درود مهمان گرامی!   ورود   )^(   ثبت نام زمان کنونی: ۱۱-۶-۱۳۹۳, ۱۱:۲۸ عصر


 
پرداخت قبوض رویال بلاگ
سرزمین بلاگ حامد اسکندری

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

حالت موضوعی | حالت خطی
به دلتنگی هایم دست نزن
نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
غایب
ارسال‌ها: 29,179
تاریخ عضویت: ۱۳ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 115
سپاس ها 0
سپاس شده 1042 بار در 1017 ارسال
ارسال: #11
RE: به دلتنگی هایم دست نزن

تقریبا 9 بود . آخرین چهارشنبه سال بود . هوا سردتر شده بود واسه همین با مریم اومده بودیم داخل خونه .
مریم: چرا پس بیدار نمی شن؟
حوصله ات سر رفته؟
-نوچ خونه ساکته خیلی .
می خوای بیدار شون کنیم ؟ با شیطنت گفت چه طوری؟ نمی دونم. دوباره تکیه داد به مبل .
-دییی .. در اتاقشونو بزنیم فرار کنیم ؟
خندیدم .. با چشمای شیطون بزرگش منتظر عکس العمل من بود . اوووم . یه چیز بیشتر .. بیشتر؟ اوهوووم .. یعنی بیشتر بترسن .
یه ذره فک کردم آهااان ... وایسا الان میام . سویچو ورداشتم پریدم طرفحیاط ... ... از تو ماشین وسایل چهارشنیه سوری رو که گرفته بودیم از توماشین ورداشتم برگشتم.
مریم تو پذیرایی منتظر وایساده بود .. پاکت وسایلو که دید :متین می خوای چکار کنی؟ دستشو گرفتم بیا تا بهت بگم .
آروم رفتیم از پله ها بالا . کنار پله ها ایستادیم .اتاقای بالا چهارتا خواب بود کنار هم .. اتاق اولی مال سهیل اینا بود . وسطی ما بودیم وبهزاد هم از همه دورتر بود کنار اتاق ما ... رفتیم تو اتاق خودمون یهنگاهی به کیسه انداختم . مریم با تعجب نگام می کرد . چند تا چیز انتخابکردم اومدیم بیرون .. کبریتو دادم دستش.. می خوای چکار کنی؟ بندازی تواتاقشون ؟ با خنده گفتم اوهووم .. ناراحت نشن ؟ نه بابا . چهارشنبه سوری هدیگه  ...تو اتاق سهیل اینا . خب؟روشن کن کبریتو بنداز واسه من .. نندازیداخل هاااا . تا منم روشن کنم بعد پرت میکنیم تو فرار می کنیم . خب ؟
متین ؟ هوم؟ میگم شاید خواب نباشن .. یکم نگاش کردم . راست میگه .شاید خب .. خب یه کاری میکنیم .اول داخل اتاقا رو نگاه می کنیم که ببینمخواین یا نه ؟ اگه بیدار بودن هم میگی اشتباهی اومدی هوم؟ باشه ..
مریم رفت پشت در اتاق سهیل اینا منم اتاق بهزاد اینا .. با هم درو بازکردیم . بهزاد خواب بود شقایق اون طرف تر بود ندیدمش اونم احتمالا خواببود . درو رو هم گذاشتم ..نگاه مریم کردم . داشت می خندید . با اشاره گفتمهوم؟ خوابن ..  چشمک زدم ... تو لحظه آخر نگاهم به کنسول بزرگی که توراهرو بود افتاد .. مریمم .. با دست گفت چیه ؟ نرو پایین بیا پشت اینکنسوله .. اونم شیطون تر از من خندید . مریم دوباره درو باز کرد . کبریتوکشید گذاشت  روگذاشت رو فیتیله اش ...فیتیله اشو واسش یکم بلند تر کردهبودم . کبریتو پرت کرد طرفم . زود بازش کردم .. کبریت آتیش نمی گرفت !مریم از اون طرف بال بال می زد .. از فکر اینکه ضایع شیم تو دست خودمونسروصدا بلند شه خنده ام گرفته بود .. که یه دفعه روشن شد و مریم انداخت تواتاق و منم زود همین کارو کردم .. پریدیم پشت کنسول .. اول از اتاق سهیلاینا با فاصله چند ثانیه از اتاق بهزاد اینا صدای ترقه و آتیش بازی و جیغدخترا بلند شد ... 4 تاشون پریدن بیرون و هاج و واج نگاه می کردن ....دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرمو دستمو از رو دهن مریم ورداشتم دوتایی بلندبلند شورع کردیم خنده  و از پشت اومدیم بیرون و دویدیم سمت پله ها و باخنده پریدیم پایین ..
مریم با خنده : چهارشنبه سوری تون مبارک ..
من :سلام بچه هااا ..
بهزاد:شما ها بودین ؟ اگه دستم بهتون برسه
صدای جیغ و خنده ما و داد و فریاد اونا و آتیش بازی تو هم قاطی شد و ماکه دست تو دست هم فرار کردیم سمت ساحل و با خنده واسه هم از وضع و حالاونا می گفتیم و مسخره می کردیمو می خندیدم ..
آخ متین وایساا ...
مریم کفشاشو در اورد
منم خندیدمو کفشامو در اوردم .. دستشو گرفتم پا برهنه رو شنای نرم ساحل دنبال هم می دویدیم .
مریم :عمرا فک کردی منو می تونی بگیری؟
اگه گرفتم چی؟
خندید بلند گفت هر چی تو بگی .. ببین مرد ِ و قولشاا؟ هر چی من گفتم؟
دم اسبی موهاش وقتی می دوید اینطرف و اون طرف می رفت و با مزه شده بود . همین طور که می دوید برگشت باشه مرد و قولش ! و چشمک زد ..
من: این شامل زن ها هم میشه . با نفس نفس گفت پس چرا می گن مرد ؟ آخهاون موقع ها فقط مردا قول می دادن ضعیف ها فقط آشپزی و کودک داری می کردن. با جیغ وایساد . گفت : خیلی بدجنسی . بهش رسیدم دستمو دورش حلقه کردمدورش .. با خنده تو ساحل چرخوندمش .. با هم تو شن ها پخش زمین شدیم ...تازه فهمیدی بدجنسم ؟ یو ها ها هاااا ...دیدی گرفتمت ..
با جر زنی ...
خندیدم . اینقده خوبه . خب حالا چی میخوای ؟ کولی ..
آآآ متین ؟ کولی؟ من کولت کنم ؟
شونه هامو انداختم بالا .آره کولی می خوام . با چشمای سیاه بزرگش باتعجب نگام می کرد . پق زدم زیر خنده . زود باش زود باش . ا ِ بدجنس نشو .بیا واست قلعه درست کنم .
نوچ قلعه نمی خوام . کولی می خوام .
زشته . غول گنده . من چه جوری تو رو با این هیکلت کول کنم ؟
دستشو به زور کشیدم وایسته ... آآآ جدی جدی .. پس چی؟ پشت کن بیام روکولت . نمی تونم .. ا ِ؟ نمی تونی؟ نوچ .. زیر پاشو و کمرشو گرفتم .. حالاکه نمی تونی پس باید مجازات بشی .با خنده دستشو حلقه کرد دور گردنم.. چهمجازاتی ؟ حالا می بینی .. تا ساحل 3-2متری بیشتر نبود . مریم یکم جلو رونگاه کرد .. متین داریم کجا می ریم ... ا.. مجازاتت که کردم دیگه بهم کولیمی دی . الان غرقت می کنم ..پاهاشو یکم تکون داد بیاد پایین نمی زاشتم ..خنده ام گرفته بود . آب سرد بود .. تا زانو تو آب رفته بودیم . متینیی ..آآآ غرق می شیماا .. نوچ تو غرق می شی . مجازات می شی .. تخفیف نمی دی یکم؟ نوچ ...به دفعه زیر پام خالی شد و دوتامون رفتیم تو آب ... تو دلم خالیشد . اصلا انتظار اون چاله و همچین چیزی رو نداشتم . تو یه لحظه دوتاموناز آب بیرون اومدیم . آب تا شونه های من بود ولی مریم قدش از من کوتاه تربود تا چونه اش تو آب بود از طرفی هم یه دفعه تو آب افتاد آبم سرد بود .زیر بغلشو گرفتم اومدیم یکم بالا تر . دوباره شیطونیم برگشته بود ..مریممثل اینکه ترسیده بود ولی حالش جا اومده بود و شروع کرد به جیغ جاق . الهیمتین بگم چی  بشی . یکم آب پاشیدم بهش ... اونم شروع کرد ... ابو به طرفهم پرت می کردیم . دولا می شد که آب ور داره می رفتم طرفش بندازمش تو آبفرار می کرد . دیگه به سردیه آب  عادت کرده بودیم . و خوش می گذروندیم .ااا .. وایسا نشونت می دم .. ازش فرار کردمو طرف ساحل .. سرد بود ...مریمم اومد بیرون . دیوونه ببین چه کار کردی ... موش آبکشیده شدم .. خیسشده بود و لباسش بهش چسبیده بود .. با شیطونی نگاش می کردم .. فهمید اومدنشست کنارم زانوهاشو گرفت تو بغلش .. هوم چیه ؟ آروم گفت سردمه . .. پاشدمرو به روش نشستم ... دستاشو بین شکمو و زانو هاش که جمع کرده بود تو بغلشگرفته بود . و کز کرده بود . دسنتامو گرفتم دورش محکم بغلش کردم . نتونستکاری کنه . سنگینیمو انداختم روش . می خواستم دراز بکشه . که خودشو گرفتهبود نیوفته .و پاهاشو باز کردم و خوابیدم روش ... نکن متین پاشو . بچه هامیان .. خب بیان ؟ با کلافگی گفت ا پاشو ... نمی خوام .. سنگینیمو دادم رویه زانوم که رو زمین بود . پاهاشو لای پام گذاشتم . بیشتر به خودم چسبونمش. متیـــ .. نزاشتم حرفش تموم بشه . 2-3 بار لبامو گذاشتم رو لباش و مکیدمو بلند کردم . نگام می کرد . چشمامو  جمع کردم . مزه ماهی می دی . پق زدزیر خنده .
لبامو گرفتم جلوش . من مزه چی می دم ؟ یکم نگام کرد . چشمامو بستم .یکم صبر کرد . من همون طوری صورتمو جلو صورتش نگه داشته بودم . از فکراینکه لبای نرمشو بزاره رو لبام تو دلم ضعف می رفت . یکم تکون خورد .چشمامو باز کردم . همزمان چشماشو بست و لباشو گذاشت رو لبم .2 بار آروملباشو لای لبام گذاشت و مکید .  هر باز که لبشو ور می داشت و دوباره میزاشت تو دلم خالی می شد . چشماشو باز کرد . لبخند زدم بهش ..
هوم ؟ مزه چی میدم ؟یکم نگام کرد .. چشماش شیطون شده بود ...مزه ی..ممم قورباغه ...پق زدم زیر خنده . انتظار نداشتم اینجوری جواب بده . باشیطونی خندیدو خودشو کشید بیرون از زیرمو .. به خودم که اومدم دیدم مثلماهی از زیرم لغزیدو رفت ....
کجا می ری ماهی کوچولوی بدجنس . حالا دیگه متینی قورباغه شد؟
با خنده برگشت و واسم زبون دراورد و رفت طرف ویلا.

۱۳-۷-۱۳۸۹ ۰۹:۲۷ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
غایب
ارسال‌ها: 29,179
تاریخ عضویت: ۱۳ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 115
سپاس ها 0
سپاس شده 1042 بار در 1017 ارسال
ارسال: #12
RE: به دلتنگی هایم دست نزن

دمدر ویلا مریم وایساد تا رسیدم بهش . با قیافه مردد مریم تازه یادم افتادبا بچه ها چه کار کرده بودیم مریم نگام می کرد ... هوم؟ بچه ها . خب چهکار کنم فکر تو بود ...
آآآ متین ! من؟ شونه هامو بالا انداختم .. پس چی من؟ کی گفتخونه ساکته؟ کوفت منکه نگفتم ترقه بندازیم گفتم در بزنیم فرار کنیم . آخهدر زدن مال زمان مادر بزرگ من بود تازه اون موقع هم زنگ می زدن فرار میکردن . یکم با تکنولوژی پیش برو .
با شیطونی خندید . دیدی اعتراف کردی پس فکر خودت بود پیشرفته! حالا ببینم چه کار می کنی و هولم داد سمت در . رفتیم داخل . شقایق بافرهاد تو آشپزخونه بودن و سهیل و نسترن تو حال داشتن تلوزیون نگاه می کردن. که تا ما اومدیم تو چهارتاشون برگشتن طرف ما .. شقایق : به به آقا وخانوم فراری . فک نمی کردم به این زودیا پیداتون بشه و همین طوری که حرفمیزد چاقوی میوه خوری که دستش بود رو به حالت با مزه ای تو دستش تکون میداد . سهیل : شما دوتا خجالت نکشیدین اومدین تو اتاق ما و .. مریم نزاشتحرفش تموم شه . اِ سهیل خان ما نیومدیم تو که از لای در انداختیم...
اینقد مظلومانه این جمله رو گفت که همه زدین زیر خنده ....سهیل با خنده گفت مریم ما می دونیم کار تو نبوده تو بیا این طرف ما اینمتینو مجازات کنیم . مریم دستشو انداخت دور بازوم نمی شه اصلا مجازاتنکنین؟
نسترن : چه وفا دار هم هست .
من: میگم بچه ها من بیام شما مریمو مجازات کنین ؟همش تقصیر این ور پریده بود منو اغفال کرد . بازم همه خندیدیم .
شقایق: حالا کجا بودین نگا مثل موش آبکشیده شدن ما حوصلهمریض داری نداریمااا .. همه باز خندیدیم . چشمم افتاد به سهیل که نگاهش سرتا پای مریم می چرخید . چسبوندمش به خودم .. خب ادامه ی محاکمه موکول میشهیه هفته های آینده . دست مریمو گرفتم از وسطشون دویدیم رفتیم سمت پله ها واتاقمون  صدای جیغ و اعتراض بچه ها بلند شد ...
پر گل و شن شده بودیم . مریمو فرستادم حموم داخل اتاقمون برهخودمم رفتم حموم داخل راهرو . تند تند حموم کردم اومدم داخل اتاق . صدایآب میومد . اینقد ذوق کردم که حموم مریم تموم نشده .. با تن پوش حولم درازکشیدم رو تخت و صدای آبو گوش می کردم.از اینکه با تمام آزادی که بهش میدادم همیشه حد خودشو نگه می داشت و سوئ استفاده نمی کرد خوشم میومد . ازاینکه اینقدر فهمیده و با شعور بود و لازم نبود من بخوام کنترلش کنم خوشممیومد .من دلم نمی خواست واسش شرط بزارم یا مرز بزارم دوست داشتم آزادباشه . دلم می خواست بدونم وقتی همه امکانی داره چه رفتاری انجام میده .ولی اون همیشه باوقار و خانوم بود .  شاید همین چیزاش منو پایبند کرده بود. خط قرمز هایی که از اول دوستیمون گذاشته بود و بهشون پایبند بود و منوهم پایبند کرده بود .من از خانواده ای بودم که تعصب رو یاد نگرفتم . پدرمپی خوشی هاش رفته بود کانادا . مادرم هم اینجا برای خودش زندگی می کرد .خودم هم از 18-19 سالگی مستقل زندگی کردم .ولی از تعصب بدم میومد چون بادختر هایی رابطه داشتم که فقط به خاطر تعصب و غیرت کور کورانه پدر هاشونبه لجن کشیده شده بودن و دلم نمی خواست مریم ام رو ، پروانه ی توی دستمو،محکم بگیرم که له بشه . دلم حالا پیش دختری بود که واسه همیشه واسه خودخودم می خواستمش . وقتی به آشناییمون فکر می کردم مطمئن می شدم که خداواقعا چقدر بزرگه و دوستم داره . دستامو زیر سرم گذاشتم .. صدای آب مثل یهملودی قشنگ تو گوشم اجرا می شد و منو با صدای آرامش بخشش به گذشته ها میبرد . به روزای اول آشناییمون . به یه وبلاگ سفید  ساده . به یه نویسندهبه اسم دخترک .. که متن های کوتاه ساده می نوشت و به ای دی قشنگش . کهاولین کلماتو حرفامونو اونجا به هم گفتیم . اولین دوست دارم . آره خدا ..تو خواستی . تو خواستی من اون وبلاگو ببینم . خیلی اتفاقی تو یه سرچ کهاصلا به اونجا ربطی نداشت . تو خواستی حرفام توی دل دخترکم اثر کنه وباورم کنه . تو یکی یکی فاصله ها رو از بین ما برداشتی . من کجا بودم اونکجا . حالا کنار همیم . نزدیک نزدیک . خدا تو کمکمون میکنی که بازم با همباشیم ؟ تا آخر عمر
لبه ی تخت آروم پایین اومد . چشمامو باز کردم . با لبخندداشت نگام می کرد . خوابت میاد فینگیلی؟ نمی دونم ... یعنی داشتم فکرمیکردم . ..به چی؟ به تو به روز اول آشناییمون . به اینکه چقدر دلامونواسه هم تنگ مشد به اینکه چه جوری الن پیش همهم . آروم با موهای سرم بازیمی کرد . به اینه خدا چقدر بزرگه . خدا دوسمون داره و دیگه ابنجااییم خداخواسته .
اوهووم خدا خیلی خوبه و خدا حرفای دل ما ادما رو میشنوه  .حرف دل ما دو تا یکی بود خدا هم ما رو به هم رسوند .. اگه ما شک داشتیماگه خسته می شدیم اگه تا یه چیزی می شد می بریدیم به عقب بر می گشتیم..اونوقت خدا هیچ کاری واسمون نمی کرد .. دعایی براورده میشه که از ته دلبا خلوص نیت باشه .
یکم نگاش کردم . حرفاش واسم جدید بود .اوهووم .. یعنی کساییکه به هم نمی رسن ولی میگن خیلی عاشق همن تو دلشون شک دارن ؟ نگام کردلبخند زد . خدا چیزی رو می دونه که ما نمی دونیم . خدا ما رو امتحان می کنه . اونوقت از رو حکمت تو زندگی ما اتفاق ها به خواست خدا وبر اثر اعمال خودمون اتفاق می افته .آدما فک می کنن خیلی زرنگن . می خوان سر همه رو کلاه بزارن . به همه دروغبگن . حتی به خودشون . حتی به خدا . ولی این از رو حماقتشونه . مثلا من میتونم در مورد تو دو دل بشم . یعد شروع می کنم بهانه می گیرم . توام خستهمیشی آخرش . اونوقت وقتی خدا تو رو ازم گرفت ، وقتی دبگه نداشته باشمت میفهمم قدرتو ندونستم اون وقت به اولین کسی که گلایه می کنم خداست . درصورتی که دارم خودمو گول می زنم . همه اتفاق هایی که افتاده بزرگترینمسئولش منم .  
پاشد نشست جلوی میز توالت .
مریم
سرشو بلند کرد از تو آیینه نگام کرد هوم؟
تو هیچ وقت شک نکردی؟
می دونی مهم ته ته دلته ... اون ته ته های دلت باید غرصومحکم باشه . ممکنه یه کار تو منو دچار سو ء تفاهم کنه ولی اگه اون لحظهبگم غیر ممکنه و با وجود اینکه ازت ناراحت باشم بازم دوست داشته باشم اونفرق می کنه . دلخوری همیشه پیش میاد ولی اگه یکی اون وسط فکر کنه کاش اصلاندیده بودمت ؟ این یعنی چی؟ وقتی از ته دلش بخواد زمان برگرده عقب وتویplay  دیگه اون نباشه .... منظورم اینه .
داشتم نگاش می کردم . یاد اون دفعه افتادم که بهش شک کردهبودم . وقتی سر کار رفته بود و بهم نگفته بود . اون پسره 206یه ... بازماز خودم حرصم گرفت .چقدر عجولانه قضاوت کرده بودم . ولی ته دلم می دونستمکه مریم خوب تر از این حرفاست . خدا منو ببخشه .
سرما می خوریااا ... حوله امو ورداشت دوباره اومد کنارم نشست . پاشو موهاتو خشک کنم ...
موهامو نکشیااا
چقدرم که مو داری تو . کچللل ...
آآآ .. این همه مو . می زنمتا به من نگو کچل . می گن آدم ازهر چیزی که بترسه به سرش میاد . خب که چی؟ که این همه مو دوست نباش .  ایبدجنس . آروم حوله کن . چشم  پسرک حمومی من . بیا خشک شدی . موهات بلندشده باید بری سلمونیاا .
موهای خودشو که با حوله بالای سرش پیچیده بود رو باز کرد ...موهای سیاه نازش دورش ریخت . بده من موهاتو خشک کنم . تو لباساتو بپوش..آب موهامو گرفتم . برم از شقایق سشوارشو بگیرم . با کش مو موهاشو بست رفتبیرون . لباس تمیز از تو ساک بیرون اوردم تنم کردم یکم با موهام ور رفتمکه مریم اومد تو اتاق . رفتی سشوار بخری یا بگیری؟ شقایق سشوارشو پیدانکرد از نسترن گرفتم... پوشیدی؟ یکم نگاش کردم .. ا نیا تو لختم .. با همخندیدیم .بچه ها می خواستن برن بیرون دور بزنن ... منکه خوابم میاد . میخوای باهاشون بری؟ نه منم نمی رم ..  رفتم بالای سرش جلو ایینه . خودم عصرمی برمت بیرون . با هم کلی می گردیم .یکی از لبخندای قشنگشو تحویلم داد .مم چه بوی خوبی می ده موهات . موهات بلند شده هاا .. روی موهاشو  بوسیدمورفتم رو تخت دراز کشیدم . سشوارو روشن کرد و دیگه نفهمیدم کی خوابم برد .

۱۳-۷-۱۳۸۹ ۰۹:۲۷ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
غایب
ارسال‌ها: 29,179
تاریخ عضویت: ۱۳ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 115
سپاس ها 0
سپاس شده 1042 بار در 1017 ارسال
ارسال: #13
RE: به دلتنگی هایم دست نزن

مریم همه وسایلا رو جمع کردی؟ اوهوووم
رو تخت نشسته بود ، چمدون جلوش گذاشته بود و دورش پر ازلباسامون و خریدایی بود که عصری رفته بودیم . سهیل و فرهاد می خواستنبمونن و فردا عصر برگردن ولی ما دیگه نمی خواستم بمونم . رفتم کنارش رولباسا نشستم ...
متین رو اینا نشین چروک میشن . لباسای من که همشون کثیفن .
اینا لباسای منه .. مریم ... همون طور که سرش گرم تا کردنلباسا بود گفت هوم؟ کی میشه خانوم خونه ام بشی .مامان بچه هام .. چقدر بهتمیاد . داشت نگام می کرد . دقیق تر . مثل اینکه می خواست بدونه به منممیاد پدرشم . نگام نکن ازم کم میشه ... خندید سرشو انداخت پایین .. پاشدماومدم بیرون .رفتم تو سالن تلوزیون رو روشن کردم . شقایق هم اومد پایین .
متین نمی مونین تا فردا ؟ نه دیگه ما می ریم .
چرا؟ قهوه درست کنم واست ؟
زحمتت میشه .
نه دارم واسه خودم درست میکنم . خب چرا نمی مونی؟به حالتمسخره ای گفت مریم خانومت اجازه نداره ؟ نگاش کردم . از اولین لحظه کهدیدمش یه جوری بود . با وجود مریم کنار من و سهیل کنار خودش بازم هیچملاحظه ای برای پنهان کردن نگاه هاش نداشت . با چشمای کشیده و سیاهش ."نگاه های وحشی" . شاید بهترین تعریف بود . قدش تقریبا هم قد من بود .اندام کشیده و ورزیده ای داشت . شاید شنا می رفت . سعی کردم حدس بزنم چندسالشه . به خاطر آرایش زیادش و موهای رنگیش حدس زدن مشکل می شد .شقایق چندسالته ؟ با نگاه دلبرانه ای که کرد از سوالم پشیمون شدم . قهوه رو داددستم و رو مبل کناریم نشست و پاهاشو روی هم انداخت . 22. نتونستم تعجبموپنهان کنم . واقعا ؟ سرشو تکون داد . چطور؟ به نظرم بیشتر میومدی . چقدر؟24-25. بازم نگاه سرکشش توی نگاهم گره خورد . سرمو انداختم پایین و بهبخار قهوه ام نگاه می کردم . سنگینی نگاهش رو روم حس می کردم . کلافه شدم. هیچ وقت فکرشو نمی کردم نگاه یه دختر می تونه موذبم کنه . لجم گرفت .مثل یه دختر توی خودم کز کرده بودم . و اون نگام می کرد . سرمو بالا بردمولی بازم غافلگیرم کرد . از اینکه من بدونم داره نگام میکنه هیچ ابایینداشت . باید سکوتو می شکستم . غرورام اجازه نمی داد که بخوام پاشم و مثلدخترا فرار کنم . شقایق فرهاد کجاست ؟ چطور تورو تنها گذاشته . حتما بامریم ه ... یکه خوردم و قهوه پرید تو گلوم ... شقایق دلشو گرفت و ریسه میرفت . با تعجب نگاش کردم . شوخی کردم بابا . خوابیده . تنهایی البته .
اخم کردمو بازم سرمو با قهوه ام گرم کردم .. حقته . بیا اینماز سکوت شکستنت . با حرص تو دلم داشتم خودمو توبیخ می کردم .. دختر لوس بااین شوخی کردنش . فک کرده مریم هم مثل خودشه ...
شقایق : دوسش داری؟ نگاش آروم شده بود . بدون اینکه بخواملبخندی از جوابی که می خواستم بدم و احساسم به مریم رو لبم نشسته بود .دهنمو باز کردم که بگم که گفت نمی خواد بگی از لبخندت معلومه که چقدر دوسشداری . اونم تورو دوست داره . بعد بیشتر توی مبل فرو رفت .
تو چی ؟ فرهاد رو دوست داری؟
پوزخندی زد . هنوز منتظر جوابش به لباش چشم دوخته بودم . میزان علاقه ام از پوزخندم معلوم نبود ؟
چرا پس باهاشی؟ چون اون می خواد . فرهاد که پسر خوبیه .چرا تو نمی خوایش ؟
واقعا فک میکنی دوسم داره؟
فنجونمو رو میز گذاشتم .
چرا دنبال زندگیت نمی ری؟ زندگی من همینه .
خانواده ات ؟ندارم .
متاسفم .
نه متاسف نباش . چون پدری که معتاد باشه و مادری که ف ا ح شه همین که نباشن بهتره .
منم اگه نباشم بهتره . ولی هستم . مثل علف های هرزی که بینگلای مریم تو یه باغ باشه . کلمه مریمو با غیظ گفت .حالا اون چشمای وحشیاونقدر رام و پر غصه شده بود که دلم رو بدرد می اورد .
قطره ی اشکش رو قبل اینکه اجازه زندگی داشته باشه زود پاک کرد .
این حرفو نزن . توام می تونی زندگی کنی . تو گل شقایقی . تا شقایق هست .. خندید ..
از خنده اش خوشحال شدم چون از ته دلش خندید .
دوباره اشکش رو پاک کرد . ولی دیگه این حرفا از من گذشته .شقایق ها باید یه زمین یا چه می دونم یه صحرای قشنگ داشته باشن که رشد کنن. توی لجن زار نمی تونن .
بعضی از گل ها هم توی صحرا های خشک یا توی کوهستان ها توییخبندان رشد می کننن . تازه اونا گلهای مقاومی میشن چون درجه بردباریشونزیاده و می تونن خیلی بیشتر خودشونو با محیط وقف بدن و رشد کنن ...
چشماشو ازم کشید و سرشو انداخت پایین . چقدر در عرض چنددقیقه عوض شد . همون دختر سرکش حالا دوباره مثل یه دختر معصوم جلوم نشستهبود .
به حرفام فکر میکنی؟
لبخند قشنگی روی لباش نقش بست .
تو منو یاد پسر همسایمون انداختی . اون موقع من 13-14  سالهبودم . وقتی توی کوچه با شوق و ذوق همدیگه رو پیدا کردیم فکر می کردیم هیچکس نمی تونه ما رو جدا کنه . چشمای تو ، غرورت و مهربونیات با مریم منو بهیاد محمد خودم می انداخت . شاید واسه همینه که سرت رو با قصه زندگیم درداوردم .
مثل اینکه گول خورده باشه و حرفایی که نمی خواسته به زبونبیاره رو لو داده باشه شده بود  با کلافه گی دست تو موهاش کرد و پاشد .بده فنجونتو ببرم . جلوم ایستاده بود ...
محمد چی شد ؟
زهرخندی زد و گفت خانواده ای می شناسی که دلشون عروسی از همچین خانواده ای بخواد؟
تو چرا مثل خانواده ات شدی؟
من با زندگی لج کردم . می خوام بدونم خدا می خواد چطور به من جواب بده . من گناهم چی بود ؟ بعد با بغض برگشت و رفت طرف حیاط .
دلم گرفت . وقتی یکی مثل من اونقدر بی دغدغه بزرگ میشه وهیچی به جز بازی و شاد بودن از زندگی نمی فهمه چه شقایق هایی که از جبرزمونه  پر پر می شن .
سرمو چرخونم . مریم رو پله ها نشسته بود و نگام می کرد .تعجب کردم . پاشد اروم اومد پایین کنارم نشست . از کی اینجایی ؟. خیلی وقتنیست . گرفتمش تو بغلم . بوییدمش.
مریم: متین خدا همه رو دوس داره ؟یعنی میشه کسی رو از قلم بندازه ؟
نه عزیزم . خدا به یاد همه هست . اگه شقایق یه قدم طرف خدا بره ، خدا صد قدم سمتش میره .
......
شب با بچه ها کنار ساحل هیزم جمع کردیمو جفتی از رو آتیش می پریدیم .
دست مریمو گرفتم
من: زردی من از تو
مریم :سرخی تو از من
همه ی غصه های مریم واسه من
مریم با اخم نگام کرد .از گونه اش آروم نیشگون گرفتم . چشممون به شقایق افتاد که نگامون می کرد .
مریم پاشد دست شقایقو گرفت . شقایق خندید و با هم از رو آتیش پریدن .
چشمای شقایق دیگه وحشی نبود . شاید یاغیگری که تو چشماش موج میزد از خشم از زندگی بود ولی حالا احساس می کردم آروم تر شده .
بعد یک ساعت همه امون خسته تو ساحل نشستیم .
فرهاد : می بینم که انرژی همتون تموم شده .
سهیل : بیا متین یکم گیتار واسمون بزن. دلمون بترکه همین امشب راحت شیم
نسترن با تعجب گفت : وا فرهاد چرا؟
آخه کدوم شما دیدین که متین شاد بزنه؟
همه خندیدم .
اره . مریم مواظب باش . اگه ترکش کنی این خیلی استعداد داره . میشه درویش .
گیتارو گرفتم .
شقایق گفت : متین عاشقانه بزن . نسترن خندید . بابا شقایقتوام نگی اون عاشقانه می زنه . بعد به مریم چشمک زد . یکم با کوک گیتار وررفتم . نسیم خنکی از ساحل میوزید و از رقص آتیش سایه روشن رو صورت دخترکمتکون می خورد موهاش  آروم تکون می خورد . به لحظه حواس ام پرت شد یه رنگآبی لباس مریم . آبی چقدر بهش میومد . زود باش متین . هیییس داره تمرکز میگیره ..  مثل مرتاض ها . همه بازم خندیدن داشتم دنبال یه آهنگ قشنگ میگشتم بازم صورتمو چرخوندم طرف مریم  ،پیرهن آبی رو سفیدی بیش از حد پوستشو سیاهی موهاش  . انگار تو تمام چیزا تا حد اعلاش رو  داشت . سفیدی بیش ازحدش موهای سیاه پر کلاغیش رنگ فیروزه ای لباسش . به دفعه یاد یه  شعریافتادم .
مریم انگار فهمیده باشه تو خودش جمع شد و با چشمای شیطون نگام می کرد .  

دختر چهل گیس بهار                            سرخی خوش رنگ انار
دردونه ماه و نسیم                                 عطر همیشه ماندگار
پیرهن آبی به تن                                         فرشته زیبای من
غروی خسته ام و ببر                                تاشب مهتابی شدن
تا دنیا دنیا تو بمون کنارم                     من هبچ کسو غیر تو ندارم
   تا دنیا دنیاست دل من فداته              اون دلی که عاشق خنده هات ِ
اون که شدی نیلوفر                                     باغ ترانه هاش منم
منی که سر سپرده ی                               اون دوتا چشم روشنم
تا چشمای تو هست کسی                         ماه رو به روم نمی زنه
نیلوفر ترانه هام                                             خدای دنیای منه .
مریم با چشماش تمام عشقشو تو قلبم می ریخت و بقیه دست زدن .
نسترن : واقعا وقتی متین می زنه آدم می ره یه عالم دیگه
فرهاد با خنده گفت آره هپروت
نسترن چپ چپ نگاش کرد .
سهیل واسه همه داشت مشروب می ریخت .
نسترن ؟
هوم؟
تو تا کلاس چندم خوندی؟
همه با تعجب نگاش کردیم . چطور؟
تا 6 بشمار ببینم بلدی؟ بعد لیوانا رو نشون داد . به دونه کم بود . همه پق زدیم زیر خنده .
نسترن داشتی می شمردی خودتو حساب نکردی؟
نخیر من حامی حقوق دخترام . خواستم ظرف زیاد کثیف نشه . منخودم با شیشه می خورم . سهیل با خنده شیشه رو از دستش کشید . نه تورو خدا. تو نخورده مستی . بعد تو گوشم گفت آره پس فردا میای می بینین من حاملهشدم ... از حرفش خنده ام گرف زدم تو بازوش و گفتم ای بابا اینقد جر و بحثنکنین . منو مریم با هم می خوریم . مال ما رو تو یه لیوان بریز . همه یهدفعه با هم سوت زدنو خندیدن .
یک ساعتی دور هم تو ساحل نشسته بودیم که دیگه کم کم بچه هاپاشدن و می خواستن برن بخوابن با سهیل دست دادمو از اینکه دعوتمون کردهبود تشکر کردم .
نسترن : مگه صبح نمی بینیمتون؟
نه ما الان راه میوفتیم فردا تهران باید باشیم .
سهیل یه نگاهی انداخت . داداش مستی خطرناک ِ تو جاده . بعد به مریم نگاه کرد . که تصمیممو عوض کنم.
نه نیستم . زیاد نخوردم
باشه . ما که خیلی بهمون خوش گذشت . امیدوارم به تو و مریم هم خوش گذشته باشه .
با هم ازش تشکر کردیم . مریم همون طور که نسترن رو بغل میکرد توضیح داد فردا شرکت آخرین روزشه و باید اونجا باشه و بعد هم شقایقوتو بغلش گرفت و آروم تو گوش شقایق چیزی گفت که نفهمیدم . با فرهاد هم خداحافظی کردیمو 4 تایی رفتن سمت ویلا .
لحظه ی آخر شقایق با غم نگاهم کرد . چقدر دلم می خواست کمکش کنم .
دراز کشیدم . مریم با تعجب نگام کرد . هوم؟ مگه نمی خوایمبریم ؟ چرا حالا یه ذره بمونیم یه چرت بزنم بعد می ریم . باشه . بیااا .دستمو باز کردم خندید اومد کنارم دراز کشید . و سرشو گذاشت رو سینه ام .موهاشو باز کردمو و با پایین موهاش بازی می کردم و نگاه آسمون می کردم.آسمون ابری بود و تک توک ستاره داشت . صدای موجای دریا و سوختن چوبها باهم آرامش خاصی رو به وجود اورده بود . مریم هم انگار بعد از این روز پرهیجان مثل من یکم آرامش و سکوت می خواست . واسه خودش داشت آروم با انگشتشرو شنا نقاشی می کرد . دو تا قلب کشید توشون نوشت d  اون یکی رو هم p  ..خندیدم گفتم به به اینا کین دیگه ؟ ماییم .. ماییم؟ تو اسم خودتو تغییر میدی اسم منو هم عوض می کنی؟ حالا من davud  ام حتما ؟ خندید گفت نه اون منم. ابروهامو تو هم کشیدم گفتم واه واه ..پاشو ببینم داوود خان از رو من .من پسر سالمیم . پاشو پاشو همجنس باز مفلوک . خبییث .. من به همه میگم توگولم زدی به عنوان دختر منو تو دام این کارا انداختی . خنده بلندی کرد.منم از خنده اش خندام گرفت . حالاp که منم چه اسمیه ؟ گفته باشماا از ایناسم سوسولیا دوست ندارمااا .. مثل مال خودت جواد باشه . نمشه اصلا من جواد.. خندید گفت چقدر آتیش می سوزونی پسرکم . . دستمو گذاشتم پشت سرشو غلطزدم ... تو بغلم تنگ گرفتمش .. سرمو آوردم کنار گوششو آروم گفتم عاشقتم .لرزید . تو بغلم محکم فشارش دادمو به خودم چسبوندمش . تو چشماش اشک حلقهزد . چشمای رنگ شبش با مژه های بلندش رو نگاه می کردم که چه غم بزرگی توشنشسته بود ... با لبای بسته گفتم هوم ؟ ترسیدم حرف بزنمو صدام بلرزه .  
نمی دونم از آینده می ترسم .. منکه پیشتم از هیچی نترس .یکمی از شن ها رو تو مشتم گرفتمو  آروم از بالا ریختم لای موهاش .. پری ِدریایی یه من .
ولی این دوستی خیلی کوتاه یکی تو دلم داره اینو فریاد می زنه .
اصلا از این حرفا زدی نزدیااا . ما همو می خوایم . عشقو ودوست داشتنو داریم . چه نیرویی بیشتر از عشق می شناسی؟ تا وقتی با همباشیم کسی زورش به ما نمی رسه ..
متین بگو هیچوقت تنهام نمی زاری..
هیچوقته هیچوقته هیچوقت .
دوباره خودم دراز کشیدمو گذاشتم سرشو بزاره رو سینه ام . کمکم نفساش سنگین و آروم شد و خوابش برد.. به آسمون نگاه می کردم.. کم کمداشت پلکام سنگین می شد. .. دو تا قلب . pd ...پسرک و دخترک ... راستیمریم قلبا رو توی هم نکشیده بود . از هم دور بودن . آینده .. فردا ..فرداا

۱۳-۷-۱۳۸۹ ۰۹:۲۸ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
غایب
ارسال‌ها: 29,179
تاریخ عضویت: ۱۳ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 115
سپاس ها 0
سپاس شده 1042 بار در 1017 ارسال
ارسال: #14
RE: به دلتنگی هایم دست نزن

متین . متین .. پاشو ... اولین چیزی که حس کردم سرما بود.سردم بود .. یکم دور رو ورمو نگاه کردم .. متین . هوا تقریبا روشن شدهبود . متیننن .. تازه از گیجی دراومدم .. چیه ؟ چی شده  ؟ صداش داشت میلرزید . شایدم خوابم اینجوری فکر میکنم . پاشو بریم تهران .  باشه عزیزم .ببخشید خوابم برد . راهی نیست که الان میریم ... سرشو به نشونه ی تاییدچند بار پایین اورد ... تازه متوجه دستشو که رو معده اش بود شدم .مریمخوبی؟ اشک از چشماش اومد . دلم لرزید . معده ات دوباره ؟چرا زودتر بیدارمنکردی . بازوشو گرفتم بلندش کردم ... اگه این دفعه نبردمت دکتر ... اَه ..عصبی شده بودم .. لباساشو تکوندم پر خاک شده بودیم .. هنوز داشت  بی صداگریه می کرد . گریه نکن .فدات شم گریه نکن . الان می ریم دکتر .. درماشینو باز کردم نشوندمش پشت ماشین مانتو شو  تنش کردم . موهاشو از پشتبستم شالشو انداختم رو سرش ... خیلی درده؟ نوچ ..
آره دروغگو ..  
خوب میشه الان ...
آره عزیزم .. پس چی که خوب میشه .. خانومم ...
راه افتادیم و از ویلای سهیل اومدیم بیرون ... نمی دونم چقدرگذشته بود داشتم فکر می کردم همه چی خوب بود . چی شد یه دفعه ؟ از تو آینهنگاش می کردم . هنوز تو خودش می پیچید و آروم اشک می ریخت . گریه بی صداجرمه هاا ... گریه می کنی باید با صدا باشه .. فهمیدی ؟
به زور لبخند زد . دلم داشت آتیش می گرفت . ولی نمی خواستمبزارم ترس و نگرانی بهم غلبه کنه .. ولی مریم گریه میکنی چشمات خوشگل ترمیشه هااا ... یه دفعه زد زیر گریه ... یه آن هول شدم ... اِ ا مریم ...ترسیده بودم فقط می خواستم باهاش شوخی کنم شاید یادش دردشو بره... یا حسیننکنه معدش خونریزی کنه .... ماشینو زدم کنار ... نشستم پیششو سرشو تو سینهام گرفتم و آروم شونه هاشو می مالیدم ... دیگه نتونستم خودمو نگه دارموآروم که نفهمه اشکامو پاک می کردم ...
یکم که اروم تر شد دوباره حرکت کردم . چند کیلومتری رفتهبودیم که یه رستوران –کافه بود . ماشینو کنار زدم . چماشو باز کرد .. بریمیه آب بزنی صورتت؟ دورو برشو نگاه کرد .. اوهووم
برگشتم .. یلند شو ... آفرین .. بهتری؟
آره
رفتیم کافه .. چند تا راننده رو تختای بیرون نشسته بودن رفتیم محوطه پشتی ...
قربون دخترکم برم ... بیا اینجا آب هست ... صورتشو آی زدم ..بزار دماغتم بگیرم ... کوچووولوووی من آخه تو که دماغ نداری.... خندید ...اوهووم بخند فدات شم ... کاش هرچی مریضی داری هر چی غم داری همش واسه منبیاد و تو سالم باشی ... بی حال نگام می کرد و لبخند می زد . رنگش پریدهبود . نشوندمش رو تخت .رفتم صبحونه گرفتم ...
الان یه صبحونه حسابی می دم به جوجوی نازم قوت بگیره ...
گرسنه ام نیست خودت بخور
غیر ممکنه ..
واسش یه لقمه کره و مربا گرفتم ...
با بی میلی خورد ولی که یه دفعه بلند شد و رفت یه طرفدیگه.... داشت بالا می اورد .. اوق می زد و  سرفه های بدی می کرد ...مریم... مریم ... ترسیده بودم ... پشتش بهم بود .. دستشو اورد جلو که نزدیکشنرم ... دستشو تو دستم گرفتم رفتم کنارش ... باورم نمیشد ... و هر چیخورده بود  همراه خون بالا اورد.... از ناراحتی و غصه نمی دونستم چه کاربکنم ..... گیج شده بودم . منگم بود... نمی تونستم از جام پاشم ... مریمهمون طور رو دو زانوشرو زمین نشسته بود .....  بی حال نگام می کرد ... دستخودم نبود .... ذهنمو نمیتونستم متمرکز کنم.. نمی تونستم به هیچ چی فکرکنم ....
مریم دستمو آروم فشار داد ... دستش سرد بود چقدر .... از سرماش به خودم لرزیدم .... نگاش کردم ... مریم ؟....
کمکم می کنی پاشم.. ؟صورتمو بشورم
دستمودور کمرش حلقه کردم و پاشد تکیه داد بهم .. فکر نمیکردم نتونه راه بیاد بدنش که سنگین شد نتونستم نگهش دارم و آروم لغزید ورو زانو رو زمین نشست ...
اخ مریم ...
چیزی نیست .. سرم گیج میره ...
خودمم حال خوشی نداشتم ... به زور پاشدم یه بطری آب گرفتم اومدم صورتشو آب زدم ...
یکمم آب خورد ...
ببین با این بی توجه ای هات چه به روز خودت اوردی ... یک ساله بهت میگم باید بری دکتر .. با یطری آب تو دستش بازی می کرد ...
مریم؟
نگام کرد
قبلا این طوری شده بودی؟قسمت می دم دروغ نگو
سرشو به نشونه مثبت تکون داد
خودم حدس زده بودم چون وقتی خون بالا اورد زیاد نترسید...
کی؟
رفته بودم بندر
رفتی دکتر؟
نه
راستشو بگو ... دکتر چی گفت؟
با کلافگی سرشو تکون داد.  نرفتم
چرا؟
چیزی نیســـــ
نزاشتم حرفش تموم شه .. یعنی چی؟ نمی فهمم .. همش می گی مهمنیست ..چیزی نیست .. پشت گوش می اندازی .. یه ذره اطرافیانتم واست مهمباشه .. خوشت میاد این همه نگرانت باشم ؟ می دونی هر بار که اینجوری میشیمن چه زجری می کشم . اصلا به بقیه فکر می کنی... هنوزم رفتارت بچگانه ست... وقتی کسی دردی داره باید بره دکتر . دکتر واسه این وقتاست .. باعصبانیت تند تند جلوش راه می رفتمو و می اومدم و حرف می زدم ... اصلا دستخودم نبود و تقریبا سرش داد می زدم . سرشو پایین انداخته بود و دوبارهشروع کرده بود اروم گریه می کرد . عصبی دست کشیدم تو موهام و نشستم رو بهروش .... ببخشید .. مریم ام .. گریه نکن .. معذرت می خوام داد زدم ... بهخدا نگرانتم .. جونمی .. عمرمی .. نفسمی.. گرفتمش تو بغلم ....
با گریه گفت من نمی خوام کسی رو ناراحت کنم ...  نمی خوام تو رو اذیت کنم ...
می دونــــ..
نمی خواستم با خرج دوا درمونم مشکلات خانواده امو بیشتر کنم . من می تونم تحمل کنم آخرشم می میرم همه از دستم راحت میشن .
هیسسس مریم .. مریم ام ... آروم ... آروم باش .....چرا مریم ... چرا هیچوقت رو کمک من حساب نمی کنی؟ من جز تو کیو دارم ؟
.............

۱۳-۷-۱۳۸۹ ۰۹:۲۹ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
غایب
ارسال‌ها: 29,179
تاریخ عضویت: ۱۳ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 115
سپاس ها 0
سپاس شده 1042 بار در 1017 ارسال
ارسال: #15
RE: به دلتنگی هایم دست نزن

باصدای آلارم گوشیم بیدار شدم .. گیج نشستم رو تختو دستامو تو موهام فروکردم ... باید مریمو می بردم بیمارستان واسه آندوسکوپی ... بلند شدم یکمتو اتاق بالا پایین پریدم خواب از چشمم پرید . گوشی رو ورداشتم تا مریموبیدار کنم
با صدای خواب آلود بعد از 7-8 تا زنگ گوشیشو جواب داد ... مریم بیداری؟ سلام
سلام گل نازم ... پاشو دیگه خوشگلم پاشو آماده شو دارم میام دنبالت ...
متین خسته ام بزار بخوابم بعدا می ریم
جدی شدمو گفتم :نه ... آماده شو دارم میام
متین
همون که گفتم.. چیزی نخوری.. فقط لباستو بپوش 10 دیقه دیگهاونجام .. خودت شنیدی که دکترت گفت چون خونریزی داشتی یک روزم یک روزه ..پشت گوش نباید بندازی باید آندوسکوپی شی .. فرق هم نداره امروز یا فرداباید بری.... آماده شو ..اومدم ...
در خونه اشون مثل همیشه میس کال انداختم .. اومد پایین ..
نشست تو ماشین : سلام.
لحنش دلخور به نظر می رسید ... سلام به دختر لوس ِ خودمان .
من نخوام برم دکتر کیو باید ببینم؟
دکتر رو ! و بعد راه افتادم ...
با حرص روشو کرد طرف پنجره
کمربندتو ببند .
نمی خوام .
با یه دستم فرمونو گرفتم می دونستم نمی تونم ولی اون دستمو دراز کردم طرفش که کمربندشو ببندم !
چه کار میکنی؟
پس خودت ببند .
کمربندشو بست و توی صندلیش بیشتر فرو رفت و روشو طرف پنجره کرد و چمشاشو بست
درجه بخاری رو سمتش گذاشتم و دیگه تا بیمارستان حرفی نزدیم ...
چند نفر قبل از ما باید ویزیت میشدن ... مریم سرشو اندختهبود پایینو بی صدا با انگشترش بازی می کرد .. حواسم پرت انگشترش شد .. سالاولی که با هم دوست شده بودیم واسه تولدش بهش کادو داده بودم .... اون سالدور بودیم ..مریم هنوز بندر بود .. سال آخر کاردانی بود . به زور ازشصندوق پستیشو گرفتم .. با چه وسواسی این انگشتر رو انتخاب کردم . یه رینگنقره ی ظریف بود... تا حالا توجه نکرده بودم همیشه تو دستش بود .. انگاریادم رفته بود کادوی خودم بود ...یاد تولدش افتادم ...2 ماه دیگه ...سومین تولدی که کنارش هستم ....آخر اردیبهشت  ... یاد سال قبل افتادم ....اخمام بدون اینکه بخوام تو هم رفت ... یاد آلبومی که می خواستم به مریمبدم افتادم ... یاد آهنگ مریمی که واسش خوندم ... پارسال این موقع چقدرهیجان داشتم ... هیچ کدوم از شعرامو نشونش ندادم . می خواستم با آهنگام یهدفعه غافلگیرش کنم ....ولی همه ی نقشه هام نقش بر آب شد ... روز تولدشچقدر حالم گرفته بود . واسش یه لباس مهمونی گرفتم با یه کیک کوچیک ... روکیک شمع های happy birth day to you  گذاشتم رو کلمه ها شمع بود .. چقدرذوق کرد... چقدر توقع اش کم بود ... زمان به سرعت تو ذهنم بر میگشت...پارسال ... به روز تولدش .. به روزی که حالا واسه من از روز تولد خودممهم مهم تر بود ..
"اذیت نکن دیگه ...دلم اب شد بزار ببینمـــــش
-نوچ ...باید حدس بزنی اگه درست بود بهت میدم
آ آ آ .... اگه غلط بگم چی؟
- هیچی سوختی کادو ام نداریییییی
گردنشو کج کرد کرده بود نگام می کرد..بدجنس نشو دیگه بزار اندازشو ببینم حداقل....
- اصلا راه نداره ..قیافتم دلبری نکن
کووووفت خیلی لوسی ...کادومووو بده ه ه ...مال خودمهههه ...بده ه ه ه ش مــــــــــن ...
-نوچ
اصلا خودم پیداش میکنم
-عمرا بتونی
حالا میبینی ...جیباتو ببینم
-تو جیبم جا نمیشه
میخوام ببینم
-نوچ نمیشه جیب یه جای شخصیه
دییی ...یعنی چی شخصیه؟مگه چیه که شخصیه .. پاشو ببینم ...دستتو بده من پاشو از رو مبل جیباتو بیار بیرون
-بیاا .... خودمو محکم رو مبل نگه داشته بودم ...دستمو دراز کردم طرفش و نیشخند زدم
آآآآ خودتو سنگین نکن ...محکم نشین ...پاشوو ...زورش بهم نمی رسید. با دوتا دستش دستمو گرفت خودمو ول کرد با هم خوردیم زمین ...
پوقی زدم زیر خنده  اونم جیغ مخصوص خودش ....الهی بگم چی بشی متین  ..خیلی بدجنــــ  w0o0oow ... دیدی گفتم پیداش میکنم.
هدیه تولدشو با زرورق نقره ای –بنفش  کادو گرفته بودم  و رو مبل پشت سرم جایی که تکیه داده بود ،گذاشته بودم که نبینه ....
با خنده خودشو از زیرم کشید بیرون پرید رو مبل
ایناهاش ...دیدی پیداش کردم
پایین مبل غلط زدمو رو کمر خوابیدم دستامو از هم باز کردم
-بیا اینجا آتیش پاره
کادورو ورداشت مثل همیشه نشست رو شکمم ..دولا شد روم تو سینه ام خودشو جا کرد...
-نمیخوای بازش کنی؟
اوهوووم میخوام
سرشو از رو سینم ورداشت. یه بوس رو لپم کرد همون جوری رو شکمم کادومو با ذوق کادو رو باز کرد
حدس بزنم چیه؟
- پروو حالا دیگه
من که هنوز کاملشو ندیدم
- اِ اِ
وای خدااا.... نازییی ... چقدر خوشگله ....
یه لباس بندی سفید با دامن کوتاه ...ساده
-دوسش داری؟
اوووم اره معلومه خیلییی
قربونت بلم عجیجکم خیلــــی ناسِ
دستت درد نکنه ...
- بدو بدو برو بپوشش ببینم چطوریه تو تنت
دییی .باسه
از روم بلند شد رفت طرف اتاقم
درو بست
- بیا دیگه
نیا ی تو هاااا
- تا 10 میشمارم میام
نه نه وایـــــ -8 ســـا  -5
4-
3-
2-
اومدممم
دستگیره رو کشیدم ولی یه ذره منتظر موندم ببینم چکار میکنه
دستگیره درو خودش کشید رفتم تو
آآآآ چرا چشماتو بستی
-میترسم باز کنم
وا یعنی چی باز کن
-پوشیدی؟
آره دیووونه
-مطمئنی لباس تنته ...من جووون سر به زیرو که نمیخوای اغفال کنیی؟
بازومو محکم ویشگون گرفت
-آآآآی خدایا منو ببخش
خندش گرفته بود چطور ادا اصول می اومدم
یه ذره نگاه کردم .. تو دلم ضعف رفت ...
هوووم؟خوبه؟
- انگار خیاط ازل واسه تو دوختههه فرشته من"
نفسمو با حسرت دادم بیرون ..... مریم نگام کرد ... از وقتیاومدیم اولین باری بود که یه نگاهی به من انداخته بود ... دستمو گذاشتم رودستی که انگشتر توش بود .... اونقدر دستش سرد بود که لرزیدم ... با تعجبنگاش کردمو سرمو تکون دادم که یعنی چته؟ شونه هاشو بالا انداخت ... کیفشوگرفتم ازش . می دونستم همیشه شکلات یا کاکائو از توش پیدا میشه ... یهآبنبات باز کردم دادم بهش .... فقط دلم می خواست زودتر تموم شه ...
داخل که شدیم دکتر لبخندی زد و گفت معلومه که مریض ما خیلی شجاعه ...
مریم سلام کرد و سرشو انداخت پایین . رنگش پریده بود .انگشتاشو تو دستم آروم فشار دادم .
-وقت آندوسکوپی داریم .
ببین دخترم اصلا درد نداره . واسه دیدن هر قسمت از بدن انساندستگاه مخصوصي ساختن. براي ديدن درون مري، معده و اثني عشر هم دستگاهيبصورت لوله لاستيكي انعطاف پذير ساختن كه در انتهاش عدسي كوچیكي وجود دارهو تصاوير بوسيله فيبرهاي نوري باريك و ظريفي به عدسي چشمي منتقل مي شه ومن از بيرون مي تونم داخل دستگاه گوارش تورو ببینم . به همین سادگی.ناشتایی؟بله . خوبه . حالا برو بخواب روی تخت . میگم پرستار یه آمپولآرامش بخش همراه آمپول کم کننده بزاق توی دستت بزنه . مریم پاشد و با کمکپرستار نشست رو تخت .
-میشه منم کنارش بمونم؟ دکتر یه نگاهی به مریم کرد و اجازه داد .
رفتم کنارش . پرستار داشت آمپولا رو آماده کرد .جلوی پرستاره وایستادم ... نگاه نکن
ابرو هاشو تو هم کشید .پرستار آمپولا رو تزریق کرد . بعد هم توی دهنش اسپری کرد . و گفت دراز بکشه تا اثر کنه .
-اگه همین طوری دختر خوبی باشی واست جایزه می خرم ..
هــــی نکنه با من قهری؟ چرا باهام حرف نمی زنی؟ سرمو آوردمپایین آروم گفتم: قربون اون لب ورچیدنت برم .. دلم داره ضعف می ره .. بغلتکنم ؟ ...
خنده اش گرفت ...
آهان نکنه تاثیر این اسپره اس؟ واسه اینه حرف نمی زنی ؟ اسمشو بپرسم از اینا بگیرم. واسه بعد هاا خوبه ...
دکتر اومد کنار تخت . از لبه تخت پاشدم ...
زنو شوهرین؟ان شالله میشیم
دکتر خندید .. خب اسم عروس خانوم ساکت ما چیه؟ مریم
آروم گفتم ای بدجنس تو که نمی تونستی حرف بزنی....
دکتر با خنده سر تکون داد ... حتما باهات قهره ...
دکتر دوایی هست که خانوما کمتر قهر کنن؟
منم خودم دنبالشم ..سه تایی خندیدم .
دکتر دستشو گرفت منم کمکش کردم بشینه رو تخت .
ببین اینو می فرستیم داخل دهنت تا به معده ات برسه . برگشت میدی اما چیزی نیست . فقط سرتو پاییین نگه دار .
یه لوله پلاستیکی بود که از قطر انگشت کوچیک دست باریک تر بود ...
آروم ادای دکترو دراوردم گفتم عروس خانوم.... نگام کرد... تودلم لرزید ... جدی شدم و دستشو فشار دادم و محکم گفتم نترس .. فقط چنددقیقه است .. میتونی مگه نه؟ به خاطر من
آره ...
آفرین عزیزم .. دوست دارم
اون چند دیقه شاید همون قدر که واسه مریم زجر آور بود واسهمنم کمتر نبود... لوله که یه جسم خارجی بود حلقش رو تحریک می کرد و از اولتا آخر اوق زد و برگشت داد و بی صدا گریه کرد ...
ولی به هر حال دکتر نمونه مخاط دستگاه گوارش ورداشت و واسه وضع معده اش گفت بعدا با جواب آزمایش می گه ....
۱۳-۷-۱۳۸۹ ۰۹:۲۹ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
غایب
ارسال‌ها: 29,179
تاریخ عضویت: ۱۳ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 115
سپاس ها 0
سپاس شده 1042 بار در 1017 ارسال
ارسال: #16
RE: به دلتنگی هایم دست نزن

 نشستیم تو ماشین ..
دیدی کاری نداشت . چپ چپ نگام کرد . خندیدم قربونت برم.. کار سختش تمومشد .. مرسی عروس خانوم خوشگلم . خندید . حالا کجا بریم؟ منو بزار خونه توبرو به کار و زندگیت برس .. کار و زندگی من تویی .. آهان فهمیدم . الان میریم یه جای توپ .. عینک آفتابیمو زدم ماشینو روشن کردم.. مریم هم توصندلیش بیشتر فرو رفت .. آروم آهنگ تو ماشینو زمزمه می کردم ....
یکم که گذشت مریم پرسید : کجا می ریم متین ؟ خونه ی مامان .. اونجا؟
نریم؟
چرا ولی امروز من حالم زیاد خوب نیست کاش می زاشتی واسه یه روز دیگه ...
چون حالت خوب نیست می خوام ببرمت دیگه .. یکم ام  مامانم ناز عروسشو بکشه ..
توی راه زنگ زدم به مامان گفتم داریم می ریم اونجا
مریم با دسته گل رفت تو بغل مامانم و معین با جیغ و خنده خوشحالیشو نشون می داد
مامانم با خنده لیوانای شربتو تعارف می کرد ..
معین روی پای من نشسته بود و مریم از تو کیفش کاکائو بزرگی رو که واسش خریده بودیم و بهش داد .. اونم یه ماچ آبدار از لپ مریم کرد
اِِ اِ . معین خان .. بواش خانوم منو به لقمه چپ کردی
چرا رنگت پریده ؟ مریم لبخند زد و.. چیزی نیست ..
بهش نگاه معنی دار کردم که بازم مثل همیشه گفته چیزی نیست .. و واسهمامان تعریف کردم که دکتر رفته بودیم ..  خلاصه تا عصر مریم کلی با عینبازی کرد  و روحیه اش حسابی عوض شده بود مامانم هم همش دور مریم می چرخیدو بهش می رسید . موقع رفتن معین شروع کرد به گریه کردن ..
مریم: معین .. معین جان .. عزیز دلم .. پسر خوب که گریه نمی کنه ..
نمی خوام نرین .. نرینن..
از رو زمین بلندش کردم تو بغلم .. معین .. پسر خوب گریه نمی کنه ولی معین که پسر بده .. گریه کن داداشی گریه کن ...
اشکاشو زود پاک کرد .. من پسر خوبیم
کی گفته؟
معین یه ذره مامانو نگاه کرد بعد مریمو .. که  مریم گفت من خانوممعلمشم من می گم ... بعد معینو از تو بغلم گرفت بیاا قربونش برم .. چه پسرآقایی .. بخورمت ؟؟
آروم تو گوشش گفتم سنگینه بزارش زمین واست بده ...
رفتن نشستن رو مبلی که نزدیک در بود .. نمی دونم تو ی گوشش چی گفت کهقهقه ی خنده ی معین بلند شد .. 2 تایی باهم در گوشی حرف می زدن و میخندیدن .. و خونه رو رو سرشون گذاشته بودن . مامانم رو به من آروم گفت :متین مریضی مریم که جدی نیست ؟ نه البته دکتر هنوز جواب آزمایشا رو ندیدهولی فکر نمی کنم چیز مهمی باشه .  با شک و تردید نگام کرد . بعد نگاهشو ازمن گرفت همون طور که اون 2 تا رو نگاه می کرد گفت :
از وقتی مریمو دیدم خیالم از بابت تو راحته . متین جان مریم دختر پاکیه. تا وقتی  اجازه اشو از پدر مادرش نگرفتی دست تو امانته . متوجه ای؟
می دونستم منظور مامانم چیه واسه همین سرمو انداختم پایین و زیر لبگفتم بله . مامانم سرمو بلند کرد و نگاه پر مهرشو  رو تو صورتم ریخت . وته دل من پر از حسرت سال هایی شد که این نگاه رو نداشتم مریم با اومدنش مارو دوباره به هم پیوند می داد . ولی هنوزم دلم نمی خواست با شوهر مامانمرو به رو بشم . دوباره مریمو که با معین رفته بودن نشسته بودن و صدا زدمتا قبل از ورود اون ما رفته باشم . مریم دوباره آروم یه چیزی به معین گفتو با هم خندیدن و و دست همدیگه رو گرفتن و اومدن .
معین می خوای مریمو بزارم اینجا واسه تو ؟ معین به پاهای مریم چسبید .. و گفت میشه؟
دست مریمو گرفتم و با خنده رو به مامانم گفتم .. ما بریم دیگه تا این پسرت عروس ِ منو از من نگرفته .. مریم دوباره مامانم و بوسید :
همیشه دوست داشتم یه دختر مثل تو داشته باشم حالا هم تو مثل دخترمی نهعروس . اینجا هم خونه خودته . هر وقت که احساس کردی دوس داری بیا . دراینجا همیشه به روت بازه . متین کاراش زیاده تو هر وقت وقت داشتی بیا شایدبه بهانه تو متین هم بیاد .. هم من هم معین خیلی خوشحال مبشیم ..
مریم لبخندی زد و گفت ما همیشه به یاد شما هستیم .. چشم مزاحموتنو میشیم ..
هر وقت متین اذیتت کرد به خودم بگو . می دونم چکارش کنم .. و دوتایی خندیدن ..
بابا چند نفر به یه نفر .. و خلاصه با خنده اومدیم بیرون
..........
بلاخره بهار خانوم با همه ی ناز و کرشمه اش اومد ... روز قشنگی که همهایرانی ها واسه اومدنش نازشو می کشن و اون آروم قدم می زاره و همه جا روپر از شادی می کنه ...
روز عید رو ترجیح دادیم کنار هم باشیمو دعوت مامانمو واسه لحظه سال تحویل قبول نکردیم .. و قرار شد بعد سال تحویل دیدنشو ن بریم ..
از روز پیش که آرایشگاه رفته بود ندیده بودمش ... وقتی اومد توی خونهبا شیطونی روسریشو ور نداشت تنگ ماهی و سبزه عید و چند تا شاخه سنبل با یهپاکت بزرگ داد دستم و فرت رفت تو اتاق ...
وقتی از اتاق اومد بیرون لباس روز عیدشو پوشید بود، یه بلوز سفید کهآستین کوتاهی هم داشت و قد لباس بلند بود با شلوارک جین آبی روشن ... باهم چند روز پیش واسه عیدش خریده بودیم و آرایش تیره قشنگی هم کرده بود ...پایین موهاشو هم تیکه تیکه با تیغ کوتاه کرده بودن و تیز تیز رو صورتشو وشونه هاش پخش بود ..
- واییی تو که کشتی منو
خوشگل شدم؟
سوپر فرشته شدی .. بیا بوس بده ببینم خانوم گلم ...
خندید تازه جعبه کادویی که دستش بود و دیدم ... جایزه واسم گرفتی؟
نوچ مال تو نیست
مال کیه؟
واسه خودمه
مگه آدم واسه خودشم جایزه می گیره ؟
کادو رو گذاشت رو میز کنار وسایل هفت سینی که اورده بود ....
آره مگه مستریبن رو ندیدی واسه خودش کارت پستال می انداخت پشت در بعد که می اومد تو کلی حال می کرد؟
باشه ..پس منم برم جایزه خودمو بیارم...
مریمم خندید شروع کرد به چیدن هفت سین ..
رفتم از تو اتاقم کادویی رو که واسه عید واسش گرفتمو اوردم . گذاشتمش کنار جعبه کادوی اون .
متین آیینه
چشم
یه آیینه کوچیک اوردم ...
آیینه رو اول گذاشت ... قران رو رو به روی آیینه گذاشت ... جلوی آیینه دو تا شمع روشن کرد .
نشستم و کاسه های فیروزه ای که اورده بود و اوردم بیرون
این همه سنگینی رو با خودت اوردی؟ خب می گفتی می اومدم دنبالت  ...
تو یکیشون رو پر آب کرد و یه سیب قرمز گذاشت توشو و گذاشت تو سفره ...
سبزه ها رو خودت گذاشتی؟
اوهووم خوشگله؟ آره .. قربونت برم  
مریم هفت سین واسه چیه ؟همون طور که هفت سینا رو توی کاسه میزاشت و توی سفره می چید یکی یکی  گفت : سبزه واسه حيات نو و سبز بودنه ،سمنو واسه ثروت و فراواني  ،سنجد واسه عشق ،سیر واسه دارو و درمان سلامتی، سیب واسه زیبایی  ، سرکه قرمز واسه سن و صبر و عقل ،سنبل واسه آمدن بهارو نشان دهنده زيبائي ... شمع ها رو هم روشن می کنن جلوی آينه می زارن كهنشو ن دهنده آينده اي روشنه . تخم مرغ رنگی هم نشونه باروري است .ماهيقرمز هم یعنی زندگي ....
اومممم .... که این طور ...
حالا پاشو  پسرکم مداد شعمی ها رو از تو کیفم بیار رو تخم مرغا نقاشی بکشیم ...
۱۳-۷-۱۳۸۹ ۰۹:۳۰ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
غایب
ارسال‌ها: 29,179
تاریخ عضویت: ۱۳ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 115
سپاس ها 0
سپاس شده 1042 بار در 1017 ارسال
ارسال: #17
RE: به دلتنگی هایم دست نزن

مریم واسه فردا برنامه ای نداری ؟ چطور ؟ واسه ظبط میریم پیش سهیل اینا ... یکم فکر کرد . نه کاری ندارم .. بریم ...
..............
وای مریم نمی دونی چقدر خوشحالم .. امشب همه چیز تموم میشه ..
ا؟ کجایی آقای خواننده تازه همه چیز شروع میشه .. خندیدم آره.. مریم ؟ جونم ؟ تو از اینکه داریم می ریم ناراحت نیستی؟ من هیچ تعلقخاطری به اینجا ندارم .. هیچ چیزی که بخواد نگه ام داره .. ولی تو ..خانوادت .. فامیلات .. ؟
بیشتر توی صندلی خودشو فرو کرد و به رو به روش نگاه می کرد ...
می دونستم واسش سخته ...
مریم؟ هوم؟
اگه تو بخوای این آنگ ها تا همیشه فقط تو خونه خودمون می مونه و هیچوقت بیرون نمیدم . با هم همینجا زندگی می کنیم ..
نه ! می دونم آرزویی بوده که از بچگی داشتی ...تا حالا هم این همه زحمت کشیدیو خرج کردی... من هر جا تو باشی اونجا می خوام باشم ...
پشت چراغ قرمز ایستادم ...
نگاش کردم ... جبران می کنم همه ی خوبیاتو تمام سعی امومیکنم تا مجوزشو بیگیرم .. تو این فرصت عروسیمونو می گیریم ... اگه نشدبعدش می ریم ... اونجا تو می تونی درستو ادامه بدی .. منم هم کار میکنم همشاید درس بخونم .. ون کوور پر از ایرانیه .. بهمون خوش می گذره ... بچهامون چشماش آبی میشه با موهای طلایی ... خندید .. اِ !!! چطوری؟ خب بچمونخارجیه دیگه ... لوس ... نوچ بچمون اگه دختر باشه شبیه من میشه . اگه پسرباشه شبیه تو میشه ... نمیشه پسر هم بشه شبیه تو بشه؟ می خوام خوشگل بشه... ا ِ ! متینی مگه تو زشتی؟
خوشگلم؟ آره ...عزیزم خیلی... پسرک چشم عسلیه منی .. قد بلند .. هیکل ورزشکاری ... خوشگل منی...
بابا .. پس من تو رو نمی خوام .. من از تو سرترم
ای بی جنبه ..
قربونت بلم ... بیا جلو بوست کنم  .... کوفت ! لوس
بچمون اولین حرفی که یاد بگیره می دونی چیه ؟
یه ذره فکر کرد... مامان
نخیر
بابا؟
نخیر
بچه ها اول همه می گن ماما ...
نخیر بچه ما اولین حرفی که یاد بگیره « کوفت ِ» ..
دوتایی زدیم زیر خنده .. آروم زد به بازوم .. چقدر منو سر کار می زاری بدجنس ..
پیاده شدیم رفتیم بالا .. خونه امروز غریبه بود . رفتیم تو سهیل اومد جلو
خودش هم باهام هماهنگ کرده بود و آدرس داده بود .. خونه نو مبارک سهیل خان ..
نه بابا منزل یکی از دوستان .. سلام مریم ..چه طوری؟
سلام سهیل خان .. شما خوبین ؟ نسترن جون خوبه ؟
همون موقع نسترن اومد و باهامون دست داد و حال احوال کرد ..
مریم تا تو لباساتو عوض می کنی من برم اتاق کارو یه نگاه بندازم ...
رفتم تو اتاق .. تو دلم خدا خدا می کردم وسایلاش کامل باشه... از دیدن اون همه تجهیزات واقعا شوکه شدم ... خیلی کامل بود .. همه چیزداشت ... خیالم راحت شد . سهیل با یه پسر هیکلی اومد تو .. اینم فرشاد ِما .. میزبان امروز .. به گرمی دستشو فشار دادم  و ازش تشکر کردم ...البته واسه خاطر تمام استفاده هامون پول زیادی هزینه می کردیم ... اما خب...
برگشتم تو پذیرایی .. مریم یه گوشه ی سالن آروم نشسته بود ..از دور دیدم و لبخند زد .. یه لباش آستین بلند با دامن کوتاه سیاه پوشیدهبود .. زیر دامنشم جواراب ساپرت کلفت و یه بوت تا رو ساق پاش ... تیپاسپرت نازی بود .. خوشم اومد . نشستم پیشش .. تقریبا 30-40 نفری میشدیم ..امرزو بر عکس مهمونی های قبلی بیشتر تکی بودن و پسرا بیشتر بودن ... البتهجفتی هم بود اما کمتر ... احساس می کردم مریم توی مهمونی معذب ه و بر عکسهمیشه خیلی بهم چسبیده بود و حتی موقع ای که همه پاشدن و می رقصیدن بلندنشد و گفت سرش درده ... واسه اینکه کار دقیق تر بود و می خواستیم وقتبیسشتری بزاریم روش بساط شامو زودتر چیدنو .. شام که خوردیم کم کم مهمونایفرعی پاشدن که برن ... به مریم گفتم می خواد ببرمش خونه که اونم گفت آرهمی رم خونه ولی آژانس می گیرم
مریم پوشیدی؟می خوای تا پایین همرات بیام ؟
نه دیگه خودم می ریم ... مواظب خودت باش . رسیدی اس ام اس بده ...
نرم اومد تو بغلم
دست تکون داد که بره ...
مریم ..
کلید خونه خودمو  دراوردم دادم بهش .. دیر وقته خونه من برو .. هم نزدیکتره هم همخونه ایات رو بیدار نمی کنی ...
شونه هاشو انداخت بالا .. باشه ..زود بیا ..
کارم تموم شه میام ...
موفق باشی ..
فرشاد واسمون  آبسولوت ریخت تا خوابمون بپره و شروع کردیم
۱۳-۷-۱۳۸۹ ۰۹:۳۱ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
غایب
ارسال‌ها: 29,179
تاریخ عضویت: ۱۳ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 115
سپاس ها 0
سپاس شده 1042 بار در 1017 ارسال
ارسال: #18
RE: به دلتنگی هایم دست نزن

  سویچواز تو ماشین در میارم و سرمو تکیه می دم به صندلیو و یکم چشمامو می بندم... جلوی چشمم نقطه های قرمز و زرد میاد ... چشمامو باز می کنم نگام رو سی–دی روی کنسول می افته ... حاصل 2 سال زحمتم ... یه لبخند بهش می زنمانگار یه موجود جون داره ... از تو داشبورد کلید اضافی خونه رو که ور میدارمو می رم بالا ...
وای که چقدر خسته ام ...دستمو پشت گردنم می زارمو یکم فشار می دم ...با  دست دیگه ام  کلیدو توی در می چرخونم ... ساعت 4 صبحه ... مریم حتماخوابه .. آروم درو باز میکنم.....
دارم کفشامو در میارم .. یکم گیج دور برمو نگاه می کنم گیجاز چیزی که می شنوم می رم سمت اتاقم .. در نیمه بازه ..... نفس تو سینه امحبس میشه .. خون انگار به مغزم نمی رسه چون هیچ فکری تو سرم نمیاد ...دارم خفه میشم ... مریم با چشمای گریه ای و قرمز نگام میکنه و می خوادبیاد طرفم .. منگ شدم .. گر گرفتم ... مریم جیغ می زنه ... خودشو می کشهبیاد طرف من ..... شقیقه هام محکم می زنه ... پاهام جلو نمی ره . حتی صدااز تو گلوم در نمیاد ..صدای بم پسر هیکلی که مثل حیوون رو مریم افتاده بهخودم میارتم .. نفس نفس می زنه ... آشغال آروم بشین ...مریم محکم تر اززیرش می خواد بیرون بیاد ... محکم تو شکمش می زنه .. مریم توی خودش میپیچه ...مریم انگار از منم نا امید میشه و بی حال چشماشو بهم می دوزه..نمی دونم چقدر طول کشید ... هیچی نمی فهمیدم ...فقط مشت و لگد بود کهنثار پسره می کردم .. با تمام وجود می خواستم بکشمش ...
مریم یه دفعه جیغ می زنه و اسممو صدا می کنه ...فرصت نمی کنمکاری کنم و از پشت چیزی به کمرم می خوره .. .. گردنم و کمرم  می سوزه سرمگیج میره و جلوی چشمام سیاهی میره ... پشت سرم یه مرد دیگه است با یه چیزیدستش ... همون طور که می خوام چشمام بسته نشه  اخرین لحظه چشمم به مریم میافته که حالا ملافه سفیدی رو دور خودش پیچیده .. از غصه ی  مریم ناله ایمی کنم و همه چیز تاریک میشه ...
................
احساس درد و شاید سوختن رو  پشت مچم کردم ..  یه پیرمردیداشت  به شدت تکونم می داد ... آقا .. پسرم .. پاشو بابا جون چی شده ؟دورو ورمو نگاه کردم  ..رو پله ها ی یه خونه نشسته بودم .. چند نفر دورمجمع شده بود .. آفتاب به چشمام می خورد چشمامو بستم .. صحنه های دیشب جلوچشمام ظاهر شد .. سرمو به سمت راست و چپ محکم تکون دادم .. خدایا خواببودم؟ بگو خواب بودم .. اشک چشمامو پر کرد .. پسرم خوبی؟ بابا ... بابامکجاست الان ؟ الان که یه شونه مردونه می خوام که توش زار بزنم کی اینجاست؟ کی پیشمه ؟ چشمامو باز می کنم و همزمان چند قطره اشک از چشمام می افتن.. پیرمرده به اونایی که جمع شدن میگه برن و بزارن باد بهم بخوره و قوطیآبی که دستشو رو به طرفم می گیره .. با بغض آبمو قورت می دم .. نگاش میکنم .. موهای سفید و چشمای مهربون .. دلم می خواست واقعا پدرم بود ... سرمتیر می کشه .. چیزیت نشده که بابا جون ؟
زیر لب می گم کاش مرده بودم .. یاد درد دستم می افتم .. نگاه دستم میکنم .. چیزی نشده .. از غیرت دارم خفه می شم . هیچ کاری از دستم بر نمیاد...کی کمکم می کرد ؟ اصلا چه کار می تونستن بکنن .. مگر اینکه زمانو عقبیکشن ... تا کی ؟ از کی اشتباه کردم ؟ یاد خود خواهیم چه بلایی سر خودموناوردم ... مریم واسه من میومد اونجاها ... یاد دیشب افتادم ..کز کرده بودتو بغلم .. یاد  اون آشغالا .. مریم نازم .. مریم ... چی بهش بگم .. بهخانواده اش چی میگه ؟ خداااااایا .. خدایا چرا ما؟ چرا مریم ؟ مریم .. تودلم شور افتاد .. مریم .. ساعتمو نگاه کردم ..2 ساعت از خونه اومدم بیرون.. مریم تنهاست .. شاید بترسه ...مریم .. شماره خونه رو گرفتم ... اشکامامون می داد .. تمام وجودم پر ترس شده بود .. 1-2-3-8- .. وردار وردار ...کجایی پس؟ حموم .. آره رفت حموم .. صداش تو سرم می پیچه ... بدون هیچ حسی.. از وقتی بهوش اومدم  از جام بلند نتونستم بشم .. مثل ترسو ها فقط زلزدم بهش که خوابیده بود ... وقتی چشماشمو باز کرد بازم نتونستم چیزی بگم.. فقط چشمام پر از اشک بود و گریه می کردم .. ولی اون ... فقط گفت میخواد بره حموم ... از خونه زدم بیرون ... داشتم خفه میشدم ..
چشماش بدون هیچ فروغی ... وای خداا .. یعنی میشه ؟؟؟؟
خدایا نه .. غیر ممکنه ... این کارو نکن ... خدا نزار ... دورو برمو نگاه می کنم خیابونم ... چطوری تا اینجا اومدم .. دربست ...
دستام می لرزه .. به زور گوشیمو ور داشتم ... شمارهه خونه رو گرفتم ...وردار وردار خواهش می کنم.. پاشو پسر .. اینا همه خوابه ... کابوسه ...الانم دم در دانشگاه منتظرته .. باید بری دنبالش .. الان سردش شده . دستاشیخ کرده باید مثل همیشه دستاشو بگیرم تو دستامو  و هاشون کنم .. خدا ..آره آره ... باز فکر بد کردم .. صداش تو سرم می پیچه .. پسرکم چقدر میگمفکر بد نکن عجیجکم .. آره ه . فکر بد کردم ... تو حالت خوبه .. ....
کلیدو تو قفل می چرخونم .. چشمامو می بندم .. نفس عمیق می کشم .. واسهبه لحظه تصویر مریم شاد و با صدای بچگونه اش جلوی در در میاد تو ذهنم ...با هم ازدواج کردیم ... کیفمو می گیری .. بوسم میکنی .. بچه هامون .. دیدیگفتم مریم همه چیز درست میشه ... دیدی زنم شدی .مال خود خودم ... بغضموقورت می دم ... ولی نیست .. میام تو اتاق نیستی .. تو آشپزخونه هم نیستی..نمی خوام بیام سمت حموم ... می ترسم .. نه حموم نیستی .. خیلی وقتهحمومت تموم شده .. یه جای همین خونه نشستی .. خدااا.... دستگیره حمومو میگیرم .. می ترسم داخل رو نگاه کنم . صدای چک چک آب میاد .. چشمامو باز میکنم .. خدایا ...
داشت نگام می کرد .. مثل دیروز صبح .. مثل پریروز .. مثل قبلنا ..چشماش دوباره خوشحاله .. لبخند میشینه رو لباش .. مریم خوشحال  ِ... دارهمی خنده .. من چرا پس این طوریم ؟ چرا زانو هام شل شده .. چرا تو چشماماشکه ؟ پایینه پاش روی زمین .. پر خونه .. شاید رنگه نه ؟ اخه مریم ناراحتنیست .. اگه خون بود الان گریه می کرد .. نمی تونم بیاستم .. کنارش زانومی زنم .. حوله آبی – سورمه ای منو دورش پیچیده  و کف زمین کنار دیوارتکیه داده و نشسته .. چقدر آبی بهش میاد .. موهاش خیس شده مشکی تر شده..می خوام بگم مریم خوشگل شدی زبونم نمی چرخه .. نمی تونم حرف بزنم ولیرنگش پریده .. حتما دوباره غذا کم خورده و کار زیاد کرده فشارش پایینه ...دستشو بلند می کنم و میگیرم تو دستم .. دستم خونی میشه ... نگاش می کنم..چشماشو بست ابروهاشو تو هم کشید ولبشو گاز گرفت ... با صدای گرفته کهانگار از از ته چاه می اومد می گم .. بدون اجازه من ؟ مگه قرار نزاشتیمهمه چیزو به هم بگیم ... از هم اجازه بگیریم ؟ .. تنهایی ؟
لبخند می زنه .. لباشو باز می کنه چیزی بگه .. نمی تونه .. اشک از گوشه چشمش میاد پایین .. لباش چقدر سفید و خشک شده ...
اشکال نداره .. ناراحت نشو .. من که الان پیشتم .. همیشه پیشتم ..تنهات نمی زارم ..فدات شم ... دور و ورمو نگاه می کنم .. می بینمش .. ورشمی دارم .. خیلی سریع دستمو پایین میارم بکشم رو مچم .. تو یه لحظه صدایمریم تو گوشم می پیچه نه!! دستمو یه ذره مونده به مچم نگه می داره ..
آخخخخ ...
تا ته دلم آتیش می گیره ... تیغو با اون دستش تو دستم می گیره .. مشتشومحکم گرفته .. باشه باشه .. دستتو باز کن .. از بین دستشو دستم خون میاد.... فدات شم مشتتو باز کن ...دیگه این کارو  نمی کنم ..تورو خدا ... بااون دستم آروم مشتشو باز می کنم .. تیغ و انگشتای منو ول می کنه ... از کفدستش خون میریزه ...
نگاش می کنم .. چرا .. چرا مریم .. می خوام پیش تو باشم .. می خوایتنهام بزاری .. نمی زارم .. آره .. نمی زارم بری .. من بدون تو می میرم ..نفساس خیلی آروم و کشدار می کشه .. دستمو حلقه می کنم دورش تا بلندش کنم.. می ریم دکتر .. الان می رسونمت بیمارستان .. می خوام بلندش کنم .. نالهبلندی می کنه .. می ترسم دستمو پس می کشم .. هق هق گریه ام بلند میشه ..تا حالا اینقدر احساس بیچارگی نکردم ..گریه می کنمو نگاه عشقم می کنم ..عشقی که با نامردی ازم گرفتن .. مریم پاکمو ...
مریم تو باهام بد نکن . همه بد کردن .. تو بد نشو . منو تنها نزار . مریممممم
متین . جانم .. جان دلم .. عشقم .. بگو .. صداش می لرزه ..
بغلم می کنی ؟
بیا . بازومو آروم می گیرم به خودم می چسبونمش .. گریه نکن.. نفس بلندی می کشه . نگام میکنه .. با صدای آرومتر . خیلی آرومتر ...میگه ...
به عشقمون قسم بخور رندگیتو می کنی تا روزی که خدا دوبارهما رو کنار هم قرار بده . مثل آشناییمون .. خودش بخواد ... هر وقت خودشخواست ...
سرمو به نشونه قبول کردن تکون میدم .. همه ی بدنم می لرزه ..احساس ضعف میکنم .. دهنم تلخ شده صورتشو میاره جلو رو لبامو می بوسه ..آروم لباشو ازم جدا میکنه ..
مثل همیشه تو دلم پر آرامش می شه .. یادم میره داره می ره ..میره واسه همیشه .. می چسبونمش به خودم ...... صدای دخترکیش .. اروم میگه"دوست دارم متینم "سرشو گذاشت رو سینه ام قلبم تند تر میزنه ... خیلی تندتر .. ولی اون آرومه .. آروم آروم ..
منم دوست دارم عزیزم ..گل نازم . گل مریم ام .. برگ گلم ..الهی من فدات شم .. داری میری یه جای خوب . پیش خدا .. خدا هم حتماخوشحاله . آره . نترسی یه وقت .. دلت تنگ نشه . من زود میام پیشت . زورزود . خدا نمی زاره ما زیاد از هم دور باشیم . خدا می دونه ما طاقتشونداریم . همین روزا . منتظرم می مونی مگه نه ؟ آره آره تو خوب منی .. فداتشم ..  سردته ؟ سردت شده .. دستتو بده هااا کنم .. مثل همیشه .. بچسب بهمگرم شی .. چشماتو ببند .. آروم بخواب . من مواظبتم . نمی زارم کسی اذیتتکنه ...نمی زار کسی دست بهت بزنه .. اروم بخواب که داری میری یه جای قشنگو دیگه از اینجا و آدمای بدش راحت می شی .. دیگه نیستی که مردم فقیر ومردم مریضو ببینی و دل کوچیکت پر غصه بشه  بغض کنی .. بخواب گلم ببخش منو.. قدرتو ندونستم .. ببخش .. خوشحالم .. داری میری یه جای خوب .. اونافرشته ها مواظبتن .. تو اصلا مال اینجا نبودی .. فرشته من .. تو جنس ادمانبودی برو ..من همیشه به یادتم .. صدای دخترکیت توی سرمه ....
۱۳-۷-۱۳۸۹ ۰۹:۳۱ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

نویسنده پیام
مدیر بازنشسته تالار
مدیر بازنشسته
***
غایب
ارسال‌ها: 29,179
تاریخ عضویت: ۱۳ شهريور ۱۳۸۹
اعتبار: 115
سپاس ها 0
سپاس شده 1042 بار در 1017 ارسال
ارسال: #19
RE: به دلتنگی هایم دست نزن

خاطراتش مثل فیلم از جلوم می گذشت ...
...................
یاد شیطونیاش .. یاد حرفاش .. مهربونیاش .. خونه تکونی ای که با هم کردیم ... دعای سال تحویل ..
یادته مریم بعد سال تحویل وضو گرفتیم نماز خوندیم ؟
فال حافظ شب یلدااا ...
خدا چو صورت ابروی دلگشای  تو بست
گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست
................
مریم یادته چقدر سرسختی کردی واسه دکتر رفتن ؟ راستی داروهاتو خوردی امروز ؟؟؟؟
آخخخخخ ... چی شد؟
سوختم چقدر آب سرده ه ه .....دیووونه
میگم مریم؟   جانـــم؟
قربون ِ جان گفتنت برم ...میگم واسه فردا وقت می گیرم بریم دکتر ...
صدات قطع و وصل میشه ه ه
اِ ... موقع دکتر رفتن اینجوری شد؟ خندید .. من فردا مهد کودکم .
مگه چند سالته که مهد کودک می ری؟
اونجا چی یاد می گیری؟ شعر؟ بابا مگه من پولمو از سر راهاوردم تو اینجوری هدر میدی ! من خودم یه عالمه شعر خوب خوب بلدم بهت یادمیدم دیگه ه ه .. گوش کن ...
اتل متل جدایی .... عروسکم کجاییی
گاو حسن پریشون ... یه دل داره پر خووون
عشقم که رفت به بندر ... خونه ام شده پر غم !
یه عشق دیگه ور دار ... دیگه بقیه اشم نمیگم ....
بد آموزیه بی وفایی داره ..... اینم هست .. جدیده تازه اومده تو بازار ....
بگير اين گل از من ياد بودي /كه تنها لايق اين گل تو بودي
فراوان آمدند اين گل بگيرند /ندادم چون عزيز من تو بودي
جکم بلدم ... بگم؟ باشه میگم
.........................
معین با صدای خوابالو زبون بچه گونه اش گفت : مامان ساغررر... من خواب مریم جونو دیدم ... فک کنم .. ولی می دونی توی خواب نبودمچشمام باز بود رو تخت نشسته بودم ولی صداش میومد !
مریم با خنده گفت : معین کوچولوی ما به ما سلام نمیکنه؟
معین گفت سلام ....
بعد یکم فکر کرد .. برگشت پشت سرشو که ما نشسته بودیم نگاهکرد ... یه دفعه خواب از سرش پرید ... دوید خودشو انداخت تو بغل مریم ...ما همه زدیم زیر خنده .. باورش نمیشد ...
مریم جون تو اومدی خونه ما؟ پیش من؟ ا ِ ... داداش متین ....داداش متین توام اومدی خونه ما؟  مامان اون دختره که از دستش عصبانی بودیبه خاله میگفتی می خواد بیاد همون که صبحی تلفنی میگفتی نیومد به جاش مریمجونو گفتی بیاااد؟
مامانم با چشم ابرو هی اشاره می کرد مریم سرشو انداخت پایین... دستمو حلقه کردم دور کمر معینو بغلش کردم رو پام گذاشتم ... خوشش اومدساکت نشست ... معین شنیدم اذیت مریم جون کردی ؟ اومدم تنبیه ات کنم آمادهای ؟
نه به خدااا .. مریم جون من اذییت کردم؟
مریم دستشو کشید ا اذیتش نکن .. نه قربونت برم داداش متینت داره سر به سرت می ذاره ...
مریم جواب مامانمو چی بدم ... چطور بگم امانت تو دستمو چطور مواظبت کردم ....
....................
مریم ام دلم برای خندیدنات تنگ شده .. پاشو برام بخندددد ... تورو خداا
حالا که اخلاقت چیز مرغی نیست بوس بده !
"متیـــــــــــــن ....
کوفت ... دختر چشم سفید .. با اون صدات ... آخ آخ ...الهیبترشی .. ببین گوشم کر شد ... فرا بنفش ... غش غش می خندید ... حالا بزاردستم بهت برسه ... می بینمت که امشب ...
ببخشید ..."
نخیر دیگه فایده نداره ...
دلت میاد من به این ناسی می خوای بزنیم؟
دستش بشکنه هر کی بخواد همچین کاری کنه .... عزیز دلمی ....
خندید ...
.....................
قربون نجابتت برم ... نمی زارم اینجوری ... می کشم .. به خدا می کشم اونی که باهات این کارو کرد ...
مریم فقط بگو چی شد .. فقط بگو به من چی شد .. مریم ام همهچیز درست میشه .. مریم ام تو دختر قوی ای هستی .... مریم شرمندتم .. بهخدا هر کاری بتونم می کنم واست ....  حرف بزن .. مریممممم ...
عطر خوش بویی زده بود ... دستم رو بدن نرم و لطیفش بود ...اولین بار بود که کمرشو لمس می کردم .. همیشه خیلی دوس داشتم اما هیچ وقتبهش نگفته بودم ... واسه چند ثانیه همه این فکرا تو سرم چرخید ... دلم نمیخواست اما از خودم جداش کردم ...موهاشو از پشت بالا جمع کرده بود و موهایجلوشو خیلی قشنگ تیکه تیکه درشت از یه طرف سرش رو صورتش تا روی ابروهاشریخته بود .  آرایش چشماش تیره بود که چشماشو شیطون تر کرده بود و لباشصورتیه مات وخیلی  کم رنگ که با اون دندونای سفید و ردیفش لبخند بهم میخندید  
...............
مریم :خدا ما رو امتحان می کنه . اونوقت از رو حکمت تو زندگی ما اتفاق ها به خواست خدا وبر اثر اعمال خودمون اتفاق می افته .
وای خداااا من چه کار کردم ...تو ارزشمند ترین چیز زندگیموگرفتی ولی مقصر خودم بودم .. من قدر نعمتی رو که بهم دادی رو ندونستم  ..خدا تو امتحانت رد شدم ... چرا قدرتو ندونستم مریم ام ... چرا با آرزویپوچم تو رو از دست دادم .... خدا نمی خوااام .... خدا هیچی نمی خوام ازتمریمو بهم پس بده ...
مریم .. مریم ام چشماتو باز کن ... مریم بی گناه من .. دخترکم ....
..............
خندید...متین سرمو بردی ... دیگه از این به بعد خوندن تو حموم قدغنه ... واه واه ... با اون صدات ...
اوهوووکی .... تنها جایی که حال میده حمومه ... تازه می خواماونجا رو بکنم اتاق کارم .. تو هم بخوای بیای حمومی شی من همونجام . توحمومی شو منم واست آهنگ می خونم .
چپ چپ نگام می کرد ! ..
حالا رو که نمی گم وقتی زنم شدییی ...
کوفت
اِ چرااا؟ اونوقت که اشکال نداره .. مال خودمی دوس دارم .
دیدی مریم ام .. حالا واست چی بخونم ؟ چی بخونم فدات شم ؟ چیبخونم وقتی بدن بی جونت تو دستام یخ کرده ؟ یه روز واست جک می گفتم از اینتو ... می خواستم وقت حموم کردنت نگات کنم و شعر بگم .. بخونم واست .. ایخداااا ...
چشمامو می بندم ... آروم بخواب گلم ...
خداحافظ گل لادن،تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه،گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شبهای تو در تو ،خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم،گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت وشب غم بارون رو بردارم
نمیدونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی میدونی؟
تو این رویای سر در گم، خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه،که بارونی نمیتونه
طلسم بغض رو برداره از این پاییز دیوونه
......................
"شاعر می شوم
امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.
پیراهن غصه هایم را به تن می کنم
و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند
و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.
شاعر می شوم
به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم
و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.
شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم
و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند
و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.
از تمام غصه هایی که  پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند
درمی یابم که شاعران بی قرارند.
بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی
که  دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.
شاعران تنهایند.
این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم
از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.
پس من هم شاعر بودم.
از همان روزی که  خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.
از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک  گشتی
و همه اینها یک بهانه دارد
بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود"
مریم .. مریم چرا تنهام گذاشتی .. یادته ازم قول گرفتی همیشهپیشم بمونی؟ چرا خودت قول ندادی؟ چرااا .....دخترکم .. آآآخخخخ دخترکم ...نفسم .. پاره تنم .. هق هق گریه ام نمی زاره نفس بکشم ... بیشتر تو بغلمفشارش می دم .. بدنش داره سردتر می شه .. سردتر .. حموم پر بخار شده ..آیینه رو بخار گرفته ... یاد اون شب میوفتم .. دو تا قلب دور از هم .. دور.. یاد حرفش افتادم .. ولی این دوستی خیلی کوتاه ِ .. انگشتمو می کشم روآیینه .. قلب اول پایین آیینه می کشم .. نیمرخ قشنگ مریم .. چشم و ابروی وموهاش مشکیش توی آینه میوفته .. قلب دوم دورتر می کشم .. بالا .. رو بهروی صورت خودم ... پسرکی که حالا در عرض چند ساعت موهاش سفید شده .. پسریکه دیگه  تنهاست .. هیچ حسی ندارم .. می نویسم p&d به یاد پسرک ودخترکی که عاشق هم بودند .. دخترکی که خود من بود ... دخترکی که از تنهابودن  می ترسید  .. دخترکی که هیچ گناهی نداشت .



فصل آخر" به دلتنگی هایم دست نزن "
قسمت سی و پنجم
از زندان که بیرون اومدم ماشینمو جلوی خیابون دیدم ! دستاموکردم تو جیبمو  جهت مخالف ماشین ها راه افتادم ... گفته بودم یه مامانم کهنیاد دنبالمم .. اَه ... چند تا بوق زد ... با عصبانیت برگشتم که دیدمشقایق پشت فرمونه ... جلو رفتم
مگه نگفتم کسی دنبالم نیاد ؟
شقایق: مثکه گفته بودی مامانت دنبالت نیاد . واسه همین از منخواست . حالام اگه می خوای تنها باشی من راحتت می زارم . این ماشین .خواست پیاده بشه نزاشتم .برگشتم رو صندلی کنار دستش خودمو انداختم . ...
من : حوصله رانندگی ندارم بریم از اینجا ..
ماشین با صدا از جاش کنده شد ... از آینه بغل نگاهی به اونجاانداختم .. کم کم محوطه زندان دور دور شد ....  یکم که جلوتر رفتیم باخنده گفت متین کمربندتو ببند به رانندگی من اعتباری نیستااا ..
می دونستم فقط می خواد فضای سنگین توی ماشینو عوض کنه.. امامن داغون تر از اونی بودم که بتونم حفظ ظاهر کنم . واسه همیمن حرف نمی زدمتا کسی نفهمه .. باز هم حرفایی که تو سرم آماده گفتن داشتم پشت زبونم نگهداشتم و فقط نگاهش کردم ... نمی دونم تو نگام چی دید که خنده رو لباشماسید . .. مطمئنا حرفامو  از چشمام و قیافه ام هم می شه خوند !
تنها آرزوم این بود یه طوری زودتر بمیرم .
با خودم فکر کردم یه سی دی بزارم تا شاید یکم این سکوت کمتر بشه و شقایق بیخیال حرف زدن بشه ...
داشبورد رو باز کردم
( صدای مریم تو گوشم پیچید
! این سی دی بنفشه رو بزارم ؟
اون؟ نه ! اون سیاه ه ِ .. همون جاهاست خوب نگاه کن ...
این ؟
آره .. همینه ..
سی دی رو تو دستش گرفت با اعتراض گفت :
این کجاش خوشگله ؟خب به جای اینکه بگی یه سی دی ِ خوشگل بزار بگو یه سی دیه زشت بزار ...
ای بابا .. بچه جان این سی دی بنفشه فقط جلدش قشنگه آهنگای توشو دوست نداری ..
تو از کجا می دونی ؟
میشناسمت دیگه
نخیر می خوام
باشه قهر چرا می کنی حالا ...
خندید
ولی اگه گذاشتی تا آخرشو باید گوش کنیااا)
از بحث و کل کل های اونروز لبخند به لبام نشست .. همون سی دیبنفشه رو  که اون روز گوش کردیم و مریم واسه اینکه کم نیاره تا آخر که توماشین بودیم گوش کرد و کلی خندیدیم رو گذاشتم . صدای خواننده که پیچیدشقایق با تعجب برگشت نگام کرد ... توی صندلیم فرو رفتمو چشمامو بستم  وهمون طوری گفتم : شقایق منو ببر پیش مریم ..
3 ماه از مرگ مریم گذشته بود . همون شب منو دستگیر کردند .من هیچ حرفی نزدم . خانواده مریم ازم شکایت کردند  و پلیس هیچ زحمتی برایکوچکترین پیگیری و تحقیقاتی نکرد و با گزارش پزشک قانونی دال بر هتک حرمتو تجاوز و من که تنها کسی بودم که اونها داشتن رای بر گناه کار بودن منصادر شد و به زندان افتادم . ..مادرم یه وکیل کله گنده  رو پیگیر پروندهام کرد . از خونه ام یه حلقه مردونه پیدا کردند .. نمی دونم چطوری اماشقایق پیداش شده بود و حلقه رو شناسایی کرده بود و گفته بود مال فرهاده !بعد از اون پرونده ام دوباره به کمک وکیلم جریان پیدا کرده بود . و بابررسی های بعدی متوجه ورود 2 نفر به خونه شدند و با اعتراف فرهاد و لورفتن اون دوستش و بعد هم حرفای من همه چیز معلوم شد ...
ولی من خودمو محکوم اصلیه این پرونده می دونم....
ماشین ایستاد ...چشمامو باز کردم ..  شقایق جلوی یه سوپر وگل فروشی ایستاده بود . پیاده شدم هنوز درو نبسته بودم که شقایق صدام کرد... چند تا 5 تومنی دستش بود .... یادم نبود پول ندارم .
تو گل فروشی آروم ایستادمو به گلای مریم زل زدم .. شاید اگهصدای فروشنده نبود ساعتها همونجا خیره وایمیستادم . عطر گلای مریم بیشتراز هر گلی پبچیده بود . چند تا شاخه مریم جدا کردم بعد رفتم طرف رزا 2 تاشاخه ورداشتم .. درست مثل همیشه که باهم می رفتیم گل می خریدیم  من میرفتم طرف مریما اونم با شیطونی دو تا رز ور می داشت .
از سوپر خرما و گلاب گرفتم .. دوباره راه افتادیم .. عطر گلهای مریم تو ماشین پیچید ...
حالم بد بود .. رو به روم قبرستون داشت خودنمایی می کرد...پاهام شل شده بود . نگاه به گلای توی دستم کردم . خدایا . اینا چیه .گل واسه مریم ؟ ما داریم کجا می ریم ؟ مریم من اینجاست مگه ؟ گل مناینجاست ؟ نمی تونستم راه برم .شقایق ازم جلو افتاده بود . احساس می کردمداره می دوه . ولی بعد دیدم خودم نمی تونم راه برم . خواستم صداش کنم نمیتونستم حرف بزنم . دهنم خشک شده بود . انگار زبونم به سقف دهنم چسبیده بود.  شقایق هی دور تر می شد . سرم گیج می رفت . درختای بلند دور سرم میچرخیدن .تکیه دادم به درخت ......
متین ؟ متین خوبی؟
نباید اینجا می اومدیم . بیا برگردیم ...
نه ! نـــه ! خو...بم
شقایق هنوز بازومو داشت می کشید  طرف ماشبن ..
تورو خدا شقایق ...
ایستاد
با خواهش گفتم ببرم پیش مریم
حالت خوب نیست . یه موقع دیگه میام . قول می دم .
خوبم .. بب...رم ...
دوباره راه افتادیم
بازومو گرفته بود .. احساس می کردم اگه ولم کنه می افتم ..سر یه قبر ایستاد ... سنگ قبر نداشت ... خاک بود .. بالاش اسم مریم منونوشته بود . ساده ساده ... جلوی چشمامو اشک گرفت ...
شقایق ولم کرد . نتونستم بیاستم . زانو زدم کنار قبر .شقایقو با تعجب نگاه می کردم ... دستشو رو قبر گذاشت زیر لب یه چیزایی گفت. بلند شد .. قطره اشکشو از صورتش پاک کرد .
آروم گفت من تو ماشین منتظرتم .. راحت باش .. رفت.
به همین سادگی ؟ مریم تو مردی ؟ آره ؟ مریم .. مریـــم
چنگ انداختم تو خاکا
مریم .. نه ... نه .. من باورم نمیشه ..
دیگه نفهمیدم وقتی به خودم اومدم که چند نفر گرفته بودنم و شقایق تکونم می داد و اسممو فریاد می کشید ...
وحشیانه خاکای روی مریمو کنار می زدم . که مردم گرفتنم ..
هر چی فحش بلدم بودم می گفتم که ولم کنن .. شقایق اشک میریخت  و صدام می کرد ... به شقایق التماس می کردم  که ولم کنن .. بزارنمریمو در بیارم ...
شقایق مریم اون زیر خفه میشه  ...این همه خاک روشه ... مریمتنهاست.... از تاریکی می ترسه... اونجا سرده .... زیر خاک سرده .. شقایقزیر خاک سرده ... سرش میشه ... من باید دستاشو هااااا کنم ... ولم کن ...ولم کنین ... اون زنمه ... مال منه ... مریم ... ولم کنین ... لعنتی ..لعنتیی ولم کن ....کم کم همه چیز جلو چشمم تاریک شد .
چشمامو که باز کردم فقط به مرده ایستاده بود و شونه هامو میمالید .. شقایق یکم آب تو دهنم ریخت و بعد از تو جعبه یه خرما دراورد...هسته اشو گرفت .... حرکتاش اینقدر آروم بود ... انگار رو اسلموشن بود.... چشمامو چند بار بازو بسته کردمو سرمو تکون دادم ... چشمام تار می دید....
متین اینو بخوررر
صداها از دور میاومد ...
خرما رو گذاشت تو دهنم . بخور فشارت پایینه  .
نگاه اطرافم کردم ... کم کم همه چیز واضح میشد .دیگه پیش ِ مریم نبودیم .

.......................................... 5 سال بعد
امروز 5مین سالگرد مریمه...
منو شقایق با هم یه مرکز حمایت از کودکان بی سرپرست رو تاسیس کردیم ... شقایق دختر مهربونیه ...
اون 2 ساله که با مسعود عروسی کرده ... به نظرم شقایقلیاقتشو داشت ... مسعود همین الان اومد دنبالشو با هم رفتند . اینجا پر ازفرشته های کوچیک ... همون بچه هایی که مریم عاشقشون بود ... امروز پیشمریم بودم ... از پیشرفت بچه های "پرورشگاه مریم " واسش گفتم ... شقایقاینجا بهشون نقاشی یاد میده ... اونا نقاش های ماهری میشن ... مخصوصا یهدختر کوچیکی که اسمش مریمه ... اون منو یاد مریم می اندازه ... چشماشانگار یه تیله سیاه توشه ...
نمی دونم هنوز کارای خوبی که کردم اندازه مهربونیای تو میشهیا نه ! از خدا می خوام فقط تا روزی توی این دنیا نگه ام داره که کارایخوبم اندازه مریم بشه . بعد فوری منو ببره پیش اون .اصلا دلم نمی خوادبیام اونجا بازم از تو دور باشم .. من همه سعیمو میکنم که انسان خوبی باشم... دوستت دارم دخترکم ...


پـــایـــان

۱۳-۷-۱۳۸۹ ۰۹:۳۲ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ

ارسال پاسخ  ارسال موضوع 

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
پرش به انجمن:


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  غمگین اما زیبا man fallah 675 37,340 ۳۰-۶-۱۳۹۲ ۰۲:۴۰ صبح
آخرین ارسال: عسل رفیعی
  داستان عاشقانه ی یک شعر.... امشاسپند 0 469 ۱۵-۶-۱۳۹۲ ۰۴:۲۹ صبح
آخرین ارسال: امشاسپند
Bug و خداوند سکوت را آفرید . . . ( جالبه بخونید ) Arezou-66 11 2,243 ۶-۶-۱۳۹۲ ۱۱:۵۲ عصر
آخرین ارسال: امشاسپند
  کتاب "روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس" | عرفان نظر آهاري Arezou-66 21 2,284 ۳۰-۴-۱۳۹۲ ۰۲:۰۱ عصر
آخرین ارسال: haleki
  دختر بچه ای که خدا از او عکس می گرفت Lord Forum 3 930 ۹-۳-۱۳۹۲ ۰۲:۰۳ عصر
آخرین ارسال: موج مثبت

درباره ایران فروم

تالار گفتگوی ایرانیان از سال 1387 هجری شمسی فعالیت خود را آغاز کرده و هم اکنون با بیش از 750.000 کاربر ثابت بزرگ ترین تالار گفتگوی فارسی زبان در جهان می باشد.

برای سفارش تبلیغات در ایران فروم کلیک کنید

جستجو در انجمن