http://www.ads.iran-forum.ir/banner/img/sarzaminblog.gif

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
دل نوشته ها و دل گویه های ادبی
نویسنده پیام
مشخصات كاربر:
طبیب
کاربر 3 ستاره
*
ارسال ها:648
محل سکونت : -- انتخاب نشده -- آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
عضو شماره:159957
اعتبار: 34
   
سپاس ها 0
سپاس شده 30 بار در 30 ارسال
ارسال: #1
Rainbow دل نوشته ها و دل گویه های ادبی
۳۰-۵-۱۳۸۹ ۰۸:۰۵ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
طبیب
کاربر 3 ستاره
*
ارسال ها:648
محل سکونت : -- انتخاب نشده -- آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
عضو شماره:159957
اعتبار: 34
   
سپاس ها 0
سپاس شده 30 بار در 30 ارسال
ارسال: #2
RE:دل نوشته ها و دل گویه های ادبی

هفت آینه از چشمانت را گریسته ام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اینک بر بلندترین قله ی باد

با آغوشی باز ایستاده ام

تا لانه ای بسازم

از سینه ام

برای پرندگانی

که با طلوع تو به پرواز می آیند و

با غروب تو به آواز...

۳۰-۵-۱۳۸۹ ۰۸:۰۸ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
طبیب
کاربر 3 ستاره
*
ارسال ها:648
محل سکونت : -- انتخاب نشده -- آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
عضو شماره:159957
اعتبار: 34
   
سپاس ها 0
سپاس شده 30 بار در 30 ارسال
ارسال: #3
RE:دل نوشته ها و دل گویه های ادبی

بیا مقابل چشمان شاعرم بنشین<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

که خنده های تو

زیباترین مضامین اند...

۳۰-۵-۱۳۸۹ ۰۸:۱۰ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
طبیب
کاربر 3 ستاره
*
ارسال ها:648
محل سکونت : -- انتخاب نشده -- آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
عضو شماره:159957
اعتبار: 34
   
سپاس ها 0
سپاس شده 30 بار در 30 ارسال
ارسال: #4
RE:دل نوشته ها و دل گویه های ادبی
من هر شب!
هر شب
خواب پرواز می بینم
و شک ندارم که بر شانه هایم
آنجا که بوسه های تو روییده اند
دو بال خواهد بالید...

۶-۶-۱۳۸۹ ۰۲:۱۰ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
myblogers
کاربر 6 ستاره
*
ارسال ها:2,170
محل سکونت : اصفهان آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
عضو شماره:159859
اعتبار: 24
   
سپاس ها 0
سپاس شده 8 بار در 8 ارسال
ارسال: #5
RE:دل نوشته ها و دل گویه های ادبی

چگونه سکوت خاموش افکارم را در دامان سیال نگاهت بریزم

چگونه فریاد سکوتم را بر چشمان سیال نگاهت آویزم

این ها همه اش در تضادند…

یا هم معنی…

ولی گوش کنید…

عشق را باید در آسمان ها جست جو کرد

در لابه لای ستاره ها…

یه توپ دارم قل قلیه... سرخ و سفید و آبیه... می زنم زمین هوا می ره... نمی دونی تا کجا می ره... من این توپ و نداشتم... مشقامو خوب نوشتم... بابام بهم عیدی داد... یه توپ قلقلی داد...

[تصویر:  1l89xrqwbcmzbhbkq0yq.jpg]

23 سال بعد...

****************

می­ خواهم در اسفل ­السافلین تنها بمانم!
بی هیچ مالکی و رضوانی و ساقی و کوثری...
می­ خواهم به درک خودم بازگردم
و تنهایی را در آغوش بگیرم
و بگذارم
غم سرش را بر سینه ­ام بگذارد ،
اشک­ ها با گونه­ هایم بازی کنند
و قلبم
تو را ...

[تصویر:  urv774kjkdck7zo2b4qc.jpg]

ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند

۶-۶-۱۳۸۹ ۰۲:۳۳ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
طبیب
کاربر 3 ستاره
*
ارسال ها:648
محل سکونت : -- انتخاب نشده -- آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
عضو شماره:159957
اعتبار: 34
   
سپاس ها 0
سپاس شده 30 بار در 30 ارسال
ارسال: #6
RE:دل نوشته ها و دل گویه های ادبی

بچرخ!

هی بچرخ!

زاویه ها را خط بزن!

و از مرکز دست هایت را

به شعاع دست هایم برسان..!

 

۶-۶-۱۳۸۹ ۰۶:۲۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
m.witty.girl
کاربر جدید بدون ستاره
*
ارسال ها:59
محل سکونت : isfahan آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ شهريور ۱۳۸۹
عضو شماره:163319
اعتبار: 4
   
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
ارسال: #7
RE:دل نوشته ها و دل گویه های ادبی
<meta http-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"><meta name="ProgId" content="Word.Document"><meta name="Generator" content="Microsoft Word 12"><meta name="Originator" content="Microsoft Word 12">.

</style>

تو به من خنديدي

و نميدانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم.

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گامهاي تو تكرار كنان

ميدهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

كه چرا

خانه ي كوچك ما

سيب نداشت!

افتادگي آموز اگر طالب فيضي/هرگز نخورد آب زميني كه بلند استA (35)

۷-۶-۱۳۸۹ ۰۲:۳۶ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
m.witty.girl
کاربر جدید بدون ستاره
*
ارسال ها:59
محل سکونت : isfahan آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ شهريور ۱۳۸۹
عضو شماره:163319
اعتبار: 4
   
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
ارسال: #8
RE:دل نوشته ها و دل گویه های ادبی
اسم شاعرش رو نميدونم
افتادگي آموز اگر طالب فيضي/هرگز نخورد آب زميني كه بلند استA (35)

۷-۶-۱۳۸۹ ۰۲:۳۸ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
m.witty.girl
کاربر جدید بدون ستاره
*
ارسال ها:59
محل سکونت : isfahan آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۳ شهريور ۱۳۸۹
عضو شماره:163319
اعتبار: 4
   
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
ارسال: #9
RE:دل نوشته ها و دل گویه های ادبی
قطار مي رود
تو ميروي
تمام ايستگاه ميرود
و من چقدر ساده ام
كه سالهاي سال
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته تكيه داده ام
                                                                   قيصر امين پور
افتادگي آموز اگر طالب فيضي/هرگز نخورد آب زميني كه بلند استA (35)

۷-۶-۱۳۸۹ ۰۲:۴۷ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
مشخصات كاربر:
myblogers
کاربر 6 ستاره
*
ارسال ها:2,170
محل سکونت : اصفهان آفلاین
تاريخ ثبت نام: ۲۹ مرداد ۱۳۸۹
عضو شماره:159859
اعتبار: 24
   
سپاس ها 0
سپاس شده 8 بار در 8 ارسال
ارسال: #10
RE:دل نوشته ها و دل گویه های ادبی

سالها در طلب آرامش... تنهايی... و تجربه درد و زجر پاره ای از مردمانم بودم...
آه... آرامش را يافتم... آن زمان که به پروردگارم نزديک شدم...
آن زمان که به او گفتم سلام معشوق مهربانم... آن زمان که برای از دور بودنش گريستم...
فرياد برآوردم و عاشقانه صدايش کردم...
آن زمان که سر بر زانويش گذاشتم همچون طفلی بر پای پدر خويش... آری آرامش را اين گونه يافتم...
آه تنهايی را يافتم... که پای برهنه بر خیابانهای شهرمان چشمهای مردمان را هجی می کردم... اندوه کودکان و زنان در بند شهوت را... آری آرامش را هم یافتم... و باز آه...
آه از درد و رنج هم خونان و همجنسانم....
آری اين را يافتم به قیمت سرگردان شدنم...
خدايا...
ما را چه شده است... که اين گونه شلاق بر پيکر اين عاشقان درد ديده می زنيم...
که اين گونه خودمان را از عشق به آنان رها ساخته ايم...
که اين گونه تردشان می کنيم به اين خاطر که به نان شبشان محتاجند...
که فرزندانشان به جای پول عشق را در جيبهايشان نگه می دارند...
عشق به زنده بودنشان...
متولد شدنشان...
پای بر اين جهان گذاشتنشان...
عاشق معشوقی چون خدايشان...
درد را نچشيده اند... که آن را زاده اند... چو طفلانشان پرورانده اند...
با اشک شکم فرزندانشان را سير کرده و با اشک بالشتی برای خوابشان مهيا ساخته اند...
رواندازشان هم آسمان هفت پيکر...
باورم کنيد...
من درد را... زجر را... در چشمان خونبارشان لمس کرده ام... چشيده ام...
و همراهشان باريده ام...
طفلی را ديدم ...
سر بر زانوی خواهرش گذاشته بود و مادرش را فرياد می زد...
مادر... مادر...
اشک در چشمان خواهرش همچون خورشيد در آسمان می درخشيد...
- مادرمان مرده... او که رفت پدرم نيز ما را رها کرد...
زندگی... کدام زندگی... کار می کنم... عشق می فروشم...
( عشق می فروشم... )
عشق می فروخت...
عشق...
به گريه افتادم... دلم می سوخت برايشان... ولی چقدر... تا کی... امثالش کم نبودند...
پسرانی که عشق می کاشتند و دخترانی که می فروختند...
زندگی اين است...
در چادرهايی که موش هزارباره سوراخش کرده... آه...
سرما... گرسنگی... گريه و ...
و اين گونه بود که درد و زجر مردمانم را چشيدم و می چشم...
زندگی اين است...
زندگی در رويا نيست...
زندگی در زورگويی... در خشم... نفرت... بدبينی و ... نيست...
در ثروت نيست...
در زيبايی نيست...
در...
نيست...
چشيدم...
چه گوارا...
و راهم را يافتم... رهايی را...

یه توپ دارم قل قلیه... سرخ و سفید و آبیه... می زنم زمین هوا می ره... نمی دونی تا کجا می ره... من این توپ و نداشتم... مشقامو خوب نوشتم... بابام بهم عیدی داد... یه توپ قلقلی داد...

[تصویر:  1l89xrqwbcmzbhbkq0yq.jpg]

23 سال بعد...

****************

می­ خواهم در اسفل ­السافلین تنها بمانم!
بی هیچ مالکی و رضوانی و ساقی و کوثری...
می­ خواهم به درک خودم بازگردم
و تنهایی را در آغوش بگیرم
و بگذارم
غم سرش را بر سینه ­ام بگذارد ،
اشک­ ها با گونه­ هایم بازی کنند
و قلبم
تو را ...

[تصویر:  urv774kjkdck7zo2b4qc.jpg]

ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بیداد
آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
که آتشی بودیم بر ما آب پاشیدند

۷-۶-۱۳۸۹ ۰۴:۴۰ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Rainbow خاطرات حاج سیاح ( رمان ) leopard 1 1,049 ۱۴-۱۲-۱۳۹۲ ۱۲:۱۱ عصر
آخرین ارسال: aunu65
  ღღღ غــزل ســـرا ღღღ ali-sms 9 291 ۳۰-۱۱-۱۳۹۲ ۰۹:۴۱ صبح
آخرین ارسال: ali-sms
  برای دل خودم jansam 120 3,218 ۲۹-۱۰-۱۳۹۲ ۰۳:۲۷ عصر
آخرین ارسال: nilooo70
  خاكستر عشق 3(غزليات هامون دفتر خاكستر عشق) هامون(شاعر) 0 177 ۲۷-۱۰-۱۳۹۲ ۰۱:۱۸ عصر
آخرین ارسال: هامون(شاعر)
Heart خاكستر عشق 2(غزليات هامون دفتر خاكستر عشق) هامون(شاعر) 0 173 ۲۶-۱۰-۱۳۹۲ ۰۹:۴۱ عصر
آخرین ارسال: هامون(شاعر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
به ایران فروم امتیاز دهید

به اين صفحه امتياز دهيد

با تشکر از حمايت شما