درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۲۴-۷-۱۳۹۷, ۰۳:۰۰ صبح



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
داستان ادامه دار من و دوستم...
نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #1
Thumbs Up داستان ادامه دار من و دوستم...

توضیحات



اینها نصفش واقعیت و نصف دیگه اش زاده ذهن هست و همه این ها که اینجا می
زارم از وبلاگ Dastaneman.*** گرفته شده و ادامه داره



نظر دادن آزاد هست در صورتی که به توهین تغییر نکنه .



داستات من...



- مسافرین محترم پرواز ۹۴۵۲ به مقصد فرانکفورت به محل مهر چک کردن
پاسپورت



در حالی که دلم پر از ناراحتی و غم بود و از روی زور روزگار مجبور به
خداحافظی شدم ، برادر ۲۱ ساله ام نوید رو بغل کردم ؛ بغض بدی گلوم رو گرقت
...

- مسافرین محترم پرواز ۹۴۵۲ به مقصد فرانکفورت به محل مهر چک کردن پاسپورت

کاشکی می تونستم زمان رو نگه دارم اما این سرنوشت بود که نمی ذاشت ، به
همین ترتیب دوستای دیگه ام رو بغل کردم و طبق قولی که به داده بودم به بیتا
و ترمه بهترین کسانی که از خواهر به من نزدیک تر لودم زنگ زدم که بتونم با
اون ها هم خداحافظی کنم ، اما ای کاش.... ای کاش هیچ وقت این موقع نمی
رسید ، کجا بودن اونایی که می گفتن بهروز غم نداره ؟ بیان ببینن بهروزی که
همش می گفت و می خندید حالا دلش خونه ی غم هست ؟

مامان - بهروز بریم دیگه

- یکم دیگه واسا !

مامان - از پرواز جا می مونیم بدو !

با تمام اندوه و غمی که داشتم مجبور به خدافظی شدم ! بابام،توید،کامران و
کاوه رو برای آخرین بار بقل کردم و به سوی محل سوار شدن به هواپیما حرکت
کردیم...

سوار هواپیما شدیم ، قول دادم که گریه نکنم ، بغضم رو نشکونم پس سر قولم می
مونم ، چرخ های هواپیما از در حال جدا شدن از زمین بودند ، تهران من دارم
می رم <FONT size=2>، برای همیشه دارم ترکت می کنم ، گوشی آهنگم رو
گذاشتم تو گوشم ، آهنگ اول یک خاطراتم ، آهنگ دوم یک خاطره دیگه ، انگار
همه چیز دست به دست هم داده بودن که من رو یاد خاطراتم بندازن ! یاد دوستام
یاد کسی که خیلی دوستش داشتم ، از کیف پولم ، عکسش رو در آورم ، نفیس
،</FONT> کسی که خیلی دوستش داشتم ، کسی که نصف خاطراتم باهاش گذشته
بود ، نفیس یک دختر ۱۶ ساله مثل خودم بود ، با مو و چشم های قهوه ای ، هنوز
هم همه خاطراتم با نفیس جلوی چشمم هست .



روز اولی که با هم قرار گذاشتیم ، مثل بفیه دختر و پسرها ، قرارهای یواشکی ،
رفتن به نزدیکترین پارک و قدم زدن، به قول معروف لاو نرکوندن.

یاد روز آخری که قرار گذاشته بودم با همه دوستام توی ساختمان آفتاب، به صرف
کشیدن قلیون ، همه بودن ، تمام این خاطرات بلاخره تونستن این بغضی که نگه
داشته بودم رو بشکنم . یاد زوزهایی که با کامران می رفتیم بیرون ، می رفتیم
خوش می گذزوندیم ، یاد قلیون هایی که با هم کشیدیم ،خراب کاری هایی که با
هم کردیم ،همه و همه .....

چشمم رو بار کزدم . هوا تاریک بود ، همه تو هواپیما خواب بودند ، یعنی چی
شده ،من که نخوابیده بودم...

مامان - چه عجب

- چی شده ؟

مامان - هیچی حالت بد شده بود ، تو که نمی تونی چرا قبول کردی بیای ؟

- خودت می دونی چزا پس گیر نده . چند ساعت خواب بودم ؟

مامان - ۲ ساعت

- کی می رسیم ؟

مامان - تا ۲ساعت دیگه

چیزی نگفتم ،چیزی نداشتم که بگم . چی بگم ؟ بگم برگردیم ؟ بهتر دوتستم
بخوابم ،شاید این کار باعث بشه خاطراتم رو به یاد نیارم .

یادم میاد تو خواب تمام مدت خواب کارایی که کردم رو می دیدم ، خواب دیدم که
برگشتم ،اما خوب همه این ها خواب بود و برخورد چرخ های هواپیما با زمین
این خواب خوب رو از من گرفت .

۸ ساعت ترانزیت داشتیم که تمام مدت تو شک و خاطراتم قرق بودم . پرواز بعدی
10 ساعت طول می کشید، دیگه نای این که تکون بخورم رو نداشتم ، حتی نفهمیدم
کی خوابم برد . زمانی که وارد فرودگاه شدیم و بهمون گیر دادن بعد 1 ساعت
تونستیم مراحل ورود به این کشور رو رد کردیم، داییم رو دیدم که به همراه زن
داییم به استقبال اومده بودن. داییم 34 سالش بود و زنش هم 1 ماه قبل از من
وارد آمریکا شده بود . از فرودگاه تا محل زندگی داییم 2 ساعت راه بود.
تمام راه به حرف نوید فکر می کردم : " برو بابا همه چیز یادت می ره " اما
چطور ؟ انگار هیچ راهی وجود نداره .... یعنی چطور می شد یک نفر خاطرات ۱۶
سال زندگیش رو فراموش کنه ؟ چطور می تونست کارهایی رو که انجام داده رو
فراموش کنه... یک دفعه یاد نامه ای که کاوه برام نوشته بود افتادم :



سلام بهروز

شاید الان که این نامه رو می خوانی تو هواپیما باشی و می خوای که بخوابی یا
شاید هم داری چت می کنی(!!). الان که دارم برات نامه رو می نویسم از زمانی
که بهم زنگ زدی برای آماده شدن و رفتن به فرودگاه ۱۰ دقیقه می گذره..
بهروز خیلی دوست خوبی بودی ، باهم خیلی خاطره داریم،با این که تو زیاد با
من بیرون نمی آمدی، یادته چقدر می رفتیم گیم نت ؟ چقدر با کلک بازی می
کردیم ؟ یادش بخیر . بهروز رفتی اونجا مارو فراموش نکن ، بهم زنگ بزن، منم
بهت زنگ می زنم،

خوب دیگه مواظب خودت باش


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
داستان های زیبا
داستان-سد و مانع
به من بگو-داستان كوتاه
اميد به زندگي-داستان
داستان-زيباترين چيز در دنيا
قدرت انديشه-داستان كوتاه
عشق-داستان كوتاه
داستان-كوروش
داستان-ميترادات
داستان-كوتاه
۳-۴-۱۳۸۹ ۰۴:۰۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
محروم شده
*
آفلاین
ارسال‌ها: 18,117
تاریخ عضویت: ۲ خرداد ۱۳۸۹
سپاس ها 544
سپاس شده 1187 بار در 518 ارسال
ارسال: #2
RE:داستان ادامه دار من و دوستم...

000عالی بود دستت درد نکنه

۳-۴-۱۳۸۹ ۰۴:۲۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #3
RE:داستان ادامه دار من و دوستم...

وقتی رسیدیم خونه داییم ، دایی بزرگم و پسر
دایی هام اونجا بودند ، بعد از سلام علیک و گذشتن جند ساعت وقت خواب رسید ،
اما چه خوابی ؟ تا صبخ خواب دوستام رو می دیدم ، خواب کارهایی که کرده
بویدیم ! صبح که بیدار شدم ، مثل همیشه فکر می کردم تو تخت خودمم اما وقتی
به خودم اومدم متوجه شدم هزاران کیلومتر با تخت خودم فاصله دارم ..



فردای همان روز برای ثبت نام به مدرسه رفتم و کار ثبت نام تا ظهر طول کشید،
وقتی به سر کلاس آخرم رفتم متوجه شدم که یکی از دخترای کلاس خیلی نگاه می
کنه، اول فکر کردم شاید ایرونیی چیزیه، چون خیلی شبیه ایرانی ها بود ، به
هرحال گذشت بعد چند روز موقعی که داشتم چت می کردم متوجه شدم یک آدم غریبه
من رو <FONT size=2>add کرده ،که متوجه شدم همون دختره هست. بعد از
یک مدت زمان صحبت دیدم داره کم کم صمیمی می شه، باز هم به روی خودم
نیاوردم، تا ابنکه یکی از دوستانم ۲هزاری کج ما رو انداخت که نه بابا طرف
ایرانی نیست<FONT size=2></FONT>. منم همون طور که اینجا دیده
بودم، مطمئن بودم دوستی های اینجا خیلی مثل ایران پایدار نیست و اینکه حتی
هیچ دختری مثل نفیس، نمی آد با من در تماس باشه، با اینکه چندین ماه از
خروج من از ایران می گذره و از هم دور هستیم ولی همچنان با هم در رابطه
هستیم .......</FONT>


از اون زمان ۲ سال می گذره الان ۲ سال هست که من دوستام دور هستم .

در حال رانندگی بودم که صدای موبایلم در اومد، شماره که شماره ایران بود

- الو بهروز

یعتی کی می تونه باشه ؟ صدا خیلی بد می آمد ولی به نظرم خیلی آشنا می آمد..


- بهروز منم....

مثل همیشه پنج شنبه شب بود و کامران زنگ زد، اصلا" حواسم به این نبود که
کامی زنگ می زنه

کامران- کجایی تو مرتیکه ؟

- تو هنوز آدم نشدی ؟ این جای احوال پرسیه ؟

کامران - آخه حال تو به من چه ؟ حالا بر فرض من گفتم خوبی ؟ تو هم می گی
آره منم می گم به اونجام

- خیلی بی ادب شدیا، من نبودم اخلاقت خراب شده

کامران - حالا بگو کجایی ؟ رفتی سراغ قرتی بازی ؟ کوفتت شه

- نه بابا قرتی بازی چیه ، چه خبرا ؟

کامران - خبر اینکه هیچی دیگه یک خبر دارم که نمی گم

- لوس نکن بگو که اصلا" حس اینکه ۱ ساعت ازت بخوام نیست

کامران - اگر یکم التماس کنی می گم

- اصلا" می خوام نگی

کامران - حالا یکم التماس بکن

- عمرا"

کامران - حالا یکم هم نمی کنی ؟

- نه

کامران - خوب می گم

- به قول خودت بنال

کامران - اصلا" نمی گم

- کامران الان کارتت رو ۱۰ دقیقه حروم کردی

کامران - هیچی بابا ، کارم درست شد گور مرگت دارم می آم اونجا

- جدی می گی ؟؟؟؟؟؟

کامران - نه شوخی کردم

- به ! خیلی خری ،من باورم شد

کامران- به جون تو جدی می گم

- بابا تکلیف رو معلوم کن قراره روی سر ما خراب بشی یا نه ؟

کامران - نه

- پس سر کاریم ؟

کامران - نه

- برو گمشو اصلا" ! تو آدم بشو نیستی

کامران - حالا اگر بگم من جمعه پرواز دارم چی ؟

- عجبا ! بابا جون مادرت درست بگو ،

کامران - هیچی آقا من جمعه پیشتم

- کدوم شهر

کامران - همونجا که خودت رفتی

- باشه واسم شماره پرواز و ساعت و اینا رو میل کن بیام دنبالت

کامران - نه آقا لازم نکرده ، نمی خوام ریختت رو ببینم ، باشه حالا ایمیل
می کنم کاری نداری ؟ برو بمیر

- نه قربونت خداجافظ



داشتم از خوشحالی می ترکیدم بلاخره یکی از دوستام داره میاذ پیشم . شب که
رسیدم خونه شروع کردم اتاقم رو تمیز کردن ، که حداقل بشه وارد اتاق شد ،
بعد از تمیز کردن اتاقم به سمت تخت خواب رفتم .



۱ هفته عین برق گذشت و روزی که کامران قزاز بود اینجا بیاد فرا رسید...

رفتم فرودگاه دنبالش موقعی که اومد بیرون هی دور خودش رو نگاه می کرد رفتم
جلو انگار منو ندیده بود، آروم زدم پشتش

گفتم آقای **** شمایی ؟

کامران- جانم ؟ از فرودگاه اومدید ؟ من راننده نخواسته بودم

- خیلی پرویی، حالا که نمی خوای من می رم پس،یک ۵۰ ۶۰ دلار پول تاکسی بده

کامران با خنده - حالا که اومدید لطف کنید وسایلم رو بیارید

هم دیگرو بقل کردیم، ۵ سالی بود هم رو ندیده بودیم. تا خونه تقریبا" ۲ ساعت
راه بود

- خوب چه خبر ؟ تفیس رو ندیدی این دم آخری ؟

کامران - چرا دیدمش یروز برای خداحافظی، گفتم می رم پیش بهروز گفت بهروز
کیه ؟

- برو چرت و پرت نگو ...

کامران - به جان تو

- آخه پسره ی خنگ تو فکر می کنی من این ۲ ساعت راه رو تا اینجا با کی پای
تلفن بودم ؟

کامران - با مامانت ؟

- نه واقعا" انقدر خنگ شدی یا خودت رو زدی به خنگی ؟

کامران - حالا شب کجا بریم ؟

- شب ؟؟؟ هیچی شب خواب فردا کار دارم،

کامران - فردا که جمعه ....... اها هیچی، یعنی من باید تنها تو خونه بتمرگم
؟

- آره می تونی با من بیای من تو یک پاساژ کار می کنم بری بچرخی اونجا ،
خرید کنی فقط آبرو من رو نبری جون مادرت

کامران - نه جان تو کاری نمی کنم ، حالا اگر چیزی مثلا" دیدم

وسط حرفاش گفتم - آره بگیر هرچی دیدی

کامران - من لباس رو نمی گم

- تو اینجا هم دست از این کارت بر نمی داری ؟؟

کامران - بابا مگه چیه ؟ مملکت آزاده اصلا" تو چی کار داری ؟ مگه تو داروغه
ای ؟

- نمی دونم والا، آدم جلو تو کم می آره

کامران - بایدم کم بیاری

تقریبا" رسیده بودیم، بقیه راه رو زادیو گوش دادیم تا....

کامران - بهروز اینا چرا پیاده می رن سوارشون کنیم گناه دارن

- کامران جون مادرت آبرو منو تو این محله نبر

کامران به انگلیسی - خانوما شما تا کجا می رید ما برسونیمتون ؟

- کامران خدا الهی بکشت، اینجا مگه ایرانه که می خوای اوتو بزنی ؟؟

خوشبختانه یکی از دخترها رو از دانشگاه می شناختم و اونها رو رسوندیم

- کامران به جون خودم یک بار دیگه از این کارا بکنی پیادت می کنم از ماشین

کامران - خوب اصلا" بیا این پیرزنه رو برسونیم گناه داره

محلش نذاشتم، داشت سر به سر می گذاشت












۳-۴-۱۳۸۹ ۰۵:۲۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #4
RE:داستان ادامه دار من و دوستم...

بین دو تا choice داری .



کامران - چی دارم ؟ بی ادب، اومدی اینجا اخلاقت بد شده. این حرف ها چیه ؟
جال آدم به هم می خوره.

- ساکت شو بینیم بابا، می خوای بریم شام بیرون یا یه چیزی درست کنیم بخوریم
؟

کامران - تو حساب می کنی ؟

- نه پس تو گدا حساب می کنی

کامران - اصلا" تو آشپزی بلدی ؟؟؟

- آره ، بشین برات یه چیییییییییییز خوب درست کنم

کامران - چیه ؟

- حدس بزن

کامران - تو جیب جا می شه ؟

- الاغ تریلی که نیست ! غذا هست !

کامران - خوش مزه اس ؟

- نه نیست

کامران - درازه ؟

- آره

کامران - از اوناس ؟

- خیلی گاوی !

کامران - شبیه بهش هم نیست؟؟؟

- نه

کامران - یعنی سوسیس نیست ؟؟

- نه بابا ! سرویس کردی

کامران - یک کلمه بنال چیه

- هیچی از این همبرگر آماده ها

بعد از خوردن شام به کامران اتاقش رو نشون دادم

کامران - این که خالیه

- نه پس می خواستی پرش کنم ؟

کامران - نه خب !

- پس خفه

کامران - من کجا بخوابم ؟

- رو مبل

داشت می رفت که ...

- بیا بابا شوخی کردم تخت این مبل کنار اتاقم تخت شو هست ، واسا درستش کنم
بخوابی .

کامران - نه نمی خواد

- خفه شو گوش کن

کامران - حالا چون اسرار داری

تختشو درست کردم که بخوابه بعد ۱۰ دقیقه دیدم یک چیزی کنارمه داره تکون می
خوره

کامران - بهروز حاضر شو بریم

- کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟

کامران - دیسکو ، رقص !

- برو بینیم بابا . جون کامی آخر هفته می ریم . فردا می برمت سر کارم بری
یکم بگردی.

به هر بدبختیی بود فرستادمش تو اتاقش . صبح که پا شدم دیدم تو تختش نیست ؛
وقتی رفتم تو آشپزخونه دیدم پیشبند بسته داره تخم مرغ دست می کنه

- به به ! نه مثل اینکه آدم شدی

کامران - بابا این مملکت شما خیلی تخمیه ، من از ۸ بیدارم

- خب می نشستی پشت تلویزیون، ماهواره ، کامپیوتر ...

کامران - نه بابا هسش نبود

- خیلی خوب حالا غذا بخوریم بریم یک چرخی تو شهر بزنیم .

کامران - بخور بریم ....

بعد از صبحانه حاضر شدیم که بریم بیرون

- خب کجا بریم ؟

کامران - بریم خرید ؟

- از روز اول بری خرید ؟ حال داریا ؟

کامران - خب کجا بریم

- خیلی خب بریم خرید برای اتاقت .

رسیدیم به محلی که می شد لوازم خونه خرید .

- خب بریم . فقط هل نکن ، که گرون نره تو پاجت .
۳-۴-۱۳۸۹ ۰۶:۴۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #5
RE:داستان ادامه دار من و دوستم...

<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 11">.

</style>

کامران- مگه همه مثل تو ساده هستن ؟ که چیزی بره تو پاچه اشون ؟

-
اصلا"
به من چه برو هر کار می خوای بکن



کامران-
ااوووووو کوچولو چرا حالا ناراحت می شی ؟ لپتو بکشم .... بهروووز
این تختا با اون دختره که توشه میان ؟

-
حرف نزن
بزار ببینم قیمتش چنده


کامران-
چی تخته یا دختره ؟


-
خفه شو
بزار ببینم


کامران-
ای غرب زده . حالا دختر دید می زنی


در حالی
که از حرفهای کامران خنده ام گرفته بود - حالا می شه یه دقیقه حرف
نزنی ؟



بعد از 2
ساعت با هزار جون کندن تونستم کامران رو از مغازه بکشم بیرون
. حالا
مگه ول کن بود
.



کامران-
حالا قیمتش چند بود ؟


کدوم ؟

کامران-
مگه چند تا بودن ؟


-
بابا
اون همه تخت بود من از کجا بدونم کدوم رو میگی ؟


کامران-
یعنی همه این تختا با دختراش میان ؟


دیگه
داشتم از خنده می مردم- خیلی خری



کامران-
حالا ناهار چی داری خونت ؟


-
کوف با
زهرمار . می خوری یا می بری؟


کامران-
هیچ کدوم. کسی نمیاد دست پخت تو رو لب بزنه


-
خیلی
دلتم بخوادو


کامران-
حالا کی بریم دیسکو ؟ بزنیم برقصیم؟


-
ایشالا
هیچوقت




رسیدیم
خونه وسائل کامران رو چیدیم و خسته نشستیم تو اطاقش
.



کامران-
می دونی یاد چی افتادم؟



-
چی؟

کامران-
یادته چقدر باهم کشتی می گرفتیم ؟




راست می
گفت . همیشه باهم تو خونه کشتی می گرفتیم به شوخی و هم دیگه رو می
زدیم




-
آره .
یادته چقدر کتک می خوردی ؟ میشستم رو سینه ات نفس نمی تونسی
.

کامران-
هه هه هه . باز که خواب دیدی
.

-
یاد قسم
دادن هات بیوفت . بهروز تورو خدا پاشو. نفس نمی تونم بکشم


کامران-
جون عمه ات




اینو گفت
و پرید طرفم کشتی بگیریم




-
اااااه
الاغ چی کار می کنی . خسته ام. نکن
.

کامران-
غلط کردی باید کتک بخوری که دروغ نگی. حالا کی کتک می زد منو ؟


-
من ...



شروع
کردیم به کشتی گرفتن تا خسته شدیم
....



کامران-
خب چی کار کنیم امشب؟


-
هیچی.
خواب
!

کامران-
شوخی نکن. جدی می گم
.

-
نمی
دونم. می خوای با چند تا از دوستام آشنات کنم؟


کامران-
نه بابا. فعلا" که نمی تونم سر به سرشون بزارم . راستی کلاس زبان
کجا برم؟

-
کاریت
نباشه به اوناش. می گم پاشو برو یه دوش بگیر منم می رم تو یک دوش
می گیرم بریم یکم بیرون در بزنیم. شهر رو نشونت بدم .

کامران-
ایول اینو پایه ام
.



ساعت 8 شب
بود تقریبا" داشتیم آماده می شدیم که موبایلم زنگ خورد
.



کامران-
ای کلک کیه ؟


-
چه می
دونم .... الو ؟


-
سلام
بهروز جان خوبی؟


-
بله
ممنون . ( مامان کامران بود

)

-
می تونم
با کامران صحبت کنم ؟


-
بله
حتما" گوشی خدمتتون...... بیا کامران.. مامانته
.

کامران-
بگو نیستم. نرسیدم هنوز
.

-
اااه
یعنی چی. بیا بگیر صحبت کن گناه دارن
.

کامران-
الو ؟ سلام


کامران-
آره همه چیز خوبه . فقط بارام گم شده



-
کامران
چرا اذیتشون می کنی؟؟


کامران-
تو خفه شو حرف نزن ... چی ؟ نه بابا با شما نبودم
.

کامران-
آره دیگه . گم شد . پولامم توش بود



در حالی
که داد میزدم - خانومه...... دروغ می گه. باور نکنین خانومه
.....

کامران با
خنده- می شه تو خفه شی تو بحث خونوادگی ما دخالت نکنی


کامران-
آره دیگه. به بابا بگو پول بفرسته. همه اش رو بهروز ازم برای قسط
ماه اول گرفت


-
خیلی
خری کامران
...!!

کامران-
باشه. خب کاری نداری؟ من دارم می رم جایی ؟


کامران-
هیچ جا
...

کامران-
نه بابا اون منو اذیت نکنه ؛ من اذیتش نمی کنم


کامران-
باشه خداحافظ




-
حقته
همین روز اول بندازمت بیرون که ادم بشی


کامران-
آخه چرا؟


-
مرتیگه
اینا چی بود گفتی به مامانت ؟


کامران-
من؟ چی گفتم؟


-
من از
تو همه پولاتو گرفتم دیگه؟


کامران- اووو
بابا شوخی کردم گریه نکن


-
آدم
نمیشی تو؟


کامران- نه
! امکان نداره


-
راه
بیوفت بریم دیگه


کامران- کجا؟
من تازه اومدم


-
الاغ
مگه نمی خواستی ببرم شهر رو نشونت بدم


کامران-
هان؟ چرا بریم




تو راه که
بودیم دوباره موبایلم زنگ زد
.




کامران-
بده من جواب بدم
.

-
نه
ممکنه کسی باشه . تو آبرو ریزی می کنی


کامران-
جونه تو بده. چیزی نمیشه





گوشیم رو
از دستم زد و جوابش رو داد
..



کامران-
الو ؟ بله ؟؟؟


کامران-
شما کی باشید؟


-
اع.
کامران چرا اینطوری می کنی


کامران-
نه نفیس خانوم اشتباه گرفتید. من غلط بکنم بهروز باشم... صد سال
سیاد

-
مگه من
چمه ؟


کامران-
چت نیست؟... نه با شما نبودم. این سرخر نمیزاره با شما حرف بزنم


-
بابا
گوشیو بده من. با من کار داره
.

کامران-
امان از دست این بهروز. چی بگم والا... همینجاس. با .... با
نامزدش.

-
کامران
نگو این دریوری ها رو باورش می شه
.

کامران-
خفه شو بزار کارمو بکنم.. نه چیزی نگفتم
.....

کامران-
آره نامزدش. مگه بهت نگفته؟ تابسون دیگه عروسیشونه . شما هم
دعوتید.
حالا گوشی خودش بقیه اش رو میگه

...

کامران- باشه
. به همه سلام برسون .. خداحافظ


-
مگر
اینکه نرسیم خونه
...

کامران- دیگه
سر به سر من نزاری ها. آدم شدی حالا ؟؟




-
الو سلام
چطوری؟


نفیس-
مرسی تو خوبی؟


-
ای اگر
این کامران بزاره
.

نفیس- چه
خبر؟؟؟؟


-
اگر
منظورت از نامزدیه که این کامران دیوونه هست... ( رو به کامران کردم
) خدا چی کارت نکنه کامران. امشب تو گاراژ می خوابی.

نفیس-
بابا کاریش نداشته باش. این از همون اول اذیت می کرد. خب چطوری
....



یه چند
دقیقه صحبت کردم باهاش تا اینکه بلاخره با اذیتهای کامران مبحور به
خداحافظی و قطع تلفن شدم..

۵-۴-۱۳۸۹ ۰۵:۱۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #6
RE:داستان ادامه دار من و دوستم...

<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 11">.

</style>

-        
حالا سر به سر می میزاری ؟؟ دارم برات.

کامران-
بابا مگه من چی گفتم. بده یه خورده شادتون کردم؟


-
حالا
عمرا" این هفته جایی ببرمت
.

کامران-
مرگ من؟ اذیت نکن
.



رفتیم یکی
از رستوران های نزدیک خونه که شام بخوریم
.



-
جون
بهروز, یک بار تو کل زندگیت آدم باش آبرو منو نبر
.

کامران-
باشه سعیم رو می کنم




هنوز دو
دقیقه از این حرف ها نگذشته بود که شروع به اذیت کرد. سریع غذامون
رو خوردیم و راه افتادیم طرف خونه.



----------------------------------



از این
جریانات 4 5 ماهی گذشت و دل تنگی منو کامران به ایران و دوستامون
بیشتر شد...



کامران-
بهروز فکراتو کردی؟


-
در چه
مورد؟


کامران-
بریم ایران دیگه


-
بابا
بیخیال. تو که تازه 6 ماه هم نشده اومدی
!

کامران-
خب که چی ؟؟


-
یعنی تو
6 ماه نیست اینجایی و می خوای

....

کامران-
خب تو انقدر خری که 6 سال اینجایی و نمی خوای هیچ گوری بری


-
بابا خب
آخه خرجش زیاده
...

کامران-
غلط کردی .. خرجش هیچم زیاد نیست


-
تمی شه

کامران-
بگو آب هندونه زیاد دوست دارم

.

-
خیلی
خری


کامران-
خریت از خودتون جناب ص
*********.



نمی دونم
چرا چند وقتی گیر داده بود به رفتن من به ایران. فکر جالبی بود
. می
گفت بریم ایران بدون اینکه به کسی بگیم. هتل می گیریم و میریم یکی
یکیشون رو سورپریز می کنیم.



کامران-
بیلیط بگیرم ؟


-
بابا
آخه اینطوری که نمیشه. بذار با مامانم اینا صحبت
.....

کامران-
نه خره . می خوایم غافلگیر بشن
.


-
تو هنوز
آدم نشدی؟ می خوای رفتن ایرانت هم با اذیت و مردم آزاری باشه؟


کامران-
حالش به همینه


-
نه من
که نیستم


کامران-
شما گل می خوری. فردا می رم ببینم پرواز بعدی کی هست
.

-
بابا
بزار امتحان ها تموم بشه بعد


کامران-
تا اون موقع امتحان های آشغالتم تموم شده


-
خدا بگم
چی کارت کنه
.



فردا صبح
پا شدم دیدم یک تلفن یک پیام داره به زبون عربی, گیج خواب بودم
. گفتم
خدا کی می تونه باشه. یک بار دیگه گوش دادم. دیدم صدا صدای کامران
دیوونه هست. زنگ زدم بهش



-
مرتیکه
خجالت نمی کشی؟


کامران-
باز جی کار کردم؟؟


-
این جه
پیامی بود؟


کامران-
کدوم


-
خودت رو
به اون راه نزن


کامران-
حالا بیخیال حدس بزن چی شد ؟؟


-
چی ؟

کامران-
دو هفته دیگه. یعنی شب امتحان آخرت, پروازمون به ایران
.

-
چی؟؟؟؟؟
شوخی نکن


کامران-
تو رو کفن کنم اگر دروغ بگم

۱۲-۴-۱۳۸۹ ۰۱:۲۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #7
RE:داستان ادامه دار من و دوستم...

<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 11"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 11">.

</style>بیشعور جون خودت رو قسم
بوخور


کامران- بابا شوخی که ندارم باهات. جفتمون همون روز
ساعت 2 حرکت می کنیم به
سمت ایران

-
برو بابا چرا انقدر هولی حالا؟؟؟

کامران- هرچه زودتر بهتر. حالا خفه شو برو لباساتو
جمع کن




تا اومدم حرف بزنم دیدم گوشی رو قطع کرده. هر چی هم
بهش زنگ زدم جواب نداد
. شروع کردم به جمع و جور کردن تا اینکه کامران اومد تو. اول
خواستم باهاش
دعوا
کنم که چرا بدون اینکه بهم بگه این کارو کرده اما خودش با خنده شروع
کرد...



کامران- مثل اینکه تو از من هول تری.

-
می دونی من چند سال ایران نرفتم؟

کامران- هر چند سال نرفتی ... نمی شه که تا آخر عمرت
نری . یک روز باید
بری.

-
موضوع اون نیست. حالا پولش رو از کجا آوردی؟

کامران- از اون بالا... ( اشاره کرد به دست چک )

-
ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااع اع اع, دست چک من ؟؟؟ امضاشو چی کار کردی؟

کامران- دو تا خط که کاری نداره دیگه.





باورم نمی شد چنین کاری کرده باشه. خنده ام گرفته بود



-
چه برنامه ریزی شده کار کردی

کامران- تازه کجاش رو دیدی . بیلیط کیش هم برات گرفتم
به یاد قدیما بریم
کیش.

-
آخ آخ گفتی. یادته ؟؟ دوروز رفتیم کیش, کیش رو به هم
ریختی ؟؟




راست می گفت. کلاس سوم راهنمایی رفتیم کیش با هم. کیش
رو بهم ریخت. تو 3
روز کل
دخترای کیش می شناختنش., با همه صاحب مغاره ها آشنا شده بود, و هزار
تا کار دیگه.....



کامران- هووووی حواصت کجاست ؟ باز قرق شدی یکهو ؟

-
یادته چه آتیشی تو کیش سوزوندی؟؟

کامران- نه . مگه ما کیش هم رفتیم با هم. اینو گفت و
رفت تو حموم
.

-
حالا جدی بیلیط کیش گرفتی.

کامران- نه .

-
خب خدا رو شکر

کامران- شوخی کردم. هتل هم برای 2 روز تو تهران گفتم
یکی از دوستام برامنو
بگیره.

-
هتل چرا؟ می ریم خونه ما دیگه.

کامران- خره مگه نمی خواستیم عافلگیر کنیم؟

-
نه بابا بیخیال .

کامران- غلط کردی ...



اینو گفت و صدای شیر آب حموم در اومد. نوبت من بود اذیتش کنم. درو باز کردم:



کامران- بفرما تو, دم در بده

-
صداتو بیار پایین بابا. همسایه ها اومدن می گن کیه
داره داد و بیداد می
کنه

کامران- بگو مهمونی گرفتیم . به شما ربطی نداره



دیدم نه بابا داره می زنه می رقصه برای خودش



-
می خوای بگم همه بیان همونجا یه پارتی بگیری تو زیر
دوش ؟


کامران- نه اما یک کاری بکن

-
چی ؟

کامران- خفه شو , گمشو بیرون



تا اومد حرف بزنم دیدم اندازه دو تا کف دست روم آب
خالی کرده !! اومدم
بیرون
به کارم رو تموم کردم و شروع به درس خوندن کردم
....
۱۳-۴-۱۳۸۹ ۰۶:۳۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #8
RE:داستان ادامه دار من و دوستم...

<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 10"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 10">.

</style>

یادمه تو خواب دیدم که رفتم
ایران و سراق یکی یکی دوستام اما هیچ کدوم منو
یادشون نیست

-
بهروز
پاشو پاشو خونه آتیش گرفته





با شوک از
خواب پا شدم دیدم کامران جلوم واساده و قه قه بهم می خنده
.



کامران- خوشم میاد زود خر می شی. پاشو بریم دیر
شده
.



هنوز گیج
بودم, نمی دونستم خوابم یا بیدار, چشمام رو دوباره بستم
.



کامران- پا می شی یا روت آب بریزم

-
جون
کامی برو بزار من بخوابم


کامران- خره 2 ساعت به پروازه, پاشو تا جا
نموندیم
,



از جام
پاشودم و سریع حاضر شدم و به طرف فرودگاه حرکت کردیم
....



کامران- تو هواپیما انقدر بخواب تا خسته شی

-
اگر تو
بزاری باشه


کامران- ببین 2 ساعت می زارم بخوابی, بعد پا می
شی تا آخرین دقیقه پرواز

باهم حرف
می زنیم
.

-
آخه
راجع به چی؟


کامران- تو کاریت نباشه .



بلاخره
سوار هواپیما شدیم و بعد چند ساعت کامران بیدارم کرد
...

کامران- پاشو دیگه حوصله ام سر رفت.

-
مگه من
اسباب بازی ام؟؟ آهنگ گوش کن .فیلم ببین
.

کامران- نه . مثل اینکه قرارمون یادت نیست

-
چه
قراری؟


کامران- قرار شد با هم صحبت کنیم. مثلا"
بگو این چند سال که اینجا بودی چه
کارایی کردی

-
هیچی
درس خوندم


کامران- غلط کردی... غیر ممکنه تو فقط بیای
اینجا و درس بخونی . یالا تعریف
کن. مثلا" بگو ببینم
با کیا دوست شدی... از دوستایی که داشتی ... کارایی
که کردی



-
خیلی
خوب, پس حرف نزن و گوش کن
.


کامران- بزار تخمه بیارم بعد بگو.

-
اصلا"
نمی گم


کامران- چیز خوردم, بگو



-
روزهای
اول که اومده بودم عین یک خواب بود برام, فکر می کردم هر لحظه
ممکنه از خواب پا شم و آماده
بشم برای مدرسه... اما خواب نبود.. همه چیز
راست بود و همه اینا وقتی بهم ثابت شد که شروع کردم به رفتن به
مدرسه. تو

مدرسه
بچه های ایرانی خیلی کم بودن.. یکیشون بود به نام بهنام با برادرش
بهداد, بچه های بدی نبودن اما
شر بودن بازم یکی دیگه هم بود که زیاد کرم می
ریخت . الانم فقط با بهنام رابطه دارم, اونم خیلی کم. خلاصه مدرسه
میگذشت
. با آدمای جورواجوری در
افتادم. مدرسه اولی که رفتم پر از روس و مکزیکی و
اینها بود برای همین دنبال دوست پیدا کردن نبودم خیلی و بیشتر هم با
همین
ایرانی ها گشدم و
باهاشون بیشتر دوست شدم
.

 

۲۴-۴-۱۳۸۹ ۰۲:۱۲ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #9
RE:داستان ادامه دار من و دوستم...

<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 10"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 10">.

</style>روزهای اول که اومده بودم
عین یک خواب بود برام, فکر می کردم هر لحظه
ممکنه از خواب پا شم و آماده بشم برای مدرسه... اما خواب
نبود.. همه چیز
راست
بود و همه اینا وقتی بهم ثابت شد که شروع کردم به رفتن به مدرسه. تو
مدرسه بچه های ایرانی
خیلی کم بودن.. یکیشون بود به نام بهنام با برادرش
بهداد, بچه های بدی نبودن اما شر بودن بازم یکی دیگه هم بود
که زیاد کرم می
ریخت .
الانم فقط با بهنام رابطه دارم, اونم خیلی کم. خلاصه مدرسه میگذشت
. با آدمای جورواجوری در
افتادم. مدرسه اولی که رفتم پر از روس و مکزیکی و
اینها بود برای همین دنبال دوست پیدا کردن نبودم خیلی و
بیشتر هم با همین
ایرانی
ها گشدم و باهاشون بیشتر دوست شدم. گذشت, تا روزی که مامان داشت می
رفت ایران.

فکر می کردم خیلی راحته مامانم می ره و من نه گریه می
کنم, نه ناراحت میشم
. رسیدیم فرودگاه و باراش رو داد که برن و خواست بره. برای
آخرین بار بقلش
کردم. رفت اما دل منم با خودش برد. می
فهمی چی می گم دیگه. بلاخره تو هم از
مادر پدرت جدا شدی. رفت. تنها کاری که کردم این بود که گوشی
هدفون آهنگ رو
کردم تو گوشم و آهنگ گوش دادم. تو کل
راه همه اش رو آهنگ گوش دادم تا
رسیدیم خونه.<br style="">
<br style="">
۲۴-۴-۱۳۸۹ ۰۲:۱۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 704 بار در 681 ارسال
ارسال: #10
RE:داستان ادامه دار من و دوستم...

<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 10"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 10">.

</style>

-        
فردای روزی که مامانم رفت داشتم می رفتم مدرسه,
طبق عادت مثل هر روز در
اطاقی که مامانم توش می خوابید رو باز کردم گفتم من رفتم, خداداحافظ
اما
هیچکی جواب نداد.
دوباره گفتم کسی جواب نداد. رفتم تو یادم افتاد کسی نباید
باشه که جوابم رو بده. درو بستم
و رفتم مدرسه... تمام روز پکر بودم. موقعی
که رسیدم
خونه دیگه کسی نبود که ازم بپرسه که مدرسه چطور بود.منتظر بودم
در رو که باز می کنن ازم بپرسن
اما بازم چنین اتفاقی نیوفتاد. گذشت بلاخره
هر طوری بود بهش عادت کردم. شبهای اول هی می رفتم تو اطاقش و نگاه
کردم
ببینم کسی هست یا نه
چون هنوز برام سخت بود
.

خلاصه
مدرسه ها تموم شد و من عادت کرده بودم. مامانم بهم 3 4 بار در هفته
زنگ می زد و حالم رو می پرسید و
با هم صحبت می کردیم
.

تابستون
رسید. همیشه به یاد تابستون قبل خروجم از ایران میفتادم . چقدر
بیرون و اینور اونر رفتیم. اما
دیگه هیچکدوم خبری نبود. شب ها تا صبح می
شستم و از بقیه بچه ها می شنیدم که تابستون رو بدون من چطوری
گذروندن. می

دیدی
که همیشه تا 5 6 صبح بیدار بودم
.


سال
دوم مدرسه که شد داییم اینا مدرسه ام رو بنا به دلایل خودشون عوض کردن
. مدرسه خوبی بود. سخت تر شده بود
درسهام اما دوستهای بیشتری پیدا کردم
.



کامران- آخه مگه می شه یکی مثل تو
جونور بیاد اینجا و با دختری دوست نشه؟


-
صبر
کن .. می گم برات. خلاصه گذشت و گذشت. سرم تو درس و کار خودم بود. به
دختری کاری نداشتم و نمی خواستم
داشته باشم. با دخترای زیادی صحبت می کردم
اما باهاشون خیلی صمیمی نمیشدم. با یه دختری توی یکی از کلاس هام هم
گروه
شدم. مثل بقیه دخترها
باهاش آشنا شدم, اما اصلا" نخواستم صمیمی بشم. گذشت
تا یک روز که سر کلاس بیکار بودیم و معلم نداشتیم. شروع کرد در موردم پرسیدن. چند سالته؟ لهجه قشنگی
داری از کجا اومدی؟ اسمت چیه؟ چند وقته
اینجایی و اینها. فکر کردم از روی کنکاویه تا اینکه یک روز بهم شماره
تلفنش
رو داد. اول به روی
خودم نیاوردم. گفتم بیخیال من که نمیام با کسی دوست
بشم....



داشتم
داستان رو تعریف می کردم که یکهو چرخها هواپیما با زمین برخورد
کرد....

۲۴-۴-۱۳۸۹ ۰۲:۱۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Question قدرتمندترین پاسپورت‌های جهان در سال 2016 زندگی کن 0 813 ۱۱-۱۲-۱۳۹۴ ۰۴:۳۶ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
Thumbs Up اندر حکایت دهه شصتی ها و دهه هفتادی ها زندگی کن 0 947 ۱۵-۷-۱۳۹۴ ۱۰:۴۱ صبح
آخرین ارسال: زندگی کن
Shocked لو رفتن همسر اول علی دایی زندگی کن 0 1,490 ۱۹-۵-۱۳۹۴ ۰۸:۴۱ صبح
آخرین ارسال: زندگی کن
Lightbulb نگاهی به اثرات منفی امواج گوشی های همراه در بدن انسان زندگی کن 0 945 ۶-۵-۱۳۹۴ ۱۲:۴۸ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
Tongue آمریکا چهارشنبه به ایران حمله میکند زندگی کن 0 937 ۱۴-۳-۱۳۹۴ ۰۷:۱۱ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان