند و بهانه ای به دست بیارد.
عروس هیچ به روی خودش نیاورد. زن ها را صدا كرد و گفت «این درست است كه مشهدی علی گفته در گونی را وا نكنید تا خودش بیاید خانه؛ اما این درست نیست كه ما همین طور عاطل و باطل دست رو دست بگذاریم و بی كار بمانیم.»
یكی از زن ها گفت «پس چه كار كنیم؟»
عروس گفت «اشتباه نكنم این گونی پر از چغندر است. خوب است بندازیمش تو حوض تا لااقل گل هاش خیس بخورد و شسته بشود.»
زن دیگری گفت «آن وقت جواب مشهدی علی را چی بدهیم؟»
عروس گفت «مشهدی علی خودش گفته در گونی را وا نكنید؛ از شستن و نشستن آن ها كه حرفی نزده. تازه از كجا معلوم است كه مشهدی علی بهانه نگیرد چرا ما گونی را در حوض نینداخته ایم و نشسته ایم.»
زن ها دیدند عروس راست می گوید و بی معطلی آمدند جلو؛ چهار گوشه گونی را گرفتند و كشان كشان بردند انداختندش تو حوض و یكی یك چوب ورداشتند و افتادند به جان گونی.
كمی بعد یكی از زن ها گفت «دست نگه دارید. آب حوض دارد قرمز می شود.»
عروس گفت «چیزی نیست! چغندرها دارند رنگ پس می دهند.»
و باز افتادند به جان گونی و حالا نزن كی بزن؛ تا اینكه كاشف به عمل آمد كه راست راستی از گونی دارد خون می زند بیرون.
زن ها دست پاچه شدند. زود گونی را از حوض كشیدند بیرون. اما، هنوز جرئت نمی كردند درش را وا كنند و همین طور دورش ایستاده بودند و با ترس و لرز نگاهش می كردند. عروس هم هیچ به روی خودش نمی آورد كه می داند علی بهانه گیر تو گونی است.
در این موقع، صدای ضعیفی با آه و ناله به گوش رسید كه «در گونی را وا كنید.»
عروس گفت «مشهدی علی گفته در گونی را وا نكنید تا خودم بیایم خانه.»
صدا آمد «زود باشید! دارم می میرم.»
عروس گفت «به ما مربوط نیست؛ می خواهی بمیر، می خواهی نمیر؛ مشهدی علی سفارش كرده تا خودم نیایم خانه هیچ كس در گونی را وا نكند؛ و ما رو حرف شوهرمان حرف نمی آوریم.»
صدا آمد «من خود مشهدی علی هستم؛ زود درم بیارید كه دارم می میرم.»
زن ها كه تازه فهمیده بودند مطلب از چه قرار است، خوشحال شدند؛ اما از ترسشان زود در گونی را واكردند و علی بهانه گیر را درآوردند.
عروس گفت «الهی من بمیرم و تو را به این روز نبینم مشهدی علی جان؛ چرا رفته بودی تو گونی؟»
زن ها وقتی دیدند علی بهانه گیر جواب ندارد بدهد و از زور درد یك بند ناله می كند، رخت هاش را عوض كردند؛ دست و پاش را گرفتند و بردنش تو اتاق و خواباندنش تو رختخواب.
چند روز بعد، حال علی بهانه گیر جا آمد و از جا بلند شد برود دنبال كسب و كارش. عروس رفت جلوش را گرفت؛ رو شكمش دست كشید و گفت طگوش شیطان كر، چشم حسود كور، گمانم خبرهایی است.»
علی بهانه گیر پرسید «چه خبرهایی؟»
عروس جواب داد «غلط نكنم حامله شده ای؟»
چشم های علی بهانه گیر از تعجب چهارتا شد. گفت «مگر مرد هم حامله می شود؟»
عروس گفت «اگر خدا بخواهد بشود، می شود و خواست خدا را نمی شود عوض كرد. دوازده تا زن گرفتی و خدا به تو بچه نداد، حالا خواسته این جوری تلافی كند.»
علی بهانه گیر رو شكم خودش دست كشید و شك برش داشت؛ چون از بس آن چند روزه خورده و خوابیده بود، شكمش یك كم پف كرده بود.
عروس گفت «مشهدی علی! سر خود راه نیفت برو بیرون كه مردم چشمت می زنند. بگیر تخت بخواب تا من برم قابله بیارم ببینم قضیه از چه قرار است.»
عروس، علی بهانه گیر را برگرداند به رختخواب و تند رفت پیش زن ها. گفت «به علی بهانه گیر گفته ام حامله شده؛ او هم باور كرده و رفته تخت خوابیده كه كسی چشمش نزند.»
زن ها پقی زدند زیر خنده و گفتند «چطور چنین چیزی را باور كرده؟»
عروس گفت «خودم خرش كرده ام و او هم باور كرده و خیال ورش داشته. می خواهم بلایی به سرش بیارم كه نتواند تو مردم سر بلند كند.»
زن ها گفتند «هر بلایی به سرش بیاری حقش است، ذلیل مرده. با این بهانه های طاق و جفتش نگذاشته یك روز خدا آب خوش از گلویمان برود پایین.»
خلاصه چه درد سرتان بدهم!
زن ها رفتند دور علی بهانه گیر را گرفتند و عروس رفت با قابله ای ساخت و پاخت كرد، آوردش خانه كه علی بهانه گیر را معاینه كند و بگوید چهار ماهه حامله است و چند روزی نباید از جاش جم بخورد و دست به سیاه و سفید بزند.
زن ها زود دست به كار شدند؛ گوسفند سر بریدند؛ آب گوش مفصلی بار گذاشتند و برو بیایی به راه انداختند.
خیلی زود خبر حاملگی علی بهانه گیر در شهر پیچید و طولی نكشید كه همه فامیل و دوستان دور و نزدیكش دسته دسته به طرف خانه او راه افتادند كه سر و گوشی آب بدهند و ببینند موضوع از چه قرار است و همین كه دیدند قضیه جدی است، رفتند و دور علی بهانه گیر جمع شدند.
پیرمردی از علی بهانه گیر پرسید «مشهدی علی! خدا بد نده؛ چه شده؟»
علی بهانه گیر از خجالت سرخ شده و جوابی نداد.
عروس به جای او جواب داد «سلامت باشید حاج آقا! امروز معلوم شد مشهدی علی چهارماهه حامله است. حالا گرفته خوابیده كه خدای نكرده هول نكند و بچه بندازد.»
همه با تعجب به همدیگر نگاه كردند. یكی پرسید «این چه حرف هایی است كه می زنید؛ مگر مرد هم حامله می شود؟»
عروس گفت «اگر خدا بخواهد بشود، می شود. قابله هم معاینه اش كرده و هیچ شك و شبهه ای در كار نیست.»
یكی گفت «اگر پسر باشد، دیگر نور علی نور می شود.»
عروس گفت «ان شاءالله!»
و همه كر و كر زدند زیر خنده.
آن روز مردم، از پیر و جوان گرفته تا زن و مرد، دسته دسته آمدند دیدن علی بهانه گیر و هر كس متلكی بارش كرد. آخر سر پیرمردی گفت «مشهدی علی! قباحت دارد كه این طور ولنگ و واز خوابیده ای و دلت خوش است كه حامله ای؛ پاشو برو پی كار و كاسبی ات. مگر مرد هم حامله می شود.»
آخرهای شب كه خانه خلوت شد، علی بهانه گیر خوب كه فكر كرد، فهمید عروس دستش انداخته و پیش این و آن طوری آبروش را ریخته كه از خجالتش باید سر بگذارد به بیابان؛ چون می دانست كه مردم به این سادگی ها ول كن معامله نیستند و همین كه صبح بشود باز پیداشان می شود و زخم زبان ها و متلك ها از نو شروع می شود.
این بود كه علی بهانه گیر همان شب بی سر و صدا پاشد راه افتاد. دو پا داشت دو پای دیگر هم قرض كرد و از خانه و شهر و دیارش فرار كرد و به جایی رفت كه هیچ كس او را نشناسد.
فردا صبح همین كه زن ها پاشدند و دیدند جای علی بهانه گیر خالی است، فهمیدند علی بهانه گیر گذاشته رفته و حالا حالاها هم پیداش نمی شود. خیلی خوشحال شدند كه از دست بهانه های عجیب و غریب او خلاص شده اند و از آن به بعد خوش و خرم در كنار هم زندگی می كنند.
قصه علی بهانه گیر همین جا تمام می شود؛ اما بعضی ها می گویند ده دوازده سال بعد، وقتی علی بهانه گیر از در به دری خسته شده بود، فكر كرد خوب است سری بزند به شهر خودش و ببیند اگر آب ها از آسیاب افتاده و مردم فراموشش كرده اند، بی سر و صدا برگردد دنبال كار و زندگیش را بگیرد؛ اما هنوز نرسیده بود به شهر كه دید چند تا بچه تو صحرا سر و صدا راه انداخته اند و دارند بازی می كنند. با خودش گفت «خوب است بروم با بچه ها صحبت كنم و از حال و هوای شهر باخبر شوم.»
علی بهانه گیر با این بهانه به بچه ها نزدیك شد و گفت «دارید چه كار می كنید اینجا؟»
یكی از بچه ها پسری را نشان داد و گفت «می خواهیم بازی كنیم، اما این یكی مرتب بهانه می گیرد و نمی گذارد بازیمان راه بیفتد.»
علی بهانه گیر گف «آهای پسر! بیا اینجا ببینم. چرا این قدر بهانه می گیری و نمی گذاری بقیه بازی كنند؟»
پسر جواب داد «دست خودم نیست. من پسر علی بهانه گیرم.»
علی بهانه گیر گفت «چرا پرت و پلا می گویی، علی بهانه گیر دیگر چه كسی است؟»
پسر جواب داد «بابای من است! دوازده سال پیش من را زایید و ول كرد از این شهر رفت و برنگشت.»
علی بهانه گیر كه این طور دید دیگر نرفت جلوتر و از همان جا راهش را كج كرد و برگشت و تا زنده بود برنگشت به شهر خودش.




رفتیم بالا آرد بود؛
اومدیم پایین ماست بود؛
قصه ما راست بود!
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...

۹-۴-۱۳۸۸ ۰۸:۳۶ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
admin
مدیر کل ایران فروم
********
مدیر کل سایت
ارسال ها:38,094
محل سکونت : تهران آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ اسفند ۱۳۸۷
عضو شماره:1
اعتبار: 160
مدال تولبار الکساآپلودر فایلبرترین ارسال کننده
   
سپاس ها 590
سپاس شده 2490 بار در 1135 ارسال
ارسال: #7
RE: داستان های کودکانه
داستان بز زنگوله پا

یكی بود؛ یكی نبود. زیر گنبد كبود غیر از خدا هیچ كس نبود. بزی بود كه در و همسایه ها صداش می كردند بز زنگوله پا و سه تا بچه داشت به اسم شنگول، منگول و حبه انگور.
روزی از روزها، بز زنگوله پا خبر شد گرگی آمده دور و ور چراگاه آن ها خانه گرفته. خیلی دل نگران شد و به بچه هاش گفت «از این به بعد خوب حواستان را جمع كنید و هیچ وقت بی گدار به آب نزنید. اگر كسی آمد در زد، تا مطمئن نشده اید من هستم در را وا نكنید.»
بچه ها گفتند «به روی چشم!»
و بز زنگوله پا از خانه رفت به چراگاه.
چندان طولی نكشید كه گرگ آمد در زد. بچه ها گفتند «كیه؟»
گرگ گفت «منم، مادرتان.»
بچه ها گفتند «دروغ نگو! صدای مادر ما نازك است؛ اما صدای تو كلفت است.»
گرگ رفت و كمی بعد برگشت و باز در زد.
بچه ها پرسیدند «كیه؟»
گرگ صدایش را نازك كرد و گفت «منم، مادرتان، زود در را وا كنید. به پستان شیر دارم و به دهان علف.»
بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! دست مادر ما سفید است؛ اما دست تو سیاه است.»
گرگ راه افتاد یكراست رفت به آسیاب. دستش را زد تو كیسه آرد و زود برگشت در زد و باز همان حرف ها را تكرار كرد.
بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! پای مادر ما قرمز است؛ اما پای تو قرمز نیست.»
گرگ رفت به پاهاش حنا بست و وقتی حنا خوب رنگ انداخت برگشت در زد.
بچه ها گفتند «كیه؟»
گرگ گفت «منم، مادرتان، بز زنگوله پا.»
بچه ها دیدند صدا صدای مادرشان است. برای اینكه مطمئن شوند از درز پایین در نگاه كردند و تا دست های سفید و پاهای قرمز را دیدند در را باز كردند و گرگ خیز برداشت تو خانه. شنگول و منگول را كه دم دست بودند درسته قورت داد؛ اما حبه انگور تند پرید تو سوراخ آبراه قایم شد و از دست گرگ جان به در برد.
نزدیك غروب، بز زنگوله پا از چراگاه برگشت و دید در خانه اش چارطاق باز است. مات و مبهوت ماند. این ور چرخید، آن ور چرخید و بچه هاش را صدا زد.
حبه انگور صدای مادرش را شناخت. از ته آبراه آمد بیرون و به مادرش گفت كه چه بلایی سرشان آمده.
مادرش پرسید «آنكه شنگول و منگول من را خورد گرگ بود یا شغال؟»
حبه انگور جواب داد «از بس دستپاچه شده بودم، نفهمیدم.»
بز زنگوله پا رفت خانه شغال. گفت «شنگول و منگول من را تو بردی؟»
شغال گفت «نه. اگر باور نمی كنی بیا تو و همه جا را بگرد.»
بز زنگوله پا گفت «شنگول و منگول من را تو خوردی؟»
شغال باز هم جواب داد «نه.»
و دستی به شكمش زد و گفت «ببین! شكم من خالیه خالیه و از گشنگی چسبیده به پشتم. این كار كار گرگ است.»
بز زنگوله پا راه افتاد طرف خانه گرگ. همین كه به آنجا رسید یكراست رفت رو پشت بام و بنا كرد به جست و خیز كردن و گرد و خاك به راه انداختن.
گرگ كه دیگ بار گذاشته بود و داشت برای بچه هاش آش می پخت، سرش را از دریچه بیرون برد و فریاد زد
«این كیه تاپ و تاپ می كنه؟
آش من را پر از خاك می كنه؟»
بز زنگوله پا گفت
«منم! منم زنگوله پا
كه ور می جم دوپا دوپا
چارسم دارم به زمین
دوشاخ دارم به هوا
كی برده شنگول من؟
كی خورده منگول من؟
كی میاد به جنگ من؟
گرگ گفت
«من بردم شنگول تو
من خوردم منگول تو
من میام به جنگ تو.»
بز زنگوله پا پرسید «چه روزی می آیی به جنگ من؟»
گرگ جواب داد «روز جمعه.»
بز زگوله پا رفت به صحرا؛ سیر دلش علف خورد و غروب همان روز رفت پیش شیر دوش. گفت «شیر دوش! شیر من را بدوش و یك انبان كره برای من درست كن. دو غش هم برای خودت.»
بعد انبان كره را ورداشت برد پیش چاقو تیزكن. گفت «این را بگیر و به جای آن شاخ هایم را تیز كن.»
چاقو تیزكن انبان كره را گرفت شاخ های بز را حسابی تیز كرد.
گرگ هم رفت پیش دلاك. گفت «بی زحمت دندان های من را تیز كن.»
دلاك گفت «كو مزدش؟»
گرگ گفت «مگر مزد هم می خواهی؟»
دلاك گفت «بی مزد و مواجب كه نمی شود كار كرد. مگر نشنیده ای كه بی مایه فطیر است؟»
گرگ برگشت خانه. یك انبان ورداشت چسید توش و درش را بست و برد برای دلاك. گفت «این هم مزدت.»
دلاك در انبان را كه واكرد، باد انبان در رفت؛ اما به روی خودش نیاورد. در دل گفت «به جای مزد چس می آوری؟ یك بلایی سرت بیارم كه تو قصه ها بنویسند.»
بعد گازانبر را ورداشت؛ دندان های گرگ را از دم كشید و جاشان دندان چوبی گذاشت.
روز جمعه بز زنگوله پا و گرگ برای جنگ رفتند به میدان. زنگوله پا گفت «چطور است پیش از جنگ آب بخوریم كه تشنه مان نشود.»
و تند رفت پوزه اش را گذاشت تو آب و وانمود كرد دارد آب می خورد. گرگ هم به خیال خودش، برای اینكه عقب نماند آن قدر آب خورد كه شكمش مثل طبل باد كرد.
بز زنگوله پا با شاخ های تیز و گردن كشیده، سم به زمین زد و گرگ را دعوت كرد به جنگ.
گرگ گفت «حالا دیگر برای من شاخ و شانه می كشی؟ الان نشانت می دهم.»
و پرید خرخره زنگوله پا را بگیرد كه همه دندان های چوبیش ریخت.
زنگوله پا مهلتش نداد. رفت عقب، آمد جلو، با شاخ زد شكم گرگ را سفره كرد و شنگول و منگول را از تو شكمش درآورد و بردشان خانه، پیش حبه انگور.
قصه ما به سر رسید؛
كلاغه به خونه ش نرسید.
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...

۹-۴-۱۳۸۸ ۰۸:۳۶ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
admin
مدیر کل ایران فروم
********
مدیر کل سایت
ارسال ها:38,094
محل سکونت : تهران آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ اسفند ۱۳۸۷
عضو شماره:1
اعتبار: 160
مدال تولبار الکساآپلودر فایلبرترین ارسال کننده
   
سپاس ها 590
سپاس شده 2490 بار در 1135 ارسال
ارسال: #8
RE: داستان های کودکانه
دختر چوپان


آن قدرابر توی آ سمان بودکه آدم خیال میکردکه خورشید هنوز از خواب بیدار نشده است .

دختر چوپان روی تخته سنگی زیر یک درخت نشسته بود وآ رام نی می زد.زیر چشمی گوسفندها رامی پایید.یک مرتبه هیاهویی میان گله افتاد.گوسفندها بلندبلند بع بع می کردند وهرکدام به طرفی می دویدند. دخترک مثل برق از جایش پرید.می دانست صدا صدای چیست . پیتیکوپیتیکوی سم اسبان سرباز های پادشاه همیشه گوسفندهایش را می ترساندند. با عجله به طرف سوارها دوید.وقتی به آنها رسید نفسش بند آمده بود:

چه خبرتونه؟ الآ ن چند ماهه که هرروز می آیید این جا واین زبون بسته ها را می ترسونید منکه حرفامو قبلا زدم .تاپسر پا دشاه در یک کار استا نشه باهاش عروسی نمی کنم .

سواری که ازبقیه جلوتر بود از اسبش پیاده شد و گفت : والله ما که تا حالا نشنیده بودیم کسی برای ازدواج با پسر پا دشا ه قید و شرط بگذارد ولی به هر حال ما امروز اومدیم این جا تا ازطرف عالی جناب به شما بگیم که ایشون یک قالیباف معروف شده اند.گل ازگل چوپان شکفت. گله را هی کرد و برگرداند به ده . آن وقت سوار اسبش شد وبا سربازها به طرف قصر رفت.فردای آ ن روز جشن عروسی مفصلی در تمام کشور برپا شد جشن عروسی او با پسر پادشاه . روزهای قشنگ بهاری یکی یکی می آ مدند و می رفتند. در یکی از این روزهاعروس وداماد جوان تصمیم گرفتند تا برای گردش به صحرا بروند . آن قدر رفتند و حرف زدند و خوش گذراندند تا این که حسابی از قصردورشدند.ناگهان چشمشان به آلونک کوچکی افتاد که تک و تنها وسط دشت قرار داشت و از آن بوی کباب می آمد پسر پادشاه ازاسبش پیاده شد و گفت : بد نیست برویم داخل و یک چیزی بخوریم. گلیم کوچکی جلوی آلونک پهن شده بود. تا آمدند از روی آن رد بشوند زیرپایشان خالی شد وپرت شدند توی یک چاله ی تاریک و عمیق .صا حب آلونک که صدای افتادن آن ها را شنیده بود بالای چاله آ مد خنده ی ترسناکی سرداد و دو باره گلیم را روی چاله انداخت. همه جا تاریک شد. چند نفر دیگر توی گودال بودند. جلو آمدند وبه پسرپادشاه گفتند :هر روز یکی دو نفراین تو می افتند. مرد بدجنسی که صاحب آلونک است شبانه از ماکار می کشد آخر سرهم می آید ویکیمان را که بدتر از بقیه کار کرده با خود ش می برد.بعد او را می کشد و گوشتش را کباب می کند و به خورد بقیه می دهد.

طولی نکشید که مرد بد جنس با یک نردبان وارد گودال شد. زیر نور کمی که ازآن بالاتوی چاله می افتاد به تازه واردها نگاه کرد وگفت: هی شما دوتا چه کار بلدید تامن بتونم از اون پول در بیارم؟ پسر پادشاه سرش را بالا گرفت وبدون آن که بترسد جواب داد: اگر قول بدهی هیچ کدام از ما را نکشی کاری می کنم که زود پولدارشوی. یک دارقالی و چند تا دوک نخ برایم بیاور. مرد بد جنس که اورا نمی شناخت شرط اورا قبول کرد. آن شب پسرپادشاه تا صبح نخوابید وبا کمک بقیه شروع کرد به بافتن یک قالی. مرد بد جنس می خواست قالی را بفروشد و درعوض پول خوبی بگیرد. پس ازچند روز وقتی موقع تحویل قالی رسید پسر پادشاه به او گفت :من این قا لی را خیلی خوب و اعلا بافته ام. آن را به قصر پادشاه ببر و بگو شوهر دختر چوپان گفته که پادشاه اول قالی را باز کند وبعد به تو انعام خوبی بدهد. مرد بد جنس با خوشحالی راهی قصر شد . پادشاه تا قالی را باز کرد چشمش به جمله هایی افتاد که روی فرش بافته شده بود : پدر عزیزم ما توی یک چاله جلوی آلونک این مرد بد جنس زندانی شده ایم. اویک گلیم قرمز روی چاله انداخته. مارانجات بدهید.

پادشاه دستور داد تا مرد بد جنس را دستگیر کنند.آن گاه سپاهش را برای نجات زندانیان فرستاد. وقتی مردم از ماجرا آگاه شدند همگی دختر چوپان را تحسین کردندکه چنین شرطی برای ازدواج با پسر پادشاه گذاشته بود( شرط یاد گرفتن یک کار.)
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...

۹-۴-۱۳۸۸ ۰۹:۱۸ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
admin
مدیر کل ایران فروم
********
مدیر کل سایت
ارسال ها:38,094
محل سکونت : تهران آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ اسفند ۱۳۸۷
عضو شماره:1
اعتبار: 160
مدال تولبار الکساآپلودر فایلبرترین ارسال کننده
   
سپاس ها 590
سپاس شده 2490 بار در 1135 ارسال
ارسال: #9
RE: داستان های کودکانه
پاپاطوطي

· در سرزمين دوري در يك شهر بندري نوازنده‌اي زندگي مي‌كرد كه فلوت و حيوانات را خيلي دوست داشت. اما هيچ آدمي را دوست نداشت. فلوت زن غمگين بود چون دماغ درازي داشت و به همين دليل بچه‌ها و بزرگترها مسخره‌اش مي‌كردند و او را آزار مي‌دادند. به او مي‌گفتند: "هي دماغ دراز" يا حرفهاي ديگري مثل اين. بعضي وقتها فلوت زن گريه‌اش مي‌گرفت و اشكهايش روي صورتش جاري مي‌شدند.
A (53)A (53)
· يك روز كه فلوت‌زن داشت در بازار گردش مي‌كرد چشمش به لباس قشنگي افتاد كه با پرهاي رنگارنگ درست شده بود. اين لباس يك نقاب با دماغ دراز داشت كه مثل نوك پرنده‌ها بود. ناگهان فكري به سرش زد. " من مي توانم اين لباس را بپوشم و مثل يك نوازنده دوره‌گرد به خيابانها بروم. هيچ كس نمي‌تواند دماغ مرا ببيند تا به درازي آن بخندد."

· فلوت‌زن لباس و نقاب را خريد. حالا بايد يك اسم براي خودش مي‌گذاشت. به لباسي كه خريده بود با دقت نگاه كرد. پرهاي رنگي لباس او را به ياد طوطي مي‌انداخت. نقاب هم مثل نوك پرنده‌ها بود. با خودش گفت:
" فهميدم اسم من پاپا طوطي است." پاپا طوطي از آن روز به بعد در خيابانها فلوت مي‌زد. هم مردم و هم او همه خوشحال و شاد بودند.

· پاپاطوطي وقتي به خانه مي رفت نقاب را از روي صورتش بر مي‌داشت‌، هيچ وقت تمام روز اين نقاب را روي صورتش نمي‌گذاشت. پاپا طوطي كلاغي داشت كه او را خيلي دوست داشت. اسم كلاغش فريدولين بود. فريدولين مجبور نبود تمام روز را در قفس بماند. او اجازه داشت آزادانه در اتاق پرواز كند.

· وقتي پاپا طوطي كاري نداشت با اشتياق به باغ‌وحش مي‌رفت. او حيوانات را خيلي دوست داشت چون آنها هيچ وقت او را براي اينكه دماغش دراز بود مسخره نمي‌كردند. پاپا طوطي دو تا از حيوانهاي باغ وحش را بيشتر از همه دوست داشت. اين دوتا حيوان فيل و لاك‌پشت بزرگ بودند. گاهي پاپا طوطي ساعتهاي زيادي را با آنها مي‌گذراند چون بازي كردن با آنها را خيلي دوست داشت.

· يك روز پاپا طوطي خيلي كنار آنها ماند تا اينكه شب شد. ماه بدون توجه به اينكه پاپا طوطي خوابش برده و آرام جلوي قفس حيوانها خرو پف مي‌كند، در آسمان پر ستاره نورافشاني مي‌كرد.

· پاپا طوطي خواب عجيبي ديد، توي خوابش يك پري آمد و گفت:" پاپا طوطي، پاپا طوطي بيچاره تو غمگين هستي چون مجبوري نقاب بزني تا كسي به خاطر دماغت ترا مسخره نكند. تو بايد با آدمها دوست بشوي. نگاه كن من برايت يك هديه آورده‌ام. اين كاغذ جادويي را بردار و آنرا به شكل فلوت در بياور. اين فلوت سحرآميز به تو كمك خواهد كرد. بعد از گفتن اين حرفها پري غيب شد."

· وقتي پاپا طوطي بيدار شد روز بود و همه جا روشن شده بود. با خودش فكر كرد چه خواب عجيب و غريبي ديدم. خواب يك پري را ديديم كه كاغذي جادويي به من هديه كرد ناگهان متوجه شد كه يك صفحه كاغذ كنارش روي زمين افتاده‌است. پاپا طوطي فرياد زد: " نه ممكن نيست! اين كاغذ جادويي پري است، فلوت سحرآميز فقط در داستانها و قصه‌هاست. او كاغذ را برداشت و به خانه رفت.

· پاپا طوطي در خانه آرام نبود دائم به خوابي كه ديده بود فكر مي‌كرد. فكر كرد:" شايد حق با پري است. اين چيز جالبي نيست كه آدم به خاطر اينكه ديگران به او نخندند لباس مخصوصي بپوشد. پري گفته‌است كه فلوت سحرآميز به من كمك خواهد كرد. مي‌توانم امتحان كنم كه درست است يا غلط." پاپا طوطي كاغذ را برداشت و آنرا به شكل فلوت درآورد و در آن دميد اما هيچ اتفاقي نيفتاد. عصباني و ناراحت فلوت كاغذي را مچاله كرد. ناگهان صداي ضعيفي به او گفت: مواظب باش! احتياط كن، نزديك بود مرا له كني.

· پاپا طوطي گفت:" چه كسي دارد صحبت مي‌كند؟" آنجا مورچه ريز و كوچكي بود كه داشت با او حرف مي‌زد. مورچه گفت: " من اينجا روي زمين هستم نزديك بود پايت را روي من بگذاري" پاپا طوطي نمي‌دانست كه بايد چه بگويد، در حاليكه زبانش بند آمده بود گفت:" الان من ديوانه مي‌شوم، مورچه سخنگو وجود ندارد." حشره كوچك سعي كرد او را آرام كند. به او گفت:" تو ديوانه نيستي اسم من آرمين است. من واقعاً وجود دارم تو مرا مي‌بيني و صدايم را مي‌شنوي. با كمك فلوت سحرآميز تو مي‌تواني زبان حيوانات را بفهمي، به همين دليل تو فرياد كمك خواستن مرا به موقع شنيدي." پاپا طوطي خوشحال بود نه به اين دليل كه مورچه نجات پيدا كرده بود، بلكه يك فكر خوب به ذهن او رسيده بود. گفت:" آرمين مي‌داني چيه ، من سعي مي‌كنم ترا به كمك جادو بزرگتر كنم، براي اينكه بهتر ببينمت تا از طرف من خطري ترا تهديد نكند. او فلوت را برداشت و نواخت مورچه بزرگ و بزرگتر شد تا جائيكه پاپا طوطي توانست او را براحتي ببيند. پاپا طوطي از اينكه دوست جديدي پيدا كرده بود خيلي خوشحال بود.

· پاپا طوطي فهميده بود كه با كمك فلوت سحرآميز مي تواند زبان حيوانات را بفهمد و با آنها صحبت كند. حالا مي‌توانست با حيوانهاي مورد علاقه‌اش حرف بزند. پاپا طوطي فلوت سحرآميزش را برداشت و شادمان به باغ‌وحش رفت. وقتي جلوي قفس فيل و لاك‌پشت ايستاد در فلوتش دميد. او مي توانست بشنود كه آن دو راجع به چه چيزي با هم حرف مي‌زنند. لاك‌پشت گفت: " دماغ خرطومي، اين آهنگ قشنگ نيست؟" فيل جواب داد:" درسته دوني اما من از وقتي كه در اين قفس افتاده‌ام از شادترين آهنگها هم ديگر شاد نمي‌شوم و هنوز هم غمگينم. چقدر دوست دارم فيل آزادي در خانه‌ام آفريقاي دوست داشتني باشم." دوني با صدايي گريان جواب داد: " من هم مثل تو هستم اما چه چيزي را مي‌توانيم عوض كنيم؟" پاپا طوطي به آنها گفت من يك فكر بكر دارم. امشب شما را آزاد خواهم كرد. بعد هم با هم فكر مي‌كنيم كه چطور مي‌توانم شما را به آفريقا ببرم." دوني و دماغ خرطومي خيلي اميدوار شدند. آيا فلوت سحرآميز مي‌تواند واقعاً به آنها كمك كند.

· پاپا طوطي منتظر ماند تا شب برسد. وقتي آسمان پر از ستاره بود او با دوستانش آرمين و فريدولين آرام و پنهاني به باغ‌وحش رفتند، نگهبان باغ وحش در كلبه‌اش خوابيده‌بود. پاپا طوطي براي آزاد كردن دوني و دماغ خرطومي به كليد احتياج داشت. آرمين و فريدولين مراقب بودند تا كسي نيايد. پاپا طوطي با كمك فلوت سحرآميز توانست كليد باغ‌ وحش را از پنجره كلبه نگهبان به پرواز در‌بياورد.

· آزاد شدن دماغ خرطومي و دوني حتمي بود. حالا ديگر كار مشكل نبود چون پاپا طوطي كليد قفسها را داشت. براي اينكه كسي متوجه آنها نشود پاپا طوطي و دوستانش بايد سريع و بي‌صدا پا به فرار مي‌گذاشتند. اما دوني لاك‌پشت و آرمين مورچه نمي‌توانستند با سرعت بدوند. پاپا طوطي براي اين مشكل راه‌حلي پيدا كرد. پاپا طوطي آنها را روي پشت دماغ خرطومي سوار كرد، فريدولين هم روي پشت لاك پشت جا گرفت. ناگهان دماغ خرطومي عطسه كرد:" ها هاپچه" نگهبان باغ وحش بيدار شد و فهميد كه آنها دارند فرار مي‌كنند. فرياد زد:" آهاي حقه‌بازها بايستيد." پاپا طوطي و دوستانش تا جائيكه مي‌توانستند دويدند و دويدند.

· نگهبان باغ وحش پاپا طوطي و فراريها را دنبال كرد. او به نظر خيلي عصباني و ناراحت مي‌رسيد. حيوانها و پاپا طوطي بدون‌اينكه بخواهند به سمت بندر مي‌دويدند. ناگهان متوجه شدند كه خشكي تمام شده‌است و جلوي آنها فقط دريا باقي مانده‌است. دماغ خرطومي فرياد زد: " پاپا طوطي يك كاري بكن. زودباش عجله كن وگرنه گير مي‌افتيم." پاپا طوطي به سرعت پوست گردويي را از جيب شلوارش بيرون آورد و در دريا انداخت. با كمك فلوت سحرآميزش آن را بزرگ كرد و از اين پوست گردو به جاي قايق كوچكي استفاده كردند. پاپا طوطي و دوستانش به سرعت در قايق پريدند. باد آنها در دريا به طرف جلو مي‌برد. همه از اينكه فرار كرده‌بودند حسابي خوشحال بودند.

· اين تجربه هيجان‌انگيز همه را خسته كرده‌بود به حدي كه پاپا طوطي و دوستانش فوراً به خواب رفتند. وقتي كه روز بعد بيدار شدند خودشان را روي دريا تنهاي تنها ديدند. در دوردستها هيچ سرزميني ديده نمي‌شد. پاپا طوطي نگران شد چون آنها هيچ توشه‌اي با خودشان برنداشته بودند و گرسنه و تشنه شده بودند. پاپا طوطي از دكل قايق بالا رفت تا به فريدولين در ديده باني كمك كند. پاپا طوطي از فلوت سحرآميزش به‌جاي دوربين استفاده كرد. با آن دورترها را نگاه كرد و يكدفعه فرياد زد:" آنجا را ببينيد. آنجا در افق خشكي ديده مي‌شود."

· پاپا طوطي در فلوت سحرآميزش دميد و قايق را به سمت خشكي هدايت كرد. پاپا طوطي به خشكي رفت براي‌اينكه با دوستانش دنبال غذا و آب بگردند. خورشيد مي‌تابيد و هوا خيلي گرم بود پاپا طوطي نقابش را در قايق گذاشت چون نمي‌خواست در اين هواي گرم آنرا به صورتش بزند. او با دوستانش براي پيدا كردن غذا آنجا را گشتند.

· پاهايشان خسته شد. تا چشم كار مي‌كرد همه جا شن‌ها‌ي خشك بود. همه گرسنه و تشنه بودند . ناگهان از دور سايه كسي ديده شد كه نزديك و نزديكتر مي‌آمد. پاپا طوطي نمي توانست باور كند دختري با موهاي خيلي قشنگ جلويش ايستاده بود. با لبخند از آنها پرسيد شما كي هستيد و از كجا آمده‌ايد. پاپا طوطي خودش و دوستانش را معرفي كرد. بعد هم داستان طولاني سفرش را تعريف كرد.دختر با دقت و علاقه گوش مي‌كرد. فلوت‌زن فكر كرد" چقدر عجيب است او مرا به‌دليل دماغ‌درازم مسخره نكرد و به من نخنديد. او چقدر با من مهربان است." پاپا طوطي بي اختيار عاشق اين دختر شد و به او گفت: "من دو آرزو دارم. مي‌خواهم اسم ترا بدانم و ديگر اينكه من و دوستانم آب و غذا مي‌خواهيم." دختر جواب داد:" آرزوهاي شما را من برآورده مي‌كنم اسم من ماما طوطي است. دنبال من بياييد تا به دهكده‌ ما برويم اسمش ده دماغ‌درازها است.

· در ده دماغ‌درازها از پاپا طوطي و دوستانش با مهمان‌نوازي استقبال شد. به آنها آب و غذا دادند. همه مردم ده با آنها خيلي مهربان بودند اما پاپا طوطي فقط نگاهش به ماما طوطي بود آنها با هم صحبت مي‌كردند. پاپا طوطي پرسيد:"اسم اين كشور چيست؟" ماما طوطي گفت: "آفريقا". پاپا طوطي به حيوانها گفت: " هي دوني ، دماغ خرطومي ما موفق شديم ما در آفريقا هستيم شما به خانه‌هاي خودتان برگشتيد."

· ماما طوطي و پاپا طوطي روزهاي زيادي را با هم گذراندند هر چه بيشتر گذشت آنها بيشتر فهميدند كه همديگر را دوست دارند. پاپا طوطي از ماما طوطي خواستگاري كرد. ماما طوطي خوشحال شد و خواستگاري او را قبول كرد. آنها جشن باشكوهي گرفتند. همه خوشحال بودند كه پاپا طوطي و ماما طوطي يكديگر را پيدا كرده‌اند.[1]

اين داستاني است كه تعدادي از كودكان اتريشي با كمك مربي خود شان نوشته‌اند.
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...

۹-۴-۱۳۸۸ ۰۹:۱۸ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
admin
مدیر کل ایران فروم
********
مدیر کل سایت
ارسال ها:38,094
محل سکونت : تهران آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ اسفند ۱۳۸۷
عضو شماره:1
اعتبار: 160
مدال تولبار الکساآپلودر فایلبرترین ارسال کننده
   
سپاس ها 590
سپاس شده 2490 بار در 1135 ارسال
ارسال: #10
RE: داستان های کودکانه
داستان مهمانى در جنگل ارواح

نويسنده: آن مك كى
مترجم و تصويرساز: منصوره كمرى
موش كور نامه رسان به تمام نقاط جنگل مى رفت تا نامه هاى حيوانات رو به دست صاحبانشون برسونه. يك روز صبح عمه اش، خانم موش كور نگاهى به انبوه نامه ها انداخت و گفت: «خيلى عجيبه، همه شون عين هم اند، براى همه نامه اومده، حتى براى من و تو هم هست!»
موش كور تمام صبح رو صرف رسوندن نامه ها به حيوانات جنگل كرد و به همه سر زد و در آخر به خونه گوركن رسيد. موش كور در حالى كه نامه خودش رو به دست گرفته بود، گفت: «چطوره با هم بازشون كنيم؟» و بعد از باز كردن نامه ادامه داد: «مال من كارت دعوت به يه مهمونى نيمه شبه، اون هم درست در وسط جنگل ارواح!» گوركن جواب داد: «مال من هم همين طور، خيلى مشكوك به نظر مى رسه!»
موش كور گفت: «چقدر بدبينى، بعد از مدت ها به يه مهمونى دعوت شديم. من كه حتماً مى رم.» اون روز حيوانات جنگل كارت هاى دعوت يك شكل شون رو به هم نشون مى دادند. خانم موش كور گفت: «من اصلاً خوشم نمى آد حتى نزديك اون جنگل ارواح بشم. خيلى تاريك و ترسناكه!» موش كور گفت: «اى بابا، ترس نداره. تازه فانوس هم با خودمون مى بريم. مطمئنم اگه نريم خيلى پشيمون مى شيم.» همه با حركت سر، حرف موش كور رو تأييد كردند. اونها بقيه روز رو صرف آماده كردن بهترين لباس هاشون براى مهمونى كردند و فقط گوركن تصميم گرفت كه در خونه بمونه و به هر كى مى رسيد غر و لندكنان مى گفت: «نمى دونم اين همه شور و هيجان براى چيه. من كه هنوز خيلى مشكوكم. مهمونى اون هم وسط اون جنگل روح زده. آخه ميزبان كيه؟» همين كه آفتاب رو به غروب رفت، همه حيوانات لباس هاى مهمونى شون رو پوشيدند و بى صبرانه منتظر نيمه شب شدند. بالاخره وقت رفتن فرا رسيد و اونها همه با هم در حالى كه فانوس هاشون رو به دست گرفته بودند، به راه افتادند. موش كور نامه رسون قبل از رفتن از گوركن پرسيد: «مطمئنى كه نمى خواى همراه ما بياى؟» گوركن كه چوب بلندى به دست گرفته بود با حركت سر جواب مثبت داد و گفت: «من كارهاى مهمترى دارم.» هوا خيلى سرد بود و اونها راه طولانى رو تا وسط جنگل ارواح در پيش داشتند. خرگوش كوچولو پرسيد: «حالا جدى تو اين جنگل ارواح، روح وجود داره؟» روباه جواب داد: «گوش كن! من مى تونم صداى ناله و زارى روح ها رو بشنوم» و با اين حرفش مو بر تن حيوانات كوچولوى جنگل سيخ شد. خرگوش پير با اخم و تخم نگاهى به روباه انداخت و گفت: «احمق نباشيد. روح كدومه. داره نصف شب مى شه. بهتره عجله كنيم.» خرگوش كوچولو در حالى كه مى لرزيد، گفت: «رو..ح ها هم ن-...صفه شب مى آن بيرون!» بالاخره به جنگل ارواح رسيدند، ولى فكر مى كنيد چى پيدا كردند؟ هيچ چى! اصلاً خبرى از مهمونى و اين جور چيزها نبود. خرگوش پير با ناراحتى گفت: «فكر كنم يكى سر كارمون گذاشته. مهمونى در كار نيست.» و حيوانات با ناراحتى به سمت خونه هاشون برگشتند، وقتى به نزديكى خونه گوركن رسيدند، اون رو ديدند كه دم در ايستاده و پيروزمندانه نگاهشون مى كنه. موش كور گفت: «همه ش سركارى بود» گوركن كه به پهناى صورتش مى خنديد گفت: «خودم مى دونم. من از همون اولش مى دونستم كاسه اى زير نيم كاسه است و همين جا موندم تا از ته و توى قضيه سر دربيارم و حدسم درست از آب دراومد.» حيوانات با تعجب گفتند: «از چى حرف مى زنى؟» گوركن به پايين پاش اشاره كرد و حيوانات تازه متوجه سه تا حيوان شدند كه دست و پا بسته در خونه گوركن افتاده بودند، اونها دو تا راسو و يه سمور با قيافه هاى حريص و موذى بودند و در كنارشون كلى اشياى قيمتى ريخته بود. گوركن ادامه داد: «متوجه نيستيد؟ اونها به شما دستبرد زدند!» تازه هر كسى توانست شىء آشنايى بين اون وسايل پيدا كنه. گوركن اضافه كرد: «وقتى شماها به اين مهمونى قلابى رفتيد، اين جونورهاى بدجنس وارد خونه هاتون شدند و وسايل قيمتى تون رو دزديدند. خيلى شانس آوردين كه من اينجا موندم.» همه حيوانات با حركت سر حرف گوركن رو تأييد كردند و حسابى از اون تشكر كردند و بعد هر كسى وسيله قيمتى خودش رو برداشت و به خونه اش رفت. گوركن هم موش كور رو به داخل خونه دعوت كرد. موش كور روى صندلى راحتى نشست و در حالى كه چشم هاش رو مى ماليد گفت: «چقدر خوبه كه حيوان باهوشى مثل تو بين ما زندگى مى كنه.» گوركن كه با يك دستش يك فنجان چاى و با دست ديگرش چند تا نامه گرفته بود، گفت: «خب، معلومه. من تصميم گرفتم فردا عصر يه مهمونى بگيرم و همه رو دعوت كنم. ترتيب همه چيز رو هم دادم. مى شه اين كارت دعوت ها رو فردا به دست همه برسونى؟» اما گوركن جوابى نشنيد، چون موش كور به خواب عميقى فرو رفته بود.
اینکه زاده آسیایی رو میگن ، جبر جغرافیایی ...

۹-۴-۱۳۸۸ ۰۹:۲۰ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  قهوه‌خانه زنانه؛می‌شود؟نمی‌شود؟ abar info 0 893 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۰:۳۲ صبح
آخرین ارسال: abar info
  جاسوس مینیاتوری در تلفن شما abar info 0 907 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۰:۳۲ صبح
آخرین ارسال: abar info
  سکوت زنان و مزاحمین جسور abar info 0 879 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۰:۳۰ صبح
آخرین ارسال: abar info
  قل قل قلیان‌های زنانه abar info 0 1,017 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۰:۳۰ صبح
آخرین ارسال: abar info
  هجوم ایدز از طریق روابط جنسی abar info 0 838 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۰:۲۹ صبح
آخرین ارسال: abar info

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
به ایران فروم امتیاز دهید

به اين صفحه امتياز دهيد

با تشکر از حمايت شما