درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۲-۵-۱۳۹۳, ۱۰:۵۵ صبح


 
دکتر مریم یوسفی
سرزمین بلاگ حامد اسکندری

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند
نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 15,006
تاریخ عضویت: ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۹
اعتبار: 86
سپاس ها 0
سپاس شده 22 بار در 22 ارسال
ارسال: #1
خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند

چند ماه قبل كه سعادت حج عمره نصيبم شد ، در فرودگاه تهران يك نسخه از روزهاي زندگي را خريدم تا هر وقت فرصتي داشتم آن را مطالعه كنم . تا اينكه چند روز بعد هنگامي كه در لابي هتل نشسته بودم و مشغول خواندن همين صفحه بودم ، يكي از زوار كه اهل فلسطين بود ، از من پرسيد : اين مطلب چيست كه اين طور با دقت آنرا ميخواني ؟ من كه بزرگ شده خرمشهر و به صورت نصفه نيمه با زبان عربي آشنا هستم ، برايش توضيح دادم اين صفحه مربوط به خاطرات كساني است كه يك بار مرده اند اما در آخرين لحظات به زندگي بازگشته اند و حالا لحظات مردنشان را روايت ميكنند و... آن مرد فلسطيني كه نامش ابوفطرت بود و 35 سال داشت ، باشنيدن اين حرف خنده اي كرد و گفت : اتفاقا من هم يكبار توسط صهيونيست هاي از خدا بي خبر مردم ، اما توسط حضرت رسول (ص) به زندگي برگردانده شدم و... و سپس خاطره اش را به طور كامل برايم تعريف كرد كه چون خودش اجازه داد آن خاطره را برايتان ارسال كنم لذا تمام گفته هاي ابوفطرت را بي كم وكاست برايتان مي نويسم ، و براي اينكه اشتباه نشود به نقل از خودش مي نويسم .


***

هفت سال قبل يعني اگوست سال 1997 بود كه انتفاضه مردم فلسطين مثل همه ايام در اوج خودش بود و من نيز مانند تمامي مسلمانان آزادي طلب فلسطين در اين جنگ سنگ عليه گلوله هاي ننگ حضور داشتم ، يعني بعد از ساعت سه بعدازظهر كه از محل كارم خارج ميشدم به مردم و جوانان مي پيوستم و تا تاريكي هوا با پرتاب سنگ با صهيونيست هاي بي رحم مبارزه مي كردم . در يكي از روزها كه طبق معمول مشغول سنگ انداختن بوديم ، متوجه پيرزني شدم كه از روي پشت بام خانه اش سنگ هاي گرد و مناسب را داخل گوني پر ميكند و به پايين مي اندازد تا ما راحت تر بتوانيم كار را ادامه بدهيم . چند دقيقه اي به همين صورت گذشت كه من ناگهان متوجه شدم يكي از ماموران مسلح ارتش اسرائيل از حياط خانه پشت منزل پير زن دارد به سوي او ميرود . من كه مي دانستم آن نانجيب چه انديشه اي دارد ، بلافاصله به طرف پشت بام دويدم تا پيرزن را فراري دهم ، اما موقعي كه به آنجا رسيدم ديدم كه آن صهيونيست بي رحم دارد با قنداق تفنگ توي سر و صورت پيرزن مي كوبد و آن بينوا نيز همان طور كه كتك ميخورد فرياد مي زد : « يا رسول الله ... يا محمد ... يا رسول الله ... » و مامور اسرائيلي همچنان داشت او را ميزد ، با اينكه او مسلح بود و من دست خالي ، اما طوري از ديدن اين صحنه به خشم آمدم كه بدون نگراني از آنچه به سرم خواهد آمد ، يك ميله يك متري را برداشتم و به قصد كوبيدن به جمجمه آن نامرد پايين آوردم و... كه در آخرين لحظه او برگشت و به همين دليل نوك ميله توي چشم راست او فرو رفت و درست همزمان او نيز به من شليك كرد كه گلوله اش كتف چپم را سوراخ كرد و از آن سو بيرون آمد ، اما من كه هنوز بدنم گرم بود ، سر تفنگش را چسبيدم و رو به پير زن فرياد زدم ، مادر فرار كن ... فرار كن ... پيرزن بيچاره با اينكه تمام بدنش غرق در خون بود ، افتان وخيزان شروع به گريختن كرد و همچنان فرياد ميزد :« يا رسول الله ... يا محمد (ص) » جنگ تن به تن ما حدود سي ثانيه ادامه داشت و خوشبختانه چون آن حرام زاده نيز زخمي بود ، توانش كم شده و سرانجام هنگامي كه پيرزن لابلاي جمعيت رفت و محو شد ،‌من نيز به خاطر زخم شديدم نيروي خود را از دست دادم و تفنگ را رها كردم ، ولي آن پست فطرت كه از چشمش خون فواره مي زد ، با اينكه ديد بر زمين افتادم دو گلوله ديگر نيز به طرفم شليك كرد كه اولي به رانم خورد و دومي به شكمم ... در اين لحظه از يك سو مردم به كمك من آمدند و از سوي ديگر چند مزدور صهيونيست كه مسلح بودند به ياري دوستشان شتافتند و... كه من ديگر چيزي را متوجه نشدم و در حالي كه تمام بدنم مانند آتش مي سوخت بر زمين افتادم .

روايت لحظات مرگ

درست مانند كسي كه يكباره از خواب بپرد ، ناگهان چشم باز كردم و انگار پرده سينما جلوي چشمانم باز باشد ، خودم را ديدم كه چهار اسرائيلي دست و پايم را گرفته اند و روي زمين مي كشند ، در كنارم آن صهيونست اولي را ديدم كه دستش روي چشم زخمي اش بود و در حالي كه از درد فرياد مي كشيد ، هر چند قدم كه ميرفت لگدي نيز نثار پيكر من ميكرد ، اما عجيب بود كه من هيچ دردي را احساس نميكردم ! در حقيقت من در آن لحظه دو نفر بودم ، يكي آنكه روي زمين كشيد مي شد و دومي خودم كه داشتم كنار پيكرم و آن چند نفر اسرائيلي حركت ميكردم . اصلا نمي دانستم و نمي فهميدم كه مرده ام بنابراين ، وقتي كه ديدم آن صهيونيست بي رحم به پيكرم لگد ميزند ، من نيز با مشت و لگد به او مي كوبيدم ، اما همان طور كه من دردي را احساس نمي كردم ، آن لعنتي نيز ضربات مرا احساس نميكرد ! در سويي ديگر هم وطنانم را مي ديدم كه به صهيونيست ها هجوم مي آوردند تا نگذارند مرا ببرند ، در اين لحظه فرمانده صهيونيست ها نبض مراگرفت و سپس سر روي قلبم گذاشت و بعد رو به سربازها گفت : اين مرده ... ولش كنين و بياين عقب ... سربازانش نيز اطاعت كرده و به سرعت به عقب گريختند و به اين ترتيب هم وطنانم بالاي سر من رسيدند و هر كدام به نوبت قلب و نبض مرا معاينه ميكردند و سپس ميزدند زير گريه و ميگفتند :« ابوفطرت شهيد شد » ! اما من كه خودم همه اين صحنه ها را مي ديدم ، بر خلاف آنها ميخنديدم و مي گفتم ، نه ... من هنوز زنده ام ! اما آنها نمي شنيدند و سرانجام نيز پيكر مرا روي دستهاي خود بالا بردند و همان طور كه لااله الاالله ميگفتند ،‌عليه صهيونيست ها شهادت مي دادند : مرگ بر صهيونيست ...

كم كم داشتم مردنم را باور مي كردم كه يك بار ديگر صداي آن پير زن به گوشم رسيد :« يا محمد .. يارسول الله .. يا محمد ... » و بعد او را ديدم كه جلوي تشيع كنندگان مرا گرفت و به زور پيكرم را روي زمين گذاشت و در حالي كه ضجه ميزد و جيغ مي كشيد و اشك ميريخت ،‌سرش را روي سينه ام گذاشت و همچنان فرياد ميزد :« يا محمد ... يا محمد ... » با ديدن اين صحنه دلم براي خودم سوخت و به گريه افتادم ... كه ناگهان همانطور كه در نيمه راه زمين و هوا بودم ، عباي سبز رنگ و زيبايي ديدم كه از بين يك فضاي نوراني بيرون آمد و دور بدنم پيچيده شد و در حالي كه از بوي آسماني آن عبا متحير شده بودم ، صدايي غير قابل وصف را از بالاي سرم شنيدم كه فقط گفت :« او ما را صدا ميزند ...» كه تا سربالا كردم صاحب صدا را ببينم ، ناگهان آسمان تيره و تار شد و همه جا پيش چشمانم تاريك شد و...


روايت لحظات پس از زنده شدن

اولين چيزي كه احساس كردم ، خيسي صورتم بود - كه قطرات اشك پير زن روي گونه هايم مي ريخت - و بعد دردي جان فرسا به جانم افتاد و بعد هر طوري بود فقط توانستم دستم را بلند كنم و.. كه ناگهان آن پير زن فرياد زد ... زنده است ...

***

ابوفطرت حرفهايش را تمام كرد گفت : من سه ماه در بيمارستان بستري بودم و همانجا بودم كه پزشكان بهم گفتند قلب من چيزي حدود 13 دقيقه از كار افتاده بود ! من هنوز نيز بعضي وقت ها به آن پير زن سر ميزنم ، اما نكته جالب اين است كه ، پس از آن اتفاق چند مرتبه آن صهيونيست نامرد را - كه يك چشمش كور شده - در تظاهرات ديده ام ، اما هر بار كمي خيره ام ميشود و بعد انگار كه فكر ميكند اشتباه ميكند ، سرش را به چپ و راست تكان ميدهد ! آري ، او نمي تواند باور كند كه خدا و پيغمبر ما ، به من عمر دوباره بخشيده اند !


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
حکايت چوپان دروغگو به روايت زنده یاد احمد شاملو
افراد شب زنده دار خلاق ترین افراد هستند
بد خط ها سربلند شدند
براي ثبت خاطرات جديد خود بخوابيد
خاطرات پول خرد ایرانی +عکس(خیلی خیلی جالبه)
خاطرات پول خرد ایرانی +عکس
زنی که دو نیم شده بود دوباره زنده شد!
مرتاضی که 70 سال بدون آب و غذا زنده مانده!!
از دفتر خاطرات یک عروس
فوتبالیست هایی که بازیگر و خواننده شدند!

عادل




جاوید
۲۰-۶-۱۳۸۹ ۰۹:۲۰ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
آفلاین
ارسال‌ها: 15,006
تاریخ عضویت: ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۹
اعتبار: 86
سپاس ها 0
سپاس شده 22 بار در 22 ارسال
ارسال: #2
RE:خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند

سايه جهنم

سال اول ازدواج با اعظم را فراموش نمي كنم ؛نداري و فقر داشت ما را از پا در مي آورد ،اما هر قدر من ناشكر بودم اعظم شاكر بود .

به ياد دارم روزي به خدا گفتم :"خدايا چرا من بايد كارمند ساده اين اداره باشم ؟آن وقت كساني توي اين اداره هستند كه پول پارو ميكنند !خدايا چرا كاري نميكني من هم برم جزو اين آدمها ؟مگه اونها چه مزيتي نسبت به من دارند و..."كه اعظم به من اعتراض كرد و گفت :"شايد خدا ميخواد امتحانت كنه ؟"و من كه خسته شده بودم گفتم :"چرا نبايد منو بين پولدارها امتحان كنه ؟"و همسرم بلافاصله در پاسخ اين حرفم گفت :"واسه اينكه خدا دوست داره ...!"

آن روز به اين حرف اعظم خنديدم و...امروز اما، افسوس كه خيلي دير فهميدم كه حق با اعظم بود .

يك كار كوچيك براي يكي از معاونان اداره باعث شد مسير زندگي اداري ام تغيير كند ؛وقتي يك كار شخصي را به صورت رايگان براي آقاي معاون انجام دادم ،از من خوشش آمد و من را وارد گروه خودش كرد تا هم شغلم بهتر شود و هم حقوقم بيشتر .از آن به بعد بود كه روي دور افتادم و فهميدم بايد به آنها باج بدهم تا رشد كنم . اين كار را هم كردم و روز به روز رشد كردم تا سرانجام به آرزويي كه داشتم رسيدم ؛رسيدن به يكي از پست هاي نان و آبدار !يعني كافي بود روزي يكي دو بار چشمانم را ببندم تا كار ارباب رجوع به صورت غير ارادي راه بيفتد و آنها هم دست به جيب شوند !و من هم كه حالا حرفه اي شده بودم ،نيمي از آنچه را كه ميگرفتم تقديم آقاي رئيس ميكردم تا او هم كاري به كارم نداشته باشد و... اين طوري بود كه درآمد هر روزم برابر شد با حقوق يك ماهم .خانه خريدم ،ماشين ،لباسهاي گرانقيمت و... اما اعظم كه ميدانست اين پولها از چه راهي بدست آمده ،نه تنها اجازه نميداد برايش كادو بخرم،بلكه هر روز ميگفت :"واي به روزيكه قرار باشد اين پولها را پس بدي !"و من كه حوصله نصيحت هاي او را نداشتم ،سرانجام يك روز به بهانه دعوا فرستادمش منزل پدرش تا ديگر به من درس وجدان ندهد و...تا آن حادثه كه پيش آمد ؛سقوط از چهار پله همان و برخورد سرم با ديوار و...لحظه اي درد شديدي در سرم احساس كردم و فرياد كشيدم و ديگر چيزي نفهميدم ...

روايت لحظات پس از مرگ

به خودم كه آمدم ديدم در فضاي بالاي اداره و ميان زمين و هوا ايستاده ام .جسمم پايين روي پله ها افتاده بود و همكارانم و تعدادي از ارباب رجوع بالاي سرم ايستاده بودند . يكي دو نفر خيلي نگران بودند و چند نفر افسوس مي خوردند ،من اما چنان از اين حالي كه داشتم لذت مي بردم كه ابدا دلم براي خودم نسوخت و به سوي بالا و به طرف آسمان حركت كردم . فضاي اطرافم كاملا نوراني بود و حتي ميتوانستم ستاره هاي آسمان را كه به اندازه يك توپ پينگ پنگ بودند لمس كنم و...كه ناگهان فضاي نوراني و معطر جاي خود را به يك بيابان كوير مانند داد ،بياباني خشك و بي آب و علف كه جز من هيچكس در آن نبود ،اما در فضاي پيش رويم استوانه اي شبيه نور ديدم كه درست مثل يك آسانسور ،اما بدون سقف و در و ديوار به سوي آسمان بالا ميرفت .افرادي را نيز داخل آن استوانه نوراني مي ديدم كه با خوشحالي بالا مي رفتند ،اما به هر كس كه مي گفتم دست مرا بگيرد و با خود ببرد ،دستشان را پس ميگرفتند و مي گفتند :"برو كنار ... داري ما را مي سوزاني ... "متحير و نگران اطرافم را پاييدم و ناگهان اعظم را ديدم كه با لباسي زيبا و فاخر در گوشه اي از آسمان ايستاده و برايم گريه ميكند .به طرف او دويدم و گفتم :"اعظم مرا ببخش ...تو را بخدا كمكم كن ..."ولي اعظم سري تكان داد وگفت :"مهم نيست كه من تو را ببخشم ...من اجازه ندارم كه كمكت كنم ...بهت كه گفتم خدا داره امتحانت ميكنه ،اما تو همه چيز را خراب كردي و..."هنوز حرف او تمام نشده بود كه طوفان تندي آمد و همه جا را تاريك كرد جز يك گوشه كه پرده اي در آن قرار داشت و تمام زندگي مرا نمايش ميداد ؛خدايا چقدر قسم دروغ خوردم !چقدر رشوه گرفتم !اين همان پيرزني است كه چون پول نداشت كارش را بايگاني كردم ... اين مرد همان است كه اشك ميريخت و ميگفت :"من دو تا بچه بيمار دارم ... خدا را خوش نمياد از من رشوه بگيري ... "ولي من خنديدم و به او گفتم :"پس برو كه خدا كارت رو انجام بده و..."حالا كم كم داشتم احساس مردن را باور ميكردم ؛زمين زير پايم كاملا داغ بود و از آسمان نيز آتش مي باريد و من لحظه به لحظه داشتم مي سوختم و... كه فرياد زدم :"خدايا قسمت ميدم منو ببخش ... خدايا يك بار ديگه فرصت بده كه جبران كنم ... كه در اين لحظه درد تمام استخوانهايم را به لرزه در آورد وچشمانم بسته شد ....


روايت لحظات پس از زنده شدن

چشم كه باز كردم خود را در آمبولانس ديدم .يكي از پرسنل خدمات اداره كنارم بود و در حالي كه اشك مي ريخت به پرستار جواني كه داشت لوازمش را جمع ميكرد گفت :"نبايد پشت سر مرده حرف زد ،ولي آدم خوبي نبود ... خيرش به هيچ كس نمي رسيد و فقط به دنبال حرام خواري بود و..."

به هر سختي بود دستم را بالا بردم و انگشتش را گرفتم و... مرد بيچاره چنان فريادي زد و بيهوش شد كه اگر آنجا آمبولانس نبود حتما مرده بود !

من پنج روز در بيمارستان بستري بود .آن طور كه پزشكان مي گفتند من دو ساعت مرده بودم و باورشان نمي شد كه به زندگي برگشته ام!

من اما؛از توي همان بيمارستان به اعظم زنگ زدم ؛زن مهربان و با محبتم وقتي فهميد چه اتفاقي برايم افتاده ،بدون اينكه به رويم بياورد كه چه رفتار زشتي با او داشتم به سراغم آمد و ساعتها كنارم نشست و موقعي كه به او گفتم مي خواهم توبه كنم گفت :"بهت گفتم كه آن روزها خدا دوست داشت !"

من حالا آموخته ام كه بدون گناه هم ميتوان خوشبخت بود .يعني يقين دارم هر خلافكاري اگر يك بار سايه جهنم را ببيند ،ديگر هرگز گناه نميكند !

عادل




جاوید
۲۰-۶-۱۳۸۹ ۰۹:۳۵ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  قهوه‌خانه زنانه؛می‌شود؟نمی‌شود؟ abar info 0 1,003 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۳۲ صبح
آخرین ارسال: abar info
  جاسوس مینیاتوری در تلفن شما abar info 0 1,030 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۳۲ صبح
آخرین ارسال: abar info
  سکوت زنان و مزاحمین جسور abar info 0 1,004 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۳۰ صبح
آخرین ارسال: abar info
  قل قل قلیان‌های زنانه abar info 0 1,123 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۳۰ صبح
آخرین ارسال: abar info
  هجوم ایدز از طریق روابط جنسی abar info 0 923 ۲-۴-۱۳۹۱ ۱۱:۲۹ صبح
آخرین ارسال: abar info

درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 750.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

جستجو در انجمن