درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۵-۳-۱۳۹۷, ۰۴:۲۸ عصر



ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
عجیب ترین داستان جهان (جالبه توصیه میکنم)
نویسنده پیام
کاربر جدید بدون ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 98
تاریخ عضویت: ۱۳ مرداد ۱۳۸۹
اعتبار: 0
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
ارسال: #1
عجیب ترین داستان جهان (جالبه توصیه میکنم)

روسپی و راهب



راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !














راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی ?؟! nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">






زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد ... nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ... nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!! nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...









راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="22">









زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ... nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند ! nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟! nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">







یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "




از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "


اثر : پائولو




کوئلیو
pesare khoOb هم اکنون آنلاین است. شما قادر به مشاهده لينک ها نمي باشيد . برای عضویت سریع کلیک کنید.  
0
روسپی و راهب



راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !














راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی ?؟! nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">






زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نکرد ... nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ... nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!! nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...









راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="22">









زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ... nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند ! nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">









در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟! nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">nload=NcodeImageResizer.createOn(this); originalHeight="18" originalWidth="18">







یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "




از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "


اثر : پائولو




کوئلیو
pesare khoOb هم اکنون آنلاین است. شما قادر به مشاهده لينک ها نمي باشيد . برای عضویت سریع کلیک کنید.  


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
متفاوت ترین گریم های ایرانی
تصادف عجیب در خیابان شهید مدنی
خوشمزه‌ترین غذاهایی که باید در سفرهای نوروزی بچشید
اولین لپ‌تاپ گیم چشم دار جهان را بشناسید
بزرگ‌ترین غذاهای دنیا در کتاب گینس
محبوب‌ترین ایرانی‌ها در اینستاگرام
روایت‌های جالب یک عاقد از ازدواج‌های عجیب در ایران
نقشه عجیب مرد برای فرار از پرداخت مهریه
حامد بهداد در نقش شهید محمد جهان‌آرا
کوچکترین پارک جهان!
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی میخواست آب شور دریا را با آبنبات کوچک خود شیرین کند[b]
۱۶-۶-۱۳۸۹ ۱۰:۰۸ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 1 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 130
تاریخ عضویت: ۱۳ مرداد ۱۳۸۹
اعتبار: 7
سپاس ها 0
سپاس شده 0 بار در 0 ارسال
ارسال: #2
RE:عجیب ترین داستان جهان (جالبه توصیه میکنم)

جالب بود 

انسان بودن بلند ترين قله اي است كه مي تواني ان را فتح كني انسانيت بام زندگي استA (35)
۱۶-۶-۱۳۸۹ ۱۰:۱۷ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  شوخی جنجالی علی ضیا در برنامه «فرمول یک» Yağmur. 0 4,797 ۲۷-۱۱-۱۳۹۵ ۱۱:۴۳ عصر
آخرین ارسال: Yağmur.
  خط قرمزهای پوشش مجریان صداوسیما در گفته‌های یک مجری جوان Yağmur. 0 4,766 ۲۷-۱۱-۱۳۹۵ ۱۱:۴۲ عصر
آخرین ارسال: Yağmur.
  موتور تولید تلویزیون روشن شده است! Yağmur. 0 6,984 ۱۵-۸-۱۳۹۵ ۱۱:۵۲ عصر
آخرین ارسال: Yağmur.
  22 انیمیشن بلند وارد رقابت اسکار شدند Yağmur. 0 5,517 ۱۵-۸-۱۳۹۵ ۱۱:۵۰ عصر
آخرین ارسال: Yağmur.
  سنگی که برد پیت پیش پای آنجلینا جولی انداخت Yağmur. 0 5,618 ۱۵-۸-۱۳۹۵ ۱۱:۳۱ عصر
آخرین ارسال: Yağmur.


درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 850.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

لینک دوستان

لینک دوستان

لینک دوستان