درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۲۹-۶-۱۳۹۳, ۰۴:۲۶ عصر


 
پرداخت قبوض رویال بلاگ
سرزمین بلاگ حامد اسکندری

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 1
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
بيا تو رمان الهه ناز جلد اول -قسمت بندي شده
نویسنده پیام
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲۴-۶-۱۳۸۹ ۱۲:۵۲ صبح، توسط User_m.e.)
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 691 بار در 670 ارسال
ارسال: #1
بيا تو رمان الهه ناز جلد اول -قسمت بندي شده

رمان فوق العاده زيبا و عاشقانه الهه ناز ♥ جلد اول - قسمت اول

متن رمان زيبا و خواندني الهه ي ناز ،يكي از برترين رمان هاي ايراني، به صورت قسمت بندي شده </address>
خلاصه:
الهه ناز سرگذشت دو خواهر دوقلوی زیبا، دلشكسته و عاشق،گیتی و گیسوست.
در این جلد گیتی بزرگ تر بنا به حس مسئولیت می خواهد با چنگ و دندان
گیسو، این یادگار خانوادگی، را به خوشبختی نزدیك و نزدیك تر سازد.
بنابراین به جای او پرستاری از بیماری را به عهده می گیرد. با ورود این
فرشته الهی به قصر بلورین منصور كه دست گلچین روزگار او را نیز بارها محك
زده، بازی دیگر تقدیر شروع می شود. آن زمان كه عشق مفهوم می یابد و غنچه
ای در حال شكوفا شدن است، آتش حسادت مهره این بازی را كیش و مات می كند و
جلد دوم الهه ناز ورق می خورد. 
</address>
دوستان تشكر يادتون نره...


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
رمان زيباي ناز و نیستی | مهسا طایع
رمان هانا | اعظم فرخزاد
رمان تمنای وجودم(حتما بخونيد)
رمان الهه ناز (مریم اولایی)
رمان ميراث خانم بانو
کاوشی در رمان "غرور و تعصّب"(1813)
گذری در رمان "زیرِ گنبد مینا"(All Under Heaven)
نگاهي به رمان روزالده اثر هرمان هسه
رمان یک قدم تا عشق
رمان طنین عشق
۲۳-۶-۱۳۸۹ ۱۱:۱۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 691 بار در 670 ارسال
ارسال: #2
RE:رمان الهه ناز جلد اول -قسمت اول

اميدوارم كه اين رمان هاي زيبا را دنبال كنيد

.......

 


الهه ناز سرگذشت دو خواهر دوقلوی زیبا، دلشكسته و
عاشق،گیتی و گیسوست. در این جلد گیتی بزرگ تر بنا به حس مسئولیت می خواهد
با چنگ و دندان گیسو، این یادگار خانوادگی، را به خوشبختی نزدیك و نزدیك
تر سازد. بنابراین به جای او پرستاری از بیماری را به عهده می گیرد. با
ورود این فرشته الهی به قصر بلورین منصور كه دست گلچین روزگار او را نیز
بارها محك زده، بازی دیگر تقدیر شروع می شود. آن زمان كه عشق مفهوم می
یابد و غنچه ای در حال شكوفا شدن است، آتش حسادت مهره این بازی را كیش و
مات می كند و جلد دوم الهه ناز ورق می خورد.
۲۳-۶-۱۳۸۹ ۱۱:۱۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 691 بار در 670 ارسال
ارسال: #3
RE:رمان الهه ناز جلد اول -قسمت اول



رمان الهه ناز (جلد اول)



قسمت 1

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:yXFyrxCXDNqmkM:http://www.gigaimage.com/images/3qgwdlpgd7q88788h555.jpg&t=1



روزها بی توجه بما می گذرند . زمان بخاطر آدمها توقف نمی كند . چه بی رحم
اند ثانیه ها! چه قسی القلب اند دقایق ! چه روز شومی بود آن روز كه برادرم
علی ، خودش را بخاطر عشقش دار زد . آخر چرا؟ فائزه آنقدر برایش ارزش داشت
كه چهار نفر به پایش بسوزند ؟ او كه رفت مادر هم به او پیوست . پدر
دیوانه شد من و گیسوهم آواره شدیم .خدایا این چه مصیبتی بود كه بر سرمان
آمد ؟ مگر چه گناهی مرتكب شده بودیم؟ دخترك بی عاطفه با شوهرش خوش است و
ما راهی دیاری ناشناخته . معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظار ماست . دو دختر
زیبا ، تنها ، غریب و شبیه هم.



با اتوبوس راهی تهران هستیم . به صورت گیسو نگاه میكنم كه كنارم روی صندلی
نشسته ، سرش را به پشتی صندلی تكیه داده و چشمان بسته اش با آن مژگان بلند
برگشته ، نشان از غمی بزرگ و سنگین دارد . انگار چشمانش را به روی دنیا
بسته و نمیخواهد بدبختیهای حال و آینده را ببیند .مژگان بلند برگشته اش به
ورق برگشته زندگی ما شبیه است .آری، ورق زندگی ما برگشت . حتما مثل من
حسرت آن روزگار خوش و شیرین را میخورد كه همه دور هم شاد بودیم و از زندگی
لذت میبردیم .آه!خدایا! چقدر گیسو به من شبیه است انگار خودم كنار خودم
نشسته ام .فقط لباس وگل سرمون متفاوته .پروردگارا،تو كه تا این حد قدرت
داری كه دو قلوی یكسان می آفرینی ، پس چرا زندگی ما انسانها رو یكسان
نكردی ؟ چرا كاری نكردی كه ما باز هم با خوشبختی زندگی كنیم ؟ راستی چرا
همه یكسان نیستن ؟ می دونم كه نمیشد همه مثل هم باشن. اگر همه دكتر و
مهندس می شدن دیگه كی تاجر و معلم میشد و كی خیابونا رو تمیز میكرد ، كی
نانوا میشد و كی قصاب، نه ، به كار تو نمیشه ایراد گرفت .خدایا شكرت .
خودم و خواهرم رو به تو سپردم مثل اینكه گیسو هم میخواد چشماش رو باز كنه و
واقعیتها رو بپذیره

•     خوب خوابیدی گیسو؟

•     خوابم نبرد

•     حق داری ، مگه میشه خوابید انقدر فكر وخیال داریم كه نگو

•     چند ساعت دیگه مونده برسیم ؟

•     یه ساعت

•     خیلی نگرانم گیتی ، نمی دونم چرا!

•     معلومه ، بی پناه بودن نگرانی داره تنها هدفی كه ما داریم زنده موندنه و بس .دیگه چیزی برامون نمونده جز غصه و حسرت

•     زیاد هم نباید نا امید بود، توكل بر خدا گیتی

•     پس تو هم نگرانی ، ولی امیدوار هم هستی ؟

•     خب معلومه ، انسان با امید زنده س. حرفهای مادر یادت رفته؟ باید همیشه به لطف خدا ایمان داشته باشیم

•     دلم چقدر هواش رو كرده گیسو، مادر داشتن چه لذتی داره!

•     چه آسون همه از دست رفت ! علی ، مامان ، بابا.

•     گیسو، یه جوری حرف میزنی انگار، دور از جون ، بابا هم مرده ،اون فقط ناراحتی اعصاب گرفته

•     ناراحتی اعصاب داریم تا ناراحتی اعصاب چیزی نمونده بابا به مرز جنون برسه

•     خوب میشه ، مطمئنم اون فقط افسرده شده همین

•     تو میگی حالش خوب میشه ؟ یعنی كار درستی كردیم ؟

•     چاره ای نبود خودمون ویلون و سیلونیم . یه بیمار عصبی رو كه به آرامش
نیاز داره كجا میتونیم ببریم .آسایشگاه براش بهترین جاس . انشاء ا...
موقعیت خوبی برامون فراهم میشه و دوباره دور هم جمع میشم غصه نخور!

•     آه ! خدایا مهربونیت رو شكر

سرم را به صندلی تكیه می دهم و از پنجره به بیرون نگاه میكنم ، همه چیز با
سرعت از كنارمان می گذرد ، آسمان ، ابرها ، زمین ، خیابان . در اتوبوس
نشسته ایم و با سرعت می رویم تا به مقصد برسیم .خوشبختی ما هم با همین سرعت
رفت و خیلی زود تمام شد . انگار پرنده ای بود و پرید. حبابی بود و شكست ،
خورشیدی بود و غروب كرد . آیا دوباره طلوع میكند ؟ طلوع هم كه بكند، چه
فایده ؟ عمر عزیزانی كه غروب كرد كه دیگر طلوع نمی كند . داغ آنها كه از
بین نمی رود
۲۳-۶-۱۳۸۹ ۱۱:۲۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 691 بار در 670 ارسال
ارسال: #4
RE:رمان الهه ناز جلد اول -قسمت اول

*****************

•     بلند شو گیتی، رسیدیم ،گیتی؟

•     رسیدیم ؟ چه زود!

•     تو كه میگفتی نمیشه خوابید ، پس چرا خر وپف میكردی؟

•     راست میگی! خروپف میكردم؟

•     نه بابا، بی آزارتر از تو هم مگه آدمی روی زمین هست؟

•     آره ، همزادم كه تو باشی

•     اگه یه حرف حسابی زده باشی همین بود گیتی جون ، كیفت یادت نره .

از راننده اتوبوس تشكر كردیم و پیاده شدیم، چمدانهایمان را تحویل گرفتیم و راهی شدیم

•     خانمها كجا تشریف میبرین؟

•     یه مسافرخونه مطمئن آقا

•     بفرمایین سوار شین

راننده چمدانهایمان را در صندوق عقب گذاشت و بعد سوار شدیم .بسم اللهی گفت و زد دنده یك .

•     تازه واردین دخترهای خوبم؟

•     بله

•     از كجا میاین؟

•     شیراز

•     به به! پس سلام همشهری

•     شما هم شیرازی هستین؟

•     بله ، خانمم شیرازیه برای همین از شیرازیها خوشم نمیاد

من و گیسو به هم نگاه كردیم و خندیدم ، گیسو گفت: پس بهتر بود بجای به به می گفتین اّه اّه

•     شوخی كردم منظورم مادرزنهای شیرازیه

باز زدیم زیر خنده .

•     پس با مادر زنتون خوب نیستین

•     جونم براش درمیره . میدونین من همیشه هرچی میگم برعكسش درسته خانمم ازدستم كلافه شده

•     چرا آقا؟

•     اینم یه نوع بازی و سر به سر گذاشتنه . اینطوری چشم هم نمیخوریم

•     ولی ماكه فهمیدیم عاشق همسرتون ومادرشون هستین ،ولی چشممون شور نیست آقا خیالتون راحت

راننده لبخندی زد وگفت: خودم هم شیرازی ام چون می دونم شیرازیها آدمهای باظرفیتی هستن باهاتون شوخی كردم ببخشین جسارت كردم

•     نه آقای محترم اقلاً باعث شدین كمی خنده به لبامون بشینه

•     برای تحصیل اومدین؟

•     نخیر، اومدیم كار پیدا كنیم و تهران زندگی كنیم

•     تهران آش دهن سوزی نیست .ما كه اینجاییم میخوایم برگردیم شیراز حافظ خدابیامرز میگه:

خوشا شیراز و وضع بی مثالش                خداوندا نگهدار از زوالش

•     برخلاف خواسته قلبی مون اومدیم آقا، باید كار پیدا كنیم

•     تهران رو شوخی نگیرین مخصوصا شما، كه جای دخترم باشین ، زیبایین دوقلو هستین؟

•     بله

•     الله اكبر. شما دوتا خوب می تونین جای هم خودتون رو قالب كنین ها

•     بله بخاطر همین همیشه با مشكل مواجهیم فقط لباس تفاوت ما رو مشخص میكنه

•     دیپلمه این؟

•     من روانشناسی خوندم، خواهرم زبان انگلیسی.

•     به به ، پس تحصیل كرده این خدا شما رو به پدر ومادرتون ببخشه

اسم آنها داغ دلم را تازه كرد با اینحال گفتم : ممنون آقا

•     چطور راضی شدن شما رو بفرستن تهران؟

•     پدرم مریضه .مادرم هم فوت كرده

•     متاسفم، خدا رحمتشون كنه بیماری پدر شما چیه؟

•     بیماری اعصاب

•     انشاءا.... شفا بگیرن

•     انشاءا... دعا كنین

•     پس پدر بیمارن كه شما مجبورین دنبال كار بگردین

•     بله

•     ببخشید فضولی میكنم ها......

•     اختیار دارین

•     اینجا هیچكس رو ندارین ؟

•     نخیر، همه اقوام ما شیرازن

•     دوستی؟آشنایی ؟

•     پدر یكی دوتا دوست داره ، ولی دوستهایی نیستن كه بكار بیان ، مگسهایی بودن دور شیرینی

•     می دونم چی می گید خانم .این دوره قلبها از سنگ شده تا پول داری رفیقتم عاشق بند كیفتم

گیسو پرسید: آقا شما چندتا بچه دارین؟

•     سه تا دخترم، دوتا دختر و یه پسر

•     خدا بهتون ببخشه چند سالشونه؟

•     دخترهام هیجده ساله و پانزده ساله ، پسرم هشت ساله .

•     انشاءا... عروسی شون رو ببینین

•     میخوام یه خواهشی از شما دوتا دختر خوبم بكنم

•     امر بفرمایین

•     كلبه درویشی ساده ای داریم كه با صفاست مارو از خودتون بدونین و اونجا رو قابل

•     آقا از شما خیلی ممنونیم شما محبت دارین اما مزاحم نمیشیم

•     چه مزاحمتی ؟ تعارف نكنین كه ناراحت میشم می ریم خونه ما اگه از زن و بچه هام خوشتون نیومد می برمتون مسافرخونه .

•     نه والـله آقا، تعارف نمی كنیم خیلی ممنون معلومه كه خونواده تون هم دلچسب اند

•     بخدا قسمتون میدیم بیاین . شما هم مثل دخترهای من هستید . به مرتضی علی به دلم نشستید و به دلم افتاده كه باید ببرمتون خونه

من و گیسو به هم نگاه كردیم خب مسلم بود كه می ترسیدیم .چطور می شد اطمینان
كرد .گیسو گفت : شما محبت دارین این دوره زمونه پیدا كردن آدمهایی مثل
شما مثل پیدا كردن جواهره ولی اگه اجازه بدین بریم مسافر خونه ، ممنون می
شیم .

•     نكنه اطمینان نمی كنین؟

•     اختیار دارید، اما.........

•     من شما رو میبرم خونه مون ، شام رو دور هم میخوریم بعد اگه نخواستین بمونین میبرمتون مسافرخونه

•     شما لطف دارین والـله آدم رو خجالت زده می كنین .

بالاخره سكوت كردیم و رضایت دادیم بنظر نمی آمد آدم بدی باشد . برعكس در چهره اش محبت و صداقت موج میزد .

جلوی یك منزل ساده و قدیمی ایستادیم ، پیاده شد ، كلید به در انداخت و داخل
رفت بعد از چند دقیقه برگشت و گفت : پس چرا نمی فرمایید پایین؟

•     مزاحمت نباشه

•     این حرفها چیه بفرمایید منزل خودتونه خانمم هم اومد

زنی با چادر سفید از خانه بیرون آمد چه چهره ملیحی داشت! صورتی سفید و
چشمانی درشت ومشكی همه اجزای صورتش متناسب بود نمی شد گفت خیلی زیباست ولی
با نمك و جذاب بود

•     سلام خانم

•     سلام دخترهای خوبم ! خیلی خوش اومدین بفرمایین داخل

•     والـله ما نمی خواستیم مزاحمتون بشیم ، همسرتون اصرار كردن

•     ما مثل خودتون مهمان دوستیم .بفرمایین تو رو خدا تعارف نكنین همشهری هستیم دیگه

آقای راننده چمدانها را از صندوق عقب بیرون آورد

•     ولی ما نمیخوایم زیاد مزاحم بشیم

•     امشب رو باید بد بگذرونید خانم منو هنوز نشناختید

وارد منزل شدیم حیاط شسته شده بود در وسط آن حوض پر آبی دیده میشد با اینكه
فصل زمستان بود حیاط هنوز باصفا بود .معلوم بود كه آدمهای تمیزی هستند .
دو دختر و یك پسر آقا كریم با ما سلام و احوالپرسی كردند و ما را به داخل
راهنمایی كردند از راهروی باریكی گذشتیم و به اتاقی وارد شدیم كه با فرش
قرمز و پشتی تزیین شده بود . روی پشتیها تترونهای سفیدی به شكل مثلث
انداخته شده بود كه از تمیزی می درخشیدند یك لوستر چهار شاخه طلایی هم از
سقف آویزان بود تلفن روی میز ساده ای بود و تلویزیون روی یك میز چوبی قهوه
ای قشنگ ، پرده تور ساده از دو طرف جمع شده بود و یك ویترین چوبی قهوه ای
سه گوش كنج دیوار قرار داشت اتاق تمیز و مرتب بود و آدم احساس آرامش میكرد


•     خب عزیزهای من خیلی خوش اومدین

•     ممنونیم ، از آشنایی با شما خوشحالیم خانم

•     من هم همینطور میتونم اسمتون رو بپرسم ؟

•     من گیتی هستم ، ایشون هم خواهرم گیسو

•     چقدر به هم شبیه اید بنازم قدرت خدا رو مثل سیبی كه از وسط دو نیم شده!

لبخند زدیم ادامه داد: من طاهره هستم، شوهرم هم آقا كریمه

یكی از دخترها وارد اتاق شد كه خیلی زیبا و ملیح بود، خم شد و سینی چای را بما تعارف كرد

•     این دختر بزرگم نسرینه

آقا كریم در حالیكه لبه آستینهایش را بالا میزد وارد شد و گفت: تو رو خدا اینطور معذب نشینین راحت باشین

•     راحتیم

•     این هم دختر كوچكم نرگس، پسرم هم كه كمی خجالتیه و رفته اون اتاق اسمش محمده!

•     ماشاءالـله ! چه دخترهای خوشگلی دارین

•     لطف دارین

•     خب اگه فضولی نباشه میخوام بدونم دو تا دختر خوشگل تو این شهر بزرگ تنها چه می كنن؟

•     داستانش مفصله خانم، گفتنش ناراحتتون میكنه .

•     بگو عزیزم بلكه بتونیم كمكی باشیم

•     ممنون راستش تا دوسال پیش همه چیز خوب پیش می رفت . پدرم یه مغازه
بزرگ عتیقه فروشی داشت كه معروف بود عتیقه های گرونقیمت و باارزشی می فروخت
وضعمون خیلی رو به راه بود و ورد زبون مردم بودیم. مشكلات ما از اونجا
شروع كه برادرم عاشق دختری شد كه خونواده درست وحسابی نداشت منظورم مال
ومنال نیست وضعشون خوب بود، منظور شخصیت واعتباره پدرش معتاد بود ومادرش هم
معلوم نبود چكاره است ، یعنی پشت سرشون حرف زیاد بود در همسایگی ما خونه
ای اجاره كردن بودن و زندگی میكردن .ولی چه زندگی ای؟ مرگ بهتر از اون
زندگیه البته گناه پدر و مادر رو نمیشه به گردن دختر انداخت ولی پدرم معتقد
بود خونواده خیلی مهمه و با ازدواج اونها موافقت نكرد .برادرم مقاومت
میكرد ولی حرف پدرم هم یك كلام بود می گفت رو بهترین دختر شهر دست بذاری
برات میگیرم ولی فائزه رو محاله .خلاصه كار بجاهای باریك كشید . برادرم قهر
كرد و رفت اما با میان*****ی اقوام آشتی كرد و بخانه برگشت برای فائزه
خواستگار پولداری اومد .فائزه از علی خواست تا تكلیفش رو معلوم كنه باز
درگیری بین برادرم و پدر شروع شد آخر پدر سرلجبازی افتادمستقیما باپدر
فائزه صحبت كرد كه دخترشون رو شوهر بدن و منتظر علی نمونن. وقتی علی جریان
رو فهمید قشقرق بپا كرد خلاصه دردسرتون ندم فائزه با همون خواستگارش
ازدواج كرد پدر ومادر هم خوشحال بودن بخیال اینكه راحت شدن اما برادرم
همون شب خودش رو حلق آویز كرد صبح با صدای جیغ وداد مادرم از خواب پریدیم
وقتی به اتاق برادرم رفتیم ............... اینجا دیگر بغض گلویم را فشرد
ونتوانستم ادامه بدهم طاهره خانم و آقا كریم سرشات را ناراحتی پایین
انداخته بودند . گیسو ادامه داد: علی از میلع بارفیكس اتاقش خودش رو حلق
آویز كرده بود صحنه دردناكی بود اورژانس رو خبر كردیم ولی علی چهار ساعت
قبل مرده بود از اون روز بود كه بدبختیهای ما شروع شد . مادر بیمار شد
.پدر كم كم حواسش رو از دست داد و از حالت طبیعی خارج شد كارهای عجیب
غریبی میكرد اونكه با مشروبات الكلی سرسختانه مخالف بود شبها مست بخونه می
اومد آخر هم رفقاش سرش كلاه گذاشتن و با چك و چك بازی خونه مارو از
چنگمون در آوردت هنوز سال علی نشده بود كه مادرم، كه چهل ونه سال بیشتر
نداشت سكته مغزی كرد و از دنیا رفت بعد از مرگ اون پدرم حالش بدتر شد و
افسردگیش شدت پیدا كرد می بایست منزل رو تخلیه می كردیم ماشین پدر رو
فروختیم و با پولش خونه ای اجاره كردیم و اسباب كشی كردیم در آمد مغازه رو
هم صرف هزینه زندگی میكردیم وقتی دیدیم پدر قادر به كار كردن نیست مغازه
رو اجاره دادیم هیچ كدوم از اقوام ما رو كمك نكردن احتیاج مالی نداشتیم
غمخوار میخواستیم اونا فقط قصد داشتن سر از كار ما در بیارن و فضولی كنن
ما هم خسته شدیم و تصمیم گرفتیم از شیراز دل بكنیم و به تهران بیاییم .
پدر نیاز به مراقبت پزشكی داشت اونو در بهترین آسایشگاه خصوصی بستری كردیم
اسباب اثاثیه زندگیمون هنوز هم تو خونه اجاره ایه دو هفته به تخلیه مونده
حالا اومدیم تا جایی رو اجاره كنیم بعد هم دنبال كار بگردیم انشاءا... جا
كه افتادیم پدر رو پیش خودمون بیاریم البته اجاره مغازه مبلغ قابل توجهی
یه كه بیشتر اون رو برای نگهداری پدر می پردازیم مقدار كمی برامون می مونه
كه باید بیشترش رو به یكی از طلبكارهای پدر بدیم كه خدا خیزش بده آدم
خوبیه چهار پنج ماه دیگه هم باهاش بی حساب می شیم اینه كه باید حتما كاری
پیدا كنیم كه اقلا این پنج ماه رو راحت بگذرونیم . بعدش دیگه اگه خدا
بخواد وضعمون رو به راه می شه كار هم نكردیم ، نكردیم.پدر رو كه به خونه
بیاریم دیگه میشه نور علی نور چون تمام اجاره مغازه رو دوباره صاحب می شیم
این بود ماجرای بدبختی ما.

•     خیلی متاسفیم ماجرای غم انگیزی بود خدا صبرتون بده
۲۳-۶-۱۳۸۹ ۱۱:۲۳ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 691 بار در 670 ارسال
ارسال: #5
RE:بيا تو رمان الهه ناز جلد اول -قسمت بندي شده

قسمت دوم

آقا كریم گفت: اینطور كه پیداست باید اثاثیه منزلتون با ارزش باشه اونها رو بفروشین و این طلبكار رو از سرتون باز كنین

•      تا اونجایی كه می تونستیم فروختیم . در ضمن این طلبكار ، خوب و دلرحمه و بهمون فشار نمیاره

•      بهتر نبود همون شیراز می موندین ؟

•      نمی تونستیم خاطرات اونجا عذابمون می داد .نگاههای مردم نگاههای سابقشون نبود اصلا از شیراز زده شده بودیم

• من روجای پدرتون بدونین و هیچ نگران نباشین با هم میگردیم و خونه پیدا
میكنیم و بعد هم سر فرصت كار بگردین البته باید بگم تو این شهر لیسانس و
فوق لیسانس بیكار زیاد هست. گمان نمی كنم بسرعت بتونین كار پیدا كنین ولی
نا امید نباشین خدا مثل اسم من كریمه

زدیم زیر خنده

•     خانم روده كوچیكه داره روده بزرگه رو میخوره نمیخواین این سفره رو بندازین ؟

•     تا گیتی خانم و گیسو خانم لباسهاشون رو عوض كنن و دست و صورت بشورن ما سفره رو انداختیم

•     لباسهامون خوبه ، راحتیم میخوایم زحمت رو كم كنیم

•     ببینید دخترهای قشنگم ، تا روزی كه جا پیدا كنین پیش ما هستین من وقتی از كسی خوشم بیاد، دیگه دست ازش برنمیدارم.

•     شما لطف دارین پس اجازه بدین صبح رفع زحمت كنیم

•     اگر گذاشتم برین، خب برین

بساط شام پهن شد خورشت قیمه بادمجان لذیذی نوش جان كردیم آخر شب هم در
اتاقی برای ما رختخواب پهن كردند و درحالیكه رمق به جان نداشتیم دراز به
دراز افتادیم

حق با طاهره خانم بود، كسی اجازه خروج به ما نداد .ظهر آقای كریم با
روزنامه برگشت و گفت: آگهی هاش میتونه هر دو مشكل شما رو حل كنه شاید، هم
جای مناسبی پیدا كنین ، هم كار مناسبی.

بعد از ظهر به اتفاق آقا كریم برای پیدا كردن خانه به بنگاههای مسكن مراجعه
كردیم اجاره ها خیلی سنگین بود پول پیش به اندازه كافی داشتیم اما اجاره
نداشتیم یك مشكل هم اینجا بود كه هر كسی به دو دختر تنها و زیبا جا نمی
داد ، ما هم منزلی نمی توانستیم برویم . روز پنجم بود و هنوز جای مناسبی
پیدا نكرده بودیم . اعصابم درهم ریخته بود . هنوز در منزل طاهره خانم و
آقا كریم بودیم خدا از عزت و بزرگی آنها كم نكند كه جدا در حق ما لطف را
كامل كردند روز ششم منزلی را در خیابان بهار پسندیدیم هشتاد متر ، دو
خوابه، تمیز و خوش مدل طبقه اول از منزلی سه طبقه كه البته مجبور شدیم
ماهیانه مبلغی را برای اجاره آن بپردازیم خوبی آن در این بود كه صاحبخانه
در آن منزل زندگی نمیكرد در طبقه بالا یك پیرمرد و پیرزن زندگی میكردند و
در طبقه سوم یك زوج جوان

بعد از نوشتن قولنامه به شیراز رفتیم تا با صاحبخانه قلبی تصفیه حساب كنیم
اسبابهای بقول آقا كریم شیك و باارزشمان را به تهران منتقل كردیم و بعد از
پرداخت مبلغ كامل رهن و اجاره بمنزل جدبد اسباب كشی كردیم .

پس از سه چهار روز خانه را چیدیم و جا افتادیم ، بی شك هركس وارد منزل ما
می شد اصلا باور نمیكرد كه ما مشكل مالی داریم بنابراین تا آبروی ما نرفته
بود باید زودتر كار پیدا میكردیم

جمعه همان هفته بمنزا طاهره خانم رفتیم . زری خانم ، همسایه كناری آنها ،
به دیدن ما آمد تا حالی از ما بپرسد . گفت: سالهاست پدرو مادرم در منزلی
سرایداران و كارهای اون خونه رو انجام می دن . اگه بمادر زوذتر گفته بودم،
گرفتاری شما هم حل می شد . آخه برای نگهداری خانم خونه مرتب پرستار عوض می
كنن بنده خدا مریضه اینكار شماست گیتی خانم كه روانشناسی خوندن

•     یعنی من برم از مریض پرستاری كنم ؟ غیر ممكنه!

•     چه اشكالی داره ؟ ثواب داره بخدا

•     نه زری خانم، ما باید یه كار مناسب رشته تحصیلی مون پیدا كنیم .

•     حالا كه یه هفته س پرستار جدید گرفتن، ولی فكر نمیكنم این هم موندگار باشه اگع رفت شما قبول كنین

•     آخه پرستاری چه ربطی به روانشناسی داره زری خانم؟

•     این خانم بیشتر احتیاج به روانشناس داره، آخه اعصابش ناراحته .كارهای
شخصیش رو خودش انجام می ده . سنی نداره بنده خدا كارهای دیگه شو هم
خدمتكارها انجام می دن .تا حالا دوازده تا پرستار عوض كرده یا خانم با
اونها نمیسازه یا آقا اِنقدر ایراد میگیره كه اون رو فراری می ده . قید
حقوق خوب رو می زنن ، دو پا دارت دو پا هم قرض می كنن و دِ برو كه رفتی

گیسو گفت: من حاضرم پرستاری اون خانم رو بعهده بگیرم زری خانم

•     بس كن گیسو ، ما اگه پرستارهای خوبی بودیم بودیم بابای خودمون رو نگه می داشتیم

•     كمی جا بیفیم بابا رو هم میاریم نگهداری می كنیم مسئله ای نیست گیتی جان

•     حالا فعلا كه پرستار داره

از آنروز به بعد با جدیت بیشتری دنبال كار گشتیم به هر شركت و مطب و مدرسه
ای سر زدیم ولی یا حقوق فوق العاده كم بود یا نیازی بكار ما نداشتند و یا
بخاطر بر و روی ما قصد سوء استفاده داشتند پیشنهاداتی میكردند كه ما
وحشتزده فرار را به قرار ترجیح می دادیم .آرایشهای آنچنانی ، دامن كوتاه و
مینی ژوپ میخواستند و این با تربیت خانوادگی ما جور در نمی آمد دیگر نا
امید شده بودیم كه طاهره خانم تماس گرفت بعد از سلام و احوالپرسی گفت: گیتی
جان اون پرستار فرار كرد

•     چرا؟

•     مثل اینكه پرستار بد اخلاقی بوده خانم هم لیوان شیر رو پرت كرده به
دیوار و خلاصه آقا عذرش رو خواسته حالا باز دنبال پرستارن

•     طاهره خانم نكنه میخواین ایندفعه قابلمه به سر بنده اصابت كنه؟

•     خدا نكنه دخترم خانم خوبیه مقصر پرستاره بوده اولین بار بود كه خانم چیز پرت كرد .

•     بله، حتما همینطوره كه میفرمایین اتفاقا آدمهایی كه ناراحتی اعصاب دارن آدمهایی حساس و عاطفی هستن و محبت رو زود می پذیرن

•     مطمئنم با شما تفاهم پیدا میكنه گیتی خانم .

•     ممنونم ولی راستش من دوست دارم یه كار در شان تحصیلات خونواده ام پیدا كنم نه اینكه پرستاری بد باشه، ولی.....

•     ببین دخترم، حرف تو درسته ولی شما تازه اومدین اینجا كار درست و
حسابی پیدا كردن هم وقت میبره زندگی هم خرج داره چشم بهم بذاری می بینی شده
سر برج و صاحبخونه اجاره میخواد و پول آب و برق و تلفن و هزار بدبختی
دیگه . بنظر من بهتره همینكار رو قبول كنین حالا یا شما یا گیسو خانم
اونوقت سر فرصت دنبال كار خوب بگردین زری خانم میگه هم حقوق خوبی می ده هم
كار زیاد سخت نیست خانم كه علیل و ناتوان نیست .

•     نمی دونم چكار كنم

•     گیسو خانم حاضره بذار اون بره

•     نه طاهره خانم تا من هستم چرا اون؟

•     در هر صورت اصرار نمی كنم ، ولی كمی واقع بین باش پرستار شغل مقدسیه برای شما هم كه تحصیلات داری خیلی هم با پرستیژه

•     باشه از اینكه بفكر ما هستین سپاسگزاریم درباره ش فكر نمیكنم

گوشی را كه گذاشتم گیسو گفت: چی شد گیتی؟

•     همون پرستاری از مریض میگه پرستار فرار كرده

•     نه بابا ، چه هیجان انگیز!

•     آره، هیجان انگیز اینه كه لیوان شیر رو زده تو سر پرستار ، اما چون عمرش به دنیا بوده خورده به دیوار

•     عجب دیوونه ای!

•     فكر میكنی آدم خطرناكی باشه؟ شاید هم پرستاره عاصیش كرده

•     خب اینم حرفیه بذار من برم گیتی

•     دیگه چی؟

•     آخه تو اینكارو دوست نداری

•     موضوع دوست داشتن نیست خودت می دونی به اندازه كافی اهل كار هستم ولی
خودت فكر كن ، بعد از اون همه برو بیا و عزت واحترام كه داشتیم و هفته ای
دو روز كبری خانم می اومد و به كارهامون می رسید حالا به خدمتكاری مردم
برم تو كتم نمی ره گیسو!

•     این حرفها رو بریز دور این دوره زمونه فقط پول ، پول ، پول دزدی كه
نمی كنی، كار میكنی، حقوق میگیری كار شرافتمندانه ایه ، چهار پنج ماه دیگه
هم بیا بشین خونه خانمی كن من می رم گیتی همینكه تحصیلات دارم احساس كمبود
نمیكنم

•     تو بیخود میكنی مگه اختیارت دست خودته؟

•     ببین گیتی ، برای من تعیین تكلیف نكن چند روز دیگه باید كلی اجاره خونه بدیم، یادت كه نرفته

•     خیلی خب فردا می رم صحبت میكنم شاید اونطور ها هم بد نباشه

•     بخدا بی تعارف گیتی بذار من برم تو برو كار دلخواهت رو پیدا كن

•     نه بذار من پرستاری رو امتحان كنم گیسو جان

•     پس می ری؟

•     آره الان به طاهره خانم زنگ میزنم و آدرس میگیرم .

***********************

بعد از ظهر روز بعد زری خانم دنبالم آمد تا با هم به منزل مورد نظر كه مادر
و پدرش در آن سرایدار بودند برویم. وقتی جلوی منزل رسیدیم دهانم از تعجب
بازمانده بود منزل نبود یك تابلو، دورنمای یك كاخ! از جلوی نرده های
سیاهرنگ فرفوژه تا عمارت اصلی شصت هفتاد متری راه بود، آن هم باغ، چمن، گل و
سبزه وای خدایا! منكه زمانی جزو طبقات مرفه اجتماع بودم، دهانم باز مانده
بود . خدمت در این خانه چندان بد بنظر نمی رسید ، چون زیبایی آن بسیار
لذت بخش بود. مادرِزری ، ثریا خانم كه تقریبا پنجاه و چهار پنج ساله بنظر
می رسید به استقبال ما آمد. اول بمنزل آنها رفتیم كه در بیست قدمی در
ورودی باغ بود یك خانه شصت هفتاد متری بسیار شیك با خود گفتم داخل عمارت
چگونه است؟

ثریا خانم بعد از پذیرایی گفت: خیلی خوش اومدی دخترم

•      ممنونم

•      زری از شما خیلی تعریف كرد می بینم دخترم حسابی آدم شناسه

•      اختیار دارین

• من در مورد شما با آقا صحبت كردم ایشون اصلا از همه نا امیدن البته حق
هم دارن تا حالا هیچ پرستاری از عهده نگهداری مادرشون بر نیومده اتفاقا
خانم متین زن آروم و ساكتیه یعنی اصلا حرف نمیزنه فقط توقع محبت داره كه نه
آقا حال وحوصله داره، نه پرستارها.آقا خیلی وسواسی و ایراد گیره زیاده از
حد تمیزه و مرتبه و توقعش نسبت به این موضع زیاده. اغلب پرستارها هم
وسواس آقا رو نداشتن این بود كه آقا اونها رو جواب میكرد بعضیهاشون هم
خودشون رفتن این پرستار آخری انقدر بد اخلاق و بی حوصله بود كه حد نداشت
آقا هم ردش كرد

•      خانم فرزند ندارن؟

•      آقا فرزند خانمه ، دیگه؟

•      من فكر كردم آقا همسرخانمه همچین می گیدآقا،آقاكه من فكركردم دست كم شصت سال دارن

• آقای مهندس 34 سالشه . پدرشون دو سال پیش به رحمت خدا رفته خانم از
غصه همسرش اینطور شده .آقا هم از اون به بعد گوشه گیر و منزوی شد اوایل
اینطور بداخلاق و ایرادگیر نبود ولی حالا حوصله مادرش رو هم نداره روزی یكی
دو بار به ایشون سر میزنه و حالی میپره البته من فكر میكنم از علاقه زیاد
از حده كه اینطور شده .اوایل خیلی به مادرش وابسته بود، همون موقع ها كه
خانم سرحال و شاداب بود. چشم خوردن بیچاره ها ولی حالا غصه مادر رو میخوره
و طاقت دیدن مادر رو با این وضع و حال نداره بیشتر تو خودشه و از مادرش
دوری میكنه

•      آقای مهندس مجردن؟

•      بله

•      اینطوری كه من معذبم

• ای خانم. آقا اصلا تو این حال و هواها نیست .والـله روزی هزار بار نذر
و نیاز میكنیم یكی پیدا بشه دل آقا رو ببره و این خونه رو از سكوت در
بیاره . ما قبلا این خونه رو مرتب تو شادی و شلوغی دیدیم ولی افسوس . بعد
با كنایه و لبخند ادامه داد: البته آقای مهندس دل خیلیها رو برده
ماشاءا.....

•      شغلشون چیه؟

•      مهندس صنایع غذایه و یه كارخونه بزرگ مواد غذایی دارن

•      آه،پس این همه ثروت و تجمل از بركت شكم مردمه! خب شما فكر می كنین بتونم از عهده مسئولیت بر بیام ؟

• اگه بتونین اخلاق آقا رو تحمل كنین خانم قابل تحمله كه انشاءا.... بر
میایین ولی اگر هم موفق نشدین خودتون رو ناراحت نكنین چون تنها شما نبودین
كه جا زدین یا بیرون شدین حالا توكل بخدا بلند شین بریم پیش ایشون

بلند شدیم . زری خانم در خانه ماند و من و ثریا خانم راهی شدیم . ثریا خانم
در بین فاصله باغ تا عمارت گفت: واقعا كه هیچی گرانبهاتر از سلامتی نیست
خانم دوست داشت جای من بود ولی سلامت بود . به این تجملات و زرق و برق
نگاه نكنین ، آقا اصلا دربند مادیات نیست بقول خودش مجبوره ظاهر رو رعایت
كنه، اینطور بار اومده، خودش اینطور زندگی كردن رو دوست نداره اكثرا آخر
هفته ها میره ویلای شمالشون سكوت و سادگی اونجا رو دوست داره البته میگم
ساده نه اینكه هیچی توش نباشه، كوچكتر وكمی ساده تر از اینجاست .

با توصیفهای ثریا خانم جلوه ساختمان در نظرم شگفت انگیزتر شد . نما از سنگ
سفید مرغوب بود با در و پنجره های زیبای مشكی بزرگ و تراس های نیم دایره .
از چند پله بالا رفتیم و از تراس وارد عمارت شدیم ابتدا سالن بسیار بزرگی
به چشم میخورد كه كفپوشی از سنگ مرمر براق داشت و با فرشهای گرانقیمتی
تزیین شده بود . رو به روی در ورودی سالن دو پلكان مارپیچ با نرده های
فرفوژه مشكی به فاصله ده متر از هم قرار داشتند كه به طبقه بالا می رفت .
در طرف چپ سالن غذاخوری ، اتاق تعویض لباس و آرایش مهمانان و آشپزخانه ای
بزرگ بود . در طرف راست سالن كتابخانه و سالن پذیرایی و سالن نشیمن . معلوم
بود از آن اشراف زاده های آنچنانی هستند كه مرتب میهمانی و جشن و پارتی
داشته اند . ثریا خانم برای خبر كردن آقا رفته بود .چشمم به تابلوی نفیسی
افتاد كه روی دیوار قرار داشت ، تصویر یك زن زیبا كه شانه های عریان او را
یك حریر صورتی پوشانده بود. لوسترهای فوق العاده زیبایی از سقف آویزان بود
. روی مبلی نشستم كه نمیدانم چقدر قیمت داشت ، خیلی راحت و آرامبخش بود.
الحق كه مجسمه های آنجا به درد عتیقه فروشی مغازه پدرم میخورد .

ثریا خانم از پله ها پایین آمد وگفت: الان تشریف میارن . من برم قهوه بیارم
راستی گیتی خانم ، اگه میشه موهاتونو جمع كنین آقای به موی بلند پریشون
حساسیت دارن ببخشیدها و رفت

وا، چه چیزها! به حق چیزهای نشنیده ! حالا گیره سر از كجا بیارم ؟ وای كه
از این به بعد فقط باید اطاعت كنم ، اونم من كله شق! آرنجهایم را به دو
زانو تكیه دادم و دستهایم را قلاب كردم و روی پیشانی ام گذاشتم خدایا! چرا
كار ما به اینجا كشید . حتما الان فكر میكنه یه گدازاده بی اصل و نسبم .
چطور شیشه غرورمان شكست! ای كاش شیشه عمرم می شكست ! علی، آخه این چه كار
احمقانه ای بود كه كردی فائزه اصلا ارزش داشت كه من به پرستاری و خدمتكاری
بیفتم ؟

صدای گیرایی سكوتم را به هم ریخت ((سلام خانم)).

http://zahra.persiangig.com/image/5.jpg



ادامه دارد...
۲۵-۶-۱۳۸۹ ۰۳:۲۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۳۱-۶-۱۳۸۹ ۰۹:۱۵ عصر، توسط T A N H A.)
کاربر جدید بدون ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 53
تاریخ عضویت: ۱۰ فروردين ۱۳۸۹
اعتبار: 7
سپاس ها 2
سپاس شده 3 بار در 2 ارسال
ارسال: #6
RE:بيا تو رمان الهه ناز جلد اول -قسمت بندي شده

عاليه ادامشو بذار مهدي
بیر گون من ایله یار آراسیندا گیله دوشدی
اولمازدی گیلایه آرادا ، ایش بئله دوشدی

تاب ائتمزیدیم آیریلیغا بیرجه دقیقه
گونَن گونه، آیدان آیا، ایلدن ایله دوشدی

فیکریم بوايدی دوشمیه درديم دیله هرگيز
آمّا نه قیلیم چاره کی، دیلدن دیله دوشدی

دوشدون یادیما ، آی گونه بنزرلی نیگاریم
گولشنده گوزوم بولبوله، تازه گوله دوشدی

تَک قویما مني گَل گیله گاهی منی یوخلا
بیر گون گورَسَن تاپدی اولوم، فاصیله دوشدی
۳۱-۶-۱۳۸۹ ۰۹:۱۳ عصر
مشاهده‌ی وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 691 بار در 670 ارسال
ارسال: #7
RE:بيا تو رمان الهه ناز جلد اول -قسمت بندي شده


قسمت 3





بلند شدم ایستادم و مودبانه سلامش را پاسخ گفتم ، حق با ثریا خانم بود. عجب
دلربا بود وچه قیافه جذابی داشت.موهای حالت دار مشكی كه بسمت راست داده
بود .ابروهای شق ورق مشكی ، چشمهای نه چندان درشت، بینی متوسط ولبهای باریك
. چه صورت گیرایی ! جلل الخالق! بیخود نیست هی میگن آقا، آقا ، واقعا
آقاست .چه قد بلند و خوش هیكله لا مذهب ! گیسو جات خالی!





از نگاهی كه به من كرد فهمیدم كه او هم با خودش می گوید عجب دختر ساده
وزیبایی ، چقدر اجزای صورتش با هم متناسب اند .اصلا هم آرایش نكرده بنده
خدا


•     بفرمایید بنشینید!


•     متشكرم


رو به روی هم در فاصله سه چهار متری نشستیم پا روی پا انداخت و گفت: شدیدا تو فكر بودین خانم و این برای احوال مادرم اصلا خوب نیست


•     مگه انسان بدون فكر وغصه هم پیدا می شه؟ تفاوت انسان با موجودات دیگه در قدرت عقل و تفكرشونه .


از حاضر جوابی من جا خورد ابرویی بالا انداخت و گفت: خب، حق با شماست ، ولی من مجبورم آدمهای شاد رو برای نگهداری مادرم انتخاب كنم .


•     البته این حق رو دارین


•     چند سالتونه؟


•     بیست وچهار سال


•     تجربه دارین ؟


•     نخیر!


•     دیپلم دارین


•     لیسانس روانشناسی دارم


از نگاهش متوجه حیرتش شدم، پرسید: ثریا گفته بود، اما حقیقتا لیسانس دارین؟


•     میتونم مدركم رو براتون بیارم


•     پس چرا این شغل را انتخاب كردین


•     این درست مثل این می مونه كه من از شما بپرسم چرا مادرتون با این امكانات بیمار شدن . خب پیش میاد


باز ابرویی بالا انداخت و آن یكی پا را روی این پا اندخت و گفت : میخوام كمی از زندگی خصوصی شما بدونم خانم ، البته اگه مشكلی نیست .


•     نه خواهش میكنم من تازه از شیراز اومدم و دنبال كاری در شان خودم می
گشتم ، ولی موفق نشدم البته موقعیت هایی پیش اومد. ولی من خوشم نیومد .برای
اینكه فعلا بیكار نباشم اینكارو انتخاب كردم .


•     می بخشید می پرسم ، چرا از اونها خوشتون نیومد؟


•     خب توقعاتی داشتن كه با روحیه و تربیت خونوادگی من هماهنگی نداشت. در
واقع یه عروسك با لباسهای مینی ژوپ میخواستن ، كه من هم مانكن نبودم .


باز تك ابرویی بالا انداخت و نگاهش پر از تحسین شد


•     خونواده تون هم اینجا زندگی می كنن؟


•     فقط خواهرمه كه همسن خودمه


•     همسن خودته؟


•     ما دوقلوییم


•     چه جالب!


ثریا با سینی طلایی كه چهارپایه ظریف داشت با دو فنجان قهوه و یك ظرف شكر
جلو آمد . اول سینی را مقابل اربابش گرفت . اما او اشاره كرد كه به من
تعارف كند . در دلم گفتم ترشی نخوری شیرینی ! نه بابا متكبر هم نیستی!
بنظرم دوست داشتنی آمد. فنجان را برداشتم و تشكر كردم .بعد او برداشت و
ثریا رفت


•     پس خونواده تون شهرستانن


•     پدر ومادرم فوت كردن


•     متاسفم ، خدا رحمتشون كنه . از اینكع پدرم را جزء اموات كردم وجدانم
ناراحت شد، ولی بهتر از این بود كه بگویم پدرم دیوانه است . در آن صورت می
گفت تو اگر طبیب بودی درد خود دوا نمودی و مضحكه میشدم


•     فكر می كنین از عهده نگهداری مادر بر بیایین؟ حتما ثریا براتون توضیحاتی داده


•     بله تا حدودی


•     یعنی تا حدودی مطمئن اید؟


•     نخیر، منظورم اینه كه تا حدودی برام تعریف كرده ، دعا میكنم كه در
این كار توفیق پیدا كنم ممكنه بهم بگین كه چه كارهایی رو باید انجام بدم؟


•     مادر فقط مونس و غمخوار میخواد .كارهای بهداشتی و نظافتی مادر رو
دیگران انجام می دن. شما فقط باید داروهای مادر رو بموقع بهشون بدین ، به
وضع روحی ایشون رسیدگی كنین وخلاصه مواظب باشین . مسئولیت سلامتی مادر با
شماست .ایشون به گردش و تفریح نیاز ندارن چون اصلا حوصله ندارن مدام تو
اتاقشونن و این از هر چیزی براشون بهتره


•     شاید علت بیماری شون همینه


نگاهی طولانی به من كرد وگفت: روانشناسی می كنین ؟


•     البته ، خب این رشته منه


•     از اینكه می بینم فرد تحصیلكرده ای ، مخصوصا یه روانشناس ، مسئولیت
مادرم رو بر عهده می گیره خوشحالم ، ولی خواهش میكنم طبابت نفرمایین ، در
ضمن روش زندگی ما مخصوص خود ماست


•     قصد دخالت ندارم. اگه وظیفه دارم به وضع روحی و سلامتی مادرتون برسم باید نظرم رو بگن


•     من در تمیزی وسواس خاصی دارم .ماد هم همینطور. این نكته رو مد نظر داشته باشین


•     بله، متوجه هستم ، چون در غیر اینصورت اولین كسیكه زجر میكشه خودم هستم


•     راستی اسم شما چیه؟


•     گیتی،گیتی رادمنش


•     من هم منصور متین هستم


•     از دیدارتون خوشوقت شدم


•     منم همینطور البته امیدوارم حضورتون اینجا موقت نباشه .هرچند فكر نمیكنم خانمی به این ظرافت و حساسی بتونه مادر رو تحمل كنه


•     اتفاقا برای مادر شما افراد احساس بهترن ، در ضمن من آدم صبوری هستم با شرایط خودم رو وفق می دم ، مگه اینكه شما ناراضی باشین


•     انشاءا... كه اینطور نمیشه


•     من از كی میتونم كارم رو شروع كنم ؟


•     از هر موقع مایلید همین الان یا فردا صبح


•     من صبح خدمت می رسم الان آمادگی ندارم


•     هر طور مایلین.نمیخواین مادر رو ببینین؟


•     البته!مشتاقم


پس قهوه تون رو میل بفرمایین تا با هم بریم


•     بله ممنون


خجالت كشیدم شكر را از روی میز بردارم بنابراین قهوه را نوشیدم و از تلخی
اش مردم و زنده شدم بر پدر و مادر ثریا صلوات فرستادم كه به این مهم فكر
نكرده بود. بعد از كمی سكوت گفت: اگر رشته صنایع غذایی یا حسابداری یا زبان
انگلیسی خونده بودین تو شركت هم كار براتون بود


•     این هم از شانس بد منه كه روانشناسی خوندم


بالاخره لبخند ظریفی گوشه لبش نقش بست ادامه دادم:البته اگر به اون رشته ها
آشنایی داشتم باز ترجیح می دادم اول به این كارس كه شروع كردم بپردازن


بی اختیار بیاد گیسو افتادم وگفتم: البته خوا.... و حرفم را خوردم ، نه شاید نتوانم كارم را ادامه دهم اول باید تكلیف خودم معلوم شود


•     البته چی خانم راد منش؟


•     هیچی چیز مهمی نبود


•     حرفتون رو نیمه تموم نذارین كه من از این كار متنفرم


•     راستش یاد خواهرم افتادم اون زبان انگلیسی خونده و دنبال كار میگرده ، ولی بهتر اول ببینم خودم چقدر میتونم با شما كنار بیام


•     به ایشون بگید بیان ببینمشون كار ایشون به كار شما مربوط نمی شه .
اگه شما از عهده نگهداری مادرم بر نیاین دلیل نمیشه ایشون هم از عهده
كارشون بر نیان


•     البته حق با جناب عالیه


•     سابقه كاری دارن؟


•     نخیر اون هم مثل من دو ساله درسش تموم شده،ولی دختر با عرضه ایه . به خودم مطمئن نیستم، ولی ایشون رو تضمین میكنم


با چهره ای گرفته و حسرت بار پرسید: خواهرتون رو خیلی دوست دارین؟


•     بله، همه خواهرشون رو دوست دارن ، مخصوصا ما كه از یه سلولیم در واقع از یك وجودیم


•     دوقلوهای یكسان ، درسته؟


•     بله


•     جالبه باید دیدنی باشه


•     اون فقط یه خال بیشتر از من داره


با تعجب و لبخند پرسید: یعنی تو صورتشون خال دارن؟


•     نخیر رو بازوی چپش


•     متاسفانه جایی نیست كه آدم رو راهنمایی كنه . اگه تو صورت بود بهتر بود.


•     برای شما شاید! برای خودش هرگز. یه جوش بزنه خودش رو می كشه وای بحال خال .


لبخند عمیقتری زد، طوری كه دندانهای سفید ردیفش نمایان شد


•     آقای مهندس میتونیم به دیدن مادرتون بریم ؟


•     البته خانم ، بفرمایین


•     ثریا اینجا مدیریت مستخدمین رو بر عهده داره. برای آشنایی با اینجا می تونین از ایشون هم كمك بگیرین


•     بله ، ممنون


در دلم گفتم:آره دیگه منم زیر مجموعه مستخدمها هستم


در پله ها ادامه داد: البته فكر نكنین من ادب ندارم كه اونو خانم خطاب
نمیكنم ایشون جای مادر منه از یه سالگی با اون بزرگ شدم برای همین فقط صداش
میزنم ثریا


•     من ابدا چنین فكری نكردم


طبقه دوم هم به همان بزرگی بود با اتاقهای متعدد. دو دست مبلمان راحتی در
سالن چیده شده . كنسول زیبایی در ابتدای سالن قرار داشت كه یك آینه بزرگ
قاب طلایی شیك روی آن بود فرشهای زیبایی با زمینه كرم در سالن پهن بود
اولین اتاق سمت راست ، كه در چوبی سفید رنگی داشت ، اتاق مادرش بود در زدیم
و وارد شدیم


•     سلام مامان!


خانمی تقریبا پنجاه وچهار- پنج ساله ، با رنگ و رویی پریده، نه چندان لاغر،
نه چندان چاق، با صورتی متورم كه نتیجه مصرف زیاده از حد داروهای اعصاب
بود ، روی مبل زرشكی رنگی نشسته بودم دیدنش قلبم را فشرد یاد پدرم افتادم و
تا عمق جانم سوخت آثار زیبایی هنوز در او دیده می شد، پسر، زیبایی را از
مادر به ارث برده بود


•     سلام خانم متین از آشنایی با شما خوشحالم


چشمهایش را بست و باز كرد یعنی كه سلام .


•     مامان جان، خانم رادمنش پرستار جدید شما هستن اینبارجوون ترین پرستار به سراغتون اومده


از نگاه سردش فهمیدم كه امیدی به من ندارد


•     مادر صحبت نمیكنه .نه اینكه نمیتونه نمی دونم با كی و با چی لج كرده ولی دو ساله حرف نزده


•     جدا؟ اینكه خیلی بده


•     حالا به بدیهاش بیشتر پی می برین برای همینه كه زیاد امیدوار نیستم


آهسته گفتم: خیلی معذرت میخوام ولی لطفا جلوی مادر اینطور مایوسانه صحبت نكنین آقای مهندس


انگار اولین بار بود دختری با او صحبت میكرد كه آنطور عجیب به من نگاه كرد
نمی دانم چرا ، ولی ناخودآگاه مهر آن زن بر دلم نشست جلو رفتم زانو زدم
وصورتش را بوسیدم و گفتم: منو جای دخترتون بدونین خانم هر كاری از دستم بر
بیاد براتون انجام می دم من مادر ندارم پس اگه با من ارتباط برقرار كنین دل
یه دختر دل شكسته رو بدست آوردین بخدا اینو از ته دل میگم خانم متین


مدتی در چشمهایم خیره شد .انگار حقیقت را از چشمهایم خواند ، بعد با نگاهش
به من لبخند زد دستش را روی دستم گذاشت و دستم را فشرد مهندس كه محو رفتار
ما بود گفت: مثل اینكه در اولین برخورد موفق بودین خانم رادمنش مادر این
نگاه و نوزاش رو از من هم دریغ میكنه


•     خب حتما تا حالا با محبت واقعی با ایشون صحبت نكردین


خانم متین نگاهی به پسرش كرد انگار حرفم را تائید كرد بعد دو دستش را روی
گونه هایم گذاشت. لحظه ای نگاهم كرد و اشك در چشمهایش دوید دستش را برداشتم
و بر آن بوسه زدم از خودم پرسیدم چشطور پانزده پرستار ، این زن زیبا و
موقر را با این همه محبت درك نكرده اند؟ بلند شدم و ایستادم . رو به مهندس
كردم چشمهایش از نم اشك برق میزد و لبخند ملیحی به لب داشت برای اینكه من
متوجه حالتش نشوم كنار پنجره رفت گفتم: اگه تا حالا بخودم مطمئن نبودم حالا
با كمال اطمینان میگم كه من از عهده پرستاری ایشون بر میام


مهندس آرام بطرفم برگشت وگفت: با اینكه من هم اینطور حس كردم ، ولی هنوز
مطمئن نیستم خانم .اونها كه تجربه داشتن نتونستن وای بحال شما ، با این سن
كم و طبع حساس و مهربون


•     من و مادر همدیگر رو خوب می فهمیم شما نگران نباشین جناب متین


متین سیگاری از درون پاكت بیرون آورد روی لبش گذاشت و تا خواست فندك بزند گفتم: آقای مهندس منو پذیرفتین یا خیر ؟


•     بله خانم مگه شك دارین؟


•     پس لطفا اون سیگار رو روشن نكنین.


لحظه ای بر و بر نگاهم كرد، بعد به مادرش چشم دوخت ادامه دادم: من وظیفه
دارم از هرچیزی كه برای سلامتی ایشون مضره جلوگیری كنم دود سیگار برای
سلامتی مضره مخصوصا برای اطرافیان پس محبت كنین و طبقع دوم این عمارت سیگار
نكشین بقیه جاها مختارین البته من برای سلامتی شخص شما هم ارزش قائلم ولی
مسئول سلامتی شما نیستم و در شیوه زندگیتون دخالت نمی كنم


هنوز بر و بر مرا نگاه میرد فندك را در جیبش گذاشت و سیگار را در پاكت و
گفت: مطمئنم چند روز بیشتر نیست پس نمیخوام بهانه ای دستتون بدم


چه رك و حاضر جواب بود بطرف در رفت و پرسید: طبقه اول این عمارت كه اجازه داریم سیگار بكشیم؟


•     هرچچند بازهم هوا رو آلوده میكنه ولی سخت نمی گیرم این بخود شما بستگی داره


همانطور كه از در بیرون می رفت گفت: مادر فعلا خداحافظ پایین منتظرتونم خانم


•     مهندس متین؟


•     بله !


•     بجاش منم موهام رو می بندم و با كنایه لبخند زدم


لحظه ای ایستاد، سری تكان داد، لبخند زد و رفت


•     چه اتاق قشنگ بزرگی دارین خانم متین فكر میكنم چهل متر هست . به صورتش نگاه كردم . به در و دیوار نگاه میگرد


•     فقط رنگ پرده ومبلمان مناسب روحیه شما نیست زرشكی رنگ مناسبی نیست شما چه رنگ دیگه ای رو دوست دارین ؟


نگاهش را به پیراهن من دوخت


•     سبز؟


از نگاهش رضایت را خواندم .بله سبز، رنگ زیبا ومناسبی برای افرادی است كه
ناراحتی اعصاب دارند. من هم عاشق رنگ سبز هستم چون آرامبخش است


•     اگه رنگ پرده رو عوض كنیم، رنگ مبلمان رو هم باید عوض كنیم اشكالی نداره؟


سكوت!


•     خب بهتره اینطور بپرسم شما موافقین تغییراتی در این اتاق بدیم؟


تبسمی كرد، گفتم : اگه به مهندس بگم، ناراحت نمیشه؟ یعنی قبول میكنه؟


باز نگاهش با تبسم همراه بود، ولی انگار شك هم داشت.جلو رفتم . از پشت ،
دستم را روس شانه هایش انداختم و كنار گوشش گفتم: امیدوارم منو بپذیرین مهر
شما كه به دل من نشسته شما رو نمی دونم


دستش را بالا آورد و روی دستهایم گذاشت. گرمایی در وجودم حس كردم. همان جا از خدا مدد خواستم تا در كارم موفق شوم


مقابل خانم متین قرار گرفتم و گفتم : من فعلا می رم خواهرم تنهاست ، ولی فردا صبح زود میام . فقط نگاهم كرد


•     خدا نگهدار مادرجون ! سرش را تكان داد
۳۱-۶-۱۳۸۹ ۰۹:۲۱ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 691 بار در 670 ارسال
ارسال: #8
RE:بيا تو رمان الهه ناز جلد اول -قسمت بندي شده

قسمت4





از اتاق بیرون آمدم و در را بستم دلم بحالش سوخت زنی به این مهربانی،
زیبایی، ثروتمندی ، چه دردی به جانش افتاده ، چرا سكوت میكند؟ بالاخره می
فهمم .نگاهی به دور و برم كردم همه چیز زیبا بود جز روحیه افسرده صاحبان
آنها. از پله ای طرف چپ پایین آمدم . پایین آمدن از آن پله ها ، بی اختیار
آدم را مغرور میكرد .


خودم را به ریشخند گرفتم وگفتم: یادت باشه گیتی خانم تو فقط یه پرستاری،
فقط دعا كن به روزی نیفتی كه بخوای این پله ها رو دستمال بكشی. در ضمن یادت
نره كه زمان پرداخت اجاره خونه نزدیكه . بی اختیار لبخندی به لبم نشست
.هنوز به آخرین پله نرسیده بودم كه آقای متین گفت: اینجا چه چیز خنده داره،
خانم رادمنش؟


نیشم را بستم وگفتم: هیچ چیز مهندس


•     پس حتما چشمهای من مشكل پیدا كرده . و نوك بینی اش را خاراند


•     اگر باور می كنین میگم . دلم نمیخواد سوء تفاهم بشه


•     باور میكنم


•     به فكر اجاره خونه م بودم


•     خب، دراینصورت كه باید گریه می كردین


•     حق با شماست . ولی پایین آمدن از این پله های زیبا و براق غرور خاصی
به آدم می ده. بعد یاد شغلم و بدبختی هام افتادم . یه تو سری بخودم زدم و
خندیدم


خنده اش گرفت ، ولی سعی میكرد نخندد. دستش را جلوی دهانش گرفت و چند سرفه مصلحتی كرد وگفت: بفرمایین بنشینین


•     ممنونم داره شب میشه رفع زحمت میكنم .


•     به این زودی خانم؟


•     خیلی وقته اینجام . راستی تا چه ساعتی در روز باید اینجا باشم


•     شبانه روز


•     شبانه روز؟


•     بچه تو خونه دارین یا همسرتون بی غذا می مونه ؟


برای اینكه حالش را بگیرم گفتم: همسرم بی غذا می مونه


با تعجب نگاهش را به من دوخت وگفت: مگه شما ازدواج كردین؟


سكوت كردم و فقط نگاهش كردم


•     چرا جواب نمی دین؟ بفرمایین بنشینین. و نشستم


•     دلیل خاصی نداره


•     خب؟پس؟


•     به گفته شما در هر صورت باید ازدواج كرده باشم دیگه


•     من شوخی كردم


•     در عوض من هم سكوت كردم


زبانش را در دهان چرخاند وگفت: واقعا ازدواج كردین ؟


•     نخیر، خوشبختانه


•     از مردها بدتون میاد؟


•     اتفاقا همیشه دوست داشتم مرد بودم


•     جدا!؟


•     بله


•     ولی من از زنها خوشم نمیاد.زنها فقط دو قدم جلوترشون رو می بینن.
مدام میخوان به همه فخرفروشی كنن.البته ببخشین رك صحبت میكنم .


•     خواهش میكنم، خب هركس نظری داره .من احتیاجی ندارم به اینكه مردی ازم خوشش بیاد یا نیاد و به همین علت هم ناراحت نمی شم


لحظه ای نگاهم كرد و گفت: آدم جالبی هستین با اینكه دوروبرم دخترهای زیادی هستن، ولی تا حالا به دختری مثل شما برنخوردم


•     خب بالاخره پرستار استخدام كردن باعث شده كه با آدمهای مختلفی آشنا بشین اگه اجازه بفرمایین مرخص می شم


•     پس ناراحت شدین؟


•     نخیر، ابدا ، اتفاقا از كسانی كه حرف دلشون رو واضح و مودبانه بیان
می كنن خوشم میاد .اینطوری آدم می فهمه طرف مقابلش كیه و چه شخصیتی داره.
آدم خیالش راحته كه با یه نفر در اتباطه نه دو نفر بعضی ها دورو هستن


•     من جزو كدوم دسته ام؟


•     معلوم یه نفر هستین. دل و زبونتون یكیه و این بهترین چیزه.


نگاه تحسین آمیزی به من كرد و گفت: پس قرار شد شبانه روز اینجا باشین مادر گاهی شبها هم نیاز به پرستار داره


•     خیلی می بخشین حاضر نیستین شما گاهی پرستار ایشون رو بكنین ؟ می دونین مادرتون چه شبهایی از شما پرستاری كردن؟


سرش را پایین انداخت و سینه ای صاف كرد انگار حرفی برای گفتن نداشت


•     من شبها نمی تونم بمونم . دوازده شب هم باشه بخونه بر میگردم .خواهرم
تنهاست تازه به تهران اومدیم و اضطرابهای یه تازه وارد رو داریم دلم راضی
نمیشه تنها یادگار خونواده م رو تنها بذارم ، معذرت میخوام


•     حتی اگه كارتون رو از دست بدین؟


•     من به میل خودم اینجا نیومدم زیاد برام مهم نیست در ضمن پرستاری طالب زیاد داره اینجا نه ، جای دیگه . من به قسمت معتقدم


•     به میل كی اومدین؟


•     دوستان، اطرافیان ، می گفتن فعلا تا كار دائمی و مناسب پیدا كنم ،
این هم كار خوبیه . وقتی دیدم خواهرم میخواد بیاد تو رودربایستی موندم و
اومدم


معلوم بود از صداقتم لذت میبرد كه آنطور نگاهم میكرد، ولی گفت: پس باید بگم
من پرستار تمام وقت میخوام . چون حوصله ندارم صبح دیر برسین یعنی اصلا از
آدم بی نظم و انضباط بیزارم . من تا مادر رو به شما تحویل ندم آروم نمیگیرم
. دوست ندارم وقتی میام اون بگه تقصیر من نبود، این بگه من حواسم نبود
.اون بگه وظیفه من نبود تا كار رو هم بخودم تحویل ندین حق ترك خونه رو
ندارین برای همین می گم شبانه روز


•     فرمایش شما كاملا درسته، شما مختارین . امیدوارم برای مادر یه پرستار خوب پیدا كنین .با اجازه تون


•     به این زودی جا زدین؟


•     جا نزدم من كار تمام وقت قبول نمی كنم . چون مشكل دارم وگرنه كی حوصله داره آخر شب بره صبح زود بیاد اونم اینهمه راه


•     بشینین خانم ، می گم راننده شما رو برسونه


باز نشستم عجب آدم بد پیله و سمجی بود .


•     اگر خواهرتون رو استخدام كنم تا ساعت دو كه شركتند بعدش هم تا بیان
منزل و ناهاری میل كنند و استراحتی كنن، شب شده تا شامی بخورن و بخوابن ،
صبح شده دیگه نگرانی نداره


•     فعلا كه استخدام نشدن در ضمن مشكل من تنهایی شب ایشونه نه حوصله سر رفتن ایشون


•     شنیده بودم دخترهای شیراز دخترهای نترس و با شهامتی هستن


•     گیسو ترسو نیست من خودم رو مسئول می دونم


متین سیگاری روی لبش گذاشت و فندك رو روشن كرد و با كنایه پرسید: اجازه دارم بكشم؟


•     خواهش میكنم اولا اینجا طبقه اول عمارته دوما من هنوز خودم رو پرستار خانم نمی دونم


•     شما كه با خواهرتون هم سنید، چرا احساس مسئولیت می كنین؟


•     مطمئنم اینطور فكر نمی كنین، كه من و گیسو دوتایی همزمان به دنیا اومدیم می دونین كه غیرممكنه


لبخندی روی لبانش نشست كه باعث خنده من شد


•     شما چند دقیقه زودتر به دنیا اومدین؟


•     ده دقیقه


•     این ده دقیقه مسئولیت به این برزگی رو بر دوش شما گذاشته؟


•     شاید یه علتش اینه كه پدر و مادرم منو عاقلتر و مدیرتر می دونستن خودش هم همین نظر رو دارع


•     میتونم بپرسم شغل پدرتون چی بوده؟


•     ایشون مغازه عتیقه فروشی دارن


•     دارن؟ مگه ایشون فوت نكردن؟


هول شدم ولی سریع جواب دادم : پدر فوت كردن مغازه كه از بین نرفته هنوز هست


نگاهی با تعجب به من انداخت و دود سیگارش را بیرون داد و گفت: یه مغازه عتیقه فروشی دارین، اونوقت اومدین پرستاری ؟


كفرم را بالاآورده بود عجب آدم پرچونه ای! به او چه ربطی داشت؟


•     خب اجاره مغازه رو برای كار دیگه ای مصرف می كنیم ، در ضمن، مگه پرستاری چه اشكالی داره؟


•     پرستاری اشكال نداره ، ولی بیخود كار كشیدن از خود اشكال داره


•     اجازه مرخصی می فرمایین ؟ هوا تاریك شده


•     با سوالاتم خسته تون كردم؟ می بخشین


•     نخیر


•     به من حق بدین وقتی تازه واردی رو به خونه م راه می دم باید كسب اطلاع كنم


•     البته


•     بالاخره نگفتین چه می كنین میایین یا نه؟


•     شبانه روز نخیر، متاسفم روزش هم بستگی به نظر شما داره


•     خب من دوست دارم شما رو استخدام كنم چون احساس كردم مادر شما رو پسندیدن


•     شما لطف دارین ولی شرایط منو هم در نظر بگیرین


•     خب باشه فعلا تا خواهرتون رو استخدام نكردیم و جا نیفتادین می تونین شبها به منزلتون برین، ولی بعد می شه شبانه روز


•     اگه استخدام نكردین چی؟ شاید به دلتون نشینه


•     اگه به شما رفته باشه، نگرانی شما بی مورده و زیر چشمی نگاهی به من انداخت


پس چشمت منو گرفته و به دلت نشسته ام؟ یه دماری از روزگارت در بیارم كه حظ كنی!


•     قبوله خانم؟


•     قبوله، شاید من لیاقت نشون ندادم اونوقت نه ایشون استخدام می شن نه تنها می مونن و نه من نگران


با لبخند گفت : اگه ببینم لیاقت ندارن، بدون رو دربایستی می فرستمشون خونه
پیش شما. پس زودتر ایشون رو بیارین ببینم لازم نیست تا امتحان شما ایشون
بیكار بمونه


سكوت كردم


•     به چی فكر می كنین؟


•     هیچی


•     حتما پیش خودتون می گفتین عجب آدم رك و بی ملاحظه ای هستم، ولی جنگ اول به از صلح آخر


باز سكوت كردم


•     در مورد حقوقتون چیزی نمی پرسین؟ همه پرستارها اول از حقوقشون سوال میكردن


•     اولا كه از دیگران شنیدم شما حقوق خوبی می دین، دوما اگه ببینم
حقوقتون راضی ام نمیكنه ، منم به اندازه پولی كه می گیرم زحمت می كشم كم
لطفی شما راه دوری نمی ره


ابرویی بالا انداخت و مطمئن بودم پیش خودش می گوید: عجب بلاییه این دیگه به زلزله گفته نیا كه من هستم


•     حقوقتون ماهی............


•     راضی ام خیلی عالیه ولی می دونین كه محبت رو با ریال و تومان نمشیه سنجید


باز نگاه تحسین آمیز


•     شما كه گفتین به اندازه حقوقتون زحمت می كشین


•     به اندازه پولی كه می گیرم زحمت می كشم ولی محبتم رو كه دریغ نمی كنم نگفتم به اندازه پولی كه می گیرم محبت می كنم


خاكستر سیگارش ریخت.آنرا از روی شلوارش پاك كرد بیچاره آنقدر محو شیرین
زبانی و حاضر جوابی من شده بود كه حواسش به خاكستر سیگارش نبود


•     یكی از مضرات سیگار همینه مهندس متین


خنده قشنگی تحویلم داد وگفت: شاید خواستیم از شما كمك بگیریم كه ما رو هم ترك بدین


•     اگه من اراده تون باشم حتما موفق خواهم شد ولی این محاله همیشه به
پدرم می گفتم سیگار كشیدن ، رنج و درد كشیدن در آینده ‌س . بشما هم می گم
مهندس فكر سلامتی تون باشین حیفه این سیما و اندام كه در بستر بیماری بیفته
هر موقع عصبانی شدین ورزش كنین پیاده روی مطمئنم مفیدتره


همانطور كه انگشتش را زیر گونه اش گذاشته بود و آرنجش را روی دسته مبل،
نگاهی به من كرد كه از خجالت داغ شدم نفهمیدم چه معنی داشت ، ستایش، تحسین
،عشق ، نفرت،ندمت از استخدام من؟نفهمیدم


•     با اجازه مهندس متین ، می بخشید پر حرفی كردم


•     اختیار دارین خانم، از هم صحبتی با شما لذت بردم شام در خدمتتون باشیم!


•     متشكرم ، هم سلولیم تنهاست منتظره


صدای خنده اش بلند شد. پس صبح منتظرتونم راس ساعت هشت شب ها هم بعد از اینكه مادر خوابیدن می گم راننده شما رو ببره


با نگرانی پرسیدم . خدای ناكرده مادرتون كه بیخوابی ندارن مهندس؟


صدای خنده اش فضا را پر كرد وای كه چقدر قشنگ می خندید خودم هم خنده ام
گرفت گفت: نه نگذان نباشین مادر بخاطر خوردن داروها ساعت ده به خواب می ره


•     از دیدارتون خوشحال شدم . خدانگهدار


•     بسلامت خانم رادمنش ثریا!


•     بله آقا


•     شال و بارونی خانم رو بدین


•     بله چشم


•     ممنونم


•     به مرتضی بگو خانم رو تا منزلشون برسونه


•     بله چشم


خدانگهدار دیگری گفتم و از ساختمان خارج شدم ثریا پرسید:آقا چطور بود گیتی خانم؟


•     در برخورد اول غیر قابل تحمل، رك،بدون ملاحظه و بی محبت، ولی مطمئنم چنین آدمی نیست


ثریا لبخندی زد وگفت: برام جالب بود كه آقا دلش نمی خواست شما برین . دلش
میخواست بیشتر بمونین با پرستارهای قبلی انقدر خشك و جدی برخورد میكرد كه
بیچاره ها رنگ و روشون رو می باختن حالا بسلامتی استخدام شدین ؟


•     بله


•     شبانه روز؟


•     نخیر


•     چطور ممكنه ؟ آقا نمی پذیره


•     ولی من قانعشون كردم


•     معلومه به دل آقا نشستین بهتون تبریك می گم البته اگه به دله ایشون نمی نشستین جای تعجب داشت


•     این نظر لطف شماست


وقتی بمنزل ثریا رسیدیم زری ومرتضی را صدا زدم خواهر و برادر از سوییت
بیرون آمدند و بعد از كمی صحبت، از ثریا خانم خداحافظی كردم . به من سفارش
كرد كه صبح سر ساعت آنجا باشم و آقا را عصبانی نكنم با ماشین سفید زیبایی
راهی منزل شدیم .
۳۱-۶-۱۳۸۹ ۰۹:۲۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 691 بار در 670 ارسال
ارسال: #9
RE:بيا تو رمان الهه ناز جلد اول -قسمت بندي شده

قسمت پنجم


• كجایی گیتی ؟ دلم هزار راه رفت، ساعت هشت شبه


• معذرت میخوام گیسو، این آقای عمارت انقدر پرچونه س كه حد نداره


• چه فامیلی بامزه ای داره، عمارت!


• عمارت فامیلش نیست، خونه ش رو میگم كه مثل قصر می مونه ، گیسو


• پس مصاحبه داشتی بالاخره قبول شدی یا رد؟





•     قبول شدم و البته تا وقتی تو رو استخدام كنه، روزها بعد شبانه روز


•     منو استخدام كنه؟


•     میخواد تورو هم ببینه، گفت تو شركتش كار برای تو هست


•     تو رو خدا راست میگی؟


•     زیاد ذوق نكن مریض می شی می افتی رو دستم ، از كار بیكار می شم


•     نكنه من هم باید جارو كشی شركتش رو بكنم؟


•     نخیر،مترجمی می كنی، من بدبخت همیشه جاده صاف كن تو هستم گیسو خانم می دونی كه!


•     چه خوب! انگار خدا برامون خواسته با یك تیر دو نشون زدیم


•     حالا باید با خودش صحبت كنی گیسو


•     كی؟


•     وقتی من لیاقت كاریم رو نشون دادم


•     پس قضیه منتفیه


•     اتفاقا منم فكر میكنم منتفی باشه، چون نمی تونم تو رو شبها تنها بذارم


•     خودت می دونی كه من ترسو نیستم، پس با خیال راحت به كارت برس


•     من نگرانم اونجا همه ش دلم شور میزنه


•     تلفن كنار دستمونه از حال هم خبر می گیریم هفته ای یه بارو كه میای


•     آره جمعه ها


•     ماهی چقدر میگیری


•     ....... تومن


•     به به! چه خبره؟!


•     در عوض باید با دوتا دیوونه سروكله بزنم خدا به فریادم برسه


•     یارو خله؟


•     مادره نه، ولی پسره آره


•     من فكر كردم پیرمرده كاش من رفته بودم پرستاری چند سالشه؟


•     سی وچهار سال


•     زن داره؟


•     نه متاسفانه


•     دیوونه متاسفانه نداره ، بگو خوشبختانه قاپش رو بدزد


•     برو بابا حوصله داری یارو اصلا با زنها بده ، اخلاقش هم مثل هیتلر می مونه


•     بعضی آدمهای پولدار و متشخص آدمها متكبر و ركی هستن این رو بحساب
دیوونگی اونها نذار، گیتی جان، پدر خودمون رو یادت بیار كه چقدر غُد و یه
دنده س.


•     می دونی گیسو ، به مهندس نگفتم بابام زنده س


•     چرا؟


•     ترسیدم مسخره ام كنه


•     مگه مسخره میكنه ؟


•     نه آدم عجیبیه . تیز، حاضرجواب، دقیق ، خشك ، بی روح ، جدی ، با سیاست ، ولی دلچسب و دوست داشتنی


•     بسم الـله الرحمن الرحیم !


•     باور كن با تمام این خصوصیات آدم دوستش داره ، خیلی جذابه


•     پس هیتلر مباركت باشه


•     بجای این حرفها بلند شود شام رو بیار كه مُردم از گرسنگی


•     الساعه بانو گیتی! و بمنظور احترام دو طرف رانش را گرفت و كمی زانوهایش را خم كرد .


********************


•      خدا بگم چكارت كنه گیسو ، آخه صبح سحر كجا رفتی ، دیرم شد !


•      ببخشید رفتم نون بگیرم ، شلوغ بود


•      الان خرخره ام رو می جوه


•      كی؟


•      آقا


•      خب تو می رفتی


•      ترسیدم كلید نبرده باشی ، پشت در بمونی


•      خب بیا زود صبحونه ات رو بخور ، برو


•      نه دیرم شده ، الان هم باید جواب پس بدم من رفتم خداحافظ


•      بسلامت بهم تلفن بزن لیاقتت رو نشان بده كه من هم از این چهار دیواری در بیام ، تو رو بخدا!


•      باشه مواظب خودت باش.


*********************


•      سلام گیتی خانم ، شما كجایین؟ آقا عصبانی شدن نیمساعته منتظر شما هستن


•      خواهرم كلید نبرده بود منتظر موندم بیاد


با عجله مسافت در تا ساختمان اصلی را پیمودم به نفس نفس افتاده بودم . وارد
سالن شدم روی دسته مبل نشسته بود.كت و شلوار سرمه ای پوشیده بود همراه
پیراهن آبی آسمانی و كراوات سرمه ای با خالهای زرشكی .در خوشتیپی بی همتا
بودلامذهب! به سیگارش با عصبانیت پك میزدحسابی كفرش بالا آمده بود


•     سلام مهندس متین !


با شتاب بطرفه برگشت . با عصبانیت پك دیگری به سیگارش زد آنرا در جاسیگاری
خاموش كرد بلند شد و ایستاد و بر و بر مرا نگاه كرد و گفت: بخاطر همین
چیزها از خانمها بدم میاد فقط وعده می دن خانم عزیز، من نیمساعته منتظر شما
هستم كار دارم ، زندگی دارم ، قرار دارم


در حالیكه شكستن شیشه غرورم را بوضوح احساس كردم بر و بر نگاهش كردم و باز گفتم :سلام!


با بی حوصلگی سرش را بطرف پنجره برگرداند و گفت: سلام !


ببخشید منتظر خواهرم بودم . ترسیدم پشت در بمونه وگرنه از شش ونیم صبح بیدارم


•     خواهرتون نیمه شب بیرون می رن ، صبح سحر میان؟


خشمگین به او زل زدم مرتیكه خجالت نمی كشید ؟ فكر میكرد كیست؟ چقدر پررو و
وقیح! او حق نداشت بما توهین كند . با عصبانیت گفتم: خواهر من بدكاره نیست
آقا. رفته بود نون بخره . در ضمن فكر نمی كنم ما بتونیم به تفاهم برسیم .
من اومدم اینجا كار كنم . نه اینكه توهین بشنوم . بمادر سلام بنده رو
برسونین و از ایشون عذرخواهی كنین . خدانگهدار . و بطرف در خروجی راه
افتادم


•     صبركنید خانم


اهمیت ندادم


•     صبر كنید، خواهش میكنم!


باز اهمیت ندادم ، پله های تراس را پایین می رفتم كه گفت: خانم راد منش، حداقل بخاطر مادر


نمی دانم بخاطر وجدانم، محبتم یا مهر مادرش كه به دلم نشسته بود ایستادم .گفت: متاسفم من قصد توهین نداشتم پوزش منو بپذیرین


نگاهش نمیكردم، جلو آمد، مقابلم ایستاد و با دست بطرف ساختمان اشاره كرد و گفت: مادر منتظر شما هستن


باز بدون اینكه نگاهش كنم از پله ها بالا رفتم و وارد ساختمان شدم دنبال من آمد و گفت: شال و بارونی تون رو بدین من


تو دلم گغتم كم كم كاری میكنم كارهای ثریا رو هم بكنی . شالم را برداشتم و بارونی ام را در آوردم و با اخم گفتم : كجا باید بذارم ؟


نگاه قشنگی به من كرد و گفت: بدین به من


ثریا وارد ساختمان شد و با دیدن آن صحنه قدمهایش را كند كرد و با تعجب به
ما چشم دوخت حتما پیش خودش می گفت: دختره بلانگرفته هنوزهیچی نشده آقا رابه
نوكری واداشته .بعد گفت: آقا شما چرا؟ بدین من


در دل از خنده داشتم می مردم. آخه این شال و بارونی چیه كه انقدر هم این
دست و اون دست بشه گیسو خداذلیلت نكنه .ببین چه بساطی واسه مادرست كردی
بااین نون خریدنت! الان شال و بارونیم چهل تیكه میشه


مهندش گفت: نه ثریا، میخوام خودم افتخارش رو داشته باشم


من و پریا به هم نگاه كردیم و لبخند زدیم مهندس آنها را به جالباسی زد و
دنبالم آمد ثریا به آشپزخانه رفت از پله ها بالا آمدم دنبالم آمد و گفت:
خانم اینبار نخندیدین


•     شما حال و حوصله برای آدم نمی ذارین


•     خب، عوضش یاد اجاره خونه هم نیفتادین


•     اون چیزی نیست كه از یاد بره در ضمن بجای احساس غرور احساس خفت كردم


•     خدا نكنه! منكه عذرخواهی كردم


•     من هم بخشیدمتون كه دارم می رم بالا شما زحمت نكشین من راه رو بلدم قرارتون دیر نشه


•     نه خانم، تا مادر رو به شما تحویل ندم نمی رم . در ضمن، كیفم رو باید
از اتاقم بیارم حالابخاطر مادر منو بخشیدین یا بخاطر خودم ؟


•     شما هم از وجود مادرین، از هم جدا نیستین ، پس بخاطر هر دو .


•     جدا؟


چند ضربه به در زد . وارد شدیم و سلام كردم . نگاه پر از مهرش را به من
دوخت .انگار منتظرم بود جلو رفتم و اورا بوسیدم و گفتم : ببخشید دیر كردم
مادر جون


دستهایم را گرفت .


•     خب من دارم می رم كاری ندارین خانم؟


•     مادر داروهاشون رو خوردن مهندس؟


•     اطلاع ندارم


•     صبحونه چطور؟


•     اطلاع ندارم


•     اطلاع ندارین؟ بنظر خودتون جواب درستیه ؟ خوب بود شما هم وقتی كوچیك
بودین، در جواب گریه ها و خواسته هاتون، مادر می گفتن اطلاع ندارم


لبخندی زد و گفت: خانم عزیز، بنده از شكم دیگران چطور مطلع باشم؟


•     با یه پرسش در ضمن ایشون دیگران نیستن مادر شما هستن پاره تنتون هستن


متین دستهایش را لای موهایش كرد و نفسی بیرون داد مادر نگاهی مملو از تحسین
به من كرد انگار حرف دو سال را كه در دلش انباشته شده بود من به زبان
آورده بودم .


•     گویا بجای اینكه شما به من جواب بدین ، باید من بشما جواب پس بدم این وظیفه شماست!


•     اومدیم و من تو راه تصادف كردم و هرگز به این خونه نرسیدم . نباید
صبحانه و داروهای مادرتون رو بدین؟ از شخصیت شما بعیده مهندس متین ، باورم
نمیشه


•     خانم من دیرم شده ، ممكنه اجازه بفرمایین


•     راجع به این موضوع بعدا میخوام با شما صحبت كنم یعنی حتما لازم می دونم


•     پس تا بعد . و رفت و در را بست


خاك بر سرت كنن با این مادر داریت . حاضر بودم بمیرم و چنین پسری نداشته باشم .


سری به افسوس تكان دادم و گفتم : مادرجون شما ناراحت نباشین جوونه ، تجربه نداره


از نگاه مادر خواندم كه گفت: مگه تو چند سالته تازه ده سال هم كه از پسر من كوچكتری


•     خب حالا صبحانه خوردین ؟ داروهاتون رو چی؟


•     پس اوضاع رو به راهه ، بیخودی مهندس رو دعوا كردم . میاین بریم بیرون
قدم بزنیم؟ شاید از هوای ابری خوشتون نمیاد . باشه، اصرار نمی كنم.
میخواین براتون كتاب بخونم ؟


باز همان نگاه قشنگ!


•     رمان تاریخی_عشقی دوست دارین؟


با بستن چشمهایش رضایتش را اعلام كرد: خب من الان بر میگردم


از اتاق بیرون آمدم . در پله ها به ثریا برخوردم


•     همه چیز رو به راهه گیتی خانم؟


•     بله ممنون. كتابخانه طرف چپه دیگه ، درسته؟


•     بله، بیاین تا نشونتون بدم


با هم به كتابخانه رفتیم . خانمی جوان، تقریبا سی و چند ساله ، مشغول تمیز كردن آنجا بود .


•     سلام خسته نباشین


•     سلام خانم ، ممنونم


•     ایشون محبوبه خانم هستن ، نظافت منزل با ایشونه


•     كار رو به كاردون سپردن . این خونه واقعا می درخشه


•     ممنونم نظر لطف شماست دیگران هم كمك می كنن


•     آقای مهندس كه ناراحت نمی شن من كتاب بردارم ؟


•     نه خانم ، آقا دست و دلبازن . فقط تمیز نگهدارین . خودتون میخواین بخونین؟


•     بله، ولی برای خانم متین . باید سرگرمشون كنم یه گوشه تنها نشستن و فكر كردن افسردگی میاره


•     فكر نمی كنم مفید باشه ، خانم


•     ولی ایشون كه راضی بودن


•     جدا؟ خودشون گفتن؟


•     نه من پرسیدم ایشون با نگاه و اشاره چشم، جوابم رو دادن


•     ای خانم، خودتون رو خسته نكنین پرستارهای سابق فقط لباسهای تمیز به
خانم می دادن . دارو ، غذا رو هم می دادن ، همین . بقیه وقتشون رو به
خودشون اختصاص می دادن


•     من حقوق خوبی می گیرمف پس باید كاری كنم كه حلال باشه . اینجوری
اتفاقا سر منم گرم میشه . بیكاری بیشتر از هر چیز آدم رو خسته میكنه .


•     راستی به دستور آقا ، اتاق كنار اتاق خانم رو براتون آماده كردیم . اونجا اتاق پرستارهای خانمه


•     ممنونم


•     می خواین بریم اونجا رو ببینین؟


•     فعلا كه قول دادم برای خانم كتاب بخونم ، باشه یه ساعت دیگه ثریا خانم


•     هر طور میل شماست


ثریا رفت . محبوبه هنوز داشت گردگیری میكرد . عجب كتابخانه بزرگی آدم را
یاد كارتن زشت و زیبا می انداخت . حقا هم كه اخلاق صاحبش هم مثل همان
هیولاهه بود. كتاب دلاور زند را از داخل كتابخانه برداشتم و به طبقه بالا
آمدم


•     مادر جون یه كتاب خوب پیدا كردم . نمی دونین چقدر قشنگه . اینو كه نخوندین؟ خب، پس بخونم؟


سرش را به مبل تكیه داد و آمادگی خودش را اعلام كرد . سه ربع مداوم برایش
كتاب خواندم دیگر زبانم خشك شده بود كتاب را بستم و گفتم : خب برای صبح
كافیه .


بلند شدم رفتم دستم را شستم و به اتاق برگشتم تا با میوه هایی كه ثریا
آورده بود از مادر جون پذیرایی كنم . پس از آن از ثریا خواستم اتاقم را به
من نشان دهد . با هم به آنجا رفتیم. اتاقم مجاور اتاق خانم متین بود و بطرف
جلوی باغ پنجره داشت . اتاقی در حدود بیست متر، دلباز ، روشن زیبا ، با
موكت و پرده های كرم، مبلمان كرم قهوه ای ، تلویزیون ، میز توالت ، تخت و
تمام وسایل رفاهی


ثریا در كمد را باز كرد . این لباسها برای شماست . بعضی نوئه ، بعضی رو هم پرستارهای سابق استفاده كردن


•     چه لباسهای قشنگی!


•     خب اینجا مهمونی های آنچنانی داریم . باید لباسهای مرتب می پوشیدن
هرچند خانم تو مهمونی ها شركت نمی كنن . البته جشن و مهمونی بزرگ دو سالی
میشه كه نداشتیم . دیگه روحیه این برنامه ها رو ندارن اینطوری كار ما هم
كمتره. و خندید


•     حالا من باید اینها رو بپوشم؟


•     اگه دوست داشتین . اجباری در كار نیست


خوشحال شدم . هیچ دوست ندارم لباس دست دوم بپوشم . بطرف میز توالت رفتم یكی
دوتا اسپری ها و عطرها را بو كردم و گفتم : وای چه عطرهای خوشبویی اینجاست
. چه وسایل آرایشی! نكنه پرستار خونه رو با خانم خونه عوضی گرفتن


با لبخند پاسخ داد: پرستار خونه كمتر از خانم خونه نیست . چون همه جا
همراهشونه ، تو مهمونی ها، مجالش ، مسافرتها. اگه با من كاری ندارین من برم
گیتی خانم


•     بفرمایین سپاسگزارم


وقتی ثریا رفت ، روی تخت دراز كشیدم و به فكر فرو رفتم . خدایا حاضر نیستم
زندگی به این راحتی داشته باشم و روحم ناراحت و در عذاب باشه . اقلا اگه
همه چیز رو ازمون گرفتی، سلامتی مون رو نگیر . عاطفه و محبتم رو نگیر .
كمكم كن این زن رو از این وضع نجات بدم . یا حضرت زینب ، تو رو بهترین
پرستار لقب دادن ، پس تو رو به بزرگیت قسم می دم دستم رو بگیری .


باران به شیشه ها میخورد . انگار بجای من آسمان گریه میكرد . بی اختیار منتظر مهندس بودم


به اتاق خانم متین سری زدم . دیدم كتاب را در دستش گرفته و مشغول مطالعه
است . لبخند به لبم نشست گفتم: بخونید، راحت باشید. و از اتاق بیرون آمدم .
تصمیم گرفتم گشتی در ساختمان بزنم . اول بسمت اتاق رو به رویم كشیده شدم
كه اتاق مهندس بود . ده متری با اتاق من و مادر فاصله داشت . یعنی راهرو حد
فاصل اتاق ما و او بود . آرام در آن را باز كردم . موكت آبی آسمانی پرز
دار، پرده های سرمه ای زیبا ، كه زیرش تور سفیدی آویزان بود ، مبلمان سرمه
ای ، تخت مشكی كه رو تختی سرمه ای زیبایی روی آن كشیده شده بود و با پرده
ها هماهنگی كامل داشت . چه اتاق آرام بخشیه! این مرد با این روحیه عصبی چه
اتاقی داره! آدم انگشت به دهن می مونه . نه حدسم درسته . تو اونی نیستی كه
نشون می دی. وای، چه عكس خودش رو هم گذاشته كنار تختش. چه از خودش خوشش
میاد . پس خودت هم می دونی چه تیكه ای هستی؟ این هم كه باباته، خدا رحمتش
كنه! چه دستش رو دور گردن زنش انداخته ، در را بستم و به راهرو بازگشتم .
آن طرف، سالنی بزرگ توجهم را جلب كرد كه همه چیزش گلبهی بود . چه كنسول و
ویترین زیبایی. چه دستشویی و حمامی. خدایا حتی دستشویی این كاخ نشینهای
اشراف زاده هم با همه فرق داره . هنگام پایین رفتن از پله به خانمی چهل و
چند ساله برخوردم كه ملحفه به دست بالا می آمد





• سلام خانم


• سلام گیتی خانم ، خسته نباشین


• شما خسته نباشین. افتخار آشنایی با......


• من صفورا هستم


• خوشوقتم


• منم همینطور تعریفتون رو زیاد شنیدم


• ممنونم





•     وقتی شنیدم آویزون كردن شال و بارونی شما به جالباسی ، از افتخارات آقاست ، خوشحال شدم


•     این چه فرمایشیه . ایشون خواستن ناراحتی رو از دلم بیرون بیارن آخه صبح كمی دیر رسیدم ، ایشون عصبانی شدن


•     بله تو آشپزخونه صداتون رو شنیدم ، خوشم اومد. اعتماد به نفس تون عالیه و البته فوق العاده زیبا هستین


•     لطف دارین . این خونه چقدر خدمه داره !


•     كار هم زیاده . تازه یه ساختمون هم پشت اینجاس كه متروكه س . زمانی به پدر ومادر جناب متین مرحوم تعلق داشته، خانم بیدارن؟


•     بله، فكر میكنم


•     میخوام ملحفه هاشون رو عوض كنم . با صفورا همراه شدم و بالا برگشتم


•     روزی چند بار اینكار رو می كنین؟


•     هر روز، آقا وسواس دارن ، بیچاره مون كردن بخدا


•     اگه لعنتم نكنین خواستم خواهش كنم از این به بعد روزی دو بار ملحفه ها رو عوض كنین ، صبح ، شب


فكر كنم در دل گفت: آقا فقط وسواس داره ولی این كه دیگه دیوونه حسابیه . در
ضمن اگه ممكنه رنگ ملحفه ها متفاوت باشه . دو رنگ شاد و ملیح . باید برای
تغییر روحیه خانم تلاش كنیم صفورا خانم


در زدم و وارد اتاق خانم متین شدیم . سلام خانم!


•     اما ملحفه های رنگی باید تهیه بشه خانم ، ما فقط سفید داریم . باید به آقا بگید


•     من با ایشون صحبت می كنم مهندس چه ساعتی تشریف میاره؟


•     ساعت دو میان


•     خانم ناهار رو با ایشون می خورن ؟ صفورا در حالیكه ملحفه قبلی را از
روی تخت برمی داشت گفت: نه ، خانم اینجا تو اتاقشون می خورن


•     تنها؟


•     بله


•     چراتنها؟


•     والـله چی بگم، گیتی خانم


به مادر نگاه كردم . غم در چشمهایش هویدا بود. مادر و پسر آنقدر با هم غریبه!


•     مسئول میز غذا كیه؟


•     ثریا خانم


•     رفتین پایین صداشون كنین


•     چشم


•     خانم متین میخوام ازتون اجازه بگیرم و برنامه ریزی اینجا رو عوض كنم شما بهم اجازه می دین؟


چشمهایش را بست و باز كرد


•     ممنونم این مهندس رو به من واگذار كنین می دونم باهاش چكار كنم ، انگار با زمین و زمان قهره


خانم متین آهی كشید و سری بطرفین تكان داد . بیچاره چه دل پردردی داشت ثریا آمد . با من كاری داشتین گیتی خانم ؟


•     بله، ببخشید مزاحم شدم . خواستم بپرسم اینجا غذا چه ساعتی سرو میشه؟


•     خانم ساعت یك ناهار می خورن . آقا ساعت دو ، دو و نیم


•     آقا كجا غذا میخورن؟


•     سر میز ، تو سالن غذاخوری


•     از این به بعد من و مادرجون هم همون جا غذا می خوریم . اتاق خواب كه سالن غذا خوری نیست


•     بله، ولی آقا؟


•     آقا ناراحت می شن؟


•     نمی دونم


•     امتحان می كنیم تازه ایشون كه دیرتر میان


•     شام چی؟


•     خب اگه ناراحت شدن ، ایشون تشریف ببرن تو اتاق خوابشون غذا بخورن ببینن چه مزه ای داره


خانم متین لبخندی زد كه از چشم من پنهان نماند . ثریا با تعجب گفت: گیتی
خانم ، می بخشین دخالت می كنم ، ولی آقا اخلاقهای بخصوصی دارن . الان دو
ساله اینطور عادت كردن البته در كنار مادر غذا خوردن را دوست دارن اما
اینطور عادت كردن . نكنه


•     خب این به ما چه ربطی داره؟


•     آخه می ترسم نارحتتون كنه


•     ناراحت نمی شم ثریا خانم . یه چشمه اش رو كه صبح دیدی


•     بله و از تعجب چشمام شده بود چهار تا . آقا شال و كت كسی رو بگیره و به جالباسی بزنه؟!


•     تازه من میخواستم صبر كنیم با آقای مهندس غذا بخوریم، ولی خب شاید
ایشون خوششون نیاد در كنار یه پرستار بشینه غذا بخوره . ولی از مادر جون
مطمئنم و این جسارت رو می كنم . ساعت یك سر میز هستیم


•     بله


•     پرستارهای قبلی كجا غذا می خوردن؟


•     تو آشپزخونه، گاهی هم همین جا با خانم


•     آدمها تا می تونن دور هم باشن ، چرا دور از هم باشن؟ افراد این خونه
از خدمه و ارباب ، عضو این خونه هستن . سكوت و تنهایی نه تنها مشكلی رو حل
نمی كنه ، بلكه مشكلاتی رو هم بوجود میاره و این یه نمونه شه . و به
مادرجون اشاره كردم و ادامه دادم: حیف این خانم زیبا و مهربون نیست تو كنج
این اتاق عمرشو تلف كنه؟ مادرجون چیزیش نیست فقط تنهایی باعث سكوتش شده و
افسرده شده ، همین . اون رو هم من درست میكنم ، ولی اول باید مهندس رو
اصلاح كنیم ایشون از همه بیمارترن


همه زدیم زیر خنده . مادر هم لبخند زد. ثریا رفت . بلند شدم موهای مادرجون
را بحالت خیاری پشت سرش جمع كردم . كمی عطر به او زدم ، كمی كرم و رژ برایش
مالیدم و و با هم از پله ها پایین آمدیم . مادرجون بخاطر مصرف داروها كمی
آهسته تر از حد معمول راه می رفت. كمی در سالن نشیمن نشستیم تا غذا آماده
شد . سر میز دوازده نفره ای نشستیم كه شمعدانهای قشنگ نقره ای رویش بود.
گلدان چینی بزرگ در وسط میز از گل خالی بود . محبوبه خانم غذا را آورد .
خانم متین یك كفگیر كشید . كفگیر را برداشتم و گفتم : مادر جون این غذای یه
كودك یه ساله س نه شما، پس دستم رو رد نكنین و میل كنین. شما باید تقویت
بشین .كمبود ویتامین روی اعصاب اثر می ذاره همینطور روی اندام، پوست ،
زیبایی. شما خانم زیبایی هستین پس زیبایی تون رو حفظ كنین


نگاهی به من كرد كه این معنی را می داد: زیبایی رو میخوام چكار؟ به چه دردم
میخوره . بگو محبت و سلامتی كجاست؟ برای خانم متین یك ران مرغ سرخ شده
گذاشتم . بعد برای خودم یك كفگیر برنج كشیدم و كمی مرغ برداشتم . خانم متین
چپ چپ به من نگاه كرد . گفتم: اونطوری نگاهم نكنین مادرجون، میترسم اگه یه
كفگیر بیشتر بخورم دیگه بیشتر بخورم دیگه این ظرافت رو نداشته باشم ، ولی
بخاطر شما چشم ، اینم یه كم دیگه . خوبه؟


لبخند زد و مشغول صرف غذا شدیم . مادر وقتی غذا را در دهانش می گذاشت
دستهایش لرزش خفیفی داشت كه در اثر مصرف داروهای اعصاب بود . دلم گرفت .
خدایا آخه این زن زیبا سنی نداره ، موهای مشكی اش فقط چند تار سپید داره،
همین فردا موهاش رو براش رنگ می كنم


•     ثریا خانم؟


•     بله


•     میشه خواهش كنم از این به بعد این گلدون رو از گل طبیعی پر كنین؟


•     چشم،گیتی خانم


•     ببخشید من دارم دستور می دم . اینها همه بخاطر سلامتی مادر و آقای مهندسه


•     بله،خواهش می كنم . ما حاضریم روز و شب در اختیار شما باشیم ، ولی
شما پرستار دائم خانم باشین و خانم سلامتی شون رو بدست بیارن


•     انشاءا.....


•     ولی آقای مهندس كه حالشون خوبه؟


•     بنظر من مادرجون حالشون خوبه ، آقای مهندس پرستار میخوان


صدای خنده بلند شد . مادر جون سری تكان داد و لبخند زد .


•     وای خانم ،آقا اومدن. صدای بوقشون میاد برعكس امروز چه زود اومدن ساعت یك ونیمه


•     نگران نباشین تا برسن داخل ساعت شده دو، وما غذامون رو خوردیم و رفتیم


ثریا از ترسش در رفت .راستش خودم هم نگران بودم كه این هیولای بی شاخ و دم
زیبا چه عكس العملی نشان می دهد ، ولی باید مبارزه میكردم و سكوت حاكم بر
عمارت را می شكستم . خانم متین از سر میز بلند شد و قصد رفتن كرد .من هم
بلند شدم و همراهش از سالن بیرون آمدم كه به مهندس برخوردیم. با حالت تعجب
به مادرش چشم دوخته بود .


•     سلام مهندس متین


•     سلام خانم، سلام مامان


خانم متین سرش را خم كرد


•     سلام آقا خسته نباشین


این محبوبه بود كه برای جمع كردن ظرفها با سینی وارد سالن غذاخوری می شد .


•     سلام محبوبه.مثل اینكه امروز اینجا خبرهاییه. جشن گرفتین؟


•     بله یه كوچیك دوستانه ! جای شما خیلی خالی بود .


سكوت كرد و لبخند ظریفی زد .خوشحال شدم با خانم متین از پله ها بالا رفتیم .
خانم متین را به اتاقش بردم و داروهایش را دادم . از اتاق بیرون آمدم . به
مهندس برخوردم كه بسمت اتاقش می رفت .لبخندی به من زد وگفت: امروز چطور
گذشت ؟


•     خیلی خوب


•     خوشحالم


•     مادر خوابیدن؟


•     كم كم می خوابند


مهندس بسمت اتاق خودش قدم برداشت تا كیفش را در اتاق بگذارد و لباسش را عوض كند گفتم : می بخشین جناب متین؟


•     بله خانم . جلوتر رفتم تا خانم متین صدایم را نشنود


•     حالی از مادرتون نمی پرسین؟


•     دیدمشون سرحال بودن نیازی به پرسش نداره


•     ولی مادرتون نیازمند محبت شماست .اون مادرتونه ، نه یه غریبه


•     می گید چكار كنم؟


•     برید اتاقشون و كمی باهاش صحبت كنین


•     وقتی جواب نمی ده چه فایده داره؟


•     ولی من از صبح از ایشون جواب گرفتم


•     یعنی با شما حرف زد؟


•     به روش خودشون


•     شما روانشناسید ، من كه نیستم


•     خب من دارم شما رو راهنمایی می كنم


•     ببینین خانم ، شما پرستار مادر هستین ، نه معلم بنده


•     من شاگرد شما هستم ، ولی خواهش میكنم كمی به مادرتون توجه كنین .
رسیدگی و محبتهای من بدون توجهات شما بی فایده س . شما دارین این همه هزینه
می كنین ، خب به جاش محبت كنین . والـله ، خیلی راحتتر و كم هزینه تره


بسمت اتاق خودش قدم برداشت


•      می رین احوالشون رو بپرسین؟


•      بعد از ناهار ، فعلا خسته و گرسنه هستم


•      ولی اون موقع ایشون خوابن


•      خب بعدازظهر كه بیدارن


•      برنامه بعدازظهر از ظهر جداست . بعد از ظهر هم باید محبت كنین با مادر چای میل كنین و باهاشون صحبت كنین .


•      دارین دستور می دین؟ اگه یادتون باشه ازتون خواستم به روش زندگی ما كاری نداشته باشین


•      اولا ، ازتون خواهش كردم . دوما ، من در روش زندگی شما دخالت نمی كنم ، فقط ازتون محبت خواستم .


•      خیلی خب . الان میام احوالی از ایشون می پرسم ، بشرطی كه شما نگاه مادرم رو معنی كنین


•      حتما ، با اجازه


•      رفتین كه !


•      هر موقع خواستین برین اتاق مادر، چند ضربه به در اتاق من بزنین میام .


مهندس داخل رفت و در را بست . به اتاقم آمدم ، گلسری به موهایم زدم كه
فرمایش متین را اطاعت كرده باشم . یادم رفت حكمت گلسر زدن را بپرسم . مردم
پاك زده به سرشون . به موهای همدیگه هم كار دارن . چند ضربه به در خورد .
در را باز كردم .كسی را ندیدم . خم شدم بیرون را نگاه كردم ، كنار در اتاق
مادرش ایستاده بود . بطرفش رفتم . در زد و وارد اتاق شدیم


•     مادر ، آقای مهندس خواستن حالی ازتون بپرسن . گفتم خوابیدین، ولی ایشون اصرار كردن .


متین نگاهی به من كرد و لبخند زد . مادر از توی رختخوابش بلند شد نشست


•     راحت باشین مامان. و كنار مادرش روی لبه تخت نشست .


•     ببخشید مهندس ، خیلی معذرت می خوام ، ولی ممكنه با شلوار بیرون روی تخت نشینین . ملحفه رو تازه عوض كردن


•     حق با شماست خانم ، اما این شلوار منزلمه


•     جدی؟ همرنگ قبلیه من متوجه نشدم . ببخشین


•     اشكالی نداره خانم . اتفاقا خوشم اومد . مثل اینكه از تمیزتر هم هستید


•     اختیار دارین


•     خب مامان ، چه خبرها؟


مادر به كتاب روی میز نظری انداخت


•     خبرها رو میزه ، مامان جان؟


•     شما هم كه روانشناس و مترجمید مهندس!


•     كتاب خوندین مامان؟ با سرش جواب داد


•     خیلی عالیه . مدتها بود اینكار رو نمیكردین . مادر نگاهی به من كرد و لبخند زد


•     می گن من براشون خوندم ، ولی بعد خودشون ادامه دادن


•     خیلی ممنون . پس مامان حسابی امروز مشغول بودن . خوشحالم . سر میز هم كه ناهار خوردین خوشحالتر شدم


بلند شد و گفت: خب الحمدالـله مثل اینكه روز خوبی داشتین . من فعلا برم ناهار بخورم . با اجازه


من هم بیرون آمدم و گفتم : ممنون . دیدین چه راحت بود . لبخند زد


•     البته یه كاری رو فراموش كردین


•     چكاری؟


•     اینكه ایشون رو ببوسین


دستهایش را در جیبش كرد و گفت: لابد بعد هم باید ایشون رو بغل كنم و توی هوا بچرخونم


•     نه فعلا اینكار لازم نیست ، چون میترسم از هیجان حالشون بد بشه .


با لبخند گفت: پس باید برم ایشون رو ببوسم؟


•     ممنون میشم . البته روزی چندبار! ولی حالا دیگه نه ، چون میفهمه كه
من ازتون خواستم . بعدازظهر وقت صرف چای، شب موقع صرف شام ، و آخر شب وقت
خواب


•     اینطور پیش بره كه دیگه بو سه ای برای بقیه نمی مونه ، خانم رادمنش


•     بقیه ؟ نكنه منظورتون ثریا خانم و محبوبه خانم و صفورا خانمه


زد زیر خنده . من هم خندیدم . سری تكان داد و گفت: نخیر منظورم كس دیگه ایه


•     شما آدم مهربونی هستین . نگران نباشین . در ضمن تقدیم بوسه بمادر
موهبتی نیست كه همه ازش برخوردار باشن، هربوسه به مادر یك قدم به سوی
خوشبختیه و ده قدم بسوی بهشت . هرچقدر مادر رو ببوسین بپای بوسه های ایشون
نمی رسه و باز هم كمه . مهندس ، ای كاش مادرم زنده بود و یه دنیا بوسه
تقدیمش میكردم


نگاه عمیق به من كرد و لبخند زد: ممنون خانم دكتر، امر دیگه ای نیست ؟ به قار و قور افتاده . و به معده اش اشاره كرد .


•     عرضی نیست مهندس . باز هم ممنونم .


از پله ها كه پایین می رفت گفت: ایستادین ببینم احساس غرور میكنم یا نه؟


•     نخیر ، چون می دونم حتما احساس غرور می كنین . البته نه بخاطر زیبایی
پله ها ، بخاطر محبتی كه به مادرتون كردین . مطمئنم خدا هم ازتون راضیه


•     خدا؟


•     بله خدا


•     كدوم خدا؟


•     استغفرالـله . منظورتون چیه؟ مگه چندتا خدا داریم ؟


•     خدایی كه پدرم رو ازم گرفت ، یا اونكه مادرم رو بیمار كرد ، یا شاید
هم اونكه به دریای وسیعش دستور داد خواهر بیست و پنج ساله ام رو ببلعه .


به چشمانی كه غم و درد در آن موج می زد خیره شدم . درحالیكه از پله ها
پایین می رفت گفتم : متاسفم مهندس ، نمی دونستم كه این خونه از پای بست
ویرونه .


نگاهی به من كرد و دوباره به راهش ادامه داد. به اتاقم آمدم و شروع به نوشتن اتفاقات آن روز كردم و بعد خوابیدم
۳۱-۶-۱۳۸۹ ۰۹:۲۷ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
کاربر 10 ستاره
*
آفلاین
ارسال‌ها: 24,243
تاریخ عضویت: ۲۰ مرداد ۱۳۸۸
اعتبار: 93
سپاس ها 2
سپاس شده 691 بار در 670 ارسال
ارسال: #10
RE:بيا تو رمان الهه ناز جلد اول -قسمت بندي شده

قسمت6


ساعت چهار و نیم بیدار شدم. نیمساعت سه ربعی خودم را با دیدن وسایل اتاق
وكشوها و تلویزیون سرگرم كردم و ساعت 5 به اتاق خانم متین رفتم . روی مبل
نشسته بود و كتاب میخواند .


•     سلام مادر جون عصرتون بخیر





سرش را تكان داد و از جا حركت كرد.


•     راحت باشین به كجا رسیدین؟ و كنارش نشستم . به به! تند تند می خونین
ماشاءا... خوب خوابیدین؟ خب، حالا میایین بریم پایین؟ بلند شید بریم دیگه .
مادر جون خودتون رو تو این اتاق حبس نكنین.


مادر بلند شد.با هم پایین آمدیم ووارد سالن نشیمن شدیم .ثریا برایمان دو
فنجان چای آورد .تلویزیون نگاه میكردیم كه مهندس از پله ها پایین آمد


•     سلام ! عصر بخیر


به احترامش از جا بلند شدم و سلام كردم


•     بفرمایین خانم راحت باشین .


از پشت بطرف مادرش خم شد. گونه اش را بوسید وگفت: مامان جان چطوری؟


مادرجون نگاهی با تعجب به پسرش كرد . متین گفت: تعجب كردی مامان؟ یعنی ما
بلد نیستیم مادر خوبمون رو ببوسیم سر عقل اومدم دیگه .وقتی شما افتخار
دادین تشریف آوردین پایین، من هم شما رو می بوسم خاك پاتون هم هستم . و روی
مبل نشست و به من لبخند زد . چه خواب خوبی كردم


•     محبت كردن آرامش میاره مهندس


•     بله خانم، حق با شماست خواب بهشت هم دیدم


•     سلام‌‌ آقا عصر بخیر


•     سلام ثریا ممنونم


•     بفرمایین . جلوی مهندس خم شد تا او چای بردارد


•     كسی برام زنگ نزد؟


•     نیمساعت پیش الناز خانم تماس گرفتن گفتم استراحت می كنین


•     باشه باهاشون تماس میگیرم


الناز خانم دیگه كیه؟ من آدم حسودی نیستم ، ولی نمی دونم چرا یه دفعه یه
طوری شدم پس حتما بوسه ها رو برای الناز نگهداشته و ذخیره میكنه ای خوش به
سعادتت الناز خانم!


•     ثریا؟


•     بله!


•     به آقا نبی بگو یه نقاش بیاره در بیرون رو رنگ كنه


•     چه رنگ آقا؟


•     مشكی خوبه


•     چشم


•     ببخشین مهندس ، چرا مشكی ؟ بهتر نیست این خونه زیبا در و پنجره های زیبا داشته باشه؟


•     مشكی شیك تر نیست؟


•     چرا، مشكی رنگ شیكیه ، اما سفید آرامتر و زیباتره . در ضمن به ساختمون شما سفید بیشتر میاد


در حالیكه فنجان چای را از روی میز كنارش بر می داشت گفت: شما چه رنگی دوست دارین خانم روانشناس؟


•     سفید و سبز . شما چطور؟


•     من سیاه رو دوست دارم


•     فكر نمی كنم مهندس


•     فكر می كنین چه رنگی مورد علاقه منه ؟


•     آبی از روشن تا سیرش كه سرمه ای باشه


فنجان را كنار لبش نگهداشت . تعجب كرده بود . ادامه دادم : البته مشكی رو هم دوست دارین ، ولی آبی رنگ دلخواه شماست


•     از كجا فهمیدین خانم رادمنش؟


•     از اتاقتون . شما روحیه آرومی دارین . از رنگبندی اتاقتون لذت بردم . واقعا زیباست .


خنده ای كرد و چایی اش را نوشید . ثریا با ظرف كریستال پر از میوه وارد


•     ثریا به آقا نبی بگو نرده های بیرون و پنجره ها رو رنگ سفید بزنه


•     می بخشین شما برنامه خودتون رو اجرا كنین من فقط پیشنهاد دادم


•     پیشنهاد بجایی بود ، ما هم اجرا می كنیم . بد نیست تنوعی بشه


مادر جون لبخند زد.


یك پرتقال پوست كندم و خوردم . مهندس پرسید: با خواهرتون صحبت كردین؟


•     بله


•     نظرشون چی بود؟


•     ایشون كه از خداشونه ، اما باید صبر كنیم


•     من كه گفتم كار شما به كار ایشون مربوط نمی شه


•     با اینحال بهتره صبر كنیم


•     اونوقت ممكنه ما یكی دیگه رو استخدام كنیم


•     ماهم خدا رو داریم ، می گیم حتما مصلحت نبوده یا قسمت نبوده


نگاهی طولانی به من كرد. لبخند زد بعد پرتقالش را برداشت پوست كند . سپس
پوستها را خیلی سریع درون بشقابی دیگر با چاقو بحالت گل دور هم چید و آنرا
روی میز گذاشت! از این كارش خنده ام گرفت برایم جالب و دیدنی بود


•     خانم رادمنش ؟ از دید روانكاوی، این كار من رو چی معنی می كنین؟ و به گلی كه كاشته بود اشاره كرد : منظورم پوست پرتقاله


با لبخند به مادرجون نگاه كردم .لبخند به لب داشت و مرا نگاه میكرد گفتم: یك نوع شكرگزاری


•     شكرگزاری؟!


•     نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده بشقابی حلوا یا كاسه ای شله‌زرد یا یه چیز خوردنی از كسی هدیه بگیرین ؟


كمی فكر كرد و گفت : شخصا نخیر


•     یعنی تا حالا نشده یه دوست براتون یه ظرف خوردنی بیاره و ازش تشكر كنین؟


•     خب چرا، تو شركت دوستان گاهی تخمه ، شكلات تو ظرفی می ریزن و روی میز
می ذارن . یه بار هم شركت طبقه پایین ما به مناسبت سالگرد تاسیس ، یه ظرف
پر از شیرینیِ تر برامون آورد


•     خب شما چطور تشكر كردین؟


•     راستش، من هم چند شاخه گل از سبد گلی كه دوستم برام آورده بود چیدم و
تو ظرف شیرینی گذاشتم و برگردوندم . بعد هم از مستخدم شركت خواستم سبد گلی
تهیه كنه و از طرف من و پرسنل تقدیمشون كنه


•     و حالا شما هم به پاس تشكر از خدای مهربون كه چنین پرتقال خوشمزه‌ای
براتون آفریده همینطور ثریا خانم كه زحمت كشیدن و میوه آوردن، این گل رو
درست كردین و توظرف گذاشتین این روانكاوی بنده است .البته شاید خودتون
ظاهرا چنین قصدی نداشتین ، ولی ذاتا در وجودتون بوده و خواستین یه جوری
محبت رو جبران كنین .


صدای كف زدن خانم متین، من و مهندس را به تعجب واداشت، مهندس نگاهی با
ناباوری به من انداخت ، بعد نگاهش تبدیل به تحشین شد وگفت : شما دختر عاقل و
باهوشی هستین جدا لذت بردم


•     نظر لطف شماست


•     مامان می بینین این بار چه پرستاری براتون پیدا كردم .


لبخند زد و من هم تشكر كردم . تصمیم گرفتم به اتاقم بروم كه مهندس مخالفت كرد: می خواین تنها برین بالا چكار؟


•     میخوام شما و مادر راحت باشین


•     ما راحتیم، بفرمایین خواهش می كنم ! ترسیدم ، نكنه حرف بدی زدم


•     اختیار دارین


بعد از كمی صحبت مادر جون قصد رفتن كرد. بلند شدم تا او را همراهی كنم .
روی پله ها بودیم كه مهندس گفت: خانم رادمنش گویا می خواستین صحبت كنین من
منتظرتونم


•     در اون موضوع به تفاهم رسیدیم آقای مهندس، دیگه لارم نمی دونم . ولی در مورد موضوع دیگه ای میخوام باهاتون صحبت كنم


•     پس منتظرم


خانم متین را به اتاقش بردم و به سالن برگشتم


•     خب امرتون ؟


•     می خواستم خواهش كنم دستور بفرمایین ملحفه های متنوع تهیه كنند


•     ملحفه های متنوع؟! زنگ تلفن بلند شد و ثریا آمد گوشی را برداشت


ثریا گفت: ببخشید كلامتون رو قطع كردم گیتی خانم


•     خواهش می كنم


•     الناز خانم پای تلفن هستن آقا


در دل گفتم كه این الناز امروز ول كن نیست . الناز خانم! الناز خانم!


مهندس گفت : ببخشید خانم.


•     راحت باشین . و رفت گوشی را از ثریا گرفت .


•     سلام الناز خانم ........ ممنونم شما خوبید؟ .............خونواده
چطورن؟..............بله شرمنده م بهم گفتن اتفاقی افتاده ؟...............
شما لطف دارین ، همیشه احوال ما رو می پرسین كوتاهی از بنده‌س
.............. من گرفتارم ، خرده نگیرین .......... جانم ..............
امشب بریم دربند؟.......... چه ساعتی؟


بلند شدم از سالن بیرون برم تا راحتتر صحبت كند كه رو به من كرد و گفت:
خانم رادمنش تشریف داشته باشین، من راحتم . و اشاره كرد كه بنشینم دوباره
نشستم


•     مهمون كه چه عرض كنم، صاحبخونه اند . خب نگفتین چه ساعتی.........
ساعت 12 شب؟ نمیشه به پنج شنبه موكولش كنین؟ این هفته شمال نمی رم ........
آه ، پس قرار قبلی گذاشتین؟............... باشه موردی نداره ، من ساعت 12
میام دنبالتون با هم بریم . المیرا خانم هم میان ؟......... باشه منتظرم
باشین ............ اختیار دارین . مقصر منم كه فراموش كردم تماس بگیرم
........... قربان شما ، خوشحال شدم . سلام برسونین ........... خدانگهدار.


و گوشی را گذاشت . حسادت به دلم چنگ انداخته بود . چرا؟ نمی دانم


•     خیلی معذرت میخوام خانم رادمنش


•     خواهش میكنم


روی مبل نزدیكتر به من نشست و گفت: خب، می گفتین !


•     گویا ملحفه ها روزی یكبار عوض میشه و همه سفیدن ، من خواستم روزی
دوبار عوض بشه و هر بار رنگهای متنوع داشته باشه . اینه كه در صورت موافقت
ملحفه رنگی تهیه بفرمایین


•     ملحفه سفید اشكالی داره؟


•     آدم رو یاد بیمارستان و بیماری می ندازه .


لبخند ظریفی زد و با انگشت پیشانی اش را كمی خاراند و گفت: باشه، حرفی نیست . این رو هم در دانشگاه یاد گرفتین؟


•     نخیر احساسم بهم میگه


•     خب ، امر دیگه؟


•     اون باشه بعد ، میترسم باز كنایه بزنید. چون یه كم گرون‌تر و اساسی‌تره


•     شما خیلی حساسید . بگید خواهش میكنم


•     حالا نه یه وقت دیگه


•     باشه اصرار نمی كنم


•     راستی خواستم بخاطر اینكه سر میز با مادرتون غذا خوردم و اینجا نشستم
عذرخواهی كنم قصد جسارت ندارم ، خواستم مادر از تنهایی بیرون بیان و حال و
هواشون عوض بشه


•     اختیاردارین این چه فرمایشیه .اتفاقا خیلی خوشحال شدم . امروز روز متفاوتی برای من و مادر بود


•     امیدوارم


•     چطور همچین فكر كردین؟


•     گفتم شاید درست نباشه یه پرستار كنار شما بشینه ، غذا بخوره


•     مگه ما شاهزاده ایم ، خانم ؟


•     در هر صورت ، فكر نكنین قصد سوء استفاده دارم


•     نه خانم، چنین فكری نمی كنم . شما باید همیشه كنار مادرم باشین . پس باید راحت باشین اینجا منزل خود شماست


•     متشكرم


•     میتونم بپرسم مادر شما چرا فوت كردن؟


•     سكته مغزی كردن.


•     متاسفم، وپدرتون؟


•     ایشون هم از غصه دق كرد. تو دلم گفتم دور از جون


•     فاصله مرگ مادر و پدرتون چقدر بود؟


•     شش ماه


•     همدردی منوبپذیرین . دركتون می كنم .خیلی سخته . من كه فقط یكی رو از دست دادم هنوز نتونستم بپذیرم وای بحال شما


•     شما هم دو نفر از دست دادین :خواهرتون و پدرتون


سرش را پایین انداخت و نفسی بیرون داد وگفت: منظورم والدین بود . در هر صورت همدردیم


او چه می دانست كه من برادرم را هم از دست داده ام .آره واقعا همدردیم .
قدر مادرتون رو بدونین مهندس متین .بی مادری سختتر از بی پدریه


•     فكر كردین نمی دونم؟


•     شاید قلبا بدونین ، ولی عملتون اینو نمیگه


•     نه خانم من عاشق مادرم هستم


•     پس اینو نشون بدین


•     دادم دیگه


•     امیدوارم دائمی باشه . حتی وقتی من از اینجا رفتم .


•     من این چیزها رو موثر نمی دونم ، ولی برای اینكه در كار شما خللی
وارد نشه به حرفهاتون گوش میكنم .تصمیم گرفتم این بار من مطیع پرستار مادرم
باشم .نمیخوام روزی كه از اینجا می رین، كه مطمئنم اون روز دور نیست بگید
كمكتون نكردم


•     از حالا دارین بیرونم می كنین؟


•     اختیار دارین . دیدین كه صبح بخاطر اینكه بمونین ازتون پوزش خواستم این كار اصولا از من بعیده


•     ممنونم


•     هنوز نمی خواین كاردومتون رو بگین


•     نه اون باشه یعد. راستی من اجازه دارم از وسایل اینجا استفاده كنم؟ از كتابخونه،ضبط صوت....


•     البته گفتم كه اینجا منزل شماست


•     ممنونم واسه خودم نمیخوام واسه مادر میخوام


•     مادر اهی موسیقی بود، اما دیگه نیست.خودتون رو عذاب ندین


•     من افراد این خونه رو به اصلشون بر می گردونم


در حالیكه سیگاری روشن میكرد لبخندی زد وگفت: پس فرشته نجات استخدام كردم؟!
۳۱-۶-۱۳۸۹ ۰۹:۲۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  غمگین اما زیبا man fallah 675 39,042 ۳۰-۶-۱۳۹۲ ۰۲:۴۰ صبح
آخرین ارسال: عسل رفیعی
  داستان عاشقانه ی یک شعر.... امشاسپند 0 482 ۱۵-۶-۱۳۹۲ ۰۴:۲۹ صبح
آخرین ارسال: امشاسپند
Bug و خداوند سکوت را آفرید . . . ( جالبه بخونید ) Arezou-66 11 2,295 ۶-۶-۱۳۹۲ ۱۱:۵۲ عصر
آخرین ارسال: امشاسپند
  کتاب "روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس" | عرفان نظر آهاري Arezou-66 21 2,369 ۳۰-۴-۱۳۹۲ ۰۲:۰۱ عصر
آخرین ارسال: haleki
  دختر بچه ای که خدا از او عکس می گرفت Lord Forum 3 956 ۹-۳-۱۳۹۲ ۰۲:۰۳ عصر
آخرین ارسال: موج مثبت

درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 750.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

جستجو در انجمن