درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۱-۱۰-۱۳۹۳, ۰۷:۱۶ صبح


 


ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
اشعاری از گروس عبدالملکیان
نویسنده پیام
کاربر 5 ستاره
*
غایب
ارسال‌ها: 1,035
تاریخ عضویت: ۸ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 31
سپاس ها 0
سپاس شده 4 بار در 4 ارسال
ارسال: #1
اشعاری از گروس عبدالملکیان

پرندگان پشت بام را دوست دارم

دانه‌هایی را که هر روز برایشان می‌ریزم

 

در میان آن‌ها

یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست

که می‌دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و برنمی گردد.

من او را بیشتر دوست دارم

موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
اشعاری ب زبان شیرین کردی
اشعاری کوتاه از قیصر امین پور
اشعاری از محمد حسین شهریار
اشعاری از برتولت برشت همراه بیوگرافی کوتاه
اشعاری از اکتاویو پاز
اشعاری کوتاه از فرشید ذوالفقاری
اشعاری از ایرج میرزا(+25)
اشعاری زیبا درباره ی (( آه ))
اشعاری منتخب از مجموعه شعر باغ آینه(احمد شاملو)
اشعاری منتخب از مجموعه شعر آیدا درخت و خنجر و خاطره(احمد شاملو)

هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
۱۵-۶-۱۳۸۹ ۱۲:۰۴ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 5 ستاره
*
غایب
ارسال‌ها: 1,035
تاریخ عضویت: ۸ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 31
سپاس ها 0
سپاس شده 4 بار در 4 ارسال
ارسال: #2
قایق کاغذی

یک جفت کفش

چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشواره ی آبی

یک جفت ...

 کشتی نوح است

این چمدان که تو می بندی !

بعد

صدای در

از پیراهنم گذشت

از سینه ام گذشت

از دیوار اتاقم گذشت

از محله های قدیمی گذشت

 و کودکی ام را غمگین کرد. 

کودک بلند شد

و قایق کاغذی اش را بر آب انداخت

او جفت را نمی فهمید

تنها سوار شد

آب ها به آینده می رفتند.

 

همین جا دست بردم به شعر

و زمان را

مثل نخی نازک

بیرون کشیدم از آن

دانه های تسبیح ریختند :

 من...تو

کودکی

قایق کاغذی

نوح آینده 

تو را

با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم  و

به دوردست فرستادم

بعد با نوح

در انتظار طوفان قدم زدیم

هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
۱۵-۶-۱۳۸۹ ۱۲:۳۴ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۶-۶-۱۳۸۹ ۰۲:۳۱ صبح، توسط Cyrus the great.)
کاربر 5 ستاره
*
غایب
ارسال‌ها: 1,035
تاریخ عضویت: ۸ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 31
سپاس ها 0
سپاس شده 4 بار در 4 ارسال
ارسال: #3
ده شعر کوتاه

1

به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای ؟!

 تکاندن برف

از شانه های آدم برفی ؟!

 

2

دزدی در تاریکی

به تابلوی نقاشی خیره مانده است

 

3

صدای قلب نیست 

صدای پای توست

که شب ها در سینه ام می دوی

 کافی ست کمی خسته شوی

کافی ست بایستی

 

4

پرواز هم دیگر 

رویای آن پرنده نبود

دانه دانه پرهایش را چید 

تا بر این بالش 

خواب دیگری ببیند

 

۵ 

دریای بزرگ دور 

یا گودال کوچک آب

فرقی نمی کند

زلال که باشی 

آسمان در توست

 

6

کلید  

بر میز کافه جامانده است 

مرد

مقابل خانه جیب هایش را می گردد

آینده

در گذشته جا مانده است

 

7

موسیقی عجیبی ست مرگ. 

بلند می شوی

و چنان آرام و نرم می رقصی 

که دیگر هیچکس تو را نمی بیند

 

 ۸

فراموش کن 

مسلسل را 

مرگ را 

و به ماجرای زنبوری بیاندیش

که در میانه ی میدان مین

به جستجوی شاخه گلی ست

 

9

زیر این آسمان ابری

به معنای نامش فکر می کند 

گل آفتابگردان!

 

10

گرگ

شنگول را خورده است

گرگ

منگول را تکه تکه می کند...

بلند شو پسرم !

این قصه برای نخوابیدن است

 

هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
۱۶-۶-۱۳۸۹ ۰۲:۲۶ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 5 ستاره
*
غایب
ارسال‌ها: 1,035
تاریخ عضویت: ۸ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 31
سپاس ها 0
سپاس شده 4 بار در 4 ارسال
ارسال: #4
تن دادن

و درد

که این بار پیش از زخم آمده بود

آنقدر در خانه ماند

که خواهرم شد

با چرک پرده ها

با چروک پیشانی دیوار کنار آمدیم

و تن دادیم

به تیک تاک عقربه هایی

که تکه تکه مان کردند

پس زندگی همین قدر بود ؟

انگشت اشاره ای به دوردست ؟

برفی که سال ها

بیاید و ننشیند ؟

 

و عمر

که هر شب از دری مخفی می آید

با چاقویی کند

...

ماه

شاهد این تاریکی ست

و ماه

دهان زنی زیباست

که در چهارده شب

حرفش را کامل می کند

وماهی سیاه کوچولو

که روزی از مویرگ های انگشتانم راه افتاده بود

حالا در شقیقه هایم می چرخد

 

در من صدای تبر می آید.

آه ، انارهای سیاه نخوردنی بر شاخه های کاج

وقتی که چارفصل به دورم می رقصیدند

رفتارتان چقدر شبیه ام بود

 

درمن فریادهای درختی ست

خسته ازمیوه های تکراری

 

من ماهی خسته از آبم

تن می دهم به تو

تور عروسی غمگین

تن می دهم

به علامت سوال بزرگی

که در دهانم گیر کرده است.

 

پس روزهایمان همین قدر بود؟

 

و زندگی آنقدر کوچک شد

تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم

افتادیم.

هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
۱۶-۶-۱۳۸۹ ۰۲:۳۹ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 5 ستاره
*
غایب
ارسال‌ها: 1,035
تاریخ عضویت: ۸ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 31
سپاس ها 0
سپاس شده 4 بار در 4 ارسال
ارسال: #5
RE: اشعاری از گروس عبدالملکیان

دراز کشیده ام

زنم شعری از جنگ می خواند

همین مانده بود

تانک ها به تختخوابم بیایند

گلوله ها

خواب هایم را

سوراخ سوراخ

کرده اند

بر یکی از آنها چشم می گذاری

خیابانی می بینی

که برف پوستش را سفید کرده

 

کاش برف نمی آمد!

 که مرز ملافه و خیابان پیدا بود

 

حالا

تانک ها

از خاکریز ملافه های تخت گذشته اند و

کم کم به خوابم وارد می شوند

: من بچه بودم

مادرم ظرف می شست

و پدر با سبیل سیاهش به خانه بر می گشت

 

بمب ها که می باریدند

هر سه بچه بودیم...

 

تصویرهای بعدی این خواب

خفه ات می کند

چشم هایت را ببند

لب بر  این دریچه ی کوچک بگذار

و تنها نفس بکش

نفس بکش

نفس بکش

نفس بکش!

نفس بکش!

نفس بکش!

نفس بکش لعنتی!

نفس بکش !

نفس...!

دکتر سرش را تکان می دهد

پرستار سرش را تکان می دهد

دکتر عرقش را پاک می کند

و کوه های سبز

بر صفحه ی مانیتور

کویر می شوند

هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
۱۶-۶-۱۳۸۹ ۰۶:۰۷ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱۷-۶-۱۳۸۹ ۰۸:۵۸ صبح، توسط Cyrus the great.)
کاربر 5 ستاره
*
غایب
ارسال‌ها: 1,035
تاریخ عضویت: ۸ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 31
سپاس ها 0
سپاس شده 4 بار در 4 ارسال
ارسال: #6
RE: اشعاری از گروس عبدالملکیان

و امروز آنقدر شفافیم<?xml:namespace prefix = o />

که قاتلان درونمان پیداست

 

و دریای شهرمان

چنان خسته است

که عنکبوت

بر موج هایش تار می بندد

 

کاش

کسی این مارها را عصا کند

و کاش آنکه استخوان هایم را می لیسید

شعرهایم را از بر نبود

 

...

 

زنبورها را مجبور کرده ایم

از گل های سمی عسل بیاورند

و گنجشکی که سال ها

بر سیم برق نشسته

از شاخه درخت می ترسد

 

با من بگو چگونه بخندم؟

وقتی که دور لب هایم را

 مین گذاری کرده اند

 

...

 

ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

 

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند.

هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
۱۷-۶-۱۳۸۹ ۰۸:۵۷ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 5 ستاره
*
غایب
ارسال‌ها: 1,035
تاریخ عضویت: ۸ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 31
سپاس ها 0
سپاس شده 4 بار در 4 ارسال
ارسال: #7
RE:اشعاری از گروس عبدالملکیان

رنگ سرخ<?xml:namespace prefix = o />

می تواند بنشیند

بر درخت انار

لب های زن

یا پیراهن پاره پارۀ یک سرباز

 

هیچ اتفاقی نمی افتد

ما عادت داریم

 

ندیده ای؟!

همان انگشت که ماه را نشان می داد

ماشه را کشید

 

ندیده ای

که از تمام آدم برفی ها

تنها

لکه ای آب مانده بر زمین

 

دود، نام های مختلفی دارد

وگرنه

سیگار من و

خانه های خرمشهر

هر دو به آسمان رفتند

 

...

 

غروب را قدم زده ام

صبح زود را گذاشته ام برای مردن.

و باد

که فکر می کردیم

تنها از دو سویمان می گذرد

عقربه را تکان داد و

ما پیر شدیم.

 

 

باد،

 رفتن بود

زندگی،

رفتن بود

آمدن،

 رفتن بود

 

 

انسان و ابر

در هزار شکل می گذرند

هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
۱۷-۶-۱۳۸۹ ۰۹:۱۴ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 5 ستاره
*
غایب
ارسال‌ها: 1,035
تاریخ عضویت: ۸ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 31
سپاس ها 0
سپاس شده 4 بار در 4 ارسال
ارسال: #8
RE:اشعاری از گروس عبدالملکیان

بدون نام

 

باد که می آید

خاک نشسته برصندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن .

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت ...

هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
۶-۹-۱۳۸۹ ۰۱:۳۸ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 5 ستاره
*
غایب
ارسال‌ها: 1,035
تاریخ عضویت: ۸ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 31
سپاس ها 0
سپاس شده 4 بار در 4 ارسال
ارسال: #9
RE:اشعاری از گروس عبدالملکیان

اسب ها

                                                                 به سروش ٬سیامک ٬آرش و ماندنی

 

 

ما چند نفر

در کافه ای نشسته ایم

با موهایی سوخته و

سینه ای شلوغ از خیابان های تهران

با پوست هایی از روز

که گهگاه شب شده است

 

ما چند اسب بودیم

که بال نداشتیم

    یال نداشتیم

   چمنزار نداشتیم

ما فقط دویدن بودیم

و با نعل های خاکی اسپورت

ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم

 

درخت ها چماق شده بودند

و آنقدر گریه داشتیم

که در آن همه غبار و گاز

اشک های طبیعی بریزیم

 

ما شکستن بودیم

و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم

عاقبت بر میز کوبیدیم

 

و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم

و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم

و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم

و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم...

 

باز کن مشتم را !

هرکجای تهران که دست می گذارم

                                   درد می کند

هرکجای روز که بنشینم

                           شب است

هرکجای خاک...

 

 

دلم نیامد بگویم !

این شعر

در همان سطر های اول گلوله خورد

وگرنه تمام نمی شد

هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
۶-۹-۱۳۸۹ ۰۱:۴۰ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 5 ستاره
*
غایب
ارسال‌ها: 1,035
تاریخ عضویت: ۸ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 31
سپاس ها 0
سپاس شده 4 بار در 4 ارسال
ارسال: #10
RE:اشعاری از گروس عبدالملکیان

سرریز کرده این پاییز .

برف با لکه های نارنجی

بهار با لکه های زرد


 

فصل ها می گریزند

و خورشید

که هی غروب می کند

خرداد را پر از خون کرده.

ما

سراسیمه فرار می کنیم

و کوچه های بن بست

  که آن قدر زیبا بودند

 این قدر ترسناکند

هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه
۶-۹-۱۳۸۹ ۰۱:۴۳ صبح
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
Photo مجموعه اشعار منتخب و زيبا از شاعران admin 1,173 82,191 ۱۹-۹-۱۳۹۳ ۰۸:۵۰ صبح
آخرین ارسال: bham100
  ۞ تاپیک شعرها و جملات عاشقانه و زیباوسخنهای جالب ۞ NINJA_KNIGHT 3,534 184,046 ۲۷-۸-۱۳۹۳ ۱۲:۵۱ عصر
آخرین ارسال: passsssss
Thumbs Up مرحوم محمد رضا آقاسی زندگی کن 10 240 ۲۳-۸-۱۳۹۳ ۰۴:۴۵ عصر
آخرین ارسال: زندگی کن
  این شعر از کیه ..بقیه اش چیه؟ nasrinit 362 26,287 ۳-۵-۱۳۹۳ ۰۱:۴۵ صبح
آخرین ارسال: mahya28
  بانوی سکوت.... mahsun seven 305 2,022 ۲۴-۴-۱۳۹۳ ۱۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: یلداخسرونژاد

درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 750.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

ارتباط

 

لینک دوستان

جستجو در انجمن