درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۲۷-۶-۱۳۹۳, ۱۲:۰۶ صبح


 
پرداخت قبوض رویال بلاگ
سرزمین بلاگ حامد اسکندری

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
گزیده اشعار سلمان هراتی
نویسنده پیام
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۱-۵-۱۳۸۹ ۰۶:۵۲ عصر، توسط nasrinit.)
کاربر 7 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 3,187
تاریخ عضویت: ۶ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 45
سپاس ها 7
سپاس شده 9 بار در 7 ارسال
ارسال: #1
گزیده اشعار سلمان هراتی

درخـشش تو مثـل آبشاری



از بلندی های محال می ریزد



در تخـیل پنجره ای است



که هفـت آسمان در او جمع می شود



من به مدد مهربانی تو



و آفـرینه های این تخیل مفهوم



در باغهای ناممکنی آواز می خوانم



برای سنگهای پـرنده


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
مجموعه اشعار منتخب و زيبا از شاعران
اشعار مريم حيدر زاده
اشعار دکتر علی شریعتی
اشعار احمد شاملو
گذری بر اشعار و ترانه های روز
اشعار بياد ماندني
معنی کامل اشعار نوستراداموس
مشاعره فقط از اشعار سعدی
مشاعره فقط از اشعار حافظ{نياي تو پشيمون ميشي}
اشعار هیوا مسیح
داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
۱۱-۵-۱۳۸۹ ۰۶:۴۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 7 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 3,187
تاریخ عضویت: ۶ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 45
سپاس ها 7
سپاس شده 9 بار در 7 ارسال
ارسال: #2
RE:گزیده اشعار سلمان هراتی

من هم مي ميرم

اما نه مثل غلامعلي

که از درخت به زير افتاد

پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند

وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند

چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟





من هم مي ميرم

اما نه مثل گل بانو

که سر زايمان مرد

پس صغرا مادر برادر کوچکش شد

و مدرسه نرفت

چه کسي جاجيم مي بافد؟





من هم مي ميرم

اما نه مثل حيدر

که از کوه پرت شد

پس گرگ ها جشن گرفتند

و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را

در ته صندوق ها پنهان کرد

چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟





من هم مي ميرم

اما نه مثل فاطمه

از سرما خوردگي

پس مادرش کتري پر سياوشان را

در رودخانه شست

چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟





من هم مي ميرم

اما نه مثل غلامحسين

از مارگزيدگي

پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل

نگاه کرد و گريست

چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟





من هم مي ميرم

اما در خياباني شلوغ

دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا

زير چرخ هاي بي رحم ماشين

ماشين يک پزشک عصباني

وقتي که از بيمارستان بر مي گردد

پس دو روز بعد

در ستون تسليت روزنامه

زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت

اي آنکه رفته اي...

چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟
داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
۱۱-۵-۱۳۸۹ ۰۶:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 7 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 3,187
تاریخ عضویت: ۶ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 45
سپاس ها 7
سپاس شده 9 بار در 7 ارسال
ارسال: #3
RE:گزیده اشعار سلمان هراتی

سجاده ام كجاست

مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم

اين دل گرفتگي مداوم شايد،

تأثير سايه ي من است،

كه اين سان گستاخ و سنگوار

بين خدا و دلم ايستاده ام.

سجاده ام كجاست؟






داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
۱۱-۵-۱۳۸۹ ۰۶:۴۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 7 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 3,187
تاریخ عضویت: ۶ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 45
سپاس ها 7
سپاس شده 9 بار در 7 ارسال
ارسال: #4
RE:گزیده اشعار سلمان هراتی

(۱)

شب فرو مي افتد

و من تازه مي شوم

از اشتياق بارش شبنم

نيلوفرانه

به آسمان دهان باز مي كنم

اي آفريننده شبنم و ابر

آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟

تقدير چيست؟

مي خواهم از تو سرشار باشم.

(۲)

جهان، قرآن مصور است

و آيه ها در آن

به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند

درخت يك مفهوم است

دريا يك مفهوم است

جنگل و خاك و ابر

خورشيد و ماه و گياه

با چشم هاي عاشق بيا

تا جهان را تلاوت كنيم.
داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
۱۱-۵-۱۳۸۹ ۰۶:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 7 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 3,187
تاریخ عضویت: ۶ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 45
سپاس ها 7
سپاس شده 9 بار در 7 ارسال
ارسال: #5
RE:گزیده اشعار سلمان هراتی

عيد، «حول حالنا» است

كه واجب است بفهميم

عيد، شوقي است

كه پدرم را به مزرعه مي خواند

عيد، تن پوش كهنه باباست

كه مادر

آن را به قد من كوك مي زند

و من آن قدر بزرگ مي شوم

كه در پيراهن مي گنجم

عيد، تقاضاي سبز شدن است

يا مقلب القلوب!
داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
۱۱-۵-۱۳۸۹ ۰۶:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۱-۵-۱۳۸۹ ۰۶:۵۱ عصر، توسط nasrinit.)
کاربر 7 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 3,187
تاریخ عضویت: ۶ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 45
سپاس ها 7
سپاس شده 9 بار در 7 ارسال
ارسال: #6
RE:گزیده اشعار سلمان هراتی

من ، مثل عصر روزهاي دبستان

پر از كسالت و ترديدم

و دفترم

از مشق هاي خط خورده سياه است

هراس من اين است

فردا كه زنگ حساب آمد

با اين كمينه چنين خواهد گفت:

بايد هزار بار

در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي

اين است جريمه ، بــــــرو!
داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
۱۱-۵-۱۳۸۹ ۰۶:۴۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 7 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 3,187
تاریخ عضویت: ۶ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 45
سپاس ها 7
سپاس شده 9 بار در 7 ارسال
ارسال: #7
RE:گزیده اشعار سلمان هراتی

پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت

شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

بسيار بود رود در آن برزخ كبود

اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت

در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار

حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت

گم بود در عميق زمين شانه بهار

بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت

چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق

اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت
داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
۱۱-۵-۱۳۸۹ ۰۶:۴۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 7 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 3,187
تاریخ عضویت: ۶ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 45
سپاس ها 7
سپاس شده 9 بار در 7 ارسال
ارسال: #8
RE:گزیده اشعار سلمان هراتی

ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو

امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو

آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد

غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟

ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ

امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو

غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران

صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو

اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما

برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو

با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم

در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو

چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم

من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو
داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
۱۱-۵-۱۳۸۹ ۰۶:۴۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 7 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 3,187
تاریخ عضویت: ۶ شهريور ۱۳۸۸
اعتبار: 45
سپاس ها 7
سپاس شده 9 بار در 7 ارسال
ارسال: #9
RE:گزیده اشعار سلمان هراتی

يك روز وقتي

از زير سايه هاي ملايم خوشبختي

پرسه زنان

به خانه برميگشتيم

از زير سايه هاي مرتب مصنوعي

مردان ارشيتكت را ديدم

در صف كراوات

چرت ميزدند

ماندن چقدر حقارت اور است

وقتي كه عزم تو ماندن باشد

حتي روز

پنجره ها به سمت تاريكي

باز ميشوند

اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني

براي رفتن

هميشه فرصت هست

اين دريچه را باز كن

چه همهمه اي مي ايد

گويا

مرغ و متكا توزيع ميكنند

اينها كه در صف ايستاده اند

به خوردن و خوابيدن معتادند

وقتي بهانه اي

براي بودن نداشته باشي

در صف ايستادن

خود بهانه ميشود

و براي زدودن خستگي بعداز صف

ورق زدن

يك كلكسيون تمبر

چقدر به نظرت جالب ميايد

امروز

در روزنامه خواندم

ته سيگارهاي چرچيل را

به قيمت گزافي فروخته اند

اه خدايا

ادم براي سقوط

چه شتابي دارد

ديروز در باغ وحش

شمپانزه اي ديدم

كه به نظريه داروين

فكر ميكرد

چگونه ميتوان

با اين همه تفاوت

بي تفاوت ماند؟

پشت اين حصار

چه سياهي عظيمي خوابيده است

به دلم گفتم:برگرد براي رفتن فكري بكنيم
داستان ما و خدا
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.
۱۱-۵-۱۳۸۹ ۰۶:۴۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  این شعر از کیه ..بقیه اش چیه؟ nasrinit 362 24,398 ۳-۵-۱۳۹۳ ۰۱:۴۵ صبح
آخرین ارسال: mahya28
  بانوی سکوت.... mahsun seven 305 1,692 ۲۴-۴-۱۳۹۳ ۱۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: یلداخسرونژاد
  جملات قصار از بزرگان DeViL 598 34,325 ۲۱-۳-۱۳۹۳ ۰۳:۰۸ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
  ۞ تاپیک شعرها و جملات عاشقانه و زیباوسخنهای جالب ۞ NINJA_KNIGHT 3,474 174,695 ۱۸-۳-۱۳۹۳ ۰۲:۵۳ صبح
آخرین ارسال: کتابخواندن
Heart عاشقانه nasrinit 143 12,810 ۱۱-۳-۱۳۹۳ ۱۱:۴۳ صبح
آخرین ارسال: ghanbari93

درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 750.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

جستجو در انجمن